Author: Soraya

  • ادامه داستان / بیماری

    مقدمه :
    از صدای رعدوبرق وریزش باران بیدار شدم ، نگران مبل وصندلیهای بالکن بودم ، هرچند روی آنهارا پوشانده وچادرهارا کشیده ام اما از لابلای وگوشه ها چادر ها باز آب یا اگر بادی بوزد خاک  به درون میریزد ، مهم نیست فردا به آن فکر میکنم الان ساعت  1/58 دقیقه صبح است ، صدای رعد وبرق  که نه باران بلکه سیلاب از آسمان روان است . خواب رفته  پس بهتر است بخانه آن دو جوان بروم وباقی سرگذشت را بنویسم .ث
    ———–
    شبی مایکل  لرزان وتبدار بخانه آمد ، گفت گمان دارم که سرما خورده ام  وتب کردم  درجوابش گفتم :بسکه دراین هوای سرد خودترا میشویی ومرتب زیر دوش آبی  ، بشدت لاغر شده بود  ، دکتری را خبر کردم تا بر بالای سراو بیاید میلرزید دندانهایش رویهم میخورد ،  دکتر آمد واورا معاینه کرد سپس به بیمارستان خبر داد تا آمبولانسی برای بردن او بیاید .چی شده دکتر ؟ چه خبر است ؟ 
    – تو نمیدانستی که او بیمار است وچه بیماری گریبان اورا گرفته ؟ 
    -نه  ! میدانستم که قبلا مسلول بوده اما حال …..
    نگاه دکتر ترحم آمیز بود  وگفت :
    آرام باش  دخترم ، بیماری سل او مدتهاست که تمام شده  اما خونش آلوده است ، خون او سمی وآلوده است بهر روی ما منتظر چنین روزی بودیم  وامیدوارم  که ترا آلوده نکرده باشد ، نگاهی به تختخوابهای جداگانه انداخت وسپس ادامه داد که :
    هر چه زودتر تو هم به مطب بیا تا یک آزمایش از تو بعمل بیاوریم ،خیالت راحت باشد تنها یک آزامایش است ……
    ودکتر خبر نداشت که من جنینی درشکم دارم . هنوز به مایکل هم نگفته بودم .
    برای همین بود که مرتب خودرا میشد میخواست آلودگی را از جسم وروحش پاک کند ، برای همین بود که آنهمه وسواس داشت وهر روزوهرساعت خانه را تمیز میکرد ، او همه چیز را آلوده وکثیف میدید ، چرا که خون خودش آلوده به ناپاکیها بود .
    پس هردوی ما آلوده به سم شده ایم !.هم من وهم آن موجودی که هننوز به دنیا نیامده است ، موجودی که نمیدانستم اورا دوست خواهم داشت یانه ، موجودی که نمیدانستم نر است یا مادینه ، ونا خواسته درآنجا داشت به زندگی گیاهی خودش ادامه میدا دتا موقع رسیدن وافتادن از درخت ،  نه! او نخواهد رسید همچنان کال اورا از ریشه بیرون میکشم  ،هرچه هست باید نابود شود ، هردوی ما باید نابود شویم ، بزودی اورا به دست جلاد میسپارم وخودمرا ….
     دیگر نمیتوانم فریاد بکشم ” یا حضرت مسیح  باید از چگوارا طلب کمک  بکنم !!  مگر نه اینکه او مسیح تازه است ؟! سرم را میان دستهایم گذاشتم ، نه گریه نمیکردم خیلی کم اتفاق میافتاد که گریه بکنم ،بیاد پدرم افتادم ، که لال وکر از دنیا رفت ، ومادر وخواهرانم که زیر آوار دفن شدند برادر کوچکم ….. آه اگر این جنین پسر باشد  ، بی فایده است بیمار است آلوده است  چرا باید موجود علیل وبیماری  را به دنیا بیاورم وشاهد مرگش باشم ؟  تصمیمم را گرفتم .
    مایکل  دربیمارستان بستری شد هرروز باو سر میزدم گاهی که حالش کمی بهتر بود ومیتوانست حرف بزند میگفت :
    شاید تواولین وآخرین زنی باشی که بعد از مادرم ترا دوست داشتم ، تو باید خیلی مواظب خودت باشی ،
     هستم نگران مباش !!
    ادامه میداد :
    تو نمیدانی که دراین دنیا چه اتفاقاتی دارد میافتد ، وچه نیروهای نا مریی بر سرنوشت ما حاکمند وچه قدرتهای دیکتاتوری را بر سرما بیچارگان سوار میکنند ، ما بردگانی بیش نیستیم ،  همه برده ایم هرکدام در مراتبی ، تو خیلی مواظب خودت باش تو قوی هستی ، قدرت داری ، صدایش کم کم رو به ضعف میرفت وچشمانش بسته میشدتد .
    ———–
    هوا داشت گرم میشد  برفها کم کم آب میدند ، زمانیکه این برفها تکه تکه روی رودخانه ها روانند مرا بیاد بیمارستان وبیماری میاندازند ، گویی کثاف را باخود حمل میکنند ، او همیشه از بهار بیزار بود ومیگفت بهارفصل نا مطمئن وبیماری زاست ، حال زیر خروارها خاک خفته باید کاری میکردم وتصمیم آخررا گرفتم .
    چه کسی صدا زد سهراب ؟ کفشهایم کو  ، باید بروم ، 
    باید چمدانیرا که باندازه تنهای منست بردارم 
    باید بروم ورفتم ،بسوی بیمارستان وبه دکتر گفتم که میل دارم عمل شوم هرچه دردرونم هست بیرون بکشید همه
    را جنین را 
     وجایگاهش را …….
    وخودم آلوده به بیماری ، خون پاک اجدادم دیگر قدرت نداشتند آن آلودگی را از من بزدایند ، سم قوی تر بود .
    حال اینجا هستم ، بایک بیماری وآلودگی خونی هرچه را که داشتم بیرون ریختم تنها همین دفتر است که بتو میسپارم ، نگاهی به فنجان قهوه ای که برایش درست کرده بودم انداختم ، دست نخورده بود  ومانند یک روح از خانه خارج شد .
    میدانستم بکجا میرود ، اورا خوب میشناختم ، او کسی نبود تا بیمار وعلیل بماند وبا بیماری پنهان زندگی کند ، خون برای او اهمیت زیادی داشت  ،  همیشه بخون پاک خود واجداد ش مینازید ، حال با این آلودگی ؟! .
     هرسال  نزدیکهیا بهار به کنار دریا میرروم ودست گلی به آب میاندازم ، جنازه اش پیدا نشد اما میدانم درقعر اقیانوس است وروحش در آسمان بمن مینگرد .
    خدا حافظ دوست من . همیشه بیادت هستم ، هرچند همیشه از هم دور بودیم / پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    12/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا .
    ساعت/2/26 دقیقه پس از نیمه شب ، ومن دارم گریه میکنم .
  • بخش نهم /داستان

    دیگر زمانی رسیده بود که میل داشتم همه چیز را فراموش کنم ، کجا خوانده بوم ؟ مردان با یکدیگر خوشحالترند ، مردان زن را برای دوست داشتن وعشق ورزیدن نمیخواهند ، از بدو تولد عاشق مادران میشوند  وتا آخر عمر به دنبال مادرند ،  عشق به آن معنا که ما زنان به آن میاندیشیم در مغز آنها  جایگزینی ندارد ،  یا آنقدر مقتدر وقوی هستند که میل دارند همه چیز در اختیارشان باشد ویا آنقدر ضعیفند که به زنی قوی تراز خود پناه میبرند ویا با مردی قوی هم پیمان میشوند ،  آتش داشت زیر خاکستر میرفت  وخود به خاکستر تبدیل شد  ،روزی میل داشتم دردریای چشمان او گم شوم  اما چشمانش  دیگر رمقی نداشتند  ومن بهترین وگرانبهاترین  سرمایه ام را که باعث مباهات من بود  دراین ماتمکده  با ین نیمه مرد  بیمار  تقدیم داشتم  حال دیگر فنا شده ام  از پشت پنجره به قندیلهای آویزان  یخ چشم انداختم  او مرا باینها باین قندیلهای  تشبیه کرده بود  که بایک گرما وتابش آفتاب  آب میشوند  وبر زمین میریزند وسپس به زمین فرود میروند و میشوند آبهای زیر زمینی.
    چند سال است آواره ام  ؟ چند سال است که دراین زندان بسر میبرم  زندانی که هیچ رنگ وبوی آشنایی ندارد .
     قلبم ساکت بود ، نه اشک ریختم  ونه طپش قلبمرا شنیدم  ، گویی مرده ای بیش نبودم  نه ! کینه ای نداشتم  او هم حق زندگی داشت وحق دوست داشتن  بهر گونه که میل دارد بیاندیشد .
    تو نه مرگی نه تلاش  / 
    حال آن مرد بر صلیب  سالها بود که ناپدید شده  وعمرش بپایان  رسیده بود  وناجی جدید ی پیدا شد ، این ناجی جسم داشت . روح داشت ومبارزه میکرد  وسر انجام کشته شد . اما روحش همچنان بر روی زمان حاکم بود .
    خداوند درآسمان  میرقصید و شیطان مشغول کامجویی بود ،  جهان به وسوسه وپریشانی افتداده بود – حال من تن تبدار این مرد حسته را باید نگاهدارم  نه میتواند پیکری را سیراب کند  ونه خودرا سر پا نگاهدارد .
    او دیگر آزاد وفارغ بنظر  میرسید  اعترافاتش را کرده بود واعتراف گیرنده زبانش مهر وموم بود  او با اعترافات خو د از اندوه ، عشق ، حسرت  مبارزه حتی احساس گناه نیز  راحت شده بود او گناهرا نمیشناخت گناه نیز مانند دین  باو به ارث رسیده بود  . دین ایمان وسنت . برلبانش زمزمه ای نشست وخاموش شد …….ادامه دارد .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    23/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا.
  • سایه یک روح

    این روزها همه  لبیک گویانند  ومن به عشق لبیک میگویم ، به خود عشق . بمن گفتی که ” تو خود عشقی “
    —————-
    این منم که افکنده شور عشق را به دلها 
     این منم که افزوده شوق بوسه به لبها 
     پیشتر زمن ، تو خسته بودی وخاموش
    گردش بیهوده  بود ی در دل شبها 
    لبان خفته  شب را ، بوسه باران میکنم 
     برکشم ا زدل نغمه های  دلاویزی
    تا بیفرازیم  بباده  لذت مستی
    تا مهر کنم بر گناه  سکه پرهیزی ! 
    من راز دار این  فصل خزانم 
    بوسه میزنم بر بوسه گاه بهاری
    زاده انسانم  و نیز خدای عشق 
    بر سر این گله نهم پای پرتواتم 
    ثریا / یکشنبه 23 /10/2016 میلادی 
    تقدیم به یک لحظه خوب از یک روح نا توان .
  • و…. بقیه داستان /بخش هشتم

    در سکوت نشسته بودم وباو گوش میدادم ، حرف زدن بیفایده بود من درس سیاست نخوانده بودم از سیاست بیزار بودم ، دردرونم هزاران اما وافسوس بود ، او ادامه داد:
    روزیکه ترا دیدم  در تو چیزی شبیه  (او)  بچشمم خورد تو او بودی ، استقامت ، شهامت ، وبتو پناه آوردم  ، دیگر مرا ببخش ترا دوست میدارم  اما برایم از منطق حرف مزن  منطق به درد مرده ها  میخورد .
    دیگر چیزی نمانده بود که ندانم ، رابطه اش باآن  جنرال وسپس مرگ او آوارگی این  وبی هیچ هدفی راه میرفت  مانند یک مومیایی زندگی او مانند بند ناف با و وصل بود وسپس این بند بریده شده واین بچه روی زمین افتاده  است ، حال رفتن اورا به شهر نزدیک میفهمیدم هر بار میرفت خونش را آزمایش میکردند دوگاهی خون تازه باو میدادند  .
    دیگر انگیزه ای  برای ادامه دان با او نداشتم  همه چیز روشن شده بود واز ان شب بعد  جدا میخوابیدیم مانند دو دوست .
    وکاغذهایی را که قرار بود پر کنیم دست نخورده روی میز تلمبار شده بودند ، باید آنهارا درون بخاری دیواری میسوزاندم .
    بخش نهم –
    هر انسانی یا از طریق عشق ویا شرف با زندگی مرتبت میشود  ، دیگر چیزی برای من دراین سر زمین یخ نمانده بود . او گفت :
    من یهودی زاده شدم  بنا بر سنت ها  باید کاری را که دوست ندارم انجام دهم  تو هم باید کاری زا که دوست نداری انجام دهی  برخلاف ایده وعقیده ات همه میتوانند دروغ بگیوند  وهمه ممکنست دروغهارا باور کنند  اما چشمها نمیتوانند دروغگو باشند مردمک دیدگان ما زبان راستگویی دارد ، شانه های مرا محکم گرفت  وگفت من درحال حاضر تب دارم  میدانی ؟ تب دارم گرمای شدیدی از درونم شعله میکشد غیرا زآتش چیز دیگری درمن نیست آتش که بلغزد  شعله دیگری بر میانگیزد .
    من بیمارم ،  این غم سالهاست که درونم را میکاهد  مرا میگدازد  ، من بارها در پنهانی گریستم  تو یک تخته سنگی  ، یک تکه یخ  مانند همین یخهایی که به شیشه ها چسپیده مانند همان قندیلهای آویزان  تو تنها در انتظار یک الماسی تا ترا بتراشد ، دریای از غرور ، برای هیچ ، ساکت ، صبور وآرام ومن دردمیکشم  من درانتظار مرکم  این را بفهم .
    تو مانند یک گل لاله  که از زمین کنده شده دراین لجن زار  سر زمین یخبندان  نمیتوانی رشد کنی  تو هم خواهی مرد میدانی چرا ؟ لاله ها سرخند ؟ برای آنکه همه با خون آبیاری شده اند !.
    چه گوار نجات دهنده ما بود  ، مسیح آینده ما بود …وزیر لب زمزمه میکرد .وهذیان میگفت .
    دلم سخت به درد آمده بود ، دلم برایش میسوخت ، دستش را گرفتم  ، اما دستمرا کنار زد  ، طوفانی  شده بود که بر سنگلاخهای ناهموار سینه میسایید .
    چه گوار ؟! همان مردیکه کلاهی بره بر سر میگذاشت ویک سیگا برگ  دردهان داشت !
      نامش را شنیده بودم  عکسهای اورا بارها دیده بودم  اما درکتابها نامی ا زاو برده نشده بود ، بردن نام او گناه بشمار میرفت وحال این قربانی چندم است ؟ . …….اد امه دارد
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    یکشنبه 22./10 / 2016 میلادی /.
    اسپانیا.
  • ایران ویران ما

    شب گذشته از یک سایت چند فیلم پنهانی که از دختران وزنان ایرانی گرفته بودند تماشا میکردم وعجب آنکه این فیلمها درخوابگاه دانشگاهها ویا مدارس بود ! دحتران مانند مردان  گیلاس مشروب را بالا میانداختند ومزه دهان هم میگذاشتند دختری با شورت وسینه بند کوتاه داشت عربی میرقصید !  موزیک کثافت .وچند آوری پخش میشد  د رگوشه دیگری چند دختر چادری داشتند قلیان میکشیدند وبهم بوسه میدادند!! و بسیاری از این قبیل که دیگر حال تهوع گرفتم  وامروز صبح با حالی خراب بیدار شدم واز خود میپرسم که :
    چه دستی درکار ویران کردن این سر زمین است ؟ اینایند ماداران فردای جامعه از مردان  هیچ میگویم که دیگر مردی نمانده ، روزی ورزوگاری دل به زنان خوش کرده بودم که سر انجام این زنانند که برخواهند خواست ، بلی ، برمیخیزند اما چگونه ؟ یا این عکسها برای باجگیری گرفته شده ؟ یا اینکه خودشان از خودشان  گرفته ودر رسانه ها گذاشته اند ، تا بما بفهمانند که زرشک منی چند است !
    امید بریدم وخوشحال هستم که اکثر شعرا ونویسندگان ما از دنیا رفته اند وبقیه درسکوت به تماشای این جنکل نشسته اند جنگلی که واقعا ترسناک شده است ، زنان دیگر به راحتی آدم میکشند  وبه دار کشیده میشوند برابری مرد  را ثابت کرده اند ! مشروب را بالا میاندازند بیخیالش !!! فردا روچه دیدی وکی دیده وآن ملای بد هیبت درخراسان  که  مرکز فاحشه خانه عربهاست از برگذاری کنسرت جلو گیری میکند ، بلی عیب است از امام خجالت بکشید بگذارید ما کارمانرا بکنیم کارما پا اندازی است وهجوم عربها برای لذت بردن بظاهر زیارت اما درباطن برای کیف وعیش ولذتی که درسر زمین خودشان ممنوع است درخراسان رضوی اسان وفراوان است .
    حال بنشیند وروز کوروش را جشن بگیرید وروز رضا شاه را جشن بگیریو وآن یکی دهانش را پاره میکند وفریاد میکشد اما کارش چیز دیگری است ، ماهم بنا چارگاهی سری باین  دنیا ی پر هیاهو خالی از هر حاصلی میزنیم و برنامه های چرند گوش میدهیم . 
     گر عارف حق بینی …..کجایی شجریان ؟ همان بهتر که در سکون به تماشا بنشینی همان بهتر  که ارکستر مجلسی تعطیل شد همان بهتر که طالار رودکی مانند یک زن با به سن گذاشته درحرمت خود کوشید .
    بلی حضرت  امام همه آدم شدند واز خریت بیرون آمدند آسوده بخواب که سر زمین ویران هر روز ویران تر میشود آب هم تمام شده ، قحطی هم کم کم چهره وحشتناکش را به نمایش میگذارد پولها دربانکهای سوییس ولندن وامریکا خوابید ه ودیگران صاحب آنها هستند مردم گرسنه ، درخیابانها بیکار ، خوب کار میخواهی  ؟ یک سفار ش دارم !!! وآیا سلطان ابن سلطان ابن سلاطین خامنه پرودگار صحنه  از اینهمه کثافت باخبر است ؟ویا آنچنان در بحر حلاوت وکیفور ودر بحور اشعار رقصان دربارش محو است که ابدا نمیداند کجای دنیا نشسته است .
    حال دراین جنگل بر باد رفته من به دنبال کدام انسانم ؟  به دنبال کدام آبادی  وساختار ؟ …..کهن دیارا دل از تو کندم برای همیشه کندم .
    درخاتمه دل برای آنهایی میسوزانم که از صمیم قلب  دلبسته خاکشان وایمان دارند ودر خلوت  پنهانند. آهسته میروند وآهسته میایند  تا با دیو ها شاخ به شاخ نشوند . 
    هیچ ، است وتو درهیچ مپیچ . پایان 
    روز شنبه 22.10.2016میلادی زنجیره ای !!
  • ايران فاحشه


    روى يو تيوپها نگاه ميكردم در خوابگاه دختران  مشروب فراوان ، دخترى لخت  وعريان ، رقص ها چندش إور ، در خيابانها فاحشه هاى چادرى بين هفتاد تا يكصد ،  در خوابگاه مومنين !!!قليان غ وحشيش و بيشتر نمينويسم نه از پسران خود فروش ونه از زنان ودختران ، حال پيدا كنيد پرتغال فروش را در گذشته اگر دست ما به دست پسرى ميخورد خراب بوديم   اكر قبل از نامزدى  با پسرى بيرون ميرفتيم  ودر كوچه ها قدم ميزديم رسواى عالم  بوديم ،امروز بمدد حكومت علوى وآل شيعه ، ايران بخصوص تهرانرومشهد به يك فاحشه خانه  بزرگ تبديل شده است و پا اندازان  هم در بالاى  حكومت براى. بعضى ها چشمانشانرا بسته اند وبراى بعضى حكم صادر ميكنند تا در زندانها  باهم جور باشند دختر از خانه اش فرار كرده بخانه پدر بزرگش پنها بر ده. چونكه مادرش لخت  وعريان با زن ديگرى مشغول تماشا فيلمهاى پورنو وكارهاى ديگر ى بوده اند اين دختر دهساله  بوده است ،  از ويؤيدوهاى  پنهانى وغيره ديگر چيزى نمينويسم  كه حال تهوع گر فته ام همه هم زير نظر سپاه پاسداران  يا پااندازان است ، مومنين و چادرهاى هم زير لبخند غمزه أور رهبر با أن دندانهاى مامانى غش وريسه  ميروند  وزهرا را لبيك ميگويند ، ايران. سر زمين زنان پاك ومطهر در دست فاحشه ها وپااندازان وزمين خورها وقبر كن ها دارد نابود ميشود و  ديگر حرفى ندارم بزنم ، 
    در اين فكرم اينهمه نعمت در ايران ريخته اعم از دختر وزن وپسر خوشگل ، چرا بعضيها از راه دور عشقبازى الكترونيكى ميكنند ؟؟؟! جاى سئوال دارد . يا مامورند ، يا ووجوهاتى لازم دارند ويا به راستى بيمارند  . روزى تايلند فاحشه خانه دنيا بود با مواد مخدر حال ايران عزيزمان يك سر ويك گردن از تايلند هم بالاتر است ، در چنين مواقعى مردان وزنان واقعى ونجيب خودرا پنهان ميسازند وكمتر در أنظار جلو ه ميكنند ،  شب همگى خوش بانوان بورلى هيلز ايرانى موفق باشيد كه آينده خوبى در انتظارتان هست ،پايان 
    / جمعه 
  • مبان پرده ×

    معلمولا درنمایشاها  میان پرده میگذارند اما من نتوانستم نام دیگری برای این ” میانه” پیاد کنم ، دفترچه را ورق میزنم  بعضی جاها ناخوانا وبعضی جا ها خط خوردگی وبسیاری از اسراررا دچار سانسور میکنم ، بمن مربط نیست چگونه عشقبازی میکردند ویا چه غذاهایی میخوردند ، بسیاری را کنار گذاشته ام ، اصل داستان غم انگیز وبه یک تراژدی ختم میشود مانند همه داستهایی که دختران یا پسران خود سرانه به دنبال سرنوشتی میروند که نامعلوم است ،  شناخت چندانی از آن منطقه ندارم ونمیتوانم درنظر  بگیرم که چگونه میان آنهمه برف وسرما ویخبندان این زن دوام آورد ، بکلی حساب زندگی از دستم بیرون شده  امروز نگاهی از پشت پنجره به بیرون انداختم هوا نیمه ابری وغمگین پاییزی بدون درخت وبرگهای زرد اینجا هرچه هست دنیای مصرف است از همه جای دنیای  مواد انباری وآشفالهای خودرا باینسو روانه میکنند ، باز اینها با همان آش وآبگوشت پر چرب خود ونان وپنیر وشرابشان خوشند ، روز گذشته موزیک همسایه طبقه زیر تا عرش میرفت وساختمان تکان میخورد اما کسی نبود باو اعتراض کند دچار سر گیجه وگوش درد شدم حال تهوع بمن دست داد اما اینجا همه باهم دوست وفامیلند ! من غریبه ای بیش نیستم که دارم از هوای آنها استفاده میکنم وبارها باید به آنها حالی کنم رفیوجی نیستم وبا بارکو یا قایق بادی نیامدم ، تمام هفته درخانه میمانم حتی نمیدانم خیابانها به چه صورت درآمده اند پرده هارا کشیده ام  /
    از این همه تنهایی بستوه  آمدم سخت پشیمانم وآن ـسونیر یخبندان است ، سر زمین خودمرا جانوارن ودرندگان وگزندنگان صاحب شده اند ، حتی دیگر تکه زمینی ندارم تا روی آن بنشینم قبرهارا ویران میکنند ومرده را بیرون میکشند ومیسوزانند کسی جوابگو نیست .
    نه  ! آن خاک دیگر متعلق بمن نیست آواره ای هستم گرد جهان همان ستاره ای هستم سرگردان درآسمان تا کی وچه روزی درکجا ناگهان سقوط کنم .
    امروز دلم گرفته ، سخت هم گرفته دیگر کسی از گذشته من باقی نمانده همه رفتند ، همه رفتند تنها دشمنان زنده اند ، چند دوست که گاهی خبری از هم میگیریم در حد یک وظیفه . دلم برای یک هیاهو ومیهمانی دور یک میز تنگ شده اما دیگر از این خبر ها نیست اگرروز بمناسبتی  دور هم جمع شویم همه دست به جیب برده وموبایلهایشانرا درمیاورند مشغول چت کردن میشوند باید تنها درخواب عشق به نوه هارا ببینم ودرخواب آنهارا درآغوش بکشم ، نه این زندگی چندان خوش آیند من نیست هیچی چیز عوض نشده میلی هم ندارم چیزی را عوض کنم . سکون .ساکت . بیحر کت نگاهی که به هیچ جا دوخت نشده ونمیشود درانتظار هیچکس نیستم وهیچ معجزه ای هرچه باشد باید این نوشته هارا به پایان برسانم  واو دیگر نیست تا دوباره زندگیش را دریک تکرار تهوع آور ببیند. پایان /ثریا  ایرانمنش / اسپانیا . چمعه 21 اکتبر 2016 دربدری.
  • ویرانی آرامگاهها ×

    آرامگاه رضاشاه کبیر بنیان گذار ایران نوین قبل از ویرانی آ
  • قربانگاه

    آرامگاه ویران کننده ایران وبنیان  کن اصالت ایران وغرور ایرانی ” خمینی”
    ودر حال حاضر بیشتر مقبره وآرامگاههارا ویران ساخته اند تاریخ باید از بدو وود  ایشان شروع شود تاریخ دوهزار وپانصد ساله وغیره  به زیر آب فرو حواهد رفت تنها بریتانیای کبیر صاحب تاریخ است و پادوهایشان .  واین است سرنوشت ملتی که روزی به سر فرازی خویش میبالید وامروز ؟  دیگر هیچ  ثریا /
  • رضا شاه

    ارامگاه رضا شاه بعد از ویرانی 
  • ادامه داستان /چگوارا

    پس از چند روز دوباره میشل پیدایش شد  رنگش بشدت زرد  وهمه شهامت خودرا از دست داده بود  سرش را بر پاهایم گذاشت وگریست “
    آه… دردل گفتم  ؛ نه ! تو نمیتوانی خورشید زندگی من باشی تو تنها یک سایه از یک انسانی  تو نمیدانی که من قلبی زود شکن دارم که درزیر این فولاد سخت پنهان داشته ام  ومیبینی که قلبم چکونه میطپد ، 
    اورا از جای بلند کردم  هردو میگیریستم ، هردو بدبخت بودیم ، حقیقت عریان شده و لخت جلوی ما ایستاده بود  مانند یک حیوان زنده  . نه حقیقت را نمیتوان  کیلویی خرید  ویا تکه تکه  وزن کرد واندازه گرفت ، .
    برف سفید وسنگینی بارید ه بود  وهمه جار سفید کرده گویی ملافه ای سفید برروی جنازه ای  کشیده اندۀ طبیعت نیز داشت میمیرد اما درزیر همان برفها بهترین وزیباترین وشکننده ترین گلها بودجود میامدند .
    ما نمیتوانستیم خودرا فریب دهیم ،  عشقی درمیان نبود ، هردو خسته وازده ، نه هیچی چیز نبود  یک حادثه بود دوستاره دریک شب بهم برخوردند یکی شکست ونابود شد دیگری هنوز سوسو میزند این مرد روحا وهم جسما ضعیف است ، بیمار است حال من میان این سیلاب افتاده ام  دیگر قدرت مبارزه ندارم ، چند سال از جنگ گذشته ؟ نمیدانم حساب آن روزها از دستم برون است
    روباو کردم وگفتم :
    تو چرا سعی داری خود ومرا فریب بدهی ؟ او آرام بود ،  سرد وخشک  روی لبه تختواب نشست ،  با همان صدای پر طنیین وخشک که اولین بار درآن مرکز پناهندگان شنیده بودم  گویی داشتم اشتباه میکردم اما ….پرسیدم  ، آیا زنی در زندگیت هست وتو مسئولیت آنرا بعهده داری؟  آیا درگیر عشقی ؟….. دست روی دهانم گذاشت  ، بطوریکه نزدیک بود خفه شوم وگفت :
    بلی ! عشقی داشتم ، که امروز درگورستان خوابیده است ، همان مرد ، میفهمی ؟  یک مرد ، من عاشق او بودم ، او مرا حمایت میکرد با کمک او من به ارتش ملحق شدم وبا کمک او من به درجه ستوانی رسیدم  او فارغ التحصیل دانشکه افسری بود مرا هم باخود کشید زندگی خوبی داشتیم  زنمرا بخاطر مادرم گرفتم  تا او خوشحال شود زنم از عشق ما باخبر بود دیگر هیچگاه وقت خودرا صرف دیگری نکردم ، او ومن هرد دور فدایی “چه ” بودیم  تو “چه “را نمیشناسی ، نه نمیشناسی  چشمانش درحالیکه لبریز از خون بودند  گفت :
    تو چه گوارا میشناسی؟ گمان نکنم ، او مسیح ما بود ، نجات دهنده ما بود  اما اورا کشتند ، تا دیکاتوری را جایگرین او نمایند ،  منافع میبایست حفظ میشد نه ! تو اورا نه دیده ونه میشناسی تواز جایی آمده ای  که تنها یکبار جنگ را دید ه اما ما واجدادم قرنها درحال مبارزه بودیم  درمیان همین برفها وسرما به دنبال ریشه های هویچ وسیب زمینی میگشتیم ویا گربه ارا سر میبردیم ا بخوریم  وسیر شویم ، توخانم ناز نازی از این مبارزات بیخبری ، امروز همه به دروغ دستهای مارا میفشارند حتی دوستمانمان بما دروغ میگویند  آمد ن من  وپیوستن بتو  یک دورغ است ، گاهی لازم است که این دروغ در پرده بماند  شهرتهای دروغین  که دراین زمان مد شده است  ، هیاهو برای هیچ وویرانی وپوچی ……
    با خود فکر کردم  همان مردی که یک کلاه بره برسر داشت ویک سیگار بلند برگ اما او کجا سر زمین یخبندان کجا ؟  رمز وراز او چه بود که تا اینسوی دنیا نفوذ کرده بود ؟…..ادامه دارد  
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین”
    21/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا /
  • میان پرده وبقیه داستان

    صبح زود که بیدار شدم ، مانند اشخاصی که دچار هنگ اور باشند ، سرم بشدت گیج رفت چشمانم باز نمیشد ند ، توان آنکه از روی تختخواب بلند شوم نداشتم ،  هرچه فکر کردم شب گذشته وروزگذشته چه خورده بودم ، چیز بدی نبود غیر از کمی شبر گرم ، وشاید  باید سر ما بخورم ؛ بهر طریقی بود خودم را به اطاق کشاندم تلو نلو خوران ، آبی به صورتم زدم قرصم را خوردم کمی آب سرد با یک آب نبات روی ربانم گذاشتم وسرم را تکیه داذم بمبل ، هرچه میخواهد بشود ،  شب گذشته همه مردگان بخوابم آمده بودند !! همه آنهاییکه رفئه بودند !! حال برگشته هریک با دیگری در جدال بود ، موهایمرا سیاه کرده بودم وخیلی کوتاه ! هنامیکه بلند شدم تا به دستشوی بروم دیدم نمیتوانم سرم بد جوری گیج میرود وچشمانم باز نمیشوند نور چشمانم را  را میازرد ، مدتی طول کیشد تا توانستم بخودم بیایم ، هنوز خوب نشده ام اما شاید نوشتن کمی مرا تسکین  بدهد ودراین فکر بودم  که ” مردن درتنهایی وجدال با مرگ چقدر دردناک وسخت است ” . بناچار باید این داستانرا تمام کنم اگر چه در حال مرگ باشم . قول داده ام .ثریا 
    ———————————————————————————————————————
    دفترچه را گشودم ، هنوز صفحات زیاذی بودند که میبایست آنهارا میخوانم وسپس مینوشتم ، بعضی جاها خط خورده بودند بعضی صفحات عکسهایی نقاشی شده بود ، هرچه بود این امانت را میبایست گرامی بدارم .
    ادامه بخش هشتم ، وسواس.
    چند روزی از او بیخبر بودم  گاهی میترسیدم که مبادا مسموم شده  ویا درجایی افتاده است ،  بعد از ظهر یک روز سرد پیدایش شد  معلوم بود برای آزمایش خون  به شهر نزدیک  رفته بود ، بمن نگفت ، اما از بوی تنش  میفهمیدم ،  مرا بوسید وگفت “
    در فکر این هستم که یک خانه خوب  اجاره میکنیم  ، با اثاثیه شیک ویک عروسی بزرگ با حضور دوستان وآشنایان بر پا خواهیم کرد هیچکدام از ما کسان نزدیکمان درکنارمان نیستند  ، پرسیدم :
    خوب زیر کدام مذهب ؟  باید عروسی کنیم  ، دریک محضر هم خوب است .
    من به اولگا ماجرارا کفته بودم  واو سخت خوشحال شد وگفت هر کمکی که میتواند  درقبال ما انجام دو نوجوان انجام خواهد داد  ، مبایست ورقه های زیادیرا پر میکردم ، سوگند میخوردم که هبچگاه دیگر به سر زمینم بر نخواهم گشت  ، من اهل فنلاندم وبرای رفتن به سر زمین ماد ریم باید ویزا میگرفتم  .
    میشل با اصرار میگفت که به یک ( کنسیه) برویم  درآنجا نیز باید اوراق زیادی را پر میکردیم  ؛ درحال حاضر همه این  اوراق روی میزم خالی افتاده اند ومن درمیان شک وتردید دست وپا میزدم .
    او زیاد خودرا میشست  ساعتها زیر دوش آب میماند وبا آب جوش پیکرش را میشست ویا به استخرها ی آب گرم میرفت  ، زمستان فرا رسیده بود  برف همه جارا  پوشانده  وشیشه ها یخ بسته بودند بخاری اطاق من چندان قدرت نداشت تا این یخ بستگی وسرمارا از بین ببرد  به ناچار بخ زیرپتوهای پشمی که پوست گوزن ها وپشم آنها درست شده بود پناه میبردم ، وباو میگفتم امیدوارم بهار به زودی فرا برسد ، ما دربهار عروسی خواهیم کرد ، او زمزمه میکرد ، بهار ، بهار من از بهار متنفرم ، بیزارم ، بهار بیماری میاورد ، بهار فصل ناشناخته ومشکوکی است ، نه بهار نه من دربهار خواهم مرد ، باو گفتم :
    انسانهای ضعیف وبیمار دربهارمیمیرند انسانهای پر قدرت وسخت درزمستان جان میسپارند  او فریاد میکشید :
    از بهار بیزارم ، میفهمی بیزارم واز خانه برون میرفت .
    زمان جنک بین ما فرا رسیده بود جنگ بین واقعیت وهوس یا احتیاج دراین زمان همه واقعیتها گم میشوند  ودروغ جانشین آن میشود ، دشمن روبرویم بود ، مبارزه با زشتی ها ، اوه ، میبایست خودرا آماده میساختم …..ادامه دارد
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    20/10/2016میلادی /.
    اسپانیا 
  • بخش هشتم . هراس

    میشل بخانه من نقل مکان کرد ،  تا پیش از آن شب  کذایی تا آن تاریخ نه به تختخواب من  ونه به دیوارهای  خانه ام بی حرمتی نشده بود  حال چیزی درمن عوض شده واحساس بدی داشتم  ، او مرتب ملافه هارا عوض میکرد  ، ومرتب خودرا شستشو میداد از این وسواس او خسته شده بودم  هرصبح زود به سر کارم  میرفتم وشب با کیسه های خرید  برمیگشتم ومیدیدم هرگوشه خانه برق میزند وهمه چیز جابجا شده میل نداشتم اورا بیازارم  چند روزی میرفت وگم میشد ودوباره برمیگشت ممیگفت به شهر نزدیک به دیدار دوستی رفته ام  میدانستم به نزد پزشک خود هم سرزده  هرروز رو به تحلیل میرفت  کمتر افکارم دوروبر خیانت او ویا زنان صرف میکردم  آرام بودم طبیعت به زن امکان روبروشدن با مرد ومبارزه را با او کمتر داده است   من به حقیقت وعدالت سخت معتقد بودم  ( حالا دیگر نیستم )  برای ازدواج با او عجله ای نشان نمیدادم  فرقی نمیکرد  او درکنارم هست اما اعتقادات من درپنهانی ترین زوایای ذهنم مرا از این پیوند باز میداشت  زندگی درلنجزار گناه  ،کار آدمهای احمق است  ، زندگی من آلوده شده بود حتی ازدواج هم نمیتوانست با آب پاک وغسل این گناهرا بشوید وپاک نماید . 
    من هنوز در اعماق رویاهایم به سر زمینیم میاندیشیدم ، به کوچه هایی که بمدرسه میرفتم وخانه ما درهمان نزدیکی ها بود  سپس به دنیا آمدن خواهران وبرادر کوچکم و جابجایی ما به بالاترین طبقات یک ساختمان مدرن ، درواقع روی هوا میزیستیم دیگر آن زمین متعلق بما نبود حا لاویران شده است ، گاهی دلم هوای آن جویباری که از کنار کوچه ما میگشت  وزنان درکنارش لباس میشستند  وبعدها راه آن آب پرخروش را بستند ، در مزارع وباغهای به گردش میرفتم ذهنم لبریز از گذشته ها بود ، حال دراین سرمای وحشتناک  واین هوای تاریک با دستکش وجوراب پشمی ولباس نشسته ام ودارم مینویسم ،  او اصرار داشت که به یک کنیسا برویم ومطابق آداب ورسوم او عروسی کنیم ، من اعتقادی نه به کنسیا ونه به کلیسا نداشتم ، دریک دفتر ومحضر هم میشد این کاررا قانونی کرد ،  اما درون من چیزی فریاد میزد ، نباید کل زندگی را فدای جزء آن بکنم  یک ذره هرچقدر هم ناچیز باشد باز یک ذره است  من میخواستم این ذره را تبدیل به کل زندگیم بکنم  اما او بهوا میرفت  ودرخلاء گم میشد  یک عروسک  با پوست بیرنگ وگاهی صورتی  با موهای حنایی ، نه او نمتویانست همه زندگی مرا دربر بگیرد  دراین دنیا ترحم تا جایی قابل قبول است  که مانع  اجرای تشکل و قانون زندگی  نشود .
    بعضی از روزها اورا در گورستان شهر  پیدا میکردم  ساعتها درمقابل یک گور میاستاد بی آتکه حرکتی بکند  این گور  متعلق به مردی بود که گمان نمیبردم از بستگان او باشد ، شاید یکی از دوستانش بود که درجنگ کشته شده بد یا دریک نبرد تن به تن !  ناگهان برمیگشت  مرا درآغوش میگرفت ومیگفت “
    تو به راستی دارای یک منش عالی هستی ومن ترا تحسین میکنم  باداشتن چنین شهامت وشخصیتی ، درهوای سرد وبین بخاری که از دهانش بیرون یامد ولبانش رویهم جابجا میشدند وگاهی به کبودی میزدند این احساسات احمقانه به دل من نمینشت  .
    پول من کفایت زندگی ما دونفرار نمیکرد  ، باو چیزی نمیگفتم اما هرروز ویا روزی دوبار شستشو  درحمام وساعتها زیر دوش ومصرف آب گرم  مرا دچار غم مینمود ویا گاهی با شرابهای ارزان  وتفاله  که باخودش بخانه میاورد  درحالیکه تلو تلو میخورد  اصرار داشت بمن هم بنوشاند ، آخ که تا چه حد بنظرم این موجود مبتذل  میرسید ، دیگر نه جسما ونه روحا برای من چیزی نبود ، نه هیچ چیز نبود ……. ادامه دارد 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    19/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا 
  • بخش هشتم /درون خانه

    هوا داشت سرد میشد ، کم کم بخانه من نزدیکتر میشدیم دستمرا به زیر بازویش انداختم میلرزید ،  باو گفتم :
    مایکل ( میشل) کرانتیشفت ! هر انسانی  که روزی باین  دنیا پای میکذارد  ، ییاید برای فرجام کار خود خوب بیاندیشد  ودرراهی که شایسته  آن است گام بردارد  باید به یک نبرد واقعی دست بزند  هیچ انسانی پیروزمندانه  زندگی را ترک نکرده است  همه بنوعی  از پای درمیایند  یا مغلوب بیماریها ویا پیری ویا درجنگها جان میسپارند  این سرنوشت ماست  ، سهم ما انسانها وجانداران است  از شکستی به شکست دیگری روی میاوریم  وسرانجام تکیه به یک دیوار ترک خورده میدهیم  یعنی شکستی دیگر ، آدمی  باز هم دست به نبرد میزند گاهی بخیال خود پیروز شده است اما پیروزی او بمانند یک جرقه ، مانند یک ستاره  درآسمان ناگهان روشن وسپس خاموش میشوئد ، این پیروزی ادامه دار نخواهد بود ، زندگی یعنی جدال ، یعنی جنک ودرمیان این جنک وجدال لحظاتی  چند میتوانی کام تشنه اترا با آبی خنک لذت ببخشی ودوباره به نبرد ادامه دهی تا از پای بیفتی دشمن های تو نامریی هستند وناشناس ، هیچکس بتو رحم نخواهد کرد ، هیچ خدایی درهیچ یک از آسمانها تنها بتو فکر نمیکند این نیروی خود توست که ترا به حرکت وا میدارد وزمانی فرا میرسد که این نیرو به تحلیل میرود ، باید آنرا تقویت کنی ، ذهنترا روشنایی ببخشی کورکورانه به دنبال واهیات نروی ، همه چیز دراین دنیا ساختگی ودروغ است ، تنها خود توهستی که موجویت داری ، بایدبدانی  که شکست وناکامی قسمتی  از زندگی ماست مانند روزوشب .
        آدمی میداند که از پیش شکست خورده است  اما درآرامش به جدال خود ادامه میدهد نابودی وشکست ابدی ، نمیدانم درآن ساعت که این  سخنانرا بر زبان میاوردم خودم را درآیینه ذهنم میدیدم واویک دیوارترک خورده بود ! دراین دنیا تنها  ادمهای احمق  زندگی را بخیال خود خوب میگذرانند  ودرانتظار خبرهای خوش دیگری مینشینند  خبرهای طبیعی همیشه بد وخطرناک است .او سکوت کرده بود ، لرزش پیکر اورا زیر دستم احساس میکردم ، گرسنه بودم ، هم خودم وهم شکمم ومن تشنه تر،  فکر میکردم انگیزه زنده ماندن ما  دراین دنیا تنها توقع ماست ما به آن نیاز داریم  وبرای این نیاز یک موتور لازم است  ” عشق”  یکزن آنهم در موقعیت من  درهیچ جای دنیا  هیچ جایی را بهتر از آغوش مردی  که دوست میدارد پیدا نخواهد گرد  ودرهیچ مکانی  آنقدر شادی وامنیت احساس نمیکند  ، آیا اورا دوست داشتم ؟  یا ترحم ویا تنهایی من بود  که مرا بسوی او بسوی این جوان بی رمق میکشید ؟ 
    خوب ، خودم قوی هستم  وصاحب اختیار احساسات وعوالم خودم واو خواهم بود .
    در خانه بخاری را روشن کردم نوری از بیرون به درون  اطاق میتابید لزومی نداشت که چراغی روشن کنم کیفم را بر زمین انداختم وبی اختیار اورا درآغوش کشیدم  ودیگر همه چیز را به دست فراموشی سپردم  تا آسمانها رفتم  درب بهشت باز شد  با یک سوزش کوتاه وسپس همه چیز  آرام پیشرفت  رودخانه عشق طغیان کرده بود ومن دراین  فکر بودم که اگر روزی سر زمینم آزاد شود ، با او برمیگردم ! روزیکه کشورهای غربی وایلات متحده  از دادن اسلحه  به دیوانگان حاکم بر سر زمین مادریم  دست بردارند  ویا شاید همین جا ماندگار شدیم  یا به ایرلند رفتیم  ویا روسیه !  به هرحال خانه  ای خواهم داشت وخورشیدی که برتاریکیهای  زندگیم  میتابد  دیگر تنها نخواهم بود  درکسوت یک زن پیشرو وقهرمان  که همه سنتهارا شکسته به پیش میتازم  من یک زن هستم با تمام نیازهای  زنانگی.
    هر موجود زنده ای نیاز به تولید دارد  باید دست به آخرین نبرد زندگیم میزدم  وآخرین سر مایه ای که دراختیار داشتم  یعنی بکارتمرا  مانند یک سکه بی ارزش  درراه این جنگ به دور انداختم . حال میدانم که شکست خورده ام  ودست به یک نبرد بی فرجام زده ام  اما در آرامش بکار خود ادامه میدهم ،و میشل مانند صوفیان بزرگ راهی پیدا کرده بود که خودرا فنا کند  آنهم در راه موجودی مانند من …… ادامه دارد .
    ثریا ایرانمنش .”لب پرچین”
    18/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا 
  • دروازه شمیران

    روز گذشته که مصاحبه آذر نفیسی را دیدم وبرایش نامه نوشتم ، تمام روز بیاد آن دوران بودم بیاد آن باغ بزرگ بی در وپیکر با خیابانهای بلند شنی وشمشادها وآن حوض ترسناک و ساختمانهای اطراف آن ، خود خانم فخرالدوله  ( مادر مرحوم علی امینی) در شاه نشین که پله میخورد میرفت بالا مینشست و بقیه اطاقها به اجاره بود نمیدانم چند خانوار درآن خانه میزیستند چهار درب بزرگ داشت که هریک به خیابان دیگری باز میشد ، درختان بلند صنوبر هوای پاکیزه وصاف ، من تنها سه ماه درآن خانه بودم بخاطر بیماری حصبه از کرمان که آمدیم به همراه نزهت  خانم در همان خانه دواطاق هم اجاره کردیم که تنها نباشیم مادر تنها باین علت آمده بود که همسرش را پیداکند ، شنیده بود وکیل مجلس شده حال دربدر به دنبالش بود تا اورا یافت اما …. یک حرمسرا با چند زن جورواجور یکی از اصفهان یکی از مشهد یکی از کردستان یکی از کرمان با مشتی بچه خورده نوه وغیره هنامیکه برای اولین بار به آن خانه پای گذاشتم فرار کردم دلم برای خانه خانم فخرالدوله تنگ شده بود  میخواستم به کرمان برگردم  بخانه عمه جانم بروم پیش پدرم باشم از آنخانه وآن آدمها بیزار بودم نفرت داشتم فریاد میکشیدم ، بیفایده بود هرازگاهی خودمرا بخانه بزرگ میرساندنم نزهت خانم با دوستانش به ( گاردن پارتی) رفته بودند !  دیگر لزومی نداشت من آنجا بمانم حالم خوب شده بود ، روبروی خانه  درآنسوی خیابان خاکی  یک آپارتمان بزرگ بود که یک خانواده درآن زندگی میکردند یکی از روزها که داشتم برمیگشتم زنی فرنگی جلو آمد ودستمرا گرفت وپرسید ” حالت خوب شده ؟ ترسیدم فرار کرد دردستش چند شیرینی وچند شکلات بود ، فورا خودمرا به فاطمه رساندم وگفتم این خانم فرنگی میخواست مرا بدزد ، او جلو آمد وگفت نه ! دختر خوشگل من هرروز ترا از پشت پنجره تماشا میکردم اسم من ( هلن ) است وهمسرم مهندس ( ر) برایت شکلات آورده ام گفتم من شنیده ام که یهودیان به بچه ها شکلات میدهند تا آنها بیهوش شوند وآنهارا بدزدند وببرند بسوزانند واز آنها صابون درست کنند ، آن زن زیبای مهربان غش عش  خندید وگفت نه ! من اهل لهستان هستم وشوهردارم با مادرشوهرم درآنسوی خیابان زندگی میکنیم گاهی از اوقا ت ترا میدیدم وبه مهندس میگفتم بیا تماشا کن عروسک باین خوشگلی تا بحال دیده بودی! وبا فاطمه مارا بخانهاش برد چه خانه زیبایی چقدر خوشبو ومعطر ……ایکاش بر میگشتم به کرمان نزد عمه جانم ویا پیش پدرم ابدا این شهر واین مردم واین خانه هارا دوست نداشتم تنها باغ خانم فخرالدوله  بودم که مرا بیاد باغهای خودمان وخانه میانداخت تا اینکه روزی یک اتومبیل کوچک جلوی خانه توقف کرد ومرا که فریاد میکشیدم سوار کرد وبخانه آن مرد اجنبی به آن جهنم برددیگر هیچگاه نتوانستم تا روزیکه ازدواج کردم از آن خانه بیرون بیایم همیشه مواظبم بودند ، مادرم سرگرم لباس وخیاطی ومیهمانی دادن ومیهمانی رفتن بود اوف اینهفته  جناب آقای بهمنیار میاید ته دیگهای مرا خیلی دوست دارد باید یک باقلای پلوی خوب برایش بپزم آهای علامعلی بدو….امروز آقای کوفت زهر مار میاید باید ناهار درست کنیم بقیه زنان یکی طلاق گرفته درخانه دیگری با تنها پسرس زندگی میکرد ، یکی به کرمان برگشت سومی که اهل کردستان بود سفلیس دادشت ومرتب میبایست به زیر برق وآمپول شیر برود مشتی بچه دماغی دور خانه وگرد من میچرخیدند کوچه باریک خانه بدون درخت تنها یک درخت خرمالو ویک حوض کوچک دروسط آن جای داشت دختران اقاجان ( همان مردتازه ) یکی خیاطی میکرد یکی مشغول تهیه جهاز بود پسران به مدرسه میرفتند ، من اینجا میان این غریبه ها  چکار داشتم ومادرم سر زنده وخوشحال که میتواند موهای طلاییش را جلوی آفتااب شانه بزند وصورت گل انداخته اش را به دیگران نشان بدهد وهمه زیبایی اورا ببینند وحسرت بخورند . روزی خبر دار شدم که تنها حامی من عمه جانم نیز فوت کرد بفاصله سه روز همسرش نیز فوت کرد وحال آن دخترکه به فرزندی قبول کرده بود صاحبخانه شده امیدم از آنجا هم بریده شد ، پدرم بخانه همسر اولش برگشت که دختر امام جمعه بود ……ومن چقدر تنها بودم ……. ثریا 
    نیمه شب سه شنبه 18 اکتبر 2016 میلادی در یک غربت سوم .
    شکایتی ندارم اما حکایت زیاد دارم ، اگر مادر بفکرم بود ومرا نیز به خارج میفرستاد شاید منهم امروز مانند آذربودم ……اما مادر نه گاردن پارتی میرفت ونه دوستان سطح بالایی داشت همینکه زن آن مردک بود برایش کافی بود ………ث
  • میان پرده

    یک نامه !
    سلام سرکار خانم آذرخانم ،
    امروز بر حسب تصادف مصاحبه های گوناگون شمارا دریکی ا زسایتها دیدم ، واینکه فرمودید دفتر چه خاطرات 12 سالگی خودرا نیز با خود به امریکا بردید ، نمیدانم آیا منهم سهمی درآن خاطرات دارم ؟ بطور قطع یقین ، نه ! شما سه ساله بودید ومن پنج ساله ، درباغ بزرگ خانم فخرالدوله در دروازه شمیران همسایه بودیم ، شما با پدرومادرتان آنسوی باغ وما اینسوی باغ وخود خانم فخرالدوله با خدمتگارش در سوی دیگر ، شما نوکری داشتید بنام اصغر وخانم فخرالدوله خدمتکاری داشتند بنام فاطمه ، من بیمار بودم  حصبه داشتم ، تنها کسی که به داد من رسید نزهت خانم مادر شما به همراه  مرحوم احمد خان نفیسی بود ، که مرا به دکتر بردند ویا دکتررا بخانه میاوردند ، دلیلش این بود که مادر من پس از طلاق وسر آمدن عده بلافاصله به خانه مرد دیگری رفت واین نهایت ننگ برای فامیل بود ، به همین دلیل همه اورا کنار گذاشتند اعم از جناب نفیسی بزرگ خانواده وهمگی ، من تمایلی نداشتم که بخانه  آن مرد تازه بروم اما میبایست میرفتم حصبه بمن کمک کرد مدتی در جوار شما بمانم ، روزی از روزها یک اسباب بازی  زیبای شمارا از دستتان قاپیدم ، یک کالسکه کوچک صورتی بود با یک عروسک کوچولو که درونش خوابیده بود شما بغل اضغر نوکرتان بودید نه گریه کردید ونه فریاد زدید ، تنها به دستهای خالیتان نگاه میکردید ، روبان صورتی زیبایی بر موهای فرفریتان بسته شده بود با یک پیارهن چین دار صورتی وکفش وجوراب ساقه کوتاه ، اصغر به دنبالم دوید ومن اسباب بازی را به درون حوض بیضی شکل بزرگی که دروسط حیاط قرارداشت ومملو از قورباغه وجانور بود انداختم وبه آنسوی ساختمان پناه بردم پشت سر فاطمه پنهان شدم اورا فاطی جون مینا میدم ، بیماری من خوب شد ومجبور شدیم بخانه آن مرد برویم دیگر شمارا ندیدم واز شما  وبقیه از اورانوس خانم نبپنون وعلی نفیسی بی خبر ماندم بیشتر آنها درهمان کرمان ماندند . ما از ریشه کنده شدیم ویک علف تازه در غربت بدون خاک باغچه ومهربانی وآبیاری باغبان هیچگاه ریشه نخواهد کر دواگر هم نیمه ریشه ا ی بکند این ریشه موقتی وشکننده واز بین خواهد رفت .
    شما بخانه روبروی باغ خانم فخرالدوله نقل مکان کردید ، ومن دیگر بزرگ شده بودم ، شما به لندن رفته بودید من شوهر کرده بودم وروزی از روزها به خانه شما رفتم در زمانیکه پدرتان شهردار تهران بود واز ایشان خواستم کاری برای من بیابند چون همسرم در زندان بود او کمونیست بود ومن بیکار ایشان مرا به بانگ ایرانیان معرفی کردند درانجا نیز مامورین ساواک مرا بیرون راندند ، داستان زیاد است اما دیگر هیچگاه نه شمارا دیدم نه پدرتان ونه مادرتان نزهت خانم را که نماینده مجلس هم شدند اما مهربانی ایشان برایم تا امروز درکنج سینه ام مانده وجزیی از خاطرات خوب منست اگر ایشان نبودند منهم تا بحال مرده بودم یکبار برایتان ایمیل دادم واین موضوع را یاد آوری کردم اما شما آنرا بیجواب گذاشتید ، حال امروز منهم مانند شما  دارم مینویسم اما نه درامریکا ونه درایران دریک سر زمین بیگانه تر از همه که با خارجیانی نظیر من چندان مهربان نیستند .  من شانس آنرا نداشتم تا زودتر برای تحصیل بخارج سفر کنم  هنگامی آمدم که چند بچه هم داشتم  ، حال من مینویسم بی آنکه آنهارا به دست چاپ بدهم ، میلی ندارم از وابستگی خود بشما حرفی بزنم چرا که چندان لایق نیستم نه مشهورم ، نه تحصیلات عالیه دارم ونه مادرم جای پایی گذاشت تا به آغوش فامیل برگردم ، شدم یک ستاره سرگردان خارج ا ز منظومه که تنها دور خودش میچرخد ومیگردد واین گردش را آنقدر ادامه میدهد تا خاکسترشود . عمرتان طولانی مبارزات شما قابل تحسین ومهرتان پایدار . ثریا .
    17/10/2016 میلادی
    چه بسا روزی شما چشمتان باین نامه افتاد و چه بسا صورت رنگ پریده وبیمار مرا بخاطر آوردید واینکه بیماری من واگیر داشت ! در اطاقی حبس بودم تب داشتم وموهای بلند سرم هرشب روی بالشم نقش بسته بودند ، نزهت خانم تا صبح بربالای سرم بودند وآب میوه تازه درحلقم میریختند ، روزی پرستاری از او پرسید دخترتان هست ؟ ایشان گفتند هیچ فرقی با دخترم ندارد دختر زیبایی است حیف است باین زودی بمیرد  ومن نمردم زنده ماندم تا رنجهای بیشتری را بزرگنتر از حصبه وتب آن ببرم دیگر پرستار مهربانی نداشتم .ث
  • وران کردن قبور

    چند صباحی است که دیگر 
    ذست از سر زندگان کشیده اند چون زندانها پر است وبجان قبور مردگان آنهم قدیمیها افتاده اند وسنگ قبرهارا میشکند اسید میپاشند رنگ میپاشند بهر روی باید تاریخ گذشته محو شود ،  وگذشتگان از ذهن جوانان امروزی بیرون بروند وآنهاییکه پا بعرضه وجود میگذارند مانند خودشان  رشد کنند .
    امروز ناگهان بیتی از یکی از اشعار قدیمی بر زبانم جاری شد که نمیدانم متعلق به چه کسی است ، اما آنرا دریکی از فیلمهای فارسی خیلی قدیمی با شرکت علی محزون وخانمی تازه کار بنام شهره که بعدها شهره آفاق شد ( فاطمه خانم) ! شنیدم :
    دراین عالم خوشی هارا بقا نیست 
    بکارت ای خدا چون وچرا نیست 
    یکی با خوشدلی روزش قرین است 
    یکی روز وشبش از هم جدا نیست 
    این انسان مقصر وسرتا تقصیرکار یعنی اینجانبه چون راهها وتونل راهارا بلد نبودم همچنان میان روزوشبم درگیرم از ساعت سه ونیم پس از نیمه شب بیدارم ، دروغ چرا ؟ میترسم بسکه درخانهرا میکوبند با نامهای مختلف ویا درون صندوق پستم به کاووش میپردازند دنبال چی هستند نمیدانم ، خوشبختانه شیشه ها دوبله اند ودرب خانه با چندین قفل ومیله وآهن بسته میشود وزنگ خطر هم بگردنم آویزان است پلیس هم درکنارگوشم نشسته  ، با این همه احوال میترسم . 
     فاطمه خانم که بعدها شهره وسپس نام دیگری بخود گرفتند از همین فیلم لیلی و مجنون معروف شدندوسپس آقای محترمی که گاراژ دار بود
     عاشق ایشان شد وایشانرا ( نشاند) برایش یک بوتیک هم دربهترین خیابانها باز کرد وگفت برو بچه خوبی باش ! اصغرآقا که کنارش عینک فروشی داشت با او آشنا شد باهم عروسی کردند عینک فروشی وبوتیک یکی شدند ، بعد هم بسته شدند چون آن آقای کاراژ دار دیگر عصبانی بود ، اما فاطمه خانم بلد بود دم اورا دید ، یک خانه برایش ساخت ویک سلمانی برایش بازکرد شوهرهم کنار دستش بود وبسراو قسم میخورد ، کم کم راهش را پیدا کرد خوانندگان ، سیاستمداران
     وغیره وارد خانه اش شدند بعضی ها تا صبح میماندند واز برکات پذیرایی خانم برخوردار میشدند ، بعد از وقوع انقلاب شکوهمند اسلامی ! شوهرش به زندان افتاد وخودش فراری ، کم کم پای به خانه بزرگان باز کرد یک طرف سفره ابوالفضل پهن میکرد وآش رشته میبرد به خانه ها ونامش نذری بود یک پایش در پاشنه در بازماندگان سلطنت ،  برای آنها آواز میخواند درمیهمانیهایشا ن وپذیرایی میکرد خلاصه خوب زیست ، نمیدانم زنده است یانه باید الان از مرز هشتاد گذشته باشد اما آنقدر صورت کشید وبدن صاف کرد که گاهی من باورم نمیشد چند ساله است موها گاهی بلوند میشدند گاهی سیاه وزمانی قهوه ای کوتاه با عینکهای بزرگ .وشیک ، گاراژ  دار مرد ؛ همسرش مرد اما او روی پولهایش نشست وخورد .
    حال من میخوانم که دراین عالم خوشیهارا بقا نیست / چرا برای عده ای خوشیها بقا دارند از ازل تا به آخر باید راهش را بلد باشی وسنگ قبرها را نابود کنی وفاتحه بی الحمد هم برای کسی نخوانی .علی محزون همبازیش همچنان مانند نامش محزون وبی خبر فاتحه دنیارا خواند ورفت بسرای باقی .
    عکس بالا  متعلق به مرحوم سپانلو شاعر است که قبر اورا  هم ویران ساخته اند .
    من تاریخم وتا زمانیکه مغزم کار میکند مینویسم وزندگی زندگان  ومردگان گذشته را به روی صفحه میاورم . تا کور شود هرآنکه نتواند دید. ثریا 
    دوشنبه 17 آکتبر 2016 میلادی / اسپانیا .
  • مرگ وزندگی

    ادامه بخش هفتم /نژاد برتر/
    او همچنان سر گرم حرف زدن بود ، گویی با خودش زمزمه میکرد ،  ابدا توجهی به سرد شدن قهوه وتاریکی هوای بیرون نداشت ، برگشته به همان بیمارستان وتکه تکه  همه چیز را بهم میچسپاند ،گاهی از مادرش که بسیار زیبا ودوست داشتنی بود میگفت وزمانی از پدرش که درنظر او یک قهرمان بحساب میامد !  اما درحال حاضر تنها چیزی که اورا دچار مشگل روحی کرده  همان ترس مخفی بود ، او در ادامه حرفهایش گفت :
    این ترس ووحشت مرا بطوری در بر گرفته بود که تنها فکرم این بود که جایی پنهان شوم ، اما میدانستم هیچ کجا مخفی گاه مطمئنی نخواهم یافت  ، گاهی به خودکشی میاندیشیدم ،  وفکر میکردم تنها با خودکشی  میتوانم از همه آن تهدیدات اطرافم خلاص شوم !  همه چیز وهمه کس مرا تهدید میکرد حتی صدای افتادن یک سنگ به دورن آب  رودخانه !.
    به موهای تک تک او که تازه  روییده بودند نگاه میکردم  پدرش  قبل از جنگ جهانی اول در اوایل نهضت ضد یهودی بعنوان یک یهودی  به درس دادن در مدارس  مشغول شد مادرش نیز یهودی واز اهالی سیبریه بود ، او عضویت درتمام سازمانهارا داشت ودر راه مبارزه  از هیچ کاری فرو گذار نمیکرد .
    مادرش از یهویدان سیبریه اما مقیم   ایرلند بود ،  پدرش در ضمن تمام مبارزات ضد یهودی  شرکت میکرد وهیاهویی به راه انداخته بود او میخواست ثابت کند که همه یهیویدان از نژادی پاک  از همان مردم شمال آریایی ، ایرلندی میباشند ومن با نگاهی به صورت پر کک مک او  انداختم با مژه های به رنک حنا وموهایی که معلوم بود همرنگ همان مژه ها میباشند . 
    باو اشاره  کردم قهوه ا ش سرد شده وکم کم باید کافه را ترک کنیم ، گویی از یک خواب طولانی ، یک بیهوشی بیدار شده بود نگاهی بمن انداخت وگفت :
    حال همه چیز را میدانی ، تو هم از نژاد پاک آریایی هستی ! با من همخونی ! هم مسلکی ، اینجا همه یکی هستیم ، تنها نباید نژاد بربر اینجا شکل بگیرد با آنها مبارزه میکنیم ، آنها را  میکشیم ! اینها بر پایه مذهب واندیشه موسی نیست یک خود جوشی است .آنها هیچگونه قرابت ونزدیکی با ما ندارند ، اعراب و افریقاییهارا میگویم  ، آنها با ما درتضادند ،  آنها نباید داخل نژاد پاک اروپا شوند .
    استدلالهای  او مرا دچار وحشت کرد ، من با موهای سیاه پوستی نسبتا به رنگ قهوه ای ، از کجا بدانم از کدام نژادم ، واین مرد بیمار روبرویم نشسته ، ومرا دچار ترس میکند ، گذشته از آن او دوسالی با مرگ ووحشت روبرو بوده بکلی مشاعر خودرا از دست داده است ،  خوب زندگی ما هم  مانند گیاهان است زود بزرگ میشوند ورشد میکنند وهمه چیز را میپوشانند  بخودم گفتم :
    شهامت داشته باش ، این تنها موجودی است که سر راه تو قرار گرفته وبی ریا ووراحت دارد با تو حرف میزند بعلاوه خاندان او محترمند ،  سپس رو باو کردم وگفتم :
    میشل ، ( نام فامیلش را فراموش کرده بودم ) ! خون هر انسانی  مانند بلور است  اگر هم درآن آلودگی  وارد شود  میتوان آنرا بخوبی دید خون انسان از اشک چشمان ما پاکتر است  وبه محض آنکه یک مورد نا مطلوب یا ذره وارد آن شود  شخص خود احساس میکند  ، خون تو همانطوریکه گفتی پاک است وآلودگیها از آن به دورند ، برخیز تا دیر نشده وهوا هنوز خنکتر نشده از انیجا برویم ، بیا بخانه من درآنجا یک چای داغ مینوشیم ودر کنار بخاری بیشتر حرف خواهیم زد ، قضیه نژادهارا هم فراموش کن همه ما بشر هستیم وبشکل هم به دنیا آمده ایم نباید با رنگ پوست وچشم وعقایدی  که انسانهای قبل بما منتقل کرده اند در بیفتیم وخودرا دچار ناراحتی کنیم ،  بیا برویم ودست اورا گرفتم از کافه بیرون آمدیم .
    پس از سالها بدبختی وتنهایی وآواراگی اولین مردی که سر راهم قرار گرفته وبقول خود مرا دوست میدارد از دسته نژاد پرستان واز یهودیان میباشد ، چگونه میتوانم با او سر ببالین بگذارم ، او سخت به عقاید پدری خود چسپیده ، با یک بلوز قرمزرنک ویک ژاکت سورمه ای روی آن با آن چشمان روشن وپوستی که زیر آن ذره ای خون دیده نمیشد ، بکجا میخواهم بروم ؟ این اولین باری بود که با یک انسان حرف میزدم ، درتمام مدتی که دراین شهر تاریک بسر میبردم با هیچکس هم کلام نشده بودم شبها دفترچه را باز میکردم ودرونش مینوشتم هرچه را که دیده بودم ویا میل داشتم که بدانم وببینم ، گاهی از روزها پیاده میرفتم شهر زیبایی بود همه چیز آرام وساکت ، مردم همه سرشان  پایین بود گویی خجالت میکشیدند درچشمان یکدیگر نگاه کنند ، اکثرا با دوچرخه میرفتند کمتر اتومبیلی را میدیدم اتوبوسها سر موقع به ایستگاه میرسیدند وآدمها مانند رباط در یک صف یکی یکی وارد اتوبوس میشدند همه چیز درسکوت میگذشت گویی در یک گورستان ، تنها میان مردگان راه میرفتم ، آه بیاد اتوبوسهای پر سر وصدا  در شهر خودمان افتادم که با اگزوز خراب ودودی که خیابانهارا پر میکرد ، هجوم مردم که هریکی میخواست زودتر برود صندلی را اشغال کند ، اینجا صدا از برگ درختان نیز بر نمیخاست وحال برای اولین بار هم صحبتی پیدا کرده ام که شعور بالایی دارد ……ادامه دارد.
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین “
    17/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا 
  • میان پرده

    دنیای ویرانه ما .
    دنیای مارا  چه کسانی ویران ساخته اند ؟ 
    مد سازان وکارکانجات مد وزیبایی ، زمین خواران بالفطره ومعابد ومساجد ومعبد ها .و آزانسهای ستاره سازی !!!
    دنیای مارا بیشتر زنان ویران ساخته اند چون به همه اینها احتیاج دارند ، زنان تنها ، بی پناه  ، از نظر جنسی وگاهی روحی بسیار ضعیف وترس ازدست دان همسر ومعشوق خانه وخانواده بی هیچ انرژی درونی وخود گرایی ، باین مکانها پناه میبرند  نذر ونذورات میکنند تا جاییکه بچه  شانرا قربانی مینمایند ، شعورشانرا گم کرده اند ، احتیاج دارند درتمام  نما دها حضور داشته باشند گاهی هم  ( ازترس) پنهان میشوند .به جادو جنبل پناه مییبرندند سرکتاب باز میکنند طلسم میخرند وبخودشان آویزان میکنند .
    جایزه نوبل روی دست  دکانداران مانده آنرا به باب دیلان هدیه میکنند چون دیگر ادبیات وادبی وکاشفی نیست ، ممکن است فردا درب خانه مرا هم بکوبند وبگوییند بخاطر این چرندیاتی که مینویسی جایزه نوبل چرند نویسی بتو تعلق میگیرد !! ویا برعکس ؟ از این روزها ست که میک جاگر هم جایزه هنری بگیرد ، آقای ال گور یک کره نقاشی کردند یک جایزه اسکار گرفتند !!  زنان مورد ودست آویز وابزار دست سازندگان مد شده اند ، یک لباس چپ اندر قیچی بی ربط میسازند ، مشتی بیکار به تماشا مینشینند ویک علف لندوک آنرا به نمایش میگذارد ، چون فلان هنر پیشه یک بلوز از آن مغازه خریده است فردا قیمتها هزار برابر میشوند ، دراینجا باید نقش آژانسهارا هم درنظر گرفت واین انها هستند که ترا به عرش میبرند وسپس  به ته چاه ویل سرازیر میکنند ، رسانه ها غذا میخواهند تا ما مردم گرسنه را سرگرم کنند ، هرروز یک قانون بیصدا وضع میشود ، چرا به فلان آدم توهین کردی ( زندان!! ) چرا به فلان نژاد گفتی خوشگل است  بازداشت ! چرا قانون یکی شدن جهانی را قبول نداری ؟ تیر باران ! چرا حرف زدی ؟ بردارش بکشید زبانش را ببرید ، کشیشها به بچه ها در تمام دوران تجاوز جنسی کرده اند ، ملاهای وقاریان درتمام مدت عمرشان کارشان بچه بازی وتجاوز به پسران بوده است ، با زنان کمتر کار دارند زنان مایه دردسرند یا عادت ماهانه دارند یا آبستن میشوند ویا حسادت میکنند ، پسران راحتترند آنهم هنوز ریش درنیاورده وهنگامیکه بسن بالا رسید ومتجاوز پیر شد کار بر عکس میشود ( امیدوارم فهمیده باشید ) !
    شهرت کاذب ، مانند حباب روی آب هرروز  میترکد ، مردم فریب میخورند  ، غذا نیست ، کمبود گندم ، ونا  ن بچشم میخورد سبزیجات دیگر درمزارع  رشد نیمکنند بلکه دربعضی جاها با زور هورمون بزرگ میشوند ،  با کمک فاضل آبها هوا آلوده است اقایان وخانمها از آلودگی وگرمایش زمین حرف میزنند اما باجت های خصوصی جا بجا میشوند ، کشتی هایشان میان دریا مانند یک شهر مدرن شناور   ایستاده وگاهی هم حرکت میکند ، توریستها به خرابه های ویرانه گذشته که از نو بنا کرده اند میروند وبخیال خود تاریخ را بچشم میبینند تاریخی وجود ندارد . هرچه هست دروغ است ورویا وبا کمک تکنو لوژی ، قرنها قهرمانان قلابی را میسازند وبخورد مردم میدهند سپس اورا برمیدارند دیگری را بجایش مینشانند ، وما زنها؟ ضعیف هستیم ، ترسو هستیم ، لباسهای شیک را دوست داریم جواهراترا میپرستیم ، ماتیک وسرخاب وعطر جزیی جدا ناشدنی از زندگی ماست اگر چه نان نداشته باشیم ، ملافه هایمان  باید ساتین باشند بسبک ستارگان قدیمی هالیوود ، فیلمهای آشغال بی سر وته را هرروز هالیوود تولید میکتد درآنها  بکش بکش ، با تکنیکهای محتلف ، اصول وقوانین ریاضی ، حکمت ، فلسفه منطق کم کم از مدارس وکتب آنها جمع آوری میشود ، منطق مال الاغ است فلسفه متعلق به دیوانگان است ، ببین فلان مدل با چند نفر خوابیده .فلان هنرپیشه چند شوهر کرده وکدام لباس برازنده فلان مدیست است ؟ همین کافیست دیگر مرگ میخواهی ؟ برو سیستان وبلوچستان واهواز وخوزستان ، تعداد اتومبیلهای لوکس ساخت چین وکره همه جارا پرکرده است همراه با عرق برنج وقرص برنج وسایر چیزها ، بتوچه که درخیابان صدها بچه گرسنه زیر باران خوابیده اند ، بتوچه زنی زیر چادر نمازش خوابیده چون پول ندارد کرایه اش را بدهد ، بتو چه ، که فلان مرد خودکشی میکند تا جلوی فرزندانش خجالت زده نشود چون نان نداشته ، بتو چه اینها بتو مربوط نمیشود برو ببین در  دربار سلطان ابن سلطان ابن سلطانهای جدید شعرا چه شعری را میخوانند برو یاد بگیر تا قانون   عروضی را فرا بگیری و درمدح آقا شعر بگویی ونسخه ای برایشان بفرستی وصله ات را بگیری  بقیه بتو مربوط نمیشود . اگر زیا دحرف بزنی جایت میدانی کجاست ؟ .
    آری میدانم کجاست ، درهمین جایی که هستم ، درانفرادی ، بادردهایم ودرمانهای خودم ودیگر هیچ .ث
    دیگر نه خورشید و نه مهتاب ونه ساحل 
    هیچکدام مرا بسوی خویش نمیخوانند 
    درخلوت شبانه  اطاقم غیر ازمن کسی نیست 
    شب سیاهست وهرشب سیاهتر میشود
    شب میگذرد وروزهای پر ملال درپیشند 
    قلبم درون سینه ام میتپد آرامش ندارد 
    بر میگردم ، تا درتاریکی دستی را که بر شانه ام نشسته
    ببینم 
    تنها خیال است ، خیال  وهراس 
    نه روحی از قدیسین نیست که بکمم من آمده 
    روح شیطان است که درتاریکی ایستاده 
    صورت ندارد ، لب ندارد ، تنها یک زخم 
    روی گونه اش بچشم میخورد 
    میخنددو وبیم خنده او  دردلم میشکند 
    فریادم چون یک زوزه بلند میشود 
    کسی نیست ، من تنهایم .ثریا 
    اسپانیا / یکشنبه 16 اکتبر 2016 میلادی 
  • بخش هفتم /بر فراز ابرها

    با خودم فکر میکردم که :
    هیچکس  نمیتواند از ما بخواهد  که از آن قدرت نامریی تواناتر باشیم  ، نه وجدان ، نه قانون  ونه مهر ومحبت  بشر به همنوع خویش ، هیچکس  نمیتواند بفهمد یک دختر جوان وتنها دراین کوشه شهر بیگانه  چگونه توانسته بدبختی هارا پشت سر بگذارد  وحتی لحظه ای از خداوندگارش نخواسته که باو کمک کند  تنها فکرم این بود که درگرداب نا امیدی غرق نشوم .
    در کلاس زبان پیشرفت کردم ، مقدار پولیکه در رستوران  به دست آورده بودم نگاه میداشتم وحقوق ماهانه نیز بحسابم ریخته میشد ، کارم را عوض کردم وبعنوان مننشی دریک دفتر توسعه ساختمانی بکار پرداختم ، حال سه زبان را بخوبی میدانستم 
    نامه ستوانرا بکلی فراموش کرده بودم ، ارام بودم ،گاهی از شبها از تاریکی وآسمان تیره بدون خورشید  به ستوه میامدم وبه پنجره کوچکی که از آن نوری ضعیف به درون اطاق میتابید خیره میشدم ، استودیو کوچکی که دولت دراختیار من گذاشته بود تنها یک تختخواب ، دو عدد صندلی چوبی ویک میز که هم روی  آن غذا میخوردم وهم کار میکردم ویک آشپزخانه که تنها برای پختن چند سوسیس ویا املت کافی بود ! در عوض  فضای سبز  بیرون بمن اجازه میداد که هر صبح نفسی تازه کنم ! گاهی باخود میگفتم :خیال کن این فضا متعلق بتوست واو دراطاقت دریک قصر بزرگ خوابیده ای !! بیشتر که جا نمیخواهی ؟!  اما این یک خود فریبی بود میل داشتم همه چیز را حتی روز گذشته را نیز فراموش کنم ، هم اطاقی بنگلادشی من درخانه ای پرستار یک زن مسن شد وعده ای درخانه سالمندان کار میکردند وعده ای هم  که دانشجو بودند در رستورانها بکار ظرفشویی ویا آشپزی ویا پیشخدمتی مشغول بکار میشدند ، به اینده آنها میاندیشیدم ، آیا آنها درپشت سرشان کسی را داشتند که چشم انتظارشان باشد ؟ ناگهان بیاد نامه ستوان افتادم 
    آه ، بهتر است فردا باو تلفن کنم واز او بخواهم باینجا بیاید من هنوز راههارا خوب نمیشناختم . به پدرم میاندیشیدم ، او خورشید تابان خانه ما بود ، مادرم وخواهر وبرادرم خاله جان عمه جان اوف  ، نه من تنها به دنیا آمدم دریک پوسته تخم مرغی شکل مگر هنگامیکه یک جوجه سر از تخم بیرون میاورد میداند که خواهر برادر وپدر دارد تنها مادر است که اورا حمایت میکند وسپس رهایش میسازد ، خوب من هم همان  جوجه تنها هستم که حال مرغی شده ام که میتوانم تخم بگذارم باید خروس را پیدا کرد !!
    به ستوان از یک تلفن عمومی زنگ زدم پس از مدتها گله وسایر گفته ها آدرس خانه امرا باو دادم ودیدم عجب که درآنسوی رودخانه زندگی میکند ، وقرار شد شب یکدیگر را دریک یک کافه کوچک ببینیم .
    واو آمد ، بدون لباس واونیفورم ، لاغر بنظر میرسید وموهایش را بسبک مردمان این سر زمین کوتاه کرده بود ، چشمانش کمی گود رفته وبنظر بیمار میرسید ، روبرویم نشست ، مدتی بمن نگاه کرد وسپس گفت :
    باورم نمیشود ، این تویی ؟ گویی غنچه ای پژ مرده ناگهان تبدیل به یک گل شگفته وزیبا شده است ، تکان خوردم ، مدتها بود که حتی از وجود خودم بیخبر مانده بودم در آیینه کدر وبخار گرفته حمام خودم بودم ، مدتی طول کشید  تا من دوباره خودم شوم واو شهامت از دست رفته اش را دوباره به دست آورد ، سپس ادامه داد :
    مدتها بیمار بودم ، پس از یک سینه پهلوی شدید دچار بیماری سل شدم ومجبور بودم که دربیمارستانی در بالاترنی نقطه میان بیماران بسر ببرم ، میان مرده ها ونیمه جانها ، دریک اطاق بزرگ وطولانی تختخوابهایی که شب پر بودند وصبح فردا خالی میشدند ، ویا روی صورتی را که ملافه پوشانده بود .
     »او گویی وجود مرا از یاد برده بود وداشت باخودش زمزمه میکرد  « 
    ادامه داد ، یکسال ونیم درآنجا بودم بدون اینکه کسی را ببینم ویا از خاتوداه ام خبری داشته باشم ، همسرم رفته بود ، دیگر کسی نبود گاهی از اوقات بیاد تو میافتادم واز خودم میپرسیدم الان کجا ودرچه وضعیتی هستی ؟  تا اینکه روزی از بیمارستان مرخص شدم واز لباس سربازی نیز استعفا دادم دیگر حاضر نبودم میان مشتی آدمهای خطرناک وبیمار روانی بعنوان یک سر باز بمانم یا آنها را کتک بزنم ویا کتک بخورم ، امکان پیشرفتی برایم نبود تنها یک ستوان بیمار بودم !  دچار نوعی ترس شدم  شهامت خودرا از دست داده بودم ، خیلی طول کشید  تا توانستم دوباره روی پاهایم بایستم ، درتنهایی بدون حضور کسانم نیمی در روسیه ونیمی در شرق وهمسرم نیز مرا رها کرده بود 
    او سپس برای اینکه بگوید هنوز شهامتی درمن هست لبخندی زد  وسپس ادامه داد :
    روزی به نزد پزشک معالجم رفتم وگفتم میل دارم با دختری که دوست میدارم ازدواج کنم ،  من هنوز جوانم ، میخوام مانند یک انسان واقعی یک خانواده تشکیل بدهم  میل دارم با دختری که میشناسم ومانند خود من است عروسی کنم اورا پیدا خواهم کرد .پزشک نگاهی از روی ترحم بمن انداخت وگفت :
    پسرم ، ما همه امکاناتی را که لازم بود درمورد تو انجام دادیم تو سلامت تراز همیشه وچابکتری  اما هر سال باید به پزشکی مراجعه کنی ویک معاینه دیگر از تو بعمل آورد ، این لازم است ، متاسفم که از فوج سربازان ووظیفه خارج شدی  حتما مقامات بالا ترا خواهند بخشید ، سعی کن غذاهای مقوی بخوری وورزش را فراموش مکن . وبیاد داشته باش که هر سال برای معاینه به پزشکی که آدرس اورا بتو میدهم مراجعه کنی .
    یک ترس نهانی ، یک خوف  بر وجودم سایه انداخت با لکنت زبان از پزشک پرسیدم چرا باید اینکاررا انجام دهم ؟ 
    درجوابم گفت  ، گاهی از اوقات این بیماری بر اثز کمبود مواد غذایی یا سوء تغذیه یا هوای آلوده  دوباره عود میکند این معاینه لازم است ، از مطب بیرون آمدم ………بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    16/10/ 2016 میلادی /.
    اسپانیا