Author: Soraya

  • گریز سیاسی

    خیال نکنید من یک زن ستیز وضد همجنسانم میباشم ، خیلی هم به آ نها احترام دارم  اما باید آنهارااز صحنه سیاست دورنگاه داشت ، دکتر ، مهندس ، دکوراتور ،  آرتیست  ، طرح مد وزیبایی ؛ آرت ویا هم ملکه خانه ! از روزیکه پای زنان به سیاست باز شد دنیا بهم ریخت تقصیری هم ندارند ، دچار بیماری هورمونها هستند یا دوران بارداری را میگذرانند  ، یا بچه شیر میدهند ، یا دورن ماهیانه را طی میکنند  ویا باشوهرشان مرافعه کرده اند  ویا دوران یائسگی را میگذرانند که بدتراهمه میباشد حال با یک حالت  غیر عادی بر صندلی وزارت وریاست نشسته اند بیخبر از آنچه که روز گذشته دراطرافشان بوده تنها عصبی ولرزان واینکه بفکر زیبایی اندام باشند بفکر طراوت پوست باسند تا از صحنه  بیرون نشوند یا هم باید مانند بعضی ها مارخورد وافعی شده پوست خودرا  درراه سیاست کنده باشند ودرجلد یک ماده دیو بروند ورحم نکنندا ز کشته پشته بسازند با زور مورفین ودارو های که ما نمیشناسیم ! 
    عاقلان دانند !!!!
    نخست وزیر ایتالیا باخت و”نه “ها بیشتر شد ورفت  مانند نخست وزیر قم وشهر بی بی سکینه ، نخست وزیر نیوزیلند ناگهان بعلت عوامل غیر طیعی خانوداگی استعفا داد حال جناب برلوز کونی با ریشخند دوبار روی کار خواهد آمد وجنجالها خواهد آفرید وایتالیارا ازاینکه هست بدتر خواهد نمود ،
     آهای ملتها ، دولتها پولها کجا هستند ؟ .
    پولی دربساط نیست مشتی ارقام با چند کارت پلاستیکی درگردش  ، باید جنک کنند ، میدانید که جنک وراهزنی وتجارت هرسه یک معنا میدهند این را من نمیگویم ، یک نویسنده یا فیلسوف که نامش را فراموش کرده ام ابراز داشته ، راست هم گفته تاجر یک دینار حال دیگر دینار نیست دلار میخرد ده دلار میفروشد ! راهزن علنا مال ترا میدزد واگر اعتراض کنی ترا خواهد کشت وجنک هم طبیعی است آدمهارا میکشند برا ی بردن غنیمتها ،  حال دیگر همه چیز علنی شده است کم کم سوراخ  راه آب  باز شده  خوب میبرم خوبم هم میپرم ، تو بنیشین چس ناله بکن .
    مردیکه سالها درآلمان شاگرد پیتزا فروشی بود ( خوب معلوم است پشت هر پیتزا کمی هم چیزهایی چسپیده یا آرد ویا چند نخود نان سوخته) ؟ ، ایشان از افتخارتشان  این بود که درچهارده سالگی قاچاق تخم مرغ میکردند پدرشان زارع بود ، ایشان با یک همسر آلمانی که درهمان رستوران پیشخدمت بود  با پولهای سیاه دراین سر زمین بی در وپیکر شرکتی بقول ایرانیان زدند ، اهل کرج بودند ادعا داشتند کسانیکه پول ندارند باید بمیرند !!! خوب ایشان از چهارده سالگی بی آنکه تحصیلاتی داشته باشد مشغول کار شریف تخم مرغ وسپس مرغ ودست آخر آن تفنگهاییرا که برای کشتن هموطنان به ایران صادر میکردند ، برایش ابدا مهم نبود ، مهم پول بود به سایر کارهای او نمپیردازم تنها همین نکته برایم جالب بود  میگفت کسانیکه  مانند او پولدار نیستند باید بمیرند ، بمن میگفت تو کمونیستی !! چیزی نداشتم باو بگویم آنقدرخر بود که بین نجابت وکمونیستی را نمیفهمید برادرش را هم در امریکاساپورت میکرد حال نمیدانم  مرده یازنده  است برایم هم مهم نیست تنها چشم به آن ارثیه شوم داشت که آنهم بباد رفت ، خوشحالم …..
    نمیداتم خاصیت آلمان چیست وچگونه شتسشوی مغزی میدهند که هرکس بر میگردد به عناوین مختلفی میل دارد بقیه بمیرند شاید هنوز خون نازیها در رگهای نسل جدیدشان جاری باشد ، همسر منهم همین عقیده را داشت بهر روی هیجده سال میان آنها  زیسته بود او مخالف زنان مردان پا بسن گذاشته بود ودائم میگفت اینها جای همهرا تنگ کرده ند باید بمیرند اگر دستش میرسید با تفنگ همهرا یکجا میکشت از او میپرسیدم خوب مادرتو هم پیر بود پدرت هم درسن هشتاد سالگی تازه زن گرفت ، درجوابم میگفت ” آنها پول د اشتند .
    آخ که حالم بهم مبخورد ، حال امروز مجلس ما لبریز از زنان رنگ وارنگ ، مجلس  سر زمین دیگری زنان حاکمند ودرشهر بی بی سکینه که این زنانند که حاکم دنیا هستند . مردان کجایند ؟ سیاست درس دارد ؟ دانشگاه را باید دید تجربه باید کسب کرد نه اینکه هرننه قمری ناگهان هوس کند حزبی را با دوسه نفر شل وچلاق وبا یک پرجم  برپا سازد وتمایل داشته باشد که  ریاست جمهور ویا نخست وزیرشود .
    بنظر من بهتر است بانوان عزیز بخانه برگردند درسرزمین ما که کار برایشان فروان است شله زد ، حلوا ، آبگوشت واش نذری وغیره . درسر زمینهای دیگرهم کارهایی از قبیل سخن گو ، واداره برنامه ها و شوهای تلویزیونی تا ابد  تا دم گور این شغل را دارند بی آنکه کسی بجانشان سوء قصدی بکند .
    واقعا که چه دنیایی داریم ، سرمانرا با چه مزخرفاتی گرم میکنند برایمان از فضا غذا ی بسته بندی میاورند ، خانه های ” هوشمند” میسازند همه چیز خود کار است گویا اصولا  نسل بشر باید از بین برود وبجایش ” میمونها ” دوباره حاکم شوند .ث
    دلنوشته امروز من ، دریک هوای ابری وبارانی ونگرانی ……ثریا .اسپانیا /دوشنبه پنج دسامبر 012.
  • شب بارانی

    از صدای ریزش باران  بیدار شدم ، قرار نبود دیگر باران بیاید قرار بود تنها ابرهای سیاه آسمانرا بپوشانند ، شب گذشته  باهمان لباسی که درخانه پوشیده بودم خوابم برد حتی جورابها وروبدشامبر!!! نیمه شب از یک سرمای ناگهانی برخاستم ، گویی بادی سر بر رویم وزید ورفت ، با اینهمه لباس زیر لحاف وپتو وروتختی این سرما چه معنا داشت ؟ ساعت سه ونیم بود ، آخ/ باز باران لعنتی ، این دیگر رحمت نیست ، زحمت است ، بفکر بچها بودم ، دوتای آن میبایست یک جاده لغزنه ویرانشده را طی کنند تا به آفیسها برسند سر ساعت!! یکی دیگر پرواز داشت ! باران بی آنکه بفکر ما آدمهای روز زمین باشد همچنان میبارد وویران میسازد . اینجا این شهر  تیره غربت ، گویی دارد سرنوشت جهانرا به پایان میبرد ، خوب کجا میتوان رفت ؟ در سرزمین یخبندان وقطبی ؟ در بازار بلبشوی اروپا ؟  اروپای زوار دررفته که دارند با زور نوار چسپهای ارزان قیمت آنرا بهم میچسپانند  ، یکی نگران انتخابات ایتالیاست ، دیگری نکران انخابات سر زمین  دیگر ،اروپای کوک شده به هم وصله های ناجور لحاف چهل تکه با زبانهای مختلف ، ادیان مختلف ، نه زیر باران نباید رقصید ، زیر باران باید مرد ، نه عشقبازی کرد از  آن بارانی که لطافت داشت وروح را جلا میداد دیگر خبری نیست ، هرچه هست بیماری است اسیدی ودستکاری شده ، سری به خیابان خاموش زدم هنوز خبری از چراغانیهای بازی کریسمس نیست ، اما ریزش باران ادامه دارد ، 
    خوشا به سعادت آنها که کره الاغ به دنیا آمدند وخر هم از دنیا رفتند ویا مثل ومانندشان هنوز وجود دارد .
    شب گذشته نگاهی به دستهایم انداختم دیگر آن لطافت وظرافت آنها از بین رفته ، به هنگام بغل گرفتن پسرم دیدم تنها سرم تا سینه او میرسد از یک وشصت پایین تر آمده ام دیگر از آن کفشهای بلند پاسنه صناری هشت ودوازده سانتی خبری نیست ، روی پله های هفتاد ایستاده ام  پله ها تاریکند ، باید کورمال کورمال این راه را طی کنم ، کجا بر زمین خواهم افتاد ؟ معلوم نیست .
    خواب از سرم رفت ، با دستهایم مانند برف پاکن به روی صورتم میکشیدم تا گذشته هارا فراموش کنم ، حالا در بن این  خانه متروک  در فراموشی ایام دارم خودرا فریب میدهم ونگرانم .
    روزی نوشتم که با ابلیس پیوند بسته ام تا همیشه جوان بمانم ، حال دیگر این پیوندرا شکسته ام میل دارم هرچه زودتر راه را طی کرده به پایان  آن برسم پایان خوش حد اقل ، راهی طولانی آمده ام ، هرچهرا اندوختم درکف مشتم باد برد خوب کسی که دزد است درخانواده دزد بزرگ شده وکسی که آدم میکشد در یک خانواده قاتل رشد کرده  اصل بد نیکو نبوده است وبقول شاعر ” آنکه امروز بود سیم وزرش / یا خودش دزد بوده یا پدرش /!  حال عکسهای ایرانیان موفق!!! را برایمان آگراندیسمان میکنند ، همه با پول شروع کرده اند .سی سال است بچه های من کار میکنند هنوز قسط وام خانه هایشان مانده وام تحصیلی نوه ام مانده ، سی سال است هر روز راهی را طی میکنند میروند وبرمیگردند وهرچه را که دارند دودستی ئتقدیم دولت میکنند ، تقدیم قانون !  همه هم تحصیلات  خوبی داشته اند وشعور بالایی اما نه دزد بودند ، ونه بفکر بردن مال کسی واگر دستشان رسید نانشانرا به دیگری که گرسنه بود دادند مانند مادر احمقشان .
    بانوی تیربخت ! از بیم گناهان ناکرده ات بخواب نمیروی ؟  ویا به ناچار مجبوری دست به اسمان برده از خدای نادیده کمک بگیری که جوجه هایترا دراین دنیای وحشناک ومیان جانیان وآدمکشان ودزدان وآدمخواران حفظ کند ، آلیس کوچولوی نادان ! بخشایشی درکار نیست ،  پس از بیرون شدن آدم وهوا ازبهشت رنج را با سرب برپیشانی یک یک ما نقش زدند تنها آنهایئ رنج نمیبرند که با ابلیس همراهند . 
    تو نقابت را بالا زدی همه چهره اترا دیدند  ودیگر کسی نیست تا ترا نشناسد ، هم سیرت وهم صورت خودرا به عیان گذاشتی 
    حال جان وتنت  زاده قوت دیگران شده وجسمت روبه زوال میرود .
    نگاهی به کتب درهم ریخته ام انداختم ، نه دیگر میلی بشما هم ندارم باندازه کافی خوانده ام دیگر بس است تنها فهمیدم یک عمر دور خودم چرخیدم وامروز دچار سر گیجه شدم .
    باران ، بس کن ، کافی است همه چیزدراین سر زمین درحد افراط وتفریط است تنها دوفصل هست تابسانی گرم طولانی و پاییزی بارانی وخیابانهایی که چهره شان با یک باران عوض میشود مانند زن بدبخت تیره روزی که ناگهان عریان شود وچهره نامطبوع وبوی گند بر میخیزد . دیگر سالهاست  که زیبایی مرده نمیتوان با زیباییهای مصنوعتی روی اینستاگرام زیست .
    بر خیز صبح هنوز فرا نرسیده  حجم سرد پاییزی تنها سرمایش بر روح تو نشسته ؛ دیگر نه روز را میدانی ونه شب را میفهمی  این زندگی تست بر خیز به آیینه بنگر وبپرس من کیستم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    05/12/2016 میلادی/.
    اسپانیا.
  • تا کجاست ……؟

    روز وحشتناکی بود ، یعنی روزهای وحشتناکی اما از شب گذشته سیل باران  معلوم بود تا کجا ها پیش خواهد رفت وتنها هم همین تکه را شست ورفت ! قسمتهایی را که بیشتر توریست نشین بودند ، شهر مالاگا یک پارچه زیر آب رفت  از  باد وبوران وسرما خانه های  بسیاری ویران شد چند نفری جان دادند درجاده ها یا پارکینگها ویا جاده ها ، به همین علت تولد دختر منهم بهم خورد 
    پیغام ها مسلسل وار بکار آفتاده بودند ، تو کجایی ؟ خانه درچه حال است ؟ کیک بزرگی را که عروس پخنه بود تنها عکس آنرا دیدم وبه درون یخچال رفت ، 
    خوب ناهار چی؟ بهم خورد ، چترم را بر داشتم بارانیم را پوشیدم وآهسته آهسته از زیر طاقی ها بطرف نانوانی رفتم قفسه ها خالی اما توانستم یک نا کوچک به دست بیاورم .
    بخانه برگشتم ،  طفلک دخترک با هزار امید حال درراه بیمارستان داشت همسرش را میببرد که نگهان دچا ر کهیر شده بود !!
    هر سال در زمستان همین بازی است وفراموش میکنند که تابستانها بفکر ساختن فاظل ابی بیفتند همه زیر زمینها پارکینگ ویا  به تراموای  اختصاص داده شده است .تنها بلوکها مانند قوطی کبریت رویهم سوارند  بقیه …..
    روز بدی بود بسیار بد  حال باید خودمرا آرام سازم وراهی  به دورن باغ خاطره ها  بجویم ! کدام خاطره ؟ بهتر است فراموش شوند ، غباری روی آنهارا پوشانیده  حال درفکر کهنسالی خویشم ، نه میانسالی دیگر از میان سالی گذشتم ! حال هر دقیقه اشگی بر این گونه ها سرازیر میشود جایی را که قرار بود سرخاب بمالم  وچشمانی را که مانند کلئوپاترا میکشیدم حال دیگر حوصله دیدن آنهاراهم ندارم زیر عینک پنهانند ،
    طبیعت سخت بیرحم ونا متعادل وقسی القلب است جدال با طبیعت یعنی جنگ با غولهای افسانه ای  طبیعت دزد است ، همچناکه چشمان را ازرودکی  گرفت دندانهارا  نیز از من گرفت  چالاک وماهرانه  وتنها لبان خون آلود من بر جای ماندند لبخد فراموشم شد .
    امروز با خود  می اندیشیدم که : 
    هیگاه نباید آرزویی دردلم بپرورانم بسرعت برق میمیرد ، ویا دست به نابودی روح وجممم میزند ارواح پلید دراطرافم درحال  گردشند .
    امروز خاکستر  مرحوم پدر راستین انقلاب را که پنجاه سال مردم را اسیر کرد درون یک جعبه آهنی با کامیون از وسط جمعیتی بی حرمت رد کردند تا بگورستان ببرند هیچ حرمتی نبود ، کسی نبود  این سرانجام یک دیکتاتور است  تنها مردان وزنان گذشته وهمسن وسالهایش که باو عادت کرده بودند هیچکس نه سلام نظامی داد ونه گلی بسویش پرتا ب کرد همه پرچم به دست دستوری دردوطرف خیابان صف کشیده بودند .
    بیاد آن مرد بزرگ افتادم که فرشته ای ناگهان از آسمان بسویش آمد وبا چه ابهت وحرمتی اورا تا خانه آخرت بدرقه کردند افسوس که راهش با من خیلی زیاد است .
    به تماشای خانه های ویرانه شده وچند نفری که جان داده بودند نشستم ، ماهم برف داشتیم و، باران داشتیم کشورهای شمال همیشه زیر برف وبارانند اما آب از اب تکان نمیخورد ، اینجا چه بیخیالند هنوز بطرز کولی وار بی هیچ مسئولیتی در راس کارها نشسته تنها فکر قمارند درهیچ کشوری باندازه این سر زمین پول لاتاری نمیدهند در صف طویلی ساعتها می ایستند تا  بلیط پنجاه یوروی بخرند  برای کریسمس !! اگر هر سال این پنجاه یورورا جمع کنند شاید بهتر  باشد یا درقمارخانه ها ویا در سا لنهای بازی  مرتب مشغول قمارند 
    حال دراین اطاق که ایوان  کوچکش لبریز از آب  وهیچ راهی به خارج ندارد نشسته ام ، بشقابها وسرویس کیک خوری وکادوی دخترم روی میز بیحال وبیحوصله  به پنجره تاریک مینگرند .
    میدانم که قصد باد وباران وسیل  رسیدن نیست  چرا که بسوی هیچ میروند  وما سالخوردگان  که مانند برگی برخود میلرزیم  آیا زنده ایم ؟  یا زنده های پس از مرگیم ؟. پایان 
    ثریا . اسپانیا / 04 دسامبر 2016 میلادی. 
  • فروغ فرخزاد

    دلم گرفته است ،دلم گرفته است 
     به ایروان میروم  وانگشتانم را 
    بر پوست کشیده شب میکشم 
    چراغهای رابطه تاریکند 
    کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی کنجگشها نخواهد برد 
    پرواز را بخاطر بسپار 
    پرنده مردنی است 
    ——-
    وایکاش دست از سر این زن بیچاره وناکام میکشیدند ، آن مردک پیز وخرفت در آخر عمرش نامه های فروغ را دراختیار خانمی گذاشته که ایشان کتابی به چاپ برسانند و سابقه اورا بیشتر خدشه دار کنند ، آن یکی خود فروخته بی بی سکینه میگوید که فروغ صیغه آن مردک ابراهیم بود . باید حتما اینهارا میگفتید؟ لازم بود ؟ چه چیزی بشما اضافه شد؟ 
    بابا ول کنید ، همان امام زاده ها برایتان کافیست چیز دیگری را پیدا کنید ، شاه تمام شد خانواده پهلوی تمام شد حال آفتاده اند بجان شاعر بدبختی که درتمام عمرش ناکام بود وزجر کشید برادرش را قطعه قطعه کردن خانواده اش از هم پاشید حال به مرده او هم رحم نمیکنند . 
    جناب مسعود خان بهنود بهتر است به همان  مقام ( استادی عملگی) خود اکتفا کنید وخودرا صاحب اختیار تمام اخبار ایران وجهان ندانید .
    وشما جناب آقای ابراهیم گلستان درهما ن قصر بزرگتان با سگهایتان عشق بورزید دست از سر آن زن بدبخت که به پای شما جانش را ازدست داد ، بکشید 
    آخ که ماایرانیان چقدر بیرحم ، ظالم ، نادان ، خودخواه وحقیر هستیم . 
    فروغ جاودانه است حتی بزرگترین دشمن او احمد شاملو که کسی را قبول نداشت اورا ستایش کرد ، میخواهند هرچه که مربوط به گذشته ما بوده بکلی پاک کنند  ـآنهم  به کمک عمله های خریداری شده شان ، من یکی نمیگذارم گذشته هارا مانند یک جواهر درون یک صندوق پنهان دارم زورتان رسید آنهارا بیرون بکشید از همه چیز با خبرم بیشتر پرونده ها زیر بغلم هست در گذشته زیاد روزنامه ومجله وکتاب میخواندم چیزهایی را درون سینه ام پنهان داشته ام ووضع زندگیم بنوعی بود که میتوانستم همه جا با همه کس  آمیزش دشاته باشم حتی با فواحش نامی که بعدها خانم خانه دار شدند . بهتر  است دیگر خاموش باشم تا مرتبه بعدی . ثریا . اسپانیا .4 دسامبر 2016 میلادی 
  • تولد و …گل سرخ

    امروز تولد دخترکوچک من است ، به واقع دیروز بود اما تاریخ ها عوض شده اند وما مجبوریم به  تاریخ میلادی  ان روز را تهنیت بگوییم !
    گردنبندی با یک زنجیز نقره ، سالها پیش من از بوستون خریدم روی آن نقاشی وپشت آن شعری از یک شاعر امریکایی که باید با ذره بین آنرا خواند ،  ودرباره عشق ودوست داشتن است ومن هرسال به مناسب تولد بچه ها آنرا به گردن میاندازم ، به درستی نمیدانم قدمت آن چند سال است من آنرا از یک نقره فروشی در شهر بوستون خریدم ، بشکل قاب کوچکی که درب آن باز میشود اول عکس همسرم وخودمرا گذاشتم ، خیلی زود پشیمان شدم واو خالی مان تا اینکه روزی یک گل خشکیده لای یکی ا زکتابهای مادرم یافتم !!! آنقدر این گل مانده بود که تشخیص آن غیر ممکن است آیا گل رز بوده ویا میخکی وبه چه مناسبت او آنرا لابلای صفحات کتابش پنهان ساخته است ؟ .
    با احتیاط کامل آنرا برداشتم وبه درون گردن بند گذاشتم حال بهترین جای دنیارا دارد ومن همیشه همراه اویم واو همیشه با من است .
    باران بشدت میبارد وشب گذشته طوفان شدیدی نگذاشت بخوابم گوشهایم را گرفتم بی فایده بود ساعت شش زیر دوش بودم ! اطاقها بوی نم گرفته اند لباسهایم همه گویی تازه از ماشین لباسشویی بیرون آمده اند ، تنها دعا میکنم که ناگهان سقف فرو نریزد وتازه بما مژده دادند که هفته اینده نیز باران خواهیم داست ، اما نه این باران ، این سیلاب است بیشتر خائه ها ومزارع را ویران ساخته باز ……نه بهتر  است عقیده ام را برای خودم نگاه دارم .
    بهر روی تولد اولین بچه عسل بود دومی شیره بود سومی کمی آب وقند داشت وچهارمی باز عسل شد !!! قرار ناهار بیرون را داشتیم با این باران بهتر است درخانه هایمان بمانیم وروز دیگری را برای گرد هم آیی تعیین کنیم .
    بهر روی زندگی من روبه پایان است وزندگی آنها تازه شروع شده است .
    بقول شادروان نادر نادر پور :
    پوپکی از راه دور آمد 
    بر لب آب روشن بنشست 
    خواست تا گرد سفر را از پر بیافشاند
    خواست تا لبخند اندام جوانش را 
     درنگاه آب بنشاند 
    خم شد وتصویر او چو در جوی آب افتاد
    ……..
    سر بسوی اسمان برداشت 
    شانه اش را دید 
    همچو تاجی بر ق میزد بر سر خورشید 
    دخترم از خواب نار برخاست …….
    این اشعاررا شاعر ما درجوانی برای اولین وآخرین فرزندش ( پوپک ) سروده بود ودر اشعار دیگرش تا چه حد نا امید شده بود همسرش شهلا از او جدا شد ، پوپک به خارج رفت ، ونادرخان شیک وجوان ومدرن دربرج عا ج خود نشست من با همسرش شهلا آشنا بودم ، زنی بی شیله پیله ، ساده مانند همه زنان که روح حساس شاعر را درک نمیکرد اما خیلی اورا دوست داشت ودیگر همسری اختیار نکرد اما نادر خان درهجرت ابدیش مجبور شد زنی را به همسری بگیرد (ژاله) که تا آخر عمر با او بود.
    بگذریم از تولد  به کجا رسیدیم به شرح حال شاعر خوبمان . 
    دخترم تولدت مبارک ، کسی نمیداند تولد دیگرت من باشم یا نه بهر روی دمرا باید غنیمت شمرد روزهایت شاد وکامروا باشی .ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    04/12/2016 میلادی /.
    اسپانیا.
  • ترا ازجهانی دیگرمیشناسم

    روز گذشته درحین نوشتن اینترنت من رفت  ! نمام روز بدون اینترنت بودم واز همه بدتر تلویزون هم صدایش رفته بود !! روزخوبی را گذراندم !
    شب گذشته شاه آریا مهررا برای اولین بار بخواب دیدم ، همچنان لب یک حوض آب نشسته بود با همان لباس شیک وبرازنده گفت  این روزها کسی به دیدارم نمی آید روی سنگی که بر بالینم نهاده اند ترک برداشته ، گلها خشک شده اند ، تنها گاهی چند زن ویا چند مرد میایند وان دورها میایستند گویی میترسند بمن نزدیک شوند !!!
    خواب عجیبی بود ،  سر تعظیم فرود آوردم وگفتم :
    عالیجناب ، من اگر قدرت مالی داشتم با یک تخته سنگی از فولاد وطلا میامدم وآنجارا تزیین میکردم حاکهارا میریودم وآنقدر آن جا مینشستم تا درکنارشما بمیرم ، متاسفانه طلاهایی راکه شما بجا گذاشته اید نصیب عربها میشود ، عالیجناب ایکاش قدرت مافوی قدرت یک انسان داشتم بسوی شما پرواز میکردم ، درعوض خانم جناب سرهنگ درآنسوی مرزها مرتب جایزه میکیرد از این رزوها ممکن است جایزه نوبل را هم باو بدهند جایزه نجابت نه سیگار میکشد ، نه مواد مصرف میکند ونه رفیق دارد ونه ویسکی مینوشد !!
    سرش را پایین انداخت وگفت :
    میدانم ، همه چیز را میدانم ، دستمرا دراز کردم تا دست اورا بگیرم ، دستم به دست دیگری خورد ، نوه عزیزم کنارم خوابیده بود .
    پرودگارا  ، این دو دل  را به تیغی دوسر دوختی 
    مرا ازیک رهایی دادی  وآن دگر را 
    او در طلسم دیوان وجادوگران زندانی است
     وبا اشکهایم  نمیتوانم غبار روی اورا بشویم 
    ترا ازجهانی دیگر میشناسم ای روح پرفتوح 
    ای روح جاودانی 
    دراین تیره شبها  که فردایی نداریم 
    تو فانوس راه ما وعشق ما بودی
    تو برپیشانی یک یک ما بوسه زدی
    توهمچو  تاجی بر تارک سرما نشستی 
    تو گهواره تمدنرا به حرکت درآوردی 
    که امرو درمارپیچهای نا خداباوران 
    در پیچ وتاب است .
    ——
    روز گذشته داشتم درباره زنی مینوشتم که از قدیم اورا میشناختم زنی مافوق زنها که از دیار ما نبود .
    فردا این کاررا خواهم کرد یا روز دیگری .
    امروز غمگینم ، سخت غمگینم ، هوا بارانی وابری سیاه بر آسمان پرده انداخته دو هفته است که باران امان نمیدهد تا جاییکه احساس میکنم  مانند مرغابی پاهایمان پرده دار شده اند .  
    اگر فردایی بود واگر اینترنتی بود !! این یک هشدار بود ومن میدانم چشمانی که درکنار نوشته های من رسم شده اند یکی را میخوانند تجزیه وترکیب میکنند جمع بندی میکنند وسپس میل دارند یک درس خصوصی بمن بدهند  ! اما من مینویسم گفتم اینجا نشد روز دفترچه های سفید ویک یکرا برای خوانندگانم پست میکنم ! اگر نشد میگذارم درون چمدان روی بقیه ، روزی سر انجام همه چیز هویدا خواهد شد .ث
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا / 03/12/2016 میلادی /.
  • باز هم باب ديلان

    خير ، ابدا اين آدم يعنى جناب ” باب ديلن ” سر به راه نميشود ، مثل يك اسب سركش رام نشدنى ،حتى به دعوت كاخ سفيد هم گفت “خير ، نه ، من نميام” 
    همه برندگان جايزه نوبل به ميهمانى كاخ سفيد رفتند حتى آن نويسنده اهل پرو كه اين روزها تازه عشق پيرى اش جنبيده  سر برداشته. با معشوقه معروف ونامى خودش همه جا ميرود ، او هم دعوت شد ،اما باب ديلان نرفت ،همه سر ميز شام منتظر نشستند جايش خالى بود ، !!!!
    خوب ، الهى شكر ، صدهراو مرتبه شكر كه ما توانستيم عيد سعيد باستانى نوروز خودر ا سر انجام در يونسكو آنهم در اتيو پيا به ثبت برسانيم وبعد از اين اجازه دار يم كه بگوييم بيستم ما رچ روز عيد ماست ، تركها، قذاقها ، ازبكها ، عراقيها  تأجيكها همه نامشان در كنار عيد سعيد باستانى نوروز ويادگار كهن ما ايرانيان به ثبت رسيد !!!! حال معلوم نيست صاحب اوليه نوروز كدام يك از اين كشو ها بوده  است ؟؟؟ بنظر من سلطان ابن سلاطين  باز مانده تركهاى عثمانى ادعاى اول را ميكند ، چون مولانا را هم صاحب شد ، 
    چه عيدى ؟ بابا دلتان خوش است  ، كنار مشتى ريش وپشم و از همه بدتر تمديد ده ساله تحريمها  ديگر نفسى براى كسى باقى نميكذارد ، مردم از همين حالا گرسنه اند وتنها دل به ” ويندو شاپينگ ” بسته اتد يعنى اينكه نان را پشت شيشه پنير ميمالند ميخورند ،حال كجا حوصله دارند سمنو بپرند سمنو هم ملا خور شد رفت در رده حلوا وشله زرد نذرى حضرت فاطمه نشست ، بعد  هم هرسال بنوعى  اين جشن باستانى ما تعطيل ميشود يا ايام فاطميه است ( اين بناى جديد است ) يا ماه مبارك رمضان است يا عاشورا وتاسوعاء  ست ويا يكى از آن پيامبران وامامزاده هاى تازه ظهور كرده فوت ميشوند ، خوب ديگر مردم جرئت دارند نامى از عيد ونوجوان شدن جهان وشروع فصل بهار بكنند خوب به همان خانه تكانى دلخوش ميكنند  از مسجد سر راه يك كاسه سمنوى  نذرى هم ميگيرند با چند عدد سنجد ونان سنگك سفره را باز پهن ميكنند  اول بزرگ  خانواده أيايتى از كلام خدا ايراد ميفرمايند . سپس يك سخن رانى در با ره رشا دت وجنگهاى يك حضرت ت ودست آخر يك سكه صاحب الزمان كف دست بچه ها ميگذارد ، عروسك حرام  است ، ماشين بازى حرام است اما اينترنت بازى با زنان لخت مستحب است . وتجاوز به به پسران كوچك ودختران نا بالغ وأحب است  خوشحالم كه ماهم سر انجام به ثبت رسيديم آنهم در اتيو پيا ، مبارك باد اين فرخنده پى ! فعلا همه سر گرم كريستمس هستند ، تا عيد سه ماهى مانده خدا كريم است . 
    دلنوشته هاى روز جمعه دوم دسمبر دوهزار وشانزده ميلادى ، اسپانيا ، 
  • بك ملت بيچاره

    ما چه ملت بدبخت  و بى چاره اى هستيم كه چشم به كاخ سفيد دوخته ايم ، ملتى كه هميشه زير ظلم وستم بوده وعادت به بدبختى كرده است ، خيال ميكنيم كاخ سفيد بهشت برين است وملايك آسمانى در آنجا بفكر ملت خود وساير ملتها  هستند ، جناب ارباب دتيا ” ج سروج” به جناب رياست جمهورى كه كم كم بايد چمدانمرا ببندىد و راهى شود وجايش را به كس ديگرى بدهد ، دستورداده از واشتنگتن خارج مشو ودرهمان حوالى كاخ سفيد خانه اى برايش تهيه كرده است ،بانوى اول وملكه دتيا كه به عبارتى نرينه بوده وتغيير  جنسيت داده ” ظاهرا” وآن پسرش كه در لباس همسر با يك نمايش خوب وجدى  مردمرا سر گرم نگاه داشته اند مسيح از راه رسيد  ناجى ما همين مرد است !! و سوريه تبديل به گورستان بزرگ عمومى شد  وداعشى  ها گردنشان كلفت تر ! 
    ملتهاى تحت فشار مانند ما ، افغانستان ،پاكستان ، وكل خاور ميانه باميد اين نشسته  ايم كه اين عروسكان كار دست  ميلياردهاى بانكى براى ما وملت زير ستم ما كارى بكنند . نه بهتر است همين رهبر بماند ما چادر نماز  خودرا محكم روى سرمان قفل ميكنيم ،از خانه بيرون نمي أييم لازم شد لبهاى خودرا نيز ميدوزيم مردانمان هم بهتراست اتومبيلهايشانرا برق بياندازند ، موهايشان را  ژل بزنند ودنبال دختران لب كلفت ودهان گشاد بروند با حشيش وودكاى   روسى ، پسر بچه هم كه در خيابان ريخته  دم غنيمت است ، مكتبها همچنان  مانند عهد شاه وزوزك  بكار خود مشغولند ، اربابان حسابهاى بانكى را در همان خاور ميانه در صندوق أمانات ميگذارند ويا تبديل به طلا ميكنند وزير زمين مانند قارون پنهان ميدارند ، خرس سفيد خوشحال  كه سيب رسيده به كمك جوجه هايش به دامنش افتاد ، حال درياى خزر دگر قابل ماهى گيرى وشنا نيست ،  و مردان كراواتى وفكل زده مرتب درحال مصاحبه. ودر انتظار رهبر جديد كاخ سفيد نشسته اند ، نه آقاجان ، بيخود طمع به اين امامزاده مبنديد  اين نامش همان امام زاده بيغرت است ، وآيا ما خودمان مرد نداريم ؟ كه در انتظار مردان  ديگرى هستيم ؟ 
     اگر اين جناب رياست بر گوزيده تازه جان سالم از دست آقا حاج آقا جرج  بدر برد من اسمم ر ا  ميگذارم زردك على وِرجه ، بيهود ه در انتظار چراغ سبز ننشينيد چراغها همه قرمزند  و زرد  و…..  خلاصه من زياد حرف  ميزنم  ممكن است روزى منهم مانند آن خانم كه در مجله تايم حرف زد به تير غيب گرفتار بشوم اما حرف را بايد گفت ، خيال نكنند همه ما  دوراز جان  شما يك پارچه الا غيم ،
    آه امريكاى خوب ودوست داشتنى ، چه سرنوشتى دارى ! بهتراست رنگ. كاخ را تيز عوض منند مثلا رنگ قرمز ، بنظر شما  بهترنيست ،خوب ، اينرا ديگربايد از بى بى سكينه پرسيد هرچه باشد او چند لباس از من وشما بيشتر پاره كرده است ، 
    به اميد روزي، كه ماهم روز شكر گذارى داشته باشيم ، دستهايمان  بالا رو به أسمان برده از خداى ناديدنى تشكر كنيم كه سر انجام بما هم كمى نان داد ، بابا كه آبها را  فروخت زمينها راهم فروخت ، حد اقل آب باريكى در  جوى زندگى ما روان باشد آمين يا رب العالمين . پايان 
    يك روز سرد بارانى ، با تن تب دار ، ثرياخانم .
  • بیخوابی ها

    باز از ساعت دو بیدارم ،  این دوربین لعنتی جلوی درب خانه باعث عذابم شده چه کسی دستور داده آنرا نصب کند آنهم برای یک پیرزن مردنی ویک زن بیدار خواب وبیصدا وبی رفت وآمد ، لابد صدای پیامهای من روی موبایلم اورا میترساند وگمان میبرد صدای تیر است ، آیا نمیشد یک همسایه خوب میداشتم ؟ یک خانواده مهربان که باهم سلام وعلیک میکردیم زنک با چهار فرزند نه نوه ، تک وتنها اینجا اورا گذاشته اند کسی اورا قبول نمیکند اهل یکی از شهرهای شمال شرقی این کشور است شوهرش افسر گارد سیویل بود پسرس نگهبان یک فروشگاه وبقیه را نمیدانم ،  هوا هم ظوفانی وبه دنبالش باران خواهد بارید اخباررارا میبینم ده دقیقه اخبار بیست دقیقه ورزش و پیش بینی هوا !!  از موسیقی خبری نیست ، از برنامه های زیبا خبری نیست از فیلمها ی خوب خبری نیست شو های مزخرف وکم خرج وتدریس آشپزی وتبلیغ قابلمه درحالیکه مواد غذایی هرروز کمتر میشود تنها پنیرها سوسیها  وکثافاتی راکه بهم چسپانیده اند در فروشگاها بچشم میخورد میوه ها گندیده ، از درون فریزهابیرون میریزند ،  بنا براین غذایی نیست که بخوریم به ناچار با شیرینی وشکر خودمانرا سر پا نگاه داشته ایم ، اما تا دلتان بخواهد اتواع اقسام تکه های گوشت خوک ومردم هم مشغول خرید ، روز گذشته با دخترم جلوی قصابی یک سوپر ایستادیم یک پیر زن وپیر مرد لاقل یکصد یوروپول گوشت خوک دادند ودخترم چیزی را نشان داد فروشنده آنرا پاک کرد وباو داد پرسیدم چیست ؟ گفت گونه های خوک همسرم دوست دارد !!! بناگوش ! 
    خوب امشب که چه عرض کنم امروز سحر بیادسفرهای پسرم افتادم اولین سفرش به روسیه آنهم شهری نزدیک مغولستان برای خواستگاری از دوست دخترش از پدر ومادر او  ! عروسی کرد وارد یک کمپانی شد خودش یک شرکت باز کرد واز آن تاریخ تنها شاید ماهی دو یا سه روز در خانه باشد از آریزونا به چین واز چین به ژاپن واز سانفرانسیسکو به اوهایو  از مینه سوتا به واشنگتن ومن ماندم کی وچگونه میخوابد وکی وکجا غذا میخورد موهایش در سن سی وچند سالگی  وسفید شده اند خوب خوشبختانه همسرش زن قوی با کاراکتر تحصیل کرده هنرمند ومادر بسیار خوبی برای بچه هایش میباشد از این طرف ما شانس آوردیم یک دختر خل وچل اسپانیایی یا هرجای دیگر گیرش نیفتاد عقلش را بکار گرفت سومین دوست دخترش بود اولی ودومی انگلیسی ارمنی والکلی ! یکماه بیشتر میشود که او بچه هایش را ندیدم وآن یکیرا شاید سالی یکبار ببینم اگر قدرت سفر داشته باشم .خوشبختانه دختران درکنارم هستم با همسرانشان ! وبچه هایشان ، واولین نوه ام در دانشگاه سال دوم است دارد رشته روزنامه نکاری وعکاسی را میخواند ! اگر درآتیه روزنامه ویا دوربینی باشد . 
    ترا من با همه غمهایم دوست میدارم 
    دست مرا دردستهایت بگیر تا گرم شوم
    تو ای خورشید  گرم وفروزان زندگی من
    همه شب درکمین بادها وبی خوابیها 
    چون چشم پرنگاه برکه های راکد 
    در کمین بادهای سمی هستم 
    دل من آیینه ای بود لبریز از نقشها 
    وچهره ها 
    دل من صاف بدون ذرات گرد وغبار نامردمیها
    دیگر آن ایینه ترک برداشته 
    میل داشتم نقش ترا دران ببینم 
     اما آیینه دلم شکست 
    ثریا / اسپانیا  اول دسامبر 2016 میلادی / ساعت شش صبح !!!!
  • پوپوليسم

    مدتهاست كه اين واژه پوپوليسم بر سر زبانهاست ،عوام گرايى ،حكومت مردمى  ،كه باز سر چشمه آن بر ميگرده روسيه سرخ ،آنروزها ، در بعضى از جرايد ميخواندم كه چند كشور رسما اعلام داشته اند كه ميل دارند از اتحاديه اروپا خارج شوند ودر صد هستند ه مانند دولت بى بى سكينه  اين طرح را به مشاركت مردم بگذارند ، اينجانب با تمام بيشعورى ونادانيها ميدانم كه اروپاى يگانه هيچگاه يكى نخواهد شد تنها فشار بر قشر پايين جامعه است تا آقايان روسا در پارلمان  معتبر اروپا بحث كنند هويج را يك ميوه بدأنيم يا سبزى وآيا خيار جزو ميوه جات است !؟ اين آقايان  هيچگاه كارى براى ملتها انجام نخواهند داد وهدفشان كرؤى شدن دنيا ويكى شدن واز همه مهمتر تحمل فشار وزور بر قشر پايين و ناديده گرفتن همه أهداف و نظارت كامل بر زندگى مردم ويكنوع زندگى  زير نفوذ امنيتى ، ايران بهترين نمونه اين سرمايه گذارى بود ، يك حكومت اسلامى فاشيستى يك آقا رهبر معظم بر يك كشور ، قشر دانا ودانشمند به زير أب رفته اتد درعوض لباس رسمى لاتهاى چاله ميدان  با سبيل كلفت وكلاه مخملى  وسربازان امام زمان  با چماق حاكم بر سر نوشت  مردم ميباشند  كلمات خوب واژه هاى ظزيف وشعر وموسيقى  ،مجسمه سازى هنرهاى ظريفه نقاشى بكلى از ميان مردم رخت بر بسته است ومردم فراموش كرده اند كه ميتوان مانند حافظ يا خيام رند شد و فهميد ، بهترين نمونه را درايران پياده كردند ، حكومت پوپوليسم نه حكومت مردم بر مردم .
    حال شصت وپنج در صد آقايان بالا بالاها  موافق جهانى شد ن دنيا هستند وچهل پنج در صد مخالف ،خوب هميشه راى اكثريت برنده است . 
    اين جهانى شدن هيچ مزايايى ندارد حكومت ترس ،ترس همسايه از درب كنارى ،ترس پدر از مادر ترس فرزند از خانواده حكومتى كه همه بايد تنها باشند از اجتماع پرهيز كنند دوربين ها همه جا آدمهارا زير نظر داشته باشند سطح تحصيلات نزول پيدا كند در عوض اقتصادى كه ميكفتند متعلق به ( خر) است روز به روز بيشتر رشد ميكنند واين خران هستند كه به زير بارند. 
    امروز كمتر صداى جديدى بلند است ، همه بنوعى چشم به گشته  دوخته اند ترس ووحشت مردمرا فرا گرفته وآقايان هم همين را ميخواهند بايد ترسيد  دنيا دارد رو به پيرى ميرود سن اشخاص با لاست در بعضى كشورها همان برنامه زمان نازى هارا به اجرا گذاشته وقانونى كرده اند مرگ أرام به درخواست خود شخص ، بيمارستانها از كمكهاى اوليه خود دارى ميكنند پرسنالها در بيمارستانها كمتر شده مقدار زيادى داروها ناشناخته محصول آزمايشگاهها  در دست مردم  است بعنوان علاج ،حتى ويتامينها  نيز بيمارى زا شده اند مردم بيشتر به داروها وعلفهاى طبيعى  رو كرده اند ، ديگر كمتر صداى أوازى تازه بگوش ميرسد كمتر شخصيتى در رشته موسيقى ديده ميشود ،آوازهاى دسته جمعى كر كليسا بهترين مرسيقى ها شده است وهمان تكرار ها ، موزارت ، بتهوون ، شوپن ، وموسيقدانان قديم ايتاليايى ، مرتب تكرار ميشوند ، گذشته رو به فناست آينده تاريك وسياه ، در مدارس بجاى علم وفرهنگ درس تجاوز وروابط جنسى ميدهند ، اينجا تنها كسانى كه هنوز برنده  هستند مردان اقتصاد دنياى مد ميباشند  كه از دسترنج زنان تيره روز وبچه هاى گرسنه افريقايى ، هندى ،بنگلادشى  استفاده ميكنند وروى كرمها مصرفى زيبايى مينويسند  كه ( روى هيچ حيوانى امتحان نشده است ) !! طبيعى است روى مردان وزنان زندانى تجربه ميشود  وما بيخبريم . 
    دنيا دنياى قمار  بزرگترين قمارخانه ( وال استريت ) است  هر روز بر تعداد قمارخانه ها افزوده ميشود حتى ورزشها  منحصر شده به يكنوع قمار آنهم از نوع خريدو فروش بازى كنان فوتبال ، تنيس براى روزهاى گرم بهارى وسر گرمى شاهزادگان است ، از هر سوراخى يك پرنس  وپرنسس وشاهزاده بيرون ميزند وبراى  خود دربارى دارد اما  همه كانالها بهم متصلند ،مثل موبايل من كه به همه جا وصل است !!!!
    دوست من ، من گذشته ها را  بخاك سپرده ام  اما دورنماى  آيتده را نيز چندان روشن نمبينم ، هنوز دلم هوس يك كاسه آبگوشت ر ا ميكند ريك چاى شيرين با نان وپنير ، همه چيز بسته بتدى ،يخ زده واكيوم شده ،وسرانجام هم همه با يك بيمارى دنيار ا ترك ميكنيم  ( سرطان)!
    ودر سطر آخر اضافه كنم كه روز گذشته يك دو بين جلو خانه ما نصب شد ! لابد پير زن سكته اى همسايه از من ميترسد مبادا عضو داعش باشم يا تروريست  ،!!!! تنها ما دوتا در طبقه چهارم هستيم حال بايد طبقات ديگر را نيز ببينم آيا همه دوربين داردند يا تنها ما عزيز دردانه شديم ! 
    حالم از اين زندگى دارد بهم ميخورد ،چاره نيست در ميان مخلوطى از مدفوع گاهى دل به يك كشمش ميبنديم ، پايان 
    ثريا ايرانمش ، ” لب پرچين” 
    اسپانيا !1/12/2016 ميلادى /.
  • مرد ومردانگی

    اول بنا نبود که بسوزند عاشقان 
    آتش به جان شمع فتد که این بنا نهاد
    شب گذشته با  تب شدید ، توام با زوزه باد وسرما ودهان خشک . از جا برخاستم از پشت شیشه به بالکن تاریک خیره شدم تنها زوزه باد بود وپیکر داغ من ، کارتن محتوی آب پرتغال را یکجا سرکشیدم ونشستم به هذیان نوشتن همیشگی !!

    هنوز داغم ، اما میبایست برمیخاستم ، دیگر کسی نیست تا بفرمانم باشد اسپانیاییها درتمام دنیا خود مشغول خدمتکاری هستند اما درسر زمین خودشان حاضر به خدمت یک خارجی نمیشوند ، به ناچار باید از مراکشیها استفاده کرد یا اهالی شهر ودیار اوکراین که باید هم اجازه کار داشته باشند وهم ما ماهیانه پول سوسیال آنهارا به دولت بپردازیم ، وتازه اگر دزد نباشند ویا معتاد .
    امروز صبح رفتم روی بالکن باد غوغا کرده بود همه لباسها یک درمیان ورویه مبلها همه میان زمین وهوا وخاک وخاشاک همه جارا گرفته بود ، بدرک .
    صبحانه امرا درست کردم ونشستم به نوشیدن قهوه ، خوب ! قرار نبود من اینجا باشم ، حال هستم ، قرار نبود من تنهاباشم ، خوب هستم ، قرارنبود آواره باشم ، حال هستم وقرارنبود دزدان خانه واموالمرا ببرند ، خوب بردند ، و من چه ساده دلانه وصادقانه به همه چیز مینگریستم .
    در میان تب شدید داشتم مردان خوب آن زمانرا میشماردم ، مردانیکه جان برکف سینه هایشان هدف تیر نامردان قرار گرفت تعدادمردان نیک ودرستکار آن زمان از هشتاد تجاوز نکرد اول از هم آنها دکتر منوجهر اقبال بود وکثیف ترازهمه شریف امامی خود فروش . در لندن اکثرا بخانه این تیمسارهای پاگون افتاده میرفتیم دیگر خبری از نعلین ( سلین ) نبود حال عده ای تازه دست بکار شده جای آنهارا گرفته بودند .
    درآن زمان هنوز این جوجه شاعران تازه بالغ شده هوس میخانه بسر داشتند وراس آنها وریاست آنها را همسر اول بنده بعهده داشت وزنان شاگرد خواهرش بودند ومادر فرمانروای همه که از قزاقستان وروسیه مهاجرت کرده بود ، (نام او وشهرت او درکتب حزب توده به ثبت رسیده است ) تود ه ایها اورا طرد کردند که چرا پس از چندین سال زندان وشکنجه وحکم اعدام توبه نامه را امضا ء کرده بود وبه دستگاه روی آوده ومشغول خدمت بود ودر انقلاب نزدیک بود همان توده ایها که محمودیان ولاشایی را اعدام  کردند اورا نیز اعدام کنند که ” دلارهای” همشیره از امریکا جانشرا نجات داد . امروز او هم با همه ادعا ها وسیاستمداریها ونوشته ها ومعلومات خاکستر شده است ، من تنها یکسال توانستم دوام بیاورم دیگر از اینهمه هیاهو خسته شده بودم  از ملاقتهای هفتگی ودالانهای تاریک سلولها ومتلک پاسبانان ونگاههای هرزه سایرین دیگر بجان آمده  بودم . بقیه اش بماند .
    حال آن جوجه شاعران برای خود مجاهد اول شده وهرکدام برای خود مقامی کسب کرده بودند واو درتاریکها خاموش نشسته بود بعضی از اوقات باو میاندیشم اما چیزها ورویدادهایی هستند که باید برای همیشه محفوظ بمانند بهتر است .
    سپس ناگهان یک ستاره کوره از آسمان به دامنم افتاد خیال کردم شه زاده با اسب سپیدش از راه رسید نگو یک بچه لوس وننر که مرتب گریه میکرد ……..یک مهره سوراخ دار !
    بلی ، قرار نبود من اینجا با تن تب دار تنها ازخودم پذیرایی کنم ، اما حالا شده کاری هم نمیشود کرد دستی نیست تا بکمک من آید بچه ها مشغول کارند ومن نگرانی سلامتی آنها . 
    بلی خیلی چیزها قرار نبود باشد که هست  ، دلم در ته سینه ام میلرزد  دلی بیگناه  ، نمی دانم چه باید بگویم  نمیدانم چه باید بکنم  بیاد آوردن سختی ها  وسخنانی که از سینه ام بر میخیزد  بیشتر مرا دچار اندوه میکند ، سپس باخود میگویم :
    آن یکی هم درآنسوی آبها تنهاست ، او هم تنها بیمار میشود وتنها ازخودش پذیرایی میکند ، او هم تنهاست ، هردو لجبازیم وهردو به تنهایی خود خو گرفته ایم میل نداریم درحریر واطلس دیگران غلط بزنیم من با حروف وکلمات خودرا خالی میکنم او با دیدن فیلم ویا شنیدن یک موسیقی بلند درون گوشش . 
    روزی چه ارزوها برایش داشتم ومژگانمرا حریر کرده به زیر پاهایش انداختم حال با اشک حروف میسازم وبشما خواننده پر حوصله تقدیم میکنم ، باشد هرچه هست من تکه ای از تاریخ گذشته شما هستم ، باید تحملم کنید . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    اسپانیا / 30 /11/2016 میلادی /.
  • خود فروشى مردانه

    باد با سرعت يكصدو هشتاد همه چيزرا در بالكن بهمريخته از همه بدتر صداى زوزه آن مرا دچار وحشت ميكند انگار ارواح سرگردان از آنسوى دنيا واز زير خروارها خاك ناله سر داده اند ، بيدار شدم همه اخباررا خواندم روى سايت ” اسكاى نيوز ” چشمم به چند پسر جوان ومرد جوان افتاد كه با عكسبردارى از خود ودوست دختر خود وتنظيم آنها دست بفروش وتلكه كردن آن زن بدبخت ميشوند وبا چه لبخند وغرورى هم باين كار كثيف افتخار ميكنند ، بيكارى ،بى پولى ،بيشعورى همه دست به دست هم داده يك لپ تاپ جلوى خود گذاشته اند واز آن استفاده هاى آنچنانى ميكنند ،تازه پس از تهديد وتلكه  كردن طرف مقابل وباج گرفتن باز عكسهارا به نمايش ميگذارند لبخند غرور آميز اين پسران چنان حال  مرا  بهم زد كه اگر جلو دستم بودند مشت محكمى به دهانشان حواله ميدادم وبياد ” پيلى” افتادم  كه آيا توانست از آن مخمصه وتهديد رهايى يابد وآيا پليس توانست كارى انجام دهد ، خوشبختانه در اين سر زمين ارائه عكسهاى آنچنانى ممنوع است وفورا جلوي طرف را ميگيرند وأخطار بصورت نوارى زرد بر بالاى صفحه ظاهر ميشود و درعين حال آدرس طرفين را دارند ودست به عمل ميزنند ومن در اين فكرم كه در انگلستان پيشرفته چگونه هنوز اين كثافتكاريها ادامه دارد البته نبايد چندان تعجب كرد كه مردانشان از ازل اين كاره بوده وزنانشان آن كاره با كلوپهاى پنهانى وخصوصى ودربسته ،كار از بنياد خراب است  . 
    چيز ديگرى كه مرا بيخواب كرد اين است كه روزى  همسر مهربانم در لندن  بمن گفت بيا برو ايران مادر جانت  راببين خيلى بى تأبى ميكند دو دختران هم با خودت ببر ويك وكالتنامه هم به برادرم بده تا خانه اترا از شركت ” خانه”بگيرد ،منهم مانند هميشه يك يابوى تمام عيار دست دختران را گرفتم چون هاف ترم مدرسه بود براى دوهفته عازم ايران شدم زمان  تصدى  رياست جمهورى بنى صدر يك روز به محضر رفتم به همراه برادر شوهرم ووكالتنامه اى بلند بالا كه از پيش تنظيم شده بود بدون آنكه بخوانم ويا بپرسم مفاد آن چيست امضاء كردم . 
    اين برادران شريك درهمه چيز بودند !! حتى وكالت داشتند زنان يكديگررا طلاق بدهند . بهر روى بعد ها فهميدم كه همسر عزيزم يك طبقه كامل را با پنج آپارتمان به نام من وپسر ش خريده حال برادر عزيزش احتياج به پول دارد وبايد آنهارا بفروش برساند ؟ نميدانم آيا طلاق منهم در آن وكالتنامه بود يا نه ؟! سالها بعد آن برادر بزرگ براى آخرين مداواى بيمارى ريه وگلوى خود به لندن آمد ومرتب از من طلب بخشش ميكرد حتى  موقع رفتن در فرودگاه هم باز طلب بخشش كرد به بلژيك رفت از آنجا زنگ زد مرا ببخش  انسان آدمهارا دير ميشناسد تو انسان بزرگى هستى ، تا اين ساعت هنوز نفهميدم اينهم طلب بخشش براى چه برد؟ براى همسر اشتراكى ؟! براى فروش آن بيغوله ها ؟ براى أواره كردن من وبچه ها خوب ،  حد اقل اين مردانگيرا داشت كه طلب بخشش كرد ، ديگر گذشته امشب از صداى زوزه باد احساس ميكنم اين زوزه آن يكى  مردميباشد  كه دارد التماس ميكند ، نه ،بخششى در كار تيست ،صبح  ،ظهر شب تنها به روح بى فتوحت  لعنت ميفرستم وآن جاودوگر با پاى چوبى كه بقول دوستى ميگفت خداوند ترا زده ديگر لزومى ندارد ما ترا بزنيم  ،هرچه بود تمام شد  منهم تمام خواهم  شد اما با وجدان پاك  روحى  پاكتر واينكه آيا من فرزند بزرگ كردم وتحويل اين جامعه دادم يا ديگران ، از شروع  ساعت شش صبح تا هشت شب مشغول بكارند  آنهم گاهى حقوقشانرا هپلى هـپو ميكنندو آن پسر كوچك  من در ستين جوانى  موهاى سرش يكدست سفيد شده مرتب بايد دوردنيا  باشد روز گذشته تازه از چين وژاپن بر گشته بود  واز فرودگاه بمن زنگ زد  ، پس از هفته ها خبر ورودش را داد و آن ديگرى با تمام زيباى ورعناييش وشعور وتحصيلات هرروز بايد يك قطار لكنتو را بگيرد وبه آفيس برود ،شب خسته مانند مرده اى به خانه  كوچكش بر ميگرددتنها تفريح او تماشاى فيلم ويا كتاب خواندن است ، نميدانم ،شايد من آنهارا براى قرن گذشته آماده كرده بودم نه قرن خود فروشى قرن آدمكشى بسبك وسياق داعش !!!! ودزدى وخوردن مال ديگران ،  قرن فروش سكس ! وبه نمايش گذاشتن آلت تناسلى !!!!واقعا نميدانم ،  حيرانم ،حيران . 
     پايان دلنوشته هاى نيمه شب وايكاش باد تمام ميشد وميگذاشت من آسوده بخوابم .ث
    آخرين روز از ماه نوامبر دوهزارو شانزده ،اسپانيا .
  • تاریخ خنده دار

    اینجانب با کمال سر بلندی وافتخار ، مینویسم در عصری زندگی میکنم که تکنو لوژی بسرعت پیش رفته وجلوتر هم خوهد رفت ودر سر زمینی زندگی میکنم که دین را از دولت جدا کردندبا احترامات فائقه در عصر دون خوان کارولوس چهارم وشاه جدید فیلیپ ششم  وباید بگویم سخت برای ملکه صوفیا  احترام قائلم ، زنی آرام ، سنگین ، مومن وانسان دوست به تمام معنی  که درکنار شوهرش تا آخرین لحظه ایستاد ، بهر روی همه چیز ظبط میشود ودیگر مانند گذشته حدیث روایات  و ذکر کتاب دخلی ندارد با اینهمه که دنیا پیش رفته سرزمین باستانی من هنوز از خواب هزاروچهارصد ساله اش بیدار نشده است ، دراصفهان گویا ارامنه مجسمه حضرت مریمرا بعنوان نما د مادر درپارک شهر نصب کردند رنود فهمیدند وشهرداردستورداد آنرا بردارند  از همه مهمتر » چت هایی» که ملت باهم دارند هنوز وفات حضرت حسن وعلی نقی پسر عمو وبرادرزاده مرحوم فلان  را تسلیت میگویند وحلوای نذری پخش میکنند آنهم بخودشان مربوط است چیزیکه امروز مرا به خنده واداشت ونزدیک بود با چایی ام خفه شوم این بود :
    آخوندی درتلویزیون  ملی ایران داشت سخن رانی میکرد ومیگفت ، روزی زنان حضرت محمد برایش گوسفندی آلوده به سم آوردند وگفتند یا رسوالله ما برایت تحفه ای آورده ایم بگو کجارا دوست داری( البته نگفت گوسفند پخته بود یاخام ) ! حضرت فرمودند که من کتف آنرا دوست میدارم اطرافیان نشستند بخوردن گوشت وپس افتادند ( پس لابد گوسفند پخته بوده )  حضرت رسول دست بردند به طرف گوشت کتف  ناگهان گوشت پرید وگفت : 
    یا رسول الله  مرا نخورد که من مسمومم ، 
    حال من استگان چایی به دستم نگاهی به یک تکه کیک خود که  شبیه گوسفند شده بود انداختم ببینم کیک بمنهم میگوید مرا نخور من کهنه ام یا تازه !! البته من رسول نیستم کیک هم اگر کهنه باشد مرا مسوم میکند ! 
    آه … بهتر  است دیگر چیزی از شعور این ملت ننویسم کتابهای فلاسفه را باز میکنند از رویش کپیه برداری کرده روی رسانه ها میگذارند ، هریک درفراق معشوق اشک حسرت میریزد ، ااما کسی نمیپرسد سرانجام این حماقتها بکجا ختم خواهد شد . واین مردم سرانجام به کجا خواهند رسید ؟ 
    امسال در اکثر کشورهای مسیحی دستورداده شده به درخت کریسمس آلنگ ودولنگ آویزان نکنند وهمان داستان قدیمی وتولد عیسی را نشان بدهند دراینجا ( بلین ) میگذارند ماهم تماشاچی . چند شمع روشن میکنیم نوه ام میپرسد چرا رنگ موهای تو مثل بقیه نیست ؟ وچرا تو درخت نمیگذاری ؟ چیزی ندارم درجوابش بگویم تنها پاکتی به دست او میدهم محتوی وجه ناقابلی با یک کارت کریسمس ومیگویم ” کریسمس مبارک  چون میدانم بچه های امروزی از اسباب بازیها لبریزند وبه دنبال چیز جدیدی میگردند .پایان 
    ثزیا ایرانمنش / اسپانیا  29/11/2016 میلادی /.
  • بی ستاره

    خدا رحمت کند محمود خان را ، میگفت همه ما یک ستاره در آسمان داریم ، بعضی ها آنرا محکم میگیرند وبا آن روی زمین میایند وتا آخر عمرهم با آن شاد وخوش زندگی میکنند وبا همان ستاره پر زرق وبرق هم به آسمان میروند ، بعضی ها مانند  من وتو یا ستاره را درمیان راه میشکند ویا اصلا به آنها ستاره ای نمیرسد وبی ستاره به زمین میایند بی ستاره زندگی میکنند وبی ستاره هم خواهند مرد ، بعنوان نمونه خودش را مثل میزد ، وآن روزگاران که با او وهمسرم به آبادان رفته بودیم ودرکشتی یک ارمنی تبار که ریاست بردگانرا بعهده داشت ( یعنی کارگران بومی ) میهمان بودیم :
    میگفت از همین جا نگاه کن ؛ این مرد خپله باریش وپشم وآن چهره باد کرده بی سواد ریاست وحکومت یک عده بدبخت بیچاره را درآنسوی شهر بعهده دارد ونوکر بالا نشینیان است !
    درآن زمان هنوز نفت ما دردست ارباب ودولت فخیمه بی بی سکینه بود وآنها شهر های آبادان واهواز را قست بندی کرده روسا و صاحبان شرکتها مهندسین وهمسران ومیهمانشان در یک قسمت بنام ” بریم ” زندگی میکردند با تمام وسا ئل پیشرفته زمین تنیس استخر شنا اتومبیلهای کوچک که آنهارا به بندر برساند ورستوران بزرگی که مخصوص اربابان بود ایرانیان غیر کارمند بومیان وسگها اجازه ورود به آن رستوران نکبت را نداشتند که همیشه بوی سوسیس سرخ کرده وجگر مرغ ازآنجا بیرون میزد ، درآنسوی شهر قسمت ( بوارده) کارگران بومی با زن وبچه هایشان زندگی میکردند واجازه ورود به قسمت اربابی نشین را نداشتند محمود خان اولین گیلاس کنیاک را  که بالا میانداخت  زبانش باز میشد وهرچه دل تنگش میخواست میگفت ، ” نشان “بردگی یک ملت”
    او خود سخنوری کامل ، شاعری حساس ، ونویسنده ومترجمی زبر دست بود ، حال درشغل معلمی داشت نانی به دست میاورد  تا بتواند مخارج  چاپ کتابهایش را بپردازد هنوز هیچ ناشری  کتابهای اورا چاپ نمیکرد ناشرین  یکی امریکایی ودیگری انگلیسی ویکی آلمانی ، بودند به ظاهر صاحب چاپخانه مردی ایرانی بود اما درواقع سر نخ جای دیگری بود .
    من زندگی وبدبختی وبیماری ورنج کارگرانرا میدیدم ودختران اربابان را با شلوار کوتاه وبلوز بدون آستین راکت به دست بسوی زمین تنیس میدویدند ! آن قای ارمنی که نام ” گرار” بود همه جا میرفت وهمه کار ! میکرد بیشتر کارکنان شرکت ارمنی بودند ! 
    ومن قبل از ازدواجم برای رشته پرستاری در بیمارستان شرکت نفت آبادان باین شهر آمده بودم بوی سنگین نفت جلوی نفس کشیدنمرا میگرفت درهمین شهر بود با همسرم آشنا شدیم .ومن فورا به تهران برگشتم .(همسر اولم ) .
    نفت ما ملی شد ، یعنی دیگر خودمان صاحب آن شدیم ” مثلا” آن ” بریم” نشینیان ابادانی سرازیر تهران شدند ودر بهترین نقاط بالای شهر خانه ساختند با اتومبیلهای شیک وبچه هایشان به مدارس امریکایی انگلیسی فرانسوی میرفتند ، محمود خان یکی دوکتاب به چا پ رساند  با مرحوم فروغ فرخزدا نیر آشنایی داشت وهرگاه بخانه ما میامد شعری تازه از او دردست داشت که برای ما میخواند وسپس بمن میگفت :
    ترا بخدا ، آن تک درخت را برایم بخوان ، من میخواندم واو زار زار گریه میکرد ، مرد به آن بزرگی با ان صورت پهن موهای انبوه سه زبان کامل را میدانست مترجمی قابل بود، سپس میگفت : 
    من آز آنهایی هستم که ستاره نداشتم یعنی حتی ستاره دردستم نبود که با بی مبالاتی آنرا بشکنم وروی بمن میکرد ومیگفت تو هم میان راه گویا ستاره اترا شکسته ای وبی ستاره آمدی پایین .والا نه تو ونه من الان اینجا نبودیم ! 
    کجا مبایست میبودیم  ؟ دراستخر ” بریم” یا در رستوران بزرگ شرکت نفت ویا در اصل چهار ویا در پای تختخواب شه زاده خانم
    روز گذشته همه دفترچه اشعارم را پاره کردم هرچه را که درطی این دوران سروده بودم ریز ریزکردم وبه درون سطل اشغال ریختم ، دیگر کسی نیست تابرایش از د ل بگویم یا از یاس ویا ازهجر ویا آرزوکنم پرنده ای باشم تا لب پنجره اطاق او بنشینم ! دیگر کسی نمانده همه رفتند ، اول ازهمه محمودخان رفت راحت ، آرام وبی صدا پشت فرمان اتومبیلش دریک تصادم جان باخت تنها هندیان ، پاکستانیها و افغانهای متمد ن آن روز برایش مرثیه ها خواندند ، رهی معیری رفت ، تنها هندیهان ، پاکستانیها  وافغانها وتاجیکها برایش مراسم بزرگ گرفتند باز مرثیه ها سرودند ، دشتی معلم همه آنها آرام وبیصدا درزندان سکته شد ،وکسی نفهمید .
    اما “گرار” ارمنی صاحب آن کشتی شد.
    —–
    شمشیر خویش بر دیوار آویختن  نمیخواهم 
    با خواب ناز جز درگور  آمیختن نمیخواهم 
    شمشیر من همین ” گفته” ها است پرکارتر
    زهر شمشیر
    با این سلاح  شیرینکار خون ریختن نمیخواهم ……….سیمین 
     .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا 29/11/2016 میلادی/.
  • همیشه دوست داشتمت

    همیشه دوست داشتمت ، همیشه دوست داشتمت 
    بگو ؛ بگو ، که چرا  به دیگران گذاشتیم ؟
    مرا زخاک باغچه ات  برون فکندی  از چه سبب
    اگر درخت بی ثمر بودم  به دست خود کاشتیم 
    به چشم وگوش بسته من  نکرده بود عشق گذر
    زکار گل نگشته رها ، بکار دل گماشتیم ………..سیمین 
    —–
    تمام شب در فکر این ساده لوحی خود بودم ،  دلزده از همه چیزو پشیمانی عمیق که بمن دست داده بود ، چه ساده لوحانه  درانتظار آمدن بهار  ونشستن سر سفره خوشبختی ، در زیر پرتو یک ذات پویا و دانا بودم .
    افسوسم برای کوری چشمانم بود ، نم نم قهرهای اورا به دل میخریدم ، نفرت را باتمام وجودم درچشمانش میخواندم ، اما دلم ترانه میخواند که ” اشتباه میکنی ! پرهایم را جمع کردم  ونشستم درانتظار یک آسمان آبی در تنگ غروب زمستانی سرد وتاریک .
    در چهره اش چیزی نمیتوانستم بخواتم غیر از چشمان بیمار وسرخ شده او از سایرچیزهایی که دوست نداشتم وقمارهای شبانه دردلم شوری پدید آمد ، او به هر آغوشی میخزید بی آتکه بداند آغوش کیست ، او شیفته آن دو پستان برآمده بزرگ بود که نوک تیزش طعنه به شمشیر میزد ، پستانها درون سینه بندهای گران قیمت برجسته تر میشدند ومن به سینه صاف  وبی رمق خود مینگریستم ، نه خالی بودند ، همه وزن من چهل کیلو بود ، غم تا عمق وجودم ریشه دوانید ودرختی شد  ومن هنوز از پای  نمینشستم  با صد زبان خاموش به طعنه ها   وقصه ها وگفته ها گوش میسپردم وبخیال آنها کبکم خروس میخواند !
    مهم نبود ، قداکاری درراه آنچه که بوجود آورده ای  پیام سحر نزدیک است وخروس ها میخوانند  ، بکف گرفتن جان آسان بود بفکر هیچ خطری نبودم ، دامان خاک را رها کردم  وبشوق سبزه زار با دل خسته بسفر آمدم ، سفری که پایان نداشت  ، از آنهمه کثافت دلم آشوب میشد ،  .
    شهاب زودگذر خطاها ودروغها وحاشا ها  مانند صائقه میدرخشید ومن هنوز خام بودم کجا گفته اند سفر مرد را پخته میسازد خام خام . تنها بفکر جان خسته ام واینکه نگذارم به شرافت ” زن بودنم” خدشه ای وارد شود  دلم شکست ، روحم شکست  وسپر بلا شدم برای دیگران .
    بر کن سحابت را ای آسمان  وعریان شو 
    دیوانه ای میباید بود  .ودیوانه را تماشا کرد 
    د رکجای دنیا مردی جلوی همسر وفرزندانش میایستد ومیگوید ” اول او وبچه هایش ، سپس تو وبچه هایت ! من هرچه دارم متعلق به آنهاست !!
    شب گذشته خودرا قمار بازی میپنداشتم که دریک قمار بزرگ همه هستی خودرا باخته تنها چند سکه طلا برایش باقی مانده است . حال با همین سکه ها دلخوش باش ودست بقماری دیگر مزن که ثابت شده است همیشه آنکه بازنده است  تویی . 
    به تماشا خلق بنشین که چگونه  زیر فشار جنگها وکشتارها   گرسنگی ها وآوارگی ها کمر خم میکنند  ودربه در به دنبال ( آن کبوتر نامی ومشهور ) هستند  تا با یک شاخه زیتون  پیمان یک صلح ابدی را امضاء کند .
    گویا آن کبوتر هم مانند من از جدالها خسته وشاخه زیتورا رها کرده وخود درلانه اش خزیده است . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    اسپانیا /28/11/2016 میلادی /.
  • دو دل ویک دلبر

    درون حمام وزیر دوش بودم که ناگهان بیادم آمد آه ……..یافتم ! 
    نمیدانم ارشمیدوس بود که درحمام  آن فورمول  را یافت یا دیگری ، گویا درحمام همیشه میشود …. یافت  ومن امروز دریافتم که زندگی چه ننگ است وآدمها تا چه حد پست وننگین میباشند .
    او بچه داشت ، از همسر برادرش دوبچه داشت ودیگر میل نداشت بچه های دیگری را به دورخود جمع کند ، یک زن باد وبرادر رابطه داشت همسر یکی ومعشوق دیگری ، بیخود نبود که زن اول  را هنگامیکه حامله شد به دست جراح سپرد تا همه زیر وبم اورا بیرون بکشد وزن بیچاره تا آخر عمر درحسرت بچه ماند بی آنکه بداند چرا وزمانی فهمید که دیگر دیر بود واو دچار جنون شد وکارش به تیمارستان کشید .واز کشور رفت.
    حال آن صحنه  جلوی چشمانم  ظاهر شد ، زن دوم شش ماهه حامله ومرد سیاه مست فریاد برمیدارد اورا بیاورید ، زن سراسیمه پایین دوید وگف خانم حاجیه بالا تشریف بیاورید او مست کرده وشمارا میخواند ، مادر بیچاره اش درگوشه ای نشسته بود وورد میخواند با چشمان لوچش به این نره خر مینگریست ، هنگامیکه خانم لنگ لنگان با پای چوبی وارد شد او سراسیمه روی پاهای او افتاد وگریه کنان گفت : 
    مرا ببخش ، مرا ببخش اوهو اهو اوه وسپس زانوان اورا دربغل گرفت وگفت هرچه دارم  مال تو بچه ها مرانو ببخش ! 
    مادرش مرتب میگفت پسرم ساکت ، خوب نیست روله جان ، خوب نیست ، بس کن دیه !!
    زن بیچاره با شکم بر آمده نگاهی باین صحنه انداخت ودست بچه کوچکش را گرفت واز خانه بیرون رفت ؛ رفت تا در چهار دیوار آپارتمان کوچک خودش به بخت تیره اش بگرید .
    دور روز کذشت واز شوهرش خبری نشد پس از دورور شب سیاه مست بخانه آمد به همراه دوست دیگری وگفت باید این خانه را خالی کنی وبه جای دیگری برویم من یک خانه دیده ام آنرا اجاره میکنم وبه آنجا میرویم ، او نگاهی به مادرش انداخت ، مادر بچشم وابرو  اشاره کرد که ، نه! اما او نفهمید شوهرش را دوست داشت میل نداشت بچه بی پدررا بزرگ کند قبول کرد .
    مردک اورا به یک آپارتمان درطبقه پنجم یک ساختمان با شصت پله برد وخواهرش را فرستاد تا مواظب او باشد !!! 
    حال زن بیچاره دراین فکر بود که اگر من نیمه شب درد داشتم چگونه این شصت پله را تا پایین بروم تلفن خانه هم مشترک بود از همه اینها گذشته هرروز خواهر آن زن تلفن میکرد واورا پای تلفن میخواست وهر جمعه پسرش تلفن میکرد وااتومبیل را میخواست ، درهوای چهل درجه گرما بدون هیچ دستگاه خنک کنند ……مادر سرزنش کنان گفتم که نه ! 
    خانه بزرگی را ساخت واول آن زن را بغل کرد وبخانه برد داد گوسفندی را کشتند با برادرش سه نفر ی به همراه خواهرش نشستند به قسمت کردن گوسفند وپهن کردن اثاثیه وکباب دل وجگر وقلوه وعرقخوری ، زن بیچاره به سه فرزند کوچک خود در خیابان کنار کامیون اثاثیه درانتظار بود سر انجام به کامیوندار گفت آقا بزن بریم فکر نکنم خبری از ایشان شود وهنگامیکه که به وسط حیا ط تازه رسید دید شوهرش روی چمن ها غلت میخورد واسکنهایش را ازجیبش دراورده به هوا پرتاب میکند ، ومیگوید بیا ، بیا هرچه دارم مال تو ، این خانه مال تو وهنگامیکه آنها چشمشان به زن با بچه هایش افتاد فورا خانهرا ترک کردند خون گوسفند روی زمین جاری بود ، بوی گند آشغالهای گوسفند درون آشپرخانه نیمه کاره همه جارا فرا گرفته بود .
    فریاد کشید من کلفتی برای تو آورده ام …….وزن آهسته میگریست . 
    حا ل امروز من درحمام همه این صحنه ها جلوی چشمانم ظاهر شدند ، بیچاره زن ، چقدر احمق بود . زن اشتراکی بچه اشتراکی برادر لولوی سرخرمن ودیگر هیچ . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    اسپانیا 26/11/2016 میلادی /.
  • دلنوشته ها

    دل نوشته تاى نيمه شب !
    عاشقان  مستند وما ديوانه ايم 
    عارفان شمعند وما پروانه ايم 
    چون نداريم با خلايق الفتى 
    خلق پندا رند ما ديوانه ايم 
     ما زاغياران بكل فارغ شديم 
    دائما با دوست در يك خانه ايم 
    دوست ! كدام دوست ؟ كدام خلايق وكدام عارف و در عوض اغياران فراوانند.
    مرگ پدر انقلابها  مرحوم فيدل كاسترو  با سالروز مرگ ( يكنفر)  يكى شد ، حد اقل او در اين مورد با ايده هايش يكى شد تمايلى نداشتم چيزى در باره اش بنو يسم ،با.زهمان دردمضاعف گريباگيرم ميشد ، به وضوع نميدانم آيا واقعا مرا دوست  داشت ويا تظاهر ميكرد واگر دوطت ميداشت آن شخص سوم در اين ميان چه نقشى داشت ؟ زنى با داشتن شوهر وسه فرزند ،ديگر نشستن و انتظار كشيدن تا اين بچه بزرگ شود جايز نبود ، سعى دارم فراموش كنم ، تنها كسى أست با انكه يادگار عزيزى از او دارم اما كمتر باو فكر ميكنم ، دردها آنقدر شديد بودند كه  سلسله اعصاب مرا از كار انداختند ديگر حسى نمانده بود . 
    حال امروز چه خوشبخت باشم وچه بدبخت ميدانم كه سلطان خويشم ونه برده كسى شايد تنها زنى باشم كه افسار پا ره كرد وتن به سوا رى مرد ى نداد از اين جرئت وشهامت درونيم در شگفتم .
    حال كم كم همه زباله هاى گذشته را درون صندوقى گذاشته ام خود بخود خواهند پوسيد وخاك أنرا با.د خواهد برد  
    ابدا به فردايم نمى انديشم ميدانم ساخت فردا ديگر به دست من نيست تنها بايد به حادثه هاى زود گذر فكر كرد به ستاره  وجرقه ايكه يك دم روشن وسپس خاموش ميشود  حتى به دردهاي امروزم نيز نمى انديشم در حال حاضر كوزه اى هستم كه درونم لبريز از جواهرات بدلى واصل مخلوطى از رنگها ،و سنگها ، بى تفاوت به آنچه در اطرافم ميگذرد نه خوشحالم نه غمگين به آنهاييكه يكى يكى از اين دنيا رفتند ميانديشم چگونه گمان ميبردند كه زندگ جاودان دارند وتا چه حد بفكر اندوخته بودتد ، اما من دستهايم را باز كردم ومرغان هوا را صدا كردم تا دانه بر چيدند ، دانه هارا بردند وبا نوك تيرشان زخمى بر كف دستهايم بيادگار گذاشتند تا فراموششان نكنم ،پرندگان گرسنه ، رام يا وحشى برايم مهم نبود گرسنه ايست بايد سير شود  آن حس وحشتناك انساندوستى در من ميجوشيد  نميدانم ، شايد ميل داشتم محبت آنها را بخرم من محبت چندانى از فاميل يا پدر ومادرى كه هيچكدام به قد وقوا ه هم نمى آمدند نديدم ، محبت وعشق را تنها در آغوش دايه ام احساس ميكردم ، ا ز پدر دور وبا او خصومت داشتم از مادر دو. با او غريبه بودم  پستانهاى  دايه لبريز از شير مهربانى بود آغوشش گرم ، مهربان ودوست داشتنى مؤدب  تربيت شده چهار فرزند بى پدرش را در يتيم خانه گذاشته بود تنها يكى با من همسن بود وبا هم از يك سينه شير خورده بوديم   خواهر همشير حتى او هم بمن خيانت كرد .
    پايان ً /  
    ،نيمه شب يكشنبه / ساعت نزديك شش صبح ومن از ساعت سه بيدارم !!!!
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ،
  • پدر انقلاب !

    صبح زود  ویا شاید نیمه شب ، خبر این بود :
    فیدل کاسترو پدر انقلاب در سن نود سالگی جوانمرگ شد ! حال تمام اخبار امروز باین  مسئله وتفسیرات  میپردازد ! 
    پدر انقلاب آن یکی بود ” ارنستو چه گوارا ” او زحمت کشید این یکی بر تخت نشست وشر اورا هم از سرخود باز کرد ! من اگر چهل سال پیش فکر میکردم  که یک سوسیالست  انسان خوبی است  ومانند سایر انسانها  گاهی ممکن است هم کمی دروغ بگوید   ورفتار نادرستی داشته باشد  شاید قبول میکردم اما الان بر این باورم که تمام ایدولوژیها برای بدست گرفتن قدرت وجمع آوری مال است  این افکار من نه  جنبه مذهبی دارد  ونه سیاسی بلکه یک احساس غریزی است  وعشق پایان ناپذیرم به انسانها ( اگر دیگر انسانی وجود داشته باشد ) !
    در زندگی یک ملت  لحظه بحرانی  آن زمانی است  که آن ملت میگذارد  قدرت  به دست یک جنایتکار بیفتد  ونیز زمانیکه  با وجو همه امکانات  برای پس گرفتن قدرت گامی بر نمیدارد وهمهرا بعهده آن فرد میگذارد یک فرد بر ملتی حاکم میشود  وگروهی گردن بفرمان میدهند این جناب درزمان بیماری خود بی آنکه از ملتش سئوال  کند حکومت مشروطه را به دست برادرش سپرد  حال پس از این پیر مرد دوم چه کسی قدرت را به دست میگیرد ، بطور قطع امروز مردم کوبا عزاداری میکنند شیون میکنند بر سر ورویشان میزنند آنهم از ترس ! خوب دست او زیر سر بقیه قدرتمندان باد  که همچنان دودستی به صندلی قدرت چسپیده اند .
    قهرمانی سازی ما از دوران عرفات شروع شد از هنگامیکه او در صحرای سینا بنای درس آدمکشی وآدم ربایی را به جوانان خود باخته وتهی مغز آموخت ، واز آن روز قهرمان پشت قهرمان زاییده شد قهرمانانی که صمیمی بودنشان   دروغین وسطحی  ومهربانیشان حاکی از ریا میببود .
    اما چه گوار در کوبا یک نابغه  جنگهای چریکی بود  واین موضوع را درکوبا ثابت کرد  پیروزی او چشمگیر بود  او قهرمان شد نه فیدل خان  زمانی هنوز ما کوبای زمان ” باتیستارا ” بخاطر داشتیم که فراموش شد او از نظر سیاسی نبوغ کمتری داشت  ومرگش نیر این  امررا ثابت کرد  ، او بولیویا ، جایی که هنوز  مردمش با زندگی بدوی روزرا میگذراندند ویک   زندگی غیر انسانی   را در پیش گرفته بودند  نه امیدی  به پیروزی داشتند  ونه یک قیام مردمی  ونه آگاهی لازم را ( مانند بعضی از سرزمینهای امروزی )  چگوار مرتکب اشتباهی شد  چرا که بخاطر مردمی  مبارزه میکرد  که قادر به کمک دادن او نبودند  مردمی  که نه به زندگی  او ونه به مرگ او  به هیچ کدام امیدی نبسته بودند  او تنها ماند  وآن خبره های ضد چریکی تکه پاره اش کردند واین یکی  کوبارا دربغل گرفت وشد قهرمان وپدر انقلاب دنیا! اولین کارش  مبارزه با استکبار چهانی یعنی امریکا بود سر انجام نوکر امریکا شد چون گرسنگی به فلان خودش ومردمش فشار آورد ، اما او به افزایش مار پیچ خشونت خود ادامه داد وتا امرز که مرگ اورا برد در مقابل این یکی نتوانست قدرتی بخرج بدهد .
    حال آیا انقلاب مردمی دیگری درکوبا شکل خواهد گرفت ؟ یا مردم هنوز درخواب خوش رقص وآواز وتجارت سکس میباشند .باید درانتظار فردا بود . آنچه مسلم است من هیچگاه از او خوشم نمی آمد واورا حتی بعنوان انسان هم نگاه نمیکردم یک مجسمه مومی یک تکه سنگ با چند موی روییده بر زنخدانش وته سرش . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    26/11/2016 میلادی /.
  • بلاك فرايدى

    خوب شد كه اين يكى هم به دنيا صادر شد و توليدكنندگان پوشاك ولوازم خانه وكفش وكيف در روز ” جمعه سياه”  همه آشغالهارا بخورد مردم ميدهند ، اين جمعه سياه اولين بار در شروع انقلاب ايران وقبل از آنكه شاه از ايران برود توسط مزد بگيران فلسطينى كه در راه پر بركت انقلاب ايران حركت ميكردند بر زبانها  جارى شد مجاهدين دامنه را وسعت دادند تا جاييكه كشته شدگان ميدان شهباز  يا ژاله را  به چهار ميليون !!!رساندند در حاليكه حتى دويست نفر هم نمردن ونامش را گذاشتند ” جمعه سياه” د بهر روى توليد كنندگان پوشاك در ميان آشغالهاى ريسايكل شده مانده اند وزير نام جمعه سياه مردمرا بخيابانها وفروشگاههاى ميكشانند ،
    مد بكلى در جهان مرده حال تقريبا زنان ومردان يكى شده اند تنها مانده بسبك لويى چهاردم مردان كفش پاشنه بلند قرمز هم بپوشند !!! در حال حاضر هر چه فيلم از تلويزيو پخش ميشود زندگى  نا سالم وتهوع أور دو مرد است كه يك بچه راهم در بغل دارند زنان زير بار خشونت مردان  يا كشته ميشوند ريا فرارى .  
     تكليف آينده اين بچه چيست ؟ آيا از خود نميرسد چرا ديگران مادرانشان زن هستند ؟ چرا يك مرد بايد مرا تر وخشك كند وجالب آنكه همه اين بچه ها هم دخترند . ؟!
    پاشنه كفشها هر روز كلفتر وبلند ميشود تا جاييكه ميتوان درون آن مواد مخدر و اسكناس هم پنهان كرد واز زير اسكن فرودگاهها رد شد كه چند مورد أن نمايان شده ونزديك هزاران دلار اسكناس در پاشنه كفش خانمى به همراه مقدار زيادى مواد مخدر كشف شده است .
    روز گذشته زير سيل باران من مجبور بودم به خر يد آذوقه هفتگى ام بروم هجوم مردم به خيابانها وفروشگاههاى مد ولباس خارج از مرز گفتگو است ،خوشبختانه در فروشگاههاى مواد غذايى بلك فرايدى هنوز جا نيفتاده وما راحت توانستيم آنچه راكه لازم داشتيم بخريم !! 
    با ران همچنان ادامه دارد ، من در طبقه چهارم وآخرين طبقه نشسته ام وهر از گاهى نگاهى به سقف مياندازم كه ببينم آيا نمى  برداشته وآيا ناگهان سقف بر سرم فرو. نميريزد ؟.
    شهرهاى اسراييل چند روز است كه دارد ميسوزد ، در جايي ديگر قطارها با هم تصادف كرده عده اى بيگناه مرده اند ، در تركيه بهتر است حرفش را نزنم كه اين سلطان عثمانى حديد بد جورى حالش خراب است ،
    دنيا رو به ويرانى است ، نگاه دور فاشيزم از آن سوى قاره بزرگ بر دنيا دوخته شده است ،خوف ووحشت وترس عده اى ا را فرا گرفته 
    كودكان نوجوانان وفرزندان نازنين ما بدون هيچ آينده اى همچنان به زير بارند ، آينده آنها چه خواهد شد؟ آيند ه نسل بعد چه خواهد شد ،حال سنتهاى ديرين قاره امريكا به اين سرزمينهاى تازه به دوران رسيده نيز صادر شده است كم كم بايد شب ” شكرگذارى وبوقلمون خورى  ” را نيز به مردم اسپانيا تبريك بگوييم ،همه چيز اينجا هست  ايالت كوچكى از نوع حرام اده آن  در اين سو نيز بوجود آمده است ، همه كريسمس درخت ميگذارند مهم نيست از كجا آمده اى همينكه با يك خارجى عروسى كرده باشى كافيست تو ديگر هويتى  ندارى ، قبلا اينجا ” بلين ” ميگذاشتند يعنى تولد عيسى را در مجسمه هاى كوچك كچى در گوشه اطاقشان در كنار شمعهاى روشن پهن ميمردند ، امروز ديگر كمتر خانه اى از اين سنت استفاده ميكند همه درخت ميگذارند با آويزه هاى رنگ ووارنگ  و… …نوروز ما ، عيد باستانى ما ، زير انبوه زباله ها كم كم گم ميشود ،در حاليكه درخت هم ريشه اش ايرانى بوده مانند پاشنه هاى كفش امروزى كه سربازان هخامنشى براى آنكه پاهايشان روى ركاب اسب لِيَز نخورد تكه چوبى به ته كفش خود  ميخ ميكردند ، 
    ما سنتهاى خوب خودمانرا از دست ميدهيم وميروم به دنبال سنتهاى توليد كنندگان  ،جشن مهر گان ما تبديل به جشنهاى هالو اين شد ،وجشن هاى ديگرمان زير غبار تر بت امام زاده هاى جور واجور نابود ميشود در عوض مانند اسپانيا كه مردم پياده به زيارت ميروند مردم ماهم پياده  به كربلا ميروند ، سر زمينى بلا زده ، خشونت حاكم بر آن كه دست كمى از حكومت مغولها ندارد وبقيه بماند ، 
    دلنوشته هاى نيمه شب من دريك شب بلراني 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا  نيمه شب شنبه 26 /11/2016 ميلادى  / آذر ماه ١٣٩٥ خورشيدى 
  • فرهنگ اینترنت

    از زمانیکه این ” نت”  بر سرما سایه انداخته  بیشترین ضررها را به شعور انسانها زده تا باروری  ، به ریزه کاریهایش کاری ندارم وشب نخوابدانها که همه دچار بیخوابی شبانه هستند تا ببیند رفقا درکجا مشغول چه کاری میباشند ، در گذشته که ما بودیم وقلم ودفتر اگر یک خط شعر ویا یک تکه نوشته از یک نویسنده درجایی میدیدیم  تا انتهای راه را میرفتیم تا نویسنده یا شاعرا پیداکنیم  همه عشق ما روزنامها ومجله ها واخبار هنری بود نه جنایی ، امروز جای همه خالیست  فرهنگ نت برایت همه کاری انجام میدهد خوب برای عده ای خوب است آشپزی میکنند ؛، خیاطی میکندد ، شیرینی پزی میکنند دیگر مجبور نیستد یک کتاب قطور هزار صفحه ای را اختصاص به کارهایشان باتدهند ، از طرف دیگر کسانی هستند که ازاین راه نان میخورند آنهم راه شرافتمندانه آن  ،اما بیشرمان وبیشرفهای هم هستند که با  جنایتهایشان زندگی را برمردم حرام کرده اند با عکسهای لخت وعریان وتبدیل آنها به یک بغل خوابی ویا به هنگام  عشقبازی گرفتن فیلم وانتشار آنها در سایر فزاینده ها خوب باج میخواهند اگر فلان قدر بمن دادی از کارم دست میکشم  اینهم یکنوع سوء استفاده ونان خوردن است که این کار نزدیک بود یکی از دوستان قدیم مرا بخود کشی وادارد . بیشرمانه تر ازاین کاری نیست که وارد زندگی خصوصی کسی بشوی وسپس آنرا انتشار دهی ……
    آدمکشی علنی شرفش بیشتر است . هرچند این روزها شرفی نیست ونامش در زمره واژ ه های از مد افتاد ونخ نما شده جایگاه پیدا کرده است اما حدود ومر انسانیت تا کجا میرود ؟ وبیشرمی وبیشرفی تا کجا ؟…..
    انسانیت نیز گم شده او هم قدیمی است ، دختری را پنج سال پیش دراین شهر کشتند وجنازه اش تا بحال پیدا نشده هر گاه که رسانه ها برنامه کم میاورند پدر ومادر بدبخت اورا ودار به مصاحبه کرده ویک نمایش هم میگذارند که ما داریم به دنبال جنازه حتی درفاضبل ابها میگردیم !!  وهمه میدانند که چه دستی درآن کار  بوده دختری هیجده ساله با دوست پسرش شب را سپری میکنند فردا دختر گم میشود ، حال این داستان  چند ساله هر زمانی که در تنگنای سیاسی گیر میکنند به آن میپردازند ، ویا برای پرکردن برنامه ها ، 
    شب گذشته از شدت تنگی نفس وهوای سرد ونمدار اطاق نمیتوانستم بخوابم بلند شدم مانندهرشب پتویم  را برداشتم وروبروی تلویزیون نشستم هشت کانال مشغول نمایش نوازندگان کلوبها وبارها بود ، چند کانال  داشت فال میگرفت وچند کانال رولت بازی میکرد وچند کانال هم مشغول اجاره دادن دختران وزنان جوان بود  کانال کارتن هارا پیدا کردم ونشستم به تماشای کارتونها که آنها هم بتازگی آدمکش شده اند وباج گیر.
    نگران بودم ، نکران هستم ، واین نگرانی هیچگاه پایان نخواهد یافت ، از این دنیا مجازی وبی هویت بیزارم دلم میخواهد مانند یک موریانه به وسط کتابهای قدیمی ام بروم وخودرا درمیان آنها و آدمها آن زمان ودنیای  ویکتور هوگو ، آندره مالرو، کافکا وجک لند ن غرق کنم در مزرعه داستایوسکی بچرخم ودرکنار آنا کارنینا داستان عاشقانه شرا ازنزدیک ببینم وبه دهکده آندره بروم در کنار دریاچه آنها به ماهی گیری مشغول شوم با زنان مرزعه بنشینم وبه داستنهاهایشان گوش بدهم با هم غذا بخوریم ، غذای سالم .به خانه  توماس مان نویسنده وفیلسوف بزرگ بروم که از ترس نازیها به فرانسه گریخت حال المانیها خانه اشرا خریده وتبدیل  به موزه کرده اند .
    نان امروز به دهانم تلخ بود ، پنیر مانده درون یک کیسه پلاستیکی واکیوم شده ,میوه ها بی مزه ، برنج ها محصول کارخانه آزمایشگاهی ، گوشتها معلوم نیست متعلق به چه حیوانی است چون همه یکرنگ دارند ،.
    دراین فکر بودم که بیخود نیست این مردم اینهمه پارچه وشال به دردیوار خود آویزان میکنند چون دیوارها سرد است ، میز ناهار خوریشان جایگاه عکسهای خانوادگی میباشد تنها سالی یکبار این میز باز میشود آنهم شب کریسمس با اعضا ء خانواده  اگر میهمانی دارند بیرون ، دررستوران درکافه های وسط خیابان در رستورانهای مملو از غذاهای گوناگون ، هیچ غریبه ای را بخانه راه نمیدهند اگر با او رابطه ای پیدا کنند  درکافه سر خیابان قهوه مینوشند .
    ومن بیاد آن خانه بزرگ هستم که درب آن همیشه باز بود وهرکسی ناگهان وسط حیاط ظاهر میشد ؛ بفرمایید ناهار شام هفتگی ماهیانه منزل خودتان است !! بی مزد وبی منت خدمت میکردیم وسپس با کلی عذر خواهی میهمان ناخوانده را بدرقه مینمودیم چقدر دنیا ما با دنیا کثیف امروز فرق کرده است حال هرکدام تنها درخانه هایمان نشسته ایم بیحوصله ، دستمان روی بازیچه هایی که امروز بما ارزانی داشته اند به تماشای اخبار ده هزاربار از صافی رد شده ویا کفتگوهای مزخرف خاله زنگی ویا مد وزیبایی درحال حرکت است .
    شب گذشته  آرزو داشتم کسی بود وباو میگفتم یک آب جوش ووداغ برایم بیاور ، سردم شده ، باران یکریز میبارید هنوز برای روشن کردن شوفاژ ها زود است تنها یک بخاری کوچک درحال حاضر همه گرمای خانهرا تامین میکند ؛، برق گران است همه چیر هم با برق کار میکند ، اب گران است ، وزندگی یعنی مرگ تدرجی و ما مانند پیاز خودرا درهزار لا پیچیده ایم وبه زندگی لبخند میزنیم !!!!!
    هر شب  ، چون زبان تب الودم را به دوردهان میسایم
    طعم تالخ تنهایی وگس سایه های شوم
    روی زبانم مینشینند 
    من همچو یک کرم پیر در پیله ام تنیده ام 
    در ابریشم خیال 
    به شعرهای ناگفته ام میاندیشم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    25/11/206 میلادی / اسپانیا /.