Author: Soraya

  • صدای پای خدا

    کار من این نیست شناسایی یک پرنده را 
    کار من این است که دروادی سر گردانی غوطه بخورم 
    کار من این نیست که بدانم گلهای شقایق چه افسونی دارند 
    کار من این است که درپشت صقحه دانایی بنشینم !
    دستهایم را دریک جویبار پاک بشویم ، وبه هنگام صبح 
    به همراه  خورشید متولد شوم .
    من اسمان وزمین وهوا را میشناسم بین دو احساس
    دیگر درپی حمل یک بار ( دانش) نیستم 
    واما کار من این نیست  تا برای او که نمیشناسم 
    بگریم وسینه بزنم 
    کار من این است که باربال پرستوها نامی بگذارم 
    وبرایشان دانه بریزم 
    کار من ان است که رد پای محبت را بگیرم وتا انتهای جهان بروم
    جهانی که نشناخته ام 
    جهانی دارم ، گرچه کوچک است اما در هیچ ذهنی گنجانده نمیشود
    دنیایی دارم ، گرچه خیلی ناچیز است ، اما بیگمان کنار پای خداست 
    من خدارا اینجا پنهان کرده ام .
    ثریا ایرانمنش 
    اسپانیا 
    سه شنبه 4 اکتبر 2016 آواراگی 
  • هوسهای بهاری

    روز گذشته  برای دومین بار نشستم وفیلم هوسهای بهاری خانم ( استون) را دیدم ونیمه کاره رهایش کردم  .
    برایم جالب نبود زنده اش را هرروز به چشم میبینم .
    شب گذشته در خواب یک کتاب نوشتم ، کتابی قطور ، هجوم الفاظ وکلمات در مغزم غوعا میکرد ، بیدارشدم 
    کجا بودم ؟ چه چیزی  درباره چی را نوشتم ؟ بیا دنمیاورم ، درون دفترچه نوشتم ، 
    بیاد  خانم ( استون) هنرپیشه از کار افتاده  ومیانسال که در شهر روم طعمه ژیگولوهای گرسنه  خیابان میشد که خودشانرا میفروختند ، آنهم با کمک یک ( کنتس) پاانداز ،  کنتس ها ودوشسها وکنت ها ودوکها و و و و .هم هنگامیکه پیر میشوند یا دلال محبتند ویا دلال کارهای دیگر این روش خوش هنوز هم همچنان ادامه دارد .
    خودرا جای آن خانم گذاشتم ، چکار میکردم با آنهمه پول وجواهرات وارثیه که از شوهر مرحومم بمن رسیده ؟
    هیچ ، برمیگشتم به سرزمینم ، یک مدرسه ، یک کودکستان  ، یک بیمارستان برای بچه های بی سر پرست میساختم ونام (استون) را روی آن میگذاشتم ،طبیعی است که همه مگسان گرد شیرییند وکسی بخود تو مهری ندارد حال چرا این پول صرف یک  هوسهای بیهوده شود ، دوستان خوبی داشت ، سرزمینی که اورا میخواست ، دور شهر رم آواره  ، یا اسب سواری میکردیاسلمانی میرفت یا لباس میخرید وشب با یک ژیگولو شام میخورد ویا به رختخواب میرفت .  
    نه ،من مانند او رفتار نمیکردم .
    به اغوش کسانی میرفتم که مرا میخواستند ، در شهر رم گم نمیشدم  نگاهم خیره به دنبال هرکسی نمیگشت ، وشبها سر ببالین تنهایی نمیگذاشتم واشک نمیریختم. وسیگار پشت سیگار دود نیمکردم ، نه محال بود من مانند او رفتار کنم .
    فیلم را نیمه کاره رها کردم .
    شب گذشته نیمه شب بیدار شدم ودراین فکر بود اگر روزی مردم و پای از این دنیا بیرون کشیدم ، نه واعظ ونه کشیش بر بالای سرم حاضر نکنند ، بیصدا مرا بسوزانند وخاکسترمرا درشراب حل کنند وبر بربالاترین نقطه این کوهستان ببرند وودرکنار بانوی برفها پراکنده سازند ، سالها پس ازاین اگر هنوز دنیایی وجود داشته باشد وزیر بمب های اتمی به دست بچه های لوس ویران نشود ، دران کوهستان تاکی خواهد رویید ، وانگورهای شیرینی ببار خواهد آمد  وشرابی ناب از آن انگور درصافی دلها خواهد نشست وآواز سر خواهد داد از لب ساقی :
    تا مرا از نیسیتان ببریده اند 
    از نفیرم مرد وزن نالیده اند
    ویا ناله  سر میدهم  :
    چهل سال درعین رنج ونیاز ،
    سر از بخشش مهر پیچیده ام 
     ورخ از بوسه  ماه گردانیده ام 
    به خوش باش ” حافظ” که جانانم تویی
    به هرجا که آزاده ای یافتم 
    به جامش ، اگر میتوانستم خودرا میافکندم 
     وگل بر میافشاندم 
    چهل سال  اگر گذراندم به هیچ 
    همبن بس  که در رهگذر وجود
    کسی را بجز خویش نگریاندم 
    شاخه های تاک هرکدام یک نای خواهند بود وآواز عشق سر خواهند داد . این را میدانم بخوبی میدانم .
    ——— 
    چند روزی ممکن است درخدمت نباشم ، درانتظار میهمان عزیزی هستم که امیدوام هرچه زودتر برسد چند روزی است که چشم انتظار او هستم .
    پایان 
    یکشنبه 25 سپتامبر 2016 میلادی / ثریا ایرانمنش . اسپانیا ” لب پرچین “.
  • برگ خزان

    دشت با اندوه تلخ خود ،
    تنها مانده است 
    وازانهمه سر سبزی وشور ونشاط 
    سنگلاخی سرد  بر جا مانده است 
    آسمان  از ابر غم  پوشیده است 
    چشمه سار لاله ها  خشکیده است 
    جای گندمهای سبز، جای دهقانان شاد
    خارهای جنگداز روییده است ………..” شادروان فریدون مشیری”
    آن روزیکه پسر داییم دوان دوان آمد بخانه ما وگفت ببین ( مرضیه) چه آهنگ قشنگی خوانده است ! بنام برگ خزان  گفتم بمن چه   او هنوز امیدوار بود که باهم ازدواج میکنیم ! ومن دخترک سر بهوای هفده ساله دل درگرو عشقی داشتم که یک کوره داغ  نامطبوع وبوی گند ریا درهوای آن موج میزد .
    رادیو مرتب این اهنگ را پخش میکرد ومن بی اعتنا به متن آن میگذشتم ، تازه پس از آهنگ اولی که مرضیه با یاحقی خوانده بود واین دومین آنها بود ، 
    روزگاران گذشت و گذشت ، من درجوال  یک کدوی کال وسپس در کیسه یک افعی هزار چهره وهزار سر محبوس شدم ودیگر فراموش کردم که انسانم ، شدم یک رباط !
    امروز آن آهنگ را زیر لب زمزمه کردم ودیدم ( همان برگ خزان )جداشده از شاخه در مسیر باد دارم حرکت میکنم ،  باد ؛ کدام باد  بادی گرما زا  بی آواز  بی آهنگ دلنشین ،  بادی  که مهربانیهارا با خود برد  وبادی که برخرمن ما پیچید وهرچهرا که کاشته وسپس درو کرده بودیم به دوردستها پرتاب کرد . دیگر هیچ بانگی از دل برنمیخیزد ، دیگر هیچ نوایی درکوچه وپس کوچه ها بر دیوارهای ساکت زجر کشیده از آفتاب نمینشیند . 
    اینک همه رفته اند ومن مانده ام در ظلمت تاریک واندیشه های گذشته ، خواب از من میگریزد  وهیچ یادی دربرابرم پایدار نیست  تنها با دل خویش خلوت میکنم .
    همان برگ خزان وپژمرده ز بیداد زمان در مسیر باد .ث
    تا شد از دست سر طره جانانه ما 
    در بر آرام نگیرد دل دیوانه ما 
    بام ودیوار براندازم وویرانه  شوم
    تا چو خورشید بتابی تو به ویرانه ما
    منم وگوشه کاشانه وهجر وشب تار 
    کاش چون شمعی بیایی تو بکاشانه ما 
    (همه بر باد شد از دست تو شد ای سیل عظیم )
    کشت ما ، خرمن ، کلبه ما ، خانه ما 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    23/09/2016 میلادی /.
  • نوکیسه ها

    من همیشه فکر میکردم چرا روی سایت “گویا “عکس آن زن فاحشه را که دارد گریه میکند ، گذاشته ، سالهاست که این عکس را که کاوه گلستان مرحوم گرفته  درگوشه سایت خود نمایی میکند !
    امروز چشمم به جمال و پوشش نوکیسه های ایرانی افتاد ، با آن پر وپاههای کت وکلفت دستان وانگشتانی که نشان اصالت خانودگیشان!! میباشد  وبا هزار نوع مانیکور هم عوض نمیشود ، تازه فهمیدم : که !!!من این حروف نوشتم که غیر نداند !!! 
    بلی اینها این دختران وپسرانی که کنار اتومبیلهایشان با لپ تاپ هایشان وگوشی های طلایشان با جین پاره وموهای افشان ولبان باد کرده سلفی عکس گرفته اند ودر معرض تماشای عموم گذارده اند ، تخم وتره همان زنان قلعه میباشند ویا آدمکشان حرفه ای اوین ویا قاچیچیان حرفه ای مواد مخدر وزن وقمارخانه دار وپا انداز  ، از نوع جدیدش !! 
    دیگر حرفی ندارم ، اصالت وجود چیزی است که هرکسی قادر نیست با هیچ مبلغی آنرا بخرد وعکس دیروزی که پسرم از دفتر کارش برایم فرستاد وگفت _” کمون اروپا” دستور داده دربعضی از جاها این جلیقه ولباس را بپوشیم !! نمیدانستم بخندم یا بگریم  ودیدم که علنا ورسما ، آدمکشان ، دزدان ، چماقداران به مردم عادی وشریف ونجیب اعلام جنگ داده اند یا این ، یا آن ، حد وسطی نیست ، یا باما ویا برما در یک کشوری که مثلا حکومت مذهبی حاکم است لباس دختران وزنانشا ن از فاحشه های کنار خیابان وقیحتر است البته درمیهمانیهای خصوصی!! ومردان وزنان اندیشمند را به بند وزندان میافکنند ویا میکشند ویا با اسید آنرا میسوزانند. 
    این است تاریخ فرهنگ یک ملتی چند هزار ساله که مشتی رجاله درحا ل حاضر مانند جانور روی آنرا پوشانده اند 
    بر میگردم به گذشته ، به نوع لباس پوشیدنهای خودمان با همه امکانات مالی محال بود ما اینچنین لباسی بپوشیم مگر در پلاژهای خصوصی واین حکوت آمد تا مارا ( آدم) کند ما خر بودیم وخرهم هستیم وتا آخر هم باین خریت خود ادمه میدهیم کار مال خر است باید از فکرت کمک بگیری دلت برای آن بچه های زیر جنگ وآواره ومهاجرینی که گروه گروه غرق میشوند ، نسوزد دم را غنمیت است ویسکی را با کوکا مخلوط کن یک برگ وعلف هم چاشنی آن از این دنیا برو بیرون ، بتو چه ، دولتها خودشان کارشانرا میکنند !!! خودشان مسئولند توچرا غصه میخوری؟
    ، یک نخ بسته اند بین دو قشر جامعه ارباب وبرده حد وسطی هم نیست ما فسیلان گذشته هم کم کم خودمان تبدیل به خاک میشویم وتنها ” هیچ” از ما باقی میماند ، دزدی علنی ، مال تو را میخورند با کمال وقاحت، میخواستی ندی !! خواهر توست ، دوست توست ، از کودکی باهم بوده اید ، دریک فرهنگ رشد کرده اید ، اما تو محکم سر جایت ایستاده ای وآنها با سیل همراه شده   وسرازیری میروند ، بکجا؟ به درون  لجن وخاک وخاشاکی که نامش را قبلا برایشان انتخاب کرده بودند !
    من قرار نبود بنویسم ، مشگل دارم با این دستگاه  دستی یا دستانی درونش مشغول کاوشند ، وقرار بود آخر هفته آنرا به دست (مهندس مخصوص ) بدهم ! اما امروز ودیروز  با اتفاقاتی که برایم افتاد نتوانستم خودمرا کنترل کنم واین دکمه ها با چه صبر وحوصله ای مرا تحمل میکنند واین صفحه کوچک !
    با پوزش تمام از (ارباب) که مقاله ها خصوصی شدند . تا هفته آینده .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” /اسپانیا /
    اول پاییز  وبرگ ریزان دوهزار وشانزده میلادی .
  • عماد خراسانی

    دامن ما نبود  بی گهر  اشگ شبی
    چشم بد دور  که ما شرمنده احسان خودیم 
    لاله داغدلی  شمع شبستان وجود
    مشعل افروخته  از خیمه سوزان خودیم 
    هر که از حال من دلشده پرسید ، بگوی
    خوی گم کرده ای  بنشسته به هجران خودیم 
    هر چه کم داد بما  چرخ بجایش غم داد
    مات از طاقت  واز رنج فراوان خودیم 
    گنج عشقیم  وخراب دل ویرانه خویش
    بحر دردیم  که موج خود وطوفان خودیم 
    چهارشنبه ” لب پرچین “
  • او هم رفت

    قرار نبود بنویسم ، 
    قرار بود صبرکنم  .اما اشک امانرا بریده ودیدم تنها پناهگاه منست 
    تازه یکدیگر ا پیدا کرده بودیم ، وتازه با هم گفتگوها داشتیم وتازه فهمیدم سالهاست که درآن قاره دورافتاده هنوز مینویسد ومیخواند وترجمه میکند، سالها بود از او بیخبر بودم ، فراموشش کرده بودم هرچند استادم بود ، استاد ازلی عشق وسخن  شاید با فشار او بود که سر به آستان شعر وادبیات گذاشتم ، زمانیکه سخن رانی داشت ، اوف زنها چگونه خودرا برایش میاراستند واو چگونه بی اعتنا رد میشد ، سر من پایین بود ، میگفت آینقدر سرت را پایین نیانداز عاقب قوزی میشی  ومن سرخ میشدم ، میخواند : 
    هرکه دربزم سخن آید سخن دان میشود 
    چون به درمانگاه شد بیمار میشود
    وبوی ادوکلن گرانقیمت او مانند سایه اورا دنیال یکرد ونفس مرا وخود مرا زنده .
    تا قطب جنوب رفته بود شب وروز را دریک خط دیده بود وبا چه لذتی آنرا توصیف میکرد گویی به بهشت رفته بود ، 
    شبها باهم  گفتگو ها داشتیم از گذشته  واینکه همسرش چگونه فوت شد وبچه ها رفتند واوتنها ماند ، حال دراین فکر بودیم که چگونه میتوان یک قاره طولانی را طی کرد وبهم رسید ؟ 
    چند روزی بود او او بیخبر بودم جواب ایمیلهایمرا نمیداد ، تلفنش خاموش بود ، و……
    شب گذشته بانویی درجواب تلفتم به انگلیسی گفت :
    ایشان رفتند ، با سکته قلبی ، اگر پیامی دارید بخانوادشان بدهم ؟
    گوشی دردستم خشک شد ، خودم خشک شدم ، عکسی را که برایم فرستاده بود لاغر بنظر میرسید میدانستم ورزش وپیاده رویش را ترک نکرده ، یوگارا ترک نکرده میدانستم هنوز عشق به موسیقی وکتاب وشعر یکی از بهترین سر گرمیهای اوست .
    امروز رو بسوی کدام خداوند بکنم واز و بپرسم چرا؟ چرا ؟ چرا ؟……
    دیگر سئوال فایده ندارد ، زیاد سئواال مکن .
    کسی کو تیر جانان  را هدف کرده میخندد
    دلی کز تیغ  آن محبوب  سرخورد میگرید
    نه ، نخواهم گریست ، نه نخواهم گریست 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    چهارشنبه 21/09/2016 میلادی
  • ایران

    به درستی نمیدانم که این اشعار متعلق به چه کسی سراینده آن کیست؟! آنرا درون دفترچه ام یافتم ، وشاید دراین هفته ها این آخرین شعری باشد که مینویسم چرا که کامپیوتر احتیاج به تعمیرات ودستکاری های زیادی دارد وحسابهاییکه بسته شده ونیمه بسته وباز است . بنا براین گمان میکنم که تا یکی دوهفته همه شمارا راحت بگذارم ! 
    ایران 
    ایران  درون من سینه میکشد غریو 
    کای رهنور گمشده  آخر گریختی ؟
    وان میوه طلایی اندیشه های پاک 
    در رهگذر مردم بیگانه ریختی ؟
    آخر گریختی  واز من گسیختی ؟
    ———————————….؟
    ومن ، با نگاهی سرکش  لبریز از غروز 
    بی اعتنا فریاد  میزنم که 
    ای مادر بس است 
    آری گریختم  ، گسیختم 
    چون شاخه ای که بگسلد  از بند گاه خویش 
    من گریختم 
    چون شعله دمیده  ز پیوند گاه خویش ، گریختم
    یک عمر در کنار تو خون خورد م ودریغ
    روزم سیاه تر از شب بی ستاره بود
    من بی گناه تر زسحر زیستم  ولیک
    قلبم چو لخت شفق پاره پاره بود
    آری گریختم  ، اما مرا ببخش 
    زیرا که سر فراز تراز آفتاب
    هرگز سرم بسایه بیگانه خم نشد
    آری گریختم ، اما تو بامنی
    شبهای  تاریک  مرا ، تو صبح روشنی
    دور از تو هرگز خیال تو جانم مباد 
    هر جا سرود مهر  توپیوندجان من 
    وهمه جا بامنی
    گمان  نبرم که روزی سر به آستان توگذارم 

    روزیکه درتو خشم وعتاب نیست 
    شب تن سپرده درتابوت تاک خویش
    جز رقص صبح  وزمزمه آفنتاب نیست 
    چهل سال  درآیینه تنها خودرا دیدم 
    هراس تلخ من آهسته باورمیشد
    چهل سال  زمان  یک بستر تباهی 
    ومن چهل سال  به آهن سلام گفتم 
    بدرود مادر من .،بدورد تو نیز رفته ای 
    از یادها و باورها 
    ثریا ایرانمنش 
    آخرین چکامه / سه شنبه شب 
    بیستم سپتامبر 2016 میلادی .
  • نژاد پرستی

    امروز صحنه ای دید م دریکی از سایتها که واقعا گریه ام گرفت ، درایران کشور عزیزما  کارگران بدبخت افغانی وعرب وسایرین را درون یک قفس گذاشته  وچشمانشانرا بسته بودند بجرم واهی !
    ودر اینجا  “نادیه “من شوهر کرد ورفت شوهرش را هم آورد ، کار بدون مالیات ساعتی ده یورو اقامت دایم ومدارس مجانی برای بچه های فامیلش . واین فرق ماست ….
    یک خانه اجاره کرده اند ، فامیلی ،  نه کسی با آنها کار دارد ونه آنها باکسی با پیراهن بلند  ویک روسری البته نادیه دراینجا لباسهایش را درمیاورد وبا یک شورت کوتاه ویک تی شرت کار میکرد ومیگفت هوا گرم است !!
    حال دیگر تنها هفته ای دوبار  میتواند بمن سر بزند ، شوهرش هم دریک پارکینک مشغول کار سرایداری شد .
    من نمیدانم ، واقعا نمیدانم ، آیا تنها دراین منطقه این قانون است ودر شهرهای بزرگ مانند پایتخت کاررا برای خارجیان سخت میگیرند؟ در کاتالونیا میداتم خیلی نژاد پرستند حتی زبانشان هم کاتالان است اسپانیایئ حرف نمیزنند ، مغازه دارن تنها با توریستها پولدار خوب کار میکنند !  من کمتر در مادرید بوده ام ابدا شهررا دوست ندارم ،  گاهی از اینکه نق میزنم دچار شرم میشوم ، بین مردمی مهربان ، دکتر مهربان ، داروخانه مهربان ،  همه میدانند که من اکثرا با دخترانم برای خرید میروم به هرمغازه ای که سر میزنم احوال آنهارا میپرسند ، واگر آنها تنها بروند حال مرا جویا میشوند ، نه ، اینجا باهمه جا فرق دارد . سی سال است که همان سلمانی قدیمم را دارم با آنکه یکی از آنها بازنشسته شده اما هنوز خواهرش کار میکند ، بی هیچ افاده ای . مانند یک فامیل شده ایم .
    گاهی  انسان از نعماتی که دارد بیخبر است .
    امروز پس از خانه تمیزی وخستگی  روی یوتیوپ یک برنامه دیدم که تمام خستگیهای روحی وجسمی از تنم برون رفت ، ارکستر سنفونی شیکاگو با ششصد عضو سنفونی نهم بتهوون را پخش میکرد ، من رهبر را تا بحال ندیده بودم گویا ایتالیایی بود اما کارش  را عالی انجام داد، محال است در موومان چهارم اشک من سرازیر نشود ، سرود ستایش ، یک بوسه برای همه عالم واین  عالم دارد زیر پای نا کسان ونامردان وبیخردان نابود میشود .
    حرس وطمع و هوس همهرا از خوی انسانی وشرف آن بیرون رانده است .
    وآدمها مانند حیوان باید درون قفس باشند چرا که مانند (آنها) نیستند . پایان
    سه شنبه 0 2سپتامبر 2016 میلادی /اسپانیا/
  • اقلیتها

    روزهای سه شنبه من خانه تمیزی دارم وسرسام گرفتن از دست ” نادیه”  بهر روی او مشغول کار خودش است ومنهم مشغول کار خودم ، میگوید:
    سینورا من خانه اون خانم ارمنی نرفتم پول خوبی بمن میداد اما دوستش ندارم ، آخه من مسلمونم! بعد هم چه افاده ای ! 
    گفتم خوب ، هرکسی دین وایمان مخصوص خودش را دارد اما ….
    نگاهی بمیل بافتنی خودم که وسط زمین آسمان معلق بود انداختم ، ودیدم ، اهه ! چه راحت جایمان عوض شد ! حال آنها درخانه های بزرگ با اتومبیلهای اشرافی درخیابان کوچک این شهر رژه میروند وما یعنی (من) در یک آپارتمان تازه مثلا شیک هم هست  دارم دور خودم میچرخم وبافتنی میکنم  ، قهوه ترک نمیخورم ، فال هم نمیگرم ، بوی گند گوش خوک وپای خوک هم از خانه ام بلند نمیشود ، دوره قمار ( یواشکی) هم ندارم بساط ( منقل) هم ندارم …. خوب معلوم است زن که تنها میمانی !  
    هنگامیکه آنها باینجا آمدند ما دریک خانه بزرگ زندگی میکردیم ، خودشانرا بموش مردگی زدند که خوب درایران اسلامی مارا آزار میدهند ومیکشند ، فورا ویزای واقامت وسپس نبش خیابان یک مغازه بافتی وخیاطی  وصله پینه دوزی باز کردند . 
    چند نفرشان هم  مغازه عرق فروش وبار وکافه  چند تایی هم گاراژ تعمیرات ماشین !  یکی شان در کابارهای دراهواز رقاصه بود ، دیگری شوهرش در فرودگاه مهرآباد چمدانهارا روی ریل میگذاشت ، سومی رانندگی فلان تیمساررا بعهده داشت . مهم نیست کار عیب نیست اما نوکیسه گی وخود فروشی ودزدی است که مرا از آنها دور ساخت . جواهرانم دریک بعد ازظهر که من وبچه ها خانه نبودیم گم شد ، دزدی از بالکن وارد خانه شده بود وهمهرا برد، خانم وآقا قبل از همه خبردار شدند ، آمدند به تسلیت !! گفتم ابدا مهم نیست ، اگر آن دزد!!! من وبچهایمرا صدمه میزد بدتر بود ، عیبی ندارد تا حال مال من بود حال مال دیگری میشود ! وآنهارا ازخانه بیرون فرستادم میدانستم که دزداصلی آنها هستند چرا که فورا دخترش به ایران رفت با بینی عمل کرده بازگشت دراینجا نمیشد آنهمه زنجیر وانگشتر وگردنبد وگوشواره ها را فروخت .
    حال مانند موش سر قالب صابون پشت بی ام دبلیو مینشیند ودور شهر رانندگی میکند ! وافتخار دارد که سگ پلیس شهر با سگ او همخوابه شده است !!! وای کله ام دارد میترکد . 
    بوی پیه وعرق نادیه در خانه پیچیده منهم اسپری به دست دنبالش راه میروم خودش را جمع وجور میکند ببیند دوربینی  دردستم نیست !؟ 
    میگوید :
    سینورا عید “کوردرو” شوهرم یک گوسفند بزرگ آورد ودرخانه سرش را بریدیم ، حیف که شما گوشت نمیخورید والا نیم آنرا برایتان میاوردم ، 
    حالم بهم خورد ، نه ، مرسی نادیه من پول گوسفندرا به فقرا داده ام به گرسنه گان بهتراز این است که یک حیوانرا بی نفس کنم ،
    اوخ سینورا ، این سنت است ، شما باید گوشت بخورید ، 
    نه مرسی عزیزم من با سبزیجات راحتم من گوشتخواری نمیکنم ، نوشت جان خودت وخانواده ات .
    آه سینورا ، چقدر من شمارا دوست دارم ، بهترین های دنیا هستی ، اوف ، نادیه !! چلپ چلپ ماچ ومیرود .
    ومن مانده ام که دنیا ویا طبیعت چگونه بی صدا وآهسته جابجاییهارا انجام میدهد . همان چرخ گردون ، یکروز میروی بالا وسپس ناگهان فرود میایی ، مهم این است که اگر فرود آمدی نترسی ومحکم خودترا نگاه داری ، واگر آن بالا رفتی ناگهان هوایی نشوی چون چرخ دارد میگردد .
    تنم اینجاست مقیم ودلم آنجاست مقیم
    فلک اینجاست ولی آن کوکب سیار آنجاست
    من دراینجا همین صورت بیجانم وبس
    راحت جان وشفای دل بیمار آنجاست 
    آخر ای باد صبا  بویی اگر میاری
    سوی شیراز گذر کن  که مرا یار آنجاست 
    درددل پیش که کنم  غم دل با که بگویم
    روم آنجا  که مرا  محرم اسرار آنجاست …….سعدی 
    ثریا . اسپانیا . سه شنبه .
  • شکوه پیری

    شکوه پیری مرا نشاید ، مرا نزیبد 
    چرا که پنهان به حرف شیطان 
    سپرده ام دل   
     ، که نوجوانم ………نادر نادرپور 
    دوست عزیز 
    سپاسگذارم با نامه پرمهرتان مرادلداری دادید ، اما من آن پیر پانزده ساله نیستم ، در سن خودم ایستاده ام ، نه هوسی دارم نه میلی بکسی ، 
    من از اینکه تنها هستم رنج میبرم ، از اینکه زیبایی ا م رو به افول میرود رنج میبرم ، ما زنانی که درماه امرداد (شیر) به دنیا آمده ایم عاشق خود وزیبایی خویشیم ، مانند همان شیر در جنگل هنوز میل داریم  پادشاهی کنیم .
    دستهایم هنوز قادرند بنویسند ویاری برسانند ، چشمانم هنوز تاباناکند و پاهایم مرا بخوبی تا کیلو مترها میبرند ، تنها “آسم میراثی است “که مرا از پای درمیاورد واینکه اهل خانواده نگرانند که مبادا  هر حرکت من منجر شود به یک حمله دیگر .
    نه دوست مهربانم ، من به موهای سفیدم افتخار میکنم  که آنهارا در راه درستی سپید کردم ، خوشبختانه کمتر به چروکهای اطراف چشمانم مینگرم چون احتیاجی ندارم ،  اگر سوء تغذیه داشته باشم کمی باد میکنند ، وهر خطی که بر گونه ویا چهره ام میافند معرف همان دانشی است که در راه زندگیم داشته ام . نه هوسی دردلم هست ونه میلی ، ونه آرزویی ، هرچه را بخواهم دردسترسم هست 
     تنهایی است که مرا بجان آورده ، واینکه کلام من نمیتواند در مغز بعضی ها جایگزین شده وآنرا بفهمد  زندگی کردن میان مشتی خارجی آسان نیست ، اگر چه با زبان تو حرف بزنند اما افکارشان خارجی است افکارشان با همسرانشان یکی است ، از بوی نفس نوه هایم جان میگیرم عشق آنها بی پیرایه است ، همان چند خطی را که برایم نقاشی میکنند وبعنوان هدیه برایم »یاورند از گرانترین نقاشیهای دنیا برایم پر ارزش تراست ، ونوه ام  از راه دور هرشب دوقلب برایم میفرستد همان کافی است ، اینجا تنهایی است که ترا بجان میاورد ، من هنوز در میان مردمان  این سر زمین ذوب نشده ام وهنوز لباسهای خودمرا میپوشم ، میل ندارم پایهایمرا در کفشی بکنم که یا بزرگند ویا تنگ وکوچک ، کفشهای خودم را میخواهم با پاهای کوچک خودم .
    نه عزیزمهربان ، من از اینکه دوپله را یکی بکنم پروایی ندارم ، هنوز (نادیه ) چهل ساله نمیتواند تختخواب مرا بلند کند  مرا بکمک میطلبد !! قدرت جوانی درمن زنده است ، قلبم جوان ، روحم جوان وپیکرم نیز هنوز جوان است وپاهایم نیز قدرت دارند من به آن پیری که درسر زمینهای جنوب رواج دارد نگاه نمیکنم  به آن  پیری مینگرم که بر قله کوهستانهای پر برف با یک چوبدستی  قله هارا درمینوردد .عمرتان دراز ومهرتان پایدار .ثریا 
    “لب پرچین” سه شنبه 20/09/2016 میلادی 
  • چقدر سخته !

    چقدر سخته که دیگر حوصله نداری تا به طاق اسمان شعر بنگری
     چقدر سخته که دیگر کسی نیست تا با او از دردهایت بگویی 
    چقدر سخته که شبها چند بار باید کلید هارا کنترل کنی دربها واز هر صدایی  از جا بجهی 
     چقدر سخته که که مبینی دیگر بتو احتیاج ندارند 
    تو بنشین ماما ، 
    چقدر بنشینم تا فانوس زرد آسمان زیر این طاق کبود نمایان شود
    چه شد که جسمم را به راحتی بکناری گذاشتم وروحم را از نور ارغوانی صبح لبریز ساختم 
    چقدر سخته که باید درانتظار بمانی 
    همین دیروز بود که فیلم آوای موسیقی را دیدم آن دخترک زیبا وملوس شب پیش در سن هفتاد ودوسالگی مرد ، به همین راحتی ، یک خبر کوتاه .آن دختر چشم سبز زیبا که نقش دختر بزرگتر را بازی میکرد .
    ای شعله های  شفق نسوزانید شاه بال پر مرا 
    بگذارید پرواز کنم .
    در این کویر بلا کش  و ازگرد ا گرد کرکسها ، 
    چقدر سخته ، تنها بودن وتنها نشستن وتنها اندیشیدن ومیل بافتنی را باللا پایین بردن ، 
    چقدر سخته که هوش و حافظه تو بسرعت کار کنند اما پاهایت ترا حمل نمیکنند 
    دلم پر است ، دلم خیلی هم پر است ، بیست وهفت سال تنها در انتظار ” گودو” !
    دیده ام از اشک خالیست اما دلم پر است 
    چه آفتی است غمکین بودن  وناتوان دربرابر گریستن 
    من سردم است ، در انتظار دستانی  گرم نشسته ام وشانه ای که سرم را روی آن تکیه بدهم 
    وبگویم :
    چقدر دنیای امروز دردآور وکثیف است ، دنیا بیمارستان  نه تیمارستانی بزرگ است که دیوانگان درآن میلولند 
    هرکسی بکار خویش سرگرم است وتو تماشاچی .
    دلم پراست ، هوای گریه دارم اما نمیتوانم ونمیخواهم بگریم ، گریه مال کودکان وناتوانان است .
    برخیز ! 
    کجا برخیزم 
    همه آنهاییکه مرا دوست داشتند  من آنهارا میخواستم رفتند مرا تنها گذاشتند 
    دربین آدمهای نا شناسی که نه زبانمرا میفهمند ونه کلامم را 
    آه مامان ، گوشت را چگونه بنویسم ؟ قهوهرا چگونه تلفظ کنم ؟ اه ماما چرا اینهمه غمگیمی ؟ 
    بیا بخانه ما ، با ما باش !! 
    اوه ، نه عزیزانم سرتان سلامت وخانه تان پر برکت  یا سگهایتان من آلرژی دارم !!! ، درزندان انفرادی میتوانم برخیزم وفریاد بکشم 
    وبنویسم که ” چقدر خسته ام ، خسته .
    دیگر نه شعر ، نه موسیقی ؛ نه کتاب  هیچکدام مرا شاد نمیکنند ، بیهوده راه میروم ، بیهوده  میخورم وبیهوده میخوابم .
    قانون زندگی است ، باید به قوانین احترام گذاشت . 
    برخیز شب دارد تمام میشود . 
    هنوز همسایه ها بیدارند تا نیمه شب بیدارند ، سازهایشان کوک وشکمهایشان لبریز از گوشت خوک خشک شده وشراب ارزان .
    آنطر ف شهر هم بیدارند روی قایقها جشن برپاست آوازه خوانان میخوانند وبطریها شامپاین بسرعت باز میشوند عده ای پاهای خسته شانرا با شامپاین میشویند ! صدای جرینگ جرینک حلقه هاطلا والنگوهایشان بگوش میرسد .
    وتو ؟ کی هستی ، غریبه ، چهره ات نا آشناست ، آیا ترا جایی دیده ام ؟ 
    شب خوش . ثریا . 
  • می ومطرب

    هرکجا دیده  امید گشودیم  به صدق
    بیشتراز همه  آنجا هدف  تیر بلاشدیم
    داشتم به گفته  خواننده قدیمی آقای گلپایگانی میاندیشیدم که فرموده بودند :
    تار فرهنگ شریف پرچم ایران است ! 
    خیر قربان ممکن است پرچم جمهوری اسلامی باشد ، نه پرچم ایران واگر هم این پرچم را قبول کنیم هنوز آقای حسین علیزده هستند که عمرشان دراز وجناب هوشنگ ظریف .
    مرحوم شریف بداهه نواز بود ، یعتی محفلی ومنتقلی ! 
    من چندان با دستگااهای موسیقی آشنا نیستم تنها شوررا میشناسم آنهم چون زیا دبه ” شور فکرت امیروف” گوش داده بودم که او هم بر مبنای دستگاه شور ما آنرا ساخت  مانند یک سنفونی .
    تار آقای شریف مانند این میمانست که قرار بود دروصف پاییز چیزی بنویسیم ناگهان به فصل بهار میرفتیم واز بوی خوش سنبل میگفتیم ودرهمین حال به کوههای پر برف ویخبندان زمستانی سری میزدیم ووبرمیگشتیم به تابستانی داغ وطولانی وسپس دوباره به نوشتن ادامه میدادیم دروصف پاییز ! 
    یعنی ایشان از شو ر به نوا وسپس به سلمک وسپس به مویه وسپس به حجاز وسپس به دستگاه همایون میرفتند ودوباره برمیگشتند سر خانه اول وشوررا ادامه میدادند دستگاه شور همیشه مورد علاقه ایشان بود کمتر شاگردی را به جامعه تحویل دادند چون ( درحال وهوای) خودشان بودند . گاهی هم سر رشته از دستشان خارج میشدوخارج مینواختند واینرا من بارها در کنسرتها ویا ساز ایشان شنیده بودم ، بدبختانه یا خوشبختانه گوش موسیقی من تیز است !
    ایکاش اهل موسیقی بودم وبیشتر میتوانستم آنرا توجیه کنم . اما اهل فن میدانند ، نوازش دادن روح برای لحظه ای وهمراهی آوازی را که ناگهان خارج میشدند وخوانند باید مدتها معطل میماند تا ایشان برمیگشتند سر خط اول ، نمیشود  برآن نام هنر واقعی گذاشت ، ایشان زمزمه وار مانند یک جویبار ارواح را نوازش میدادند ، همین . هنر اصلی باتکینک بالا ومحکم نزد شادروان جلیل شهناز بود ، ایشان تاررا بخودی خود وبیشتر نزد دوستانشان که اهل” شادمانی “بودند فرا گرفتند . بقیه اش نادرست است . هوش سر شار وحافظه ای قوی داشتند ومیتوانستند فوری همه چیز را ضبط کنند ، خوش برخورد شیرین بیان شیرین زبان  درعین حال ( دروغ) که شایسته یک هنرمند نیست حرف اول را درزندگی ایشان میزد . دیگر داستانرا تمام کنیم . حال رفته اند وروزگار وآینده خبر میدهد از سروری وسرداری .پایان
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین” / دوشنبه .
  • فصل پاییز

    واین برایم فصل دیگری است 
    فصل انتظار ، فصل زیبایی ، فصل مرگ درختان ،
    در هوای پیچیده این فصل،
    پی دیدارم، و مخالف باد درحرکت
    بادی که باشتاب میوزد ومیکشد ومیبرد برگهای زرد درختانرا
    چشمم به هیچ راهی نیست 
    درانتظارهیچکس نیستم 
     با آفتاب خدا حافظی میکنم  
    دیگر گرمی اورا نخواهم داشت 
    رویای اخگری که تا سحر مرا میسوازنید
    این فصل برایم فصل دیگری است 
    نه سرمایش را ونه گرمایش را
    احساس نمیکنم 
    بیاد آن خورشیدم  ، با رنگهای الوانش 
    که جای خودر به طوفان داد 
    ورنگی از خون ساخت 
    دردیده من تیری نشسته
    درسینه ام تیری نشسته 
    تنم اما سالم است 
    پیکرم نیز 
    از افق به افق دیگری میروم
    با تنهایی خود 
    با آوازی که به مرثیه ختم میشود 
    خاموشم وساکت 
    ساکن یک صندلی خالی 
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / ” لب پرچین”
  • مرثیه

    دلم سخت گرفته ، 
    ایوانی نیست که به آنجا بروم وسرمرا به دیوار تکیه بدهم 
    همه جا آتش است وخون وجنگ ، بهتر  دیدم پناه به شعر ببرم ، بهترین است گناه کمتری هم دارد !
    به جستجوی تو ،
    به هردرگه وکوی  نظر میکنم
    در آستانه خشک شدن درختان 
    وبالا آمدن آب دریاها 
    به جستجوی تو 
    در مسیر باد حرکت میکنم 
    در چهار فصل زندگیم 
    در چهار چوب قاب شکسته یک پنجره 
    با شیشه های کدر
    که آسمانرا از من جدا میکند 
    درانتظار تصویر تو ، باین  قاب خالی 
    مینگرم 
    ودرانتظار خطوط بهم ریخته چهره تو  
    این دفتر را ورق میزنم ، ورق میزنم 
    تا کی ورق خواهد خورد ؟ نمیدانم !
    در یک جریان باد ، عشق را پذیرفتم که 
    خواهر مرگ است 
    جاودانگیش را ورازش را باتو درمیان گذاشتم
    نامت سپیده دمی بود بر آسمان خیال من 
    بر پیشانی این روزگار ملال آور و…غمگین
    راز هستی را باتودرمیان گذاشتم و
    وهمچنان ادامه دارد ، تا بینهایت 
    تا سپیده دم قیامت 
    تا روزیکه مهر ابدی بر پیشانی خاک بنشیند
    من همچنان این دفتر را دوره میکنم 
    دوره میکنم ، دوره میکنم .
    دفتر عشق را ….
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” / اسپانیا 
    19/09/2016 میلادی 
  • مولانا وزندگی او

    نی مست شرابیم وکبابیم وربابیم 
    پروای  نی وخانه خمار نداریم 
    ما مست الستیم  بیک جرعه  چو منصور
    اندیشه  فتوای   سر دار نداریم 
    ما طوطی فقریم  وشکر خورده مصریم 
    چون زاغ سیه  میل به مردار نداریم 
    دریاب دل خسته شمس الحق تبریز
    ما خود بجر  این شیوه گفتار  نداریم ………”از دیوان بزرگ شمس تبریزی”
    ——
    میخواهند فیلمی از زندگی مولانا جلال الدن بلخی  ( مولوی) بسازندند آنهم با « جوان خوش بر ورو با چشمان آبی موهای بودروخوش خوراک !.( آقای لئوناردو دی کاپری )!
    خیلی میل دارم ببینم چه نمایشنامه ای درباره او مینویسند ، ورابطه اورا با شمس تبریز چگونه تفسیر میکنند ، روایت ها زیاد است .جلاالدین  محمد  مشهور به مولوی  یا مولانا  رومی پسر محمد بن حسین  خطیبی  ملقب به بهاء  ولد در ششم ربیع الاول سال 603 هجری  قمری  در شهر ” بلخ”  به دنیا آمد  پدرش بعلت دشمنی  امام فخر رازی  ورنجش شدید او از سلطان  محمد خوارزمشاه  در حدود 610  بقصد حج  وزیارت  از بلخ مهاجرت کرد  درنیشابور مشهد  وی با فریدالدین  عطار بزرگترین  شاعر وصوفی زمانه  خراسان آن زمان  ملاقات کرد  درآن زمان جلاالدین  کوچک بود  وشیخ عطار  کتاب اسرارنامه  خودرا باو هدیه داد وبه پدرش گفت :
    زود باشد که این پسرتو آتش  در سوختگان عالم  زند !/ بهاالدین پس از اندک زمانی با شیخ سهروردی آشنا شد ودر مکتب او نشست تا از فیض معلومات او بهره ببرد  ، داستان این سفر طولانی است به همین اکتفا میکنم که آنها به قونیه رفتند وپدر بر منبر نشست وپس از مرگش پسر او  محمد جلال الدین بجای پدر نشست و مدرس شد ودرهمانجا فوت شد وترکها صاحب او شدند ونام اورا ( ماولانا)  گذارند ،  مقام  مقبره او جایگاه زیارت صوفیان ودراویش وجهانگردان شد سماع او رقص ترکی شد حال بین افغانستان ، ترکیه قراردای امضائ شده ایران دراین  میان سهمی ندارد !!! .
    داستان آشنایی او با شمس روایتهای زیادی دارد درجایی میگویند بر حسب اتفاق با هم اشنا شدند وآنچنان  مولانا شیفته واله شمس شد که درس و منبر ومحضر رارها کرد وبا او به مقام نشست ، تا جاییکه دختر کوچک خودرا باوداد با تفاوت سنی زیاد وپسران مولانا  ازاین امر بخشم آمدند وشبانه شمس را کشتند ودرچاهی انداختند ، مولانا سخت اندوهکین شد وفریاد برداشت که :
    بروید ای حریفان بکشید یار مارا 
    بمن آورید یکدم صنم گریز پارا
    وآو انچنان شیفته شمس شد که بیست وپنجهراز بیت اشعار خودرا با تخلص شمس به طبع رساند …
    واما … عده ای براین عقیده اند که  همه این اشعار متعلق به شمس تبریزی بوده است غیراز مثنوی ها واشعار دیگری که ابدا شباهتی باین ابیات ندارند  وپس از کشته شدن شمس تبریزی  این اشعاررا دوستان ویاران  مولانا باو منتصب دادند .
    شاید هم اینطور باشد . بهر روی افسانه ها زیادند اشعاری بس والاواشعاری بس ناقص وبی تناسب در دیوان او دیده میشود .
    موسیا ، آداب دان دیگرند 
    سوخته جان  وروانان دیگرند 
    عاشقانا  هرنفس سوز یدنست 
    پرده ویران خراج وعشرتست
    داستانی بس طولانی است وبقول خود او :
    وقت تنگست  وفراخی این کلام 
    تنگ میاید بر او عمر حرام 
    با ردگر آن دلبر عیار مرا یافت 
    سر مست همی تاخت  ببازار مرا یافت 
    پنهان شدم آن نرگس مخمور مرا دید
    بگریختم  از خانه  خمار مرا یافت 
    ای مژده که آن غمزه از مرا یافت 
    وی بخت  که ان طره طرار مرا یافت 
    از خون من آثار  بهر راه چکیده است 
    اندر پی من  بود  وبه آثار مرا یافت 
    ……….
    این حقیر سرا پا تقصیر تنها میل دارد بداند  چه داستانی سر هم میکنند واز زندگی مولانا فیلم میسازند ، درخانه چهار دیوان از او دارم باضافه مثنوی ونای نی این خلاصه نوشته از روی بهترین  وکاملترین آنهاست که به همت مرحوم رضا قلی خان هدایت تنظیم وتصحیح شده است . از مرحوم فروزانفر ، واز شادوران جعفرمحجوب  ویک خلاصه اشعار آن که همیشه درکیف من جای داردباندازه یک کیف کوچک است که مرحوم آقای گرگانی از روی تصحح کامل مرحوم بدیع الزمان فرزوانفر آنرا دردسترس گذاشته اند . 
    نه مستم من نه هوشیارم  نه خوابم  نه بیدارم 
    نه بایارم  نه بی یارم نه  غمگینم نه دلشادم 
    چومن خورشید تابانم چرا درابر پنهانم
    چه بد کردم نمیدانم  سزای بند وزندانم 
    درخاتمه امید آنرا دارم که به اصل زندگی این شاعر بزرگوار  صدمه ای نزنند  حرمت اووزندگیش را داشته وخدای ناکرده از و یک …… نسازند !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین” 
    19/9/2016 میلادی/.
  • ببین باران …..

    شب است و بیشه ها غمگین وخاموشند 
    چراغ لاله ها  از غم  سیه پوشند 
    کبوترهای زخمی از سموم  گل 
    بدار شاخه ها ، مبهوت وخاموشند 
    ستاره ها ، دراین فصل  ملال آور
    دوباره  از خیال  شب فراموشند  …… ر . ع 
    پاییز دل آنگیز کم کم فرا میرسد ونسیم خنکی جان خفته وزخمی مارا بیدار میکند ، پاییز فصل عشاق است ، عشاق واقعی !
    به دنبال چیزی در گوگل افتادم چشمم به یک صفحه از خوانندگان قدیمی افتاد ، نسرین مارکتی ، ! نفهمیدم در ویکیپدیا به دنبالش رفتم بله ،  او بود ! آین همان نسرینی بود که بر روی شانه آقای ولیان وزیر کشاورزی به زور به رادیو وتلویزیون راه یافت ، همان نسرینی بود که درفروشگاه فردوسی کار میکرد وسکرتر بود ، کم کم پایش به مجالس بالا!! باز شد با گیسوان مصنوعی ولباسهای عاریه ای مدسازان وفروشندکان مد ودوست یهودیش که درخیابان پهلوی بوتیک داشت .
      اولین بار من اورا درتلویزیون دیدم با مرحوم عباس شاپوری یک آهنگ زیبارا میخواند صدای چندان رسایی نداشت اما شعرو آهنگ زیبا بود با پیراهن آستین بلند وگیسوانی که بعدا معلوم شد کلاه گیس است ، با خود گفتم :
    الهی شکر یک خواننده خوب وپیدا شد که دیگر دست آویز زنگوله ها ودنیای  رنگارنگ نیست  همه از انجا به کاباره ها رفتند ، ناگهان غیبش زد ، چهره اش دوباره دربرنامه زنگوله ها پیدا شد با ریاست خانم گوگوش ، ودست آخر سر از شکوفه نو در آورد . مصاحبه پشت مصاحبه :
    چه کتابی را خوانده اید ؟ سو وشون خانم سیمین دانشور را !! به و به روشنفکر هم هستند ، 
    مدتی با همسرم همکار بود ………” پرانتز را میبندم “
    حال امروز میبنیم چگونه درسنین بالا با چهره عوض کردن و جراحی وخرمنی توالت باز بنام (بانو نسرین) همان چرندیات قبلی را روی سی دی گذاشته وببازار داده است ، همکار خانم پوران خواننده بود! 
    “پرانتز  را میبندم ” !، 
    اوبه تالار  رودکی راه یافت ، جاییکه پری ثمر و منیر وکیلی وشجریان  آواز میخواندند ، خوشبختانه من آن روزها دیگر درایران نبودم تا این فاجعه را ببینم ، آقای ولیان در آن زمان بزن وبهادر و همه کاره بود وایشان قبلا در وزارتخانه ایشان ( کشاورزی) کار میکردند >
    واقعا تنها کسی که دربین آن خوانندگان نجیب واصیل ماند بانو پریسا بود ، خانم سیما بینا وخانم گلوریا روحانی ؛ راهشان را به بهترین وجهی ادامه دادند یکی درموسیقی اصیل ، دیگری در موسیقی فولکوریک وسومی ترانه های محلی ، حال سیل آمده بود وزباله هارا باخود میبرد ، سیل انقلاب ، اما عده ای دست به قلوه سنگهای محکم داشتند  دوباره سراز خاک در آوردند برای من دیگر ارزشی ندارند مانند خانم گوگوش ، وهمکاران !! 
    انقلاب اینها را دور کرد اما درلوس آنجلس پروارشان ساخت ، ودر ایران خودمان بهترین هابه کنجی راند ه شدند ، آواز قمریان خاموش شد واز سوت آنهارا محروم ساختند ، مردم هم از سر ناچاری دوباره روی به آوازای صد ویک قازمارکتی ها کرده اند …بهرین خواننده ما روی تانگ دشمن آواز خواند ، بهترین وزیباترین صدا  ها به خدمت مریم خانم درآمدند ، وزمانی آزاد شدند که سرطان دیگر رمقی برایشان نگذاشته بود ،  دو را ه بیشتر برای آنها نمانده بود یا سکوت کنند ودرخانه بنشینند وروضه بخوانند ومولوی بگیرند ویا بسوی لوس آنجلس بروند ودرخدمت کاباره داران وعیاشان ببازی روی سن ادامه دهند ومانند سوسن در کنج یک گاراژ از گرسنگی بمیرند ،  ، ویا وارد سازمان بزرگ واردوی خانم مریم  خانم بشوند ، که شدند ، الهه، عارف ، عماد رام، مرضیه ،اینها بهترین  های ما بودند . اما دلکش درخانه اش نشست لوطی وار . 
    شجریان کجاست ؟ پریسا کجاست ؟ گلوریا روحانی کجاست ؟ سیما بینا کجاست ؟ …عباس مهر پویا کجاست ؟ 
    مغنی نوایت کجاست ؛ نوای خوش نغمه هایت کجاست ؟ ……
    دیگر هرچه بود برای ما تمام شد ، برای شما نمیدانم . ث 
    یکشنبه . ثریا/ اسپانیا /
  • خوابهای طلایی!

    گر چه آدم زنده بود 
    از همان روزی که یوسف را ، براداران درچاه انداختند ،
    از همان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند 
    بعد دنیا  هی پرا زا آدم شد این آسیاب
    گشت وگشت ،
    قرنها ازمرگ ” آدم” گذشت 
    ای دریغ !
    آدمیت برنگشت ……..”شاد روان فریدون مشیری”
    خوب اخبار بسیار جالب ودیدنی بود ،  بمب گذاریهای در قطارها و جمع شدن اعضا.ئ باشگاهها وخرید وفروش برده ها وغیره  همه روسا چشمانشان به دوربین بود که چه موقع روی صورت آنها زوم میشود !!همه ارتیست شده اند وستاره اول فیلمهای سیاسی.
    من در میان خوابهای طلاییم غوطه میخوردم :
    مریم قجر به تخت نشسته بود ومن با یک تبر چوبی فریاد میکشیدم برخیز ، من وطنم را میخواهم ، اطرافش را پریرویان وماهرویان گرفته بودند مردی دست بسته درگوشه ای ایستاده بود ومرد دیگری داشت با قاشق باو زهر میخوراند ، مریم رو بمن کرد وگفت توهم میل داری؟ فریاد کشیدم برخیز اینجا جای تو نیست ، برخیز ، من وطنم را میخواهم !
    روی بمن کرد وگفت : همه دوستان ما دراطرافت هستند تو آنهارا نمبینی اما آنها ترا میبیند ، آن زن کردی که دربازاز جنس های مانده را میفروشد وآن انبار بزرگی که در آنسوی خیابان است واجناس ایرانی را میفروشد نیز متعلق بماست !! تبر چوبی را برزمین گذاشتم وآهسته آهسته میرفتم وزیر لب میخواندم :
    بحارالنوار مجلسی را کنار بگذارید ، وانوار بهاری را به دست بگیرید !! 
    می را درتنگهای بلورین با گردن باریک وجام های طلایی به همه تعارف کنید 
    بهار فرا میرسد ، درختان دوباره شکوفه میکنند ومیوه های تازه خواهد رسید 
    ما دیگر میوه های یخ زده درون انبارشمارا نخواهیم  خورد .
    بهار میرسد با انوار طلایی ومی تازه درتنگ بلورین !!
    بیدار شدم ، دیدم آش همان آش است وکاسه همان کاسه گلی وترک برداشته ودهانم خشک ، آفتاب همه جارا پوشانده است .
    شب بر آمد ، آفتابمر ار گرفت 
    گریه طغیان کرد وخوابمرا گرفت 
    پیری آمد بی خبر با اسب حرص
    جلوه  ی روزو شبابم را گرفت 
    سیل خونینی که جاری شد ز چشم 
    بی تو تا پای رکابم را گرفت 
    نو گلی بودم  به گلزار  جهان 
    باغبان آمد ،  گلابمرا گرفت 
    غیرتت کو ، بلبل  پیمان شکن 
    کین نسیم  از سر حجابم را گرفت !
    طفل مکتب بودم واندوه تو 
    دفتر مشق و حسابم را  گرفت
    …….
    واپسین دم ،  غربت پیری زمن 
    با چه حرصی ، التهابم را گرفت ……..شعر بلندی از” ر. عبدالهی “
    ودر خاتمه در خبری خواندم که دربلژیک چند روز پیش پسری را که هنوز به سن قانونی نرسیده بود با اجازه والدین او ودرخواست خودش که بیماری غیر قابل علاجی!!! داشت به بهشت فرستادند ! (اوتاناری) که فعلا درحال حاضر دراکثر کشورهای اروپایی نماینده دارد واگر کسی میلش کشید به آن دنیا برود آنها با کمال میل باو کمک میکنند !!! دیگر دست ان نیروی بزرگ وقهار در کار نیست ، دست انسان است که انسان دیگری را میکشد .این مد امروز ماست ومن باز بیاد همان فیلمی افتادم که در یک ردیف مردم صف کشیده اند ونام نویسی میکنند وموسیقی مورد علاقه خودرا نیز درخواست میکنند وسپس به تختخواب مرگ راهنمایی میشوند ، با شربتی وموسیقی ونمایش بهشت وآهوان دردشت ورودخانه ها وآبشارها وچمن زارها ومرد میبیند که همهرا ازدست داده دریک برهوت بدون آب وعلف زندگی میکند تن بمرگ میدهد وجنازه اش بر میگردد به کارخانه بیسکویت سازی !!! بقیه اش بماند .
    هرچه چاق و پروار باشی مانند گوسفند برای آنها بهتر است بیماران غیر قابل علاجرا نیز در اسید حل میکنند . پایان غمنامه امروزما !
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین ” .
    18/09/ 2016 میلادی /.
  • گریزان شو …گریزان

    تا جوان بودم ، زهستی غیر ناکامی ندیدم 
    روز پیری ا ی عجب  جز بی سر انجامی ندیدم
    پختگی گر پیشه کردم ، سوختم  از پختگی ها
    ور پی خامان گرفتم ،  خیری از خامی ندیدم
    ادعای فضل و دانش ونقش خوستایی دیدم اما 
    در بسی از دانشوران  جز مردم عامی ندیدم …….شادروان ” پژمان بختیاری|
    امروز منهم مانند مادرجان مرحوم  به زیارت خدا رفتم ! مدتها بود بدهکاری داشتم وسر انجام امروز رفتم وهمه بدهکاریهایم را پرداخت کردم ، یاللعجب ، این همان غار خالی بود بی هچ زرو وزیوری وصندلی طلایی ومحرا ب ومنبر؟؟  اینهمه طلا ونقره وردای زر دوزی شده وآن مجسمه ؟ اینها کجا بودند ، چکونه ناگهانی اینهمه وضع تغییر یافت ؟ 
    آن روزها که ما پای باین دهکده گذاشته بودیم ، نه خبری از بورلی هیلیز بود ونه از مالیبو ونه از سالن های مد وونه از فروشگاهها حتی شلوار جین برای بچه ها میبایست از لندن میخریدم ، تنها یک سوپر بزرک وسط بیابان بود ، آب نوشیدنی هم نبود میبایست به همین قله کوه میامدیم وظرفهایمانرا پرآب میکردیم ویک نان دهاتی داغ هم میخریدیم وبر میگشتیم .کم کم آن دهکده وسعت پیدا کرد صاحب قطار های لوکس شد فرودگاههای بزرگ وغیره…. خوب بشروسرزمینهایش  قابل پیشرفت است اما این غار در بالا ترین قله و میبایت مقدار زیادی از تل وکتل بالا میرفیتم چند شمع زرد رنگ میسوخت وبوی طبیعت وبوی شمع یک حال وهوای روحانی داشت یک پنجره هم رو به شهر باز میشد  وچند پله بالاتر میرفتی تمام شهر یکپارچه زیر پایت نمایان بود 
    من نام این پنجره را درب کوچک خدا مینامیدم چون فاصله چندانی با آسمانها احساس نمیکردم ، از اینکه خبری از نقاشی های قرون وسطی ویا مجسمه های نمادها ومحراب ومنبری نبود  ، خوشحال بودم طبیعت بود حتی جای نشستن هم نداشت  ، 
    مشگلات وجابجاییها مرا از این غار دور کرد ودیگر کمتر به آنجا میرفتم نامی باو داده بودم وهرگاه دلم سخت میگرفت صدایش میکردم وعجب آنکه فورا به دادم میرسید ! حتی درداگاه انقلاب ایران نیر آمد بکمک ! چون خانه ام به خنس وپنس افتاده بود ودادگاه آنرا گرفته ودرانتظار من بود . اما امروز وارد یک بارگاه مجلل شدم ، شمعدانها بلند نقره ، جایگاه کشیش و ا…و….ه نیمکتهای طلایی ، شمع دانهای برقی ! هیچ ،  یک بچه کاتدرال !!!چقدر اینجا عوض شده صندوقی هم گذاشته بودند که آروزهایتانرا بنویسید ودرون این صندوق بیاندازید ، ومن دیدم یک چینی کاغذی درون صندوق انداخت !!! نه ! اینهم تمام شد .
    بیاد مادرجان افتادم ، هرگاه دلتنگ میشد میرفت حضرت عبدالعظیم گاهی هم پیاه میرفت ؟!  صبح زود میرفت ظهر هم دوسیخ کباب ناب وبا یک لیوان دوغ دربازار میخورد آنطرفتر یک داروخانه کوچک بود که زیارتگاه عشق من بود سری هم  به آنجا میزد چند کلفت بار آنها میکرد وبرمیگشت ! ومن هنگامیکه با صورت گل انداخته وعصبی او روبرو میشدم میفهمیدم که  ب…عله  دست گل را به اب داده است وشب طرف بمن زنگ میزد که امروز خانم تشریف آوردند وچند فحش هم نثار ما کردند ورفتند ….
    خوب لابد مادر بهتر از من آنهارا میشناخت.
    حال امروز از اینکه این غار کوچک را هم تبدیل به یک نمایشگاه توریستی کرده اند  خیلی غصه خوردم پنجره خد ا هم بسته بود 
    البته از این غارها دراین ولایت زیاد است هرجارا که نمیشود خانه ساخت به محل زیارت اختصاص میدهند وافسانه ای هم برایش میسازند وقاب میکنند وبه دیوار میاویزند ، اما دراین  غار زنی زیر برف گیر کرده ومرده بود، یخ زده بود وهمانجا دفن شده بود او برای خرید مایحتاج صبحانه اهل سحاب از کوه سرازیر شده سرانجام در زیر برفها یخ بسته مرد ه بود حال امروز داستان دیگری روی دیوار دیدم ومجسمه دیگری ،
     به دو زبان  که بکلی با اصل آن فرق داشت ، هزچه باشد ما اهل بخیه هستیم واهل اینجا !! 
    خوب قصه امروز ما پایان گرفت حال دریک شهرکی نشسته ایم که هم پاریس است هم لندن هم امریکا وهم آلمان وهم اهل ده که تازه بشهر آمده اند مانند عین اله   وصمد آقای خودمان . پایان / شنبه / 
  • که …..مرا یاد کنید

    من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید 
    قفسم برده بباغی ودلم شاد کنید 
    آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
    فکر ویران شدن خانه صیاد کنید 
    گر شد از جور شما خانه موری ویران
    خانه خویش محالست که آباد کنید………..ملک الشعرای بهار 
    من به سیبی  خوشنودم 
     وبه بوییدن  یک بوته با بونه 
    من  به یک آیینه  ، یک بستگی پاک قناعت دارم
    من نمی خندم اگر بادکنک میترکد
    ونمی خندم اگر  فلسفه ای  ، ماه را نصف کند……….سهراب سپهری
    —-
    این روزها بسکه اشعار دکلمه شده روی یوتیوب خواندم ، دیگر تبدیل به یک کلام شده ام ، گویی همه چیز درآن سر زمین بی عیب ونقص است تنها یار دروصال معشوق نه شب دارد ونه روز !
    واین شیوه شعرای قبل از ما هم بوده است تمام اشعار وترانه های شعرا  همه درسوزو گدار ویا سیاسی شدند ، ویا مداح ، شاید بتوان در این میان چند نفری را یافت که ” خودشان” بودند ودر لفافه وزیر بسته بندی کلمات والفاظ حرف دل را میزدند ، غیر از حافظ ومولانا که راهی دیگر پیموده اند سایر شعرا تنها به دردهای خویش نگاه میکردند ، دو شاعر بالا ملک الشعرا وسهراب بی پروا حرف  زده اند .  بحث من در باره شعر وشاعری نیست ، اما چرا این سر زمین بفکر ساختار درونی خود وفرهنگی واقعی نیست ؟ یا تن به درویشی وبیعاری وولنگاری داده است ویا خمار الوده درفکر وصال یک معشوق واهی است .خوشبختانه این روزها وصال  آسان شده  !!!!ووصل شدن مانند آبخوردن است .
    از شاعران متاخر حرفی بمیان  نمیاورم چرا که  غیر از یکی از آنها بقیه خودرا وشعر خودرا درخدمت سیاست گذارند وچیزی هم گیرشان نیامد غیر از یک شهرت کااذب چند روزه ویک دولت زود گذر ، هنوز یک نویسنده واقعی پیدا نشده است که به راحتی داستان ویرانی سر زمینی را به رشته تحریر دربیاورد ، وبرای  آیندگان بگذارد ،  گذشته را کم کم شبانه پاک میکنند ، کاشیهای قدیمی سر در آرامگاه یوسف اعتصام الملک ( پدر شادروان پروین اعتصامی) را از جای کنده وروی آن نوشته اند ( گمنام ) اکثر سنگهای قدیمی وآرامگاههارا ویران کرده اند وبر روی آن نوشته اند ( اشخاص گمنام) !!!به آهستگی یک موریانه از زیر فرهنگ وگذشته ایرانرا پاک میکنند ودرعوض هرشب صدای ناله زنی بلندست که :
    مرا صدا کن ، مرا ها کن ، به آغوشم بکش ، ….. یا شاعری که درکوچه وپس کوچه ها حیران وسرگردان به دنبال زلف پریشان یار است !!و معلمی با ریش وپشم وعبا وعمامه دستور همخوابی زنان ومردانرا میدهد ویا از نوع پاندازی شرعی کار میکند عقل وبصیرت بباد رفته است ، 
    وما دراینجا درانتظار قطره ای باران ، تا فصل پاییز را احساس کنیم ، در ارویا تنها دو فصل است ، واین فصلهاهم گاهی جایشانرا عوض میکنند!! تنها در سر زمین من بود که فصلها بموقع میرسیدند ومیوه های فصلی نیز با آن میامد ، حال ما درفصلهای دیگری زندگی میکنیم ، با آفتاب وسرمای دیگری ،  ورویای اخگری ،  دیگر درک واقعی زیبایی را از یاد برده ایم 
    دیگر حتی زبان یکدیگررا نیز نمیفهمیم ، افکار یکدیگررا به درستی درک نمیکنیم ، شب گذشته نگاهی به سیمها رنگ ووارنگ وآن جعبه جادویی بهمراه دکمه قرمز وسبز که چشمک میزد انداختم وبا خود گفتم :
    همهرا تنها گذاشتند ، همه تنها  شدندواز یکدیگر فراری درعوض مشتی سیم ودوشاخه .اسباب بازی جلویمان گذاشتند تا سرمان گرم شود وندانیم چرا ناگهان طوفانی آنچنان سنگین  بهمراه توده خاک وطغیان آب سرزمین |چین | را درنوردید؟! چرا ناگهان همه چیز زیر روشد ؟ بیا د قصه های کودکیم میافتم ، افسانه آن بچه که درسبدی روی رود نیل روان شد وبخانه فرعون راه یافت اما توانست قوم خودرا نجات دهد واین قوم امروز همه رگ وریشه دنیارا دردست دارند ، ما یا به دیروز میاندیشیم ویا بحال ، فردایی برای هیچک از مانیست .دم را خوش است ، نوشی وعیشی بقیه به …….و آنهاییکه روزی جلودار مکتب ویرانی سر زمین ما شدند امروز افسانه گویی و در حال ساختن  یک سرزمین ( سکولار) !!! دارند بقیه را سرگرم میکنند .
    پیشبازان ، تسبیح گوی  به مطلع آفتاب میرفتند 
    ومن ! خاموش ، وبی خویش ، با خلوت ایوان  چوبین ، 
    بیگانه تر میشدم .شاملو
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”/ اسپانیا .17/09/2016 میلادی /.
  • پیروزی یا فیروزی

    شب گذشته دچار یک حمله سخت آسم شدم  هیچ اسپری وهیچ  دارویی کار گر نبود ، میل نداشتم به آن دکمه لعنتی  دست بزنم ، تنهای تنها بودم ومیدانستم بچه ها درحال حاضر کجا وکارشان چیسیت مزاحم آنها نمیشدم  این حمله بیسابقه بود  به  غذاهایی که خورده بودم فکر کردم  نه چیزی نخوردم که باعث این حمله باشد  لباسهای زیر رویم را عوض کردم ، شاید به یکی از آنها آلرژی دارم ؟  نه ! حمله سخت تراز آن بود که گمان میبردم ، دراز کشیدم  و  کتابی به دست گرفتم تا بخوانم کتاب   ظاهرا  ” تز یک نویسنده بود که داشت فارغ التحصیل میشد وروش نویسندگی را یاد میداد ! با کلماتی که شاید باید بگویم سالهای سال است بگوشم نخورده یعنی از زمانیکه شاگرد دبیرستان وکلیله ودمنه را میخواندیم ! ظاهرا این کتاب متعلق به پسرم بود که به هنگام تحصیل  در دانشگاه  درقسمت ادبیات فارسی آنرا خریده بود !  دیدم بدجوری حالمرا گرفته است آنرا بطرفی انداختم یک قرص والیوم ویک آب گرم وسرم را گذاشتم تا ببینم سر انجام چه  خواهد بودن 
    نیمه شب حالم بهتر شد و باین فکر افتاددم که این گنجه لعنتی را که عکسهای آن  نا  مرد درونش جای دارد باضافه هدایای ناقابلش وکارتها ونامه هایش را درون یک کیسه زباله بریزم وجای بگذارم تا سر فرصت آنهارا ببینم و پاره کنم  .
    امروز صبح زود اولین  کارم همین بود ، یک کیسه زباله آوردم وهرچه درون گنجه بود به کیسه زباله خالی کردم اما درانتهای گنجه چشمم بیک کتاب کوچکی افتاد ، دستمرا را دراز کردم آنرا برداشتم ، خشکم زد ! قران کوچکی بود که سالهای در جیب بغل همسرم ویا درکیف  او جای داشت این قران را مادر او به همراه او کرده بود زمانیکه راهی سفر به المان بود !! به راستی خشکم زد ، آنرا برداشتم جلد طلایی داشت وباندازه چهار انگشت قد او بود  رویش را پاک کرد م ودرون ویترین هدایایم گذاشتم وگفتم :
    سر انجام پیروزی از آن تو بود !
    به راحتی در سن پنجاه وهفت سالگی جان داد چرا که همیشه میگفت تا سن شصت سالگی میتوان زندگی کرد پس از آن دیگر زندگی به پشیزی نمیارزد ( هرچه بود او  درآلمان و درزمان افکار هیتلری زیسته بود ) و ادامه میداد که من نخواهم گذاشت به مرز شصت  سالگی برسم ، ونرسید ، راحت در عرض یکماه دراثر سرطان ریه جان دا دومن با تمام بدبختیهایم با فروش مقدار زیادی از اثاثیه خانه با حرمت واحترام اورا یلند کردم  وبخاک سپردم مقبره کوچکی برایش خریدم که هنوز هم هست  !ودرتهران نیز در مسجد بزرگی برایش مجلس ختم گذاشتند واعلان آنرا درروزنامه هادادند  که برای منهم پست شد .
    حال میل دارم بپرسم که من چه باید بکنم ؟ پایم از مرز شصت بیرون رفته خودبخود که نمیتوانم دست به خودکشی بزنم مردن وزندگی کردن دست ما نیست یک نیروی نامریی ، یک قدرت قهار ، بر این جهان حکومت میکند ، به همانگونه که قدرت گیاهان در قدرت حیوانات   هضم میشوند وقدرت حیوانات به دست انسانها شکل میگیرد وخوب در حال حاضر قدرت انسانها هم به دست انسانهای دیگر از بین میرود . باید صبر داشت ! تا یک قدرت مجهول ناگهان جان گرامی را به دست گرفته وبه آسمانها ببرد .
    عکس ضمیمه عکسی است که از گلهای بالکن خانه ام گرفتم !! بامید پذیرش .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ، اسپانیا / ” لب پرچین” 
    16/09/2016 میلادی