Author: Soraya

  • خاک درتوبره

    امروز صبح دراخبار ایران دیدم گه کامیونها با جرثقیللها ردیف پشت سرهم خاک بلوچستانرا بار کرده به کارخانه سیمان میبرند وازآنها بلوکهای ساخته شده مستقیم به کشتی ها ویا خود خاکها در کشتی ها ریخته شده بسوی دوبی وعربستان !! از راه خلیج میرود  اینجاست که میگویند خاکرا هم توبره کرد وبرد .
    چه آرام درکناراقیانوسها نشسته ایم ، کفشهای گو.چی وبلوزهای گب وپالتوهای ایوسن لوران رامیپوشیم درکنار عرق سگی ومزه آن ماست وخیار وچند دست چلو کباب حسابی وبعد هم کلوپهای شبانه !!
    چه آرام وبیخیال از برابر اینهمه جنایت میگذریم ( خاک خوب) ما در کشورهای عربی محصولات خوبی ببار میاورد ونسل نو وتازه ویا بعضی از قدیمیها هنوز نمیدانند دوبی با خاک ایران ساخته شد . چه خوش خیال وچه بیدرد وچه اندازه بی تفاوت .
    صبح امروز بیاد ( جغد ) افتادم هما جغدیکه پر وبالشرا برروی زندگی من انداخت وتا اینجامرا کشاند ، همان جغدیکه با بینی عقابی چشمان درشت عقابی ودهان بدون لب وخال بالای لبش که از کوچه پس کوچه های مشهد ناگهان همسر ( آقا) شد اول صیغه پس از دوشکم زاییدن  زن عقدی ومادام العمر .. با جهاز فراوانی حامل سیفلیس ، سوزاک و سایر بیماریهای ناشی از گرسنگی ولگردی پدرش مادرش را طلاق داده بود وبا خواهر ویک برادرش دردواطاق درمشهد زندگی میکردند برادر بزرگترفته بود ویک زن پولدار گرفته بکلی بااینها قطع رابطه کرده بود چرا که دخترک ” جنده” شده بر عکس آن یکی که چادر میپوشید مادرش درخانه یکی از بزرگان دایه بود ، حوب شانس زد و درهمان خانه بزرگان این پیرمرد هوس باز با داشتن چند همسر وفرزند بزرگ اورا تاج سر همه ساخت .
    امروز که دیدم خاکرا میبرند باخود گفتم بتو چه ! تو چه خیری از آن سر زمین دیدی غیر ازرنج ، روزی با یکی از دوستان بستنی خورده بودم حالم بدشد وکنار حوض خانه داشتم آنرا پس میاوردم از بالای بالکن بطوریکه همه اهل محل هم بفهمند گفت :
    مگر مجبوری اینهمه عرق بخوری که بالا بیاری ؟ 
    در جوابش گفتم جای تو وبرادر لات ترا نگرفته ام بیا مزه اش را بچش ببین بستنی است ودرخانه را محکم  بهم کوبیدم از دربیروم شدم ، آه محبوبم پس کی میایی تا مرا نجات دهی ؟ 
    محبوب را کس دیگری داشت نجات میداد باید خودم بفکر باشم . مبارزه را شروع کن ، نترس ، درکوچه پسرهای محل که از او باج میگرفتند منتظرم بودم با قلوه سنگهای درشتی که به پاهایم میزدند .
    آه …. دلت برای اینها میسوزد وتنگ میشود بدرک . از روی صفحه تاریخ وچغرافیا محو شود تو چرا دلت میسوزد ، مگر درهمان خانه در میان کویر موهای زیبایترا به دست قیچی نسپردند چرا آنهارا افشان کرده بودی ؟  آنهم موهای بافته را ، نه !دلت نسوزد بگذار ببرند بخورند همه آنهاییهم که درخارج نشسته اند ( نه تازه به دوران رسیده ها ) قدیمیها آنها هم حتما دردهای زیادی دردلشان بوده است که عطای این سر زمین طلایی را به لقایش بخشیدند .
    شب گذشته خواب دیدم دارم چمدان میبندم آنهم نه یکی نه دوتا بلکه ده عدد ، شاید دارم گذشته امرا به درون یک چمدان کرده ودرش را میبندم .سفر مرا بکجا میبرد دیگر جایی نیست ! 
    امروز صبح با دیدن صحنه خاک فروشی دلم به درد آمد چیزکی روی صفحه وبلاگم گذاشتم آنهم بسختی روی ( تبلت ) با کلماتی که گوگل برایم تصحیح میکرد !!! نه واژه ها هم بمیل  تو نیستند دیگری باید تصمیم بگیرد تو چه مینویسی .
     دلم را بریدم ، چه خوب شد امروز چهره منحوس آن جغد وتوله هایش که کارشان کلاه برداری ودزدی است جلوی چشمانم ظاهر شد ، گرگ زاده عاقبت گر گ شود / گرچه با آدمی بزرگ شود .
     امروز صبح زود که از راهرویهای تاریک خانه ام میگذشتم گویی درراهروهای یک زندان بدون چراغ بودم  ، مهم نیست این زندان آ زآن بوستان بهتراست آنرا بخودشان بخشیدم /  پایان /
    ثریاایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه 24/11/2016 میلادی .
  • خاك خوب من

     دوست من ، 
    همينقدر كه ميتوانم ، با واژه باتو سخن بگويم  ،برايم خوشبختى بزرگى است   واژها ديگر به دست من  وتو رديف نميشوند  وحامل احساس ما نيستند ، ديگر نميتوانم بنويسم كه “نامه ميروى بسويش  از جانب من ببوس رويش ، ما همه در گوشه از دنيا با پيكرى كه از تشنگى مهر فرياد ميزند ، سر گر دانيم ، امروز اين  واژه ها هستند كه بما فرمان ميدهند وآن احساس درد وكمبود ها را پنهان ميكنند ، من در سكوتم نغمه خوان تنهايى خودم هستم وتو در سويى ديگرى بلبل باغ روياهاى خويشى 
    من بيخبر از دشت كوير رخت بر كشيدم ودر ساحلى نمناك خانه گزيدم ، خاكم را ديدم كه به يغما ميرود ،خاك كوير بسوى عربها و اطراف خليج فارس ميرود ،آنجا آباد ميشود ومن بايد براى بوسيدن خاك خود هزينه سنگينى بدهم ،  من بيخبر ، توى بيخبر در انتظار يك صبح روشن نشسته ايم ، صبحى كه ديگر طلوع نخواهد كرد ، ما در ميان آدمهاى مجازى خودرا گم كرده ايم ، من در اينسو سر گرم خواهشهاي خود ،هر نيمه شب در انتظار جوشش يك كلام  در رگهاى خويشم  وتو  ..  
    ديد گانى خيره به سر زمينى دور ، خانه پدرى ويران وخاك كوير بسوي دشت يزيد روان است ، ما فرزندان آن خاك خوب حاصلخيز ودشتهاى بزرگ مانند مجسمه هاى بيجان  درافق به تماشا نشسته ايم ، چرا كه در ايسو ميتو أنيم  شراب ارغوانى بنوشيم وچكمه ها ى سرمايه داران ر ا بپوشيم وآواز هاى غم انگيز بخوانيم ، صحراى عربستان ، شتر داران ، با لباده هاى  دراز خود صاحبخانه  ما شده اند ، خاك خوب ما را به يغما ميبرند ، همچنانكه مصر همه تاريخ سر زمين خودرا با دست خود بى مايگان  وپا برهنه گان بباد داد ، امپراطورى بزرگ در موزه هايش تاريخ سر زمينهاى ما را نگاه ميدارد وعمله  ها وپادوهاى گرسنه  اش  را به غارت خاك خوب وحاصلخيز ما ميفرستد ، 
    دوست من ، من در اينجا با واژه هاى دروغين سر گرمم وتو در آنجا با سرودهاى تا ريخ  ،زير پاى هر دوى ما بوته هاى  خشك وبى أب در اندوه مينالند وميگويند ، چهره  خورشيد شهر ما سخت تا ريك است ، وخوب ميدانيم كه براى من وتو ونسل گم شده ما ديگر اميدى نيست ،
    حكومت كردن بر صُحراى برهوت  بى آب وعلف افتخارى ندار.د .
    محو شدم من در تاريكى همانند يكبرگ خشك پاييزى ، آسمان بر بخت ما ميگريد ،
    چگونه راحت در غربت وخاك ديگران لحاف پهن كرديم و هوسها را نفس زنان به زير آن بر ديم وخانه را به دست لاشخوران داديم تا تكه تكه ديوارهايش را نيز بجوند  اينك من ، يك گل پژمرده با چشمان خشكيده چون كوير تشنه يك جرعه مهرم  ، تشنه يك بوسه خورشيد ، حال در تاريكى نشسته ايم وخاك خوب خودرا ميبنيم كه به يغما ميرود ،ما در سكوت خود پنهانيم وتنها با خطوط بهم ريخته ونخ نما شده به يكديگر عرض ادب ميكنيم . پايان. 
    ثريا ايرانمنش ” لب پرچين” 
    اسپانيا ٢٤ نوامبر ٢٠١٦ ميلادى /.
  • مرگ ناگهانی

    واقعد این ملت ، ملت عجیبی است  من گاهی خوشحالم که درمیان آنها هستم وزمانی غمگین که تنهایم !  نیمه شب گذشته که ناگهان از خواب پریدم ، نگو که شهر دار سابق والنسیا که بجرم اختلاس قرار بود به داداگاه برود ، دریک هتل جان داد ! البته جوان نبود وسنگین وزن  بود ، امروز صبح بلا فاصله مجلس فوق العاده تشکیل  وپس از اعلام مرگ او یک دقیقه سکوت وهمه سر پا ایستادند ….بقیه اش دیگر بعهده  کار شناسان میباشد که ایا به سکته قلبی شد! ویا واقعا بیمار بود ؟ خیلی سنگین وزن بود وبه سختی راه میرفت دندانهای درشتی  داشت ودر جواب وپرسش خبرنگاران میگفت همه چیز دروغ است ….
    خوب ، شهردار ، یعنی دزد ، دزد یعنی شهردار اگر کسی غیر از این حرفی بزند به گمان من نادان است بعضی ها جای پایی از خود نمیگذارند ورویش جاده میکشند بعضی ها مانند معاون شهردا سابق ایران قبل از موعد بو کشیده فراررا برقرا ر ترجیح میدهند وشهر دار بدبخت بیخبر را به جوخه اعدام میسپارند وفرزندان ایشان همچنان دارندمانند گله درصحرا وکشتزار پاپا جان میچرند ، اما بیچاره نیک پی جای پایی هم از خود باقی نگذاشت . شهرداران امروز سر زمینم را نمیشناسم !! بهتر .
    حال امروز همه عزا دارند وکم کم سر عده ای ستایشگر وپرسشگر وروشنگرا پیدامیشود وسپس ما شاهد برگذاری  مراسم تشیع جنازه آن بانوی محترم خواهیم بود .
    نمیداتم چند ساله بود باید از مرزهفتاد گذشته باشد وزنش زیاد بود وخودش خیلی بزرگتر از یک انسان معمولی در کنار من مانند فیل وفنجان بودیم ، (البته توفیق وشانس اینرا نداشتم که درکنار ایشان باشم ) !آن حدود ها که ایشان شهردار بودند کمی نژاد پرست آنهم بطرز توهین آوری میباشند بهنترین دانشگاه هم درهمان شهر است خوشبخانه اینجا در کنار کولیها ما چندان مجرم نخواهیم بود  چون همرنگیم ! حال اگر نسل جدیدشان ناگهان ( اروپایی شده) !! وفهمیده اند با ما فرق دارند بی آنکه تاریخ سر زمین مارا بخوانند ، توهین کرده وخیال میکنند ما پناهنده هستیم باید بنوعی مسالمت آمیز به آنها گوشزد کنیم که نه بابا جان علی آباد شما دهی نیست ، ما بزرگتر ازآنراداشتیم ودیگر نداریم وشهرها وسر زمینهای بزرگتری را دیدیم اینجا بخاطر خورشید درخشان وآسمان آبی ودریایی که سالهاست رنگ آنراندیده ایم ، وامانده  چشم  به درگاه امید دوخته ایم.
    گاهی چنان سهمناک میشوم که بعضی ها دچار ترس  وچشمانم مانند مرغان وحشی  تیز شده میخواهم بر پوست تاریکشان نوک بزنم .
    غبار چهره امرا اگر آب دریا بشوید  اما زنگ غم بردلم نشسته  وهیچ آبی قدرت پاک کردن آنرا ندارد / پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
  • سرودى ديگر ، آه نه

    نه صدايى بود ، ونه آوايى ، ناگهان از خواب پريدم   كجايم ؟ كجا هستم ؟ اينجا كجاست ؟ نه در تختخوابم نيستم ، اطاق كمى غريبه است ، نگاهى به تصوير نقاشي شده خودم انداختم ، روى كاناپه جلوى تلويزيون ، بخواب رفته بودم ، ساعت دو پس از نيمه شب برد ، سكوت همه جار ا فرا گرفته ، نگرانم ، او به سفر ژاپن رفته در ژابن زلزله وسونامى به راه افتاده برايش پيغام دادم مهم نيست چه ساعتى است  خواب است يا بيدار ، خو بى ؟! درانتظار جواب نشستم ، مدتى طول كشيد تا جواب اورسيد ، ” حالم خوب است فردا از توكيو ميروم ” !!! به كجا ؟ به. چين !!!  تلويزون روشن بود وداشت قربانيهاى وا خورده وعروسك،هاى هزار بار جراحى شده كه حتى دهانشان براى حرف زد ن باز نميشد ، نشان ميداد ، خانه دا ران بورلى هيلز !!! يعنى كد بانو هاى شهر بورلى هيلز، با خود فكر ميكردم شما انسانيد ؟ يا عروسك دست ساز دربار سلطان گوچى وشانل ، ومردانتان همه شبيه زنان پا انداز به دنبالتان ، در آنسوى دنيا شهرى زير ورو شده ، شما در ليموزينهايتان بخانه يكديگر ميرويد براى تبليغات لَبْاسها و ،خانه ، ورنگهايى كه بصورت خود ماليده ايد ،  در سوى از دنيا زنان ودختران در گوشه زندان خرافات ومجازات واعدام بى اميد به فرداى خود ، وشما حيوانات چرنده مانند راسو هاى هفت رنگ در لابلاى پوست حيوانات  غلط ميخوريد ، شما كى هستيد  ؟ چكا ره ايد؟ چه بارى از دوش مردم ستم ديده اين دنيا بر ميداريد ، شما انگلها اگر شعور داشتيد خودرا باين دنياى مجازى نميفروختيد . همه قالبى گويى از يك كار خانه بيرون آمده اند ، ا وف ، واقعا حالم را بهم ميزنيد ، تلويزيون را خاموش كردم ،  خواب  از سرم پريده ، چيزى در دسترسم نيست تا بخوانم ، بايد  إفكارم را نظمى بدهم ، چطور شد اينجا خوابم برد ! باران ايستاده  ،هوا نمدار ، آه ،  ترسيده ام ،از خوابى  كه ديدم ، دروغ چرا ،شبها ديگر ميترسم از غروب همه چراغها را روشن ميكنم ، فيلمهايم نخ نما شده اند بسكه آنهارا تكرارى ديده ام ، به مصاحبه مطبوعاتى  موسيو ترامپ گوش ميدادم ، آفرين او هم مانند من از cnn بيزار است ، او هم مانند من دلخوشى از رسانه ها ندارد  حد اقل سه نسل او ثروتمند بوده اند  دوران دانشكده نظام را ديده است مانند بعضى ها از درون قوطى مار گيرى ناگهان روى صحنه سياست  سبز نشده اند. امريكا خيلى خاك بر سر شده بود ، آمدن دونالد ريگان وبانو معلوم شد امريكا دچار كمبود مردان سياس است  ديگر  آن ابهت سابق را نداشت ،رويهمرفته دنيا كمتر روى مردان سياسى وتحصيل كرده را ميبيند ،هر ننه قمرى از درون كاسه مجريان اقتصادى بيرون ميايد يا بصو رت صدر اعظم ،يا نخست وزير ويا رهبر ورئيس جمهور بايد ديد كدام بيشتر. ميتوانند سود برسانند وأرقام بانكداران  پايين وبالا نشود ،هرچه بالاتر بهتر ومادر بزرگ بى بى سكينه همچنان دو دستى به عكس خود چسپيده است !!! ، ” باز وار د أصول نا مربوط شدم  ”   بهر روى از ما گذشت نگران بازماندگانيم  آنها هم مانند من با اين دنياى  هزار رنگ همرنگ خواهند شد اگر مانند سنگ باشند . ث
    نيمه شب پنجشنبه 
    23/11/2016 ميلادى 
    ثريا ايرانمنش / اسپانيا / .
  • هوای خانه تاریک است

    هوای خانه ، بس سنگین است  .
    از هجوم بوی نم وعطر تند فاضل آبها ، 
    عطر تند خا ک های آلوده به آب 
    عطر بارانهای بیحساب 
    چند روزی ست صدای آن مرغ خوشخوان
    بگوش نمیرسد 
    او هم راه سفررا در پیش گرفت 
    —–
    چهاروز  متوالی  است که باران میبارد ، آسمان سیاه  واین عکس آخرین عکسی است که چهاروز پیش از آسمان شهرمان گرفتم ! هوای سرد توام با بوی نم راه نفسمرا گرفته حوصله هیچ کاری را ندارم .
    در ژاپن زلزله آمده وسپس سونامی هم به دنبال آن  خواهد رسید ، ژاپن هم مانند کشور بدبخت من همیشه دچار سونامیها وزلزله هاست ، روزی سلطان اقتصاد دنیا بود  وما میخواستیم ژاپون دنیا شویم ، حال هردو خاک بر سر شده ایم .
    دراینجا میخواهند فیلمی از زندگی ( ارباب فرانکو )  را نشان بدهند وناگفته هارا در لفافه پیچیده روی پرده بریزند اینها با ایرانیان گویا دردهان هم تف میاندازنند هرکاری او بکند این یکی هم دنباله روی اوست وهرکاری این بکند آنجا کپیه برداری میکنند ، درست مانند دوبرادر دوقلو هستند مردمش هم مانند مردمان خودمان  یک روپیش تو دارند هزارروز پیش دیگران نباید گول خنده های دروغین ـآنهارا خورد .کمتر با غریبه ها خو میگیرند .
    خوشبختانه من کمتربا  مردم آمیزش دارم ،  کتاب زندگی فرانکورا هم خوانده ام  وبه گمانم دخترم نیز درکتابخان اش داشته باشد او هم مانند رضا شاه ما بود کشوری را ساخت ، جاده ها ساخت ، با المان هیتلری خوب راه میامد مردم را به تحصیل وا میداشت زنان پوشیده تر بودند نه مانند امروز با شورت وسینه بند برای پخش اخبار جلوی دوربین بنشینند ، خوب ، هر کسی دوره ای دارد  عمر او هم سر آمد اما کسی گور اورا ویران نساخت وهنوز آرامکاهش دردهکده زادگاهش زیارت گاه طرفدارانش میباشد 
    مردم این سر زمین حسنی که دارند دست به  ترکیب آثار باقیمانده تاریخ نمیزنند  اگر چه آن باقیمانده ویرانی یک حمله کننده باشد تاریخ باید سر جای خودش بماند ، اینجا هم جوانان  دچار افسردگی وافکار ( توده ها شدند ) فرانکو دیکتاتور شد ، آدمکش شد خائن شد خوب ! حال چه دارید ؟ تنها دلخوشی تان این است که وارد اروپا ی لنگ شده اید همین ،  اگر جاده واتوبانی بجا مانده از قبل همان دیکتاتور بود بعدها هم شرکتهای چند ملیتی برایتان ساختمانهارا مانند قوطی کبریت رویهم گذاشتند بخاطر جلب توریست ، آنهم از نوع گدا ی آن ، توریستهای گدای منچستر وسایر دهات کشورهای اروپایی که برای اولین با ر از خانه هایشان بیرون آمده اند وشمارا بومی ونوکر ساخته اند . آب رون  وپاکیزه که از کوهها سرازیر میشد به درون بطریهای پلاستیکی رفت وقفسه فروشگاههای چند ملیتی لبریز از دونات ، شکلات ، وناتیا است نانها غیر قابل خوردن وگوشتها بسته بندی شده با بوی گند ی که نشان دهنده آن است که مدتها درفریزر ها مانده  وحال یخ آنرا باز کرده اند ، میوه ها وتره بار ها از تولید به مصرف خارجی میرسد درداخل باید پا درختیهارا جمع کرد وفروخت ، آنهم بهمراه کودهای شیمیایی توام با سمی که ازآن متضائد میشود  تنها میوه وتره بار بزرگ!!! میشوند  خالی از هر مزه ویا خاصیتی !! ودلمان خوش است که ارزانی است !!! نباید یک پرتغال را پنجاه پنس انگلیسی بخریم ! ” آیس لند”  با مواد یخ زده اش دراینجا تبدیل شد به یک مرکز خرید بزرگ ، “اکیا “چند شعبه دارد چوپهای محکم  وغیر قابل انعطاف تبدیل به مواد پلاستیکی شد ، میز وصندلیهای ساخته شده از چوب و مبلمان سنتی جای حودش را به صندلی های پلاستییکی با روکش رنگارنگ داد.
     تلویزیون شد خدای خانه ، کلیسا دیگر تنها دوساعت درب خودرا بیشتر باز نمیکنند از ترس دزدان وحمله  کنندگان ! .
    امروز  این ملت آزادی  دارد ،دموکراسی دارد از نوع جدید ، باید دهانرا بست ولبهارا دوخت برادر بزرگ همه جا حاضر است .
    دیگر آن صفای قدیم از میان این سر زمین هم رفت . حال درانتظار دیدار سریال ( ژنرال ) هستیم .
    دخترم از خواب خسته نوشین  برخاست / قامت زیبای خودرا آراست . نگاهی به باران انداخت / ایوای چگونه اینهمه راهرا باید طی کنم تا به دفترم برسم ؟ او دیگر فرصت دیدن خویش را درآیینه ندارد ، 
    وآن یکی نیز به دنبالش ، وسومی نمیدانم درکجای دنیاست وچهارمی باید دوباره درهوای یخ بسته سوار همان قطار لکنتو شود تا سرساعت دفتر را امضاء کند .
    واین است زندگی باید قدرش را دانست همانقدر که زنده ایم کافیست .
    صدف ها ، کف ها وشنهای ساحل 
     به مرداب  رو مینهند ومن درهراسم 
    من آن سنگم ، آن سنگ سنکین تنها 
    که هم آشنا یم ، هم نا آشنا 
    —-پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا /22/11/2016 میلادی /.
  • مازوخیست

    من گمان میکنم که در وجود خیلی از انسانها نوعی بیماری خود آزاری ویا همان  خشونت پرستی وبعبارتی ” مازوخیزم” وجود دارد  چرا که آنکس که مارا  دوست دارد ومهربان است از خود دور میکنیم وبه ستایش آن آدمی مینشینیم  که دشمن ماست نمونه اش همین  ( دین واسلام پروری) ماست . 
    این موجود که من درباره اش مینویسم واورا ” دوست ” میخوام  از همه مردم دنیا بیشتر بمن زجر داد ، اما من برایش شمع روشن میکنم وبرای روحش دعا میخواتم !  این یک نمونه بارز وروشن از این بیماری است که من بیشتر آنهاییکه مرا دوست داشتند ومهربان بودندوانسان بودند از خود راندم وباو چسپیدم ، او شد خدای یگانه من برای تمام عمر ! دردهایی که کشیدم چیزهاییکه دیدم  دیگر بر زبان آوردن آن دراین زمان جایز نیست .
    او مرا برای خودش میخواست مانند همان تابلوهایی که بردیواز اطاقش زده ویا آن تکه آنتیکهاییکه درون گنجینه شیشه ای نهاده است ، من میبایست درجایی پنهان میشدم وهرگاه او مرا احتیاج داشت برای مصرف داخلی استفاده میکرد ، خوشبختانه خیلی زود از هم جدا شدیم کتکهای مادر  وافراد خانه وبیرون راندن او مرا از دسترس او دور کرد .
    او زمانی بمن برخورد که تازه بیست روز بود پدرم مرده بود ، چه بسا درفکر خود اینگونه میپنداشت که خوب لابد میراثی به تنها دختر رسیده است ، اما اینطور نبود ، خانواده پدرم سالها بود که من ومادرم را از درگاه خانه شان  طرد کرده بودند ، طلاق گرفتن مادر وپناه بردن به دامن مرد دیگری برای آنها باعث آبرو ریزی بود . من تنها بودم تنها برای پدرم گریستم تنها برای او عزا داری کردم او برای یکماه به تهران  آمده بود تا مرا ببیند اما اجل درهمانجا یقه اورا گرفت ودر امام زاده عبداله دفن شد .
     شاید کشش من باو بیشتر بخاطر مهربانیهایی بود که درحق من انجام میداد ، پدرش از قوم بنی اسراییل بود اما مادرش زنی مومن وبینهایت مهربان . بهر روی دیگر گذشته ، اورفته ومنهم با همه دردهایی که درسینه دارم وچیزهاییکه ازاو دیدم  وپنهانند برایش دعا میکنم که روحش از عذاب در امان باشد .او اولین تکه مرا خورد وآخرین تکه هاییکه بنام میراث همسرم بما رسیده بود نیز برد وخورد 
    با مهربانی ولطف وخوشی .
    در سال 1984 گه به اسپانیا آمد تا از آنجا به امریکا برود ، روزی بمن گفت :
    بیا شبی با هم به یک هتل شیک  برویم ، شام بخوریم ، عشقبازی کنیم وسپس هردو باهم سم خورده وبمیریم!! البته من دست اورا خوانده بودم  وخوب میدانستم دست او دردست چه کسانی است  وچه ماموریتهایی بنام کنسرت نیز انجام میدهد . درجوابش گفتم :
    متشکرم ! این کاررا خودت تنهایی بکن ، من تازه اولین نوه ام به دنیا آمده ودرانتظار پایان تحصیل پسرم وعروسی او با نامزدش میباشم هنوز کاردارم تواگر خسته شده میتوانی به تنهایی اینکاررا انجام دهی .
    او به امریکا  رفت برای کوچک کردمن شکم وسایر چیزها پنج سال درامریکا ماند ومن درانتظار آنچه که باو سپرده با وکالت تام روزی بمن خبر رسید که برگشته بخانه برادرش تلفن کردم وگفتم چه موقع میخواهددست بکار شود اگر نمیتواند من صلب وکالت از او خواهم کرد وبه دیگری میسپارم باید مخارج دانشگاه پسرم را بدهم ، چند هزاردلاری برایم فرستاد تا دهانمرا ببندد ، چند هزار پوندی هم فرستاد ، چند صد یوروی هم فرستاد .
    خانه اش را عوض کرد برادرش فوت شد من دیگر هیچ نام ونشانی از او نداشتم ، شنیدم ویلایم را درشمال ( خانه دریا) فروخته نیمی از پول را نقد گرفته ، ویلای دیگرمرا نیز برای خود وخانواده برداشته ، از زمینهایم درکرج هم دیگر خبری ندارم ، سهام  یک کارخانه تولیدی را نیز بهترین دوستم بنام خود وهمسرش کرد وخورد وبرد .
    همه اینها تنها بخاطر این بود که من میل نداشتم در راهروهای تاریک وتودرتو درمقابل هر بیسرو پایی سرخم کنم وریش هر  ملایی را حنا بگذارم ، تنها یکبار بدیدار یکی از اینها برای انحصار وراثت رفتم  از چشمان هیز وآب دهان واینکه شماباید شوهر کنید ، به وحشت افتادم فرار را برقرار ترجیح دادم بر گ انحصار وراثترا به اقوام شوهرم با همه اسناد سپردم وخود با دست خالی راهی این سرزمین شدم .
    و… اورا ، آن دوست ویار قدیمی را انتخاب کردم برای کمک میدانستم قدرت دارد ومیدانستم دستش در بالا بالها ست ، …….
    پسرم بزرگ شد امروز مردی سرشناس در رشته خود میباشد دخترانم شوهر کردند ومن با پنج نوه ام دنیارا درآغوش دارم ….
    او چه کرد؟ منصوره خانم نشست روی باقیمانده …..
    اینجاست که من مینویسم ما همه دچار بیماری خود آزاری هستیم .ما همه دچار بیماری مازوخیست هستیم باید مرحوم فروید از خاک سر بردارد ودرون  یک یک مارا بشکافد تا سر رشته این بیماری را بیابد . !!
    مهم نیست قلب من باندازه دنیا گنجایش دارد . شاید او احتیاج داشت یک انسان معتاد غیرا زمواد چیز دیگری را نمیبیند . هرچه بود گذ شت .
    گاهی احساسات بر وجودم غلبه میکند  وچیزهایی مینویسم  بد یا خوب ، ازشما عزیزانم سپاسگذارم واز فرزندانم که این فرصت را بمن  داده اند  تا من بتوانم خیلی از ناگفتنی هارا بنویسم . با مهر فراوان .
     پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا . 21/11/2016 میلادی/.  
  • شمعى ميسوزد

    سه شبانه روز است كه يادر خواب ويا در بيدارى از جلو  چشمانم دور نميشود ، امشب شمعى روشن كردم وجلوى عكس او  گذاشتم شعله  شمع از پشت  شمعدان شيشه اى روى ديوار بالا  وپايين ميشد به همراه  ” شور معشوق” گويى روى ديوار ميرقصيد . 
    بر گشتم به روزهايى كه ميخواستم فراموش كنم وفراموش نشدند ، لحظه به لحظه  حسادتهايش ، هنگاميكه فهميد با مرد  ديگرى ميل دارم پيوند زناشويى ببندم ،شبى جلوى دفتر كارم در انتظارم ايستاد با يك اتومبيل كوچك ، من از دفتر بيرون أمدم جلويم  ترمز كرد وگفت : سوارشو ، دستور بود ،امر بود ، سوار شدم راه خيابان شاهرضارا گرفت وتا انتهاى خيابان  رفت ،ناگهان برگشت وبشدت  مشتى به صورت من كوبيد ، انكشترى فيروزه اى كه در انگشت دستش بود بينى مرا زخمى كرد وخون  سرازير شد ، هيچ نگفتم ، جاده تهران پارس را پيش گرفت همه جا تا ريك بود دامن ودستها وبينى من خو نين بود ، در وسط جاده راهش را كج كرد به وسط بيابان  بمن گفت پياده شو ، پياده شدم ،او سر اتومبيل را  كج كرد ورفت من وسط بيابان تاريك ايستاده بودم ، كور مال كورمال با كمك چراغهاى اتو مبيلها خودمرا به جاده اصلى رساندم ديدم رفت دور زد ومرأ سوار كرد ، نزديك پل چوبى باو گفتم : ماشين ر  ا نگه داروا من پياده شوم وبخانه دوستى  بروم واين خونهارا بشويم بدون خداحافظى پياده شدم وبخانه دوستم  رفتم مادرش درب  را به رويم باز كرد وگفت چى شده ؟ گفتم در تاريكى به ديوار خورده ام ، أن زن مهربان گفت : 
    نه مادر جان كسى تر ا كتك زده طرف چب صورتت كبود است ، خونهارا شستم ، يك چايى خوردم وبخانه رفتم وميدانستم كه اين آخر ين بار است كه اورا ميبينم ،
    پس از ازدواج ، روزهاى جمعه به كوههاى ميگيون  وفشم  وآهار ميرفتيم اما. همه حواس من به جاهايى بود كه با او أمده بودم وهر از  گاهى از اطرافيانم ميپرسيدم :
    شما صداى سازى را نميشنويد  ؟ آنها نميشنيدند  اما  در گوش من نواى ساز جريان  داشت ، شور بود ، شهناز بود ، سه گاه بود ، آه ، رهايم كن ، بخاطر خدا رهايم كنيد اى نواهاى درد أور ، رهايم كنيد .
    چند بار اورا دريكى دو ميهمانى ويا در كلوبها سر ميز ديدم ،بى اعتنا رد ميشدم او ميرفت دست زنى را ميگرفت ورژه ميرفت  ” سرم ر ا هم بالا نميكردم ، اتومبيل كوپه بى ام دبليوى تازه اى خريده بود ،صبر ميكرد  منكه بيرون ميامدم جلويم ويراج ميداد ،مانند يك پسر بجه ننر،
     اما هنگاميكه به اسپانيا أمد باز هم همان رگ حسادت دراو گل ميكرد من از همسرم ميگفتم ،عصبى ميشد ،ميگفت مرتب نام اورا ميبرى ، براى اينكه اورا ناراحت نكنم حرفى نميزدم ، سه نوه م را ديد در سه سفر مختلف ميگفت عكس برايم  برايم بفرست ،من عكس  يكى را فرستادم گويا گذاشته بود گوشه أيينه اطاقش ،الان نميدانم شايد آنرا پاره كرده باشند ، 
    شمع هنوز ميسوزد واو ساز در دست در ميان يك قاب سياه نشسته واز پشت عينك دودي مرا مينگرد ، وچه بسا هنوز هم روحش درهمين اطراف  در گردش باشد ، هرچه بود گذشت ، او راحت شد ، از همه چيز راحت شد ،از بيمارى ، و …… بهر روى اورا بخشيده ام در عشق جايى براى عقده ويا درد نيست هرچه هست خاطره است    خاطرات دوران جوانى محال است از روح ومغز انسان پاك شود ، اولين بوسه ودو آهنك طوفان ودو قطره اشك را ميتوان در همين شور معشوق شنيد . روحش شاد  ثريا ،يكشنبه شب 
  • موسیو ترامپ

    قبل از هرچیز بتو صبح بخیر میگویم هرچند درآنجا که توهستی باید گفت شب بخیر  .سپس به بقیه  گفته هایم ادامه میددهم .
    از یک سو بتو احاترام دارم که توانستی آن رقیب را از صحنه بیرون برانی  وحال تا چند ماهی که ترا به آنسوی کره بفرستندما وقت داریم نفس بکشیم وبدانیم که جنگی در نخواهد گرفت ، اما مجریان  برنامه شو صحنه سرزمین من کمی به تپ وتپ افنتاده اند ونگران ( برجامشان) هستند که نکند این جام دمرو شود ، بتو احترام میگذارم که میدانم مرد باهوشی هستی واز نوجوانی میدانستی که چگونه باید  بر دنیا ومردم احمق ونادان آن حکومت کرد ، یا با سکس ، یا با مذهب ، هردو یک ریشه دارند بستگی به آن دارد که کدام طرف چه نوعی را بپسندد، برجهای تو سر بفلک کشیدند وتو مانند حضرت سلیمان بر صحنه نمودار گشتی اما یک مامورلک زهر دارهم در برابرت ایستاده که از تو ثروتمند تراست وجنایتکار ، او قمار باز قهاری است وبقول خودش روی کشورها قمار میکند کازینوهای کوجک وناچیز تو درمقابل ثروت بیحساب  او یک انگشتانه آب دربرابر یک سطل است ، نامش را حتما میدانی خیلیها میدانند ، بعضی ها برایشان مهم نیست  ،درهمین حال که من این را مینویسم در مالزی انقلاب به راه افتاده بگیر وببند پولهای کجاست ؟ درجیب همان مارمولک  ، او فرقی  با ملاهای روضه خوان ندارد او حتی به همجنسان وهمکیشان خود رحم نمیکند او پول میخواهدتا دنیارا یکی سازد وخود  ودوستانش بشوند ارباب دنیا . در خانه بزرگ !!!
    هنوز ما در رویاهایمان مشغلولیم ونشخوار میکنیم ، او پول خر ج میکند کشورها را به آتش وخون میکشد وسپس همه  دارایی آن سرزمینرا میبرد ، درهمه جا با نامهای مختلف سر مایه گذاری میکند ناکهان میبینی یک علف هرزه از زیر هزارن من پهن بیرون آمد ومعروف شد بهر عنوانی این را همان مارمورلک پرورانده ، ارقام وال استریت بالا وپایین میشوند او فورا توازنرا بر قرار میکند ، وهنوز دربعضی از کشورهای که نیمی از آنها را او بالا کشیده پنبه های ابری وپشم شیشهرا درحلقوم  آزادیخواهان میچپانند وبطری های یکمتری را در معقد آنها .
    او واطرافیانش بنوعی با ” بی بی سکینه ” همخونی وهمراهی دارند بی بی سکینه درلباس مادر بزرگ مهربانی ساکت درگوشه ای نشسته وبچه های بی پناهرا به زیر چادر یخ بسته اش پنهان میکند ، بچه هاییکه میپندارند به زیر یک چادر گرم با آ ش داغ رفته  ودیگر نجات یافته اند اما نمیدانند چه سرنوشتی دربرابرشان ایستاده ، بچه سیدهای ماهم بیشترشان طرفدار همان مارمولکند واز اوحمایت میکنند هرچه باشد ثروت او با قارون میگوید آهای زکی .
    موسیو ترامپ ، شب گذشته برایت دعا خواندم که ترا نکشند ویا برایت پروندهای نسازند واکبر آقا یا حسین آقای مبارک زاده همچنان حاکم بر دنیای ما نباشند من بیاد دنیای میمیونها افتاده ام ، نمیدانم چرا وسرنگونی مجسمه آزادی امریکا ویکی شدن جهان .
    موسیو ترامپ ، باید خوب چشمانت را باز کنی خیاط بانوی اول کاخ سفید که ماه دیگر باید خانهرا تخلیه کند از همین الان اولتیماتوم داده که برای بانوی آینده کاخ سفید خیاطی نمیکند !!! احمق تراز این را باید درچاله میدانهای جنوب شهر ما پیدا کرد که حالا اربابند .
    دیگر بانوی اول دامن چین دار سرخ وزرد وقرمز نمیپوشد چرا که خیاط رویش را برگردانده است ، برای معروف شدن راه های زیادی هست ، برای مردن اما راهی نیست باید صبر کرد .
    این مارمولک  به ظاهر باحیا  وشرم جوانان تازه بالغ شده را با تبلیغات ” پرولتاریای” به همراه کسانیکه عقده اودیپ دارند  باخود همراه میکند وسر زمینی را ویران میسازد وخود پولها واملاک واموالشانرا بالا میکشد  تا روی برگردانی میبینی جا ترا ست اما از بچه خبری نیست ! امروز همه به دنبال یک ( انجمن ) نامریی هستند تا خودرا به آنجا معرفی کرده وساکن دنیای جدید شوند . 
    موسیو ترامپ ، دنیای ما تمام شد ، سه نسل سوختند واز بین رفتند ، کتبابهایمان  سوخته شد هزار وچهار صدسال است که اعراب بر سر زمین ما حکومت میکنند وعجب آنکه خود ایرانیان غیور نوکری همان اعراب بدوی را میکنند . اینها همه ترواشات همان مارمولک است که بچه مارمولکهارا آنهم از نوع زهر دار آن به سرزمین ما رها کرد . نمیدانم آیا تو قدرت مقابله با اورا داری ؟ تو سیاستمدار خوبی نیستی  ممکن است تاجر خوبی باشی اما دنیای ما روی سیاست میچرخد همه سیاسی شده اند .
    چندی پیش ” لئونارد کوهن ” آهنگسار وخوانند بزرگ آلمانی درخواب از دنیا رفت ، انسان بزرگی بود وموسیقدانی بی نظیر ، همه درباره مرگ او چیزی نوشتند ، شخصی از وطن وامانده من نوشت مرگ او مهمتراست یا آزادی فلان خانم ؟! من هرچه فکر کردم دیدم گوز به شقیقه چه ارتباطی دارد بانو یرا بیگناه به زندان انداخته اند چون حق خودش را میخواست البته با او همدردیهای زیادی دارم اما مرگ این موسیقدان بزرگ چه ارتباطی با ان  بانو میتواند داشته  باشد ؟ میبینی؟ سیاست تا کجاها رفته؟ حتی اجازه نداری برای آهنگساز بزرگ فیلمها هم عزاداری کنی یا از او تقدیر بعمل بیاوری . وبدینگونه است که انسانها تنها میشوند با همین غزعبلات . انسان تنهارا میتوان نابود کرد اما اگر همه ما شویم کسی نمیتواند مارا ازهم جدا سازد حتی آن مارمورلک چندش آور که روی پولهایش خوابیده است . من وتو باید ما شویم اگر ما نشویم تنها میمانیم  وهدف آن مارمورلک واطرافیانش همه همین است که فرد تنها بماند خانوادهها ازهم جدا ، بچه ها جدا ، نوه ها جدا وهرکدام ساز خودرا بزنند تا جاییکه نوه پدر بزرگش را بخاطر سیاست مارمولک بقتل برساند . درحال حاضر او با پولهایش ایالت کالیفرنیارا یک پارچه دردست گرفته واعلاl جدایی میکنند ! خنده داراست ، نه ؟ . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    20/11/2016 میلادی / اسپانیا /. 
  • مرگ، تو ،

    تو حق تداشتى بميرى 
    اگر من با تو ميامدم ، آيا هنوز زنده بودى ؟ آخرين نگاهت  در آخرين لحظه خداحافظى   درفيلمى كه از تو تهي كردند  همان نگاه آشنا بود همان نگاه نوازشگر ،
    خودمرا سر زنش كنم ؟  نميدانستم در آن سر زمين كه امروز  برايم از همه جا ناشناس تر است بر من چه خواهد گذشت ؟ نيمى ازجان من دراينسوى بود .
    لزومى نداشت من در كنار تو خودمرا به نمايش بگذارم ، عشق من وتو در سر تأسر ايران زبانرد است ، من بخانه شما  آمدم در كنار. منقل پدرت وبوى چادر نماز مادرت و خانم برادرت كه هنوز اولين بچه اش را در بغل داشت ،. من چشم براه تو بودم وتو در اطاقت ميان دوستان وهم وسالهايت داشتى ساز تازه ات را نوازش ميكردى  اخم كردم عصبانى شدم از خانه بيرون آمدم اتوبوس عوضي سوار شدم به دنبالم دويدى وگفتنى اين اتوبوس به قم ميرود نه به تهران ،
    هفته ها درانتظارت نشستم ،هفته ها به ماهها وسپس به سال كشيده شد معلو م گرد يد ترا به سربازى برده اند انهم به جزيره خاش  
    تا آنكه روزي  با همان لباس سربازى باتفاق بسر عمه ات به دربخانه ما أمدى سراسيمه خودم رادر آغوشت انداختم ،
    امروز عكس ترا روبرويم گذاشتم همان عكسى كه از امريكا برايم فرستادى وتازه چًشمانت واعمل كرده بودى با يك عينك شيك ،حال ديكر شبها تنها نيستم ، عكس ديگرت  راكه در اسپانيا برايم امضا كردى به همراه سى دى هايت روي آيينه  گذاشتم ،
    ديگر شبها نخواهم ترسيد ، ان يك جفت گشواره وآن كيف مليله دوزى كار اصفهان هنوز درون كيسه جاى دارد وعجب آنكه پس از پنجاه و اندى سال نپوسيده عكسهايى كه باهم در اسپانيا دخترم از ما گرفت ،وعكسهايى كه هر هردو جوان بوديم تو  از من ميگ فتى ، در ميگون ، در راه كندلو ، مانند يك پدر به بچه لجباز وتخس خود كنار ميامدى ، آه ديگر كجا عاشقى مهربان و پدر جنين نازنين خواهم يافت ؟ 
    تمام روز گريستم ،وناهارارا بايد بمنز ل. دختر بزرگم بروم 
    ، روزى هر دو را روبروى تو نشاندم وگفتم كدام يك از اين دو شبيه جوانى منند. ،نگاهى به هر دو انداختى وگفتى  هر دو چيزى  از تو به ارث برده اند اما چشمان دختر كوچكت بتو شبيه تراست وسپس گفتى ” هيچكس مثل تو نبود ،قدر خودت را ندانستى” راست گفتى  هيچكس در دتيا شبيه من نيست ومن قدر خودمرا نتوانستم بشناسم  .
    چرا رفتى ، با رفتن تو دتياى من خالى شد ،خودم خالى شدم ، شبها در رويا درون كوچه هاى هاى خلوت وتاريك تنها ميدوم به. دنبال كسيكه ديگر پيدايش نخواهم كرد .  ايكاش مهين را پيدا ميكردم وكمى بغضم را تسكين ميدادم ، حال اطراف تو هم خالى شده برادر زاده ها وخواهر زاده ها نميدانم  بانو تو ران خانم هنوز زنده اند  يا او هم رفته .   پايان. دردنامه امروز من. 
    شنبه ١٩ نوامبر ١٣٩٥ ،اسپانيا
  • یکی بودن

    داشتم غر میزدم ، دیدم درآنسوی شهر ، شرکت برق  ، برق خانه  عده ای را قطع کرده ، چرا که به گرانی برق اعتراض کرده بودند ، هوا کم کم رو بسردی میرود ، اعتراض نباید کرد ، باید نشست تا آقایان حسابی بر سرمان خودشانرا خالی کنند ،  دریک بریده روزنامه که برایم پست شده بود ، حضرت عالم علمای  روحانی امر فرموده بودند که پسر رسید به سن  هفت سال مادرش دیگر اجازه ندارد اورا درآغوش بکشد ودختر نیز رسید به هفت سال پدرش اجاره درآغوش کشیدن اورا ندارد ، چیزی ندارم بگویم تنها مینویسم خاک عالم برسرتان ، که حتی به آغوش گرم پدر ومادر نیز رحم نمیکنید چرا که مغز خودتان کثیف است  این عالمان چه مسیحی ، چه کلیمی وچه مسلمان وچه وچه وچه ، اعتقاداتی دارند  که تنها خودشان میدانند  وهر طور که میل دارند آنرا به ثبت میرسانند  وباید این جریده را قبول کرد  وباید گفت آنها راست میگویند ، فلاسفه بکلی احمق زاده شده اند وعالیمن علم ودانش  دچار هرج ومرج فکری هستند  این موجودات هرکدام  دردنیایی که خود  ساخته اند زندگی میکنند ، این دنیا مخصوص خود آنهاست  وافکار وخیالاتشان  وتمایلات جنسیشان  ، آنها ازآن دنیا  بیرون نخواهند رفت ،  تا زمان مرگ  درعین حال  هیچی چیز دیگر هم  از دنیای واقعی  نمی دانند  ، دنیایی که دیگران درآن زندگی میکنند .
    آنها حقیقت را درک نمیکنند ،  گفته های آنها  از همان دوران  قرون وسطی  تا به امروز رواج داشته ودر همان زمان یخ بسته اند ، قفل شده اند ،  درعین حال با حرارت تمام درباره دنیای آتی حرف میزنند  دنیای خیالی آنها چنان  واقعی جلوه میکند  که میپندارند هزارن فرشته آسمانی میتوانند روی یک برگ بایستند ! مانند جادوگران قرون وسطی  مشغول ذکر  وبرای آنکه دنیایشان ویران نشود  دراین راه ازهیچ سرمایه مالی  وجانی فرو گذاری نمیکنند.
    با عرض پوزش ، دیوانه واحمق هم فراوان است ویا برای منافع !
    دراین گوشه دنیا من مرگهای زیادی را میبینم  وفریاد  های بسیاری بگوشم میرسد  تمام پیکرها جاندار ولطیف  قطعه قطعه شده وبسوی آسمان پرتاب میشوند این جنایت را هیچ حیوانی با حیوان همجنس خود انجام نمیدهد .
    آخ ، گه ما چه مردم بدبخت  وبیچاره ای هستیم  که برای رسیدن به هدفهای  نامریی وخوشبختی های کاذب  دایم دست به کشتار  میزنیم .
    خوب ، درانتظار کدام قردای بهتری نشسته ایم؟  چندی پیش دریک برنامه خبری پیرزنی خانه به دوش را دیدم که روی ستاره ایکه برای جناب دونالد ترامپ درپیاده روی ستارگان  نقش بسته ،  دنشسته بود تا از ویرانی وخرابی آن جلو گیری کند ، آنقدر این پیر رن بیچار وبی خاتمانرا کتک زدند که من گریه ام گرفت ، بخاطر هیچ ، بخاطر آنکه [ من این را دوست ندارم ] باید ویران شود منهم خیلی چیزهارا دوست ندارم آما تحمل میکنم ، چندان احمق نیستم اما به آزار دیگران نمیپردازم نه روحی ونه جسمی .
    منهم جناب شاملو را دوست ندارم اما اگر روزی گذارم به سر گور ایشان بیفتند شمعی هم روشن میکنم ودعا میخوانم تا خداوند گناهانش را ببخشد !
    این جا ، بیاد سفره های مجلل حضرت عباس یا ابوالفضل میافتم که درخانواده همسر من بخاطر ارتقا ء درجه ویا خرید یک خانه پهن میشد ، سفره که چه عرض کنم دریایی از غذاهای متنوع وآجیل وشیرینی وحلوا وکیک وسایر خوردنیها چای وقهوه وباقیمانده ….. نمیدانم کجا میرفت ؟  وعمله ای را سر کوچه دیدم که داشت ناهارش را که نان وپنیر بود با کوکا میخورد درست سر همان کوچه .
    خوشا بحال ابوالفضها وسایر قدیسین که چگونه درجه ارتشی را میدهند وچگونه نا گهان عموجانی پیدا میشود وخانه ای میخرد !
    ویا چگونه ناگهان فردی گمنامرا به زیر هاله نور میبرد ؟!.
    امروز بیاد ” برنادت”  افتادم ، همان دخترک بیماری که مثلا بانوی مقدس  ” لوردس را  ” درفرانسه”  دید امروز از دولتی سر آن بانو آن دهکده ویرانه به  شهری بنام لوردس  بنا شده با هتلهای شیک ورستورانها  وقیامت است از سیل زائرین ، وپولهایی که میپردازند وتورهایی که مردمرا برای زیارت میبرند ، اما ، و اما کسی بیا دبرنادت نیست هیچ کجا نه مجسمه او ونه عکسی از آن  دختر معصوم بیمار وفقیر نیست چرا که …. بهتر است دیگر تمام کنم . دراین چرا ها هزاران راز ورمز خفته است . پایان 
    ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” 
    اسپانیا /19/11/2016 میلادی/.
  • امواج بیحرکت

    باور نداشتم که چنین وا گذاریم 
    در موج خیز حادثه تنها گذاریم 
    خونم خوردند با همه سرکشی کسان 
    گر در بساط  غیر ، چو مینا گذاریم 
    ” سیمین”
    اما چه بر سرم آمد امروز ؟ که اینهمه بی تاب ونا توانم ؟  چه شد که دیگر رغبتی به عالم ندارم ، امروزحتی هوس قهوه صبح را هم دردل نداشتم دیر بیدار شدم ، شب گذشته درزیر پنجه های کابوسها دست وپا میزدم ، هر پرنده ای میپرید وهر مرغی به لانه میرفت  اما من چه؟
    زنی که پانزده سال از خانه بیرون نرفته است ! باور کردنی نیست ، غیر از چند سفر وبرگشتن ونشستن ، پانزده سال کسی مرا به میهمانیش دعوت نکرد ، کسی مرا بخانه اش نبرد ، آخرین شام مطبوعی را که بیرون خوردم با فرهنگ وبچه ها بود ، نوه ام پنج ساله بود ، حالا نوزده ساله است ،  پانزده سال زندگی من بین سوپر وآشپزخانه واین اطاق کو.چک وتاریک گذشت .
    نه دیگر میلی به ادامه  این زندگی ندارم ، قبل از آنکه دچار انواع بیماریها شوم باید زندگی را به زنده ها وا گذارم ، جهانی که دردست پا اندازان وفاحشه ها دارد میگردد ودست به دست میشود جایی برای من ندارد ، جهانیکه در لابلای هر میوه ویا مواد غذایی با ترس ولرز باید به دنبال آن ( ماده منحوس ) بگردی ادامه دادنش دیوانگی است .  
    اما چه شد که ناگهان این نا امیدی بر پهنه روح من دامن گسنرد؟  هیچ ، باز ” او” جلوی چشمانم سبز شد با آنکه همه عکسها یاد بودها .همهرا درپنهانی ترین گنجه ها گذاشته ام باز روحش مرا آرام نمیگذارد ، اما چه شد که شاخه زردشده وپوسیده خیال من باز دوباره بفکر میوه دادن افتاد ؟  آن نور ارغوانی از پنجره اطاقم مانند هرشب به  درون میتابید ، امشب حتی آنرا هم نخواستم کرکره ها کشیدم درتاریکی مطلق ، پرده هارا کشیدم ، درتاریکی مطلق .
    دلم لبریز از درداست اما  دیده گانم  خشک وتهی از اشک  ، چه آفتی است  غمگین بودن  در تنهایی ،  چه آفتی است  چون یک درخت خزان زده  درآفتاب سر د آخرین روزهای پاییزی  از سرمای درون بلرزی ، نه هراسی ندارم ، مرگ را با میل میپذیرم بارها اورا بچشم دیدم ، شبهای زیادی که ازدرد بخود پیچیدم مرگ جلوی چشمانم بود تنها مرا مینگریست او طاقت وتوانایی مرا امتحان میکرد .
    چه شد که شعله سوزان  عشق به دست باد خاموش شد ؟ آنهم در زمانیکه همه چیز را ساخته   وپرداخته حال به تماشای ساخته هایت نشسته ای باید لذت ببری ؟ !  از گرمی نواز ش آنها تا حد امکان گرم شوی .
    آه پسرکانم ، مردانم ، یکی دراه چین وژاپن درحرکت است ، دیگری درقطار لکنتویی که اورا به آفیسش میرساند ، دخترانم هردو با یک اتومبیل به آفیس خود میروند چون در مصرف بنزین باید صرفه جویی کرد ؟ ومن ؟ …..
    و…..
    دامادهایم درخانه نشسته ایم یکی سیگار میکشد وفیلم تماشا میکند ، دیگری در کامیپوترش دنبال خانه ای ارزان میگردد ، یکی خود را باز نشسته کرد چون دیپرشن  دارد دیگری چون عرضه ندارد ! وما سه زن یا چها رزن باید مراقب باشیم این بنارا نگاه داریم تا فرونریزد اسا س وپایه آن زیر سازیش ناقص است ! 
    حال به خویش نگاه میکنم ،  چون یک ماه شکسته درون آب صافی ، پیکرم از سرمای درون میلرزد  جهنمی که درآنسوختم هر روز  شعله اش را بمن نشان میدهد ، دلم به پرتو غمناک آفتاب پاییز خوش است ونوشیدن یک لیوان آب سرد وخنگ .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    اسپانیا /18/11/2016 میلادی /.
  • شور معشوق .

    امشب با همان بلوزى كه اينجا خريده بود ،با ساز ، به همراه شور معشوق ،در دستگاه چهارگاه وشور روى يوتيوپ نشست ، گفت ديگر نميتوانى فرار كنى ، به آن گوش دادم همان بود ،همان ناله ،همان فرياد وهمان شكوه ، روزى كه با پيرهن ابريشمى و شلوار سيلك باينجا آمد باو گفتم اينهارا اينجانميتوانى بپوشى از گرما هلاك ميشوى ساعت رولكس وانگشتريترا تيز در جاى  امنى بگذار ،اورا به يك فروشگاه زنجيره اى  بردم يك بلوز ويك شلوار كوتاه خريد ، حال با همان عكس گرفته ،نه نميتوانم فراموشش كنم ، پنجاه سال عمر كمى نبود كه بار اين عشق را بر دوش كشيدم ،هيچ چيز وهيچ كس وهيچ گاه مرا شاد نميساخت مگر  آنكه او بود واو كجا بود ؟  من عاشق دستگاه شور هستم وأواكثرا آنرا اجرا ميكرد ، پس از آنكه همسرى اختيار كردم در او يك حالت لجاجت وعصبانيت ايجاد شد، باو گفتم : 
    من براى معشوقه بودن ساخته نشده ام ،من بايد همسر باشم ومادر وتو گريزان از اين جنجال همسر تو ساز توست رهايم كن ،رهايم كن ، در آخرين روز إقامت  بمن گفت : 
    آن روزها دوستانم بمن ميگفتند تو چه چيزى د رأين دختر كوچك ديده اى كه هميشه به دنبالش هستى ؟ ومادرم گفت حالا  كه او رفته بيا برويم برايت زنى بگيرم ، باتفاق به خواستگارى دخترى رفتيم دخترك كه از راه رسيد چهره تو در نظرم جلوه گر شد ناگهان از جا بلند شدم وبيرون رفتم وبه مادر گفتم محال است زن بگيرم ،اما در امر يكا سر انجام بدام افتاد وهمسرى گرفت ده سال هم با او بود و من سالها پنهانى به ساز او گوش ميدادم واشك ميريختم ، 
    به اسپانيا آمد نه يكبار بلكه سه بار گفت زنى را زير نظر دارم تو ميايى يانه ؟ گفتم نه براى هيچ قيمتى ،او رفت دختر كوچكم تازه بخانه شوهر رفته بود براى كادو ي عروسى اش يك قطعه فرش ودو كيسه نقل هاى  هاى رنگين وپسته فرستاد وبه هركدام يك سكه طلا داد ، در آلمان كنسرت داشت ،همه سى دى ها وعكسهايشان را برايم پست كرد ،او ميدانست كه من محال است فراموشش كنم من چهارده ساله بودم او بيست ساله واو لين بوسه را او از من گرفت وآخر ين بوسه را نيز به هنگام برگشت بمن پس داد ،حال او رفته ، منهم به زودى باو ملحق ميشوم ، ميدانم چشم انتظارم ايستاده امشب   ناگهان چگونه اين تصوير وآن ناله آشنا روبرويم نشست ، چه بد شد ما نتوانستيم بهم برسيم دو قطب مخالف بوديم هر دو مغرور ،هر دو بى گذشت ، امشب همه گناهانش را به آن عشق بزرگم بخشيدم وهرچه را كه برد حلالش باد غير آن دل كه باو دادم ، آسوده بخواب هركجا كه هستى ، نميدانم در كدام محل ترا بخاك سپردند منو چهر خان را كجا ، هوشنگ را كجا ، . ء ، سيروس را كجا ؟ پدرت ومادرت را كجا ؟ تنها باز مانده نوه ها هستند وفرامرز برادر كوچك تو ، صد البته آخرين همسرت ! نه خلاصي از دست تو محال است ، ث 
    ثريا ، اسپانيا ، پنجشنبه شب ١٩ نوامبر 2016 ميلادى 
  • اسپریچو

    در زبان ما دهاتی ها ” اسپریچو” به یک گنجشگ کوچک میگویند وسی سلا لنگ هم نام  پرستو ! حال هر صبح یکی از این اسپریچوها لب بام اطاق خواب من مینشیند وجیگی میزند ومیرود ، شاید هم میخواهد مرا سرچ کند !  قبل ازآن مرغی سیاه پوش  که حتی پاهایشان نیز سیاه بودند هر صبح راس ساعت هفت لب بام مینشست وکلی چرند میبافت منهم که مانند حضرت سلیمان مرحوم زبان مرغانرا بهتراز آدمها فهمیده ام میدانستم آنروز باید درانتظار خبری باشم ! حال خوشبختانه ازآنها خبری نیست شاید پناهنده سیاسی بودند ویا مهاجر که رفته اند وبجایش این پرنده ناشناس آمده است . کور شویم من اینجا غیر کبوتر وهمین مرغان پرنده دیگری ندیدم حتی کلاغان هم غیبشان زده ، بعضی از این پرنداگان بیگناه را هم این آدمها  کباب کرده میخوردند باندازه یک انگشت است لابد مزه عرق سگیشان میباشد  هروقت بسته بندی آنها را درون ویترین سوپرمارکت ها میبینم در دلم  میگویم : کوفت بخورید ،  
    درروزگار گذشته  خوشبخت بودم که شب ساعت ده سرم را روی بالش میگذارم وصبح ساعت هشت بیدار میشوم ! شانس بزرگی بود ، نه ؟  این روزها دراین سرای بیکسی ، ساعت یک باید از صدای موتور همسایه که دارد استارت میزند تا راه بیفتد بیدار میشوم ، ناخود آگاه میدانم یک پس از نیمه شب است ، هنوز چشمانم گرم نشده ماشینهای غول پیکر شهرداری  برای تخلیه زباله  ها میایند ، میدانم ساعت سه ونیم یا چهار است ، خوب این خواب قسطی بدرد من نمیخورد نتیجه اش این شد ، آه چه وحشتاناک ! دو خط باریک بین ابروانم پیداشده ، .وای چه حادثه وحشتناکی ، من صورتم خط نداشت حتی یک خط ، نکند شده ام همان تصویر دوریان گری حال یکی یکی گناهان ناکرده ام بصورت خطوط درهم وضربدری روی چهره ام پیدا شده ! بیادم آمد روزی خانم ” اسپرانزا ” یکی از آشنایان درخیابان مرا دید وگفت :
    سی سال است که ترا میشناسم هنوز یک خط روی چهره ات پیدا نشده چکار میکنی ؟ 
    مدتی مکث کردم ونمیتوانستم بگویم آن ابی که از سر چشمه  به زیر این پوست میرود زلال است ، گفتم وازلین از وازلین استفاده میکنم ،  فردا قیمت وازلین بالا رفت ودیگر دربازا رپیدا نمیشد مجبور شدم به پسرم بنویسم از لندن  یک وازلین برای من بفرست چرا که گاهی برای لبانم ویا پاشنه پاهایم استفتده میکنم ، حال درتبلیغات هم وازلین بهترین  کرم زیبایی شناخته شده است ……ناخواسته برای وازلین تبلیغ کردم بی مزد وبی منت !
    امروز بیاد مرحوم فروغ افتادم که چقدر از اینکه موهایش دارد سفید میشود ودوخط موازی روی پیشانی او هویداشده خوشحال وراضی است .
    خیر بنده ابدا نه خوشحالم ونه راضی هر طورهست  با قیر اندود هم  شده باید این دو خط موازی را پرکنم !! 
    عجب رویی داری زن ! 
    من آن پرستوی بسته ، شور بختم 
    که بازیچه  دست بیداد خویشم 
    مگر شعر  ، زنجیر  فریاد من شود 
    که خوش بر ستون  بسته فریاد خویشم 
    به گمانم این شعر باید از شادروان نادر پور باشد ، ناگهان به ذهنم رسید .
    حال من مانده ام این بیخوابیها وشماراهم بیخواب کرده ام چون نیمه شب ناگهان هوس میکنم بنویسم !!! وباید فکری بحال این دوخط موازی بکنم که بالا تر نروند وریل قطاری را تشکیل ندهند ، و…..اما نه جلوی این یکی را نمیتوانی بگیری ، از این پس  خطوط به دنبال هم میرسند ، دهان کوچکت که بیشتر به غنچه شبیه بود تغییر شکل خواهد داد چشمانت دیگر کم کم نور خودرا ازدست خواهند داد وگوشهایت دیگر صدای استارت موتور پسر همسایه را نخواهد شنید ، تو درتاریکی مطلق فرو خواهی رفت
    شاید تنها زبانت مانند ( زن همسایه بغلی ) یک روند کار کند ، شاید هم سکوت را پیشه کنی ،  شوربختانه باید با این یکی کنار بیایی  ! کنار خواهم آمد ، خود پیری شکوهی دارد کمتر کسانی این شکوه وعظمت پیری را درک کرده اند ، همه صورت خودرا به دست جراحان زیبایی سپرده اند ودر سنینی بالا که دیگر پوست رمقی ندارد همه بشکل حیوانات ماقبل تاریخ درآمده اند تنها با یک کیلو  لوازم ارایش میتوانند خودرا ترمیم کنند .  
    نگران مباش ، درانتظار هیچ معجزه ای هم منشین ، این آینده همه ماست . 
    اگر دست گرم تو بود ای عشق
    اگر آتش جاویدانت بود ، ای عشق
    من ، این مرغ پیر  جنگل شب
    زیباترا زخورشید درخشان بودم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا 17/11/2016 میلادی/.
  • جايزه نوبل

    باب ديلان براى گرفتن جايزه نوبل كه به او تقديم ميشود به استكهلم نميرود !
    يك مدال طلا به همراه هشتاد ويك هزار يورو ! منهم بودم نميرفتم !
    چون بمن كه نميدهند !!! 
    در صدر اخبار خواندم ، آقايان باز نشسته ويا از كار بر كنار شده امريكايى براى دريافت پول قبلا براى مجاهدين هميشه در صحنه سياست  روضه ميخواندند  اين روزها ممكن است وارد كابينه رياست جمهور تازه بشوند وآنگاه ميرسيم به نوشته “گاردين” كه دنيا رو به تاريكى ميرود ، بهر روى براى ملت ستمديده ورنج كشيده ايران فرقى نميكند اين روسرى بايد هميشه روى سرشان برقصد  بهمراه توسرى ، در مدارس كه در رژيم گذشته تنبيه شاگرد مدرسه جرم شناخته ميشد حال بمدد همين عفت روسرى بچه بدبخترا تاجايي كتك ميزنند كه يك چشم او كور ميشود  وچون وفلك عهد قاجاريه دوباره بر گشته ودر عين حال اخاذى معلمين از شاگردان واگر كسى پول نداشت مكافاتش اين است كه خوب چشمت كور شود ،
    اصولا فرهنگ ايرانى با درد وغم وغصه وزارى وكتك وكشت وكشتار عجين است ،اگر غير از اين باشد حتما ايرانى نيست اشعارمان سراسر اشك وآه وناله ،نوشته هايمان سوزناك ،تدريس در مدارس توام با چوب وفلك ، زندان هم كه هميشه دردهايش بروى همه باز است ،خوش آمديد قدم رنجه فرموديد،اول به سلول انفرادى ،سپس به ميان قاتلان وآدمكشان وتجاوز گران ،كشت وكشتار در خيابانها هم يك چيز پيش پا افتاده است هميشه بايد كسى باشد تا از او بترسيم همه چيز در آن سر زمين وارونه است ، كور نامش نورعليشاه است وكچل نامش زلفعليخان ، در رژيم گذشته هرپادويى  به ساواك ميرفت كارش هيزم كشى بود اما هميشه ترس واهمه ما را فرا گرفته بود ، حرف زدن موقوف  يارو ساواكى است!از رييس كار گزينى تا معاون شهردار تا خواننده ونوازنده  در خدمت ساواك بودند واز اين راه نان حلال !!! ميخوردند هميشه يكنوع ترس ،يك خوف نامريى بر جامعه حاكم بود ، فلان كتاب رانبايد  خواند ، بياد دارم من يك كتاب جيبى كوچك از يك دستفروشى خريده بودم بنام  (چين سرخ ) .
    در خانه غوغا شد هرروز اين كتاب به جايىى پرتاب ميشد تا سرانجام روى گاز أنرا سوزاندند هنوز ده صفحه از آنرا نخوانده بودم ، پسر عمو وبزرگ فاميل نزديك بود مرا خفه كند وگفت تو برو همان شعرت را بخوان اينها آتشكده كه تو بخانه آورده اى !!!فلان نوازنده وارد ساواك شد نانش توى روغن سرو سروران بعد هم اين رژيم از ساواكيان قديمى استفاده كرد وآنهارا به اداره امنيت برد با بقيه اش كا رى نداريم  . حال ملت ايران كه نام پر ابهت امت را حمل ميكند آينده   او چه خواهد شد ! همان روشى كه در سازمان ميم وجيم وجود داشت وچه بسا امام زمان هم از پستوى خود با مقدارى ريش وپشم كه با سريش به چهره مباركش چسپيده ناگهان زير مجسمه آزادى امريكا ظاهر شود ومريم باكره را بارورسازد. 
    هرچه باشد خون قاجاريه رنگى از علف دارد .
     نيمه  شب همه خوش ! ثريا ،صبح پنجشنبه  
  • خواب دوشین

    دل نوشته های امروز !
    در انتهای گلوی تشنه ام  ، جستم 
    برکه سیاه سینه اورا به دل 
     که خسته و نا امید بود 
    صدا کردم 
    وبا وسپردم !
    —–
     امروز انگشتریم را که سنش قریب به پنجاه وپنج سال میرسد خوب جلا دادم ، درهیچ زمانی این انگشتر از من جدا نشد یک حلقه پهن طلایی که روی آن خط های موازی بهم چسپیده است ، امروز دیگر در انگشت دست چپ جا ی نمیگیرد  به ناچار بر انگشت کوچک دست راستم آنرا نشاندم .
    این انگشتر سر گذشتی دارد ، نه مردی بمن آنرا بعنوان نامزدی اهدا  کرد ونه بعنوان هدیه ونه میراث پدریم بود ، بلکه با اولین حقوقم بطور اقساط آنرا خریدم ! در آن زمان تازه دوره دبیرستانرا تمام کرده وکاری جدید یافته بودم با حقوق ماهی دویست تومان   من عادت ندارم پشت ویترین ها بایستم ویا بقول امروزی ها  [ویندو شاپیینگ] کنم  اگر چیزی را لازم داشته باشم مستقیم میروم میخرم وبرمیگردم از خیابان  گردی هم بیزارم ، اما این یکی استثنا ء بود ، مجبور بودم هر روز از خیابان استانبول قدیم ردشوم ومدتی پشت ویترین میایستادم واورا مینگریستم ، جواهر فروشی بزرگی بود برای مردانه ساعت وانگشتر مردانه ! از نوع مارکهای بالا ، که بیشتر سفرا ، وزار ومدیران آنها را میخریدند وبر دستهایشان میشناندن نام این مغازه ” گالو” بود واین انگشتر نمونه را روی یک سینی نقره وروی یک شیشه با زنجیر در ویترین آویزان کرده بود ، ساخت دست بود  . هر روز به تماشای او میایستادم ونمیدانستم قیمت آن چند است  تا اینکه روزی صاحب مغازه متوجه من شد وبیرون آمد وگفت :
    میتوانم خدمتی برایتان بکتم ؟ 
    سرخ شدم ، گفتم نه ! اما ، میخواستم قیمت این انگشتری را بدانم .در جوابم گفت برای نامزدتان میخواهید ؟ 
    گفتم نه ! برای خودم ، 
    گفت میدانید که این انگشتر مردانه است ، 
    گفتم بلی میدانم قیمتش چئند است ؟ 
    گفت سیصد وپنجاه تومان ! 
    گفتم میتوانم آنرا از شما قسطی بخرم ؟ من کارمندم ومیتوانم برایتان ” سفته بیاورم ” ، کمی بفکر فرو رفت وگفت تشریف بیاورید به درون مغازه .
    رفتم نگاهی به دستهای لاغر وانگشنان استخوانیم  انداخت ، انگشتر را از پشت شیشه بیرون کشید ، نه به هیچ انگشت من نمیخورد گفتم میتوانید آنرا برایم کوچکتر کنید مثلا برای این انگشت ! 
    گفت اینجا که جای حلقه نامزدی است  ! گفتم من نامزد ندارم وهیچگاه هم خیال ندارم با کسی عروسی کنم !!! 
    کوچکترین حلقه  اندازه را به انگشت من کرد ، باز بزرگ بود ، دست درون کیفم کردم بیست تومان ودیعه گذاشتم وقرار شد ماهی پنجاه تومان باو بدهم .بدون رسید از مغازه بیرون آمدم وفردا انگشتر پشت ویترین نبود ، آه از نهادم برآمد ، به درون مغازه  رفتم وگفتم … با ملایمت بلند شد جعبه را کشید گفت برایتان کوچکش کردم ! آه …..اگر دنیارا درآن ساعت بمن میدادند اینهمه خوشبخت نبودم .
    اول ماه پنجاه تومان  برایش بردم ، جعبه مخملی انگشتر را به دست من داد وگفت مبارک است ! 
    گفتم هنوز خیلی مانده  ، گفت ” بشما بیشترا زچشمانم اعتماد دارم . انگشتر را به انگشتم کردم گویی با خدا پیوند عشق وازدواج بسته ام ، گرمای مطبوعی به پیکرم راه یافت تمام شب آنرا مینگریستم ومیبوسیدم ، آه ای انگشتری زیبا ، بسوی من آمدی؟!
    بقیه پول را بطور اقساط دادم وسپس راهی آبادان وشرکت نفت شدم برای دیدن دوره پرستاری اما سرنوشت چیز دیگری بود .
    نامزدی کردم ، انگشتر دردستم بود عروسی کردم هیچ جواهری نتوانست  جای این اگشتری را بگیرد وهنوز آنرا دارم واین تنها یادگاردوران خوش جوانی من است . هیچ قدرتی نتوانست آنرا از دست من بیرون بکشد امروز آنرا جلا دادم وبیاد چهره مهربان صاحب مغازه ( گالو ) افتادم که تا چه اندازه بزرگوار بود .
    همسرم در بستر مرگ بود ، جواهراتمرا به  لندن بردم به مغازه جواهری مظفری ، بمن گفت شب آنهارا بگذار تا فردا با شریکم صحبت کنم وارزش آنهارا بشما بگویم ده سکه ده پهلوی بود هشت زنجیر طلا بود یک انگشتری با نگین سفیر یادگار مادرم بود ویک انگشتر فیروزه با برلیان هدیه مادرم بود ، یک مدال برلیان که وسط آن الله بود ویادگار همسرم بود برای تولدم و فردا خبر رسید که همسرم فوت کرد ه ؛بسرعت خودم رابه جواهری رساندم ، بابت سکه ها سه هزار پوند بمن داد وبقیه را درون  کیسه ریخت ومن بسرعت به اسپانیا برگشتم تا جنازه همسرم را بخاک بسپارم ، هفته هاگذشت ، کیسه را باز کردم بیشتر نگین ها  جای خودرا به شیشه داده بودندومعلوم بود ، الله برلیان جای خودش را به یک الله فلزی داده بود واز همه بدتر ساعت امگای مرا کارخانه اش را عتوض کرده ویک دستگاه جدید درآن نهاده بود اگر کمی دیر میرسیدم بند طلای آنرا نیز عوض میکرد ، کیسه همچنان درون یک گنجه افتاده نیمی را که دزدان  آشنای انجا بردند و……
     نیم دیگررا جواهرر فروش  معروف لندن ..
    واین بود فرق مردانگی مردان گذشته وامروز ما .
    پایان  
    ثریا ایرانمش / اسپانیا / چهار شنبه .
  • دنیای تاریک

    شو میهمانم  تا بسازم  ، از خوشه های پروین  شرابی
    بنشین به خوانم  تا بر آرم  از سفره قرص آفتابی 
    آن در که بستم من به هر عشق
    شاید که بگشایی توبر عشق دیگر
    در کار دل مشگل توان دید ، زیباتراز فتح بابی   ” سیمین “

     چشمانمرا که باز کردم واخباررا که دیدم اولین صفحه مربوط بود به نوشته ای در روزنامه مشهور (گاردین) متعلق به بی بی سکینه ، که نوشته بود :
    با آمدن دونالد ترامپ ، دنیا رو به تاریکی میرود ، صفحه را بستم و باخودم گفتم آیا دیگر از این تاریکتر هم هست ؟ لابد تارییکیها بعدی دارند حال ما دربعد دوم هستیم وسپس به بعد سوم ودست آخر خاکستری برباد خواهیم شد .
    نانها که روز به روز کوچکتر بد مزه تر میشوند وبرای آنکه مردم از کمبود آن نترسند در سه لابی زرورق میپیچند  کم کم نانهای گرد بزرگ  بشکل توب تنیس درآمده اند ونانهای بریده را هم نباید در زمره ( نان ) گذاشت ، سبزیجات را درون قابلمه میریزید لبریز پس از مدتی جوشیدن یک کاسه آب سبز تحویلت میدهند ، مرغ را درون ماهیتابه میاندازی  پس از مدتی ماهیتابه لبریزآب میشود ، میوه همه بوی گند کودهای شیمیایی مسموم را میدهد ، مهم نیست  ازکجا خریده ای همه ازیک انبار خالی میشوند .

    در جمهموری فدرال امریکا که از شاهنشاهی خسته شده بودند وبه جمهوری رای دادند گویا ریاست جمهوریی هم تبدیل به ریاست مشروطه شده جرج اول رفت پسرش بجای او نشست پسر اول رفت پسر دوم آمد بی عرضه بود کاری از پیش نبرد کلینتونها  آمدند اگر آنها هم پسری میداشتند صددرصد پسر به میدان می آمد خوب بانوی اول کاخ جلو آمد وحال [اف بی آی] هم از اینهمه بکش بکش ها خسته شد گفت سر نخرا میدهم دست رییس !! هرچه باشد او بهترترما میداند ! حال من نمیدانم چرا باید تغییر ریاست جمهوری امریکا روی همه دنیا تاثیر داشته باشد ؟ معلوم است غذایمان ، نانمان ، آبمان دست آنهاست همین جناب ترامپ صاحب یک کارخانه بزرگ ومعدن آب است !  
    دوباره خوابیدم ، درون یک هواپیمای بزرگ بودیم  ، ایستگاه به ایستگاه نگاه میداشت ، مردم پیاده میشدند ودرن یک کیسه رفته مانند توپ به خانه هایشان که یک اطاقک میان زمین وهوا آویزان بود میرفتند ، من مرتب میپرسیدم پس کی ما میرسیم ؟ اوف .
    چه خوب بیدار شدم ، پرده هارا کشیدم ، خانه تازه تمیز شده بوی گل ، تابش نور آفتاب وسپس سفره کوچک صبحانه ، باید همینرا هم قد ر دانست مهم نیست نان خشک را درون چای خیس میکنم بهتر از نانها بریده ویا گرد وقلمبه سفت است ویا آن نانهای هندی را که میتوان با پنیر خورد ! 
    آه ، سالهای سال است  که دلم برای یک لقمه نان وپنیر ویک چای خوب تنگ شده است . البته شاید تنها من این دلتنگی را داشته باشم اینجا بعضی از رفقا صبح خاویار با قهوه ونان برشته وکره میخورند ! بعضی ها از آن طرف آب نانهای مخصوص را دست دسته میخرند وفریز میکنند برای نوش جان کردن ، ما مجبوریم مانند خود این دهاتیها  همین کثافتهارا بخوریم ودم نزنیم ودر انتظار بعد سوم ئاریکی دنیا باشیم .
    آن روزها که برای تعطیلات به  این سر زمین وجزیره های اطرافش میرفتیم ابدا برایمان این چیزها مهم نبودند ، هتلهای پنج ستاره لوکس ، وآفتاب داغ وکوههای بلند  ما تنها فکرمان گردش بود گرفتن آفتاب وخرید وسپس دوباره برمیگشتیم به ( خانه ) خود ، تنها رنگ پوستمان قهوه ای شده بود وکلی سوغاتی برای دوستان در انبانمان داشتیم مشروبات عالی ، صابون ، ولباسهای شیک رومیزی های کار دست وشیرینی جات …..
    امروز همه اینها  به درون انبارها خزیده ، درعوض بازارهای دست دوم فروشی رونق یافته بمدد ( سرکار خانم بی بی ) .او کم کم از صخره ( جبل الاطارق) خودش را کشید جلو آهسته آهسته دریا را خشک کرد وخانه ساخت ومردمش ا بعنوان توریست باینسو فرستاد زیر دریاییاش سالهاست زیر آب ها ی مدیترانه خوابیده است کشتی هایش مرتب درحال رفت وآمد  میباشند ، کم کم یک شهر مرزی را نیز صاحب خواهد شد ودر اینسو  هنوز مردم سر گرم رقصیدن فلامینکو ودست وپای کوبیدن وخواندن آوازها ی دردآور قرون گذشته اند ، بزرگانشان اما با اربابشان در رفت وآمد وخرید فروش املاکند مهم نیست فعلا تمام معاملات املاک این سر زمین دردست بی بی است .
    بیاد دارم  ،  روزی که ما عازم این سر زمین شدیم از دشمنی درلباس دوست خداحافظی میکردیم  وگفتیم شما هم به آنجا بیایید ارزانی است وآفتاب داغ بر پیکرمان مینشیند ،  در جواب گفت :
    نوکر ، بهتر  است همیشه درکنار ارباب بماند !!! وماند ما خانه هایمانرا  از دست دادیم او وخانواده اش صاحب چندین خانه شدند آنهم در ر یچموند !!!.
     پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا . 16/11/2016 میلادی/.
  • برایم ننویس

    یاد تو همیشه دردل وجانم مانده ، 
    از خودم  میترسم ، از یاد تو میترسم 
    گاه به گاه صدای ترا مینشنوم
    نگاهت را میبینم 
    وخنده ات را که همیشه  با لبان نیمه باز
     دنیاو کائنات را به تمسخر میگرفتی 
    برایم ننویس 
    میترسم  از آنچه را که بنویسی ومن نتوانم بخوانم 
    از ” یادداشتها  اکتبر سال 89
    واین از دفترچه روزانه بود که  برای مادر مینوشتم ، یکشنبه گذشته درمیان این فیلمهای سوئدی نروژی کیلویی که این روزها  کانالهارا پر کرده است ، ناگهان چهره اورا دیدم با همان چشمان بگود نشسته فیروزه ای ، موهای طلایی که در پشت سرش بسته  بود وهمان خنده ، ناگهان  از جای برخاستم ، ممکن است در دنیا دو نفر دردو سر زمین مختلف واز دو نژاد مختلف اینهمه شبیه یکدیگر باشند ؟ .
    بی اختیار بسوی دستشویی رفتم وگریه را سر دادم . این آخرین چهره او بود که من دیده بودم حال درتصویرتلویزیون  جلوی چشمانم زنده شده بود .
    گاه گاهی دخترم میگوید :
    چرا از مادرجان وزیبایی او به ما چیزی نرسید ؟ سکوت میکنم ، گویا در این وسط باز من مقصرم ! حال امروز این چند برگ از آن سالها رو ی میزم نشسته است .
    آه مادرجان ، این عقاب نگون بخت  همه پر وبالش سوخت  ودر کویر بلا نشست  ترا راند همهرا راند تا چند جوجه را که بیدست وپا واز سرمای زمانه میلرزدند زیر بال خود گرم نگاه دارد ، حال درکنار کرکسان  که درانتظار لاشه ام نشسته اند بسر میبرم .
    بخود میلرزم  مانند ماه در زلال اب اما این آب هم گل آلود  است ، تنم از سر مای درون میلرزد  وبه جهنمی میاندیشم که درآن پر وبالم سوخت حال دراین فکرم که آن جهنم یک شعله اش به نسیم این بهشت میارزید .
    دیگر نه عقابم ، نه کبوتر ، یک پرنده بی نام ونشان  در شن های کنار ساحل  نگاه تشنه ام پی دیگری به دنبال کسی میگرددکه با من آشنا باشد ، دلم را تنها به نور ماه خوش کرده ام  که گاهی درغبار افق  او  نیز پنهان است .
    دیگر تو نیستی تا سرم را روی زانوانت بگذارم وبپرسم چرا؟ مرا از زادنم  چه سود ؟  نه توونه  هیچکس نیست  دیگر نمیتوان به آغوش کسی پناه برد  همه آغوشها ماتم زده اند  هیچ آغوشی پستانهایش پاک نیست ، چشمه نور نیست ، همه چیز آسیب پذیر شده است همه چیز یکبار مصرف دارد ، حتی عشق مصرفش تنهایکبار است ! 
    یاد تو با من است  ، وآن یاد را همچو جامی لبریز از آب خنک دریک تابستان داغ مینوشم  وچشمانم بر برکه های دور است . پایان 
    ثریا ایرنمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا . 15/11/2016 میلادی /.
  • سرو آزاده

    شب گذشته ما ه به  اوج بزرگی خود رسیده بود وامشب هم  گویا این خونمایی ادامه دارد ومن با آن دوربین کوچک نتوانستم ماه به آن بزرگی ر درونش جای بدهم ! این بزرگی واقتدار با نم و  دما ی زیادی را به همراه  اورد ه بود نیم شب از  درد  دست طرف چپ بیدار شدم ، دردی که سابقه نداشت ،  بلند شدم وآهسته بخودم کفتم :
    نترس ، شاید نم هواست ویا شاید زیادی روی میل کاموا خم شده ای تازه مگر سکته کنی اتفاق مهمی نمیافتد ، نه چیزی از این دنیا کم میشود ونه کسی متوجه خواهد شد .مدتی روی کاناپه نشستم یک آب داغ نوشیدم ، ونشستم در انتظار ، درد تا پشتم ادامه داشت بافتنی را جمع کردم ودراز کشیدم , نه بهتر  است به تخنخواب خودم برگردم ودراین فکر بودم دردنیایی زندگی میکنیم که انسانها از هم گریزانند ،  عمرشان میگذرد نه   بخود میاندیشند ونه به دیگری  آنسان اصولا گریز پاست  یا همه چیز را قبول میکند و یا هیچ چیز را وباورنکرده چیزی را نمیپذیرید  یا همهرا دوست دارد !  یا هیچکس را  وهیچ چیز را ، همه مردند ،  یا باید همچو کودکی  ساده دل وخوش باور بود  ویا مانند فرتوتی شکاک زندگی کرد .
    برایمان بسیار تاسف بار است که اگر نتوانیم  این دونوع تفاوترا  در زندگی کنونی که هرروز بچشم میبینیم  درک کنیم  یا دودرک کاملا متفاوت .
    درک بعضی  از آدمها وروحشان  خیلی کم امکان پذیر است ،  کمتر نور زندگی را  در مسیر راهشان میبابند  وبعضی اوقات احتیاج به یک میکروسپ دارند تا همچنان که ماه را درآسمان بزرگتر میبینند  درمسیر راهشان نیز باید بیابند .
    بنا براین باید از دل خود مدد بگیریم .
     تابلتم  روشن کردم ، عجیب بود ، چند سایت آوازهای بختیاری درآن بود ، گل گیسو ، ونوای چوپان ، چهار عدد از آنها راگوش کردم ، احسا س نمودم  حالم بهتر است ، آوازهای اصیل جلوی چادرهای سیاه با گوسفندان ونی چوپان به همراه سازی کوچک رقص زنان با لباسهای رنگا رنگ  همه چشمانشان سبز بود  مردان با لباسای محلی میرقصیدند ، دردرا فراموش کردم برگشتم به زمان گذشته ، به زمانیکه پاهایمرا درا بسرد سر رودخانه میشستم ، به زمانیکه …….. بهتر است فراموش کنم ، ستاره  ای زده وبرق آن خاموش شد /
    انسان امروز سر گشته است ،  عمررا میگذراند  نه میاندیشذ  ونه فکر ثابتی دارد  برای او غیر ممکن است  که فقط به یک نفطه ویک شخص ویک ملیت ویک طبیعت متعلق باشد . سر گردان است .من آداب وعاداتی را که درزندگی  ساده این قشر از جامعه  حکمفرما است  ومنهم در میان آن  کشتزارها  وبه آن ها خو گرفته بودم  درمن یکنوع تقوی وپاکدامنی  خانوادگی  وحجب  وکم  رویی  شدید ذاتی   بودجود آورد ومرا از برخورد با دنیای خارج وسنگهایی که بسویم پرتا ب میشدند وحقیقت زندگی  وواقعی امروز دور نگاه داشت  برای همین مرتب تنه میخوردم ! واز خودم میپرسیدم این مردم چگونه اند ؟
    با  بیتی از شعر رهی این نوشترا خاتمه میدهم ومیروم بسراع چرندیات خود م .
    ای سرو پای دربند ، به آزادگی خویش مناز 
    آ زاده  منم که ازهمه جهان بریده ام 
    ———
    برایت نوشتم :
     در یک خط  آنچهرا که میخوستم بگویم 
    تو ننویس 
    من دراین ماتمکده  ، بی تو  وبا توهستم 
    تانبستان زیبایی بدون تو گذشت 
    اینک پاییز زیباتر فرا رسیده 
    من  پاییز را دوست میدارم ، لیک ، 
    قلبم شکسته ودرها بسته اند .
    پابان 
     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    14/11/2016میلادی /.
    اسپانیا .
  • گل یاس

    یاسها را به نخ میکشم با سوزن باریک
    ساعتی بعد  گل ها میدمند  بهم 
    وان گلوبند یاس را برگردنم  میپیچم 
    آن بوی خوش عطر یاس  با حریر سفیدش ، خیال آفرین است
    باد ایام دیرینه  که یاسها  رابر سر او میریختم 
    و او از بو وعطریاس بیزار بود 
    ——
    شبانه ، دربها بسته آیینه ها ایستاده ، چراغها همه روشن ، به آیننه مینگرم ، من کیستم ؟ 
    کجایم ؟ از خوابی هولناک بیدار شدم ، اینجا کجاست ؟ چرا اینهمه تنهایم ، بقیه کجایند ؟  از صدایی بیدار شده ام ، 
    آه مانند هرشب   سطلهای زباله ها راخالی میکنند چهار سطل بزرگ زباله  درآ نتهای خبایان  ، دراین ساعت شب خالی وضد عفونی میشوند خیابان باریک است  ، کمی روشنایی از چراغهای کم سو میدمد .
    مپیرم ناگهان از جا  ، این صدا ، این وحشت ،  این انفجار ، پرده هارا پس میزنم  درآسمان به دنبال ماه میگردم قراراست امشب ماه به بالاترین مرکز خود برسد ، همه جا ساکت است ، واین سکوت مرا بیاد سکوت گورستانها میاندازد .
    چهل سال  برگشتم  به زمان گذشته ، راهی سخت وناهموار بود اما نه جنگ بود ، نه آتش ونه روح شیطانی حاکم بر زمان ، برگشتم به سالهای دور ، آه ای دیرینه یار ، باز آمدی از رستاخیزت برخاستی  ای از یار ودیار کوچیده  بی نام ونشان  آرمیده ، آیا درست میبینم ؟ 
    این روح اوست ، یاخود اوست  که با قامت بلند ایستاده  جلوی درگاه ، برخاستم  تا بسوی او بروم دستم درهوا گم شد سینه ام بجای سینه او بر دیوار نشست ، نه ، تنها یک خیا ل بود وبس .
    چه رازی است نهفته در عطر گل یاس ؟ که مرا سوی باغ دیگری میبرد ؟  ذات خودت بود وتنهایی ، با خویش عشق ورزیدی  ، زیبا شدی ، وجهانی را مفتنون ساختی ، درخویش خزیدی وبی آنکه به جلوه هایت بیاندیشی .
    فضایت باز بود ، فراخ بود ، آمدی تا ناکجا آباد .
    بس کنم قصه که سبزای چمن  سرخ شد از گل
    حیف باشد  که بخون  سرخ شود ، دامن ” ایران” 
    پایان 
    یکشنبه /13/11/2016 میلادی/.
    ثریا ارنمنش ” لب پرچین”. اسپانیا .
  • دنياه آينده

    نا اميدى وعدم عشق به زنگى وآينده بيشتر انسانهارا در بر گرفته است ، عده اى دست بخود كشي ميزنند عده اى خورا به ده گروههاى تروريستى معرفى ميكنند تا  قهرمانانه جان بدهند
    در فروشگاها  ومرا كز خريد بجاى  غذا ونان ، تنها لباسهاى ريسايكل شده از زباله ها را ريخته اند ، تنها چيزى كه براى قشر متوسط وزير دست گذاشته اند خريد  است تنها تفرجگاهها وتفريحات گردش در فروشگاههاى زنجيره ايست ،هر روز بر تعداد  رباط  ها افزوده ميشود ، واين رباطها هستند كه در آينده بجاى ما فكرميكند ،احتياجى  به خوراك ندارند ، احتياجى به لباس ندارند بردگانى بيزبان و در بعضى مواقع سخنگو وگاهى در كنفرانسهاى بزرگ دستوراتى ميدهند ، 
    آنها ديگر نه به كرم شب ونه به ژل حمام ونه كاندوم احتياج ندارند ، عده زيادى ترسيده اتد ، ديگر كسى بفكر بچه دار شدن نيست ، كسى بفكر ازدواج در يك كليساى مجلل نيست ، كليسا ، كاتدرالها گورستان كشيشها وملاها ميباشند ، ديگر كسى به زيارت قبر مردگانش نميرود ، 
    شب گذشته در موصل  يك گور به درازى نهر كرج لبريز از سر هاى  بريده زن ومرد وبچه بود ، وچند ديوانه ريشو در كنارآن رو خانه انسانى ميخنديدتد ، از شاهكار خودشان به وجد آمده بودند ، كسى. يگر بفكر دانش وانديشه نيست ، حال ما كه رفتنى هستيم ، بچهايمان كه به نوجوانى ميرسند لباس بردگى.ر ا خواهند پوشيد با يك ” چيپس” زير پوستشان مانند سگهاى امروزى وگربه ها ، تا هميشه زير كنترل با شند چند بار سيفون را كشيدند ، چند بار غذا خوردند وبا  چه كسى در چه موردى  حرف زدند ،ادبيات ، هنرهاى زيبا جاى  خودش را به رقاصه. ها واوازخوانان ميدهد تا محفل بزرگان چندان يخ.زده نباشد ، ديگر كسى بفكر عطر گل باس نيست ،چون درخت ياس گم شده بجايش گلهاى كاغذى ومصنوعى خانه ها ويا بمعناى ديگرى زندانهارا تزيين ميكند ،
    پسران ودختران  ترسيده اند ،شبها با كابوس دست بگريباند ، نتيجه اينهمه زحمات و شب نخوابيها بباد رفت ، هرچهرا كه آموختند امروز بايد به چاه فاصل أب بريزند وسيفونرا بكشند ، پول كجاست ؟ آنهم در حد ثروت جناب دونالد ترامپ ! تا بتوانى به گروه ( گلو بآلييستها ) بپيوندى ، ارباب شوى ، روحت را از دست بدهى ، نيمى را دراويش  گرفتند ( بايد خودرا بشكنى  وروحت ا از بدن جدا كنى تا به او برسى ) او كيست ؟ او همان  جان  و آن انرژى منست كه مرا بحركت  وا داشته  ،نيم ديگر را تكنولوژى مدرن  از ما گرفت ، عشقها مجازى شدتد ، روابط سكسى مجازى شد ، بوسه ها مجازى شد آنهم بايد مخارجى را بپردازى !!
    حال  روز مادر  ، روز پدر ، روز كودك  ، روز معلم ، روز سفليس ، روز إيدز   روز فقرا ؟؟ فيرارا بايد كشت تنها مصرف  كننده ميباشند ميجوند وبه توالت ميروند ( سخنان بزرگان دولت فخيمه ) . 
    چند سال است كه در زندان انفرادى نشسته اى ؟. 
    نميدانم ! 
    به چه جرمي ؟ 
    بجرم انساندوستى  بجرم عشق
    پس محكوم بمرگى 
    پايان 
    ثريا ، اسپانيا ” لب پرچين ” 
    شنبه