Author: Soraya

  • بازهم موسیقی

    این تنها من نیستم که دل دربند موسیقی دارم وتا پای جان بسوی آن میروم وبا آن بخدا میرسم ، هستند کسان دیگری  دراینسوی آبها که هنوز شعورخودرا گم نکرده اند وهنوز عقلشان برسر جاست . بجای آنکه بنشینند وبا لاطائلات محجبه ها برای هماغوشی شبانه زن ومرد در رسانه ها سخن پراکنی کنند ، خودرا یکسره به دست موسیقی سپرده اند . 
    امروز ” نام آندره ریو”  بر کسی پوشیده نیست ، او موزرات ما ، بتهوون ما ، واگنر ماست ، مگر میشود اشترواس را با والسهای زیبایش فراموش کرد ؟ مگر میشود دانوب آبی ویا جنگلهای وین را از یاد برد ؟ مگر میشود ” برایم گریه مکن آرژانتین : ویا : “مای وی “را فراموش کرد ویااین ویلونیست زبر دست جادویی با یک ویلوون که از 1669 مانده دنیارا در نوردید ، در هیچ مکان مذهبی ودرهیچ سخنرانی ودرهیچ سرای معنوی نمیتوان بدین گونه به آسمانها رفت ، خندید ، گریست وسر سرگریبان برد 
    هر کنسرت او حد اقل یکصد هزارنفر تماشاچی زنده دارد و بقیه از تلویوزنها آنرا تماشا میکندد، امید است که همچنان چابک و سرحال وسر زنده باشد به همراه  همسرش ودو فرزندش که همیار وهمکار اویند .
    من هرشب به تماشا یکی از کنسرتهای او مینشینم متاسفانه تنها یکبار به بارسلونا رفت ویکبار هم به مادرید ، قهمید در این شهر غیر از آوازهای مذهبی و فلامنکو کمتر کسی به موسیقی آن سوی قارها گوش فرا میدهد ، اینجا هم سخت به سنتهای پوسیده خود چسپیده اند حاضر نیستند دست از گیتارشان بردارند وحاضر نیستند آوازهایشان بیشتراز محدوده ( سینورا) فرا تر برود .
    من با نشاط وسر زندگی وخنده های شیرین وچشمان پر مهر او وبا آن ویلون وآن نتهای رنگینی که در سن نشانده وحکم نوازنده را دارند، بارها گریستم ، غرق لذت وشادمانی شدم ، وسرانجام به همان خدایی که د رقلبم نشسته رسیدم ویکی شدیم .
    حال درسر زمین بدبخت ما میگویند  برای زندگی ( عقل ) لازم نیست  ( شعور ) هم لازم نیست هرچه ما میگوییم وریش میجنبانیم  آن درست است ، کم کم چراغ قوه یا پرور ژکتوری هم دردست میگیرند ووارد بستر زناشوییها میشوند تا ببیند نطفه درست بسته شده یا نه وقبل از آن وضو گرفته اند؟ وپس از آن غسل جنابت انجام میدهند ؟ آنها با شکم کار دارند وزیر شکم از سینه بالا بخصوص سر ومغز وشعور به دردآنها نمیخورد وگاهی هم مزاحم است . و……وای برشما .فرعون با آنهمه عظمتش به زیر آب رفت ، نرون خودکشی کرد ، سزار کشته شد ، وشما ؟؟؟؟ نمدانم ومیل هم ندارم بدانم  ، تنها میدانم که میتوانم بنویسم :
    این آخرین شعری است که برایت مینویسم ، عشق من 
    آین آخرین نامه ایست که برای تو مینویسم 
    عشق ترا درسینه مانند یک درخت پربار کاشته ام 
    وهر شب به میوه های آن مینگرم 
    شاید دل به مهردیگر بسته ای ، شاید منهم دل به عشق دگری بدهم 
    اما، روزنه عشق تو همیشه باز است 
    نسیم ملایم وعطر آتگیز آن بسوی من میشتابد 
    آین آخرین شعر من برای توست ، عشق من .ث
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه /”لب پرچین”.
  • کمند حادثه

    دوش تا آتش می ، از دل پیمانه دمید 
    نیمهشب ، صبح جهانتاب زمیخانه دمید
    چه غم ارشمع فرو مرد  که از پرتو عشق
    نور مهتاب  زخاکستر پروانه دمید
    جلوه ها کردم ونشناخت مرا اهل دلی 
     منم آن سوسن وحشی که بویرانه دمید 
    آتش انگیز بود باده  نوشین  ، گویی
    نفس گرم “رهی” از دل پیمانه دمید…………”رهی معیری”
    شب گذشته  دوبرنامه دردناک از تلویزیون دیدم  وهم خواب خوشی وقت سحر دیدم  “که یادم نرود !”
    یکی بازدید اعضائ مثلا حمایت از زندانیان  وحقوق ناداشته بشردر یکی از زندانهای شهری در امریکای جنوبی ! بود که حقیقتا رقت آورد ودردناک حتی زنی پا بسن گذاشته با چرخه دستی اش در یک سلول انفرادی بود ! خوب ! گناهشان معلوم است آدمکشی ، ویا قاچاق ، اکثرا جوانان زیر سن ویا بالای سن کمتر مردی با سن بالا ویا زنی در میان آنان دیده میشد ، در یک حیاط سه متر درسه متر زنها یکطرف ومردها یکطرف برای هوا خوری رفته بودند با دیوارها ی بلند وسیم خاردار ، همه لاغر ، همه ناتوان ، عده ای هم در صورتشان لج ولجبازی بود گویی با زندگی دوئل میکردند ، دکه کوچکی که مایحتاجشانرا میخریدند توالت آنها عبارت بود از یک بشکه که درگوشه اطاقشان جای داشت وهروقت این بشکه پر میشد زندانی دیگر ی که جرمش سنگینتر بود میرفت وآنرا میبرد بشکه تازه ای میگذاشت ! دیداری وحشتناک و غیر قابل تصور و مرا بیاد دزدان و قاچاقچیان خودمان انداخت که درویلاهای چند صد میلیونی دارند استخر پارتی میدهند !  میان جا کوزی های مرمرین مانند رومیان قدیم جام باده به یک دست و دلبر سیمن بر دربغل  !  هرچه باشد ملت ما هم مسلمانند هم رقت قلب دارند وهم متمدن میباشند ! بقول معروف سنگ را بسته اند وسگ را رها کرده اند .
    برنامه دوم کارخانه دست وپا سازی وکودکانی که روی مین ها پا ویا دست خود را بباد داده بودند( البته شانس زنده بودن به آنها داده شده بود ) چشمان درشت وغمگین آنها ، ومن درفکر آینده آنها که با این پای چوبی یا پلاستکی با چه روحیه ای زندگی را ادامه خواهند داد؟ 
    دولتها بر سر ملتها سوارند برای بردن وخوردن وچاپیدن اگر هم حرفی برنی جایت همین جاست که ما نشان میدهیم  تا عبرت بگیرید وبدانید نوع دیگری هم از زندگی وجود دارد  حال گناهکار یا بیگناه ، جرمت این است که حرف زده ای  .
    خواب خوش وقت سحری  !! میهمان عزیزی داشتم که از آن سوی زمان بخانه ام آمده بود وخیال داشت شب را بماند چون آژیر جنگ را کشیده بودند!! او کسی غیر از ( عباس کیا رستمی ) نبود تختخواب دونفره بزرگی را برایش آماد کردم وخودم به اطاق دیگری رفتم برایش میهمانی داده بودم وحال داشتم ظروف را جمع آوری میکردم وانتقاد از اینکه چرا همسرم کارخانه شیر سازی مصنوعی ژ اپن را خریده است ؟! از نور وتابش شدید آفتاب که برچشمانم خورد بیدار شدم ، آه  چه خوب بود کاش هرگز بیدار نمیشدم.
    هر صبح ، خورشید چون زبان تیز وخشکیده برگها  مرا نیش میزند .باید برخیزم از لابلای کرکره ها وپرد ها ، این شهر این ده  چون یک کرم پوسیده ، درپیله خود تنیده است ، بجای هر نوع گلی تنها کاکتوسها رشد میکنند درختان سرو برای گورستانها  پیوند میخورند وگل میخک نیز برای گذاشتن روی قبرها  اکثرا از گلهای پلاستیکی استفاده میکنند ،  وبجای آواز قناری ها وبلبلان مارمورلکها از در ودیوار بالا میروند !دردی نهفته دردلم احساس میکنم ، روز را به بطالت میگذرانم تا شب ، منهم مانند همین دهستان در پیله تنهایی خود تنیده ام وبه اشعاری گوش فرا میدهم که جوانان در پنهانی سروده اند وبا زبان وصدای شیرین وگویای زنی که حتی نامش را نیز فاش نمیسازد .  ومن شعری نگفته دردلم آماس کرده است .
    با چه شوقی زندگی را ادامه میدهم؟ با خوابهای سحری ؟  امید ، یا خیال آن ؟  چه شبها را که بسر برده ا م بامید خفتن ابدی اما فردا باز بیدارم  ، ( بچه ها ) مرا لازم دارند باید بمانم نقش خودرا تا به آخر بازی کنم ، اکثر ما مرده ایم ، مرده هایی که درخون خود تپیده ایم  ، ما جوانانی که زود به پیری رسیدیم ، به همراه سایه های کهنه وپوسیده قرن  ، همه ما یک روز کاذب هستیم نه یک شام بیداری ویا یک صبح روشن ! قربانیانیم که از کنار حادثه ها رد میشویم  با ملال واندوه  بی هیچ امیدفردای بهتری .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین ” .
    15/09/2016 میلادی /.
  • نون والقلم

    به گلشنی که گل ولاله به صد هزار بروید 
    کسی به رغبت خاطر ،  گیاه خشک نبوید  ….؟
    نوشته قبلی امروز را که مینوشتم ، در چندمین سطر خواب چشمانمرا گرفته بود ونمیدانستم چرا اینهمه احتیاج بخواب دارم ؟ معلوم شد دارویی را که نوشیدم برای درد ریه ها کمی خواب آور بوده است !! بنا براین بخواب رفتم ، مقداری ندانم کاری درآن نوشته رفته بود مقداری گاف شده بود آنرا تصحیح کردم وحال هوشیارم  بمدد هوای لطیفی که کمی بر آسمان این شهر پخش شده ونسیمی خنک تر از روزهای داغ قبلی مرا زنده کرد،  
    ابدا نفهمیدم که چه نوشته ام ، اما آنرا پست کرده بودم ! حال دراین فکرم پروگاری که درکتابی که از آسمان هفتم یا دهم یا سیزدهم یا بیست وچهارم فرستاده در آن سوره ایی  بانام ” نون والقلم  وما  یسطرون ”  را نیز که از مظاهر دانش  وتوانایی است  فرستاده به قلم اعتباری داده است ، وچرا دشمنان علم جلوی آنرا گرفته اند؟ من چهارده سال است که مینویسم اینجا یا درون دفترچه ویا اگر چیزی گیرم نیامد روی دستمال کاغذی ها !! چون یک رهرو کوچکی که میل دارم این راهرا تا آخر بپیمایم نه درانتظار شهرتم ونه درانتظار سکه ها وجایزه ! دلم میلرزد ودرهر فرصتی  بسرعت بسوی این وعده گاه میروم وتازه ….پس از سالها خود فریبی باین نتیجه رسیدم که ( نمیفهمم)  و( هیچ معلومم نشد ) و( گیرم که سیه شد ورقی چند ) ! پس مبینید که ادعایی ندارم خشم درونمرا بیرون میریزم وخالی میکنم .
    دقیقترین وسیله ارتباط بشر  زبان است ،  اما گاهی زبان هم قادر نیست اندیشه را آنچنان که درذهن تو میگذر ویا دردی که بر سینه ات نشسته بیان کنی ،  درقدیم میگفتند هرکس چند زبان  بداند بمنزله آن است  که چند نفر است ومن تازه فهمیدم ، تنها یکنفرم چرا که زبانهای دیگر مراد مرا بر نیاورده اند ، برای من همیشه چند چیز مهم بوده است ” کمک به انسانهایی که محتاجند ، کمک به فهم بعضی از انسانهای نادان ،  که درتاریکی وجهل خود دست وپا میزنند واما این تلاش بیهوده است چرا که آن جهل ونادانیرا بیشتر از داناییها دوست میدارند ، وآنرا صمیمانه درآغوش میکشند وبه آن نیاز دارند ایمانشان همان جهلشان است سنگ میشوند مهم نیست درچه مقام وموقعیتی قرار گرفته باشند . اگر ما وملت ما پس رفتیم تنها بخاطر همین لجبازیها وندانم کاریها ومقایسه زمین وزمان وسنتهایمان مثلا با سر زمین اسکاندیناویا بود ، وفرا موش میکنیم که شرایط اقلیمی چقدر بر هر یک از ما اثر میگذارد ، آن انسانهادر  کوهستانها سر بفلک کشید وقله های پر برف زندگی گرده اند واز اجدادشان راه وروش مبارزه با طبیعت وحیوانات وحشی را فرا گرفته اند ، آرامش وسکوت برای آنها یک ایمان است ، ما دردشتهای وسیع پر آفتاب بدون آب در کنار معادن ذغال ونفت ومس ول گشته ایم  وابراه  افکارمان از همان کلمات کتاب آسمانی ودست آخر سعدی وحافظ بالاتر نرفته است تازه همه آنهارا نیز نمیفهمیم، تنها میخوانیم ، یا سینه به سینه نقل شده وحکم ملکه ذهن مارا گرفته دیگر بیرون آمدن از آن مارا متززل ودچار ترس میکند ویا ناگهان مانند قمه کشان کشورهای همجوارمان گمان میبریم هرکدام رستم دستانیم ، فرهنگ اصلا درجامعه ما رشد نکرده است ، اما دروغ ،  فسا داخلاقی ، وشهوت رانی آنهم باز بخاطر گرمای شدید بیشتر مارا سر گرم نموده است ، حال من از هنر چه بنویسم ، از موسیقی چه بگویم که از ازل واول غنا برای ما حرام بوده است درحالیکه در قرون گذشته ما رودکی را داشتیم که چنگ را ساخت ، شعر میگفت وآواز میخواند این( هارپ ) امروزی درکنسرتها همان چنگ رودکی بود .
    روز گذشته ساعتها به کنسرتهای گذشته ( آندره ریو ) که او هم از شهر هلند برخاسته گوش فرا دادم وچقدر حسرت خوردم آنهمه سرود وزیبایی ورقص وآواز دربین مردم وما درمیان سوز خون حسین وحسن وابو طالب سر گردانیم وخون میریزیم وخاک وگل بر سر میکنیم . دیگر نیروی تازه ای به کمک ما برنخواهد خاست ، نهایت آنکه یک ( هندوستان) دیگری درخاور میانه رشد میکند با چند قسمت ! حنا بندان مفید است خضاب خوبی است برای ریش وموهای زائد وموهای سر ونقش ونگار روی بدن !!  سرز مین خوبی داشتیم ، همه چیز درآن یافت میشد ، جوانان با شعور وبا ذوقی داشتیم که همه فدای قدرت خرس بزرگ وهمسایه شمالی شدند وبقیه به چاه جنوب سرازیر شده ویا میشوند ، دشتهایی فراخ داشتیم میتوانستم کم آبی را جبران کنیم آما آبهای زیر زمینی را با سکه های طلای عربستان عوض کردیم خاکمانرا فروختیم تا برجهای آنها قد بکشند وکم کم این رشته باریک خلیج را نیر از دست خواهیم داد معادنمان را به یغما بردند ، اعم از فیروزه ، مس واز همه مهمتر اورانیوم ، دریاچه ها خشک شدند سدها آبشان فروکش کرد سازها خاموش شدند مطربان ودوره گردان استاد شدند ، کورها چراغعلی وکچل ها زلفعلیخان شدند ، هنر مندان وارسته وشایسته دوردنیا آواره ویا از دنیا بیصدا رفتند نویسندگان وپژوهشگرانمان درون زندانها یا کشته ویا سکته شدند ویا از غصه جان داند .
    حال شاهنامه را نیمه کار وتصفیه شده از زیر خروارها خاک بیرون کشیدیم وداریم داستان رودابه وتهمینه واسفندیاررا میخوانیم  یعنی یک ( محله پیتون) را به نمایش میگذاریم ،  ومردکی تریاکی ومفنگی وفسیل  پشت یک میز نشسته دارد سنگ قبرهارا میشکافد وداستان ابومسلم خراسانی را برایمان شرح میدهد اما نمیگوید نادرشا ه کی بود ! برایمان  اشعار حافظ را میخواند  تا سرمان گرم شود وندانیم کی وکجا بودیم وداریم به کجا میرویم . جنگ بر سر امضای یک ورقه ناچیز  وبی بها  ماههاست که همهرا سرگرم ساخته تا آنچه را که بایداتفاق افتد بیفتد .ومن دراین  گوشه همچنان با این دکمه ها ور میروم ودر سکوت فریاد میکشم کسی فریادم را نخواهد شنید . وطن برای عده ای تنها ( خاطره ها وفامیلند) برای من سنگهای داغ بیابان وخاک آتش خیز کویر است و کسانم که درآن خاک آرمیده اند .
     با سپاس از شما مهربانان . ثریا ایرانمنش / اسپانیا . سه شنبه/14 سپتامبر 2014 میلادی / شهریور 1395 خورشیدی .
  • راز بقاء

    گفته اند :
    هر سخن جایی وهر نکته مقامی دارد !
    این روزها همه چیز از جای خود تکان خورده نه آدمها سر جایشان نشسته اند ونه نکته ها ونه گفته ها ، 
    ” آه ، تو میتوانستی همچنان خاموش بمانی ، وخدای یگانه را به کمک بطلبی !” 
    خدای یگانه این روزها خیلی سر ش شلوغ است وحوصله ندارد که به نکته وگفته ها بپردازد ، آن کسیکه از خاک کرم را آفرید وسپس انسانرا ، در بعضی ها شعور ومعرفت دمید وبعضیها  را رها کرد تا اسیر دست شیطان باشند ، خوب بعضی ها به آفریدگار خویش پایبند وخواستار اویند مهم  نیست کدام آفریدگار ، درخشنده ترین  چهره انسانیت وحکمت در تاریخ  بشری بی هیچ  گفتگو وجابجایی ” سقراط” بود با جام شوکرانش  که امور هنوز  در طول قرنها  سخنانش  خوراک اندیشه هاست ،  این شراب فهم وشعور را هر کسی نمیتواند بنوشد ودر خون خود آنرا جاری سازد  ، عده ای همچنان مانند علف های هرزه جزایر در کنار آتش فشانها رشد میکنند بالا میایند وتنها بفکر تغذیه آن شکم پیچ در پیچند  تا هیبتی مانند مثلا سردا رسر لشکر سپهبد ، چنان یک خمره گرد همهرا زیر چتر حمایت خود بگیرند وبا آن لنگ  لبریز از عرق که برگردنشان آویزان است مانند یک بشکه مملو از ….جابجا شوند طبیعی است عده ای به زیر چتر حمایت ایشان میروند وبقیه را میترسانند .حال معلوم نیست اینهمه درجه ومدال وقبه و ستاره را درکدام  یک از جنگهایشان گرفته اند ؟ آنرا تنها خدا میداند .
    عده ای هم ترجیح میدهند درسکوت ، درحاشیه دیوار راه بروند میدانند عقاب از بالا آنانرا میپاید ، میدانند که مارهای سمی زیر پایشان وول میخورند ، میدانند که عقربهای جرار در هر سوراخی پنهانند اما هنوز به راه خود ادامه میدهند چرا که ایمان دارند
    خار ار چه  جان بکاهد  گل عذ رآن بخواهد 
    سهل است  تلخی می درجنب  ذوق ومستی 
    هر جا که زمینی مستعد  وآب هوایش  سازگار شد درمقابل  صد درخت  بارور صد ها هزار  علف هرزه  بی ثمر میروید  آنهاییکه عاقلند درسایه آندرختان میاسایند واز میوه های آن سیراب میشود وعلفهای هرزه را زیر پایشان له میکنند اما عده ای شیفته یک گل زهرآلود وروییده میان آن همه علف هرزه میشوند  که مانند گل کاکتوس زیباست اما خار دارد .
    روزی وروزگاری در سر زمین ما  دانش  ودانایی قدر وشانی داشت  ودر آن روزگاران عوام عالمانرا به چشم  تعظیم وتکریم مینگریستند  اما امروز بوستان خشک شده گلستان تهی از گلهای معطر درعوض علفهای هرزه از هر گوشه سر برآورده اند یا سمی اند ویا حار دار ، 
    دانش وآزادگی وعفت وزیبایی
    اینهمه  را  بنده درم  نتوان کرد
    جامعه ما امروز از هم پاشیده شده وهر کسی برای خود منبری ودستکی وتنبکی دارد وراهبری میکند بقای آن بستگی دارد به شعور جوانان وسازندگی آنان که منتاسفانه همه در زندانها ویا در زندان اعتیاد اسیرند ، جامعه ما تبدیل شده به خدایی که از طلا ساخته شده وآزادی  را به طلا میفروشند  درچنین جامعه ای معلوم است که نهایت انسانیت وکمال معنویت  واخلاق درکجا جای دارد فحاشی وبد دهنی یکی از بزرگترین اسلحه های این جامعه است چه درخارج وچه درداخل ، جامعه را فقیر میکنند تا بناچار در برابر پولی خاموش وحقیر شود  دیگر وجدان ملاک نیکی وبدی نخواهد بود  این پول است که حرف میزند ، مهم هم نیست از کجا آمده ، خانواده ای را به فلاکت کشیده ، یا بابت قتلهایی که انجام داده دستمزد گرفته ویا بابت جابجای اسلحه ویا مواد حق وحقوقش را دریافت کرده حال برتخت زربف نشسته وفرمان میراند ، حال هرج  مرج حاکم است دیگر نه شعر من کاری از پیش میبرد ونه آواز تو ، تنها تجاور  وتعدی  افراد به یکدیگر  اساس این تمدن تازه شکل گرفته را تشکل میدهد دیگر تقوی وانسانیت خریداری ندارد .
    مونتسکیو میگوید ” گاهی سکوت  بیش از تمام  حرفها مقصود  را بیان میکند ! “
    باید پرسید این سکوت درکدام جامعه حاکم است .چه کسی معنای سکوترا میفهمد ، امروز همه فریاد میکشند .
    نظامی گنجوی میسراید :
    سخن گرچه دلبند وشیرین بود 
    سزاوار تصدیق و تحسین بود 
    چو یکبار گفتی ، مگو باز پس 
    که حلوا چو یکبار  خورند ، بس
    —–
    پایان سخن امروز 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین ” 
    14/09/ 2016 میلادی  
  • هنرمندانه !

     برای فردیک شوپن نوشتند ” او هنرمندانه زیست وهنرمندانه مرد ” آقای محمد حیدری درسکوت  از دنیا رفت آنهم درغربت ، حبیب اله بدیعی درغربت جان داد ، پرویز یاحقی معلوم نشد چکونه از دنیا رفت ؟ سکته شد ! اما مهندس همایون خرم مردانه ایستاد بی هیچ هیاهو وجنجالی ، واستادانه وبزرگورا نه با عشق مردم  راهش را به پایان برد  .جلیل شهنا زمحترمانه به خانه ابدی نقل مکان کرد ، فریدون حافظی بی خدا حافظی رفت ، ناگهانی .
    این یکی شر شورها به پا کرد ، خیال میکرد دنیا هم سیم ساز است باید محکم بر آن کوبید ،  وهمه را بیدار کرد ، او گرگی بود درلباس گوساله  ! نه میش ونه گوسفند .
     آن روزها که اینجا بود من  سختیها  کشیدم اما هیچ نگفتم بامید آنکه شاید او دلش به رقت آید وزودتر دست بکار شود ، شد ، اما برایمصرف شخصی خودش ، روزیکه رفت : چهار صد یورو پو.ل تلفن های اورا پرداخت کردم تمام روز مینشست وبه اطراف جهان زنگ میزد ، چند بار برای شام  ویا ناهار اورا بیرون بردیم همیشه چهارصد  یورو خرج ناهار ویا شام ما میشد ، بهترین هارا انتخاب میکرد ، برای خودش عینک ” ری بند” سیصد یورویی خرید ومن همچنان چشمم به اسکناسهای  درشتی  بود که از جیب شلوارش بیرون میکشید ، ومن درانتظار میماندم ،  بیاد گفته دوستی درامریکا افتاد م که که روانش شاد ، میگفت درهفت آسمان یک ستاره ندارد خودش هست این زرزرکش ، اما خوب توانست آن زرزرکرا بکار گیرد ، روزی اورا درخانه گذاشتم تا برای خرید بروم زیر آفتاب داغ تابستان به دنبال راسته گوسفند یا گوساله میگشتم تا ایشان بابرنج باسماتیک ناهار نوش جان کنند خودم غذایمرا جدا کرده بودم ، حسابی کشوهای مرا زیر روی کرده بود وهنگامیکه رفت ، دوچیز را باخود برد ، یکی یک بشقاب کار دست نقاشان افریقایی بود که دوستی بمن هدیه داده بود ویکی دیگر یک جعبه کوچک تخته نرد که باز دوستی از انگلستان برای پسرم کادو آورده بود ، برایم یک بلوز کهنه دست دوم پاره آوردکه آنرا با پست  به ایران برگزداندم ، تنها یک شماره تلفن از او داشتم وآدرس برادرش را آنها هم فورا نقل مکان کردند. دیگر قید همه چیز را زدم 
    روزی بمن آدرسی داد وگفت یک ایمیل برای این آقا درآلمان بفرست وبنویس که ( داروهای مرا!! باین آدرس بفرستند ) من یکی از حروف را کم گذاشتم ، میدانستم که ( داروها از نوعی میباشد ) وپوست سازش را ! مدتها گذشت خبری نشد تلفنی آدرس مرا بایشان داد ، شبانه به آن مرد محترم تلفن کردم وگفتم خواهش میکنم نفرستید ومرا به دردسر نیاندازید ، چه مرد محترمی بود وتمام شب میلرزیدم در اطاقمرا قفل کرده بودم ، سه روز گذشت میبایت بر میگشت باز تلفن کرد که داروها چه شد آن مرد محترم گفت  گمرگ آنهارا پس فرستاده است !! نفسی به راحتی کشیدم او رفت ویزایش تمام شده بود در فرودگاه دچار مشگل شده بودیم سرانجام اورا رد کردیم ورفت ،  خانه را از بیخ وبن ضد عفونی کردم  هرچهرا که دست زده بود بیرون ریختم حتی ملافه هاوحتی تختخواب را ، سه روز پس از رفتنش پلیس درخانه مرا کوبید ، سه پلیس دو مرد ویک زن ، درب را باز کردم ، یکی از آنها پرسید :
    اینجا چند نفر زندگی میکنند؟ 
    گفتم فقط من ، تنها 
    پلیس پرسید رییس کمونیتی خانه اش کجاست؟ 
    با نگشت درب روبروی را نشان دادم / پلیس تشکر کرد ورفت من ماندم لرزش تمام اعضای بدم .
    فردای آن روز از خانم همسایه پرسیدم چرا پلیس به درخانه من آمده بود ؟ 
    گفت : یک شیر ناپاک خورده ای خبر داده بود که اینجا مردی دراگ دارد ، اوف بوی تریاک تو با همه ضد عفوفی کردنها واسپری ها وعطر ها هنوز در راهرو پیچیده بود با آنکه زیر پنجره ها ودرب خانهرا با پنبه گرفته بودم ،  سرانجام صاحبخانه بمن اطلاع دا که میخواهد خانهرا بفروشد ومن مجبور شدم خانهرا عوض کنم وبه این ده کوچک بی صدا نقل مکان کنم .
    شب عید نوروز بود ، همه درخانه من جمع بودند، موبایلم به صدا درآمد ، او بود ! گفت درآلمان هستم وبر میگردم ، اگر بمن بی اعتنایی کنی خواهرت  ……  کمی مکث کردم صورتم  سرخ شد  سپس با ملایمت گفتم  عید شما مبارک .
    فردای آن روز به خانه برادرش تلفن کردم وگفتم همه چیز تمام شد دیگر نام مرا هم نخواهید برد  ومرا  نخواهید دید .بدرک بگذار آن ارثیه شومرا او بخورد ، حال کجا برد؟ مشتی استخوان پوسیده مانند یک درخت سوخته ووحشتناک . خدارا سپاسگذارم که توانستم از دست او فرار کنم ، بارها وبارها آمد تا مرا به ایران برگرداند ، گفتم محال است ، با هیچ قیمت وقدرتی تو نمیتوانی مرا برگردانی ، من درحال حاضر یک زن اهل اینجا هستم نامم در کامیپیوتر آنها ثبت است من دیگر ایرانی نیستم .نه نیستم . ایران درون اشعارم وکتابهایم  متجلی است وخط فارسی درمیان شما مردمان رذل وپست وگرسنه ، من سیرم .سیر شاید تشنه عشق باشم ، آنرا هم پیدا خواهم کرد بدون آنکه کسی باخبر شود . پایان ماجرا .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / سه شنبه /
    از : دست نوشته های روزانه 
  • کابوس

    نه دچار کابوس  نشده ام ؛ 
    مانند هرشب دیگر ، راس ساعت سه بیدار میشوم ، گاهی دمای هوا بمنتهای بالای خود میرسد ونفس کشیدن را مشگل میسازد ، حال بجای نوشیدن قهوه باید یک تی بگی را درون آب داغ بیاندازم وبنوشم تا کمی نفسم آرام بگیرد ، دراین مواقع است که انسان تنها ، این حیوان سر گردان بیاد یک همراه ، همنفس وهمدل میگیرد واو کسی نیست غیراز ” مادر” با صندوقچه داروهای خانگیش ، متاسفانه زمانی که باید با هم باشیم ، نیستیم وزمانیکه باید از هم دور باشیم باجبار زیر یک سقف باید یکدیگرا تحمل کنیم .
    گاهی فکر میکنم تو درآنسوی دنیا داری با عنکوبتها مبارزه میکنی ، من در اینسوی دنیا دارم با مورچه ودم درازان وجانورانی که کمتر میشناسم مبازره میکنم ، خانهرا یکسره به دست شیشه الکل سپردم ، ونفسم را نیز !! همهرا با الکل تمیز کردم اما نتوانستم سینه مجروحم را مرهمی ببخشم  وهمچنان سنگین دل به رختخواب رفتم ، دلم میخواست گریه کنم ، اما گریه !! نه کار من نیست تمام دیروز نشستم وبه کنسرت طولانی ( اندره ریو) گوش دادم مردی که بزرگترین گروه ارکسترا ساخته ودور دنیا میچرخد تاشهر وزادگاهش ( مستریخ ) را به همه بشناساند همه والسهای قدیمی وهمه درحال رقص نه خبری از بمب وکمربندهای انفجاری بود ونه خبری از ریش جنبانیدن ملاها وپرت وپلاهایشان که حقیقتا نمیدانم ملتی را به تمسخر گرفته اند ویا آنهمه ( خر) تشریف دارند ؟ هنگامیکه آن دره سر سبز آفتابی که ماه برآن سایه افکنده بود دیدم دردل آرزو داشتم کاش الان آنجا بودم ، اما پس از مدتی باز سینه من به هوای آنچا عادت میکرد وباز همین آش بود وهمین کاسه ، الان درجه حرارت درون اطاق با پنجره های باز 26 درجه است !!
    گاهی صفحات  ایرانیان  مقیم خارج را ورق میزنم ، چیزی غیر از فریاد وعربد ه وفحاشی نیست ویا آه های سرد وناله های پردرد برای یک عشق خیالی ! چون کار دیگری نمیتوانند بکنند  ، تنها باید درهجر معشوق یا معشوقه بسوزند وبنالند والتماس کنند ! کار دیگری نیست ، مردکی خوک مانند پولهای را دزدیدو فرار کرد ، زنها درون کوچه ها سرگردانند ، مردان بیکارند، اما گوسفند بیچاره باید قربانی شود وخونش را برپیشانی ددول طلایشان بمالند چون نذر کرده اند خوب بیچاره نادان بجای بی نفس کردن یک حیوان وخوردن آن پولش را صرف کارهای خیریه بکن مثلا به بچه های بی بضاعت که الان باید وارد مدرسه شوند با شلوارهای وصله دارد .وکفشهای سوراخ ودفترچه هایی که خود با نخ دوخته اند ، صرف آنها بکن ، نه بیفایده است ، کاری از پیش نمیرود درهمان زمان هم جلوی چشم بچه های کوچک من گوسفندرا برای خرید اتومبیل تازه یا خانه نو ویا آمدن آقا از سفر قربانی میگردند نتیجه ؟  این شد که هیچکدام لب به گوشت نمیزنیم . از نخوردن گوشت هم نمردیم ومن باین  نتیجه رسیدم که مردم سر زمینهای خشک وبی آب وعلف همه خشن وخون میطلبند مهم نیست خون از کجا بارش کند ، مردم سر زمینهای  قطب شما ل همه طالب  آرامشند  هرچه موسیقی دان بزرگ دراین دنیا پای گذاشته همه از همان دیار میباشند ،  این شبه جزیره  هم چند خواننده به دنیا هدیه کرد  اما نه إهنگساز ونه کمپوزیتور ،  ایکاش بادی ونسیمی ، نمی باران میبارید وعده اش راداده اند اما تنها روی نقشه !!
    اوف ، چه دنیایی ! نامش را همه چیز میتوان گذاشت غیر از یک دنیای خوب ، باید  درذهن خود آنرا بسازیم وتصویر کنیم یا باشعر ، یا نقاشی ویا با موسیقی . نه با خشت وگل وآجر ومبلمان سنگین طلایی ؛ این آدم دوپا چقدر طلا دوست دارد ومن چقدر از رنگ زرد طلا بیزارم ، ازهمه آن شیشه ها رنگی بیزارم ، یاقوت را دوست دارم  چون خون دلی درآن جای دارد ، دلی لبریز از عشق ،بقیه را نه .
    در دل این شب تاریک ، تنها ، 
    تو فانوس منی 
    گرد من اگر نوری هست 
    آبی وسایه خنکی 
    تا چشمه خشک پیکرم را 
    تازه کند 
     تنها ، بوی توست 
    اطاق تنهاییم درانتظارت نشسته 
    از اندوه لبریزم واز گریه بیزار
    ای که همچو یک شمع روشن 
    بر دلم تابیده ای 
    ببالینم بیا  تا نقش مهر ترا 
     نشانم بر نگین حلقه مسی خود 
    یکشب دیگر فرزند کوچک
    من باش 
    ———–
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    13/09/2016 میلادی 
    اسپانیا 
  • نشان آدمیت

    تمام شب مانند یک روح دور  خانه گشتم  ، دست آخر کولر را روشن کردم وگذاشتم روی درجه بیست تا توانستم دوساعت بخوابم ، نه دوش آب سرد ونه گرم ونه ولرم کاری از پیش نبرد . هنوز هواایستاده ، هیچ چیز تکان نمیخورد گویی دنیا برای روز رستاخیز ایستاده است ودرانتظار بلند شدن مردگان از گور است !
    شب گذشته صحنه ای را دیدم
     که به بیخوابی من بیشتر کمک کرد ، زنانی که بچه های کوچک قنداقی خودرا نذر امام زمان کرده وبرای قربانی آورده بودند ویک یک را با پنکه سقفی به دیار نیستی میفرستادند ، نه ! ایرانیان هیچگاه نه سیر میشوند ونه آدم .  بیاد دوتن از شهدای راه آن ارثیه شوم افتادم که هردو  ناگهان سکته شدند یکی برای آنکه جلوی خلاف را بگیرد درکنج گاراژ خانه اش سکته شد ودیگری  جوانی که مدارک را باخود حمل کرده بود او هم ناگهان سکته شد ، ( چه خوب ما قسر دررفتیم ) !!! بیاد پسرم افنادم هرماه مبلغی از حقوقش را به سازمان اجتماعی بچه های عقب افتاده میدهد وکتابی را که چاپ کرد  حق وحقو ق آنرا نیز به همان سازمان داد برایشان برنامه ها ی مخصوص درست کرد ، برایشان سخن رانی میکند ، روز گذشته اورا دیدم آخ پسرم چقدر پیر شده ای ؟ موهایت همه سفید شده اند ، باز هم باید بسفر بروی ؟ لاغر با یک شورت کوتاه یک تی شرت ویک جفت کفش ورزش کتانی همه لباس این مهندس  کوچک مرا دربر میگیرد ! آخ پسرم تو آدم شدی برادر وخواهرانت آدم شدند اگر چه رییس الوزراء وتاجر نشدید ، اما آدم شدید ، من با قامتی راست وسری بالا ایستاده ام ، بدرک بگذار گدایان شهر سیر شوند . بهمراه دستمال ابریشمی که هم بیضه هارا مالش میدهند وهم بر گردن باریکشان میبندند .!
    هوا همچنان ایستاده است ، هیچ برگی تکان نمیخورد  شاید تنها دراین حومه باشد روز بسیار داغی را داریم نه گرم …..
    شاید خدایان نیز خسته شده اند ، سالهاست که ما باران را  ندیده ایم تنها گاهی سیل آبی جاری میشود ، سالهاست که ما صدای قطرات موزون واشکهای ابرهارا بر شیشه ها یمان نشنیده ایم ، حتی فروغ وبرف ستارکان  نیز از سرکشی خویش ایستاده اند میل ندارم دربیهودگی زندگی کنم ودر بیهودگی بمیرم ، در حال حاضر این جویبار اندیشه ها جاریست  ودر مسیر سرنوشتم گام برمیدارم ، گاهی دلم برای کسی تنگ میشود که میدانم هیچگاه اورا دیگر نخواهم دید،  او درراه سرنوشت خویش دارد گام برمیدارد  ، میل دارد دریا شود ، یهوده گاهی تلاطم رنگهای الوان چهره اش در برابر دیدگانم ظاهر میشود ، دیگر به دنبال چیز تازه ای نیستم  حتی یک سخن ویا کلام تازه  ، حتی دم از ملال زدن ،  دیگر بس است .
    اگر گفتم  ستاره ام وز آ آلودگیها جدایم 
    اگر گفتم  سپیده تراز  شبهای برفی قله هایم 
    بیهوده  بود این گفتا ر ، نقش دیده فریب وخیال 
    بر صفحه  سیاه زندگیم  ، نقش بسته بود
    دو بیگانه  روزی آشنا شدند 
    فسونی دمیدند درگوش هم 
    نگه شیوه اشنایی گرفت 
    گشودند چشمی درآغوش هم 
    دو نا شنا ،  آشناترشدند 
    دلاویز شد رقص پندارها 
    یکی لب شد ودیگری نغمه اش 
     درآمیخت پیوند دیدارها 
    لکن ، آن ناشناسی که دل درتوبست 
    ترا نیز  بیگانه از خویش یافت 
    ترا جست وبا دیگری خو گرفت 
    ترا دید وبا  دیگری سو گرفت 
    نیمه شبی اگر دیده به رنگی باختم 
    شب دیگر  آن رنگ دلخواهم نبود
    من این درد را با که گویم  ، دریغا
    که آنرا که میجستم ، این هم نبود .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین “
    12/09/2016 میلادی/.
  • پیام یک ستاره

    خاطرم را الفتی  با اهل عالم نیست ، نیست 
    کز جهان دیگرند و از جهان دیگر 
    رهی معیری
    باز نیمه شب است ، هوای دم کرده ، با نفسی که بسختی درمیاید ، باز همان آب جوش وهمان رنگ وهمان تی بگ برای بیخوابیها ، داشتم خواب میدیدم ، با همسرم درون یک هواپیما سفر میکردیم مطابق سنت همیشگیم خواب بودم ،!!!! او رفت  خسته بودم از کسی پرسیدم چقدر راه مانده ؟ شخصی ناشناس درجوابم گفت سه ایستگاه را آمده ایم وایستگاه  چهارم مانده ، همسرم بازگشت رفتم تا اورا ببوسم بوی عطر زنی از او بمشامم رسید اورا پس زدم وبیدار شدم .
    سه روز است درانتظار ” نادیه” هستم !! برای تمیز کردن خانه :
    سنیورا  اکه امروز روز عید کوردوری ماست ( گوسفند کشی) 
    روز دوم  آکه سینورا بچها باید برند کوله ( مدرسه ) 
    اکه سینورا هنوز اتوبوس گیرم نیامده ومن همه اشغالهارا یک گوشه جمع کرده ام تا او بیاید وببرد ، گاهی اوقات فکر میکنم بروم دریک هتل زندگی کنم ، اما درهتل نمیتوانم نیمه شب بیدار شوم ، وقهوه جوش را بار بگذارم وبنشینم چرند بنویسم .
    خداوندا ، چقدر تنهایی بد است ، بدترین مکافاتی که میتوانستی برای بندگانت در روز زمین ببار بیاوری همین بود .
    هوابد جوری دم کرده وشرجی است ملافه ام از عرق خیس شده عریان با یک تی شرت باز هم گرماست پنجرها همه باز  اما حتی یک برگ تکان نمیخورد ، 
    فردا صبح نوه ام به انگلستان برمیگردد تعطیلاتش تمام شد حال باید روزهای متوالی شاهد گریه مادر وخاله اش باشم درحالیکه هرسه ماه اینجاست ، امروز برای خداحافظی خواهد آمد ومن غمگینم ایکاش میشد درکنارش بودم .
    تنها نوه دختری من است که در روز تولد من به دنیا آمده ونامش را من انتخاب کردم خیلی بهم شبیه هستیم هردو عاشق موسیقی ، نقاشی وهنر وبیزار از بازار!! او هم مینویسد  خاطراتش ا اما به زبان دیگری او نمیتواند نوشته های مرا بخواند منهم نگاهی به دفتر خاطارت او نمی آندازم اولین کادوی تولداو در سن هفت سالگی برایش یک جلد دفتر یادداشتهای روزانه را خریدم تا بنویسد  وحال این دفتر به ده ها جلد تبدیل شده است واو هچنان مینویسد خوب هم مینویسد قلم شیوایی دارد . 
    پس چندان تنها نیستم این سکوت شبانه درعین دلپذیر بودن تا چه حد ترسناک است ومن درمیان مشتی آشغال سرگردان تا آن زن خودش را بمن برساند وخانهرا تمیز کند ، اگر آلرژی بمن امان میداد تابحال هزارا بار خانهرا براق کرده بودم ، متاسفم حتی بوی بعضی از عطرهای تازه مرا دچار حال تهوع وآلرژی میکند . باید همه چیز تمیز باشد . پاک باشد از آلودگیها متنفرم ومتاسفانه همیشه هم اشخاص آلوده  با من برخورد کرده اند ، 
    ز درد عشق تو ، با کسی حکایتی که نکردم 
    چرا جفای تو  گم شد ؟ من شکایتی که نکردم 
    چه شد که پای دلم را  ، ز دام خویش رهاندی ؟
    از آن تیر بلاکش  ، حمایتی که نکردم 
    در هوای دوستداران   ، دشمن خویشم رهی 
    در همه عالم  نخواهی یافت مانند مرا 
    داغ حسرت سوخت ، جان آرزومند مرا 
    آسمان با اشک غم  آمیخت لبخند مرا
    خوب دیگر چیزی نمانده تا بنویسم ، گرما بشدت آزارم میدهد  ، حکایت همچنان باقیست /
    ثریا / اسپانیا / نیمه شب دوشنبه سپتامیز 2016/

  • باغچه بان

    داشتم به دنبال کتابی میگشتم  ، تا سرم گرم شود ونفسم آرام بگیرد دراین هوای آتش زا ، نفس کشیدن برای من بسیار مشگل است چشمم به کتاب ( عزیزنسین) نویسنده ترک زبان افتاد با ترجمه جبار باغچه بان ، که انرا به پسرش هدیه داده بود وپسرس آنرا بمن هدیه داد!
    خانواده باغچه بان همسایه ودوست خوب ما بودند در خیابانی در ونک آن روزها ! ومن ساعتها میرفتم ومینشستم به پای پیانوی اولین وآواز شاگردانش ، چه خانواده مهربانی بودند وچقدر آقای باغچه بان بزرگوار بود باو گفتم یکی از بستگان من دو بچه عقب افتاده دارد ، بلا فاصله تلفن را برداشت  وبمدرسه تلفن کرد ونام  وفامیل آنهارا پرسید ودستور داد برایشان جای پیداکنند ، آقای باغچه بان بنیان گذار مدرسه معلولین بود وهمچنین اشخاص نابینا ، پسران رفتند به آن مدرسه بی آنکه جناب باغچه بان چشم داشتی ویا تقاضای پولی بکند آنها سالها درآن مدرسه درس خواندند ، زمانیکه سالها پیش به آن سر زمین فلک زده  رفتم دو نو جوان به دیدنم آمدند وهردو برایم گلدان بزرگی از گل آوردند گویی این پسران دیروزی نبودند مردانی با فرهنگ وبا سواد وهرکدام در رشته فنی وسیم کشی برای خود استادی شده بودند .
    آه ازنهادم برآمد .
    در طی این سالها من حتی یک کارت هم برای آنها نفرستادم وبکلی همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودم ، حال این دو جوان به مرحوم باغچه بان میگفتنند ” پدرمان ” ومن چقدر از این بی حواسی خود دلم به درد آمد وچقدر گریستم .
    امروز دیگر آنها هم رفته اند ، کتاب درمیان دستهایم ورق میخورد ، عزیز نسین گویی درهمان ایران ما میزیست وهمان مشگلات خنده دار ! او هم به گمانم رفت .
    نه بهتر است درب گنجه هارا با چسپ ببندم ، تا همه درون آن محفوط بمانند ،  آن روزها چقدر مردم مهربان وبی توقع وغیر از عده معدود بیسوادی که امروز درپای منبر این ملاهای خل وضع مینشیند وبه چرندیات آنها گوش میدهند ، دنیای کوچک ما چقدر زیبا وبا صفا بود ، چه دوستان  خوبی داشتم ، امروز همه رفته اند ، دیگر کسی نمانده ، دزدآخر هم بدرک واصل شد . 
    هشدار ، ای کسی که جز ابلیس نیستی،
    خلق جهان  هنوز ندانند  که کیستی 
    هرچند تکیه بر جای  خدا زدی 
    در گوش خلق ، بانگ خوش آشنا زدی 
    یکشب ترا از خاک برون میکشم 
    با کمک عرش خدا ترا فرو میکشم 
    هشدار ای ابلیس ، یکتن هنوز در عرش خدا زنده مانده
    میلی بسوی مرگ وفنا  وبلا نداشت 
    پاکیزه تر  از اشک زلال  ستاره ها بود
    بر هیچ کسی جز خویش ستم روا نداشت 
    ائرا درون بستر  پاک خود خفته یافتی 
    با تیغ تیز ،  سینه گرمش را شکافتی 
    ثریا / اسپانیا /” لب پرچین ” 
    دوازدهم سپتامبر 2016 میلادی 
  • حضور اتفاقی

    فرود آی ، فرود بر ما ،  تو ای بیهمتا !
    شاعران ونویسندگان همیشه مشتاق طبیعتند  واز آنها الهام میگیرند ، تجازوات  بیهوده به شعرو وادب وتجاوزات بیهوده بیخردان عدم اعتماد بوجود میاورد ، هیچکس دل به هنر ودر گرو عشق به هنر نمیگذارد هنر برایش یک سرگرمی است وبس .
    گاهی بعضی ها  آنرا وسیله برای پیشبرد مقاصد خود  انتخاب میکنند ، بعضی ها هم یا کند ذهند ویا فراموش کار ، 
    امروز چیزی را به دقت ملاحظه کردم که شاید هیچکس پی به آن نکته نبرد ، میل ندارم توهین بکسی بکنم ویا کسی را تحقیر نمایم ، همیشه نوشته ام دنیا ی من دنیای حقیقت است ، وزمانیکه طبیعت مانند ایام جوانی به کمکم نمی آید از رخدادهای روزانه الهام میگیرم .
    امروز بر حسب اتفاق در ” گوگل” سر ی به مراسم خاکسپاری آن هنر مند بزرگ!! ونامی زدم ، مطابق معمول سیستر پوری خانم حضور داشتند وکمتر زنی دیده میشد چند پیر وپاتال از گذشته ها وچند جوان تازه کار شاید هم فریب خورده بک یک برگ کاغذ که گویاعکسی از ایشان بود به دنبال تابوت سربسته روان بودند روی تابوت یک پارچه بشکل ترمه اما نه  ترمه واقعی قدیمی  بلکه از نوع جدید انداخته بودند گاهی هم تکه فرشی ، آنچه مرا بیاد گفته های قدیم دیگران انداخت  آن پارچه ترمه بود ، که یک سر آن سه گوش وبشگل مثلث بود وسپس آنرا با یک تکه فرش کهنه عوض کردند تا اعتماد دیگران به قدمت واصالت این خانواده جلب شود .
     روزیکه مادرم با صورت خونین که با چنکهای خود آنرا خراش داده واشک ریزان وارد شد وگفت “
    آقای شهلایی برنج فروش بمن گفته  شنیده ام دخترت با یک مطرب یهودی بیرون میرود وای برهمه شما ، آن روز میخواستم تجارتخانه آقای شهلایی را که جلوی بازار قدیمی جای داشت ویران کنم ، کم کم این زمزمه دامن پیدا کرد ، کتکها خوردم ، سرزنشها دیدم اما دست برنداشتم وهنوز هم با آنکه همسایه دیوا به دیوارشان در آن شهر مذهبی سوگند یاد کرد که پدرش یهودی ونامش فلان  وبهمان حکیم بوده است ، باز هم باور نکردم ، تا آنکه امروز از امریکا تلفنی داشتم ، تسلیتی ؟! خنده ام گرفت ، گفتم چرا بمن تسلیت میگویی ؟ گفت میخواستم حالا که رفته بگویم هرچه درباره اش گفتند درست بوده است ………
    سرم را پایین انداختم  ولبانمرا آنچنان گزیدم که خونین شد ، وچطور من اینهمه سال نفهمیدم حتی دامادهای من فهمیدند ومن نفهمیدم که او ،،،، وزن را برای نمایش بالای سرش گذاشته یک عروسک حتی روزیکه یکی از نوارهای ویدیویش را برایم فرستتاد درانتهای آن خودش لخت بود بدون پیراهن وجوانی گردن گلفت دست برگردنش داشت واو نوشته بود که یکی از شاگردان من است !!! دیگر چیزی نمینویسم ، انسان همیشه فریب میخورد کدام انسان دراین جهان هست که فریب نخورده باشد ؟  آه …مادر ، شرمنده تو هستم وسر زمینم ، شرمنده تو نیز ، میباشم  انسان از طریق ظاهر میتواند بر دیگران اثر بگذارد واو ظاهررا خوب حفظ کرده بود دو عکس او درکنار یک لمرگینی قرمز رنگ در امریکا  که برایم فرستاده بود مرا بخنده وا داشت مانند یک بچه که اتومبیل بابایش را برداشته ودرکنارش عکس گرفته بود ، او محفل هم کیشان خودرا گرم میکرد ، وکسانی را در پشتوانه خود پنهان داشت ،  این دنیای ما ما فوق همه دنیاهای دیگر است  وکسانیکه دراین دنیا زندگی میکنند باید چنان درتکامل زیبایی خود بکوشند  درعین حال نگذارند اشخاص  خارج  از آن هیچگونه  اطلاعی داشته باشند . 
    بلی هرچه گفته بودند درست بود اما من باور نمیکردم !!! و این  از خریت خودمن بود .  و خریت شاخ ودم ندارد ./ثریا/شنبه/
  • رابطه ها و…

    آسمان گریه مستانه میکند بر سر خاک
    بینوا من ، که دراین  گریه من ، مستی نیست 
    همچو مه ، کاهش من  از غم بیفردایی است 
    همچو نی ، وحشتم از باد تهیدستی است ………” زنده نام ، نادر نادرپور”
    نادر نادر پور بحق یکی از بهترین وصاحب فهم وتحصیل کرده ترین شعرای دوران ما بود که دراوج عاج خود بی آنکه میل داشته باشد با هر بی سر وبی پایی رابطه داشته باشد تا ضابطه ها حفظ شوند ، درغربت ودرنهایت عسرت جان داد اما نامش همیشه برچهره  اربیات  پربار ایران مانند نور خورشید میدرخشد  ، مهم نیست اگر چند لات کلاه مخملی ویا چند آرشه کش بی ارزش ویا چند اذان گوی مسجد اورا نشناسند ،  او کلیدی بود برای باز کردن قفل درب بسته ادبیات تاریک ما ، نه مجیز گوی دربارشاهان شد ونه زیر عبای ملایی ویا یک باجگیر خودرا پنهان ساخت ، او راست ، مستقیم وصاف با غرور یک کبک خرامید وبه آهستگی از جلوی چشمان ما رفت .
    او نه با مافیای مواد مخدر واسلحه سر وکار داشت ونه با باجگیران شهرری ، مانند او زیاد بودند، (شادروان  شهناز ، مجد و فریدون حافظی) که بهترین  نوازندگان دوران ما بودند به همراه  شادروان همایون خرم ، اینها چند دسته بودند ، مطربان دوره گرد وکاباره چی ومزغون چی و هنرمندانی واقعی ، اگر نما دپرچم واقعی ایران باید یکی از آنهارا ، انتخاب کرد من اول شهنا ز وسپس همایون خرم را وفریدون حافظی را نماد سه رنگ پرچم ایران خواهم نامید که خون دلها خوردند ودم بر نیاوردند چون میل نداشتند با رباطه های خطرناک وارد ظابطه ها شوند ، مرحوم عباس شاپوری دست از هنرش کشید چرا که ناکهان همسرش را دیدوارد میدان شده وچهار نعل میتابد ولحظه ای از آن نی لبک معروف به وافور دست نمیکشد اورا طلاق گفت تا پی عیاشی وخوشگذرانی وچند صباحی شهرت برود ،  من تاکنون دراین پندار بودم که همه چیز را درباره (او) میدانم اما از رابطه هایش وایمانش  بیخبر بودم ، زاده قوم بنی اسراییل که بسود مسلمین گام برداشت .حال دیگر رفته رفته طرح مشخص خودرا از دست داده است  او در زمان ومکان حل شد مانند یک تکه برف زیر آفتاب سوزان ، روزی نیز این رژیم خونخوار جایش را به کسان دیگری خواهد داد ومعلوم  خواهد شدکه چه کسی خورشید تابان ادبیات ما بوده است  ، میگویم ما! من نخواهم بود  اما از ورای آسمان خواهم دید .
    رابطه ها خیلی مهم هستند بایددید بنای رابطه را با چه کسی برقرار میسازی تا درآتیه بتوانی از نردربان  شهرت  کاذب وثروت بالا بروی وبا کمک همانها بتوانی خودت را یک انسان ( شریف) جای بزنی  البته درسر زمین ما مرسوم بوده ومثلهای زیادهم دراین باره داریم به کور میگوییم چراغعلی وبه کچل میگوییم زلفعلی وهمچنان ادامه دارد ……
    یک روز دوستی بمن گفت ، راهرا عوضی طی کرده ای  وسپس داستانرا برایم کفت  ، من نمیدانستم ، وهیچوقت درهیچ جا باین نکته اشاره نکردم .که او که بود وچه بود وچه ها نکرد !
    آه امروز رنی جا آفتاده وفربه وصاحب نوه شد ام ، حسرتی برای ایام جوانی نمیخورم وندارم اگر دوباره به دنیا میامدم شاید باز همین راهرا میرفتم سرنوشت قبلا ترا هدایت میکند /
    پنجاه سال پیش اگر پسرکی میخواست دنیارا احاطه کند وبگیرد ، مهم نبود مانند بیماری سرخک که همه گیر وهمه را دچار میکرد اما امروز آن دوران گذشته است وتکنو لوژی تا قعر چشمان مارا نیز میبیند ومیشناسد لزومی ندارد که دست ومغز و احساس خود را  به درد آوریم ، اما عده ای همچنان طبق عادت ستایش وپرستش ومجیز گویی راهشانرا ادامه میدهند  وبه هرخاری بها .
    زمانی ویروس شهرت بجان عده ای افتاده بود وسر از پا ناشناخته دست به هرکاری میزدند تا معروف ونامی شوند اما امروز دیگر این رابطه ها بهم خورده وثباتی ندارد ، ث
    ابرگریان غروبم  که به خونابه اشک
    میکشم دردل خود  ، آتش اندوهی را 
    سینه تنگ من  از بار غم سنگین است 
    پاره ابرم که نهانی ساخته ام کوهی را 
    ” نادر پور ” 
    من دوستار  پرتو خورشید روشنم 
    چون سایه میدوم  همه دنبال آفتاب 
    دیریست  شرق مانده به تاریکی سیاه
    زین پس بسوی غرب  شتاب آورم  ، شتاب 
    مادر ، گذشتم ا زتو بگذر  زمن ، که من 
    بگریختم  زخویش وبمرد همه آرزو مرا 
    آن رهنورد  خانه بدوشم  که سرنوشت 
    در خوابگاه  گور کند جستجو مرا 
    —–
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین”
    11.09/2016 میلادی /.
  • شرافت!!

    مجبور شدم این چند خط را اضافه کنم  ودیگر پرونده را ببندم  :
    استاد علی اکبر گلپایگانی فرموده اند  تار  شریف مانند پرچم ایران است ، باید به عرض عالی برسانم پرچم ایران مقام والایی دارد وکمتر کسی توانسته  زیر آن تاب بیاورد ایشان   مانند  پرچم ( جمهوری اسلامی) میباشند ، وخود شما ،
    2_  آقای نوربخش فرموده اند شریف بود شریف زیست وشریف مرد ” 
    البته برای جمهوری اسلامی او خیلی کارها انجام داد  تا شریف شود نام پر مسمایی هم دارد از شرافت او همین بس که ارث یک زن بیوه وفرزندانش  را بالا کشید وشاید بشما هم  چیزی داد .
    3- درمورد خانم ایشان باید بعرض برسانم که ایشان دومین همسر شریف بودند وباید بسیار به ایشان ارج گذاشت که توانستند آنهمه سال اورا تحمل کنند شاید بخاطر یک شهرت کاذب .
    3_ آن میراث دیگر برای من ارزشی ندارد ومیدانم دراین دنیا آنهاییکه بیشتر دزدند ، بیشتر آدم میکشند وبیشتر در کارهای خلاف دست دارند ارج وقرب بالاتری دارند اشخاصی مانند من وامثال من درگمنامی خواهیم رفت وچه بهتر  که با شهرت شما همراه نباشد .
    4- درجایی خواندم ایشان دردانشگاههای امریکا تدریس میکردند !!! تا آنجاییکه من اطلاع دارم ایشان محفل بزرگان وثروتمندان امریکای نشین را رونق میبخشیدند وچه بسا کنسرتی هم در دانشگاه یو سی ال  داده اند که آگهییهای آن رامن دارم .
    کنسرت ودرس دادن ایشان در آلمان ، یک چلو کبابی درشهر کلن بود .
    ودر شهر لندن برای کارهای دیگری آمده بودند درضمن چند نورچشمی هم از ساز ایشان بهره بردند .
    درخاتمه باید بنویسم من ایشانرا از سن چهارده سلگی خودم  میشناسم با خانواده شان آشنا هستم با پدرشان ومادرشان که هردو مرحوم شدند برادرانشان وبقیه فامیلشان ، البته هیچگاه شاهد شغل ایشان دراکسپرت واینپرت به همراه مرحوم صادق طباطبایی که پشتیبان اصلی ایشان بود من دیگر نبودم فقط خبر داشتم .
    در آخرین سطر مینویسم ما نامزد بودیم وقرار عروسی داشتیم اما ایشان از \ قوم / دیگری بودند ومن ایشانرا رها کردم وهمه این نوشته طبق مدرک وشواهد است . 
    فاصله سنی هم زیاد داشتیم ایشان اصولا از دختر بچه ها بیشتر خوششان میامد .
    بهر روی دیگر پشت مرده نمیتوان حرف زد وهرکسی از ظن خود یار ایشان است وباقی حکایت درجلدی جداگانه نوشته شده وبه امانت در صندوقی پنهان است . نه تنهاایشان بلکه دوست دیگری داشتم که او هم درهمین زمینه قسمت دیگری از اموال مارا برد وخورد حال نمیدانتم زنده است یا مرده بان نجیب النجبا !!!! واگر اینچنین فریاد میکشم بخاطر ظلمی است که به بچه هایم شد واطمینان من و امروز شرمندگی برایم مانده ونفرت آنها از این مرد .
    نه ، ایشان تنها نامشان شریف بود ؛ نه بیشتر / ثریا  / 
    شنبه دهم سپتامبر 2016 .پایان وختم پرونده .
  • فرزند خورشید

    نه ، هنوز نخوابیده ام ، برنج صاف کردم برای ناهار امروز ، برای تولد دخترم ، نه ، نخوابیدم ، چه کسی گفت :
    روحت به پاکی فرشتگان وقلبت به صافی وتمیزی برفهای بلندترین قله هاست ؟ او هم اکنون درخاک خوابیده است ، چه کسی گفت پروفایل تو مانند فرشته هاست ؟ او هم درخاک خوابیده است ،  آیا آنها میدانستند من فرزند خورشیدم ، دردامن عمه جانم زنی پاک نهاد وپاک دامن  وفرشته خو بزرگ شدم که یک دختر سیاه از بردگان آزاد شده را بفرزندی قبول کرد واورا وارث خود ساخت؟ وکمتراز خانم نمیشد به آن دختر گفت ؟!  در کنار پدری بزرگ شدم که سروکارش با موسیقی وشعر وادبیات بود ودرکنار مادری که خودخواه بود ودماغ بالا !! من فرشته خو وفرشته خصلت بزرگ شدم بی آنکه از دنیای بیرون خبری داشته باشم همه چیز بنظرم زیبا وتمیز ودوست داشتنی بود حتی دوستانم همیشه زیبا بودند واز خانوادهای خوب وتربیت شده ، مانند گیتی گل گلاب ،  دایه ام مرا خوب تربیت میکرد من جلو میرفتم واو  سایه به سایه دنبالم بود ومرا ” خانم کوچلو” مینامید ، نه ، دربین انسانهای خوبی رشد کردم وبزرگ شدم وبچه هایمرا نیز خوب تربیت کردم ، پسرم کتابش را بمن هدیه داد که همیشه درکنارش بودم ، من روی دوش لاتها واراذل واوباشها بالا نرفتم ، در کنار انسانها راه رفتم ودرسایه آنها بزرگ شدم .
    دارم میلرزم ، نمیدانم چرا ؟ شاید از بیخوابی باشد ؟! از ساعت سه بیدارم ، حال دارم قهوه مینوشم وسپس دوش بگیرم وخودم را بیارایم برای رفتن به تولد ! دخترم نیم قرن سن را پشت سر گذاشت اما من هنوز درمرز سی وشش سالگی قدم میزنم !!! نوه ام با کمک من وخاله اش پنهانی همه کارهارا انجام دادیم ، دخترم نیز فرشته خوست ، نوه ام  اما کمی این دنیا را بهتر از ما میشناسد وخوب حواسش جمع است .
    شاید عده ای مرا ساده به پندارند اما من تمام هوش وحواسم سرجاست تنها مهربانم میل ندارم به اجدام خیانت کنم ، حتی صورتم وترکیب آنرا بهم نزدم گذاشتم همانطور طبیعی بماند ، مانند زنان پارسی قدیم !!  کمتر با رنگ وروغن آنرا آرایش میدهم ، روزیکه  آن فسیل اینجا بود میخواست مثلا!! برای یک کنسرت !؟ به المان برود رنگ زرد او دل مرا به رقت آورا  باو یک شیشه کرم پودر مایع دادم وکمی سرخاب ویک ماتیک بدون رنگ وگفتم هنگامیکه  میروی روی سن از اینها استفاده کن واین دیگر سنت او شد حال به بعضی از عکسهایش که نگاه میکنم مبینم خوب  خبره  شده وازپس آرایش کردن بر آمده است ، دوبار صورت عمل کرد وچندبار لیپو سکشن یعنی چربیهای شکم را بیرون  ریخت سپس به سالن ورزش رفت تا اندامشرا بسازد وآنگاه وارد شهر شود ، فسیل به وطن باز گشت !  بدون زن وبدون شراب !!با دادن همه گونه تعهد .  حال امروز میرود تا دردل خاک خوراک مارها و موریانه ها شود .
    دلها اصلا نمیترسی از ته گور / دلها اصلا نمیترسی از ره دور؟
    دلا اصلا نمیترسی که روزی / شوی بنگاه مار ولانه مور؟ …….” بابا طاهر”
    نمیدانم چرا میلرزم؟ یاد آوری بعضی چیزها اعصاب مرا بکلی بهم ریخت ، حال دراین فکرم که فردا لانه چشمان او چون جایگاه تخم مارها  خشک میشود وکرمها درآن لانه میکنند، آن خنده های مصنوعی با دهان بسته  با آن طلسم  جاودانی کبریایی ،  باز میشوند تا مارها درآن آنجا نیز لانه کنند ، بر پنجه های باریک واستخوانیش هزاران موریانه حمله خواهند برد  وآن لبخند مصنوعی تبدیل به یک خنده وحشتناک خواهد شد ، آیا او اینهارا میدانست ؟ وباز به جنایتهایش ادامه میداد ؟ نه هیچکدام آ زان مردان قلدری که درآن سرزمین ویا درسایر جاهها به جنایت مشغولند بیاد این روزها نیستند ، ابدا به مغز تهی وخالیشان نیز خطور نمیکند که سرانجامشان کجاست ؟ آنها میل دارند نامشان جاودانه بماند !! ماتاهاری هم نامش جاودانه است ، هیتلر هم به همین گونه وآن مردانی که یک یک بچه های کوچک بیگناه را بجرم عقایدشا درکوره های آتش  میاندختند نیز نمیدانستند عاقبتشان چگونه است . 
    وآن مردان کثیفی که به دختر هشت ساله تجاوز میکنند نیز نمیدانند چه عواقبی درانتظارشان هست .نه نمیدانند خیال میکنند تا آخر عمر بر اسب مردا سوارند وخواهند تاخت . 
    ای کشته که را کشتی ، تا کشته شدی زار
    وآنکس که ترا کشت کشته شود خوار 
    پایان پرنویسهای امروز. ثریا/اسپانیا / شنبه .
  • اسکلت

    باید نام این نوشته را میگذاشتم

     “
     مردی درتاریکی “اما اسکلت  بیشتر برازنده توست  یک اسکلت  هزار چهره ،

    روز گذشته عکس ترا با همسر جوانت دیدیم ، نمیدانم کدام بخت برگشته خودش را قربانی کرده وبه همسری تو درآمده است ؟ هرکه هست باید جایزه وآن سکه هایی راکه از ریاست   جمهوری  جایزه گرفتی همهرا تقدیم او کنی  .
    میل دارم  قبل از آنکه که آن چند پاره استخوانرا درون خاک بگذارند  مقداری از حقایق را فاش کنم ،
     برایم هم ابدا مهم نیست وکم وبیش از اعتبار تو درمیان

    مردمیکه دربین آنها زندگی میکنی آگاهم ، تو در فریب دادن وزبان چرب ونرم وملاطفت وآرامشی که زاییده آن مواد مباشد به راحتی توانسته ای عده ای را دور خود جمع کنی .خوشبختانه چشمانت نیز هردو عمل شده اند کمتر میتوان درآنها چیزی را دید ویا خواندیکی از آنها مصنوعی است 
    نمیدانم آیا دوستان امریکاییت از مرگ تو باخبر شده اند یانه ، همان کسانییکه میل ندارم نامشانرا ببرم  وهمان کسیکه تو واو باهم شریکی حساب بانکی داشتید وروزیکه من بتو تلفن کردم وخواستم  اگر میشود مقداری از پولهای خودمرا برایم بفرستی ایشان از امریکا با من تماس گرفتند لحن صحبتشان بگونه ای بود که گویی تو داری بعنوان یک انسان خیر به یک خانواده  کمک مالی میکنی و زمانیکه من حقیقت را بایشان گفتم مدتی سکوت کردند ودر پایان گفتند “من پوزش میخواهم  ،اما،اما ….
    آیا خودتان  نمیتوانید به ایران بروی ؟ 
    در جواب گفتم خیر قربان اگر میتوانستم حتما این کاررا میکردم ، من بایشان اعتماد کامل دارم وآنچه را که بنام میراث همسرم برای بچه ها گذاشته شده طی یک وکالت تام بایشان داده ام وونام بردم ، مدتی او مکث کرد وگفت ، بهر روی من میتوانم سه هزار دلار برایتان بفرستم ! گفتم مهم نیست نفرستادید هم مهم نیست ، او آنچنان تحت تاثیر گفته های تو قرار گرفته بود که باورش نمیشد ومن یکی یکی را نام بردم .( همه مدارک ونام وکیل  نیز موجود است از همه آنها عکس برداشتم )
    دیگر هیچگاه با ایشان تماس نگرفتم وخبری هم ندارم چرا که میل نداشتم مزاحم ایشان واوقات گرانبهایشان که برای ریاست شهرداری شهری در قاره امریکا مبارزه میکردند ، بشوم .
    تو حتی از نام  مرده  همسر من نیز استفاده کردی واز من خواستی تا نمونه امضا وتاریخ مرگ اورا برایت بفرستم ، درانیجا سیلی محکمی بگونه ام خورد ، نه ! عزیزم از نام وشهرت واو دیگر نمیتوانی استفاده کنی ، آنچه اکنون دردست توست به نام من وبچه هایم میباشد ، یک خانه در محمود آباد ” خانه دریا” که آنرا ضراالجل فروختی ونیمی از پول آنرا نیز زیر میزی ونقد گرفتی تا درسند قید نشود ، ان دیگری  درآمل در یک مجموعه بنام سپید سرا ، وچهارده هزار متر زمین تقسیم شده با چاه آب  در کرج و پنجاه در صد سهم یک کارخانه تولیدی ،  ویک خانه نیز در خیابان ولیعصر در یکی از کوچه ها که بنا به وصیت همسرم تا آخرین فرد خاتواده برادرش میبایست درآن زندگی کنند که الان تنها چهار نفر باقی مانده اند ومن ابدا از ان نامی بیمان نیاورده ونخواهم آورد .
    اینهارا نه برای آنکه مرا فریب دادی ویا دیگران را مینویسم ، بلکه میل ندارم که خودت  را شخص خیری بمردم بشناسانی ومرا وخانواده امرا تحقیر کنی .
     گفته های زیادی دارم ، اما همهرا درون دفتچه ای با جلد قرمز نوشته ام ، اول به نوه هشت ساله من بند کردی ، وسپس به دختر کوچکم که همسر داشت ونزدیک بود کارشان به جاهای باریکی بکشد که من پا درمیانی کردم ، شما نسخه جوان معشوقه خودرا میخواستید آنهم نه برای همسری و زندگی خانوادگی بلکه برای آنکه بهر روی دراجتماع اسلامی لازم بود شما بعنوان یک مرد خانواده دار وفامیل دار خودرا بشناسانید ، بقیه دروغهای شمارا در ویکی پیدیا خواندم ، خوب این دروغ گویی کار همه ما ایرانیان است تنها به یک جمله اکتفا میکنم وـآن این است  درسن دوازده سالگی شما هنوز رادیو ایران آنچنان شکل نگرفته بود تاشمارا بعنوان نوازنده آن بپذیریند اولین کار شما از رادیو با مرحومه بانوروحبخش خاله جان بانو پوران بود وسپس خود بانو پوران ، کاری به موقعیت شما درامر موسیقی ندارم برایم مهم نیست بگذار مردم وخود شما درهمین عالم رویا سیر کنید ، آنچه امشب مرا بیخواب کرد گرمای شدید ، واینکه سر انجام با مال بچه های من چه کردید؟ آیا همه آنها تنها سه هزار دلار ارزش داشتند ؟ تصور نکنم آن خانه زیبایی که الان بسبک وسیاق تجار تازه به دوران رسیده ساخته اید با مبلمان طلایی وفرشهای گرانبها وتابلوها وبقول خودتان  آنتیک ها!!! بیشتر آنها از پول من وبچه هایم بود ، شرم دارم که بنویسم یک دوست پنجاه ساله ، یک عاشق دیوانه مرا بخاک سیاه نشاند . اینها باید درتاریخ بماند ، چهره شمارا در بیمارستان دیدم وحشت کردم همان ( تصویر دوریان گری ) اسکار وایلد بود ، خطوط گناه  با چند عمل جراحی چهره از بین نرفته بودند .  ورنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر . البته درآن دیار دروغگویی ، دزدی ، مال دیگرانرا بردن وخوردن ، تهاجم ، وتجاوز ، وحتی قتل هم یک امر عادی وپیش پا افتاده ایست  ومن خداوند متعال را سپاسگذارم که تنها به بردن وخوردن مال من اکتفا فرمودیدودراین سه  موردسفری که باینجا داشتید مرا وبچه هایمرا با سولفات نکشتید تا مبادا مدعی بیدار شود ، با احترام با شما رفتار کردم وبا احتیاط چرا که میدانستم یک انسان عادی را درخانه پذیرایی نمیکنم ، کسیکه کوکایین را باتریاک مخلوط میکند ولحظه به لحظه آنرا بالا میکشد ، بوی گند خانه امرا فرا گرفته بود وپس از رفتن شما خانه را عوض کردم وشماره تلفنم را نیز وبکلی از دید شما غایب شدم .
    الان من زنی ثروتمندم ، چرا که ریشه درخاک دارم ودرختی شده ام با میوه های شیرین ولذتبخش ، واحترامیکه دراین شهر دارم بین مردم این سر زمین ….وشما ؟! تنها با قدرت وجنجال تبلیغاتی که آنهارا در اختیار داشتید وعوامل پشت پرده . دیگر عرضی ندارم وامیدوارم حد اقل خاک شمارا پذیرا باشد . با تقدیم احترام .
    یک دوست قدیمی که همه چیزش را درراه عشق به موسیقی از دست  داد !.واین سند میماند تا آخرین روزوروزگار ! وهمیشه دنیا روی یک پاشنه نمیچرخد این را بدانید ، حال روح سرگردانتان گرد شهرها میگردد تا آرامش بیابد ومیدانم هیچگاه به آرامش دست نخواهید یافت .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه  09/10/ 2016 میلادی  / ساعت 03 پس از نیمه شب .
    درخاتمه اضافه میکنم آنچهرا که شما از من بردید تنها کمکی بود که من به یک هنرمند پشت درخانه افتاده کردم ویک همشهری. شاید باشند کسانی دیگر نیسز به همین طریق قربانی شدند وشما با بستن دستمال گردن ابریشمی بسبک وسیاق اشراف فرانسوی  زنشتیهارا پنهان میداتشید !!!.
    پایان.
  • دره سبز بی آفتاب

    چه میشداگر گذارم به یک دره سبز بدون آفتاب میافتاد،؟ جهنم  را دارم میبینم ، یکسوی کشور آتش گرفته میسوزد ، در طرف دیگر قطاری سرنگون شده  درحال حاضر معلوم نیست چند نفر زخمی ومرده اند یک قطار کهنه متعلق به شهر پرتغال ، چه میشد اگر گذار منهم به یک دره سبز بدون آفتاب وخنک میافتاد ؛ از آفتاب داغ وبیحیای سر زمینم به گوشه ی خزیدم  که خنک بود ، اما فرشتگان جهنم با نیزه های دوشاخه شان دراطرافم میرقصیدند ، هیچ نمیدانستم این شهر زیبای سویل واین دهکده های کوچک خاکی واین تپه ها واین رودخانه روزی تبدیل به جهنم توریست خواهد شد ، بی هیچ ضابطه ای .
    چه میشد اگر گذارم  به آن دره سبز وبی آفتاب  که ماه بر پهنه آن پرتو افکنده بود میافتاد ، شاید آنجا توی دلها جای زهر، محبت بود ، شاید آنجا دلهایشان یکی بود ،  ومهتاب رو به ساحل اقیانوس میرفت  ، چه میشد ؟ شب تاریک میگذشت وصبح روشن فرا میرسید وگناهان ناکرده من بخشیده میشد وفرشته رحمت  دربرابرم ظاهر میشد ومرا بسوی بهشتی میبرد که تنها نامش را شنیدم درحال حاضر این فرشته ” زحمت” است که مرا آزار میدهد نه ” رحمت ” .
    حال از هر سو آفتاب داغ مرا احاطه کرده است ، ومن هر شب میهمان شبانه ام را مبینم با کاسه ای آز آب جوش که برسرم میریزد .
    داشتم یک برنامه کمدیرا تماشا میکردم که تفسیر گفته های ملاهارا درتلویزیون ایران بباد تمسخر گرفته بود ، واقعا حالم بهم خورد یعنی ملت ایران اینهمه سقوط کرده است ؟ که بنشیند پای صحبت یک ملای تازه به ( بیضه گم ) یا فیضیه قم رفته ساعتها وقت مردمرا بگیرد وراجع به موهای زائد پایین تنه حرف بزند وویا چگونه خودرا با دودستمال پاک کنید؟ اوف !! واقعا حال تهوع گرفتم ، وجالب آنکه اگر اینکاررا نکنید شیطان درآنجا لانه میکند  ویا خانه میسازد ویا بقول آن مردکمیک ویلا میسازد با استخر وجاکوزی !!! ویا اینکه حضرت خزر ارتش را نکهداری میکند ، حضرت نوع دریاداری ار بر عهده دارد وحضرت نمیدانم کدام نیروی هوایی را !!! از این بدتر نمیشد واقعا نمیشد ومردم احمق مینشیند پای صحبت این گری گوری ها ومیگویند ما نمیخواهیم پا جای مادونا بگذاریم !> میل داریم پا جای حضرت کبرا یا صغرا بگذاریم ؟ خاک عالم برسرتان ، خلایق هرچه لایق کی گفت بروید مادونا شوید چرا آن دختر ریاضی دان نمیشوید که مدال طلای ” پولیترز” را گرفت ؟ نمیدانم ، گرما کلافه ام کرده  وراه به جایی ندارم .
    هوای داغ ، از شکاف پنجره مانند موم سرازسیر است  ، شب گذشته نتوانستم بخوابم ، دستی روی شانه ام بود خودمرا تکان دادم روی شانه چپ خوابیدم دوباره دست روی شانه ام قرار گرفت ، هوا بشدت داغ بود ، کم کم خوابم برده بود ناگهان از افتادن چیزی از خواب پریدم ، چه خبر است ؟ همه چیز آرام بود ، حتی نسیمی هم نمیوزید ، همه چیز سر جای خودش بود ، ملافه امرا برداشتم

    وخودمرا به اطاق نشیمن رساندم چراغها را روشن کردم وتلویزیونرا هم ونشستم ، آب نوشیدم ، هوا تکان نمیخورد،هوا ایستاده بود ، این صدا ازکجا بود وچه چیزی افتاد ؟  امروز صبح همه بالکن وخانهرا چک کردم ، غیر از داغی هوا چیزی نبود .

    شاید روحی چون شمایل مقدسان بعضی از شبها  برای لالایی گفتن میاید؟! 
    ای باد خنک دره های سر سبز  ، مرا دریابید 
    ای روح باغ خیال من  ، بیهوده طرح قامت بلندت را درهوا مریز
    آخر تو با من از همه آشنا تری  ، بامن حرف بزن ، 
    مرا به دشتهای سر سبز ، کنار گلهای لاله وریحان عطر شقایق ببر
    دراین صحرای داغ همچنان میسوزم ومیدانم که 
    این همان جهمنم است .ث
    ثریا/ اسپانیا/ جمعه /
  • حسرت وحیرت .

    در سر کار تو کردم  دل ودین با همه دانش 
    مرغ زیرک  بحقیقت منم  امروز و تودامی ………” سعدی”
    قلب یک هنر مند  ،هنگامی میدید  آرزوهایش ومیهنش  در پنجه نامردمیهاست  ودر دنیای دیگری لبریز از بیهوده گویی و خرافات  شکل میگیرد ، خاموش میشد وهیچگاه شکوفه نیمکرد ،  وخودرا از آن ورطه بیرون میکشید ،  ومیرفت ا برای بالابردن هنرش کوششهای دیگری انجام دهد ، 
    هنر بهترین نماد شکل انسانی است ، باهنر میشود دنیارا نیز بزیر پا کشید ،  نشستن درکنار ، قیصر پیر ودود دل را بطریقی به هوا دادن کاملا برضد رویه یک هنرمند است .
    ستاره اقبال او شگفته بود  ، در هر دوزمان ، درخششی مانند یک ستاره درآسمان که زود خاموش میشود ، سرمایه های احساسی وفکری وانبوه شاخص خواسته یک ملت این نبود ، 
    فئودودر گئورکی کتابی دارد بنام  ( خرده بورژواها) امروز خورده بورژواهای  جامعه ما با پولهای  بی حسابی  که به دامنشان  ریخته شده است  هرچند این پول ته سفره  بورژوازی های بزرگ است  آن شکل وملاحت  وصلابت  بی ارزش خودرا عیان ساخته اند واو درمیانشان غوطه میخورد .
    رومن رولان در کتب مشهورش ژان کریستف فریاد میزند : ای ایمان  …..”  ای دوشیزه پولادین ،  قلب پایمال گشته نژادهارا  با نیزه خود شخم بزن ” 
    وایمانی نیست درجهان عدالتی نیست  ، زور حق را به زیر پا میکشد  وچنین رویه ای  روح انسانهای اصیل  را برای همیشه زبون  ساخته ومیکشد ،  عده زیادی خودرا مانند من به دست سر نوشت سپرده اند ، قایقی روی آب هرکجا رودخانه ببرد میایستم ،  مبارزه کردن کار من نیست درهمین محدوه وچهار دیواری کچی که توانسته ام تا اینجا خودم را بکشم یک مبارزه بر علیه نادانیها وحقارت روح میباشد ،  هیچ خوشدلی در چیزی دیگری برایم موجود  نیست  ، مقاومت کرده ام  اما دیگر آب از سرم گذشته ، هیچ  سرخورده ای  نمیتواند به ایمان آویزان شود ، وهیچ بی ایمانی نمیتواند به ایمان  نداشته اش متکی باشد مگر تظاهر کند ،  ایمان هیچ وجه مشترکی با خوشبختیها ندارد من درهوای این همه هیاهو نفسم میگیرد ، درمقال اینهمه ریاکاریها حالت خفگی بمن دست میدهد ، نه ، آنروزها من کودکی بیش نبودم ودنیارا بشکل دیگری میدیدم ودردنهارا از ورای اشکهای شبانه ام میشد دید ، اما امروز پخته شدم ، پخته پخته ،  حال دارم  روی یک ریل داغ راه میروم بی هیچ دست آویزی ، اما تعادل خودرا ازدست ندادم ، دراین فکرم چگونه میتوان نقشی به چهره داد ونقابی زد که دیگرانرا فریب داد ، چشمان انسان   همه احوالات درونی را بر ملا میسازد مگر آنقدر ابروان پهن وپر باشند که چشمان زیر آن پنهان شوند وتو مجبور باشی با زور ذره بین  آن سفیدی وقساوت قلب را درآنها ببینی ، ومن بارها دیدم ، اما با قلب مهربان خود آنهارا درآمیختم تا قساوتشان کمتر شود .
    امروز درون قطاری نشسته ام که نمیدانم به کجا میرود ، تنها یک تونل تاریک را جلویم میبینم، با اینهمه به راهم ادامه میدهم وایکاش دراوان جوانی بازی گری را از شما یاران میاموختم ومیدانستم که با شگردی میتوان چهره عوض کرد ومحبوب شد .
    قطار تو هم فردا روان خواهدشد با دسته گلها وجمعیت بیکاران که برای همینکار در کوچه وپس کوچه ها نشسته اند تا ترا به خانه ابدیت بدرقه کنند ، آیا آنها از ایمان تو باخبر هستند؟ ! ایمانی نیست ،دادگستری نیست،  دادگری نیست  تنها قساوت  وبی مسئولیتی

    . پایان

    زنهار ، بهشت بود  ، دریفا ، بهشت بود 
    آن باغهای دلکش وآن چشمه سارها
    آن نغمه های دلکش ونوازشگر غروب
    وآن بامداد خرم  وآن سبزه زارها
    آن گوشه  باغ بزرگ  باغی که تا افق
    گستره بود  وجلوه بخورشید میفروخت 
     آنجا  که عطر  بوته عاشقان بی شکیب
    جان من  از نیاز هوس تو درشکنجه بود
    آنجا که دل نبود هراسان ز هیچکس
    آنجا که لب نداشت بجز نغمه هوس 
    آنجا که مرغ دل من بال میگشود 
    همچون پرندگان گریخته از قفس 
    و…… دیگر هیچ 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا  ” لب پرچین “
    09/09/ 2016 میلادی /.
  • خواب آشفته

    هستی چه باشد ؟ آشفته خوابی 
    نقش فریبی  ، موج سرابی 
    نخل محبت پژمرده شد ، کو 
    فیض نسیمی ،  اشک سحابی
    در بحر هستی ، ما چون حبابیم 
    جز یک نفس نیست ، عمر حبابی……” زنده نام  رهی معیری”
    شاید همان مرغک کور این جهان بودم ، که نقش ترا درخیال  وبا ذهن خود کشیدم ، خیلی کودک بودم ، چهارده سالگی  هنوز بچه است ، آنهم درآن دیار و زمستان تاریک وسرد زمانه .
    دیگر خودم نبودم ، همه توشدم ، حتی درآسمان میان ستارگان نقش ترا میدیدم ، کسی چه میداند شاید که من  همان مرغک کور جنگل بودم ؟! اما درقلبم همیشه بهار بود ، ودر بهاران زندگیم ترا بشکل یک بت ساختم ، درپنهانی میسوختم همچنان یک چوب تر در بطن خویش ودودم بچشم خودم رفت .
    سرم را به زیر بال خودم انداختم ورفتم ، بسوی سرنوشت ، درهرقدم جلویم  میاستادی ، گویی صاحب من بودی ، اما رفتم ، رفتم تا دور دستها ، وشبی که باد سم بر زمین میکوفت  وهزاران خروش از دریاها بلند میشد وسنگباره ها برسرم فرو ریخت ، ترا ازخواب بیدار کردم ، از لابلای تاریکی دود  تو لرزیدی ، گفتم نترس ، منم ،  بنیاد آشفتگی من ویران شده بود ازتو درخواست کمک کردم ، وتو بی اعتنا گذشتی ، تنها یکدم فشار انگشتانت را بر روی گردنم احساس کردم ، پرسیدی چرا رفتی ؟ درجوابت گفتم باید میرفتم .
    دیگر بسویت برنگشتم ؛ رفتم تا درسایه ها گم شوم ، وگم شدم ، ازدیده ات پنهان شدم ، اما دست گرم عشق درون سینه ام مچرخید تا انکه در سفر آخرم ترا دیدم ، وآخرین سفرم بود به آن دیار وهرچهرا که اندوخته بودم بتو دادم ، ( مدارک موجودند) ! وبرگشتم ، تو محتاج تراز من بودی، تو قمار میکردی روی هرچیزی بردو باخت انجام میدادی اما من آهسته آهسته در سایه  راه میرفتم ، ترا درون گنجه ام گذاشتم ، ودیگر هیچگاه درب گنجه را باز نکردم تا شب گذشته ، نگاهی به آخرین عکس تو انداختم که سالها بود درون یک قاب سیاه نشسته بود ، چرا که سالها بود تو برایم مرده بودی ، سایه تو بود که از دورادور میدیدم ،
    شب گذشته برای چند ساعتی گریستم ، اما دوباره برگشتم به زندگی عادی خویش ، همه آنهاییکه ترا بهمراه من میشناختند شب گذشته بمن تلفن کردند ، درانتظار فریاد من بودند ، اما برای یک مرده تنها یکبار باید گریست ، من گریه هایمرا سالهای قبل بر مزار تو کرده بودم آنچه از تو باقی مانده بود همان شکل منحوس آن وسیله بود که ترا مانند هیبت خود ساخت . 
    ترا بخشیدم ، الان لابد درسردخانه بیمارستان جای داری وشنبه ترا با تشریفات کامل درخور یک هنر مند ارزنده!!!مشایعت میکنند ودر کنار هنرمندان جای خواهی گرفت ، جایی که نمیدانم برایت والا باشد یا یک ” کالا” .
    شب پیش ترسیدم  دوقرص والیوم خوردم قلبم به طپش در آمد با لیوانی شیر گرم بخواب رفتم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده  است  بهر روی از همین روزها میبایست میرفتی تنها کاری را که انجام دادم تمام رسانه های داخلی را از روی صفحه دستگاهم پاک کردم ، چون دیگر نه تو ونه ایرانی وجود ندارد ، ایران بمدد دوستانت  ایرانستان خواهد شد ومنهم کم کم باید چمدانم را بردارم وراهی شوم ، تو نماد ایران برای من بودی ،  حال دیگر هیچکدام وجود ندارید .
    شاهنشاه فقید در آخرین روز فرمود :
    نگذارید ایران ، ایرنستان شود ، او میدانست که چه نقشه شومی برای این سر زمین پر بار وپر نعمت کشیده اند ،  جناب ولایتعهد مشغول سرگرم کردن بچه ها درخارج بودند  ودیگران درحال رقص بابا کرم ونوشیدن ودکا وخوردن چلو کبای زیر پرچم شیر وخورشید ،  حال رفقا دهانشان کف میکند درحالیکه دارند کالاهای را تبلیغ میکنند درهمان حال هم بدشان نمیاید که کردتسان جدا شود ، آذربایجان جدا شود ، خوزستان با خلیج یکسره عربستان شوه جزایره سه گانه که بفروش رفت ،  شمال هم دردست رفقاست ، میماند صحرای برهوت  تهران ، قم کاشان وواتیکان اسلامی ،  ونامش خواهد شد ( ایرانستان) ! اما نام من همچنان منش خودرا حفظ خواهد کرد.
    سفرخوش ، نمیدانم همسرت چه کسی است ، باو تسلیت میگویم ، به مهین و فرامرز وسایر فامیل . پایان 
    آخرین چکامه . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین ” / 08/09/2016 میلادی /. 
  • سفر بخیر

    سفر بخیر عزیزم ، 
    برای فرهنگ شریف که او هم به رفتگان پیوست .
    شب گذشته نا خود آگاه برایت پیام دادم  ، واز امروز تما م روز درب اطاق را بستم وتا صبح به ناله ساز تو گوش دادم ، امروز زیباترین عکسی را که برایم افرستاده بودی در قابی سیاه جلویم گذاشتم ، نه میل دارم اخباررا بخوانم ونه میل دارم بدانم چگونه ترا بدرقه میکنند ، دوستان از اطراف برایم پیام فرستادند که یار سفری بسلامت برای همیشه رفت ، خدا حافظ عزیزم .
    الان پیکر سردت  درحجم خود نمیدانم درکدام سوی جای دارد  وکدامین یار درکنارت ایستاده است .
    شب است ، دیدگانم را اشگ فرا گرفته  وشب چنان از تیرگی انباشته است که هیچ خورشید روشنی قادر نیست  آنرا روشن نماید 
    اکنون نمیداتم چگونه برخیزم وچرا برخیزم وبه کجا بروم ،  از این پس تصویرت را درکدامین چشمه باید جست ؟
    بارگران ایام شانه هایمرا خسته وفرسوده کرده بود  قامتم خم شد ،  اکنون درگوش من بخوان  که بکجا میروی؟ 
    من خوب میدانم دراوج کهنسالی  ، چشمانمان   تاریکتر شده اند ، اما چشم دل روشن بود وترا میپایید ، 
    دیگر امید روشنایی نیست .
    اما ، کسی هست پنهان  وپوشیده درسینه من ، که صبح وشب  مرا به زبان میخواند ، 
    سفر بخیر یار نوجوانی و همسفر کهنسالی من ، سفرت خوش . / ثریا ارانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین” 
    07/09/2016 میلادی .
  • آخر خط

     نمیدانم ، آخر خط کجاست ،
    در اینصورت بر سرعتم میافزودم ، تا به آنجا برسم 
    نمیدانم ، از کدام در باید بروم ؟
    از خانه حریفان ، تا بام افلاکی ، چقدر راه است؟
     درکجا جای خواهم گرفت ؟ درکدام ارک وکدام کاخ وکدام چپر؟
    من خود معمار سرنوشت خویش بودم 
    امروز تیشه را بزرمین گذاردم 
    نگاهم مشتاقانه به گذشته های دور دوخته شد
    به اوایی که از دوردستها مینشیدم 
    به نغمه سازی ، وآواز درختان وزمزمه باد
    جوانی چون باد بر کودکیم غلبه کرد  وبه جنگ برخاست 
    وامروز هردورا گم کرده ام 
    خط آخر کجاست ، وآخرین قطار درکدام ایستگاه میایستد؟
    آوایی از دور  حمله اش را بمن نزدیک میسازد
    چمدانی ندارم تا درونش را با تنهاییم پرکنم 
    در صبح کهنسالی ، در آسمان مغرب ، چشم براه کسی هستم 
    که قرار است باهم برویم 
    امروز جایی را که بتوان اباد بخوانم نیست 
    در جهنم  میان آتش که از هر سواحاطه شده است
    میسوزم 
    این سوزش عشق نیست ، این سوزش پیکرم میباشد
    من  گذشته وآینده را یکسر خالی دیده ام 
    امروز نشسنم وبه سازاو گوش فرادادم آخرین نغمه اوبود 
    ضرب نبود ، ساز نبود ، مویه بود ، ناله بود و ضجه بود  
    باو گفتم :
    ای آواره تر از من ، رو بکدام کعبه داری؟ 
    هرچند میدانم دیگر قدرت دیدار نداری 
    ای نقطه طلوع جوانیم وای پایان غروب زندگانیم 
    حماسه ها تمام شدند 
    از آشیانه سیمرغ دیگر خبری نیست 
    وآن سر زمین کودکی من وتو بر باد رفت 
    نه تو تهمتنی ونه من تهمینه 
    هردو در انتظار آخرین قطاریم 
    تو از انسو

    و من از اینسو

    درمیان راه دست یکدیگررا خواهیم گرفت 
    ودوباره زنده خواهیم شد 
    من مرده ام ، تو نیز مرده ای 
    تنها ما قاتلین روزوشبیم 
    کجایی ای دیار دوردست ؟ وتو کجایی ای یار دیرین 
    که تنم من با تن تو همره شوند ، بیاد گهواره دیرین 
    ——– ثریا / اسپانیا / 
    ” لب پرچین ” 
  • شاعر

    نامه شوقم که گردونم به دست باد داد
    لیک صدها یاوه  بر بال کبوترها نهاد
    زندگی سازی ندارد عزت ویرانگری
    زان سبب باشد  بهار خونینم ز باد
     “دکتر اسداله حبیب ، شاعر افغان “
    به شاعری که در”سایه” زیست !!!!
    روی سخنم باشما ست  شاعر !! ممکن است که این نوشته کمی طولانی  شود اما از نظر روشنگرایی شاید به دردعده ای از خدا بیخبر واز خود بیخبر ، بخورد وشاید  بکار آید .شاید هم مورد لطف دوستان شما قرار بگیرم و ناسزا ها  را بشنوم اما من همیشه به دنبال حقیقت بوده ام بی آنکه بخواهم دیگری را فریب بدهم واز فریب خوردن سخت آزرده میشوم . آنگاه افساررا پاره  میکنم ومیتازم برایم مهم نیست چه کسانی زیر پاهای اسب من کشته ویا زخمی میشوند ، چرا که خود زخمیم ، زخمی روزگار ، بخاطر آنکه شما در شکل وشمایل چخوف  ویا داستایوسکی خود نمایی کنید با پیراهن جین پاره  !ویا صدها هزار نفر بیگناه در زندانها کشته شوند تا جایی که در بهشت زهرا برای جنازه ها گودالی عمیق کنده بودند وجسدها را رویهم میریختند ( به گفته مسئول بهشت زهرا) واینها همان جوانانی بودند که فریب وعده های توخالی امثال شمارا خوردند.
    من شمارا از همان زمان که در کوچه شیروانی خیابان نادری مینشستید میشناختم ، دلیل این شناخت بخود من مربوط است وهمسر ارمنی شمارا نیز ،  آن روزها مد بود که ( طبقه باصطلاح روشنفکر ) با دختران ارمنی ازدواج میکردند ، دختران ایرانی لیاقت چنین شئوناتی  را نداشتند ویا اگر هم داشتند مرتب مورد سر زنش  شما روشنفکران قرار میگرفتند  ،همه همپالگی های شمارا میشناختم ،  چند جور روشنفکر داشتیم ، روشنفکران ( نفتی) روشنفکران استالینی وروشنفکران ماوئویستی   وچند جوجه هم درکنارشان  ورجه ورجه میکردند بخوبی نمیدانم جزو کدام از این گروه بودید  ، منهم دشمن همه شما !!.
     بنا براین کمتر دوروبر اشعار شما میگشتم وکمتر میخواندم اصولا چندان نظر خوشی نه به شما ونه  به أآن پیر تریاکی خراسانی اخوان ثالث نداشتم بیشتر |عماد خراسانی | را ستایش میکردم ، چهره عبوس شما ، با آن قیافه  وهیکل بزرگ وهیبتی که مانند شیر میگرفتید مرا به خنده وا میداشت ، چرا که خانواده شمارا نیز خوب میشناختم شوهر خاله شما از جاسوسان خبره انگلیسی درایران بود که او نیز دستی به شعر وشاعری داشت ودختر ایشان نیر برای همان دستگاه اسکاتلند یارد درازای هفته ا ی پانزده پوند کار میکرد تا ایرانیانی را که وارد میشدند شناسای کرده وبعرض برساند ! چند بار به لندن تشریف آوردید ومن بهمراه یکی از دوستان درمحفلی که شما دربالاترین نقطه اطاق نشسته بودید وارد شدم  حال به مقامات عالیه رسیده بودید به ریاست رادیو منصوب شده بودیدوتازه دست به تصفیه  زده عدهای بقول خودتان پیر وپاتال را بیرون انداختید ونوچه های تازه با سروده های نو!!! به رادیو  راه دادید یعنی آنچه را که مرحوم  “پیر نیا “ساخته بود شما بر باد دادید ، ( گلهای جاویدان ، کلهای رنگارنگ ؛ گلهای صحرایی و برگ سبز ) به آنها توهین میکردید ، فرهنگ شریف را نه نوازنده تار بلکه نوازنده گیتار میخواندید!!! که موجب خشم عده ای شد ، واکبر گلپایگانی را بی مصرف وبی معلومات واینکه او ابدا خواندن بلد نیست ودستگاههارا وارونه !!! میخواند اورا نیز به خواندن درکاباره فرستادید، دلکش بخانه اش رفت ،  همه رفتند همه شاعران خوب وخوانندگان خوب  ! البته چند نفری که قبلا در جاده شما پیاده روی کرده بوند نیز ماندند وبه مقامات عالی هنم رسیدند ! کاری به آنها نداریم . شما خودتان از موسیقی هیچ اطلاعی نداشتید تنها آمده بودیدکه بمدد اربابتان رادیو ایران را قبضه کنید وسپس به دست دوستان بدهید ، رهی معیری درسکوت خاموش شد ، نادر نادرپور بخیال خود میل داشت با شما درآمیزد که صدایش رو بخاموشی رفت ،.خودش راهی غربت شد .
    انقلاب شکوهمند شما پای گرفت و……  سپس کتاب اشعارتانرا بعنوان ” تاسیان ” که همان تازیان است ببازار دادید با جا بجا کردن اشعار گذشته دیگر چیزی درچنته نداشتید وخان مغول که برتخت نشسته بود شمارا ببازی نگرفت .
    حال دو جلد کتاب خاطرات خودرا بوسیله دوجوان نادان وبیخبر ببازار داده اید که همه توهین آمیز وجسارت به هنرمندان بزرگ وخوانندگان بی نظیر ایران است ، بار دوم که شمارا درلندن دیدم بخاطر پسرتان که سرطان  چشم داشت  آمده بودید ، دیگر ابدا میلی نداشتم درمحضر شما بنشینم ، از شما بیزار شده بودم ، حتی دیگر به ترانه هایتان ومثنوی هایتان گوش نمیدادم واما …واما ماجرای دختر خاله شما هم خیلی شنیدنی است که بماند .
    میل ندارم وارد زندگی خصوصیم بشوم ویا شمارا ودار به خواندن آن بکنم ، هرچه بوده گذشته وامروز  دیگر خیلی دیر است 
    بقول معروف هرکه دانست درنمانست  ، حال جوانان را دوباره فریب بدهید وبرایشان افسانه زال وورستم را بگویید درحالیکه سوگند میخورم حتی یکبار هم لای شاهنامه را باز نکرده اید . 
    امروز نمیدانم چرا چهره آن دختر خاله نازنین شما وچهره شما در نظرم جلوگر شد ومرا ودار به نوشتن کرد ؟! . اوبقول خودش به دوستیها هیچ اعتقادی نداشت برایش همه چیز ( پول) بود .  وبرای شمانمیدانم ، لابد قدرت مطلقه ؟! ویا شهرت تمام ناشدنی ، خوب خلایق هرچه لایق .
    ثریا / اسپانیا / یک روز غم انگیز تابستان /
    از یادداشتهای قدیم .