Author: Soraya

  • تولد .

     ثریا ایرانمنش  « لب پرچین »  ، اسپانیا .

    چهل سال رنج و …..

    نه حافظ  عزیز ،‌بالای هفتاد سال رنج وغصه کشیدیم تقدیر ما . نه به دست  می دوساله بود ونه می صد ساله  ونه تریاق ، تدبیر ما به دست  بستنی  هایی بود که درونش سرب و آهن بکار رفته بود ودر فروش،گآه‌های زنجیره  ای ألمانی بفروش میرسد 

    تقدیر ما. در میان شعله های  آتشی بود که به دست عجوج ومجوج ها.  شعله میکشند تا پولهایشان. را صرف خرید زمینه‌های اروپا وامریکا بکنند 

     تقدیر ما به دست ملای بیسوادی بود که مردم را گرسنه نگاه میدارد. وسهم آنها.ر  ا به بیت رهبری بعنوان نذری می‌دهد به آدمکشان دوره گرد.   

     تقدیر ما از چهل. به هفتاد رسید انر هم رد کرد ومارا ،،،،، 

    در میدان بیکسی تنها گذاشت 

    تنها هوس یک أبجوی خنک دارم. با چند دانه پسته. وطنی و یک سیگار وبیاد بیاورم که چگونه دو دست نامریی مرا. بلند کردند وبه اینسو در این کنج پنهانم ساختند شاید هنوز بمن احتیاج باشد. شاید هنوز ماموریتم روی زمین تمام نشده است 

    حال. پس فردا من ونوه بیست وپنجساله ام. باهم. در بک ساعت به سلامتی هم گیلانی مینوشیم واز دور بوسه بر رخ مهتاب میزنیم وسپاسکذاریم که با همه رنج‌ها وسختیها ودردهایم وبیماری هایم  هنوز قد راست میکنم وهنوز راه می‌روم وهنوز. افکارم  بیکار نیست ودر اطراف زباله ها نمیکردد  باید شکر گذار بود  در هر ثانیه که نفس. می اید ومیرود.

    روز گذشته در خانه پسرم میهمان بودم همسرش اتومبیل جدیدش را که سفارش داده بود رسیده بود آنچنان دل دردی گرفتم که زمین گیر شدم با حال  تهوع به آنها خبر دادم که نخواهم آمد.  یکی بیاید گلدانی  را که خریده ام ببرد 

    بعد از ظهر بود. پسرم با چند  سیخ کباب  کوبیده ونان لواشی  که خودش درخانه پخته بود  از را رسید اه بوی کباب ،،،، باشد برای فردا امروز  خالم بد است ،

     طفلک کنار استخر پارتی داده بود ومن درون. تختخواب بخود میپیچیدم  واشک میریختم .‌دهانم خشک بود .

    برخاستم. ، اهای درد بیدرمان کاری  از تو ساخته نیست. من بر میخیزم  گر  چه  چهار ودست وپا راه بروم ،

    چشمانم جایی. را نمیدید گیج بودم  کجا هستم چرا اینهمه درد دارم دردهایی که پنهانند گم می‌شوند. ،

    دوباره روی همان  صندلی نشستم وچشم به دیوار مقابل دوختم وروی دیوار خانه ام نوشتم ،

    روزی  ما یک خانه  کوچک  سفید داشتیم. در آن خوشبخت بودیم ، باد آمد باران آمد سیل آمد وخانه مارا وبرانساخت وقایق ما غرق شد. وما با کمک پوشالها خودمان را به ساحلی امن رساندیم. و دیوار. سیاه شد ، پایان .

    ثریا. 15/08/2022  میلادی

  • یک روز تعطیل

     ثریا ایرانمنش ، « لب پر چین »


    پسرم برایم پیام فرستاده که چرا شما  عکس  میرزا أقاخان را به دیوار نکوبیدیذ ؟. حشمت خانم عکس کهنه. محمد علیشاه را با پونز به دیوار زده  با کلی  افاذه که من  از ابن خاندانم و وشما حتی یک بار بما نگفتید که ما از نسل میرزا هستیم .گفتم  ،مگر بیمار بودم ویا احتیاجی. داشتم به کسی بگویم فرزند‌ان ونتیجه کدام قاطر بوده ام. رفتار هر کسی. نشان معرفت و بزرگی و اعتبار اوست  این رفتار هم نمیتوان تغییرکنند اگر  ‌مصنوعی رفتار کردی . فورا لو میروی .

    بعد هم او مغضوب همه بود  حال. تنها مانده بود که  کاردی بر دارند وبا گردن  ما أشنا کنند  چرا که او هم بک نویسنده بزرگ بود با عقایدی بزرگتر ، ساکت  باش‌بگذار بگویند. بیکسانند  بهتر آست ،امروز آیا فرزندان ونوه های سلمان رشدی. اجازه زندگی را دراین جهان دارند؟ یک هیولا بدون آنکه سواد خواندن. کتاب را داشته باشد طبق دستور  فتوا داده  حالا شده  جان بیدار و. باز خداوند دهه شست  ظاهر میشود و به جان جوانان  وزنان ومردم میافتد. .

    متاسفم. قانون سر زمین ما  تنها یک ویا دودوودمان را میشناسد. صفویان  و قاجاریه اگر نسل تو از  ابندو خانوادها باشد   ادم مهمی  هستی ویا  هفت پشت توبه یکی از آن پیامبران گم شده برسد  تنها در انزمان ترا  انسان وداخل أدم حسابمیکنند ودر غیر اینصورت باید یک دزد  قهار باشی مثلا مانندلطیف أقای محضر دار بوی بد  را  را احساس کنی همه زمین‌ها  را بنام خودت همسرت وفرزندانت به ثبت برسانی . راهی  خارج  شوی. خانه بسازی خانه بفروشی  وخوب اقاداداش هم که از  درجه داران بزرگ ورفیق آن قاچاقچی معروف عرب بودند. بنا بر این کسی کاری با تو نداردمعروف  بودند تنها. بتو  ابن قلم مو واین مایه. رنگ را میدهند  ودیوارها ا رنگ کن. اما پسر  نیمه دیوانه شان. یک مغازه بزرگ لباسشویی را  داشت ،

     عزیزم ، باید بلد باشی از کودکی بتو یا. د بدهند  به همه زور بگویی و مرتب لاف بزنی که من پسر فلانیم مشتی کشمش بمن بده بابام حساب میکند وهیچگاه هم ابن حساب تصفیه نشد 

     ان جناب میرزا هم همان قانون جنگل  شامل حالش شدپزیر درخت انار در تبریز با دست  مبارک حضرت ولایتعهدی سرش را بریدند و درونش  کاه کذاشتند واین شاهکار پر ارزش را به پیشگاه   شاه شکار  بردند  !؟ 

    نه نیاز ندارم سرمرا ببادبدهم بگذار بکوبند بدبخت بی نوای بیکس وکار است ، بهتر است تا دامن قبای کثیف یک منبر نشین بچسبیم و توهم دیگر فکرش را  نکن  تنها بیاموز آموزش کن، بلی زمان. فراموشی  هاست  زمان رفتن به  زیر آوار است زمان  غلط زدن در ‌مکر ودروغ و قاچاق انسان است  زمان ما زمان بدی است زمانی  است که شیطان وشیطان پرستان بر کائنات حاکم شده اند خدارا از عرش به زمین کشانده اند دیگر فریاد رسی نیست طاقت بیار عزیزم ، طاقت بیار ، پایان .

     ثریا ، اسپانیا

    یکشنبه 14/08/2022 میلادی 

  • هر بار که ….

     ثریا ایرانمنش  « لب پر چین » 

    من این این.ایوان  نه تو را نمیدانم ، نمیدانم. / من این نقاش جادو را نمیدانم ، نمیدانم 

    گهی  گیرد گریبانم ، گهی دارد پریشانم  / من این خوشخوی بد خودرا نمیدانم. ،‌نمیدانم 

    مرا گوید مرو هر سو ، تو استادی ، بیا اینسو / که من آن سوی بی سو را نمیدانم ، نمیدانم

    هر بار که نشستم بنویسم دیدم محال است بتوانم آنچه را که بر من گذشته  روی این صفحه بیاورم  من نه راه ریاکاری ومکاری ودورویی را میدانستم ومیدانم  ونه ره بازار را ونه هیچگاه مشتری بازار وبازاریان بودم ،

    اما  یک چیز را نمیتوانم فراموش کنم که انسان‌ها شیطان بزرگی هستند  انسان‌ها  اکثرا انسان نیستند در جلد وپوست یک انسا فرو رفته اند  وتو کودک نو پا یکی یکدانه   نه ر اه رفته را  میدانستی ونه  راه را از چاه تشخیص میدادی ناگهان در دامن بک سوسمار  بک افعی افتادی تازه از زهر کشنده بک مار سبز خوش خط وخال خودرا خلاص کرده و پیکر و  بدن خود را پاک کرده بودی وبه دنبال بک أرامش میگشتی ، خسته بودی ، خیلی خسته اما انجایی را که تو بافتی بامید یک نیمکت  راحت  بک صندلی میخ  دار بود که هر از گاهی  مبخی به پیکر تو فرو میرفت  تو‌جای زخم‌ها را 

    ماساژ میدادی  طبیب خود بودی  پیکرت زهر  را بیرون میفرستاد دوباره زخمی دیگر بر دلت مینشست  ، مردی   که تو انتخاب کرده بودی  مرد نبود  تنها لباس مردانه میپوشید اگر الان بود شاید برایش افتخار امیز هم بود اما در آن زمان  تو دهانت  را دوختی وبه تماشا  ایستادی   با حال تهوع  به آنهمه کثافت نگریستی لب  دوختی سپس او به دامن همسر برادرش پناه  میبرد سینه های  بر جسته ولبان قرمز وناخن های لاک زده وقرمز او شهوت افرین بودند وباز به تماشا می ایستادی او‌میگریست 

     و آن پای چوبی ولنگ را دربغل میگرفت هردو میدانستند  واو مجبور بود که باج بدهد وچه گرانبها ابن زندگی  به پایان ر سید ، با عریانی تو گریه های کودکانت  واوارگی در سر زمین ه‌ای ناشناخته ،

    آن زن جاذو گر با پای چوبین و ‌عصای دستش خودرا نوه فاتح هرات میخواند  درحالیکه پدرش نیز از جمله خوشگل‌های روزگار  بود وهرات را به انگلیسی‌ها تقدیم کرد ،

    تو تنها بودی آنها بک گروه بودنذ ،  شمشیر تو‌

    چوبی بود  اما کارد های  آنها دو لبه وتیر  در با زار مسگرهای برش یافته بود در بازار آهنگران صیقل خورده بود وتو با یک اسب چوبی ورویاهایت  چگونه میخو‌استی  با آن خیل خیانتکار وجنایتکار  روبرو شوی ، .

    اه ،،،،، ایکاش آن صحنه های شنیع وان روزهای کثیف وان الفاظ زشت   مرا رها میساختند   

    ای حبه ای را تو کان پنداشته /  حبه زر را توجان پنداشته 

    ای بدیده  لعبتان دیو را /  لعبتان را  مردمان پنداشته

    و چو طفلی گمشده ستم  من  میان کوی وبازاری / که من آن  بازار وان کوی را نمیدانم نمیدانم

     برو ای شب ز پیش من  مپیچان زلف وگیسو را /  بجز آن جعد  گیسو را نمیدانم  نمیدانم 

    پایان 

    ثریا 

    13/08/2022  میلادی

  • اضافات

     از : « لب پرچین »

    بلی از لب پر چین  که میتوانستیم انسوی خانه. همسایه  راببینی باچمن   های سبز  وتازه پنجرهای بلند. ا با پرده های توری  وخدمتکار خانه را که داشت سینی غذا را بالا میبرد ،

    از انسوی پرچین  میشد همه چیز را دیدهیچ دری به روی تو بسته نبود ‌هیچ کجا  دیواری نبود ودر پشت هیچ دیواری یک سیه کار  با یا اسلحه در انتظارت نبود 

    چه أزادانه میرفتی فروشگاهها را دید میزدی. به رستوران میرفتی  هتل امریکا.  ناهار. میخوردی به سر کارت بر میگشتی. پیشخدمت با ادب برایت یک چای میاورد ،

     خوشحال بودی. دوستان منتظرند راس ساعت هشت. دور هم جمع میشویم  بازی میکنیم موسیقی گوش میدهیم.  شام سردی میخوریم. و خیابان‌های خلوت را  که همه نیمه تا یک وروشن  هستند  به تنهایی طی میکردی وبخانه بر میگشتی هیچ کس در خیابان مزاحم تو نبود  ،

    انسوی. پرچین  هوا تازه بود بوی گلهای یاس وعطر گل سرخ و عطر شمدانی بوی آب تازه پاشیده شده روی  اجر های داغ  چه بوی خوبی میاد  ر استی چرا دیگر اجری نمبینی ؟!

    وچرا خانه ها همه قفس های شیشه ای شده اند.  چند سال است پرده هایت  را عوض نکرده ای ، و چند سال است که در به در به. دنبال بک لباس در فروشگاهی دهاتی این راسته میگردی ، 

    غربت ، تازه  سر. زخم  باز شده. تازه  خون فوران میکند. تو گم شده ای هم خودت هم. بقیه همه گم شدیم. .امروز چه روزی است  ؟ مهم نیست همه روزها  یک شکلند وهم هفته ها بسرعت برق میکذرند ،

     همه چیز تهوع اور  

    یاران همه رفتند ، دوستی کی اخر آمد. دوستداران را چه شد !  شهر یاران بود آن دیار. شهریا رآن را چه شد ؟! 

    زخم باز شده ، خون فوران میکند اشک‌ها بی اختیار فرو میریزند  

    درب قابلمه را میگشایی تا ناهارت را  ببینی و اوخ  ،،،،،، بجای سبزی شیوید. نعنای  وحشی سیاه رنگی. درون  برنج ها  میرقصند 

     قابلمه را به درون سطل ۹خالی میکنی و  آن را به میان دستشویی پرتاب  کرده تا بعد بدرک. بگذار همه چیز ویران شود ،‌من خودم ویران شدم ، ویران ، آیا کسی معنی ویرانی  را میداند !؟؟؟؟!!!!! ثریا 

     همان روز جمعه 

  • خروش رعد

     ثریا ایرانمنش  « لب پر چین » اسپانیا 
    ما پاک سوختیم. / ما پاک باختیم / 
     ای آتش شکفته  ، اگر  او دوباره رفت 
     درسینه کدام محبت بجویمت  / ای جان غم گرفته 
    بگو دور از  أن نگاه 
    در چشمان  کدام تبسم  بشویمت ؟ ،،،،،،، ف، مشیری. شادروان 
    همه شاد روان شدند بعضی ها بی صدا بعضی ها با طبل ودهل و هلهله وپرصدا ، بعضی با اشک چشم ‌بغض گلو. بعضی هارا خشم ‌بغض فرو برده.  وطبل ودهل پر سر وصدا ،
    نادر پور  در بک سکته ناگهانی در سن شصت سالگی. جان به جان أفرین تسلیم کرد. تنها یک خبر وچند تسلیت ، کمتر کسی اورا میشناخت او سر هر بازاری نمی ایستاد مانند رهی معیری در انزوا وپنهانی. در غم ایام وخون دل ترانه میساخت وشعر میسرود.  او عاشق سر زمینش بود 
     کهن دیارا ، دیار یارا ، دل از تو کندم ، اگر گریزم کجا گریزم وگر بمانم ،‌چرا بمانم ؟!
    حتما در کنج زندان میماند پارتی از نوع شاعر مومن روزه گیر ‌نماز خوان ومداح علی نظیر شهر یار هم ندآشت که با نوشتن یکنامه به بک رهبر قلابی اورا از بند. رها سازند ،
    رفت و رفت ،ر فت. مانند همان کبوتران  سپید بال در گوشه ای از آسمان. یک ستاره شد ‌نظاره گر شهر بی  هویت وساکنین. آن ،
    امروز هر صفحه ای را باز میکنم شاید  چیز جدیدی بیابم موسیقی اه در تالار . فلان. به تاریخ زیر آن نگاه میکنم ، ده سال پیش بود !؟!
    کتابخانه ای نیست محلی نیست جایی نیست.  ،،،من در زندانم  عادت کرده  ام اما زندآن من انفرادی وخالی از هر نوع  تازگیهاست ،
    در انتظارم ، انتظارم چقدر طول خواهد کشید ؟!   مردی أراسته. با فرهنگی  بالا  وقدرتی بی انتها  از دریا ها بر خیزد ودست مرا بگیرد وبسوی دریا ببرد ودر عمق دریا در کنار ماهی های رنگین وزیبا  آب را در گلو غرغره کنم  واز یاد ببرم
    م ،چرا آمدم ،چرا  زیستم ، وچرا می‌روم. این آمدن ورفتن بهر که وچه بود !؟. کسی جوابی برای این سئ‌ال من ندآرد ،
    زندگیها همه. به یک شکل نیستند همچنانکه آدم‌ها نیز به یک شکل نیستند ،
    عده ای آمدند اطراف مرا گرفتند تکه ای از مرا. دزدیدند ورفتند یا به آن دنیا ویا بسوی سر نوشت خویش،  
    هر صبح وهر شام چشم به راهم ،  وترا میبینم که از دوردست‌ها می آیی اما همچنان جاده کش می‌رود وعقب  گرد میکند. تو گام بر میداری اما بمن نمیرسی  من دستهایم را دراز میکنم شاید تو انهارا ببینی  اما دستهایم تنها در میان زمین  واسما ن در هوا  میچرخند 
    آیا بار دیگر تر در میان بازوانم خواهم گرفت ؟!  وتبسم های شیرین ترا با بوسه ای که ازم‌وهایم بر میداری ،
    حال اینک اینجا از همه آنچه که من دوست داشتم تهی است ،نه شعری نه کتابی نه سخنی ونه سخن سالاری. حرف از بادمجان است وسخن از صافی روغن  ماشین درون شیشه های  روغن خوراکی. وحرف از گرمای دیگری است و کم شدن  آب ومرگ در  شکاف. زمین خشک ،
    پایان
    ثریا ایرانمنش 12/08/2022  میلادی 

  • دنیا کی سر آمد ؟

    ا ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا

    زمانه قرعه  نو‌میزند  به نام شما 

    خوشا شما  که جهان. می رود  به کام شما 

    مطلبی  نیمه طولانی. نوشتم. به هنگام تصحیح نا،گهان  از روی صفحه پاک شد  چه دستی  انرا پاک کرد نمیدانم. دیگر نمیتوان آن افکار را جمع آوری کرد ودوباره نوشت  هر چه را که میل دارد مینویسد و به هنگام تصحیح آن ر ا. همه نوشته را پاک میکند واین اولین بار نیست

    در این هوا  چه نفسها  پر ز اتشست وخوش است /که بوی عود دل ماست در مشام شما  

    تنور سینه سوزان ما. باد آورید //کز آتش  دل ما پخته  گشت  خام شما 

    فروغ  گوهری از گنجخانه شمارشب ماست /چراغ صبح  که بر میدمد  ز بام شما ،،.

    «هوشنگ ابتهاج . سایه » شادروان 

    همه شاد روان شدند   ما هم کم کم به جمع آنها خواهیم پیوست ودنیا را میگذاریم برای خوک‌های مزرعه حیوانات تا به چرا مشغول شوند 

    ز صدق آیینه  کردار صبح خیزان بود /  که نقش ظلمت خورشید  یافت شام شما 

      گپایان . ثریا . 10/08/2022  میلادی 

  • سایه

    ثریا ایرانمنش. « لب پر چین »   اسپانیا 
     در این سرای بیکسی کسی به در نمیزند . / به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند 
     این اشعار را شادروان. شجریان با کیفیت عالی خواند. هردو در یک راه گام بر میداشتند. در راه. حزب بی شکوه توده که دیگر اثری از آن باقی نمانده بود. وحال نامش را به سوسیالیسم تغییر داده بودند 
     شاعر پریشب در سن نود وچهار سالگی در یک بیمارستان در شهر کلن ألمان از جهان رفت. نمیدانم چرا همه این قوم توده المان‌ را انتخاب می‌کردند ؟؟!  شاید. در زیر هوای. هیتلتر. میتوانستند قدرتی بیابند یک قدرت کاذب ،
    هوشنگ ابتهاج ملقب به «  سایه »    شاعری خوب بود در بین نو پردازان. سر آمد همه بود. به ادبیات  فارسی  کاملا  وارد بود. ونثری را که وسط انرا. پاک کرده باشند. مانند آن احمد شاملو بعنوان اشعار نو بخورد مردم  ما نمیداد. شاعری  چیره دستر بود چند صفحه پر کرده باصدای  خودش که من انرا دارم. اشعاری از حافظ را. دکلمه کرده بود من روی صفخات قدیمی صدای همه شاعران را نگاه داشته ام .األما همسرش یک دختر زیبای ارمنی بود. ‌انصافا زن خوبی برای شاعر  به همراه چهار فرزندش. زندگی. نرمالی را  ادامه دادند  ،
    از همه مهم‌ترهیچگاه مرثیه ای در وصف هیچ مقامی نسرو د  تا حلقه گلی بر گردنش بیاویزند وچند سکه بی ارزش کف دستهای ناتوانش بگذارند و لقب خان سالار به او بدهند. او خودش بود ، سایه همه ما  در زیر آن سایه جمع میشدیم ..در آن زمان او سر پرست. اداره گلهای جاویدان بود. که خوب  ،،،، به عللی رفت ومعینی کرمانشاهی  بر تخت نشست ،
    بگذریم ، شب گذشته از مرگ او با خبر  شدم یکی دوبار در لندن. در  یک میهمانی اورا دیده بودم. کتابچه سیاه مشق اورا. کادو گرفتم. اما در ته دلم با همه مهری که به او داشتم کینه ای نیز وجود. آشت ؟! چرا ! چرا حزب توده.  را انتخاب کردی. حزبی که من خوب میشناختم ورهبران کثیف والوده انرا دیده بودم  .
    زندگی خصوصی او بمن مربوط نبود دلم برای آنهمه استعداد وشعور ودانایی میسوخت  مردی مودب بود. ساکت بود. پسرش سرطان چشم.  دآشت برای معالجه  اورا به لندن آورده بود .
     اه «سایه». آخرین کتاب  واشعار ترا دوستی. از ایران. زیر نام « تاسیان » که همان تازیان باشد آورد  ومن چه شبها که در کنار آن اشعار گریستم ،
    به هر روی عمری طولانی داشت. در سن نود وچهار سالگی  در گذشت روانش  شاد ، روحش قرین  رحمت. ،واین سرنوشت دانایان. سر زمین ماست. درعوض شمر و بزید و  ملا محمد جان  سر ناها  را دردست کرفته اند ورجز  میخوانند دیگرخبری. از آوای بلبلان  نیست ودیگر شاعری شعری نسرود   در وصف  درخت ارغوان خانه اش  هرچه هست مرثیه سرای بزید زمانه  است ، پایان 
    ثریا ، 10/08/2022  میلادی
    (این  دستخط روی این صفحه هر چه را که میل خودش هست مینویسد وهرچه را که میل دارد پاک میکند  حوصله باز کردن آن یکی را ندارم اصلا حوصله ندارم. خسته ام ،خیلی خسته  شاید ترس از خود مرگ باشد که من هنوز زندام !!!!
    ! )

  • پایان یک زمان

     ثریا ایرانمنش . « لب پرچین »   اسپانیا 
    ای باد فراموشی . بر یادها وروزها  بگذر .
    بگذار فراموشم شود ، حتی تا لحظه ای پیش را 
    ای طوفان کوبنده یاد ها .مرا با خود ببرید به دور دست‌ها به روزهای ما قبل  تاریخ 
    تاریخ دیگر معنی ندارد . روزها بی شمارش میگذارند 
    گفتی از عشق بگو .
    کدام عشق  عشق به فرمانده یا عشق به نوازنده. .
    عشق ،،،،، عشق،،،، کلامی است که سالها گم شده امروز  دوران عجوج معجو هاست ‌حکومت پوشالی آنها .
    کدام عشق ؟ عشقی نبود ،  لحظاتی در بی تابی وگذر کوتاهی در آسمان 
    وسپس فرود آمدن به قعر چاه ننگ وریا ودروغ ونفرت .
    ای باد فراموشی کمک کن تا  زندگی را از یاد ببرم 
    روزی در کوچه ای تاریک لبی بر لعبانت نشست 
    پشیمان فرار کردی ودیگر هیچگاه بر نگشتی 
    حتی آن کوچه را نیز  از یاد بردی 
    واین آغاز یک پایان بود .
    دیگر نشاطی نیست. وزمان بسرعت میگذرد ترا باخود میبرد 
    بی آنکه دیگر چشم به سبزه زاری داشته باشی 
    ویا آمید دیداری دگر را  
    ای روزهای تاریک  و بی فرخنده 
    از فراز شعور من بگذرید 
    ای باد فراموشی بر بگذر. بگذر تا فراموش کنم 
    حتی نام خدا را 
    اوف ، لجن زاری  بد بو  جلوی پاهایت دهان باز کرده 
    چگونه میخواهی از آن عبور کنی ؟
    با کدام چوبدستی  وبا کدام عصا وکدام شانه وکدام دست ؟
    پسرانی که بر من عاشق بودند 
    عشق آنها تنها تا پلاک درب خانه دوام داشت . پدرش کیست ، 
    خسته از خویشم وخسته از تو  وخسته از أیینه 
    کمتر به آن مینگرم  بوی سوختی درختان ناروند وسرو ها ی کهنسال 
    عبور کرکسان لاشه خوار. وموش های  جونده 
    خبر از یک طاعون بزرگ می‌دهد
    باید گریخت. باید فرار کرد 
    اما کجا ؟ راه بشریت را بسته اند. چشم های نا مریی ها ترا تعقیب میکنند
    قبل از آنکه آنها بیایند کتاب‌هایت را بسوزان 
    خاطرات عمر بر باد رفته افترا بسوزان 
    در میان شعله های سوزان زندگی را ببین که چگونه أب میشود .
    پایان 
    نیمه شب سه شنبه  نهم آگوست 2022  میلادی 

  • عاشورای جهان

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا 

     وحشتناک بود  خوف وترس و یاد آوری آن خاطره ها . چقدر از این شبها واین ماهها بیزارم ومتنفر. از یک افسانه جا افتاده  در شعور مردمی عقل باخته وره گم کرده ومستاصل  امابرای من معنای دیگری دارد ،

    درست چهارده سالم بود  بیاد  آن روضه خوانی های  وحشتناک و مردان سینه زن وان اعمال   دیوانه کننده حال در پایتخت  جور دیگری بود. کمتر در منازل این مراسم بر پا میشد. .مادرم با هوویش به  روضه رفته بودند ومن در اطاقم گوشهایمرا محکم گرفته بودم که صدایی نشنوم ،

    مادر بر گشت و،گفت که بمن خبر رسیده پدرت در بیمارستان است ‌حالش خوب نیست اگر میتوانی فردا برو واورا ببین برایم مهم نبود من چشم باز کرده خود را در خانه مرد دیگری.  دیده بودم با بک حرمسرای  بزرگ  ،مهم نبود. اما فردا ، فردا درست دهم عاشورا است و. صحنه خیابان. به یک میدان بزرگ عزا داری تبدیل خواهد شد اما باید رفت. ،

    هنگامیکه به بیمارستان رسیدم پرستار گفت متاسفم شب گذشته فوت کردند اما اگر میل داری میتوانی جنازه ،،،،وسط بیمارستان غش کردم وسپس دیوانه وار فریاد میکشیدم. دسته سینه زن ها  در خباباها. بهم میرسیدند  ونمایشی میدادند من تنها فریاد میکشیدم. هوی مادر که حال نقش مادری. را نیز بر عهده کرفته بود به دنبالم میدهید. وجعبه شیرینی را به سینه زنان داد وگفت طقلک پدرش دیشب فوت کرده آست  ،،،،،ناگهان هجوم مردان سیاهپوش بر گرد من مرا دچار ترس وسپس بیهوشی ساخت ،

     ساعتی بعد. کسی داشت. می،گفت ،،،، اه چه خوشبخت بوده که در این شب. مخصوص ازدنیا رفته ،

     بلند شدم وتنها در خیابان‌ها میدویدم خانه را گم کرده بودم تنها میل داشتم فرار کنم وخودم را پنهان سازم. کجا. من کجا هستم ،

    در بیمارستانی دیگر  واتر زیر بینی ام وچند دکتر وپرستار  اطرافم تنها فریاد میکشیدم  آمپولی بمن تزریق شد ‌بخواب رفتم ،

    دوروز بعد از بیمارستان. نامه آمد که با جسد چکار کنیم ؟! مادر گفت بمن مربوط نیست ، اما پدر خوانده گفت. ، زن من ابرو دارم واین دختر بعد ها شاید میل داشت جای پدرش را ببیند. با خرج او  به امام زاده ای نزدیک شهر ری پدر آنجا دفن شد بعد ها دیدم سرنوشت عجب بازی شوم ‌مسخره ای دارد پدر علیا حضرت نیز  در کنار  پدر من دفن شده بود .

     ایشان دستور. داده  بودند اطراف  مقبره پدر عزیزشان را میله  بکشند به ناچار نیمی  از  مقبره پدر من به زیر. فرو رفته بود واز همان زمان دشمنی  من با او آغاز شد ،

    حال هرشب. در این تاریخ. از ترس  واهمه  نمیدانم نامش را چه بگذارم. تا صبح بیدار  مینشینم ‌میترسم  بیزارم از آن مردان سینه برهنه. مردان سیاه پوش زنان سیاه پوش.  دیوارهای سیاه پوش من شادی ‌نور میخواهم من فرزند خورشیدم  از تا ریکی ها .   بیزارم  آمدن  من به  خارج بیشتر فرار ا. این تباهی وسیاهی بود اما،،، متاسفانه به دنبالم آمد  ومن همچنان شاهد این  قصه بی معنا واین افسانه بی هویت. ومردان بی شخصیتی هستم که برای یک لقمه نان  خودرا به لجن ولای وگل  مخلوط میکنند صدای سگ میدهند وشعور ندارند که این دزدانی که به سر زمین من حمله آورده اند. تنها هدفشان از بین بردن. هویت ایرانی پاک نهاد است. زنان توی سرشان میکوبند  مانند مادر خود من که  دست آخر با سکته مغزی از جهان رفت بسکه برای حسین نادیده توی سرش کوبید  آنهم زنی از تبار زرتشت بزرگ. حال آنچنان حقیر شده بود که برای بک عرب ناشناس که بر سر  خلافت. با هم جنگ  داشتند او معرکه میگرفت  ده شب  روضه خوانی 

    شام دادن به. سینه زنان و اما جنازه پدر مرا مردی دیگر از روی زمین برداشت اینها همه. شب گذشته  نگذاشت چشمانم را رویهم بگذارم گریستم.  خیلی کم پدرم را دیده بودم. سه ساله بودم که آنها از هم جدا شدند  واز همان. روز من در خانه مرد دیگری بزرگ شدم .

    حتی چمدان  محتوی لباسها و ساعت  وسایر چیزهایی را که از بیمارستان برایش آوردندبه  دور ریخت   هیچ عکسی از ا اون ندارم وهیچ دست خطی وهیچ نشانی 

     نه من با همه رنجی که از همسر بی وجدانم‌کشیدم احترام اورا در جلوی بچه ها حفظ کردم. وحال او صاحب یک آرامگاه است وانها میدانند پدرشان انجاست اگر  چه من نروم .

    اهر هفته را پیش دخترم بودم با پذیرایی گرم او اما درد امانم را برید میل نداشتم آنها شاهد  باشند خودم را بخانه رساندم و در تنهایی دور خود  چرخیدم وناله کردم وگریستم . تا درد  به پایان رسید ،

    اه زندگی  تا چه ننگین وزشتی  امروز هجوم لاش خور ها در خیابان‌های شهر وم‌وشها. خبر از ویرانی وپایان جهان میدهند. هر روز نقطهای آتش می‌گیرد  وما در میان جهنمی. سوزان. خودرا فریب میدهیم ،

    گویا من و دنیا با هم گم خواهیم شد ، 

    پایان یک درد نامه 

    ثریا ایرانمنش  8/08/2022 میلادی

  • اکر روزی نباشم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا

    روزگاری گشت و گشت /  قصه ها دارم از این  سرگذشت  وداغ بر دل دارم از مردان بزرگ این دشت ،

    نه دیگر بیاد آن روزها افسانه میخوانم ونه. از یاد آوری آنها  خوشحال یا غمگین میشوم. شاید هم کاهی پشیمان. که چرا أمدم. زیستم وحا ل به کجا می‌روم ،

    دیگر نه  به آن رود پر آب میاندیشم ونه به آن شکوه سبزه راز ونه  آن درختان پر بار ،   همه چیز روزی. از بین می‌رود فنا میشود  اما نمیمیرد تغییر. شکارنمیدهد و به زندگی خود همچنان ادامه می‌دهد تا آنکه. خاک شود  وخاک تبدیل به خشت . واجر شود وخانه ای بنا شود   .هیچگاه خانه ای از خود نداشتم وهیچگاه. بسترم نیز بخودم تعلق نداشت یا کنار مادر میخوابیدم وبا در بستر مردی بنام همسر ،

    امروز از آنچه که بوده در. نگاه من غیر از کوهی از سنگلاخی  بیشتر نیست ،نه به خانه بزرگ کنار  دریا میاندیشم ونه به آن خانه بزرگ  که بنایی بود  با تفکر هایی بسته و جایگاه مار  وعقرب  هایی  که تنها مانند  موریانه. مغز وقلب  مرا مبخوردند ،

    موسیقی تنها غذای ر‌وح است انرا نیز  ممنوع ساختند. من موسیقی را باخود بخارج کشاندم اما دیگر آن لطف را ندارد آن صفایی را که  آن روزگاران بر دلها می  نشست ندارد ،

    در یک بازار منکرات. در یک کو ال پنهانی. ودر زیر یک ابر نازک فریب هرکدام راه می‌رویم  .

    دیگر نسیمی از گندمزارهاربر نمیخیزد تا ترا بر  سر نشاط  بیاورد ودیگر آب در شکاف صخره  نمیخواند تا زمزمه عشق را بگوش تو برساند ،

    ناگهان تبدیل شدی به یک موجود مومیایی  ک دستوری شیری را باز میکنی ‌ادار تصفیه شده  خودت را که . دور ماشینها میگردد بعنوان اب مینوشی یا یک تکه سنگ سخت سفت  را به زور. کارد. ‌خیس کردن در آب بنام نان میکوبی  قورت  میدهی مهم  نیست تنها باید شکم تو سیر باشد در قمارخانه زمان وارد نشدی از سهم وسهامداری وسایر  برگ‌ه ها ی  اعتباری بیخبری. ،

    بانکی از دل بر میداری. فعانی در دل داری دردی وحشتناک ترا فرارگرفته. به هر چیزی چنگ میاندازیژ‌ آنکه در برابرت ایستاده تنها ترا مینگرد شاید در دل آرزو دارد این آخرین درد. راه نفس ترا بگیرد واو آزاد شود ،

    تو پنجه در پنجه. آوایی. را میشنوی  ، اهای برخیز وبر خیز  اگر بر نخیزی غریو ‌مرگ بر خواهد خاست.  زمان تو رو به اتمام است .

    چشمانم را میبندیم وروی کاناپه دراز میکشم وخودرا به دست رویا میسپارم ،،،،، ساعتی بعد  چشمانم را باز میکنم ، اه چقدر تشنه ام ،،، أیا کسی دراین خلوت هست .  جز سکوت و چرخش  بال پنکه صدایی نیست   برخیز   ودوباره از همان اب  صاف  شده  بنوش ودر انتظار بمان ،

    ایکاش بتو میگفتند قطار  چه زمانی میرسد  ؟! 

    ای بر سر بالینم  افسانه سرا ، دریا. / افسانه عمری  تو ،  باری بسر ای دریا 

    ای اشک شبانه ایننه  صد اندوه ،/ ای ناله شبکیرت  آهنگ مرا. دریا 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 04/08/2022. میلادی 

  • زیر زمین

    ثریا ایرانمنش  «لب پرچین »  اسپانیا 

    این نه کعبه است که بی پای وسر آیی به طواف   /. وین نه مسجد که دران بیهوده أیی بخروش 

    این خرابت مغان است در  آن مستانند . / از دم صبح ازل  تا به قیامت مدهوش 

     

    این آبیاتی بود  که با خطی خوش. بر یک. قاب نوشته وبه دیوار. آن زیر زمین محبوبم آویزان کرده بودم. همه دیوارها را با پارچه های قلمکار اصفهان. پوشانده و چند تابلوی مینیاتور  که هدیه دوستان بودند. با چند تشکچه وپشتی وچند  نیمکت  کوتاه بک میز. برای گذاشتن سماور. وسینیهای برنجی کوچک قهوخانه با استکانهای لب طلایی کمر باریک برای چای ، نه خبری از می ومیگساری  نبود   با چه  کوشش والتهاب وبا کمک چند تن از دوستان  اهل هنر و کارمندان فرهنگ وهنر سر انجام توانستم آن شاعر بزرگ  که هیچ کجای پای نمی نهاد. غیر  از خانه  دوست نزدیک ومن با کمک همان دوستان نزدیک اورا. دعوت کردم. او شاعر  وترانه سرا نبود او شاعری فرهیخته بزرگ وطن پرست وسورب‌ن دیده  بود پایش را خیلی کم به محافلی که در آن زمان مد شده و بنام پرشین روم معروف بود ، میگذاشت از همسرم تقاضا کردم پاهایش را بوسیدم که بد مستی  نکند   واحترام اورا حتی بخاطر چند ساعت نگاه دارد میدانستم  شام نخواهد ماند.  هنوز استکان چایی را جلوی او نگذاشته بودم که همسرم با شلوار پیژامه از در وارد شد ومانند خان. تموچین  روی تشک  نشست وشیشه ویسکی را  بیرون کشید لیوان را پر کرد  وبه ایشان تعارف نمود،.رنگ از چهره من واو وهمه اطرافیان پریده بود.  من  با یک چرخش  چایرا جلوی آن بزرگوار گذاشتم نگاهش را به چشمان اشک آلود من دوخت سرش را تکان دا د و چه خوب میدانست من گه رنجی میبرم. اما فاجعه وقتی  بیشتر شد که آن ترانه سرای وسالار سخن  بدون دعوت  ومطمئن بودم با توطئه همسرم و خواهر زاده آش وکلی. باجی بی بی باجی از راه رسیدند ،،،،،

    اه ، او بلند شد وگفت. خوب ! مجلستان کرم است. من  زحمت کم میکنم ، تا پشت درب خانه به دنبالش ‌دیدم دست اورا بوسیدم وپوزش خواستم ،

    وگفتم که من ابدا آنها را دعوت نکرده  بودم میل داشتم اولین شب آین  اطاق  بقول خودم فرهنگی زا با. قدم شماافتتاح کنم اما میدانم. همه آرزوهای من  بر باد رفته و اینجا  مانند همه زیر زمینهای  بقیه خانه ها محل تریاک کشی قمار عرق خوری وغیره خواهد شد مرا عفو کنید شاعر بزرگوار  واین أخرین باری بود که اورا دیدم  و بعد ها  شنیدم به فرانسه  رفته و،،، دیگر بقیه اش بماند 

    همانگونه که حدس میزدم. آن زیر زمین پاکیزه وتمیز من جایگاه مشتی هنر بند شبانه شد که بی دعوت. ویا با دعوت دیگرا ن که خودرا صاحبخانه میپنداشتند   به اطاق مسموم تبدیل شد ،

    ویسکی و خاویار ، خانم بی تاب و همسرشان. عماد خان. وبقیه هنرمندان کاباره ای  همه خبر دار شدن. که بدوید نان ارزان ویسکی ‌خاویار مفت ومجانی وشام عالی ،

    اه ،،،وخانم صاحبخانه کجاست !  او. آلرژی دارد . بالا. پیش بچه هایش افتاده.   هر سه شنبه کار من  خرید  مواد غذایی بود که مستقیم از فروشگاه بهجت آباد. بمنزل میرسید. چهار شنبه  وپنجشنبه تا ظهر  مشغول . تهیه غذا بودم. و مستخدم خانه را مسیول. آنها کرده  خود به رختخواب میرفتم و کتابی را بر میداشتم . اشکی بر صفحه کتاب نقش می بست. ومن بخواب میرفتم دیکر برایم مهم نبود که در آن زیر زمین   چه می،گذرد پیکر بلورین عریان خانم بی تاب  در میان  ملافه سفید. روی منقل. چرت میزد وهمسرش برایش  کفشهایش را جفت میکرد ،

    واز همان روزها آنها مشغول کندن چاهی  بزرگ بودند. که مارا به درون  آن بیاندازند ،

    پس از انقلاب.  به ایران رفتم. شنیدم در کشتار گاه قدیمی  یک کنسرت بر قرار است  هنرمند ون‌وازنده تار . از امریکا برگشته. و طلب عفو وعذر خواهی کرده حال  در محضر  رهبری مینوازد.  و امشب نیز کنسرتی. در کشتارگاه. برایش ترتیب داده اند. به اتفاق د‌وستی .  به تماشای  کنسرت رفتیم.

    تا هم دیداری تازه کنم وهم ،،ونا،گهان ولوله افتاد کور شوید  دور شوید   همسر استاد از راه رسید ،

    اهه. اینکه همان خانم بی تاب است با پالتوی پوست و یک  چارقد ابریشمی به همراه  د‌ودخترش. ،،،،وای چه خوب. سلام خانم ،،و بعله ! شما کی هست!   اهه مرا نمیشناسید. دران خانه بزرگ. در زیز زمین درکنار شاعر سخن سرا وهمسرتان.  ،،، بعله ؟!!  گوشم  نمیشنود و بلا  فاصله  جایش را عوض کرد ورفت. در لژ مخصوص نشست و

    اوف بر روزگار.  دوستم کفت او میل ندارد خودرا به أشنایی بزند شوهرش روی سن دارد مینوازد ،

      داستانی طولانی است. از این مردم. بدبخت. بی هویت ونمک نشناس ت ،

    من آن زیر زمین را برای تبادل افکار. ‌خ‌واندن کتاب واشعار. شاعران نه متعهد ویا یاوه سرایان ومداحان خمینی ، بلکه  برای. پیش برد. ادب فارسی. درست کرده بودم ومیل داشتم در دریای  شعور بالاترین ها غرق شوم اما چاهی  باز شد متعفن با اشخاص متعفن تر ‌من دیگر نبودم تا ویرانی  آن خانه. ا ببینم  تنها همان . قاب اشعار را برایم پست کردند و….دیگر هیچ .

    این یک نمونه از وفار داری و ستایش وشکر  گذاری ما ایرانیان در یک مقیاس کوچک بود  بزرگ‌ترش را دیدیم ، حال. زار میزند. ،،،،شاه برگرد !؟ احمق  ازکجا بر گردد ! تمام شد شما ویران شدید و خودتان با دست خودتان  ویرانه ساختید  او همه چیز بشما  داده بود. شما آنچنان فرنگی شده بودید خانه هایتان را بسبک فرنگ میساختید و یک  پرشین  روم هم در آن زیر  زیر تا برای کثافتکاری هایتان  درست کرده  بودید.   حالم را بهم زدید ،همه شما  وحال مرا بهم میزدید و  چه ها ددیم چه ها شنیدم درمیان  زباله های شهرستانی تازه به دوران رسیده در میان پس وامانده های قاحاریه ودر میان  مومنین  شریعتی  که تازه دکان دو نبش خود را باز کرده  بود و 

    خانم‌های قرائتی  بقیه بماند ، در جایی  دیکر نوشته ام ،پایان 

    ثریا ایرانمنش  03/08/2022  میلادی

  • جنایات بی مکافات


     ثریا ایرانمنش. «لب پرچین » اسپانیا 

    بدینسان کلمات مقدس  ‌تصاویر مقدس ،  بوجود آمدند  وانها معانی گریز وگریزنده را  که نمیشد دانست. مانند رشته ای بر گردن  دنیا آویختند  وخود سوار شدند ومردم برده وار انهارا  بسوی  مقصدشان  بردند ،

    انان نه نسیم را دوست دارند ونه گلذار  را و نه ذرات وتششع. آفتاب درخشان را. انها موش های کوری  هستند  درون سوراخ هایشان وبرای   پر کردن شکم گرسنه خود. هر ساعت  بیرون میایند . کور مال بسوی   سیدی دست دراز میکنند انرا میبلعند  ودوباره به سپرانهای  خود باز می‌کردند ،

    در اطرافشان. مشتی ناجی و بوق زن و. شکار چی در. اشکال وشمایل مختلف  راه انداخته اند ‌ واین دلقک‌ها. مرتب مشغول  ساختن طعمعه ها هستند تا آنها.را بسوی قتلگاه  بفرستند ،

    در هیچ  جنگی. هیچ جنایتکارای چنین رفتاری با ملتی نکرد که این دیوانگان. وتهی مغزان از بند رسته با ملت  ومردم ما. عمل  میکنند ریا وتزویر  ودروغ وهتاکی  فحاشی وکلمات رکیک وتوهین. به همه خانواده ها. یکی از ارکان ویک اسلحه پر زوری است  که ترا یر جایت مینشاند و بخود میگویی ، بدرک ،

    أن روز که قامت. بلند ارک بم در هم شکست وتنها خواهر تنی من را با همه خان‌واده اش وان خواننده که نسبتی با آنها داشت به زیر خروارها خاک برد. دانستم  که این سر زمین  طعمه  حیوانات درنده خوی است. با دینی. که در هیچ کتابی یافت نمی‌شود .

     بجای  هر خانه قفسی ساختند خانه ها را به یغما بردند رنج سال‌های کار ودستمزد دیگران را در ازای. بخشیدن جانشان از آنها گرفتند خود جانشین  آنها شدندن وانها را تبدیل به گدایی کردند که روزی خودشان در پس کوچه های نا امن. شهر نو  از مردم اخازی می‌کردند ،

    برای خودشان قفس های بزرگ  زرین  ساختند ومردم را. دسته دسته یابه جوخه  اعدام سپردند ویا در بک قفس أهنی جای دادند. ونامش را گذاشتند دین  اعلا ،

    هویت مارا نابود ساختند آنچه امروز. از گذشته بر جای مانده یا پیر. وگور ‌خرفت ویا خود فروشی بدبخت که خودر ا در ازای چند سکه به آن قاتلین فروخته اند وهمه نوع سرویسی  به آنها میدهند زن‌ها ‌دخترانشان را. دراختیار انهارمیکذارند تا کمی بهره  ببرند وعکس میگیرند   و عکسها را بعنوان مدرک  پنهانی نشان میدهند  

    داشتم به باغ بزرگی در  شهری در أذر بایجان شوری  مینگریستم. چه زندگی باصفایی مرغ وخروش ‌گوسفند ‌،او سگ وگربه  در همه جا آزادانه. میگردند  زن خانه برای زمستان. مربا ترشی وسایرمخلافات  را میساخت برای صبحانه نان تازه میپخت با خامه تازه وبرگ کل سرخ صبحانه میخوردند 

    مردم سر زمین من برای صبحانه گل   انازادهذوویرانی آمام زاده ها  دارند وبرای شام. قد و قامت القربین وبرای ناشتایی. اب گل  آلوده آنها حتی به سنگهای قبر مردگان نیز رحم نکردند. انهارا تراش دادند چهره زیبا انهارا رنج می‌دهد همه باید  مانند خودشان هیولا  باشند. همان دنیای میمونها  وسپس   بیسکویت سبز وکم کم   آدم‌ها باید یکدیگرا بجای قوت روزانه ،


    نوش جان کنند  چند مردک مزلف  وزن خود فروش زا به خارج صادر کرده اند درخانه های چند میلیونی  وظاهرا آنها مبارزه میکنند اما در واقع طعمه هار جدا ساخته بسوی قتلکاه میفرستند  عدهای نا دان نیز به آنها گر‌یده آنها را ناجی خود میدانند ودنباله روی ان‌ها شده اند هرچه فریاد بزنی این دروغ بزرگ است ، نرود میخ أهنی در سنگ ،

    حال مقصد من کجاست. باید انرا در تا ریکی ها جستجو‌کنم. گذشته ام پاک شد  آینده ای وجود ندارد  کسی ویا جایی نیست تا به آن بیاویزم ودردهایم را با او قسمت کنم  وراه گریزم را به هر سو  بسته میبینم.

     دلم بیقرار است تا بسوی بشتابم ، به کجا ؟ به هرکجا بروی. همبن سیه پوسان مرده خوار جلویت ایستاذ۸ اند. تا ترا هدایت کنند  ،

    چشمانم را میبندیم ودر بیقراری بسوی پرواز میکنم. نه سویی نیست جایی نیست همه جا یکسان شده است   درون یک جعبه گرد تنها دور خودت میچرخی وچراغهای رنگ و رنگ بتو چشمگ میزنند. بیزاری. احتیاج به هوا داری اکسیژن میخواهی. هوای بیرون. درست مانند بک لحاف کرسی روی سرت افتاده است ، 

    خودت را فریب میدهی  بیاد آن روزها تلخ وناگوار که از شدت تنهایی وترس   در کنار یک افعی  با چشمانی نظیر مار های سمی از قومی دیگر. زیر ورو  میشدی  اه چه زن نفرت انگیزی ،  هنوز. آن روزها مانند بک نسیم. داغ. بر پیکرم میچرخد ،.

    همیشه بیرون از خانه ایستاده ام هیچ صاحبخانه ای مرا به درون خانه اش راه نمیدهد غیر خانه فرزندانم. ودر میان مهربانی سگهای ملوسشان .

    در أخرین تقطه حرکتم  واما  نشانی از پایان راه نیست. راهی آنهمه دشوار سخت وسنگین اما سر انجام به مقصد رسیدم .امروز خسته ام  حال باید برای تعداد زیاد. از کشته شدان به عمد در سر زمینم شمعی تازه روشن

    کنم. آنهایی را که نه میشناسم ونه میشناختم. وگمان نبرم آنها برای من شمعی  در دل بک تاریک روشن نمایند ومن همیشه کمک بلا عوض کرده ام  بدون چشم داشت پاداشی نه از بالا ونه از  زمین وزمان  ،

    حا ل در کنار عده ای  راه می‌روم که حتی خدآرا تیز منکر شده اند وانسان را ستایش میکنند شاید آنها درست بگویند. نمیدانم ،  پایان02/08/2022 میلادی 

    ثریا ایرانمنش 

  • مرگ در آتش وسیل

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا 

     یک بعد از ظهر داغ ودم کرده همه آن آتشی که در اطرافمان شعله میکشی خاموش شد. حال هوای دم کرده  روی شهر سایه  انداخته کویی همهرا درون یک تنور داغ گذاشته. ویک دم کنی هم روی سرمان. است  کف پاهایمان روی زمین میسوزد .

    روز گذشته پس از. ماهها خانه نشینی. تصمیم گرفت برای خریدچند دست لباس بیرون روم. بهتری جا همان مال با سر باز وهوای آزاد. اما و،،،،، درون فروشگاهها یخ بیرون جهنم . از لباس هم خبری نبود. دو دسته. ودو طبقه  لباس برای کارگران وکارکنان ‌تمیز کنان خانه ها وهتلها.  مقداری زباله برای جوانان. و خوب لباس خوب میخواهی کمی انطرف تر یک پیراهن چیت ساخت چین سیصد یورو. اوف نه ، بر گردیم بر گردیم در یک کافی شاپ نشستم

    . سرم را به آسمان بردم وگفت : 

    آسمان ابرهاتو ور دار وبرو نمیدانستم پشت ابرها خورشید داغ نشسته. ای داد پلیداد خوشبختانه در یک فضای باز از چتر ها واز درون چترها. آب پاش بصورت باران برهمه جا پخش میشد یک رستوران امریکایی بود ؟؟

    نزدیکترین جایی که میتوانستیم خودم را بیاندازم  خانه دخترکم بود  مانند بک جنازه روی کاناپه افتادم  دیگر چیزی یادم  نیست !

    نیمساعت بعد دیدم  پسرم با جوانانش  برای دیدنم آمد.  اه چه سعادتی. گویی جانی دوباره گرفتم. از یکی از أنها به تازگی  مدرسه راتمام کرده گفتم چه. میخواهی بخوانی ،

    گفت حقوق   تنها یک وکیل در فامیل کم داشتم. وان کوچکتر از همه بیشتر جانی  تازه بمن داد.  اه هنوز برای مردن خیلی زود آست خیلی زود 

    اینها گلهای هستند که من دریک سبزه زار. با دستهای خود  انهارارکاشته ام.   همه با تحصیلات عالی. به دور از هر هیاهوی سیاسی و  زباله های روزانه همه اهل کتاب ودانش وقلم.  ساعات  بیکاری را به نقاشی یا موسیقی پر میکنند در مقابل دانش آنها من. بسیار ناچیزم  خیلی هم نا چیز .

    باید از عروس زیبای خود بسیار سپاسگذار باشم واز پسرم  واز دختر دیگرم 

     نا،گهان  از جای برخاستم. مرگ از من دور شده بود. من درمیان این گلستانی که خود بوجود آورده ام. نفس میکشم وریه هایم را انباسته از بوی خوش وخوب انسانی میکنم. ،

    بیهوده سرم را درون زباله دانی تاریخ گذشته کرده ام و از آینده هم چیزی نمیدانم ، باید این لحظات را مزه مزه کنم شهد انهارا بگیرم  جانی تازه  بیابم ،

    آن تکه درجای خودش حوابیده کاهی دردی فشاری  فغانی وسپس یک آرامش نسبی 

    شب را در خانه انهارماندم وصبح زود بخانه برگشتم دوش آب سرد. وهوم سوییت هوم .

    پایان ثریا  ، اسپانیا  أخرین روز  جولای. دوهزارو بیست ودو ،

  • تنهاترین مرد

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

    کنون  پرشگفتی  یکی داستان  / بپیوندم از  گفته های باستان 

    بقیه اش بماند . همه گفتند . فرمودند . سرودند وبسوی آرامگاه او خروشیدند  کلاشان وآدمخواران دیروز امروز همه سر سپرده شدند .. آمرزیده شدند .ا. تنها ترین مرد از بالای ابر ها یکی  یکی را میدید .

    او نمرده  او زنده است وبرمیگردد من این را اطمینان دارم  او تنها یک روح بود که به اسمان رفت ودر کنار فزشتگان نشست به تماشای  خلقی که حال بر او ورفتنش میگریستند  او تنها ترین  مرد روز زمین .

    او پولاد  بود  اما روحی ودلی از ابریشم در سینه داشت بیاد ندارم که  هیچگاه بادی گارد به دنبالش باشد  سه افسر بلند قد خوش هیکل وشیک  بنام اجودان  درکنارش بودند هفت تیر کش در بغل او نبود تا اورا حمایت کند .

    او تنها ترین مرد روز زمین  گاهی با چشمانی غمگین به انسوی درختان بلند مینگریست دردلش چه ها میگذشت ؟ بیاد کدام گمشده بود ؟  عشق ا.و میهنش بود وسپس ان زنی که فرسنگها از او دور بود .

     به او صد ها نام دادند خدایگانش خواندند  اما او آرزو داشت درکنار کودکان مدرسه بنشیند وبا انها ابگوشت بخورد در یک سیستم خیلی  سنگینی بزرگ شده بود حال میل داشت به دوران کو.دکیش برگردد  میل چندانی به شاهی نداشت گاهی ارزو میکرد ایکاش میرفت دنبال موسیقی وویلن تنها سازی بودکه او دوست داشت .

    او تنها بود ! ماد رگرامیش اورا دوست داشت واو هم مادررا اکثر روزهایش اگر بیکار بود درکنار مادر مینشست  هرجمعه  درخانه مادر میبایست ابگوشتی پخته شود وتنها  فامیل دور میز بودند انگاه احساس خانگی میکرد  بقیه اوقا ت او خودش نبود اورا ساخته بودند واو میبایست  ان نقش را بازی کند . اعتماد بنفس  بخود  ومتکی به خدایی  بود که در سینه داشت .

    بهترین  هارا برای این بازی وسر گرمی انتخاب کردوبه جلودارش  گفت توبرو  تو که شهوت شهرت داری وقابلیتش  را هم داری برو  وهمه چشم ها نا گهان بسوی آن یکی چرخید .

    بیمار بود بیماریش را حتی از آنکه بنام همسر درکنار ش بود  پنهان  داشت تنها مادرش  وآن پزشک محبوب  خصوصی او آنرا میدانست ذره ذره اب میشد وگاهی برای انکه زردی چهره را بپوشاند مجبور بود کمی پودر صورتی بر چهره اش بمالد  کم کم اب میرفت اما صدایش هنوز قوی بود افکارش هنوز بلند بودند   وآرزوی بی حسابی  درنهایت نا  امیدی ؛امیدی کوچک دردل  داشت که شاید پزشکان اروپایی ویا دوست قدیمی !!!! امر یکایی بتوانند اورا دوباره به سلامتیش برگردانند  اما  آنهااورا کشتند چون خیلی سد راهشان بود  وان یکی را  پر وبال دادند پروازش داند نگاهش داشتند  برای  عدها ی که مانند من هنوز جشم امید به دور دستها دوخته بود انا ن به ان یکی که جانشین بودونه ان یکی که تاج را باخود تا درون حمام نیزمیبرد !من رفته بودم دیگر میل نداشتم  به ان چهره نحیف وبیمار  بنگرم  او دراثر دارو های  گوناگون دچار نوعی  پریشانی شده بود  و….دیگر خودرا به دست تقدیر وقاتلین خود سپرد .

    گفتنی های زیادند وفرصت کم واین دستگاه منحوس هم چندان قابلیت آنرا ندارد که من درباره بزرگترین مرد روی  زمین بنویسم  همه بزرگان افسانه بودند   اما او واقعی بود  واقعیت داشت من اورا دیده  بودم .ث

    ثریا ایرانمنش /28/ جولای 2020 میلادی برابر با ششم امرداد ماه 2581 شاهنشاهی ایران !

     

  • بسوزان

    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین ». اسپانیا  ! 
    شعله های بی امان أتش از هر سو شعله میکشند ما در جهنمی داغ میسوزیم.  کسی بفکر. این درختان  که مانند یک لاشه خاکستر بر زمین میافتندنیست همه میدانند چه دستی در کار این آتش سوزی است آما همه   تقصیر را به گردن گرما وخورشید  وتابش بی امان او میگذارند. تنها  این سر زمین نیست. این آتش به جاهای  دیگری نیز. سرایت کرده است به سر زمین های آرام.  وپر برکت. باید. باید همه چیز از بین برود.  وعده زیادی  قربانی شوند. تا ،،،،، بهتر است خفه شو.م  تنها به شیر ه ای ها تریاکی های همشهری خبر میدهم الان ذغال خوب اینجا  ارزان کاهی هم مفت. بشتابید. منقل تان را پر کنید خمار شوید ودرخماری ورویا قانون بسازید گردن بزنید  دست وپا ببرید وان  دیگران گرده ها را بالا میکشند فرقی ندارد. دنیا در حال حاضر بین دستهای کثیف وألوده شما دارد نا بود میشود ،
    تمام شب گویی در بستری از آب خفته. ام. همه جا از شدت عرق وگرما. خیس بود  از بالکن خانه. شعله ها ودرود. را میدیدم چند عکس گر فتم. برای چی ؟ برای کی ؟  
     حال آتش به پایتخت. رسیده  است و درختان باغها وساختمانها ی  قذبمی همچنان. میسوزند
     
    آتش از نیمه شب شروع شد .
    واز فردا  هر روز برای دوساعت. آب را هم قطع میکنند چون. کم أبی شدید بوجود آمده است و
    اگر دراوکراین یکی بگوزد  صدایش دنیارا پر میکند  وان دلقک با پیراهن آستین ک‌وتاهش به زبان خودش  چرندی 
     می‌گوید ‌میرود اما هیچکس.  در این. زمان پیدا نشد کمکی به ای شهر بکند با  چند ماشین اسقاط  آتش نشانی یک  هلیکوپتر  که پت پت کنان  مشکی آب میاورد  وروی أتش جهنم  میریخت ،  ،
    همه میدانند همه میدانند اما کسی نباید سخنی بر زبان بیاورد  سکوت .
    کولر. را نمی‌شود روشن کرد سینه من. ویران است باید با چرخش  همان پنکه.  دور یکدیگر بچرخیم. ومن برای قامت آن سروهای بلند درختان اقاقیا. که خاکستر می‌شوند اشک بربزم  
    با زمین چه میخواهید بکنید ؟ ما فرزندان خاک هستیم ما در لوله های آزمایشگاه. شکل نگرفته ایم با تخمک های حیوانات گوناگون. ما از خاک به تاک  رسیده و برخاسته ایم درخت وآب وگل را ستایش میکنیم ،،
    پیرمردی عقل گم کرده با فشار دارو های  عجیب وغربیب دور خود میگردد. ودر بین خواب وبیداری فرمانی  میدهد  بانویی سابق.  چند کتاب ببازار  فرستاده اند حال در مقام یک  سیاستمدار. میل دارند. کثافتکاری های همسرشان را جمع کنند. ویا خود بیشتر  دوباره کثافت بزنند 
     مردم امریکا گروه گروه دارند ازانجا  فرار میکنند.  حال باید. اروپارا گشاد تر کرد تا جا برای آنها باشد !؟!؟. آنهم با آتش ؟! 
    حال درفکر کشتن جوانان. ماهستند بلی ما باید از آن اکراین منحوس که بانک‌های خصوصی وجنده خانه های خصوصی و آزمایشیگاآه‌های کثیف مارا. محفوظ داشته آست  حمایت کنیم بشتابید جوانان بسوی جنگ. تا آن مرد  سر زمین   یخی را بیرون کنیم خر خودتان هستید این دکان  تازه باز شده فعلا  باید شکم شمارا سیر کند اکر چه چشمان  کور شما سیری ناپذیر است  
     برایتان کاری نداشت. بجای آن آلات جنگی اسقاط چند  اسلحه مدرن میفرستادید اما این جنگ قلابی همچنان. مانند ویتنام باید مرثیه آفرین باشد. وشما مردم را قربانی کنید ،و سیری ناپذیر ی شما هیچگاه تمام   نخواهد شد پیرمردان پای  لب گور روی پولهایشان  نشسته اند برای سر نوشت جهان نقشه میکشند جوانان عقده ای بردگان سابق را بکار میکشند.  دزدان. با لباسهای. شیک وگرانقیمت در برابر دوربین ها رژه میروند وبه ریش مردم دنیا میخندند  پیرمردان  عقده ای به آنها ارج میدهند تا بیشتر بر دنیا کثافت کنند ، 
    از ما گذشت  ووای بحال  فردا. اگر فردایی باشد ،پایان 
    27/97/2022    میلادی 
  • گمگشتان جهان هستی

    ثریا ایرانمنش. « لب پرچین ». اسپانیا 
    فرو برد  سر سام  پیش سیمرغ  زود /  نیایش همین  به آفرین بر فرود 

    که شاه مرغان. ترا داد گر /  بدان داد ترا نیرو زور و هنر 

    که بیچارگان را همین یاوری /  به نیکی  همه داوران. ،داوری 

    ز تو همه بد سگالان  همیشه نژند  . /بمان همچنان جاودان  زورمند .

    امروز. روز. آسمانی بزرگ مردایران زمین که همتایی ندآشت  ونخواهد داشت. روز در گذشت رضا شاه بزرگ است ،او همچو زال در دامن کوه در کنار سیمرغ زیست وخاک را شناخت وبرخاست. اما تیز  شیطان پرستان بال و پر او را نشانه گرفتند  وامروز نه اثری از اوست ونه نشانی. تنها نامش مانند خدایان قرون در سینه ها نقش بسته است ،

    امروز ما در میان شعله های آتش همچنان. پرنده ای جا بجا میشویم دود را فرو میدهیم در اطاق‌های در بسته از دور شاهد شعله های سر کشی هستیم که هر دقیقه زبانه  میکشد یکصد هزار هکتار زمین ‌جنگل تا بحال سوخته است. از دو حال خارج نیست یا برای لوله کشی های گاز. نقشه کشیده اند ویا برای. ساختار نظم نوین جهان وکهنه ها باید در آتش بسوزند .

    من کم کم حقیقت  خدایی را فراموش کرده ام  وکم کم اورا از دست داده ام دیگر کسی یا جایی وجود ندارد که من دست به دامان او شوم. وامیدی را طلب کنم. به ناچار به خود پناه برده ام همانند همان سیمرغ افسانه ای ،

    همه عشقی را که در درونم. جریان داشت به دست  خشکی دادم ودیگر میلی به دوست داشتن ندارم ومعنای همه چیز. را کم کم از یاد خواهم برد ،

    در خود من نطفه ای است  پنهانی  که یکجا در جدال است ودر یک زمان در آرامش .

    آندازه  من ‌خطوط بدنم از حد متعارف. باریک‌تر بود  اماخطی  بودم با زبان روشن  اندازه پیکرم همیشه معمایی بود  وهمه آنرا پذیرفتند ومرا در گوشه ویترین شیشه ای خود جای داداند  من محفوظ ماندم  ،

    تا روزیکه همه چیز ناگهان بهم ریخت. همه چیز شکل ومعنای خودرا از دست داد هر کاری بی اندیشه جلو رفت. وهر اندیشه ای در نطفه فرو مرد ،

    امروز همه. با پولهای  کازینویی خود میل دارند جهانی تازه بسازند  اما هیچکس قادر نیست جهانی تازه بزاید  هیچکس أبستن جهانی تازه نیست  وهیچکس دیگر میل ندآرد طفلی تازه را در زیر سینه خود بفشارد وشیر بدهد ،

    چونکه جهان هستی پیچیده شده  درمیان دستهای کثیف وخون آلود  حیواناتی تازه از. قفس گریخته  معیارها. و سنجش ها همه یک کلام است ، پول ،  واین  پول است که بالا وپایین می‌رود وترا. تاب  می‌دهد . با تو بازی میکند. جهان ما تبدیل شد  به بک کازینوی بزرگ  .سیمرغ ما در گوشه. جنگل خشک وبی آب. بخواب فرو رفت.  و،،،،،دیگر چشم به راه مرد بزرگی همانند رضا خان میر پنج  نخواهیم بود. گویی او همانند خدا یکی بود یگانه بود ومانند نداشت البته در خیال ‌احوال. آن چپی ها خود فروخته وتوده او  سدی بود برای پرواز انها بسویش کوههای قطبی ویخ زده اما برای ما جوجه های تازه راه افتاده یک خدا بود که مارا از قحطی نان نجات داد .

    روانش شاد ،‌نامش جاودان  و آرزو دارم کسانی که امروز برای خود نمایی وخود فروشی دست به. تاریخ میزنند وانرا زیر ورو میکنند حد اقل. اصل را بخوانند نه بدل را واگر بیو‌گرافی مینویسند حتما تحقیقاتی انجام دهند نه از روی احساسات و خود خواهی،

    مانند. آنکه سر گذشت آن خوانند کور را.  جلوی ما گذاشت. هر چه بود خیال بود. ما انروزها قبل از کور شد ایشان در کنارشان بودیم ومیدانستیم که همه راهها سر انجام به رم ختم خواهدشد  . ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش   26/07/ 2022  میلادی  برابر با چهارم امرداد ماه  ۲۵۸۱ شاهنشاهی 

  • تراژدی

    ثریا ایرانمنش. « لب پرچین ». اسپانیا 

    چو با تخت  منبر برابر شود /  همه نام بولکر وعمر شود 

    تبه گردد این رنجه‌های دراز  / شود ناسزا. شاه گردن  فراز  

    تراژدی معنا های زیادی دارد. آنکه روی گنج خود نشسته ناگهان سیلی ویرانگر انرا ببرد. ویا آنکه در  آغوش معشوق خفته. بی خیال ناگهان  احساس کند مرده ای در بغل دارد.  ویا آنکه ملتی از سر سیری یا زیاده خواهی  خودرا بفروشد آنهم چه ارزان و

     تراژدی های بسیاری. در زندگی ها یافت می‌شوند ،  بدترین تراژدی آن است که تیری از غیب بر قلب بیگناهی. بنشیند  و مادری  تا ابد بسوز د ودم نزند.  در کجای جهان پهناور  اینکه با ما میکنند با مردم شان انجام میدهند حتی در  قبیله آدمخواران نیز. بدبنگونه عمل نمیکنند ،

    چه   تخمه ای در مغز یک  یک این آدمخواران سر زمین ما کاشته اند.  با چه نیرویی آنها رهبری می‌شوند  هیچ قومی در تمامی  زمان‌ها این جنایت‌ها را نکرد که این جماعت بر سر مردم آوردند. دیگر مردمی باقی نمانده هر که هست پس مانده  شبهای شهوت ألوده خودشان می‌باشد دخترانی که پدرشان.ر ا نمیشناسند وبا او هم خوابه می‌شوند پسرانی که لذت را در کامجویی  مادر  می بینند همه اینها در خلوت آنها. انجام می‌گیرد اما به هنگام نمایش چهره ها عوض می‌شوند ،

    این بزرگترین تراژدی  زمان است  که یک یهودی در لباس اهل روحانیت  بر صندلی  ولایت تکیه بزند وانچنان بچسپاند که گویی. امکان جدا شدن ااو از صندلی وجود ندارد. تا بموقع نقشه ها عملی  شوند ،

    سه یهودی دیکر در چهره های  متفاوت وارد سر زمین  ما شدند. ،خوب حال دو نفر دزد. سر تقسیم جنگیدند. ودزد سوم همهرا خواهد برد و انرا تکه. تکه خواهد خورد ،.

    تو که تکیه بر صندلی مبارزات  داده ای وفریاد بلند میکنی بسوزانید مساجدرا بسوزانید. چیز ی را عوض نخواهد کرد. غیر از گرمای شدید آتش  با سوختن مساجد مغزها همچنان محکم در فکر بنای دیگری هستند .

    تراژدی آنگاه بشکل یک هیولا در جلوی تو جلوه میکند که میبینی قطره قطره داری أب میشوی همانند همان سر زمین  زبان بسته وبیگناه . که دهانش خشک وپیکرش زخمی  با هزاران گلوله. آتش وباروت. و بی باران. بدون وزش یک نسیم خنک. بر گندم زارها و دیگر گندمی از آن سر زمین مسموم  نخواهد رویید ما همان   چرنوبیل  شدیم  اما آهسته آهسته و

    ، عبا وردا  ونعلینر روی همه چیز سایه انداخت ،

    تراژدی این است که تو هنوز تختخوابت را جمع نکرده ای برای یک سفر پانزده روزه. به خارج میایی وجهل وپنج سال بعد. با خبر میشوی بولدوزر  بزرگی همه خانه ترا. با خاک یکسان کرده وانهمه. اثاثیه زیبا ودست چین شده به یغما رفته ،

    وتو قطره قطره. آب میشوی. آب میشوی. به همرا گردش چرخ پنکه که تنها هوا را جا به جا میکند. تشنه ای. کسی نیست ،‌گرسنه ای ‌وکسی نیست ،  باید بر خیزی اما درد تر به جایت میخکوب  میکند ،  دهانت خشک است.  دلت برای یک قاچ خیار سبزه سر دولاب سر زمینت . تنگ شده دیگر نیست و همان شمع  پر نوری که داری رو به خاموشی میروی.  ،آنهم بهمراه سوزش ودرد 

    اینهم نوعی تراژدی است ، تا نظر شما چه باشد !  پایان 

     بقیه را فراموش کن  تاریخ تنها. چند شماره است که زود پاک میشود ،ثریا 

    25/07/2022 میلادی 

  • اسب چوبی

     « ثریا ایرانمنش. لب پرچین » اسپانیا

    ای به رویا سر سپرده راهی کدام دیاری . تو با این اسب چوبی  ::::

    ای اشعار ایرج جنتی عطایی است که بصورت ترانه  خواننده انر ا خواند کتا ب اورا دریک گرد هم أیی وسخن رانی خریدم ترانه‌هایش بسیار جالب هستند اما خوب به حساب خوانندگان تمام شدنرانه سرا  در پشت سر موزیسین وخواننده همیشه نفر سوم است ،

    او ترانه پل ‌پرنده را تیز ساخت که متاسفانه پرنده باانهمه. زیبایی  در گلوی  فراخ وهوای های های  او گم شدوفراموش .

    این ترانه ماه پیشوندی را من به حساب . خودم گذاشتم که با یک برگه سفید ویک اسب چوبی راهی دیار  أشنا شدم در حالیکه راه را عوضی طی میکردم دیار أشنا در پشت سرم داشت میسوخت ومن همچنان با أن اسب  چوبی گردجهان  به دنبال جایی برای ساختن یک لانه برای جوجه های تازه سر از تخم در آورده بودم ،

    دیار أشنا برای همیشه گم وناشناس ماند  خانه ای که ساختم  از برگ گلها رنگین کاغذی بودند. گلهای یاس که زود فرو.   ریخت. چیزی متعلق بمن نبود غیر از همان برگ کاغذ سفید که روی انرا پاک کرده بودند میلی هم نداشتم روی مال دیگران زندگی کنم  اعانه نمیخواستم و ،،،بیادم  آمد که همیشه روی پیشلنیم برق میزد وهمه مرا ماه پیشانی میخواندند برایم سرنوشتی خیلی عالی پیش بینی می‌کردند درحالیکه  بقول شاعر. ماه پیشونی  مال قصه است ،

    امروز زیر دوش آب سرد مدتی ایستادم  نمیدانستم روی خود را به کدام سو بکنم به کاشی های بیرنگ  به آب سرد ویا به سقف  سپید کچی  کسی نبود  به خودم  مراجعه کردم درب سینه را کوبیدم قلبم. که کم کم خسته. وبیزار شده صدایش کردم وگفتم  تو. با تو سخن میگویم 

    من مالیات زندگی را خیلی قبل پیش ازاین داده  ام همیشه درحال دادن مالیاتی بودم که نمیدانستم چرا  اما امروز  خسته ام. خسته  وفریاد بر میدارم ، ای سر نوشت دیگر از من چه میخواهی فقطبگو چه میخواهی چیزی را که داده ای نمیتوانی پس بگیری. من انهارا با خون دل  با اشک چشمانم خریده ام. غیر آن هر چه میخواهی ببر جواهراتم را که دزد برد فرشهایم  فروش رفت اموالم را دیگران خوردند  دیگر چیزی ندارم تا بتو بدهم غیر از خودم را بعنوان قربانی بپذیر ودست از بقیه بکش ،،، أیا فهمیدی ؟! أیا زبان. مرا فهمیدی ؟. نمیدانم زبان  زشت وکریه تو چگونه است اما با نگاهی به آن  حیواناتی که در اطرافم در شهر أشنایی میبنم می‌توانم حد ث بزنم زبان تو یکزبان غیر عادی زبان خون زبان جنگ وزبان بی  حیایی است. نماد  هرسه ومن . تهی هستم ،.رهایم کن رهایم کن 

    خسته ام ،خیلی خسته ام ،

     پایان 

      یکشنبه  دوم امردادماه   ، وبیست وچهار جولای 2022 میلادی

  • چه شد چگونه شد !

    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » اسپانیا !
    چه شد چگونه شد ای کبوتر بخت ، که خواب ما به سبکبالی پروانه دمید ؟!
    غربت دردیست  که ما در جستجوی درمان  آنیم  
     یک جستجوی بی سر انجام .
     خانم ایوانا ترامپ که چند روز  روز پیش در گذشتند با آنهمه ثروت وجواهر . روزی در یک مصاحبه فرمودند. حاضرم همهرا بدهم بر کردم به سر زمینم  ودوباره همان گولاش  سوپه  را به همراه مادرم بخورم. سر زمینی که دیگر وجود نداشت ود وقسمت شده بود  در همه جای  اروپا خانه  داشت اما دلش در کنج همان اجاق کوچک مادرش بود که در آن گولاش میخورد ،
    من چگونه بنویسم که. چه خوشبختی بزرگی بود در آن زمان که با پنج ریال من یک پیراشکی از قنادی خسروی مبخریدم ودر خیابان. بین عابرین انرا میخوردم وچه لذتی داشت بزرگ‌ترین لذت  جهان بو د در هیچ کجای دنیا حتی در هتل جرج پنجم فرانسه  ویا آن رستوران مکش مرگ مای  ماکسیم. طعم غذاها برایم شکنجه اور بود. هوس آن تغار بزرگ مادر را داشتم که  درونش کشک می سایید کله جوش درست میکرد. کشک وبادمجان درست میکرد وروی انرا چنان نقش ونکاری میگذاشت گویی یک قالی نفیس را هدیه می‌دهد چه بادی در کلو می انداخت ،
     چگونه بنویسم که درد من آنجاست  نه اینجا بین  اینهمه  پزشکان ‌پرستاران مهربانی که به خانه ام می آیند مرا. زیر ورومبکنند. نفسم را آندازه میگیرند .  یک همدل میفرستند  خوب اگر میل داری میتوانیم یک چرخ اتو ماتیک برایت بیاوریم تا به کوچه  بروی  ،
    در کوچه خبری نیست من با پاهای خودم هنوز میتوانم بروم  ابن قلب من است که دیگر حوصله طپش ندارد همه طپش هایش را بیهوده هدر داد وبرای هر  سخنی  ضرباتش به هزار رسید ،‌
    این ریه من است که. یگر تحمل این گرما و هوای داغ ونمداررا ندارد من فرزند کویرم  ودر أبهای رودخانه   باغ سر سبز وخرم  شنا میکردم امروز  آن رودخانه خشک شده وان کویر گم شده  وان ازک بلند و سر به آسمان کشیده که  افتخار امیز سر زمینم به تلی خاک تبدیل  شده است ،
    چگونه  در مقام  بانوان مهربان بگویم درد من جایی دیگر  است پنهان آست  شما نمیتوانید انر ا بیابید برایم مونس میفرستید. مهربانی شمارا ارج میگذارم اما من  فرزند این آب وخاک نیستم 
    هنوز در جستجوی آن گمشد ها هستم  همانهایی که همیشه درمان دردهای درونی من بودند  معرفت گم شد  ایمان رفت انسانیت مرد ودر میان این درد دردهایی دیگر هستند  من باید  جوینده  آنها باشم  درد من درمان ناپذیر است. خارش درون وبیرون. با حضور ابنهمه داروهای سمی  مر ا تسکین  نمیدهد من آنها ر ا مصرف نمیکنم همه زیر میز پنهانند ،
    شما در جستجوی کدام دردهای موهوم من هستید  دردهای من موضعی نیستند  محل مخصوصی ندارند   که آنها را به شما نشان دهم  آنها با کل وجود من در  مجادله هستند ،
    نمی‌شود نفس کشید دمای شدید. آفتاب داغ. پنکه دور خود میچرخد ومن همچنان. با چشمان اشک آلود در انتظار خبری از انسوی ابها هستم  که آیا آن تنها موجود عالم که  آنهمه اورا دوست دارم همچنان در میان  تختخواب تنهاییش بیمار وتنها افتاده. ویا برخاسته. باید بر خیزد باید بر خیزد . ما با هم آمدیم با هم خواهیم رفت ،پایان 
    ثریا، اسپانیا  22/07/2022 میلادی ،
    عدد بیست ود. چه تصادفی !؟

  • آیت الهی نوین

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا  !!

    چشمت  که فسون رنگ  می بارد   از او / افسوس  که تیر جنگ میبارد  از او 

    بس زود ملول گشتی  از همنفسان  /  أه از دل تو که سنگ میدارد از او 
    کم کم باید در زمره خاک شدگان تاریخ وگمشدگانی نظیر   أشور وکلده  وبابل  در بیاییم و باز ماندگان ما که در رگ‌هایشان خون بین الملی جاری آست  تنها. بعنوان یک افسانه از سر زمینی یاد خواهند کرد که مردمش. مانند نهنگ های سالخورده به یکباره دست بخود کشی زدند وسر زمین  را اول از دین وایمان بیزار وسپس با احترامات   فائقه به دست چند ادم نفهم مزدور وقاتل  تقدیم. به آیت اله دیگری نمودند که از کوههای یخ میامد وبه أبهای گرم احتیاج داشت سفارش کردند به هر روی  مواظب  حجاب  زنان باشید اگر چه در خلوت   بقول ایرج میرزا. دودست او محکم بر پیچه اش باشد مهم نیست چه چیزی درون ماهیچه اش هست .

    شب بدی را گذراندم. حال باید  به رفقا بکوبم دیکر نمایش تمام شد پرده ها فرو افتادند مدالهارا از گردن و مچ  دست خود  باز کنید و ادای یک وطن پرست واقعی را درنیاورید 

    صدها دکان ودکه باز شد ‌صرافی پی پال هم مرتب در کار پرداخت به آنها بود. تا بتوانند قصه حسین کرد و امیر ارسلان نامدار را در شکلی دیگر بیان کنند ،

    مردان عبا بدو .ش  نعلین وپوش ‌ردا به دوش مشغول معامله سر زمین  اجدادی ما بودند  اول معادن مس ‌طلا ،بعد أبهای زیر زمینی و. نوبت نفت وگاز ودست  أخر همه اربابی  ان سر زمین  را نیز. به آن سیبری نشینین فروختند  وامروز ما مانند ارامنه ویهودیان قدیمی واشوریان وبقیه دردور دنیا آواره وگدای مسکین در خانه بیگانه هستیم  .اولین روسی بهترین تکه مرا. که جانم به جانش بسته بود با خود برد  دیگر خیلی کم اورا بعنوان یک. میهمان یا مردی که برای دیدن دایه قدیمی خو د آمده آست میبنیم هیچگاه سر سفره من ننشست. وهیچگاه دیگر دست پخت من برایش مزه نداشت اما خمیرها ی مچاله  شده با گوشت خوک ونخود برایش لذت بخش بود با ران‌ها سفید بلورین و هرچه آرزو کرد برایش فراهم شد از یک توله دوهزار دلاری تا یک مانه چند میلیونی ، من تنها ماندم ،

    دومین وبهترین تکه مرا یک امریکایی برد ،  واخرین را یک اسپانیایی زرنگ. ،

    حال از مرکز  درمان سرطانی هاربمن زنگ میزنند که  تنها هستی ؟. خوب هفته آینده. برای معاینه تو خواهیم آمد ،

    خوشحالم که دیگر نیستم تا. آخرین ننگ را  بر جان بخرم ..

    تنها اولین فرزندم که سالهاست از من دور است  میل داشت با یک دختر اصیل ایرانی ازدواج کند که،،،،،نشد 

    بستم بهشت  ودوزخ آن عقده گشای/  مارا نگذارد  که در أییم زپای

    تا کی بود این گرگ ربایی بنمای //سر پنجه دشمن  افکن ای شیر خدای 

    پایان   قصه

    ثریا ایرانمنش   بیستم ماه جولای 2022  میلادی 

    اشعار از ابیات  حافظ شیرازی