Author: Soraya

  • بد بختیها

    قرار نبود بنویسم ، قرار بود چند روزی بخودم تعطیلی بدهم به اعصابم به معزم ، اما تلفن دوستی  دوباره مرا ودار کرد بنویسم ! از چی بنویسم ؟ …
    امروز صبح با گریه از خواب چشمانم را باز کردم ، چرا گریه میکردم ؟ خواب بدی نبود ، به همراه خانم دکتر !!! که دیگر نمیشود اورا با هیج سنگی وهیچ ترازویی وزن کرد ، داشتم خرید میکردم او هزار پوند داد وسینه مرغ خرید ! هزار پوند سینه مرغ ؟! 
    از تختخواب بلند شدم چشمانم غرق اشک بودند صفحه اخباررا گشود م پس از همان خبرهای همیشگی چشمم به خبری افتا د که ( جنوب کرمان در آتش بدبختی میسوزد کسی بفریادآنها نمیرسد ) یک حوضچه کوچک تمام منبع آب آنها بود وتوالتشان درمیان سنگلاخها و خاک را خمیر میکردند با عدس وکمی آرد میخورند عده ای کور شده بودند ، عده ای از فرط نداشتن پول در بیماریها مرده بودن  بیشتر آنها دندانهایشت ریهته بود  بهداشت نداشتند  تا نزدیکترین بهداری کیلومترها فاصله بود تنها یک قبرستان وبا زده بود یک دهکده در جنوبی ترین شهر گویا کلمه ( بدبختی) با این سر زمین ومردمانش عجین شده البته غیرازآقایانی که تنها نان آنهارا نیز به یغما میبرند در لباس شیخ یا ملا ویا ارباب ویا پیر طریقت !!!  گریه را سردادام چگونه باید باین  مردم کمک کرد ؟ آهای آقایانی که ویلایهای شما در جنوب وشمال طعنه به کاخ ورسای میزند شما میروید وآین کاخها میمانند وکرکسها درآن لانه میکنند . وشما شهر بانوی مهربان که میدل دارید » ملت شما« بدانند چقدر شما آنهارا دوست میدارید با یک هلیکوپتر مقدداری از آن لباسهای کهنه  وغذاهای پس مانده تانرا براین این هموطنان نیز بفرستید شما میتوانید من نمیتواتم  نه قدرت جسمیم اجازه میدهد  که با سگهای هار دربیفتم ونه قدرت مالی شمارا دارم ، آنها نیز هموطن شما هستند حال ترک نیستند ، شمالی هم نیستند اما درجنوب در کنار شهر شیراز دارند از گرسنگی مانند کرم درخاک میلولند ومیمیرند آن دختران وپسران جوانی که هنوز نمیدانند آسمان رنگ دیگری هم دارد .آسمان آنها همیشه کدر وگرفته وخاک آلوده بود است .
    آهای اهالی ملت شریف ایران  نگاهی به پشت سر بیاندازید تنها دردهای خودتانرا بزرگ نکنید بروید باین بیچارکان غذا برسانیدآب برسانید ، شما که دل درتان تا عرش کبریا میرود کمی به عقب نگاه کنید .
    مانند هنرروز زیر دوش آب اشکهایم فرو میریختند ، لباس پوشیدم بیرون بروم کجا بروم ؟ با چه کسی بگویم که در خاک من ودر سر زمین من   هموطن من بجای نان خاک میخورد با کرم .
    کرمان دررژیم گذشته هم غریب افتاده بودن آنقدر مردمانش نجیب بودند که نان خودرا به دیگران میدادند وخود گرسنه میخوابیدند وخوشحال بودن که گرسنه ای راسیر کرده اند .
    آیا کسی صدای مر از این گوشه اطاق میشنود؟ آیا خدا یی هست اگر هست باید باین ظلم پایان بدهد آقای خامنه ا ی جزو دومین ثرومند ترین مرد  دنیا قرار دارند آیا میدانند در جنوب هم استاتی هست بنام کرمان ؟  یا تنها خراسان وزادگاه خودشانرا میشناسند ویک گرگ هار وآدمخواررا نیز آنجا بسته اند !وایا میدانند در کرما ن دهاتیهایی هستند که گرسنه اندوغذا برایشان رویاست ؟ گمان نکنم ایشان از روی صندلی رهبری خود محال است تکان بخورندتنها به هنگام قضای حاجت به توالت لوکس طلایی خود می روند شاید هم پیروان ایشان دهان باز کنند وفضولاترا بعنوات تبرک قورت بدهند ! کسی چه میداند . 
    اندوه تو شد وارد کاشانه ام امشب 
    میهمان عزیز آمده درخانه ام امشب 
    از من بگرزید که می خورده ام امروز 
    با من منشینید که دیوانه ام امشب 
    آشپزخانه بهم ریخته ، ظوف ناشسته ، من خسته وگریان بامید آنکه کسی این مطلب را بخواند وبسوی آن مردم محنت زده برود آنها هموطنان منند همشهریان منند هرچند منهم مانند آنها بدبختم بدبختی با خاک کرمان گل شده ومارا ساخته  حرفی دیگری ندادرم بزنم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین ” 
    19/12/ 2016 میلادی  برابر با 29 آذرماه 1395/
    اسپانیا .
  • یلدا

    فرا رسیدن یلدای  بزرگ را به همه دوستان وعزیزان تهنیت میگیوم /
    امیداست که این شب زایش خورشید به همه دوستان وعزیزان ومهربانان درمحفل خانوادگی ودوستانه خود گرم وپر محبت خوش بگذرد وامید است که یلدا تاریک سایه اش رااز روی سر زمین ما وبطور اعم از روی زمین  دور کند  ونور خورشید ومهربانی جهانرا فرا گیرد /
    درپایان اضافه میکنم که برای مدتی این صفحه تعطیل است وازادامه ( آن زن که بود) نیز بدلایل خاص فامیلی صرفنظر مینمایم .
    با تقدیم بهترین  وشایسته ترین احترامات وصمیمانه  ترین آرزوها برای شما عزیزانی که نسبت بمن مهر داشته اید .سال نوی مسیحی نیز برای مسیحیان عزیز مبارک باد . ثریا ایرانمنش / اسپانیا 18/12/2016 میلادی .
  • آن زن که بود؟

    اینها برای چاپ نیستند ، لطفا فقط بخوانید ، سپاسگذارم.
    —————————————————-ثریا 
    حال که کمی پرده هارا کشیده ام باید از اول شروع کنم وبنویسم که چگونه پایم به خانه آن مرد رسید واو کی بود واز کجا آمده بود ؟ هر چه هست ، مادری مقتدرداشت زنی با اراده آهنین ، زنی که میتوانست چند مرد را بخاک بنشاند ، زادگاه  آنها معلوم نبود ، کمتر حرف میزد بخصوص زبان فارسی را خیلی کم میدانست او زمان رضا شاه با سه فرزند ویکی هم که درشکم داشت از کوه های پر برف  سیبریه وقفقاز و چین خودش را به ترکیه میرساند ، مدتی درترکیه ماند وچون زبان آنها را خوب میدانست  کلاس زبان با زمیکند وسپس از آنجا به ایران وبه طرف خراسان حرکت میکند ودرآنجا ساکن میشود وآخرین فرزندش را درآتجا به دنیامیاورد 
    به هفت زبان زنده دنیا آشنایی کامل داشت هم مینوشت وهم میخواند اما فارسی را خیلی کم . ( اینها روایتیهایی است که از پسر او شنیده ام ) .
    او در پرورشگاهی مشغول بکار میشود ، وروزیکه رضا شاه بهمراه نخست وزیر پرقدرتش تیمورتاش به مشهد رفته واز پرورشگاه دیدن میکند سخت تحت تاثیر آرامش ونظافت ونظم وترتیب وتربیت بچه ها قرار میگیرد وآن زنرا تشویق میکند درانجا تیمورتاش میگوید “
    قربان این خانم را کسی نمیشناسد گویا باید  یک جاسوسه باشد که از روسیه باینجا آمده ودرست نیست فرزندان ما تحت نظر او تربیت شوند باید اورا بیرون راند ، وآن زن آهسته جلو میرود وسیلی محکمی بگوش تیمورتش میزندومیگوید قبل از رفتن حد اقل عقده امرا خالی کردم واز دربیرون میرود .
    البته باو کاری نداشتند اما این امر برای تیمورتاش خیلی گران آمد بخصوص خنده زیر لبی رضا شاه .
    او به همراه چهار فرزندش به تهران کوچ میکند ودر خانه یک ارمنی پانسیون میشود ودوباره درصدد ایجاد کلاس زبا ن بر میاید این بار درخانه  ، شاگردان زیادی دورش جمع میشوند بچه هاییکه بعد ها جوانانی شدند وجزیی. از حزب توده را تشکیل میدادند، 
    پسرانش بزرگ شدند به مدرسه وسپس به دانشگاه رفتند ودو دختر او نیز راهی دانشگاه شدن سن آنها چندان باهم زیا د نبود پسران بسیار زیبا  ویکی از دخترانش نیز خیلی زیبا بود که بعقد یک دکتر امریکایی درآمد وراهی امریکا شد این دکتر ممخصوص قلب آیزنهاور ریاست جمهوری امریکا بود   !فریدون کشاورز دوستی محکمی با او داشت ! درآن زمان رزم آرا نخست وزیر ایران بود وچناکه آن بانو نقل میکرد وگویا از فریدون کشاورز شنیده بود ، رزم ارا به هنگام صحبت تلفنی با شاه میایستاد ودکمه هایشرا محکم میبست وبا یکدست سلام نظامی میداد . تلفن که قطع میشد او راحت سر جایش مینشت ! بهر روی توده ها رزم ارا هم کشتند .
    ، من خیلی بچه بودم که به شاه تیر اندازی شد داشتم از مدرسه برمیگشتم خانه ما پشت مجلس شورای ملی بود ومن به دبنال پلی میگشتم تا بتوانم از روی جوی آب پر لجن بگذرم دیدم خیابان شلوغ شد ودستی مرا بغل کرد وگذاشت آنسوی خیابان من دوان دوان بخانه دویدم واز رادیو شنیدم که به شداه تیر اندازی شده اما تنها زخم کوچکی پشت لب بالای او ایجا دشده که فورا آنرا ترمیم کردند وبلا فاصله صدای اورا از رادیو شنیدم که داشت نطق میکردزانو زدم وخدار شکر کردم !وشب در روزنامه عکس اورا با لب باند پیچیده شده دیدم ….بقیه دارد. ثریا
  • حالا که……..

    امروز روز غمگینی است هوا تاریک ، گاهی باران و لحضاتی برق هم میرود  وخانه ها همه نمناک وبهم ریخنته بوی نا همه جارا فرا گرفته است  ، خوشبختانه هنوز این جانور آبی رنگ بیصدا به خانه من رخنه نکرده اما بقیه خانه ها چه بزرگ و چه کوچک دچار این رخنه که بیرحمانه همه جارا میگیرد خانه های بزرگ با دکوراسیونها قیمتی خود وکتابخانه ها وکتبی که بعنوان دکور درآنها چیدند  کتبی  که هیچگاه لای آنها باز نمیشود وخاک آنها گرفته نمیشود ، اما من تصمیم دارم اشک ” اورا” پاک کنم وتا روزیکه زنده ام سعی میکنم خاک وخاشاگی که برچهره اش پاشیدنداز بین ببرم ، من اورا دوست داشتم ، بعنوان پدر ملت ، بعنوان مردی مهربان وخوشقلب ، وساده دل  ، پدری که میدانستم در آغوشش درامنیت کامل هستم وکسی بمن تجاوز نخواهد کرد . بخاک من تجا.ز نخواهد کرد وذره ای ازخاک مرا نخواهد برد . امروز پرندگان خوش الحان را گرفته ودر زندانها ودرقفس گذاشته اند ، صدای زن نباید بیرون بیاید زن تنها یک کنیز است وبس ، یک فر گرم برای تولید وپختن غذای کامل ،  دیگر فایده ای ندارد ، اگر درآن زمان که آزاد ی که نه برایش جنگیدندونه به زنجیر اسارت گرفتار شدند ، تنها  به آنها هدیه داده شد به دنبال بقیه اش میرفتند بعنوان مثال سهم  ارث ، حق طلاق وحضانیت بچه ها و نیمی از زندگی که ساخته بودند ، شاید امروز باین  گودال نمیافتادند ، به آنها آزادی داده شد دامن تنگ وکوتاه پوشیدند انگشترهای گانقیمت بر ناخنهایشان نشاندند وموهایشانرا به رنگ بور وطلایی درآوردند پت میزها قمار نشستند سیگاررا روشن کردن ودودش را بچشم رفیقشان یا مترسشان فرستادند و هنوز این کار ادامه دارد ، ودرعین حال برگشتند به همان قرن گذشته یعنی بردگی .
    اگر من توانستم بچه هارا به خارج برسانم اجازه مادام العمر از حضرت همسر داشتم واو فکر نمیکرد که من برنگردم بنا براین انتقام خودرا بنوع دیگری گرفت ، (اگر پول وخانه وزندگی میخواهی برگرد) ! نه من آن زندگی را نمیخواهم که درکنار مردی باشم که هنوز در انتهای معزش افکار کثیف لانه کرده وهرروز کرم میگذارد وبیشتر میشود وبا تخیلات دیوانه وارش مرا ودخترانش را متهم میکند وبخاک سیاه مینشاند، دروکالتنامه ای که آنرا نخوانده امضا ء کردم حق و حقوق من سلب شده بود وهمچیز به بستگانش میرسید اعم از نقد یا منقول وغیر منقول ومن اثاثیه خودم ، قرشهایم ، قابهایم ومبلمانمرا درخانه آنها دیدم ودم نزدم  هرچه باشد بستکان او گرسنه بودند من چشم ودلم سیر بود تنها نگاهم بسوی ( او ) دوخته شده بود که دور دنیا میگشت وهیج کجا اجازه فرود آمدن نداشت ودرآخر  به هکت  دوست نازنینش وبا اجازه اربابان بزرگ توانست در سر زمین فراعنه ، همانجا که کلئوپاترای خودرا برای اولین بار دید وبا او ازدواج کرد ، بخاک سپرده شود . شه زاده واقعی ما ( شهناز) است که درهیچ رسانه ای نامی از او برده نمیشود چرا که شهر بانومجال بکسی نمیدهد .
    من چهره اورا پاک میکنم غباررا از آیینه چهره او میروبم واورا همانطور که دیدم ومیشناسم عیان میسازم اینها در معرض رسانه های خریداری شده امثال ….. بهتر است حتی نامشان دراین صفحه نباشد .  دیده ئخواهد شد تنها کپیه برداری شده عده ای آنهارا میخوانند ووبا اصل مطابقت میکنند !! 
    تنها همه از جشن های تاحگداری حرف میزنند  ، احمقها  ما کشوری با تاریخ بزرگ وسر زمینی ثروتمند بودیم حال به همت نوکران وخدمه های شما خاکرا نیز توبره کرده به سرزمین عربها میبرند دیگر چیزی باقی نمانده ، پسرک ناقابل مشهور شهر بی بی سکینه گفته بود :
    شاه این مندالهارا درکدام جنگها برده وکسی نبود بپرسد آنچه تو بر سرو کله وگردن خود آویخته ای درکدام جنگها شرکت کرده وبرده ای سربازان بدبخت را به جبهه میفرستادی مادران داغدار چشم بانتظار اما آنقدر شستشوی مغزی شده بودند که با قربانی خودرا ازیاد برده وبرای تو کف میزدند ، شاه ما یک ایالترا که میخواستند ببرند وضمیمه آذربایجان شوری بکنند از دست قوای دشمن بیرون آورد . با تمام کشورها روابط دوستانه داشت در کنار ما یهودیان ، ارمنیان که نیمشان خیانتکار ازآب درآمدند ووزنانشان همسر مردان توده ای شدند ، سیاه وسفید افغانی درکنار هم به مسالمت میزیستیم روابط فرهنگی داشتیم اقبال لاهوری به فارسی شعر میسرود ، خلیل الله خلیلی شاعر افغان به فارسی شعر میسرود وخوانندگانشا ن اشعار شاعران مارا ترانه کرده ومیخواندند ، حال سر الاغ کج شده بسوی صحرای عربستان وشاه جنایتکار است !!! واقعا دنیای مضحکی داریم وهمهرا هم تقصیر خداوند میدگذاریم بیچاره خداوند او مارا مانند یک کرم آفرید دیگر مارا تبدیل به اژذها نکرد این طبییعت خود ما بود یاژن ما بقول فرنگیهان که ناگهان سیر که شدیم دیگر نه پدر میشناسیم ونه مادر ، <ان قصه ایکه شهربانو درباره ماهیان در باهاما گفته بود یک دروغ محض بیش نیست ، آنها تنها موقعی که بچها بدیدارشان میرفتند ویا موقعی که خبرنگاران برای خوراک رادیو تلویزونها ومجلات به باهاما  میرفتند کنار هم می نشستند شاه اکراه داشت که حتی دست اورا بگیرد میترسید که کف دست او به زهر ی دیگر الوده باشد .قصه عشق او وطلا درست بود اورا از صمیم قلب دوست داشت بعد از ثریا عشق بزرگش او بود . اگر باید ماخدذ ومنابع را بیاورم به زود ی همه را  ردیف خواهم کرد ، زمانیکه آیت اله خمینی را دستگیر کردند باو گفتند اجازه دهید اورا بکشیم ، شاه گفت نه ! او آیت الله میباشد وگناه است اورا به تبعید بفرستید نمیدانست که همان او واردخواهد شد وولینعمت خودرا بیرون میکند وخود بر تخت الهی مینشیند وشاعرمزد بگیری که قبلا برای او اشعار ومدح میسرود ناگهان راهشرا کج میکند ومیسراید :
    ای دست خدا که بت شکستی / بر مسند جد خود نشستی ؟ / 
    نه کمتر کسی اینهارا میداند کسانی درخارج میبایست مردم را سرگم میکردند بعناوین مختلف تا برنخیزند  شهره بود گوگوش آمد کریم شیره ای آمد ورادیوها وتلویزونها شروع به نمای همان آشغالهای گذشته کردن مردان خوبمان نظیر پرویز صیا دکنار رفت وجایش را به دلقکهای دیگری داد مردم ایران هم بخواب خوش مستی فرو رفتند تا چشم باز کردند تیغ تیز خنجر خون آلودرا جلوی چشمان خود دیدند . دیگر دیرا ست حکومت این موجودات عنیف یکصد ساله است یعنی تا زمانیکه سر زمین ایران یک تپه خاک شود واثری از گذشته برجای نماند آنگاه مانند قوم بابل شهری دیگر بر روی تپه ها بنا میکنند ویا آنرا تکه تکه کرده نامهای جدیدی به هریک میدهند مانند مثلا سر زمین ماوراء اردن !!!وکاوشگران جدیدی به دنبال تاریخ گذشته میگردند مانند کلئوپاترا اورا ازخاک بیرون میکشند وباز درموزه خانم بی بی سکینه یا سایر موزه ها به ” امانت” !!!! گذاشته خواهد شد / شهربانو مرتب درحال گردش است وهمان حرفهارا تکرار میکند تا دم آخر باید به وظیفه ایکه بر دوشش گذاشته اند عمل کند !.
    پایان / شنبه 17 دسامبر 2016 میلادی //
  • زرشک پلو با مرغ

    در دوسال بعد از انقلاب با فریب همسرم برای دادن آن وکالتنامه شوم  وآخرین دیدار با مادر به ایران رفتم ، دانشگاه شلوغ شده بود وباز مردم درصدد شورش بودند وفرودگاههارا نیز بسته بودند قطب زاده مرحوم رو یک صندلی جلوی در دانشگاه ایستاده بود وفریاد میزد » ملت من «  من خندیدم وگفتم :
    آهای زرشک پلو با مرغ ، مردم انقلاب کردند که ملت تو بشوند خبر نداری که امت خواهند شد .
    روز گذشته دریکی از این رسانه های خریداری شده دیدم شهر بانو  میگویند ارزو دارم که ” ملت ” من بدانند چقدر آنهارا دوست دارم !!! دوباره اوراهم به زرشک پلو با مرغ دعوت کردم .
    چه کسی ملت توست؟ آنهاییکه درکنار خیابانها به گدایی وخود فروشی مشغولند ، یا کودکان کار ویا بچه هایی که درمدارس مدیران ومعلمان به آنها تجاوز میکنند؟!  ویا آن موطلاییهای شهر ما که دراطرافت گرد آمده وحسرت اینرا دارند که ترا روزی برتخت بنشانند ویا حزب سوسسیالیست فلان کشور ویا توده ایهای نمک خوردونمک دان شکسته یا هنرمندان موج نو ؟ ملت تو  کسی نیست تو خود یک فردی از این سر زمین حال اگر امپراطریس بی سرزمین مجلات ورسانه ها هستی بکسی مربوط نیست .
    واما درباره شاه مرحوم شاهد چیزی بودم که تا امروز آنرا بیان نکرده ام .
    همسر وبرادر همسر اول من یکی از سر دمداران وبزرگان وپایه گذاران حزب ( توده بودند) ! نامشان درهمه جا هست یکی را به حبس ابد ودیگری را به اعدام محکوم کردند ، هردو درزندان به درس خواندن خود ادامه داند یکی مهندس ذوب آهن بود ودیگری مهندسی داخلی ودکوراتور را میخواند ، هرد واز طر یق مکاتبه در دانشگاهی درامریکا نام نویسی کردند وبرادر  همسرم توانست رشته مهندسی ساختمانرا نیز باتمام رسانده ولیسانس خودرا بگیرد دراینزمان چند کتاب  هم ترجمه کردند وبیرون فرستادند همسر من آزاد شد به قید وشرطها  که داستان مفصلی دارد اما من دیگر نمیتوانستم شاهد حضور سربازان امنیتی اطراف خود وخانه ام باشم ، جدا شدم برادر همسرم از اعدام به حبس ابد محکوم شد نامه ای بحضور شاه فرستادیم تا شاید اورا نیز ببخشند شاه ما دستور داد : 
    بجای آنکه آنهارا بکشید از شعور ومعلومات وتحصیلات آنها استفاده بفرمایید وحکم اعدام وحبس ابدرا پاره کرد ودستور داد  یک توبه نامه بویسند (که از نظر حزب بسیار توهین آمین وخیانت ) محسوب میشد وآنهارا آزاد کنید به آنها شغلی بدهید درخور معلومات وتحصیلاتشان حیف است که چنین آدمهایی را بکشتن بدهید . 
    برادر همسر من بپاس این محبت شاهانه دریکی از دهکده های خراسان مدرسه ای بنام مادرش باز کرد یک مدرسه دولتی ویک کاپ طلا هم جایزه گرفت شغل بسیار حساس ومهمی نیز باو ارجاع شد ….باقی داستان بماند .
    این یکی از انواع خاطره های آن روزها میباشد ، درمیهمانیهای خصوصی  حتی سوسن خواننده را نیز پذیرایی میکرد وباو سکه های طلا میداد ومیگفت بهتراست که خوانندگان ما کمی بفکر اندام خود باشند ، شاه باجی خانم معروف درمیهمانیها روی پاهایش مینشت ومیگفت هنوز تو این فلانی را داری ؟ طلاقش بده برایت یک زن خوشگل میگیرم ویا خودم همسرت میشوم واو از ته دل میخندید تا جاییکه اشکهایش سرازیر میشدند به فیلمهای فارسی و هنرپیشه های اصفهانی بخصوص وحدت سخت علاقمند بود بجای موریس بژار فرانسوی از ساز واوازهای ایرانی لذت میبرد واز فیلمهای ایرانی …بقیه بماند .
    بلی زرشک پلو با مرغ غذای بسیار لذیذی است .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /17/ دسامبر 2016 میلادی /
  • بخت برگشته

    بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم 
    یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت !
    ——–
    محمد رضا شاه هم مانند من بخت برگشته وبد شانس بود هر خدمتی کرد به حساب دیگری تمام شد وفحاشی ها باو رسید ، تا جاییکه دختر من که تنها هفت سال داشته واز مملکت خارج شده ودیگر هیچگاه برنگشته زیر افکار کمونیستی همسرش شاه را بباد ناسزا میگیرد وفشار منهم بالا میرود .
    من نمیدانم چرا دیگر دنیا اورا رها نمیکند ؟ رهایش کنید ، بد بود ، خوب بود جنایتکار بود دزد بود شما ها که بیگناهید ملاهای مفتخور وتوده ها که بی گناهند  ، مجاهدین که بی گناهند شاهان دیگر که بیگناهند ! تنها مواظب آن هستند که تاجهایشان از سرشان نیفتند وقرارداد ها را بموقع به انجام برسانند !!  تنها گنه کار  اصلی او بود وتا جهان گرد خود میچرخد ونصیب ” ایلینها ویوفوها ” شود هنوز مردم عامی وبدبخت به او بد میگویند وجشن های دوهزار وپانصد ساله را بزرگترین  جنایت قرن !! میشمارند ، خوب ناپلئون بوناپارته هم نه پدرش شاه بود ونه مادرش ملکه او هم شد امپراطور  هنوز هم عده زیادی طرفدار دارد وکسی جرئت نمیکند باو چیزی بگوید ، یاسر عرفات ترورویست میشود قهرمان .
    از صدای ریزش شدید باران از خواب بیدار شدم وحال دراین فکرم دوباره کجارا میخواهد ویران سازد ؟ هنوز ویرانی های  قبلی  درست نشده اند وهنوز آثار وبقایای آنها باقی باغات مرکبات  زیتون واوا کادو که تنها محصول صارات این سرزمین وکشاورزان بود یکسره انابود شده اند  اما مطمئن هستم که تاکستانها در امانند !
    بد بختی بد جوری باین  سر زمین روی آورده  با نزول وپایین افتادن قیمت “یورو” حسابی وضعشان بهم میخورد ،   صادرات این ملت همین محصولات کشاورزی است صنعتی که ندارند تا صادر کنند تنها رقص وآاز وروغن زیتون است !
    زمانیکه مینویسم دستهایی درکار سرنوشتها مشغولند حرف مرا باور کنید سیمرغ بالش شکست وجهان شد عرصه بال گشودن مگس  امروز کسی زندکی ( سی سی) ملکه ناز نازی اتریش را نخوانده اما فیلمهایش مرتب روی پرده سینما باچهره معصومانه رومی شناید ر ببازار میاید اما کسی نمیداند که او درمکزیک چه جنایتها کرد وبا چند مرد خوابید ؛ نه کسی نیمداند چون نمیگذارند  چهره معصوم او خدشه دارشود .
    لویی چهاردم وماری آنتوانت شاید احمق ترین پادشاهان روی زمین بودند اما انقلابیون سر آنهارا به دست گیوتین دادند تا مردم را خوشحال کنند زمانی طول نکشیدکه یک سر بازاز یک جزیره درمیان دریای مدیترانه  باخود گفت “
    تاج لویی روی زمین بی صاحب افتاده باید خم شد وآنرا برداشت وبر سر گذاشت . اما هیچکس با چشم حقارت به آنها نمینگرد .
    بیچاره محمد رضا شاه ، او هم مانند من بدشانس وبد اقبال بود مرتب فحش وبد نونفرین نثارش میکردند انهم مردمانی که از پول نفتی که  او ببازرهای جهان فروخته بود صاحب کیا وبیا شده بودند وحال دست اورا گاز میگرفتند وتازه پس از سی واندی سال نسل جدید برای روحش دعا میفرستد بیفایده  است ، میشود همان مرده پرستی .اوهم مانند من در موقعیت جغرافیایی بدی رشد کرد با افکار بلند پروازانه  ، نه برای خود ، بلکه برای سرزمینش .
    بلی او هم مانند من دستش بی نمک بود وبازی را نیز نمیدانست به چند مهره تخته نرد دل خوش کرده بود وچند ورق پلاستیکی بعد هم سرش به بیماریش گرم شد دیگر سر رشته از دستش بیرون شد وافعی بزرگ نشست روی گنج با بچه مارهای که بعدها اژدها شدند .
    درآن زمانها که ماهم تازه بنوا رسیده وکیا وبیایی داشتیم !!! وهمسر شهرستانیم درصف بورده پوژواها گام برمیاشت هرشب  وروز ما میهمان داشتیم من بیچاره فرصت نداشتم سرم را بخارانم غذاها آماد میشد میز چیده میشد من خسته روی یک صندلی میافتدم تا سیگاری بکشم اولین میهمان که وارد میشد او فورا زیر سیگاریها را  میچید روی میزها ویکی هم جلوی من میگذاشت ومیگفت تو بنشین ، من پذیرایی میکنم نتیجه این شدکه همه میگفتند :
    خدا شانس بدهد خانم روی مبل مینشیند پاهایش را روهم میاندازد بیچاره مرد همه کارهارا او کرده است کسی نیمگفت این آبگوشت این پلو مرغ این کوفته ها این ژیگو  این ته چین اینهارا چه کسی پخته است ؟  اینهمه مربا ها وترشی های خوشمزه از کجا رسیده ؟ خوب فاطمه خدمتکار که این دستش باو دستش میگفت برو کنار وبقیه کارها هم بعهده آقا بود من میرفتم به اطاقم ومیگذاشتم خوش باشند وخوب عقدهایشانرا خالی کنند  چون میل نداشتم خودم را به نمایش بگذارم هنوز هم میل ندارم . درجایی باید خودت را نشان بدهی که انسانهای والایی نشسته باشند وشعور بالای دارند میان عده ای احمق وبیسواد که تنها شعورشان از راه گوش میباشد چگونه میتوان خودنمایی کرد ؟ چشمانشان کور بود اما گوشهایشان تیز ، قد وبالای آقا هم بچشم میخورد وآلات وتناسلی اش نیز درشلوارهای تنگ به نمایش گذاشته میشد بنا براین من درآن صحنه نمایش جایی نداشتم .
    هیچکس در موردردهای درونی واحساس قلبی محمد رضا شاه چیزی نمیدانست ، لباسهای رنگ وارنگ وپوستیژها و نگین های سبز وسفید وقرمز ونمایشگاهها ، کانونها ، انجمنها همه نشان این بود که بلی ، طرف بیعرضه است واین ” بانو” است که همه سررشته کارهارا دردست دارد  ، لکن  بودجه ازکجا تامین میشد ؟ چه کسی بر سر قیمت نفت چانه میزد ؟ وچه کسی سر انجام موردتهمت وافترا قرار گرفت ؟ 
    ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانکه توست 
    عرض  خود میبری وزحمت ما میداری
    شب کم کم دارد به صبح نزدیک میشود چشمان من لبریز از خوابند ، ودراین فکرم که سرنوشت را چه کسی تقسیم کرد ، دو آنسانرا به تیغی دوسر تبدیل ساخت  بیکی رهایی  داد وآن دگری را ؟ 
    او؟  در طلسم است .پابان
    ثریاایرانمنش / “ب پرچین “
    17/12/2016 میلادی /.
    اسپانیا .
  • ناقوس

    روز گذشته ناگهان دردی سخت وسط قفسه سینه امرا فرا گرفت وشانه ودست چپم نیز با هم درد گرفتند ،  بخود گفتم ” نترس آرام بنشین ، کمی والرین نوشیدم ، درد دوباره سری زد ورفت ، تنها بودم ، واحساس میکردم که مرگ درتنهایی وبیکسی چه رنج آور است درعین حا ل چه شاعرانه میباشد .
    خوب ، شاید نفخ بوده ویا یاشاید …… درحال حاضر هنوز زنده ام ودارم به چرندیاتم ادامه میدهم .
    جالب است دریک سر زمین زیر یک آسمان ویک ما ه وخورشید تنها یک شهر ( سالامانکا ) روز گذشته وارد سال جدید خود شد ودرمیدان بزرگ شهر جشن سال نورا برپاساخت نه خبری از کریسمس ودرخت بود ونه خبری از زنگوله های گوزن پاپا نوئل  سالامانکا تنهاشهری است دراین سر زمین که بهترین دانشگاه را دارد حال اگر جناب اجل امام المتقین علم الهدی نخواهند آنجارا نیز مسجد کنند امریست که آینده نشان خواهد داد.
    جالب است ناگهان دانشجویان مردم عادی به وسط میدان آمدند زنگها به صدا درآمد انگورهای دانه دردستشان باهرتک زنگ یکی را به دهان میفرستادند با کلاهکهای قرمزوسبز وپس از ساعت دوازد ه شب گفتنند : هورا ما وارد سال جدید شدیم .
    این روزها کمتر خبری از درخت کریسمس دراین شهر بچشم میخورد بیشتر به طرف همان سنت قدیم خود طویله سازی رفته اند بهر روی باید بنوعی سرمردم گرم شود ونپرسند که چرا مثلا عمل لقاع مصنوعی از یک مرد به دوزن تزریق میشود واین عمل چه نفعی برای بشریت دارد ؟  شاید دارند ادمهای اینده را میسازند  وبه مردان خوب وپاکیزه هم اطلاع داده اند که درصف اهدای اسپرم منظم مرتب بایستید .
    ودر سرزمین ایران قدیم وجمهوری نوین حضرت آیت الله علم الهدا یک پارچه خراسانرارا دردست گرفته وحال دستور داده است که دانشگاههارا مسجد کنید ، علم منحصر بایشان است ونام ایشان کافی که همه بدانند چگونه میتوان  علم ومعرفت را فرا گرفت احتیاجی به دانشگاه نیست  .
    علم خطرناک است وانسان ناگهان شعورش بالا مییرود وبرای جامعه مدرن آینده  خطرناک است باید بیشعور مانند بعضی ها هچنان گوسفند وار زیست .
    صفحه ویکییپدیا را تماشا میکردم اوف چه اوصافی برای شهربانوی قدیمی نوشته بودندکم کم ایشان میشود نوه محمد پیامبر اسلام 
    بیچاره ثریا !! اگر دراین زمان بود با همان عمل لقا شاید او هم بجای آنکه خاک بر سرشود وخودش وبرادرش به تیر غیب گرفتار شوند  تاج بر سر میشد . بد موقعی به دنیا آمد  بازی را هم بلد نبود و آن  سرنوشت شوم نصیبش شد .
    روزی در تهران به دکتر چشم مراجعه کردم ( دکتر خلیلی) در خیابان فردوسی یکی از بهترین جراحان چشم ومتخصص بینایی بود ، بمن گفت :
    این چه اسمی است برای خودت انتخاب کرده ای؟ ثریا نامی شوم است ستاره ای بد یمن است وتنها درآسمان ، ثریا همسر شاه را دیدی  که چه سرنوشتی پیدا کرد؟ با آنهمه زیبایی ورعنایی وپشتوانه فا میلی؟  گفتم این نام گذاری دست من نبود دیگری این نامرا ، این نام شوم را برمن گذارد .
    حال فهمیدم دراین روزگار این خداوند متعال نیست که سرنوشت مارا میسازد این طالع واقبال وسپس دستهای نامریی در پشت استوانه ها وستونهای مرمر واطاقهای طلایی هستند که سرنوشت مارا رقم میزنند و روزی نامه ونوشته ها هم به دست خود آنهاست ترا تا عرش میبرند وبر فرش میزنند ویا آن  فرش را نیز از زیرپایت میکشندومجبوری روی موزاییکهای سرد راه بروی وزندگی کنی ، چرا که میخواهی آزادانه راه بروی وزیر یوغ آنها در زنجیر اسارت نباشی .
    در امریکا  که بودم اکثرا درخانه دور اطاق راه میرفتم وبا خود میگفتم :
    نه ! من دراین شهر واین سرزمین  ماندگار نخواهم شد باید اسیرآن چهار چرخه باشم من میل دارم از پاهای خودم استفاده کنم ! باین سر زمین آمدم یک شهر را درفاصله یکساعت طی میکردم وامروز …
    چرا خیابانها اینهمه دراز شده وکش آمده اند ؟ اینهمه پلهای معلق وزیر وبالا  پس چه شد آن شهر کوچکی که ما دران میزیستیم حال همه اسیر همان چهار چرخه شده ایم آنقدر درخانه میمانیم تا زیر پایمان چمن سبز شود دیگر از اتومبیل وراننده هم خبری نیست یا تاکسی یا اتوبوسهای شهری آنهم باید مرتب یکی یکی را عوض کنی تا مثلا به آنسوی شهر به دیدار دوستی بروی .اتومبیل گران ، بیمه سالیانه گران ،  بنزین گران ، از همه بدتر هیچ سوراخی را برای پارک پیدا نمیکنی  مثلا اگر اتومبیلی را از یک آژانس  احاره کنم برای خرید تمام شهررا باید دور بزنم تا یک جای پارک پیدا کنم همان امریکایی شد که من از آن  فراری بودم.
     کارخانه چهارچرخ سازی باید مرتب کالا بیرون بفرستد والا سهام میخوابند ، بانکها بیکار میشوند  درانطرف کارخانه شیمیایی ملا خیرالله باید مرتب تفتنگهای جدید با آدمهای جدیدیرا به خیابان  بفرستد ، لباسها کم کم یک رنگ شده اند همه گارسنها سیاه پوشند وهمه فروشنده ها روپوش سیاه وکلاه سفید برسر دارندوهمه لباسهای پلیسها یکی شده است یک شکل وکارهانه ها باید چرخهایشان بکار باشند والا زنگ میزنند .
     ما وارد چه دنیایی داریم میشویم ؟ یا شده ایم ؟ خوشا بحال عده ای که خر با گاو عمل لقا انجام داد ویک یا چند گوساله برای مصرفهای داخلی بوجود آمد ند  ، دیگر فیلمسازان کارشانرا خوب میدانند  فیلمهایی را که میسازند تنها میکشند وکشته میشوند وفوراهم چند جایزه میگیرند !!!!خبری از آتچه که درگذشته بود نیست وامروز دیدم در مکزیک یک استان وگروه جنگی جدیدشکل گرفته ،  به جنگ کدام همشهری میخواهید بروید وکدام شهری را میخواهید مانند سوریه بخاک برسانید ، جناب شتر گردن دراز با کراوات محکم با پررویی تمام ایستاده  همسرش گاهی درلندن وزمانی درسوریه ایشان زمانی درلندن وگاهی درمعلوم نیست کجا ، مردم گروه گروه یا آواره میشوند ویا زیر تاتکها له ولورده شده با خاک یکی میشوند . بلی کارخانه ها باید مرتب کار کنند .. 
    درخبرها آمده بود که درتبریز یک گور دسته جمعی را یافته اند گوری جدید نه  از |آثار وابنیه قدیمی!  وتو خود حدیث نفصل بخوان از این مجمل .
    دوروز باران شدید داریم ، ودیگر نمیدانم ؟ دراین فکرم که لباسها واثاثیه گرانقیمت ثریا درکدام حراجی درانتظار روز موعود نشسته تا حراج بشود مانند تنکه خانم مارلین مونرو !  پایان 
    16/12/2016 جمعه . 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا //
  • تو با من باش

    تو با من باش ، از آسیب درامان !
    تو با من باش  چون چشم زمان 
    تو چون ، من باش با من باش
    پرهیز از دنیا 
    تو چون آتش  فریادها بی سخن باش
    تو چون من باش ، یار من باش 
    شب گذشته تا سپیده دم نتوانستم بخوابم .
     هوا دم کرده گهی باران گاهی ابر وجریان هوا ساکت ،  چراغ را روشن کردم وچشم به سقف دوختم  بی هیچ حرکتی .
    روز گذشته دخترم میپرسید چرا از هیچ بالکنی آب پایین نمیریزد اما از بالکن تو آب بپایین چکه میکند ؟  هرزمان که من رد میشوم چکه چکه آب فرو میریزد ! مدتی باو نگاه کرم ، اول از خودم پرسیدم چه بر سر او آمده که اینگونه خودرا بیقید وبی ترتیب رها کرده آنهمه لباس درون کمدش را برای چه مواقعی نگاه داشته است ؟ برای کدام پارتیهای شبانه ومیهمانیهای روزانه ؟  سپس گفتم عزیزم من همیشه از بالکنم آب میرفته وحالا هم میرود !! 
    و ادامه دادم فراموش کرده ای من دربالاترین طبقه هستم وسقف ندارم ! آنها زیر منند وسقف دارند ! 
    بلی من هیچگاه  سقفی نداشتم ونخواهم داشت ،  درگورهم سقف نخواهم داشت  ، چون درقمار زندگی بازنده بودم بنا براین هیچگاه دست به ریسک نمیزدم ، شاعرانه!! میزیستم وشاعرانه دردمیکشیدم ! پسرم عکس ” کازن خود ” را در امریکا روی چت گذاشته بود وخواب شب پیشین را تعریف میکرد ، او هنوز دررویای آن سالها قفل شده ومن چه زود همه چیز را فراموش کردم وپشت سر گذاشتم .
    شب گذشته هنگامیکه بلند شدم تا آب بنوشم چشمم بجانوری افتاد که داشت به زیر تختخوابم میرفت چیزی شبیه یک مورچه اما بشکل سوسک ، نیمه شب بلند شدم وبااسپری بجان اوافتادم وامروز صبح جسدش را از روی زمین برداشتم  تازه خانه را تمیز کرده ام این کثافت ، این آلودگیها ، این خاک از کجا میاید ؟ درها بسته کرکره ها افتاده پرده ها کشیده گویی تنها یک روح دراین خانه راه میرود آهسته ، آرام وبیصد حال گویی در یک گورم .
    نه درد دلی دارم ونه دل دردی ، همه عطش زندگی در من مرده نمیدانم چگونه ناگهان شعله سوزان عشق وحرارت وخواسته درمن فرو کش کرد ؟ حال مانند یک درخت خزان دیده برگ ریخته درحال پوسیدنم .
    میل نداشتم چنین باشد وچنین شد ، بیخود نیست که درگذشته نمیگذاشتند جوانان با غیر خودیها ازدواج کنند همه باهم بنوعی فامیل بودند امروز همه چیز فرق کرده همه درخانه هایشان چند بچه فرنگی یا داماد وعروس فرنگی دارند عده ان میتوانند خودرا به آنها بچسپانند اما من دورم خیلی دور ، میل ندارم جایی بروم که بوی کند گوشت خوک ویا بوی ماهی بلند است ویا موهای سگ همه جا پراکنده شده ، سگ برایشان عزیز تراست تا انسان . پنج نوه دارم ویکی راه هم به نوه گی قبول کرده ام ! اما هنگامیکه نوزاد بودند آنها را دیدم سپس ناگهان یک جوان تازه بالغ جلوی رویم سبز شد بی آتکه من حتی لحظات شیرین خوراندن غذارا به آنها دراختیار داشته باشم ، همه چیز در خانه عروس قانون دارد واندازه !! شکر موقوف شیرینی وشکلات وچیزهای کالری زا موقوف  درخانه داماد هم  دختران کار میکنند ودامادها پشت کامیپوترند ، این رسم ورسومات زندگی نوین است .برای من این بچه ها بابچه ارمنی ها ی همسایه فرقی ندارند هیچ وجه اشتراکی باهم نداریم وهیچ چیزی نداریم بهم بگویم آنها با تکنو لوژی نوین بسرعت در حال دویدن هستند ومن هنوز درمیان راه یک خط شعر حافظ لنگان لنگان  راه میروم ومیل دارم بدانم درچه موقعیتی انرا سرود .!
    آنها از دوسالگی وارد مهد کودک شدند وسپس دبستان ودبیرستان ودانشگاه  ، تکواندو ، کاراته ، نقاشی وآرت وغیره ومن از دور تماشاچی .
    در سالهای اخر که مادر با ما بود نوه ها دردامنش بودند اورا آوردم تا کمبود بچه های ازدست رفته اش را جبران کند باید برای یک شیرینی دادن به بچه از مادرم اجازه میگرفتم آنها زیر نظر او ، دردامن اوبزرگ میشدند  وهرگاه چیزی میل داشتند مادرجانشانرا صدا میکردند حتی درحما م هم مادرجانرا میخواستند هنوز هم برای مادرجان اشک میریزند . امروز نوه های من صاحب مادربزرگ دیگری شده اند همه کارها بعهده اوست از خرید هدایای اعیاد تولد تا بقیه کارها چرا که با خود گفتم بگذار برود تا کمبود نداشتن بچه را احساس نکند واو شد صاحب نوه ها حال همه اورا صدا میکنند .  تا تا !!!
    اینها نتیجه مهربانیهای بیحد وحساب  وقلب مهربان وانساندوستی هااست برای همین  هم هست که از سقف خانه ام آب به بیرون ترواوش میکند چون زندگیم روی آب است . 
    دل من ، آیینه ای بود پرازنقش  تو 
    دیگرآن آیینه که نقش ترا داشت 
    شکست .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    15/12/2016 میلادی /.
    اسپانیا .
  • ماموریت برای وطن

    چشم ! 
    اولین دستور ضد ویروس ! فلان کاررا ما کردیم تو به فلان جا نرو !!! 
    روز گذشته تابلتم بلوک شد ، امروز این بانوی بزرگوار که سعی دارم کمتر با آن سر به جاهای نامربوط ونا امن  بزنم به سختی از خواب بیدار شد ! ساعتها وقت تلف کردم تا ببینم چرا بیدار نمیشود ، چه بسا از پرنویسیهای من خسته شده است !و یا مامورین شهربانو فضه همه جارا زیر چشم دارند ، مهم نیست دفترچه های من پر است از آنچه را که دیگران نمیدانند ومن میدانم وما میدانیم .
    سر زمینی را بخاک وخون بدبختی بکشید ، زنان ومردان معتاد وآواره وبچه های گرسنه پا برهنه هرچه اینها بیشتر شوند پز وافاده شما بیشتر خواهد شد که بلی ( ما درآن زمان تمدن  داشتیم ) اما من ماموریتی خاص داشتم وباید این تمدنرا به گه میکشیدم وثروتهارا میبردم میدادم به دست اربابان ودیوان را میفرستادم بر سر مردم بدبخت مردک چشم چپ دیوانه انگار از غار کهف فرار گرده تنها مانده که همهرا بخورد هر روز دهانشرا باز میکند وعده ای را به سلاخ خانه میفرستد وشما باز با آنها که ساخته اید بابتول خانم که هوو هستید سر پیری معرکه گهی دوباره از این کانال به آن کانال  که ” بلی ما سرزمینی متمدن بودیم اما من به یک تارموی خودم هم برایش ارزش قائل نیستم تنها یک هنرپیشه روی صحنه بین المللی دارم میدرخشم تا روزیکه دیگر تابوتم را روی شانه مافیا حمل کنند باز دستمرا تکدن میدهم که بلی ” من جانشین ملکه های پرقدرت د.وهزار وپانصد ساله بودم ” تاجی که بر بالای سرت میگذاشتی از تاج مادر بی بی سکینه هم بزرگتر وبلند تر بود ! چه کسی آنرا برایت ساخت ؟ ! بازی  راخوب بلد بودی روح دربدنت نبود درصورت تو هیچ احساسی نبود تنها بخودت میپرداختی پنج درصد از فروش منافع زیر زمین درشرکتهایت  به حساب آنها واریز میشود اینهمه کیا وبیا واینهمه مردان ناشناس دراطرافت خیال میکنی ما خریم ؟  دو بچه معصوم را به کشتن دادی تنها یک قیافه غمزده گرفتی دومی را هم که اجازه نداشتی عکست را زین مجلات زرد وقرمز بکنند .
    مرتب تبلیغات ، تا نقش تو باقی بماند چه بسا در تخت جمشید هم نقش ترا روز سنگها کشیده اند ومردم احمق میروند برایت دعا میکنند بیخبراز ـآن جنایتی که درباره آنها انجام دادی .
    امروز آیا بچه های گرسنه وپا برهنه ایران برایت اهمیتی دارند ؟ زیر سرمای زمستان ؟ آیا زنان ودخترانی را که بفروش میرسانند آنهم در سنین پایین برایت مهم است ؟ آیا تجاوزات روزانه وشبانه درزندانها به دختران ومردان واسرایی که هنوز کمی شعور دارند ، برایت مهم دست ؟ نه!  آیا آن زن بدبخت نرگس محمدی سالهای درگوشه زندان افتاده تو گامی برایش برداشتی؟ تنها از این کانال خودفروشان به کانال دیگرمیروی باید سرمردمرا تا روز آخر امپراطوری مسلمانان گرم کنی هم خودت هم نوچه هایت !! این تعهدی ادست که تو به آنها  ” به اربابانت ” داده ای از این سو به آن سو مردم هم  مانند گوساله به دنبالت بع بع میکنند وبراین باورند که تو مادر واقعی آنها هستی ، نه ، تو همان زن پدر نابکار وبی خرد وبی انصاف وبیرحمی بودی که برای منافع خودت حتی از مرگ عزیزانت نیز بهره برداری کردی . امروز چه کسی خاک روی مرمر شکسته وکهنه شاه مارا کسی که بر سرتو تاج گذاشت تا زهر درغذایش نریزی واورا بکشی وریختی وکشتی ، میرود تا آنهارا  بروبد .
    ببین عزیزم من چیزی ندارم دراین دنیا که ببازم هرچهرا داشته ام به همت تو ودوستانت  از دست داه ام تنها یک پیکر درمانده  برایم بجای ماند ویادبودها که درمغزم نشسته متاسفانه تو مرا ندیدی من درکنارت همه جا بودم مانند سایه .
    امروز خیلی غمگینم ، بی نهایت غنگینم ، آسمان هم غمگین است ، ابری وبارانی هردو بسوگ خود نشسته ایم وتو در پشت شیشه های پنیر قلابی برو شکلک دربیاور تا باز مدتی مردم را سرگرم کنی .
    دیگر چیزی ندارم درباره ات بنویسم  سال اول  سیندرلا بودی که بقصر رویاها آمدی بعد ناگهان شجرنامه ات تا سی پشت به پیامبر اسلام رسید !!!! یعنی اینکه دیگراز پدرمان نیز زدی جلو همه جا نیمتاجت دومتر بالاتر بود با کفشهای پاشنه بلندوهمیشه تو جلوتر بودی یعنی  اینکه >این منم < واین تو روزی  بخاک خواهی رفت وآنروز روز شادی من است باید زنده بمانم تا آنروز را ببینم .امیدوارم  ببینم نمایش عزاداری تو چه شکلی است ؟ آیا پرسرو صدا وپر هیاهو ست یا مانند آن دوطفل بدبخت آهسته ترا به زیر خاک میچپانند ویا خاکسترت میکنند . 
    انقلاب شد  مردم بدبخت نیمی فراری ونیمی در زندانها وروی پشت بام مسجد بهترین ونخبه ترین امیران وافسران ما  تیرباران شدند ، تو با کمک رفیقت اولین کاری که کردی یک کتاب به دست چاپ دادی بنام قدرت امپراطوری » آنهم به زبان انگلیسی«  تمام کتاب عکسهای تو بود  ، باپیراهنهایی که با دست زنان بدبخت دهات آذربایجا واسکوی  دست دوزی میشد . وتاج ونیمتاجهای رنگ وارنگ با آن چشمانی که هیچ احساسی درآن دید نمیشد ، نمایش رقص با شاه ، نمایش غذا خوردن نان سنگگ با سبزی خوردن آبگوشت روی یک میز فلزی ، یعنی اینکه ماهم مردمی هستیم مانند شما ، صندوقها داشت بسته بندی میشد ودو طیاره حامل بردن اثاثیه بودند امروز آن تاجها در مغازه کارتیه به نمایش  گذاشته شده اند ( عکسها وکتاب را دراختیار دارم ) . 
    وروزیکه شاه داشت با چشمان اشکبار ایرانرا ترک میکرد تو با لبخندی که قند دردلت ـآب میشد با آن گلاه پوست حیوانی که … به سرت بود داشتی از بدرقه کنندگان خداحفظی میکردی ، مامورت تو تمام شده بود حال میرفتی تا استراحت کنی شاهرا هم دادی به دست بقیه برایت نگاه دارند تنها موقع مصاحبه وعکسبرداری خودترا آرایش میدادی ودرکنارش میایستادی یعنی اینکه من با توام او خوب میدانست که تو با دیگرانی وزجر ودرد وغم درچشمانش دیده میشد اما چاره ای نداشت . تو همان ربکای افلسانه ای دافنه دوموریه بودی . همان ، نه بیشتر .
    در باهاما به شنا وتفریح وگردش وپارتی ومیهمانی میرفتی وشاه تنها روی  یک صندلی نشسته داشت تعداد افسرانی که به جوخه اعدذم سپرده میشدند میشمردو اشک میریخت . پایان
    چهارشنبه ” خصوصی” لب پرچین .
  • قصه فضه

    سلام بچه های خوبم ،
    چقدر میشه برای بزرگترها نوشت ، حال میخوام قصه فضه شهربانو رو براتون بگم . 
    روزی بود وروزگاری ، یک عده مردم خوب  مهربوبن توی یک دشت و میون دوتا کوه وچند بیابون  زندگی میکردن ، زندگیشون بد نبود اگر حمله قوم بچاقچی ها یا اتولخان رشتی میگذاشت اونا خوب  وراحت  با هم میساختند وباهم زندگی میکردن  بعضی از اون اربابای بزرگ با خارجیا  ساخت وپاختای داشتن  چون خارجیون میگفتن برای اینکه ده شما درامون باشه ما براتون همه کار میکنیم  میون ده  آدمای رو هم انتخا ب میکردن  که براشون خوب کار میکردن واصلا هم فکر آبادی ده نبودند ، 
    مث اربا ب جهانگیرخان ، اون از اون آدمای آب زیر کاه بود  حتی تو ده  وقتی راه میرفت همه پشت یه تپه وکتلی قایم میشدند چکمه های بلند به  پاش میکرد با اسب کهرش وشلاقی که همیشه تودستش بود اما ارباب اصلی ده ما مرد خوب  وساده دلی بود میشد بری پیش او وبگی مثلا چاه مارو پرکردن ودیگه آب قنات نداریم  یا مثلا موالهامون پرشدند ، فورا دستور میداد کارگرا میریختند وهمه چیز تروتمیز وصاف میکردن چاه دوباره پر آب میشد وموالها تمیز ! این اربا ب بزرگ ده  خیلیی خوشگل وجون بود همه دخترای  ده دلشون میخواس یا با او ویا بایکی از برادراش عروسی کنند واونا بشن اربا ب بالخره یکی از دخترا تونست به زورخودشو به یکی از برادرها بچسپونه وزنش بشه دست دوستشو گرفت اونو برد  توی چادر اربابی اما خیلی زود برگشتند معلوم نشد چرا اما یکی دیگه از اون دخترای زبل که توی مکتب درس قران شو خوب پس داده بود تونست با یکی از برادرها عروسی کنه وبی صرو صدا رفتند گوشه ای یه زمینی خریدند واونوآباد کردند ونشستند ، ارباب دنبال زنی میگشت چند تا زن هم گرفته بود یا ضیغه کرده بود معلوم نشد چون بچه دار نمیشدند اونارو ول کرد .
    تا اینکه روزی  اربا بزرگ از ده رفت به شهر توی شهر جهانگیر خان رییس یک مکتبخونه بزرگ بود واز اون گشذشه نوکر اربابها وخان بزرگ بزرگ شهر ، نشستند با قوم قبیله های اربابان بزرگ دور یک سفره و قرار شد یکی از این دخترای مکتبو او به ارباب معرفی کنه اما ….(( اینجا اماش خیلی مهمه !!)) اما قبلا دختره باید میرفت توی یک کلاس وخوب درساشو یاد میگرفت بعد میرفت خدمت ارباب .
    خلاصه شبی جهانگیر خان یک مهمونی بزرگ داد ودختره رو باخودش برد وبه ارباب ده معرفی کرد ، وگفت دختر خوبیه هنوز باکره  ودست نخورده است ازاون گذشته کس وکار درست حسابی هم نداره که بعدا مزاحم شما بشه خوب تربیتش کردیم حالا خودتون میدونین.
    دختره اما زبل بود ، از اون زبلهای روزگار کس و کاری هم نداشت مادرش وصله پینه میزد برای خانمها اعیون ده پدری نداشت تنها آرزوش این بود که بتونه زن پسر داییش بشه ووقتی پسر داییش از ده به شهر رفت او هم فورا به دنبالش رفت تا دخترای شهری اونو قاب نزنند .
    اما درکلاس  ومکتب بعدی چیزهای  دیگه ای باو گفته بودندواو میبایست نقش خودشو خوب بازی کنه . بچه ها چه دردسرتون بدم این فیضه اومد به ده ما همون روزاول ننه ما گفت :
    من از چشای سفید این دختره میترسم مثل یک کنده هیزمه که توی اجاق انداختند ارباب داره  اشتباه میکنه ، اما ما چون ارباب ودوست داشتیم ومیخواستم او خوشبخت باشه بحرفا ی  ننه گوش نکردیم ورفتیم دنبال بی بی فیضه شهر بانو /////ادامه داره 
  • راز مانا

    در سالهای خیلی دور که هنوز میتوانستم  سفرها ی طولانی وچند ماهه داشته باشم وهمه جا بسر برم ویابه کنسرتها بروم ، شبی در طالار بزرگ آلبرت هال لندن  کنسرت بزرگ آواز ومرد حنجره طلای ما جناب شجریان بود ، کاری به رفتار ایرانیان ودیر وزود آمدن ومیان پرده ها ندارم که ماهنوز با اینهمه ادعا  یاد نگرفته ایم چگونه باید دریک سالن کنسرت آرام بنشینیم وجان ودل را  به صوت خواننده ویاتوازنده بسپاریم .
    بهر روی کنسرت تمام شد هجوم جمعیت بسوی خواننده عزیزمان اورا فراری وبه پشت صحنه راند سرانجام مردم مجبور شدند دریک صف بایستند تا او به همه برسد وامضایی وتعارفی بدهد وبشنود .
    آنشب پوستر زیبایی از خط او مجانی دردست همه قرار داشت که من هنوز آنرا دارم وکتابی زیر عنوان ” راز مانا ” یعنی  سر بودن  را نیز به همه ارمغان میدادند با خریدن یک کاست از نوارهای ایشان .
    شب گذشته تابلتم که هرشب بالای سرم بود ومانند کتاب دعای مادر همه جا آنرا با خود میبردم از دسترسم خارج شد یعنی اینکه باید از نوآنرا ” بقولی آپ دیت” کنم  درنتیجه به طرف قفسه کتابهایم رفتم ، بعضی ها آنقدر ریز چاپ شده اند که باید با کمک ذره بین آنرا خواند از چاپ های گذشته ، بعضی ها راهم آنقدر ورق زده بودم که دیگر برگ برگ شده به روی زمین پهن میشدند درمیان همه آنها چشمم باین کتاب افتاد این کتاب درسال 1379در تهران به چاپ وچاپ دوم بود عکسهای شجریان از کودکی تا به آن روز و گفته هایش که هرکدام راباید بارها در زیر زبان مزه مزه کرد وسپس فرو داد  دیدگاه او واثارش واشعاری که انتخاب کرده بود .
    در جایی نوشته بود :
    هنگامیکه معروف میشوی وشهرت پیدا میکنی دیگر خودت نیستی ، خودترا گم میکنی گاهی دلت برای خودت تنگ میشود ومثالی از گابریا گارسیا مارکز نیز آورده بود که تا چه حد از شهرت خود رنج میکشد !
    کتاب که نه میتوان گفت جزوه ای حامل پیام های زیادی است حال تا آن تابلت کهنه وعزیز من دوباره راه بیفتد سرم را شبانه مشغول این گفته هاا میکنم . 
    » آدم خودش را نمیتواند پیدا کند ،  واقعا آدم دلش برای خودش تنگ میشود  به کارهای شخصی وروزمره هم نمیرسم  ….
    بزرگترین آرزوی من  این است که آن انتظاری را که مردم  از من دارند  یا من از خودم  ، برآورده کنم  به هرحال  من زمانی میتوانم شجریان باشم که در کار موسیقی  وقت بگذارم  اگر این نباشد ، من شجریان نیستم  «   از متن کتاب 
    حال دلم گرفت دراین طلوع صبح که بیخوابی بسرم زد ونگران همین لب تاپ هم بودم که نکند  ناگهان او هم مرا ازنان خوردن !!! بیاندازد بسرعت از تختخواب خودم را باین دستگاه رساندم . 
    اما امروز دیگر خبری از شجریان ، آن مرد حنجره طلایی نیست بعناوینی جلوی او وکارش را گرفته اند ، انگ کمونیست وتوده ای براو زدند چرا که با دوستانی ناباب گام برمیداشت  ، مثال خود اینجانب ، بقول مادرم که میگفت با بدنامان مرو ترسم که بدنامت کنند وبد نام هم شدم چون همه دوستان واطرافیانی که من چه درمدرسه ودرچه درمحیط کار پیدا کردم از بدنامامن بودند ومن باخود میگفتم :
    بمن چه ، زندگی شخصی خود اوست با من که کاری ندارد منکه راه اورا نمیروم ، یکی عرق خور قهار وقمار باز بود دیگری با آنکه خانواده خوبی داشت وپدرش سرهنگ بود سر از فاحشه خانه ها درآور وآن یکی  بدون آنکه من بدانم دریک بار شبانه کار میکرد وفیلم بازی میکرد وصبح هم سر کلاس بود بعد هم یک احمق را به تور زد وهمسرش شد وآب توبه ریخت برسرخود وهمیشره ها وخانواده اش !!  سومی یک شوهر مهندس داشت و وخانه وخانواده اما با مردان میرفت آنهم با پول نه مجانی شوهر هم درامریکا مشغول خرید خانه بود !! هکارانی که با من ادعای دوستی داشتن همه از همان نوع وقماش بودند و من بیخبر ازهمه اینها بودم ، آنقدر  تنگی نفس وآسم  درآن هوای بدبو وگرفته تهران حال مرا گرفته بود که افکارم را دیگر به هیچ کجا سوق نمیدادم ودست آخر میگفتم ” بمن چه ” !
    خرقه پوشان همگی مست گذشتند وگذشت 
    قصه ماست که بر سر هر بازار بماند 
    حال منهم دلم برای شجریان حودمان تنگ شده ، الان کجاست ؟ با بیماریش تا کجا رسیده ؟ خوشبختانه همه سی دی ها نوارها وآثار اورا بی کم وکاست دارم وبعضی از اوقات روی یوتیوپ به صدای او گوش میدهم و” نی زن ” اورا بیشتراز همه دوست دارم 
    حال دعا میکنم که او ” مانا” بماند .
    این جوی که تراست ، هرکسی جویان نیست 
    هر چرخ زاب جوی تو  گردان نیست 
    هرکس نکشد کمان ، کمان ارزان نیست 
    رستم باید بود که کار نامردان نیست 
    او درهرکاری قهرمان بود در رشته فوتبال ، در قرائت قران و سر انجام صاحب لقب بزرگترین آواخوانان قرن ما شد .
    او سعی کرد که موسیقی مارا جهانی سازد اما محال است ، سازهای ابداعی خودرا به هرکجا برد با همه رادیو وتلویزیونها مصاحبه کرد دریغ ودرد که درسر زمین خودش ناشناس ماند وزمانی اورا خواهند پرستید که پای از این بیداگاه برون کشیده باشد 
    مانند عباس کیا رستمی !!
    ما مرده پرستیم زنده هارا چندان دوست نمیداریم .هرکجا هست ایزد توانا یار ویاورش باشد . هیچ گلی بی عیب نیست اگر گلی را انتخاب کردید از بو ورنگ وقد وقامت او خوشتان آمد تحمل خار را نیز بکنید . نه !  ما تنها آن گل را نیز بصورت خار میبینیم . پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    13/12/2016 میلادی /. اسپانیا.
    اضافه ” اگر اندکی خلاف املایی ویا چیز دیگری را دراین نوشتارها میبینید نادیده گرفته بخود من ببخشید هنوز چشمانم لبریز از خوابند وخستگی .ثریا 
  • سپیده دم

    رخ خود  زاهد  از می پرستان متاب 
    تو درآتش افتاده ای  و من در آب 
    که گفته اند  چندین ورق را ببین 
    بگردان ورق را وحق را ببین 
    تاریخ 12/12/2016 میلادی
    در تاریخ 12/12/2012 دوستی نازنین از شهرکی در کانادا برایم ایمل داد وگفت ببین چه تاریخ جالبی ! انسان شریفی بود با همسرش وتنها دختر کوچکش در آنجا مشغول کار نقشه کشی ومهندسی بودند عکس پلی را که پروژه اش را تهیه کرده بود وساخته وتمام شده بود برایم فرستاد عکس خانه اش را وعکس همسر ودختر کوچکش را ، نامشرا فراموش کرده ام اما فامیل او بیادم مانده نام او قهرمان یکی از داستانهای ” سه تفنگدار بود” ! مادرش آنقدر  آن کتاب را خوانده بود سرانجام نام پسرش را بنام یکی از قهرمانان آن کتاب گذاشت  ، همسرش در سلک دراویش بود ، زندگی سالم وپاکی را داشتند وامروز به تاریخ که نگاه کردم بیاد آنها افتادم سالها گذشته ، هرکجا هستند شاد وسر بلند وسلامت باشند .
    سه تفنگدار آن روزهاهمین بادی گاردهای امروزی بودند ! 
    بهر روی دفترچه هایم را ورق میزنم  برگ برگ هرکدام در ساعتی مختلف ویا درروزهای مختلفی نوشته شده اند همان داستان تکراری وحاشیه رفتن ها و گله گذاریها ولجبازیها ، حداقل جرئت آنرا دارم که  حقیقترا بیان کنم  آنهاییکه ماننند علف هرزه درگوشه وکنارها  روییده اند جرئت وشهامت  روبروشدن  با سرنوشت  ومبارزه با آنرا  ندارند باید سرشانرا به زیر بیاندازند  ، آنها خیلی لاغر ومردنی بنظر میرسند  برای آنکه سالها روز خارها و قلوه سنگها ی سخت راه بروند برای اینکار باید  با پای برهنه روی صخرهای سخت   راه رفت مانند ابراهیم از روی آتش  گذشت  مانند مرغ آتش خوار  سوخت ودوباره زنده شد  ، خوشحالم که سرانجام توانستم خودم را بسازم  ومانند بقیه خاله زنکها دور خانه ها راه نیفتم وغیبت کنم وتهمت بزنم  من مردم ودوباره زنده شدم حال این نوزد را بزرگ کرده ام   از چیزی هم واهمه ندارم تنها از مارمولکهای زشتی که روی بالکن خانه ام راه میروند میترسم با آنها هم اخت شدم  من متعلق به قرن پانزدهم بود وتا قرن بیست ویکم خودمرا بالا کشیدم  ساده دلی من زبانزد خاص وعام است اما خودم نگرانش نیستم خوشحالم که به همه کمک کردم ونان وآب رساندم اما درتننگای بدبختیهایم کسی نبود حتی قطره ای آب به کام حشکم بریزد .درهرخانه که بروید تکه ای ازمن بجای مانده است سر هربخاری کنار هر سفره ای  روی هر میزی چیزی از من دیده میشود .من برای ساختن خود لازم بود قبل از هرچیز زباله ها وخاکروبه ها زا   از اطرافم  ومغزم دور کنم  چندان مشگل نبود  حال تنها با وجدان بیدارم میتوانم درباره خودم قضاوت کنم  ونقش خودرا روی  یک بوم سفید وپاکیزه  نقاشی نمایم  سپس را درمعرض تماشا عموم بگذارم .
    قضاوت کردن در مورد یکدیگر  دیدن تنها نقطه  های غریب  دیگران است من درمورد خود خیلی ناخن خشکی بخرج دادم  وچه بسا روزها وشبها دردادگاه واقعی وجدانم خودمرا به محاکمه کشیدم  وخودرا محکوم کردم به اعمال شائقه  نبرد من به پیروزی رسید  پیروز بر تمام کثافتها ، جرم ها  ودمل های بدخیمی  که برروی پوست لطیف ونازکم تلمبار شده بودند  ، تنها قلبمرا داشنتم  با کمک روحم  این راه دشواررا تا اینجا آمده ام ، 
    نه میل ندارم به گذشته ها  برکردم وبه آنها  بیاندیشم همه را به رباله دانی انداختم تنها نکته ونقطه های روشن آنرا درون قلبم پنهان نگاه داشته ام .
    اعجاز بود ، معجزه بود ، مانند گل زنبق  در میان صحرای سوزانی شکفتم  اندیشه های تیره وتاریک بمن تلقین شد  وهمه آرزوهایم بخواب رفتند ویا بخاک .
    نه سر مقابل کسی فرود آوردم ونه دست طلب بسوی کسی دراز کردم ،  حال امروز میبینم که گویا ما مرده ایم ، مرده هایی که درخون خود تنیده ایم  یا آرمیده ایم ماشین وار زندگی را ادامه میدهیم ، خوب زندگی یعنی همین ، خوردن ، خوابیدن پس دادن .
    حال من آن سایه کهنه دیروز هستم  که بر این صبح کاذب پهن شده ام  ، زبان زبان دیگری است افکارم افکار دیگری است با زندگی امروز راه آمدم اما همراه نبودم در سایه راه میرفتم تا چندان عقب مانده وامل باقی نمانم عشقهایی را تجربه کردم تنها برای آنکه بدانم هستم وموجودیتم ثابت باشد این عشقها تنها از درون فکرم ودفترجه هایم پیشتر وجلو تر نرفتند و تنها باین نا پختگان  کور دلهای آشوب زده واین قربانیان امروزی مینگرم  که هیچ حادثه ای آنهارا تکان نمیدهد مرگ برایشان یک امر طبیعی وروزانه است جنگها در دور دستند  بما چه مربوط است ؟! ومن بر لاشه های کوچکی که هنوز روی پاهایشان بند نیستند اشک میریزم ، دیگر آن روزها برنخواهند گشت همچنانکه آن روزهای خوب برای مادران وپدران ما برنگشتند وهمه عمر درحسرت گذشته گریستند، اما من تکه ای خوبش را جدا میکنم ومیبلعم . بهر روی یلدا ما نزدیک است  شب بلند وطولانی که هرسال بما میگوید  دمرا غنیمت بدانید که روزی خورشید هم خواهد مرد و تاریکی برجهان سایه خواهد انداخت . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا .
  • دل نوشته ها

    نیمه  شب دیشب صدای پرینتر بلند شد دیدم دارد مرتب چاپ میکند ! از ترس داشتم میمیردم ، دست بردم چراغ را روشن کنم ، برق نبود ، آ]سته آهسته با پای برهنه خودمرا به آشپزخانه رساندم ویک چاقوی بلند برداشتم وآهسته در اطاقم را باز کردم ، تاریک بود ، اما پرینتر داشت یک روند کاغذ بیرون میداد !!! رفتم شمعی آوردم واطاق روشن شد سری به جعبه کلیدهازدم نه هم سر جایشان بودند ، تنها برق رفته بود ، مشتی محکم برسر پرینتر کوبیدم آنرا خانوش کردم  پریز را ازبرق کشیدم وبا قلبی که ضربانش به  صدها رسیده بودم خودم را  به تختخوابم رساندم ولحاف را روی سرم کشیدم ،  امروز روز تمیزی خانه بود ومیبایست خودم به تنهایی اینکار را انجام میدادم کار زیبایی نیست اما باید خانه را تمیز میکردم دستکش هارا پوشیدم سرم را بستم وراه افتادم تا الان که خسته وتشنه وگرسنه نشسته ام مینویسم ، نوه هایم بیمارند ، دخترم زنگ زد وداشت داستان پرینرتش را میکفت که گفتم منهم مانند تو ، او هم داشت تمیزی میکرد ، جالب است چه سرنوشتی داریم ؟ کار وکارگری گویا میراث گرانبهایی است که در وجودما به امانت سپرده شده وباید طبق سنت از آن نکهداری کنیم !! مخدوم بی عنایت ، چرا خادم نشدیم ؟ قلبمان زیادی مهربان بود درکنار خدمتکارمان مینشتسم وصبحانه میخوردیم که خدای ناکرده دلش نشکند ، حال هزارن بار دل من شکسته دیگر جایی ندارد تا آنرا بست بزنم .
    رزو گذشته درفروشگاه زنی شیک وآلا مد وقد بلند جلویم آمد  سلام واحوالپرسی چه کت ودا من شیکی پوشیده بود !! چشمانم را مالیدم چه زیبا وبرازنده با موهای انبوه که پشت سرش جمع کرده بود ، ( پاکیتا) خانه تمیز کن بلوک بود !! نگاهی  به شلوار جین وبلور یقه بسته وبارانی نکبتم انداختم ، تعارفات تکه پاره شدند ، اورفت منهم آمدم به دخترم گفتم بهتر نبود ما هم خانه تمیز میکردیم بدون  دادن مالیات ساعتی چهارده یورو !! کمترین ! پاکیتارا دیدی ؟ یک خانم به تمام معنا کی باور میکند هرروز سطل وزمین شور به دست دورساختمانها میگردد وچند خانه وآپارتمانرا تمیز میکند وخودش صاحب چهار عدد فلات است تعطیلاتش را هم درلندن با خانواده میگذارند ! 
    ما با همه تحصیلات ! ارواح پدرمان باید خودمان خانه مانرا تمیز کنیم ، خودمان خرید کنیم خودمان آشپزی کنیم ، شما ها باید کار بیرون را هم انجام دهید وساعتها در طول جاده رانندگی کنید تازه نیمی از پولهارا باید دودستی تفدیم دولت کنید زیر هر عنوانی  دراینجا  کاروبار  خانه تمیز کن ها سکه است هتلها ، آپارتمانها ، و.و. و.و. 
    دخترم زنگ زد گله داشت که پدر ومادر بزرگ دخترش ….گفتم حرف آنهارا نزن خیال کن مرده اند، بگذار این دو پیرمرد وپیرزن  روی پولهایشان مانند اسکلت جان بدهند واطرافشان لبریز از کارتونک وعنکوب باشد ، خیال کن نه شوهر داری ونه پدر شوهر خودت یک زن بیوه با دوبچه مگر من چکار کردم ؟ مدتی ساکت بود وبغض گلویش را گرفته بود ، گفت بسیار خوب .
    بلی ، بسیار خوب ، اگر خودترا نامت را پیکرت را احساست را شعورت را دوست داری باید هم تن به همین بردگیها بسپاری درغیر اینصورت راه باز جاده دراز ، روی دست میبرند شمارا برای هرکاری !! دوران بردگی ماست نوبتی هم باشد نوبت ماست . گوشی را گذاشتم ، اشکهایم سرازیر شدند  ، آن یکی با دوبچه بیمار درخانه .بیاد کلکسیون فرشهای پدرشان افتادم الان زیر پای کدام نامرد پهن شده اند ؟ مهم نیست من تن به سرنوشت سپرده ام آنها هم باید عادت کنند .
    روزی رفتم ورفتم تا شهر شگفتیها ،
    همه خیابانهای پهناوررا درنوردیدم ،
    همه کوچه ای تنگرا زیر پا گذاشتم 
    رفتم تا خایابانهای طولانی وبی انتها 
    رسیدم به شعور انسانها 
    رفتم زیر آقتاب سوزان  با لب تشنه 
    رفتم زیر سایه روشن آلاچیقها 
    کاج های عظیم وبزرگ بر سرم سایه انداختند
    اما همه خاموش ، برگشتم 
    در دیگری را کوبیدم ، کسی جوابم را نداد
    تنها یک درشکسته باز بود ، 
    ومن به درون رفتم در آن خانه  که هر ضربه ای
    بر سرم میخورد وصدا درمیامد 
    نه در دیگری نبود ، درها همه بسته  
    این درآخر شکسته وویران 
    نه ، دیگر پشت هیچ دری نخواهم رفت 
    هیچ دری را نخواهم کوبید 
    سرشت من با من درجدال است 
    وسرنوشت نیز حکم دیگری دارد
    پایان 
    یکشنبه 11/12/2016 میلادی / اسپانیا /.
  • خان وخان زادگی !

    دوستی نازنین برایم ایمیل داده بود که :
    در گذشته هر روز عصر درانتظا ر صدای موتور روزنامه ای بودم که برایم دو روزنامه را بیاورد بیشتر به پاورقیها که بعدها جای خودرا به اشعار نو پردازان وتفسیرها داده بود میپرداختم ، حال هرشب درانتظار این صفحه تو هستم تا باز ببینم چه آتشی برپا کرده ای ؟……تقریبا معتاد شده ام ، 
    چه خوب ! چه خوب که منهم توانستم در طول عمرم شخصی را معتاد کنم ! اما انواع اقسام اعتیادهارا داریم اعتیادهایی که پس از  مصرف مواد ، تریاک ویاالکل کرم های مغزشروع به جویدن مغز  کرده به ناچار آنهارا بیرون میریزند آن مغز مغشوش  وکثیف وبهم ریخته را ، اما اعتیاد من ازنوع دیگری است .
    آتشی نمیسوزانم خودم میسوزم با هرکلام وهر خط وهر یاد بود ، در گذشته تعداد ” خان ها ” زیاد بودند وهرکدا م هم سنتهای خودرا داشتند وخودرا برتر از دیگری میدانستند خان های قشقایی ، خان های بختیاری ، خان های قوچ علیخان خان  شهسوار خان رشت که اورا اوتول خان رشتی مینامیدند  وهمچنان خان بود که برتراز شاهزادگی حکومت یک شهر یا چند شهر را دردست داشتند ، دشتهای سر سبز وکوههای سر بفلک کشیده  حتی چله تابستان آب جویبارها سرد بود …….
     همه چیز همانجا تهیه میشد از گوشت شکار بز کوهی تا شیر وماست وخامه وسر شیر وتخم مرغ تازه  نه از یخچال خبری بود ونه از فریزر همه این مواد غذایی دراطاقی تاریک زیر یک سبد پنهان بودند نانها نیز درخانه پخته میشد وهر دوهفته زنی نانوا میامد وبرای پانزده روز نان میپخت ومیرفت وآخرین  چونه نصیب من میشد که بصورت گرد با روغن و آنرا بمن هدیه میداد  
    ….
     (وپس مانده های قاجاریه که پز وافده آنها بر خان ها میچربید  وخودرا با فرهنگ وبا شعور تر میدانستند  آنها هم جایگاه خودرا داشتند وکمتر با غریبه ها  بخصوص خان های دهاتی آشنایی پیدا میکردند !ویا دست دوستی به طرفشان درازمینمودند)
    آنها شهر نشین بودند که بموقع از آنهاهم یاد خواهد شد هرچند استاد بزرگ وتاریخ نگار ما باستانی پاریزی درباره شان حسابی قلم فرسایی کرده اما هنوز نکته هایی هست که پنهانند .
     زنان ده همه چابک وسر حال  ،خوب اسب سواری میکردند ، خوب شکار میکردند وبعضی از زنان  مشغول دوختن شلوارهای دبیت سیاه که چند بچه را درخود جای میداد ، بودند ، کاری به شهر وشهر نشینی نداشتند تنها مباشران بودند که میرفتند وخبری میاوردند ،  زنان دختران همه شلوار سیاه دبیت با پیراهن آسین بلند ویک چارقد سفید که زیرش حتما میبایست سنجاق  قفلی بزنند ، وروی آنهم یک چادر نماز بکشند یعنی اینکه زن بچشم دیده نمیشد دختری دیده نمیشد بلکه مشتی پارچه ، حال یا لباسهای محلی بودند که چین بالا چین مانند کولیهای اینزمانه با سر بند ودستمال وهزارتا سکه که به دورش دوخته بودند  ویا همان شکل مشخص ، اجازه نبود کمتر از خانم یک دختر بچه ایرا خطاب کنند ویا کمتراز خان یک پسر بچه را.مردان همسه سبیلهایشان تا نزدیک گوششا ن میرسید ومرتب آنهارا نوازش میکردند هرچه سبیل کلفت تر ودراز تر وپر پشت تربود اعتبار آن خان بیشتر بچشم میخورد !!
    عده ای  راه شهررا در پیش گرفتند در شهر چیزهای دیگری بود مکتب بود ، دبستان بود ودبیرستان ، اول باید به مکتب میرفتی ، سپس وارد مدرسه میشدی ، اینجا بود که توفیرها وجداییها کاملا بچشم میخورد ، فلان دختر با نوکرشان از قبیله خان فلان بمدرسه میامد ونورچشمی همه معلمان  ومدیران بود ، دیگری از آذربایجان آمده بود لهجه اش مورد تمسخر قرار میگرفت وسومی از کوههای بختیاری آمده بود ، بکلی لر !  یکجا جمع کردن اینها درزنکهای تفریح بسیار مشگل بود هریک به تنهایی با خودش بازی میکرد لی لی میکرد کتابی را دردست داشت که میخواند . مدرسه یک روزنامه چاپ کرد هرهفته بچه ها با یک ریال میتوانستند آن روزنامهرا بخرند وببرند بخانه ومطالب آنرا بخوانند وفردا درباره اش در کلاس حرف بزنند ،  منهم تازه پای بمدرسه گذاشته بودم شاید پنج شش سال بیشتر نداشتم اما ولع زیادی برای  فرا گیری وخواندن داشتم وبقول مادر مرحومم میگفت اگر چیزی گیرش نیامد میرود سنگ قبرهارا میخواند ، بهر روی جدایی  وبزرگ زادگی وخان خانی بچشم میخورد یکپارچگی کم بود دخترانی بودند که مثلا ما میدانستیم مادرشان درحمام کارگرند آنها همیشه درکلاس میماندند وبیرون نمیامدند کز کرده غمگین اما در درس خواندن سر آمد همه نازنینان وخان زاده ها ، دختر خان بزرگ نیز همکلاس ما بود ، ایشان کمی نسبت به بنده لطف داشتند !! این لطف بیشتر باعث دردسر بود تا مثمر ثمر ، شبی یکی از این روزنامه های  مدرسه را بخانه آوردم وفورا رفتم درون اطاقم که بیشتر به یک دخمه شباهت داشت درکنار منقل آتش ولامپای نفتی نشستم بخواندن ، 
    ما فرزندان ایرانیم / ایران پاک حودرا / مانند جان دوست داریم / همچنان مشغول بودم که دیدم آن دختر خانم طناز وارد شد وگفت ” خانم جانت با تو کار دارند ، فورا برخاستم تا بروم ببینم چکار دارند ، خانم جان دراطاق با چند زن ومردداشت سر وکله میزد برگشتم دیدم روزنامه ام سوخته ونیمی دیگرش نیز شعله میکشد فورا دخترک از اطاق بیررون پرید وگفت “
    آهای بداد برسید دارد خانهرا آتش میزند ، من مات ومبهوت به خاکستر روزنامه مینگریستم واهل خانه فورا مرا بیرون کشیده مورد مواخذه قراردادند ، روزنامه ام سوخت ومن نتوانستم بفیه انرا بخوانم وفردا در مدرسه درباره مطالب آن حرفی بزنم .
    دخترک هم زد بچاک ورفت .
    یک روز دیگر از کنار یک روزنامه فروشی که همه بساطش وی زمین پهن بود رد میشدم چشمم افتا د با یک مجله کوچک با دو قناری زرد که روز ان نوشته بود ” جوجه جوجه طلایی . نوکت سرخ وحنایی . تحم خودرا شکستی ، چگونه بیرون جستی ؟ آه دلم پر میزد آن مجله را داشته باشم اما درجیبم غیراز چند کاغذ خالی شکلات ودستمال چیزی نبود جزئت هم نداشتم بگویم من این مجله را میخواهم .
    بزرگتر شدیم ، خانه ها طویلتر شدند ، رسم ورسومات عوض شدند پدر یک رادیو بزرگ خرید وبخانه آورد آنرا روشن کرد وچند موج را عوض کرد : اینجا مسکو  میباشد . … موج بعدی اینجا انگلستان وصدای فارسی که اخبار را بگوش میرساند ….. نه از ایران خبری نبود از ساز وآواز  خبری نبود ، تنها سازهای فرنگی بگوش میرسیدند ، باید میرفتم سراغ همان گرامافون قدیمی با دو صفحه تاج اصفهانی ویا قمر ملوک وزیری که آنها هم دربمبی هندوستان پر شده بودند : چندان میلی به شنیدن صدای تاج اصفهانی نداشتم وچیزی نمی فهمیدم ، باز  دلنگ ودلنگ سا ز پدرم بیشر مرا شاد میکرد . والله اکبر گویان مادر واستغفار کردنش وفوت به اطراف فرستادن تا  اجنه را دور سازد .
    تنها دوکتاب اجازه داشتیم بخوانیم قران وکتاب حافظ  روزی بخانه یکی از اقوام رفتم در اطاق بزرگشان دیدم یک قفسه لبریز از کتاب است اما خان بزرگ جلوی آن نشسته کنار منقل وتریاک با چند نفر دیگر  فهمیدم که کتابهای دیگری غیر از دوکتاب ما هم دراین شهر پیدا میشود !جرئت نداشتم به کتابخانه آنها نزدیک شوم با حسرت برگشتم درحیاط خانه کنار حوض بزرگ  دیدم دختران او اورانوس ونبتون با پیراهن های آسین کوتاه موهای فر زده ویقه های باز  مشغول خنده وگفتگو هستند ! ، نگاهی به شلوار دبیت سیاهم انداختم ، با چارقد سفید وچادر نماز چیت گلدار  ، بخانه برگشتم همهرا یکجا درون تنور نانوایی انداختم وسوزاندم .مادرم کتک مفصلی بمن زد ودلیل اینکاررا پرسید ، گفتم چرا آنها باید بدانگونه لباس بپوشند ومن مجبورم که باین شلوار وچادر بمدرسه بروم ؟
    کفت :آ
    اولا اونها  بزرگترند و توی خونه شونند وبا اون ریخت بیرون نمیرند بعد هم مرتب میرن تهرون برمیگردند از اونجا یاد گرفتند همه لباساشون هم از تهرون میخرند یا به سویس میرند !!!!
     پرسیدم تهرون کجاست ؟ پایان 
    11/12/2016میلادی 
    ثریاایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا .
  • شعر وموسیقی

    من وشعر وموسیقی یکی هستیم وجدا ناشدنی .
    روز گذشته دربین کتابهایم کتاب حافظ کوچکی را پیدا کردم که از تاریخ پشت آن فهمیدم چهل ونه سال است که این کتاب با من بوده درتمام سفرها وحضر ها ، متاسفانه  دراین شهر به دست چند ناخلف افتاد و برگهای زیادی  از آنرا پاره کرده وبردند منجمله عکسهای زیبایی از میناتورهای قدیم کار شادروان ( بهزاد) که دیگر مانندی نخواهد داشت .
    کتاب را تمیز کردم جلدی از پلاستیک روی آن بستم با مقدار زیادی نوار چسپ سرانجام کتاب کمی برگشت به حالت اولیه ورفت بالای سرم نشست ، مانند مرحوم دشتی که هر جا  میرفت  درجیبش نیز یک کتاب حافظ داشت واورا از قران محترم تر میشمرد .
    در ” گوگل پلاس” نیز انجمنی باز شده بنام انجمن شعر وموسیقی فاخر ایران ! به همت چند دکتر وروانکاو واشخاصی که سرشان به تنشان میارزد اما این نام ” فاخر” گاهی تبدیل میشود به بخار یعنی اشعاری درآنجا میبینم که نه شعرند  ونه نثر قرار براین بود که اشعار شاعران گذشته متاخر ومعاصر وموسیقدانانرا درآنجا بگذارند متاسفانه همیشه عکس یک مردو یک زن دست درمیان پاچه ها  با چند خط آبکی که نمیدانی از کجا آنرا به یغما برده اند . روز گذشته از بانویی که بسیار برایش احترام قائلم ودوستش دارم دکتر روانکاو است وسر پرستی انجمن را بعهده دارد نامه ای چاپ شده بود زیر این عنوان ” دوستان عزیز اگر گاهی چیزی ندارید سکوت کنید ” کسی نفهمید ، زمانی مینوسید  » فاخر« یعنی گرانقیمت وقدیمی واصیل . سرانجام یکی از آنها راهش را جدا کرد ورفت محفلی برای خود باز کرد بنام محفل انس که بیشتر میپردازد به اشعار قدما وموسیقدانان گذشته وخودش نیز گاهی سروده ای زیبا میگذارد معلوم است که بسیار خوانده با آنکه جوان است .
    منهم سر ازپای نشناخته سر بسوی این انجمن گذاشته ام وگاهی اشعاری از حافظ . مولانا. رهی معیری . نادر پور . هاتف . وسایر شعرایی که دیوانشان دردستم ودرکنارم موجود است به همراه یک عکس زیبا میگذارم ، اما زمانی فرا میرسد که میخواهم یقه خودرا پاره کنم . اشعاری به زبان ( فاخر عربی ) درآن میبینم کاری هم نمیشود کرد طرف عضو انجمن است لابد گردنش هم کلفت ،  هرچه باو بگویی به نام وتیتر انجمن نگاه کن فایده ندارد از همه مهمتر گاهی جوجه ای تازه سر از تخم درآورده ایرادمیگیرد که اشعار حافظ را باید درست نوشت ودرست خواند ، منهم روزی طی یک نامه برایش نوشتم اگر تو تازه به دنیا آمده ای من درمحضر بزرگان بزرگ شده ام ومیدانم حافظ کیست وفرق او با حافظی که تو میشناسی چیست . بهر روی اینهم سرگرمی  روزهای ماست که درسنین بالا برای کشتن وقت تلف میکنیم . رویهمرفته کمی کلمات جدیدرا بکار بردم ، بیشتر از ” درود” استفاده میکنم واز سپاس ومعنی انرا نیز برایشان گذاشته ام ، اما نرود میخ آهنی برسنگ . من کار خودمرا میکنم اشعارم سیاسی نیستند چون کاری به سیاست این دنیا ندارم  نه به حقوق بشرش اطمینانی واحترامی دارم ونه به سایر موادی که برایمان درجلد های مختلف هرروز عرضه میدارند . سرم را درون همین اشعار فرو برده ام ومیل ندارم بیرون بیایم وسیاهی این دنیارا ببینم وقیافه های منحوسی که با افتخار دزدیشانرا را به رخ همه میکشند وآوارگانی که با بچه های کوچک کنار خیابان با پیراهن های پاره زیر یخبندان جان میسپارند . نه میل ندارم سرم را بلند کنم واسمان سیاه بدون مهتاب وستاره را ببینم ، اینهمه ثروت را باخود به کجا خواهید برد> در گورستانی که شمارا میگذارند تنها برای حقیر کردن شما چند متر کرباس دورتان میپیچند نه بیشتر حال اگر چه به رسم مافیا با تابوتی از چوب آکاچو با حلقه های گل سرازیر قبر شوید  بیست وچهار ساعت بعد خبری از شما نیست مارها وموریانه ها شمارانابودکرده اند و بی آتکه شرمی داشته باشید آسوده خوابیده اید وروحتان نیز آرام است  ، نمیدانم شاید شما رمز وراز این جهانرا بهتر از من نادان بیعرضه کشف کرده اید . 
    دلا اصلا نترسی از ره دور 
    دلا اصلا نترسی از ته گور 
    دلا اصلا نمیترسی که روزی 
    شوی بنگاه مار ولانه مور !
    نه ! چه ترسی دارد مار از مار نمیترسد عقرب نیز از همجنس خود نمیترسد . از جناب ( تئوریسین بزرگ سیاسی ) جهان که بقول خودش روی کشورها قمار میکند ، پرسیدند :زمانیه همکیشان شمارا به کوره های آدم سوزی میبردند وشما لباسها وجواهرات وپولهای آنهارا ازآنان گرفته یا به یغما میبردید ، هیچ احساس بدی نمیکردید؟واز اینکه امروز ثروتمند ترین مرد جهان هستید چه احساسی دارید ؟ 
    ایشان درجواب گفتند ” ابدا هیچ احساس گناهی نمیکنم ، اگر من نمیکردم  دیگری میکرد  وبدینوسیله وجدان کثیف خودرا پاک میکند .
    شاید عده ای بگویند چون خودم ندارم وبیعرضه بودم به دیگران اعتراض میکنم اما باید بجرئت دراینجا اعتراف کنم که :
    من روزیکه از ایران بیرون آمدم دریک خانه یکهزار متری با تمام وسائل ومجهز واطاقهای پرنور واتومبیل زیر پایم با مستخدم وباغبان وراننده ، زندگی میکردم اگر مرغ هوارا میخواستم باتیر برایم میزدند ومیاوردند ، سرگرمیم موسیقی بود ورفتن به اپرا ونشستن پشت میز قمار اما همه آنهارا در ازای آزادیم دادم وبا دو چمدان نوار وصفحه وکتاب به همراه کودکان خردسالم راهی دیار غربت شدم هنوز از انقلاب بزرگ وآدم شدن انسانها خبری نبود من دررفاه کامل بسر میبردم اما ….در یک زندان لوکس با یک زندانبان منحوس همه را دادم و آزادیم را به دست آوردم واین گرانقیمت ترین چیزی است که یک بشر میتواند داشته باشد امروز سلطان بی تاج وتخت وخودم هستم بی هیچ احساس گناهی وبی آنکه   درهمی از مال دیگران در جیبم باشد .درهمین زندان انفرادی آزدادنه میچرخم . مینویسم ، میخوانم ، ودرود میفرستم به ارواح پاک ودست نخورده ومینشینم به تماشای این تازه به نوا رسیده ها که ازبرکت دزدیهاوبرکت انقلاب صاحب چیزهایی شدند که حتی نمیشناسند .  ونمیدانند فرق بیده با توالت چیست اما میدانند که باید  کاسه آبریگاه طلای خالص باشد .!!!!پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    10/12/2016 میلادی/.
    اسپانیا .
  • تاریخ مغشوش

    کریسمس از راه میرسد ، با ساز ودهل وکلی زینت آلات رنگی درخت وچوب وشیشه وشمع ، ” یلدای ما ” زودتر میرسد آرام بیصدا وکسی نمیداند  که چرا ناگهان تولد حضرت عیسای از چهاردهم اکتبر به بیست و چهارم دسامبر یعنی  چند  روز بعد از یلدای ما تغییر یافت ، این را باید از محققین وتاریخدانان که هرروز کمتر میشوند وحوصله تاریخ نگاری را ندارند وامروز هر کسی به دلخواه خود میتواند ناریخی برای سرزمینش بیابد پرسید ،  مانند ما که ناگهان تبدیل شدیم به هجری بجای شمسی واز تاریخ تمدن دوهزار ساله هم خبری نیست بخاک فرو رفت . البته من تاریخ مسیحیت را خوانده ام ومیدانم اما درحال حاضر اینجا جایش نیست .
    من به هر بدبختی که باشد شب یلدارا محترم شمرده خانه را غرق نور وروشنایی میکنم اگر کسی هم نیاید خودم تنها مینشینم تا سپیده صبح تا زمانیکه خورشید دوباره تاج پر نورش را بر قله های سپید برفی بیافشاند .
    میماند شام وناهار کریسمس ، مرافعه وبحث های زیادی بر پا میشود ، یکی میگوید  خانه ما ، دیگری میگوید نه خانه تو سرد است خانه ما ، سومی میگوید نه من هیچ کجا نخواهم آمد باید با خانواده ام باشم  حق دارد مرد خانواده است باید درکنار همسر وفرزندانش باشد ، حانه مامان  ، نه میز ناهارخوریش کوچک است وجایش کم  .همه این انتقادات که رفع شد وقرار شد که دریکجا جمع شویم ، سر میز شام یا ناهار ، فارسی حرف نزنید ، اسپانایی  حرف بزنید تا همسر من بفهمد ! انگلیسی هم حرف نزنید چون او انگلیسی نمیداند ؟! اینجا همه بسخن پردازی مشغول میشوند ، گیلاسهای شراب بسلامتی سا ل نو بالا میرود ، 
    مادر جان تنها ، درگوشه ای نشسته  ، ازچه بگوید ؟ به به عجب شام مطبوعی ؟ کمی نانرا با سوپش میخورد واز جای بر میخیزد  آنها می نشینند ، حرف میزنند از در ودیوار ، اوف خوابم گرفته ! حوصله ام هم سر رفته ، بنشینم کاناستا بازی کنم ، تا اینکه شب آنها تمام شود . کادوهایشانرا باز کنند ونخود نخود هرکس رود خانه خود  ، به به عجب شب دلپذیری بود ، مانند مسلمانان  از موزیک که خبری نبود ، رقص وپایکوبی هم بیرون از خانه درون پارکها یا کلوپها درخانه مزاحم همسایگان خواهی شد ، ماما ن غذایی میپرد دیگر غذای دیگر وسومی دسر وآن یکی درخانه اش زیر درخت کریسمس   درسکوت نشسته چون  عید همسرش ششم ژانویه میباشد ! این جا روز  ششم را هم غصب کرده اند برای دادن هدیه وکادو روز ششم را بنام روز شاهان نامگذاری کرده وکادوها را میدهند ، خدارا شکر میشود این ما ه از زیر مخارج کادوها در رفت وما ه آینده به آنها کاودیشانرا داد .
    چهار روز تعطیلی ، درخانه ، تنها نشسته ام ، بافتنی را هم به د ور انداختم ، نه درخت گذاشتم ونه آویزه ای تنها خانه
    را وشومینه را با شمع های رنگین آراستم برای شب یلدا ، برایم مهمتر از همه شبهاست ، عید نوروزهم که دراینجا به خاک سپرده شد . چون ما درکنار ایرانیان عزیز نیستیم تا درجشنهای آنها شرکت کنیم بچه ها یا باید کار کنند ویا حوصله ندارند برایشان کریسمس جالبتر است .
    امروز به برنامه مسعود اسدالهی در تلویزیون کانال ایران فردا متعلق به شیخ علی رضا نوکر شیخ عربستان که ساعتی  به هرکس که میل داشته باشد اجاره میدهد ، نگاه میکردم ، یک برنامه چهل وپنج دقیقه ای با چند خبر وچند ثانیه موسیقی واعتراض همین تمام شد اگر آن نانوایی بزرگ مخارج واجاره آنرا به شیخ علیرضا نپردازد همین برنامه هم قطع خواهد شد .اینها تمام برنامه هایی است که من از ایرانیان عزیز خارج از کشور میبینم ، عده ای را که نمیشناسم  وآنهایکه میشناختم دیگر مانند مسعود اسداله الهی دچار لکنت شده اند  !  بنا براین دور هرچه جشن وشادی است خط کشیدم دیدم که جمهوری اسلامی بدون ایران دراینجا هم برنده  شد . »من میل ندارم ایران را به دنبال جمهوری اسلامی بگذارم «. بعلاوه شک دارم که بیشتر این مردمی که درآن سرزمین درهم میلولند ایرانی باشند ،  ما زندگی سالمی داشتیم سلامت وسالم ، نه از ایدز خبری بود نه از اعدام های دسته جمعی ونه از تجاوزات خیابانی ونه از بیخانمانان کنار کوچه ها ، اینها حتی رحم ندارم یک گرم خانه  با غذا برای این بیچارگان بسازند ودر سرمای زمستان آنهارا از مرگ نجات دهند  ،  بچه های خونین وزخمی در سوریه که تبدیل به تلی از خاک شده وآن شتر گردن دراز حاضر نیست تاج وتخت را رها کند دل هر انسانیرا بخون میکشد واشک هر انسانی را جاری میسازد  نوشتن  دراین باره چندان طولانی خواهد بود که از حوصله این صفحه حارج است   شاید روزی یک جمهوری مردمی خارج از دین سالاری روی کار  بیاید آنوقت میتوانم سرم را بالا ببرم وفریاد بکشم ، درحال حاضر همه فریادهای من روی همین صفحه است که چقدر آن پاک میشود وچقدر آن به دست خواننده من میرسد  . روزی اینها از زیر خروارها خاک بیرون خواهند زد ، تاریخ یعنی همین . سرگذشت یک همشهری . ثریا / اسپانیا / نهم دسامبر 2016 وچه سال شوم ووحشتانکی بود. ث
  • فضیلت

    نازنین دوستی از ایران  در دو خط برایم نوشته بود :
    فلک بمردم نادان دهد زمام مراد 
    تو اهل دانش وفضلی همین گناهت بس
    بخوبی میدانم گناه بزرگی است ، آنهم درمیان مردمی که هنوز به پرده سیاه نادانی یکهزارو چهارصد ساله خویش چسپیده اند ، مردمی که به آنها گفتند ، خواندن خیام ، نظامی گنجوی ، وحافظ حرام است اگر میل داشتید پند وامثال سعدی را بخوانید .
    بخوبی میدانم که چه گناه بزرگی است داشتن فضیلت .
    در میان جوانان امروزی سر زمین  من بیمن تکنو لوژی  آنها  همه چیز را فرا گرفته اند حتی از ما که ادعای فضل ودانش داریم جلو زده اند واین امید واری میدهد که چه بسا روزی خاک ما سرجایش بماند اگر چه ما برگهای پراکنده دراطراف دنیا زیر دست وپای اسبهای وحشی خورد میشویم .
    باین این نتیجه رسیدم که طبیعت با فرزندان خوب خودش همراه است واگر عده ایرا  میخورد از دوحال خارج نیست یا آنهارا خیلی دوست میدارد ویا بیزار است از آنچه که بوجود آورده است ناراضی است ، طبیعت پاک ، تمیز وارام است اگر کسی پشت باو بکند یعنی با ابلیس پیوند بسته است .
    طبیعت همیشه با من همراه بوده است ومن این را بارها وبارها دیده ام ، اگر آن شب از صدای زنگ بیدارنمیشدم چه بسا درخواب خفه شده بودم ، مرا بیدار کرد که هی ، بلند شو واین لباس نکبتی را که از الیاف مصنوعی درست شده وبتو بعنوان کتان قالب کرده اند بیرون بیار ، جورابهایترا نیز از پاهایت بکش بیروم جلوی گردش خونت را گرفته است ومن پس از انجام همه این دستورات  توانستم تا صبح راحت بخوابم .
    طبیعت همیشه وقوع حادثه را قبل از اتفاق بمن میرساند جایی که نباید بروم یا حالم بد میشود یا زمین میخورم ویا پایم پیچ میخورد اما اگر من مانند یک بچه لج باز رفتم همان بر سرم میاید که امروز آمده مانند رفتن به لندن وخوردن به زمین وشکستن پا ودویاره پیچ خوردن وسه باره روی همان پا افتادن ، نه ، من لندن را دوست ندارم  خاطرات دردآوری برایم تجدید میشود ، 
    خانواده تیمسارهای رنگ ووارنگ ، خانوادهای تازه به نو رسیده ناگهان  درپوست حیوانات خودرا به نمایش میگذارند ، خانواده های دزد که پولهای سر زمین مرا برداشته ودرلندن صرف خرید املاک کردند وحال تریاک از سفارت میخرند ودود میکنند وبا اعضا سفارت  دست درست هم دارند ، آواز ها ورقصهای چندش آور  اوف نه  میهمانیهای نمایشی !!!، نه ، من  تنها بخاطر عزیزی رنج این سفررا برخود هموار میکنم  بنا براین نباید بروم . ودیگر دور این سفررا خط کشیدم هیچگاه دیگر پایم به لندن نخواهد رسید روزی ادعا کردم اگر مردم مرا بسوازانید وخاکسترم را دررود تیمز بریزید ، اوف . چه غلطی کردم  اگر درتوالت  عمومی  بریزند بیشتر خوشحالترم تا درآن گنداب لبریز از لاشه ها ومرده ها .
    شب گذشته خوابها ی طلایی میدیدم شجریان را خواب دیدم آلان کجاست ؟ حالش چگونه است در رویای من بسیار زیبا وسر حال وداشت با من بحث میکرد سپس خانه اش را گم کرده بود ومن باو  گفتم ما دریک هتل هستیم واطاق شماره پنج متعلق به شماست !
    حال دراین فکرم که ما به کجا خواهیم رفت ؟ 
    طیعت بمن میگوید هیچی چیز دیگر عوض شدنی نیست ، نه خانه ات ، نه مبلمان آن ونه حتی چیزهای ضروری بنا براین به آخر خط رسیده ام  ودیگر توقعی هم ندارم همین زندان انفرادی با آمدن چند ملاقاتی  یکساعته یا نیم ساعته برایم کافی است گاهی هم ملاقاتها  نسبتا طولانی چند روزه دارم !  هیچ چیز را نمیتوانم عوض کنم اگر چه ساختمان برسرم فرود آید .  طبیعت راهنمای خوبی است برای همه ما اگر درست به او گوش فرا دهیم وباو دل بسپاریم .
    من آن ابر اندوهیگنم  بی هیچ بارانی 
    نه اشکی بر زمین میبارم ونه برقله کوهی 
     من آن ستاره ام که که بر روی پیشانیم 
    گرد اندوه را مهر کرده اند 
    درحسرت آرزوی  کوهساران ودمای صبحگاهی 
    وآن تاجی که آفتاب  بر سرم مینهد 
    آه میکشم  دیگر با هر سیمی 
    پیچ وتاب نمیخورم 
    درانتظار فردایم ، فردای بی فردا 
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    09/12/2016 میلادی/.
    اسپانیا .
  • آوای ناقوس

    دلا منال ز بیداد وجور یار که  یار 
    ترا  نصیب همین کرده است  واین است داد
     واین است داد ، از صدای یک زنگ بیدار شدم ، یک تک زنگ، موبایل خانوش بود دستگاهها همه خاموش بودند ساعت هم ندارم که زنگ بزند ، تنها صدای یک تک زنگ بود مانند زنگی که شبهای کریسمس پاپا نوئل به صدا درمیاورد ، تکانی بخود دادم زنگ دوم مرا ازجا پراند ، این زنگ چیست ؟  ساعت اچهاروچهل وپنج دقیقه صبح بود ، تابلت بالای سرم خاموش بود آنرا روشن کردم تاببینم شاید خبری ویا پیامی ، اما همه همه چیز آرام وساکت بود .بیرون هم هوا تاریک وهمه چیز در سکوت شب فرو رفته بود .
    روز گذشته برای چندمین بار  به تماشای فیلم ” سایونارا” با شرکت مارلون براندو نشستم این فیلم اولین فیلمی بود که اقتدار امریکارا بیان میکرد بازیهای بسیار خوب وداستان تا اخر ترا میبرد  ، موزیک متن با آوازهای ژاپنی لطیف وزیبا ، شام تنها چند شاتوت وتمشک خوردم تازه خسته از خرید برگشته بودم ، یلدا نزدیک است باید تدارک یلدارا ببینم برای من کریسمس یک بازی کودکانه ویک مارکت است ، حال خسته به رختخواب رفتم ملافه های تازه عوض شده سپید همانند برفهای قله ها ی دست نخورده گرم  وارام درانتظار یک خواب راحت بودم ، اما آوایی زنگ مرا بیدار کرد و پس از انکه دوباره خوابیدم دچار تنگی نفس شدم از جا برخاستم پیرامه را بیرون کشید م همان پیژامه ای که ظاهرا صددرصدر کتان است اما مانند یک پلاستیک مرا درخود پیچیده بود با آنکه گران آنرا خریدم ، همه چیزرا ا زتنم بر.کشیدم وبه حمام رفتم سرم وصورتم ودستهایم را به آب سرد وخنک سپردم پنجره را گشود م درانتظار هوای تازه !!هوایی که ایستاده بود تکان نمیخورد برگ از برگ جدا نمیشد . وتمام فکرم بسوی آن زنگ بود ، آیا اخطاری است ؟ مهم نیست من آماده ام هر ساعت هردقیقه هرثانیه اما نه به دست دکترها بلکه با پاهای خودم .
    امروز تعطیل است پریزوز هم تعطیل بوده یعنی همه هفته تعطیل بود دلم برای مردم این سرزمین که اینهمه کار میکنند !!! میسوزد ، احتیاج به تعطیلیهای طولانی دارند !  امروز روز ( کنسپسیون ایمکولادا ) میباشدیعینی بارداری باکره !! ودوهفته دیگر بارش را برزمین میگذارد ! دین را نمیتوان زیر سئوال برد  ، همین است باید مانند جنگها  ، مانند شب تاریک آنرا قبول کرد . 
    ناصحم گفت  که جز غم چه هنر دارد عشق ؟
    گفتم ای خواجه عاقل ، هنری بهتر ااز  این ؟
     اگر چه مستی عشقم  خراب کرد ولی 
    اساس هستی من زین خراب آباد است ………اشعار متن ” خواجه حافظ شیرازی “
    جانبازان وادی عشق  از ثروت دنیا یی بی بهره اند اما این جماعت  شهریارانی هستند  که بظاهر  کمر مرصع شاهی را  وتاج پادشاهی  را بر سر ندارند .
    ومن همه عمر در همین راه گام برداشتم ” عشق به شرافت ، عشق به انسانیت ، وعشق به معشوق ، عشق به پاکی روح وجسم .امروز دیدم دیگر توان آنرا ندارم که برخیزم وفریادبردارم  که ریا مکن ،  دورویی با دیگران مکن ، به هر بی سرو پایی مهر مورز  وعشق را آلوده مساز  ، نه دیگر درتوانم نیست ، کسانیکه از این مرحله بدورند تعداشان از من بیشتر است  عده ای تنها تظاهر به پاکی وعشق میکنند ونام عتشق را الوده میسازند .
    هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است درجریده عالم دوام ما 
    همه اینها تنها برای نوشتن خوبند نه برای مصرف روزانه ، حال با یک لیوان آب پرتغال سرد ویک لیوان چای بدون اشتها دارم این چرندیاترا مینویسم ، بیشتر ازاینها نباید نوشت ونباید گفت جرم محسوب میشود نام کسی را نباید برد نفرت پراکنی ممنوع وووو…….
    همه چیز ممنوع است چیپسها را ببازار آوردند آنرا بر مچ دستهایمان میبندد وهمه میتوانیم بدانیم که کجا هسستیم اما نمیدانیم که کی هستیم ؟!.
    هر صبح شمعی روش میکنم وبه پرپر زدن او مینگرم 
    با کوله باری از ادوه خویش،
    تنها درآنسوی اطاقم ، شبهای پاییز رو  به زمستان دارند 
    از مردن ماه میترسند 
    وار تاریکی شبهای دراز 
    اما خورشید دوباره طلوع خواهد کرد 
    یلدای همیشه باقی نمیماند هرچند طولانی باشد 
    سر انجام صبح روشن فرا خواهد رسید وخورشید درآسمان 
    طلوع خواهد کرد وانوار طلاییش را 
    بر روی جهان پخش خواهد نمود 
    یلدی ما هم روزی به پایان میرسد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    08/12/2016 میلادی /.
    اسپانیا .
  • مرگ در عسرت

    روز گذشته حادثه ای مرا سخت تکان داد شاید برای  خیلی ها بی نفاوت باشد اما برای من دردناک بود ، پس  ازآتکه سیلابها فروکش کردند و کمی شهر ها آرا م گرفتند وآفتابی نیمه مرد ه بر فراز  شهر تابید ، معلوم شد زنی بیست وهفت ساله که در شهرک زیبای ومد ورعنایی جان باخته یک دختر بیست وهفت ساله اهل رومانی بوده که ارباب !! درب کلاب را به رویش قفل کرده وفرار را برقرار ترجیح داده خود وسایر همکاران شریفشان از معرکه فرار میکنند واین دختر بیچاره درآن کلوب زیر فشار آب غرق شده ومیمیرد  حال آنکه مینویسند دریک ” محل تجارتی ” طبیعی است محل تجارت سکس  مواد مخدر وآدمکشی  که رونقش این روزها از گلدسته ها ومناره ها وزنکهای کاتدرالها بیشتر شده است .
    عده ای سود جو ونامرد گرد جهان به دنبال دختران وپسرانند که بلی اینجا بهشت واقعی است بشما خانه میدهند کار میدهند مدل میشوید معروف میشوید چه بسا ( ملکه ) بشوید دختران فریب خورده درانباری محبوس میشوند تا موقع بهره برداری درکنار خیابانها هتلها ومنازل شخص ویا در محل جنابت .
    سیلاب وحشتناکی بود وما هر آن درانتظار فروریختن سقفهایمان بویدم خانه های زیادی ویران شدند عده زیادی را جریان سیل برد که نیمی در پرده پنهان است ، از شب گذشته تمام وقت به سرنوشت آدمها میاندیشیدم ، آیا سرنوشت ما دست خود ماست ؟ ویا دست دیگری درکار است ؟ وآیا بقول مرحوم محمود خان ستاره هار ا میشکنیم ویا محکم نگاه میداریم ؟ دیدن مادربزرگهای مشهور امروز نیز مرا بفکر میبرد ، چه دستی درکار ساختار این آنسانها بکار رفته که ازازل تا به ابد از دنیا ومافیهایش بهره میبرند وچه دستی درسرنوشت آن دختر بیچاره نقش داشت ؟! 
    دنیا ومافیها ، باید با آنها کنار آمد ویا کاری بکارشان نداشت در گوشه ای مانند مرغ دانه برچید وخورد ویا ……
    گویا از ماه آینده نوشته هایمان نیز کنترل میشوند واگر اندکی از خط خارج شویم ، نوشته ها پاک ومحو ودست آخر همین صفحه را که هر روزعرض وقطر آن رو به نقصان میرود وکوچکتر شده وآب میرود از دستمان بگیرند ، خوب هنوز میتوان درمغازه های چینی دفترچه ومداد وخود کار یافت ومیتوان با ماژیک نوشت که :
    بیزاارم از دنیای کثیفتان ، بیزارم از مهربانی های مصنوعیتان ، بیزارم از محکوم کردن روح های پاک وتبرئه کردن جنایتکاران وآدمکشان ، بلی میتوانم با ماژیک روی دیوار سفید خانه ام بنویسم که تا چه حد ازشما ودنیایتان واتومبیلهایتان ولباسهایتان وخوراکیهای مسمومتان بیزارم ، تا حد از افکار بیهوده وفاسد شما بیزارم ، میتوانم روی دیوار سفید خانه ام تصویر زنی را بکشم که  روزی  آمد با قامت بلند ، خورد وپوشیدو رقصید و دلی از عزا در آورد  و…..رفت ملتی بخاک وخون افتادند ، مردمانی بیگناه بردار مجازات آویخته شدند ،  عده ای به دست بیخردان تکه تکه شدند ، ودر دنیای شما آب از آبی تکان نخورد ، یکی میشود ان دختر زیبای بیگناه ویکی هم مانند کسانی که به دست جراحان زیبایی تغییر شکل وتغییر قیافه داده بصورت یک مانکن حضورشانرا در همه جا اعلام  میدارند .
    نه ، کسی با ستاره به دنیا نمی آید ستاره هارا مانند همان آویزه های درخت کریسمس میتوان به قیمت خوبی درهمین دنیا خرید ودرست دست گرفت . وخود شد درخت کریسمس .
    در انتهای گلوی تشنه ام جستم 
    سر داب سیاه سینه تبه کاران را
    دلم را ، دلی که خسته بود ، فریاد کردم 
    دلم ، آن دل ماهی آبهای نیلگون بود 
    نه آبهای راکد ومانده  یک سرداب 
    دلم سینه به سینه پر خون بود 
    وآن راهروی طویل وسیاه  ره به سینه 
    گهنکاران داشت 
    همان راهی که به گنج قارون  منتهی میشود
    اینک سیل اشک را رها ساخته ام  
    آسمان گریه مستانه خودرا برکند 
     وبر خاک بینوای ما ریخت 
    گریه های من از مستی نیست
    اشگهایم مرواریدهای پر ارزش میباشند
    همچو یک نور ، از کاهش  بیفردای خود 
    همچو نی ، از وحشت  باد وسیلابها
    چه کسی گرد خرمن تو  ، خرمن من ، 
    یک هاله پیچید .گفت :
    شما تنهایید . تنهای تنها .
     پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    07/12/2016 میلادی /.
    اسپانیا . 
  • پرتو سوزان

    ناگهان چشمانمرا باز کردم ، کجا هستم ، کجا بودم ، در یک سالن بزرگ که اطرافش را شیشه های سیاه گرفته بود  من به دنبال عکس او میگشتم ، میدانستم که ـآنجا گورستان است  هرچه گشتم اورا نیافتم ، بمن گفتند خارج ازاینجا مدفون است  در آنجا غیر از من کسی نبود ، به دنبالش میگشتم /
    چرا ؟ پس ازاینهمه سال که حتی یاد وخاطره ورد اورا گم کرده بودم ، تمام شب بخوابم آمد ؟ امروز چهره دیگری از من بجای مانده واگر او زنده بود ومرا میدید ابدا نمیشناخت ازکنارم مانند یک رهگذر بیگانه رد میشد ومیگذشت .
    پیرانه سر هوسهای  جوانیمرا  دیدم وبیهوده میکوشم که از آیینه فرار کنم ، آن روزها  با چه هراس و تندی داشتم لحظات با او بودنرا میمکیدم  گویی میدانستم که هرگز دیگر امکان دیدن اورا نخواهم داشت ، نامه هایش ؟ نامه هایش درنزد دوستی که امروز اوهم نیست به امانت گذاشتم او نامه هارا بمن پس نداد گویی او هم میخواست سهمی دراین میان داشته باشد .
    حال شب گذشته درآن سالن شیشه ای  وآسمان مه آلود  درگوشه یک ساحل غریب به دنبالش میکشتم ، به دنبال عکس او که شاید بر دیواری نصب باشد .
    سالها بود او ویادش را فراموش کرده بودم  او دریک استراحت روی مبل با گیلاس شرابش که دردست داشت جهانرا ترک گفت میهمانان سرگرم بودند بخیال آنکه او بخواب رفته است ، ودرآخر شب با پیکر سرد او مواجه شدند .
    چه آسان وچه مردانه جهان را ترک گفت .
    دوستان زیادی داشت ، چشمانش پاک ودستهای پاکتر از همه همدستانش ،  خانواده اش را محکم ساخت وپی ریزی آنرا درست انجام داد ، قلبش آیینه محبت بود ومهربانی ، وهمیشه عاشق ،  همه زنان را  از دوراو دور کردم وخود شدم ملکه قلب او ، اورا میکشیدم وهمه جا ساکت مینشست تا مرا تماشا کند ، حال در خاطرات آن روز غرق شدم اورا مانند شاهکاری ساختم وسپس خودم ویرانش کردم ، چرا آنهمه ظالم شده بودم ؟ در سکوت رفت ، آنهم دریک صبح روشن پاییزی وقتی که خورشید از کوهها سر میکشید من کودکانه با ره آورد سفر او بی اعتنا اورا ترک کردم ، او که به کاشانه من نور میریخت ، هرشب که بخانه برمیگشت تلفن خانه من بصدا درمیامد ، میدانستم برگشته وموقع خواب نیز با یک زنگ تلفن خدا حافظی میکرد ، تنها من میدانستم که این زنگ از طرف چه کسی است ،  چه کودانه  وشتابان از مسیر او گذشتم امروزدارم میاندیشم که او همانند یک نغمه پرنده لبریز از پاکی بود باهر آشغالی درنمیامیخت  وچگونه تن به هوسهای کودکانه من سپرده بود ، جوانی درمن شعله میکشید او داشت رو به سوی پیری میرفت ومن مانند یک کودک بازیگوش بسوی احساسات او سنگ پرتاب میکردم  .
    حال درذهنم برایش کاخی ساخته ام  با خشت پخته اندیشه هایم  کاخی گران وپر اهمیت واورا دربالاترین نقطه جای داده ام وسر تعظیم بسوی او خم کردم .
    اما ، دیگر خیلی دیر است ……
    شاید شب گذشته بمن یاد آوری کرد که بیادش باشم ووبرایش شمعی روشن کنم میدانم تنها به دوراز همه فراموش شده درگورستانی غریب افتداده است وکسی بیا داو نیست بچه ها  بزرگ شدند بر سر زندگیشان رفتند و بقیه ؟!  نمیدانم  !او تنها ماند وتنها رفت شاید یکی دو دوست او هنوز زنده باشند که آنقد رپیر شده اند که دچار فراموشی ابدی ذهنی خویشند .
    این آتشی که شب گذشته شعله کشید در وجود من 
    دلم را به رقص اورد 
    خود تبدیل شدم به سنگی در میان نهری باریک
    چه احمقانه دل باین جهان وآدمهایش سپردم
    حال معنی غروروم را یافتم 
    نقطه طلوع وغروب آنرا نیز، 
    واو چون یک کوه  پرشکوه  از اساطیر قدیم
    درسر زمین خالی وبی حاصل من گام گذاشت 
    حال ، درگوری بی نشان  خفته است 
    بمن ،روح پاک مریم را عطا کن ، ای آسمان 
    که عمری دوباره بیابم  دراین جهان 
    چه کودکانه زندگیم را درکف  دستم نهادم
    وآنرا بر باد دادم 
    برایم نوشتی :
    روحت به پاکی روح فرشتگان اسمان است
    وخودت چون یک فرشته که بردامن من نشستی 
    هوم ….بی اعتنا گذشتم 
    پایان
    مرثیه ، برای ، میم. میم . ف. ب