Author: Soraya
-
مریم خانم !
خاک بسرم ، خیال کردم شما سالهاست که به دنبال شاهزاداه وارباب وسردا روامام زمان خود رفته اید ، ببخشید من چون کمتر اخبار مربوط به ایرانرا میخوانم یعینی به دستم نمیرسد این است که پاک از مرحله به دورم وامروز اظهارات شمارا درباره آن کوسه بزرگ که سرانجام تسلیم مرگ شد مرا ودار باین نوشتار کرد .شما هنوز درفکر این هستید که تاج بر سر بگذارید بگمانم دیگر فسیل شده اید ولایتعهدی هم که از خود ندارید شاید از دیگران باشد ، بئبختی ما ایرانیا این است کعه همیشه به دست فسیلان ماقبل تاریخ اداره شده است ، اگر آن نوجوان بر تخت نشست باز فسیلان وکفتارهای آزموده دست دشتهای دور اورا پرواز دادند ودوباره برگشتیم وخاکستر نشین شدیم حال اگر کشوری بنام ایران برجای ماند شما میخواهید ریاست جمهوری را داشته باشید با ارتش زوار دررفته وفسیلها ویا هنوز روی تخم های خود خوابیده اید تا نوزدادهای جدیدیرا بعنوان ارتش نوین به دنیا عرضه فرمائید دراینراه تنها نیستید هنوز فسیلانی که یک پایشان لب گور و|پاپی دیگران دردامن شماست درکنارتان حضور دارند واگر ایران بدبخت فلک زده تکه تکه شد لابد کردستان یا آذربایجان بشما میرسد > هرچه باشد از ( قجراتیان ) هستید باید به ریشه خود برسید واز آنجا دوباره جان بگیرید .نکته دوم ” اگر قرار باشد شما با لچک برما وزنان ما حکومت کنید ، خوب اینهاهستند وحد اقل میگذارند بجای لچک سرخ وسبز وابی وسیاه یک شال شانل روی سرمان بیاندازیم !واگر قرار باشد لباس متحدالشکل بپوشیم ، خوب حالا هم پوشیده ایم منتها کمی بالای زانو هاست ومادرمان هنوز زیر عبای سیاه یا درگونی ها پنهانند .بیچاره ایران ، بدبخت ایران ، تنها یک ایران کامیاب شد آنهم با دزدی اموال من نامش ایران بود وفامیلش————————————————————————————————————————-کامیاب !-خوب هم ولایتی ما رفت با آئهمه کبکبه ودبدبه وثروت وزمین وباغ وصادرات واردات الان درون یک تخته چو.بی با بک پرده سیاه درانتظار خاک است .شهوت بد چیزی است شهوت مال ، شهوت شهرت وشهوت چیزهای دیگر خداوند متعال این یکی را درکنار همه چیزها ازمن گرفته تنها یک تکه ولخته خون درون سینه ام گذاشته که آنهم برای دیگران میظپد نه بیشتر .حال یکی از مهرها بیرون شد به عمد یا غیر عمد سن وسالی داشت ماشاءاله خوش خوراک هم بود من هم ولایتیهای خودمرا خوب میشناسم .از هر جهت خوشگذرانند .برادر همسر ایشان محضر داشت ومن روزی برای دادن وکالت به شخصی که بهترا است نام انسان روی آن نگذارم به محضر ایشان رفتم ایشان از تنظیم وکالت نامه خودداری فرمودند خدا خیرشان بدهد هرچه باشد همولایتی بود ند.بهر روی مریم خانم ، امیدوارم من دراین دنیا نباشم تا پیروزی شمارا ببینم برایم سخت سنگین است خیلی سنگین است ومیدانم هوا داران وطرفداران شما با پولهای شما درهمه جا مشغول جابچایی بعضی چیزها هستند ……. بهتر است اینجارا درز بگیرم .اما هیچ میلی ندارم نه شما ونه سردارتان ونه هیچ یک از شما پایان بخاک سر زمین من برسد و آنگاه باور میکنم که سر زمینم دچار آفت شده است . وخواهد مرد .ثپایان /ثریا ایرانمنش / اسپانیا / نهم ژانویه 2017 میلادی . -
از اکبرو تا آیت ال……
ایوای ، اکبرو هم رفت ؟هرچه باشه هم ولایتی بود !! حال باید بره اون دنیا به بهشتی جواب پس بده .تازه دلخوش کرده بودیم بریم پیش اکبرو وبگوییم آقا حجت الله وآیت العضما وغیره وذالک ، اگر میشود لطف بفریمایید آن باغچه کوچک پسته ننه مارا بمابدهید اون باغ ممر درآمد او بود ! بیچاره از غضه دقمرگ شد .بهر روی یک چرخ چهارچرخه دررفت حال دولت جمهوری روی سه پایه ایستاده مهم نیست ! رفقا !!! هوایش را دارند .میلی نداشتم وارد جو سیاست بشوم اما این یکی همولایتی بود وخوب هم هرکاری میلش کشید کرد بخصوص زمانیکه برادر محترمش ریاست قوه قضائیه ولایت را داشت هرچه وهرکه سر راهش بود از یبین برد .خوب دلخوشی از قوم ” شیخی ها “نداشت منم ندارم ! اما هنوز چشمم به دنبال اون پسته های صورتی رنگ خوشه ای است که ننه جانم آنهارا بو میداد وبه مغازه شیرینی فروشی فرد میفروخت !چه کسی فکر میکرد باینجا برسیم ؟در سفری که با چند نفر از دوستانمان به اروپا داشتیم روزی میهمان آقای ” خزانه” که ریاست بیمارستان خزانه در جنوب شهررا داشت بودیم ، بعد از ظهر مارا به مسجد شهر هامبورگ برد که ریاست وتولیت آنجارا بهشتی بر عهده داشت ، بدون چادر بدون حجاب با همان لباسهایی که پوشیده بودیم چند زن وچند مرد به مسجد رفتیم ! آقای بهشتی مردی خوش قیافه بلند بالابا عبا وعمامه سیاه حسابی چشم همه زنان را گرفته بود ومن باخودم فکر کردم حیف نیست تو با این رعنایی وزیبایی خودترا اسیر این لباس کرده ای ؟ما که نمی دانستیم، اما اقای خزانه میدانست !حال اکبرو ویا حجت الاسلام والمسلمین وآیت ونمونه ذات خداوند به سرای باقی شتافت و درآنجا باید به رفیقش همه جزییاترا بگوید که چرا هفتاد ودوتن ناگهان شوت شدند رو به هوا ؟سه روز عزای عمومی اعلام شد ه!وجالب آنکه نام همه بچه هایش نیز از آنسوی آبهاست ، هرچه باشد با کمک آنها توانست از گوشه زندان بیرون بیاید …. بما چه مربوط است .بیخوابی بسرم زد وبیاد آن ایام افتادم .حال باید دید سرنوشت این گاری شکسته با سه چرخ به کجا میرسد . البته بمن چیزی نخواهد رسید بمن هم مربوط نخواهد شد خوشبختانه پاسپورت مضاعف هم ندارم تنها یک شناسنامه ویک پاسپورت دارم تا بدانم هنوز انسانم وزنده ام .بلی ننه جان ، اکبرو هم رفت .ایست قلبی مد روز است همه قلبشان میایستد !!بیخوابی بسرم زد ، وبفکر این دنیا بودم که برای ما دارد تمام میشود وکودکان ونوه های ما هم مانند ما به دنیای آینده خو خواهند گرفت به همانگونه که دیگر دختری با عروسک بازی نمیکند وموبایل میخواهد وپسری با روروئک بازی نمیکند بازی های دیگری را میطلبد وما قدیمیها هنوز درخم کوچه پس کوچه های خاطراتمان گم شده ایم ، وارزوی قصه های مادر بزرگ را دردل میپرورانیم .ثثریا ایرانمنش ” ب پرچین “09/01/2017 میلادی /.ساعت 04/12 دقیقه صبح ! -
سرمای زمستان
بقول ننه جانم سرما نزاکت بر نمیدارد .رفتم درون گنجه ، چشمم افتاد به آن ژاکت پشمی دستباف از پشم مرینوس ، به به ، بهتراز این نمیشود آنرا پوشیدم آستینهایش برایم بلند بودند وخوب دکمه هایش نیز ( مردانه ) از طرف چپ بسته میشد ، مهم نیست ، الان بخاری پوشیده ام ،دما ی هوا به ئه دزجه رسیده است ، کانال یکی از کولرها ها خراب است تنها با بخاری برقی باید اطاقهارا گرم کرد ، مهم نیست اینهم میگذرد ….فعلا این ژ اکت گویی مرا دربغل فشرده وگرم کرده است .در آن دره سبز آفتابی ،که سایه بردریاچه افتاده بودمن فریاد یک مرغابی را میشنیدمکه پر میگشاید بسوی مندر انتهای گلویش ، گلوی تشنه اشسردابی سیاه را دیدمسرداب سیاه سینه پر کینه اش رادل را ، دل خفته را صدا کرد مسرداب سینه او پرخون بودومیل داشت راهی به گنج بیابدپس . سیل اشک را رها کردمودل را صدا کردم ،دلی که داشت میمردانرا به هزار حیله خام کردمگاهی که سر ما تا این حد مرا آزار میدهد بفکر کسانی هستم که درخیابانها حتی بالا پوشی هم ندارند ، چرا بفکر آنها هستم ؟ چرا بی دردان نیستم چرا به بالاترها که درکنار اتش شومینه با فندق های برشته وکنیاک گرم نشسته اند ؟ نمی اندیشم چزا ؟ راستی چرا ؟ …شومینه امرا باشمع های رنگی پر کرده م وزمانیکه انهارا روشن میکنم هزاران شعله بر طاق مینشیند . این روزها دیگر میلی به شب ندارم ، از شب میترسم ، ازخوابدن وحشت دارم واز تختخوابم که روزی بمن آرامش میداد فراری هستم ، ثآسمان ، بستری افکنده بر خاکستر ابرآتش ماه دراین بستر سرد افتاده استدل خونین مرا بستر غم خوابگه استخال سرخی است که برگونه زرد افتاده ستثریا ایرانمنش / یکشنبه 08/01/2015 میلادی -
حصار قرون
اول هفته شما بخیر دچار سر درگرمی میشوم برای من آخر هفته است آخرهفته ای پر سر وصدا گاهی غمگین زمانی شادی آفرین .این روزها هرگاه که از جلوی پست آفیس قدیمی رد میشوم دلم میگیرد ، دلم برای صندوق پستی ام تنگ شده است ، هر دوروز یکبار سری به آن میزدم درونش لبریز از مجله ، کتاب وروزنامه بود ، مجلات پرباری که امروز صاحبان آنها از دنیا رفته اند و بجایش رنگین کمان نامه چا پ میشود ، نویسندگان بزرگی هرچند در سنین بالا بودند اما خوش مینوشتند ترا تا ابرها میبردند حال بیشتر ناشران ، نویسندگان از دنیا رفته اند ودل ما به چند عکس فتو شاپ شد ه روی یک صفحه الکترونیکی با کلی تعارفات خوش است ! …آه از شعر من خوشش آمده ویا از شعر شاعری که برایش ناشناس است ، غمم این است که دیگر صاحبدلی نیست واهل حالی نیست ، درآن زمان نادر پور آخرین کتابش را بچاپ رساند ” زمین وزمان” فورا به دستم رسید آنرا مانند کتاب مقدس حفظ کردم چون دیگر کسی به پای او نخواهد رسید حال امروز همه چیز روی آب است اظهار محبت ویا زهر عقده ها بشیوه ” مجتهدانه”نا امیدی را بیشتر میکنند ، هرروز حلقه ها تنگتر میشوند خط ما کمر نگ تر شده گاهی باید با یک ذره بین بر پیشانی کلماترا یافت وتصحیح کرد ، ” گوگل ” اما مرتب مشغول ترتیب دادن کلمات است !!!!اما خطوط عربی پررنگتر ودرشت تر وسایر خطوط نیز ….شب گذشته شب بدی را داشتم ، قلبم داشت جابه جا میشد وبقول مرحوم فریدون مشیری از جایش کنده شده بجای دیگری میرفت ، بیدار شدم دست بردم تا چراغ را روشن کنم نگهان کلید کنتر افتاد ، کورمال کور ما ل خودرا به اشپزخانه تاریک رساندم ودست بردم کبریتی را بیابم وشمعی روشن کردم بسوی جعبه کنتر برق رفتم ؛ ا.وف صدها کلید روببالا همه یکرنگ وسیاه سرانجام آخرین کلید را زدم …. ماشین پرستار من ونگهدارم ! مرتب فریاد میکشید برق نیست . خوب نیست که نیست با تو چکار کنم ، برق روشن شد ماشین لعنتی خاموش .پتورا برداشتم وبطرف اطاق نشیمن همانجایی که هرشب میروم رفتم ونشستم به تماشا ی کارتن میکی ماوس جدید نه قدیم ولیوانی آب وبخواب رفتم ساعت حدود پنج صیح بود .هیچکس خبر دار نشد خودم بودم وتاریکیحال اینهارا برای چی مینویسم برای آن مینویسم که هرروز حصار زندگی ما تنگتر میشود هرروز تنها تر میشویم ومن هنوز درانتظار شهباز خود نشسته ام تا ار قله های بلند عشق پرواز کند ومرا باخود به دشتهای سر سبز وپر طراوت ببرد خسته ام از بوی گند پای خوک نمک سود شده وغذاهای فریزشده ومانده سر زمنیهای دیگر که باینجا فرستاده میشوند تا انبارهایشانرا خالی کنند ویا آنهارا ریسایکل کرده بشکل دیگری بما بخورانند .من بر آنم که هیچ نویسنده ای جاودان نخواهد شد مگر آنکه نویسنده وشاعر نسل وزمان خود باشد .امروز همه از دیروز حرف میزنند وحسرت دیروز را میخورند ودیروزیها حسرت پریروز را همه عمر ما به حسرت گذشته ها میگذرد بی آنکه بفهمیم درچه حالی هستیم وآینده چه خواهد شد ؟جهانی باقی خواهد ماند ونقشی از روزگار ،ونوشتارها من امروز مانند دیگران میل ندارم خودرا نویسنده بدانم وبشیوه آنها بنویسم من زمان حال را نقاشی میکنم گذشته را باهمه کثافت آن به دور ریختم واز یاد آوریش حالم بهم میخورد انسانهای دیروزی همه فنا شده اند من درزمان خود راه میروم در مکان امروز ودر همین حال زبان ومحتوای وشعر را ازیکدیگر جدا نمیدانم وجدا نمیکنم میل دارم هرچه را که احساس میکنم درهمین زمان بنویسم درزبان رایج امروزی خود نه دعوی آنرا دارم که شاعرم ونه نویسنده من درروزگار نسلی پر آشوب زیستم نسلی بی درد وامروز تازه درد را احساس میکند مانند کسیکه تیری به پهلو یش خورده همچنان میدود هنوز داغ است پس از مدتی خون ریزی جای تیررا میبابد امروز نسلی بوجود آمده که ناگهان میان خود وگذشته اش فاصله ای بزرگ احساس میکند وامروز احساس میکند که که زندگیش از گذشته جدا شده وشیوه زیستنش دگر گون شده است تغییر بزرگ در اجتماع ی ما روی داد نسلی که درپانزده سالگی همسر میگرفت ناگهان درسی سالگی هنوز مجرد بود حال دوباره برگشته یا اورا برگرداده اند به همان زمان وهمان قرون وهمان حصار بی آنکه متوجه تغیر وتحول زندگی باشد تنها یک کپی برداری شده است تنها یک پرانتز باز وبسته شد .مانند عکسهایی که مرتب از روی هم کپی میشوند ودر هوا به پرواز درمیایند .امروز دیگر کسی بفکر تحصیل وکسب درآمد از امکانات خود نیست یاچشم به دست پدر دوخته ویا گرسنه است ویا باید دردکانی شاگردی کند .امروز صحنه ای روی یکی از کانالهادیدم که نمیدانستم بخندم یا بگریم نسل جوان بین چهارده تا بیست در لباس سفید دریک کارخانه گوشت نمک سوده با یک لنگ بزرگ خوک داشت طرز بسته بند ی را فرا میگرفت ویا به خوک دانی رفته خوکهایی را که باید به قتلگاه بفرستد شناسایی کند درست مرا بیاد شاگردان ودانشجویان دانشکده پزشکی آن زمان انداخت !این یکی از نمونه ها ست از این نمونه ها بسیار است چگونه خانه هارا تمیز کنیم ، چگونه هتل هارا وچگونه . رقص وآواز وآشپزی نیز یکی از دروسی است که لازمه آن یاد گرفتن است !! ……هرچه هست نوعی بردگی مدرن است دیگر از درس ومدرسه خبری نیست چرا که میدانند از تحصیل علم بجایی نمیرسند بعلاوه خرج دانشگاه ومدرسه بقدری بالا رفته که بیشتر مردم قید درس خواندنرا زده اند ودرخانه هایشان مشغول فرا گرفتن از حضرت استادی گوگل میباشند دنیای تکنو لوژی وهوش های مصنوعی جای آدمهارا گرفته است به ناچار نوکر خوکها میشوند . پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”08/01/2016 میلادیاسپانیااضافه : ایکاش جناب حضرت واستادی » گوگل» دست از تصحیح کردن این خطوط میکشید !!! -
رنگین کمان
ا
چه عالمی داشت ، کف ها وشنهای ساحل چه عالمی داشت امواج سهمگینی که مارا به ساحل امن خودمان پرتاب میکرد حال رو به مرداب میرویم ، دیگراز پارچه و پیراهن های نرم وحریر خبری نیست از ان مخملمهای خوش رنگ که خواب وبیداریش عوض میشد ، اثری نیست ، روشنایی گم شد .امروز داشتم به ” آرم” سر در اداره امنیت واطلاعات ( ایران) نگاه میکرم یک چشم در بین هشت مثلت زاویه ها از هم جدا در میان چشم کره زمین ویک خط صاف رو به پایین ! این علامت را درجاهای دیگری هم دیده بودم واخیرا بر پیشانیشان مهر میزنند شیطان پرستان .قوس وقزه ما رنگین کمان ما ، رو بفناست ، چه کسی مارا نجات خواهد دا د ؟ ما طفلان گرسنه وسرگردان را وماسه ی ریخته شده از سنگها وصخره های سنگین را ، چه کسی جا بجا خواهد کرد ؟ آنچهرا که بخیال خود ساخته بودیم ؟1.اسلامیون؟ شیطان پرستان ویا از سیاره دیگری موجودی نامریی حضور خواهد یافت با جلبکهای که از دهانش جاری است مانند هشت پا راه میرود ؟ چه کسی ناجی ما خواهد بود ؟ ناجی را که رومیان با کمک یهودیان بر صلیب کشیدندوحال تولدش را جشن میگیرند ومرگش ، را چون مرده او دیگر خطری ندارد بصورت یک افسانه شیرین همه جا درحال حاضر دکان باز کرده است .اما درآتیه چی ؟ .آیا غبار مرا دریا خواهد شست ؟ دریا خواهد دانست که غم چه رنگی دارد ؟ آیا دوباره ستاره ها درمیان چشمانم خواهند نشست ؟من به پارسایی خود خو گرفته ام ، دیگر اسیر وسوسه آفتاب نمیشوم وفریب خورشید دروغین را نخواهم خورد ، رودخانه ام تهی وخالی شده تنها ریگها وسنگ پاره ها بجای مانده اند ، خورده هوشیاری دارم وکمی جرئت ، دیگر به شب نمیاندیشم که درمن رسوب کند .نمیدانم گناه چیست وکفر گویی کدام است آنکه به ته چاه امید بسته دیوانه ای بیش نیست ، نام کسی بر دلم نقش بسته که پاک شدنی نیست او خاتم وجودم را گران خرید وبقیه را پیش کش او خواهم نمود قبل از آنکه اسیر ستاره یک چشم شوم .در شهری ناشناخته گروهی گرد هم جمع شده اند با پولها وطلاهای انباشته در زیر زمین وحال میل دارند همه کره زمین را وـآدمهارا بخود اختصاص بدهند ، رهبری کنند ، آنها اربا ب شوند بقیه رعیت زیر یک دین ویک رهبری ویک نوع زندگی ، آخ که چه غم انگیز است تو به هر طرف که نگاه کنی دیوارهای گوشتی را ببینی ، ستارگان خاموش میشوند درختان خشک وزمین نابود شده روی یک سر زمین مصنوعی پلاستیکی با گلهای پلاستکی وآدمهای پلاستیکی ، قلبها ومغز ها درون شیشه ها وویترین ها به نمایش گذاشته خواهند شد ، دیگر آوازی برنخواهد خواست سازها همه خاموش میشوند .شعرها همه نابود میشوند ، مغزهارا قبلا خواهند شست با کمک نوکرانشان وشکنجه گرانشان اما من خود بخود مانند یک آهن سرخ اول آتش میگیرم وسپس ذوب میشوم ابدا نقاب آنهارا برچهره نخواهم گذاشت .مرغابیان وحشی فریا دمیزنند ، پس کو آن ستاره ؟ ومن تنها بخودم مینگرم .
دیوارهای سر زمین مرا شکافتند اول آشنایی بود سپس دشمنی امروز همه نقاب ترس بر چهره گذاشته اند ودر سکوت مانند رباط راه میروند و….این اولین ازمایش بود !
و…. من این حروف چنان نوشتم که غیر نداند / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تودانی ……حافظ .
همه درانتظارند . پایان -
روزششم !
داستانها در پیله تنیده در میان نخ های ضخیم هنوز بیدارند ، وهرسال نمایشاتی ترتیب میابد امروز روز ششم روز هدیه شاهان به نوزاد تازه تولد یافته وبه در متن ادیان گروهی روز نام گذاری اوست . بهر رو کاسبی رو به افزون وبالاست ….دراین روز کسی کیسه ای نان خشک یا غذا به درخانه دیگری که فقیر است نمیبرد این کار غیر قانونی است ! دراین روز کیک هایی بزرگ گرد که وسط آن یک ناج کاغذی گذاشته ات با مقدار زیادی کف بعنوان خامه خریداری شده وهرسال هم قیمت آن بالاتر میرود واگر امروز صبح کسی نتواند درخانه اش این کیک را با صبحانه وقهوه بخورد ….. نمیدانم گناه است یا غیر قانونیوامروز عده ای هدیه به دست دوباره راه خانه هارا درپیش گرفته اند !وآنهاییکه کمی انسان ترند سر به پرورشگاهها ویا خانه سالمندان ویا بیمارستانها میزنند . عمرشان طولانی .ومن شب گذشته هرچه مرده بود به دیدارم آمد آنهم مرده های گرسنه وبیدرد و خود فروش ! نیمه شب احساس کردم تب دارم آب مزه تلخی میداد برخاستم ونشستم و بفکر کسی بودم که سالهاست از او بیخبرم لابد او هم مرده است . بی نهایت حسود بود ودروغگو .امروز در این فکرم اگر این حسادت که مانند زهر افعی همه رگ وپی انسانرا مسموم میکند درجان ما نبود چقدر خوشبخت بودیم حال همه در خیال خود به دیگری که وجود ندارد حسودی میکنیم وهمه آنجهرا که دردل داریم درخلوت برزبان جاری میسازیم .ومن به حیرت از دل بی آرزوی خویشم ، هیچگاه نتوانستم به کسی حسادت بورزم در دلم همیشه این گل شگفته بود که اگر او بیشتر ازتو دارد لابد لیاقتش را دارد ودرحفظ نگهدارییش میکوشد . سپس آرام میشوم .هیچگاه به مال ودارایی وزیبایی و توانایی کسی حسادت نکردم تنها اندوهی که دردلم بیدار میشد این بود که ایکاش منهم میتوانستم مانند او مثلا چیزی را کشف کنم ویا بسازم ویا تحصیلاتم بالاتر بود وبیشتر میدانستم .این شوق هم دردرلم گم شد دیگر نهال تازه ای نرویید تا من به آبیاری آن بنشینم ، نه امیدی دارم ونه به امید دلبسته م ونه خیالی دارم روزهارا به شب میرسانم وگذشته را ازصافی میگذرانم آشغالهایرا بیرون میریزم وخوبهایش را نگاه میدارم وآنهارا نسخوار میکنم ، آنگاه درته دلم یک شادی ، یک خوشحالی پدید میاید .در واقع انسانهای همسن وسال من مرده اند ، ما مرده هایی بیش نیستیم که تنها نفس میکشیم وخون دررگهایمان جریان دارد گاهی هم این خون یخ میبنند وباید زیر تابش آفتاب سوزان وروزهای گرم بر پاره سنگی بنشینیم تا یخ آن باز شود .امید ؟ نه ، خیال ؟ نه هیچکدام معجزه ؟ ابدا ! ما سایه های کهنه دیروز وپوسیده های امروز تنها خودارا مانند یک صبح درخشان میاراییم یک “صبح دروغین ” درونمان کوره داغ حادثه ها که رویهم تلنمبار شده است آشوب بپا میکنند ، ما همان قربانیان وغرق شدگانیم که از بیم مرگ ونیش عقرب به افعی پناه آورده ایم .نه ! دیگر بفکر افتاب داغ وروزهای گرم ودلنشین نیستم ، بفکر پایان دنیا نشسته ام ، بفکر این پاره سنگی که از کوره مادر جدا شده ودر میان زمین وهوا معلق به دور خود میچرخد سرانجام مانند یک ستاره خاموش دیگر بگوشه ای میافتد وما چگونه بابازیچه های خود سرگرمیم ، با اداهای خود ، با دین ومبارزات خود بی آنکه اول بخود بپردازیم میخواهیم دیگری را بسازیم ، چگونه ؟ با چه معیار وملاتی ؟ .بهر روی امروز هیچ شاهی برای این نوزاد دیروز هدیه ای نخواهد آورد ، آن کیک گرد سوراخ دارهنوز درون یخچال مانده ونمیدانم با آنهمه کف درون آن چکار کنم . پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین “06/01/2017 میلادی /.اسپانیا . -
ما و…حسرت ها
یکی را عسس بر ستون بسته بودهمه شب پریشان وزار وخسته بود ……” سعدی”ونیز به زیر آب فرو میرود ، ایران پنج قسمت خواهد شد و واجازه برگذاری یادبود پوران فرخ را ندادند تنها درمسجد !!وچه بسا اجازه دفن اوراهم نداده باشند ، پهلوانان چرم پوشیده با هیکلهای باد کرده گرد گورها میچرخند ….پوران کم کسی نبود بزرگتر از خواهرش فروغ بود هم از نظر علم ودانش وهم اینکه خواهر بزرگ بود ، زنی فرهیخته ، برای بقای فرهنگ ایران زحمت بسیار کشیده برای بچه ها کتابها نوشته وبرنامه های تلویزونی وکتابهایی ترجمه شده ، بیصدا رفت اما واما آن آکله که چادر بسرانداخت ودست هیولارا بوسید هنوز سرور سروران است همسر جلال آغا را میگویم !امروز صبح میل نداشتم از تخت بیرون بیایم ، چیزی مرا عذاب میدا د، چه چیزی ؟ اخبار شنیده شده بالا ؟ ونیز بمن مربوط نیست ایران هم بمن مربوط نیست روی فرش ایران گندم کاشته وسبز کرده وبه نمایش گذاشته اند ، فرش امروز ایران لیاقتش همین است که روی آن علف بکارند ، چه چیزی مرا رنج میداد ، ویا میدهد ؟ .روز گذشته با خستگی تمام خودمرا ببازار کشیدم تا کادو برای روز ( شاهان) نوه ها بخرم نیمی را کریسمس داده بودم وبه نیم دیگر گفتم هدایای شما روز شاهان !! در کنار کیک روسکون ؟!برای یکی ساعت خرید م دیگری اسباب بازی مورد علاقه اش را وسومی همانکه دوست داشت . یک چای دریکی از کافه ها نوشیدم بخانه برگشتم جعبه تخم مرغیرا که خریده بودم یکی شکسته بود آنرا پختم وخوردم بعنوان شام !! سفیده وزرده یکرنگ بودند ساخت کارخانه چین یا اسراییل !! ویا ژاپن ؟به او زنگ زدم که روز شاهان بچه هارا بیاور تا هدایای آنهارا بدهم با تغیر وعصبانیت گفت چه کسی بتو گفته بود برایشان کادو بخری تو که هدایای آنهارا دادی !! چرا اینهمه پولهایت را خرج میکنی ؟!!.هیچ نگفتم گوشی را قطع کردم وهدیه هارا به درون گنجینه انداختم براری روزهای دگر ! چقدر این روزها ( این پول ) مهم است !! من پول را برای کی وکجا میخواهم ؟ هر صبح یک دانه موی سفیدم روی این تابلت مینشیند وبمن یاد آوری میکند که پاییز هم تمام شد وارد زمستان شدی وکم کم باید رخت سفر را آماده کنی پول به چه دردمن میخورد زمانیکه نمیدانم با آن چه باید بکنم تنها شادیم خرید هدیه برای دیگران است ، درگذشته حتی فرش هم کادو دادم !! فرشی که روی آن علف سبز نمیکردند ، حال دراین گوشه نشسته بقول رندی ” جیک جیک ” میکنم روزی این جیک جیک ها تبدیل به فریاد خواهند شد وسیلاب طغیان خواهد کرد .[ونیز ]به زیر آب رفته نیمی از آن ویران شده تاریخ باید ویران شود هنگامیکه میبینی در کشور عربی جشن های سالیانه سال نوی مسیحی را بر پا میدارند وفشفشه به هوا میفرستند باید بدانی که تنها یک جشن ویک عید دردنیا باقی خواهد ماند ویک مذهب !!وروزیکه آن نمایش ویرانی برج های دوقلورا به دنیا نشان داند کسی نفهمید تنها یک فیلم تخیلی بوده است آن ساختمانها قبلا بیمه شده وسپس با دینامیت سیم کشی شده بودند وبه زمین فرو رفتند بقیه عروسکهایی بودند که از پنجره به پایین پرتا ب میکردند ، درعین حال اعلام جنگ اقتصادی بود و…کسی نفهمید چگونه یک طیاره زپرتی آن غولها را از پا میاندازد ودر پنتاگون هم بجایی میخورد که پرونده های مخفی درآنجا زیر بتونها پنهان بودند ، نه کسی نفهمید ، همه سرشان به سریال فرندز گرم بود به “راس ” بدبخت که میخواست معلوماتش را نشان بدهد وومورد تمسخر دیگران قرار میگرفت واینجا بود که فهمیدیم فرش عقل وشعور از زیر پای مردم کشیده شده است .وامروزهم با باسن بانوی مکرمه خانم “کیم قارداشیان ” !!!(ایران پنج تکه خواهد شد )، خوب تازه برمیگردد به دوران اولیه خان خانی خود وملوک الطوایفی ، برای چه غصه بخورم هنگامیکه هیچ پیوند وپیوستگی بین ایرانیان نیست وتنها بخودشان میاندیشند وبه دمی که درآنند ، اقوامی مختلف با یک زبان مشترک ناقص دورهم گرده آمده اند وحال باید برگردند به اصل خود ! . بمن چه مربوط است ، یادگار من از ایران یک انگشتانه بود که آنهم ته نداشت ! سوراخ بود .آن ساحل نشینان شا د وبی غم چه خبر از دلهای سوخته دارند ؟من دراین شهر تاریک ویران شده از فتنه روزگار مانند همان مردی هستم که برستون بسته شده قدرت فریاد هم ندارم از روز ازل مرا بر ستون بستند نه از روزگار پیشین دلخوشی دارم ونه از امروز وفردایم نمیدانم چه خواهد شد .خسته ام ، خسته ، مانند سنگی که سیلاب از روی آن میگذرد تنها ذرات وجودم ساییده میشوند وفریادم درگلو میماند ، چرا که روزیکه میتوانستم ندانستم وامروز که میدانم نمیتوانم .پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین “05/01/2017 میلادی/.اسپانیا -
اینجا سر زمین من است
مویه کن سر زمین محبوب منمویه کنوبه تصویرت خوب بنگر ،همه رفتند ، همه آنهایی را که میشناختم همه آنهایی را که راه خانه شان را بلد بودم ، همه رفتند ، کوچه ها نامشان عوض شد خیابانها تبدیل به شاهره های بزرگ شدند شهری سرسام آور ، دیگر نمیتوان در پناه یک بالکن کوچک ایستاد ووبوسه ای رد وبدل کرد شحنه ها همه جا را زیر نظر دارند دیگر نمیتوان گفت :برخیز ، تا ز میخانه نام ونشانی یابیم ، در میخانه ها بسته شده ، دلها نیز همه قفل شده اند آدمها دریکجا ایستاده اند مانند یک مجسمه گچی وترا مینگرند ، تو کیستی ؟ از کدام سر زمین آمده ای ؟ شایدهمان انسان نامریی آسمانی باشی که برای ویران کردن روح ما آمده ای .خاطره هارا آب برد ، سیل آمد وشست وبرد وهمه چیز ویران شد .مویه کن سر زمین محبوب من ، حال درکنار هرکوچه وخیابانی درکنار درختان تازه کاشته شده بچه ای نوزادی وزنی آواره افتاده است ویا مردی شکنجه شده درحال موت .ومن ، بتو میاندیشم ، اگر میدانستم درآنسوی دنیا بین ما هیچ عقیده واختلاف خانوادگی!! نیست بسرعت بسویت پرواز میکردم شاید درآن درمیان ابرها بهم میرسیدیم .بین ما دیگر هیچ دیواری نبود .حال تو پرواز کرده ای ، تو آخرین باز مانده آن روزگاران گریخته از سرنوشت خود ، بر تخت زرین نشستی تاج بخت را برسر نهادی لبانت را رنگین ساختی درچشم من غبار نشست عبار شبهای دیوانگی ودانه های شن بجای خواب شیرین .من گریختم از سر زمین خویش وهمه چیز را پشت سر نهادم تنها ترا بجا گذاشتم تا یاد گار گذشته ها باشی .امروز مرغی شکسته بال شکسته پر از بیم شب تاریک باز بسوی تو پرواز میکنم بخیال انکه آن نگاه ، آن آخرین نگاه در دوربین را بسوی من فرستادی ، نگاهت آشنا بود هنوزنور زندگی درآن میدرخشید ، دیگر امروز یادی از تو نیست فراموش شدی تنها زمانی که من برنج را میشویم تا کته درست کنم بیاد تو میافتم .برادرت از شمال زنگ زد پرسید کجاست ؟گفتم درون آشپزخانه دارد غذا میپیزد !گفت چی؟ غذا میپیزد ؟گفتم آری !در جوابم گفت او درخانه باید لیوان آب را به دستش بدهند !گفتم من اینجا اورا خوب تربیت کردم …..گفت ، نه او تنها ترا خیلی د.وست میدارد تا برایت غذا میپزد وبه دهانت میگذارد !!این آخرین دیدار ما بود وگفته بودی که بهترین ساعات زندگیترا بهترین تعطیلاتت را در اینجا گذراندی ، خوب خوشحالم که توانستم تا آخرین دقیقه با زبتو کمک کنم .حال نمیدانم کوچه میعاد گاه ما به چه صورتی درآمده است ؟ آنجا آن کوچه وآن خیابان رگی از خون من وتو بود خنده هایمان طعم دیگری داشت وبوسه هایمان با نفس گرم همراه بود وبوی باران درلابلای درختان باغ اقا ملی حال دیگری داشت با دود جگرهای کبابی اش وساز پرویز وآواز ….. امشب شب مهتابه ، عزیزم رو میخوام …. ومن چرت میزدم دلم میخواست بروم جایی بخوابم اهل شب زنده داری نبودم وروز چمنهای خاک آلود روی یک گلیم پاره شمدی را برسرم میکشیدم ومیخوابیدم ونزدیک صبح هنوز صدای ساز تو بلند بود وآواز بانو …..تمام شدند ، همه چیز تمام شد حال تنها به تصویری مینگرم که بچه های گرسنه درون سطل زباله به دنبال غذایند ودکلهای نفتی ما در سر زمینهای دیگر مشغول حفاری …..آه ، ای یار دیرین ، آسمان ما دیگر ماه ندارد ، ستاره هم ندارد هرچه هست مصنوعی است وباران بغض کرده درگوشه ای ناودانها خشک وکوچه گرم گفتگو با کرم شب تاب است . پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”4/1/2017 میلادی/.اسپانیا .ا -
پرکن پیاله را ……
” خصوصی”سخنی که باتو دارم ، به نسیم صبح گفتمدگری نمیشناسم بتو آورد پیامیپیری رسیده است ودرختان خمیده اند ، وپرندگان شاد به ماتم نشسته اند ، شادی از جهان پر کشیده است وویرانه ها به عزای عالم در حال ویرانیند ..من درحیال تو ، به زندگیم وبه پربها ترین تکه های جوانیم میاندیشم که به دست تو وبخاطر تو بر باد رفت ، بخاطر خودخواهیهای تو وبی مسئولیتهایی که درقبال من داشتی .امروز همه صحنه زندگی کودکیم جلوی چشمانم مانند یک فیلم درخشان وروشن ظاهر شد ، وبر این خیالم که مرا برای کدام قسمت از زندگیت میخواستی ؟ نه ، برای آنچه که رفته نمیگریم ، برای پدرمیگیرم که به دست تو نابود شد تو درمیان بوته های هرزه باغ وزمین وطویله اسبها وقاطرها ودشت گوسفدانت ودرختان پر میوه ات میچرخیدی ، ومن ؟من درگوشه اطاق با تب شدید روی یک تشک سفید دراز کشیده بودم بوی اتر بوی تند الکل وبوی داروهای گوناگون به همراه اشکهای بی دریغ دایه ام نفسم را بند آورده بود ، دکتر پس از آنکه آمپول را بر رانم فرو کرد گفت ، اگر میتوانید موهایشرا کوتاه کنید و با خنکی بخورانید بمانند آب هندوانه وآب انار ، تو درمیان حیاط داشتی فریاد میکشید ی پسر خان شهر دوباره درقمار باخته بود وباز آمده بود از تو پول قرض کند …. ومن به بالشم خیره شده بودم که دسته دسته موهایم روی آن ولو شده واز پوست سرم جدا شده بودند .درب اطاق بازشد ، عمه جانم با آن چادر نماز بوته دار وسفیدش با چارقد مثل برفش با آن دوحلقه موی مشکی که دو طرف پیشانی اورا گرفته بود ، به درون آمد . من دستهای لاغر وزردم را بسوی او دراز کردم رمق نداشتم ودایه مرتب گریه میکرد ، عمه جان گفت آن زن چرا اینهمه جیغ میکشد همه همسایه ها روی بامنند !مرا بوسید وبغل کرد وگفت اورا میبرم بخانه خودم دایه راهم با خود بردیم …وتو نفهمیدی که من نیستم .در خانه عمه جان با آن حوض بزرگ و ماهیهای قرمز وزرد با گلهای لاله عباسی درون باغچه وتالار بزرگ وشیرینی های خوشمزه که برای من غدغن شده بود ، همسرش داشت کتاب میخواند ، مرا که دید برخاست وبوسید وبرایم تشک ولحافی پهن کرد تا دوباره با تب به درون آن بیفتم ، عمه جان داشت ( اسفرزه) را صاف میکرد با گل ختمی که بمن بخوراند میگفت خنک است وهمسرش میگفت اگر این یکیرا هم به دنبال ان دوزده تا نفرستد شاهکار کرده …کدام دوازه تا ؟ نه ، نمیدانستم که تو دوازده بچه را را به گور فرستادی یا با کمک دایه ها ویا بی مبا لاتی خودت ، یکی درحوض آب خفه شد دیگری از پشت بام پرت شد وتو مرتب بفکر (ده ) بودی واجاره ها !وسپس مرا باخود به شهر غریبی بردی میان مردمی که ابدا نمیشناختم پدرم فریاد میکرد که اورا از ریشه جدا مکن وتو گفتی …نه ، هیچ احساس گناهی ندارم چیزی از تو غیر از فریا د بخاطر ندارم دیگر سبوی لذت ما تهی شده بود ودیگر زمان خنده های مستی گذشته بود هرچه بود اندوه بود عصه بود ورنج از لانه گریخته بودیم .کلاس نهم را تمام کردم با شوق وذوق آمدم که به کلاسهای تقویتی بروم ودرسم را ادامه دهم گفتی دیگر دیناری بتو نخواهم داد درسخواندن بس است باید شوهر کنی یا حاجی شهلایی برنج فروش یا پسرش که تازه به دانشگاه رفته است !!!رفتم دریک بیمارستان مشغول کار شدم در قسمت بخش تزریقات با حقوق یکصد وپنجاه تومان پولهایمرا جمع میکردم تا بتوانم دوباره دریک دبیرستان خوب نام نویسی کنم ….بقیه اش دیگر گفتنی نیست پدر آمد برای آخرین بار تنها یک روز توانستم اورا ببینم واو بخاک رفت ، تو شانه هایترا بالا انداختی > بدرک ، همه پولهایمرا برباد داد ، مرد که مرد …..بگذار تا چو ابر بگریم به سوگ خویشبگذار تا غبار غم را در روی هوا پخش گنمبگذار این شبنم از گل فروچکیدهبا حسرت به خورشید بنگردمن سالهاست که مرده اماما برمرده خویش نمیگریمبر تو تو نگر یستم .اما واما نامترا نیز آلوده نساختمتنها از خود میپرسم دلیل آمدن من باین دنیا چه بود؟…….پایان .از دفتر خاطرات روزانه ” نامه دختری به مادرش ” ثریا -
بتو چه ، بمن چه !
بعد از این با که حدیث دل دیوانه کنم ؟گمگشته دشت جنونم به کجا خانه کنمدل من ساغر خون اسست به غم یار ودیاربا کجا زهر جگر سوز به پیمانه کنمیک رگ زنده دراین شهر نجنبید که منبا صدای جهشش نعره مستانه کنمنگه گرم کسم نیست نوازشگر دلآشنایی ز چه با مردم بیگانه کنم ؟…… شادروان خلیل الله خلیلی شاعر افغان——-سالها گذشته ودیگر این دردها کهنه شده اند امروز دیگر نمیدانی کیستی واز کجا آمده ای تنها یک دل آشوبی ویک حال تهوع بتو دست میدهد از یاد آوری آشناییهای زود گذر وحوادث تند مانند باد .امروز نمیدانی کیستی وکجا نشسته ای وفردا معلوم نیست ترا به کجا بفرستند ؟! امروز دنیای تفنگ به دستها وکشتن ها وجداییها وزندانی کردن مردم بدبختی که به دنبال حق خود رفته اند ، از یک سو آتش زبانه میکشد از سوی دیگرخونهاجاری است وسربازان مزدور وبیسواد وتهی مغزی که تفنگ را به دست آنها داده اند وتنها چیزی را که یاد گرفته این است که باید بکشد ، همین ، نه بیشتر او درون مغزش تنها یک نور سوسو میزند ” بکش مهم نیست خواهر توست یا پدرت باید اورا بکشی . ومرا بیاد فیلم ” کاندیای منچوری ” انداخت !.در کنار همه اینها به تماشای مناظر زیبایی مینشنی واز خود میپرسی آی این دنیای منست ؟ یا دنیای دیگران ! در انتظار کدام روز خوب نشسته ای ؟ باید سخت به لحظات چسپید وبا یاد آوری ونشخوار آنها خود را آرام ساخت گاهی از یاد آوری بعضی لحظات و آشناییها حال تهوع پیدا میکنم ، مرا با غریبه ها چکار ؟ من به دنبال چشمان اشنایی میگردم به دنبال یک گردش نرم ویک جنبش وحرکت گرم ! .جهان زیر رو شده باعث وبانی ویرانیها ناگهان غیب میشوند ! گم میشوند ودنیا وتمام صفحات روزی نامه ها ورسانه تنها به عکس یک خواننده اهل امریکای جنوبی میپردازند که عریان در وسط میدان بزرگ شهر نیویورک گوشی اش خاموش بود !! حادثه بزرگی بود ، خیلی بزرگتر از آتش سوزی وویرانی آن کلوب شبانه ! ویا مرگ هنرمند نازنینی وعروسکی کمپانیهای فیلم برداری همه جارا پر کرده است حواسمان پرت میشود ، تنها شعله های آتش است که زبانه میکشند ومردم با بچه هایشان درحال فرارند وسربازان مشغول کتک زدن محکومبین هستند که معلوم نیست به چه جرمی دستهایشانرا بسته وآنهارا به زیر ضربه های پوتین های میخ دار خود له میکنند ! >بتو چه ، بمن چه ، به دیگران هم مربوط نیست !عکسیرا روی گوگل گذاشتم وزیرش نوشتم عکس سا ل! خبرنگار وعکاسی که داشتند فیلم میگرفتنند زار زار گریه میگریستند ، کودکان گرسنه با پاهای برهنه وبدون لباس میان برف وسرما درون سطل زباله به دنبال پس مانده های شب کریسمس بودند ، بتو چه ، بمن چه ، به دیگران چه مربوط است !!!خدمه کاخ کم کم باید اثاثیه را جمع کنند ومرخص شوند وخانهرا تمیز کنند برای مستاجر تازه وبانوی نازک اندام جدیدی . حال باید دید ارباب چه نقشه ای درسرش دارد ؟ آن مردک دیوانه کوتوله مانند بچه ها ی تخس ولوس وننر در بالای کره نشسته موشک بازی میکند وناگهان نوک موشک را به آنسوی قاره زوم کرده ودکمه را میفشارد وغش غش میخندد از بازیش ذوق زده شده است نوچه ها ونوکرانش نیز در زیر پایش خم وراست میشوند .بتو چه ، بمن چه ، به دیکران چه مربوط است ؟! این مشگل موش است نه مشگل فیل !!بر میگردم به همان دوران خوب وهمان شادمانی نوازندگان افغان خوانندگان بدون چادر وبا ظاهری شیک ساز به دست برایمان آواز میخواندند وشاعرانشان اشعار زیبایی را میسرودند ما وافغانیها یکی شده بودیم شاعران مانویسندگان ما به آتجا میرفتند وآنها بخانه ما میامدند با هندیها دوست صمیمی بودیم با هم شام میخوردیم در محضرشا ن میرقصیدیم ، با عربها چندان میائه ای نداشتیم تنها بزرگتر ها به کربلا ومکه میرفتند ، بما چه ، بخودشان مربوط بود ما با ساز وآواز افغانیها وهندیها و تار مجد وشهناز وویلون خرم وسایرین عشق میکردیم فریدون مشیری برایمان شعر کوچه را میخواند ، فخری نیکزاد با آن صورت زیبا وچشمان ولبان وبیان زیبایش اشعاررا دکلمه میکرد ، پروین سرلک از مولانا میخواند ، ما در دیسکوتکها میرقصیدیم چاچا ، رامبا ، سامبا ، تانگو ، پاسا دوبل ، بما چه ، بزرگترها بنشینندوبه آواز عبدالوها گوش بدهند واز صدای عود او لذت ببرند ، ما کارخودمانرا میکردیم آنها کار خودشانرا ، درانسوی شهر نیز مسجدی تازه باز شده بود که آخوندی مکلا داشت آهسته اهسته قران را تفسیر میکرد جوانان ناگهان از دیسوتکها بسوی آن مسجد وآن اخوند خوش سیما یورش بردند ، شعرا اشعارشان تغییر داده شد دیگر از نازک بدنی دلبر سخنی نبود از چشمان فتان وابروان هلالی چیزی گفته نمیشد ، دیگر اندام زیبای وشب هجران وساغر وپیاله گم شدند ، ناگهان همه چیز تغییر شکل دار سخن از یک امپراطور خون اشام بمیان آمد ؟ سیاه روی ترین امپراطوری دنیا !!!ودیگر هیچ ……پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”3/1/2017 میلادی /.اسپانیا -
تقدیر چنین بود
سر آن ندارم که بنالم ، نالیدن افتخنتار نیست ، نالیدن ضعف است .پوران فرخ زاد بیصدا وآرام به دنبال خواهرش رفت بدون هیچ سخن رانی ویا گرامیداشتی ، او صاحب نوشته های زیادی بود اما با روسری دو زانو خدمت رهبر نرفت مانند آن آکله سیمین دانشور پرنده پرشکوه توده ایهای وهمسر دیوانه اش جلال آغا !!فروغ وپوران وفریدون همه از میان مردم برخاستند وبا مردم بودند با مردم عادی ، نه بالا نشینان ونه غار نشیننان ، فقط مردم عادی !تقدیر ستمگر است ، یا آنهاییکه سرنوشت را میسازند دستی هم در تقدیر دارند ، آن بالا بالاها کسی نیست که بنشیند وبه فرد فرد ما جانوران بنگرد وقلم به دست گرفته سیاه را سفید وسفیدرا سیاه کند وترازوی عدالترا میزان سازد ، نه کسی نیست هرچه هست درهمین زمین وامانده ومتعفن خودمان است با دربارها ی بو گرفته وحیوانات فسیل ماقبل تاریخ که هنوز بر کالسکه زرین سوراند وبردگان درراهشان قربانی میشوند اما دستهای بالاتری هم هست که این عروسکانرا مانند عروسکهای خیمه شب بازی میچرخانند ، روی آنهارا کسی نمیبیند وکسی نمیشناسد .بنا براین آنچه را که میخوانید نه دفاعیه است ونه نقشی از انتقام دارد تنها واقعیت امر است باید حیوان وار زیست و حیوان وار خورد وشکم هارا باد کرد مانند بادکنک روی هوا به پرواز درآمد .تقدیرچینین بود که ما دراین خاکدانی جای بگیریم درسوراخی که میپنداریم درامانیم امروز هیچ چهره ایرا نخواهی دید که به رویت لبخندی از مهر ومهربانی بزند بلکه همه صورتها پوشیده تنها دوچشم رذل ترا مینگرد ومیپاید با آن تکه آهنی که آتش زا است وهرآن ممکن است ترا مانند فشفشه به هوا بفرستد .دیگر کسی نمانده تا از او بگویم همه رفتنتد سال گذشته سال الک کردن واز سوراخ بیرون بردن قدیمیان بود وامروز با عقیم کردن زنان بعنوان هجوم جمعیت وجنگهایی که در حاشیه دارند شکل میگیرند » با مردان کاری ندارن به اسپرم انها احتیاج هست « !!! جمعیت دنیاباید تنها پانصد میلیون نفر باشد !!! آنها هم بردگان آن اربابانی هستند که باز ما آنهارا نه میبینیم ونه میشناسیم .بنا براین نوشتن ، وافسانه سرایی بیهوده است ، شاعران درسکوت ، نویسندگان درزندانها و انسانهای شریف و دانا در خلوت خوددچار نسیانند .ماهم مشغول ذکر مصیبت نویسی هستیم برای بچه رباطهای آینده !!! تا بدانند دنیای ما چگونه بود وچگونه گذشت .دنیایی که هرروز جایی بعلتی منفجر میشود وصدها نفر تکه تکه شده درمیان لخته های خون جلوی چشمانت گذاشته میشوند ، دنیایی که هرروز وساعت جایی آتش میگیرد ویا حمله مسلحانه میشود ووباز جنازه ها مانند فندق سوخته جلوی رویت میشنینند به همراه صبحانه یا ناهار ویا شام که لذت ببری و گلهای را تنها برای جنازه ها پرورش میدهند نه زینت اطاق محقر تو ….روز کریسمس به دخترم گفتم ناهار درخانه تو میخوریم اما من غذای را خواهم آورد خانه تو بزرگتر است وجای همه میشود ! پسرم گفت ، من ئخواهم آمد ، من ازآن مردک بیزارم ! بنا براین پنج نفر از متن بیرون شدند .اقای خانه مشغول پختن میگوهای یخ زده خلیج فارس و پختن ماهیهیا یخزده اسرالیا و سوپ بود !! روی میز چورسیو ، کالباس ! پنیر ، انواع واقسام گوشتهای خشک شده ونمک سود دیده میشد .غذای من اما با قابلمه روی میز جای گرفت !! بیف استرو گونوف بود با سیب زمینی خلال برشته وخامه وناهار دختربزرگم جوجه بود با سیب زمینی شیرین ، اما باید اول آن میگوهای یخ زده را با پنیرها سرازیر شکم میکردیم بعد به غذای دوم میرسیدیم …. یعنی اینکه قانون ما این است .واین قانون سال نوی مسیحی که متعلق به ماست نه به شما !!میز شکل نفرت آوری داشت . نه جای من نیست ، بلند شدم ورفتم روی کاناپه نشستم بعنوان اینکه پاهایم درد میکنند و یک قهوه نوشیدم چند میگو را که بمن تعارف شده بود درون دستمال پنهان ساختم وساعت شماری میکردم تا از آن خانه غریبه بیرون برومناهار دوم خانه دختر دیگرم بود ، گرم پر احساس با لازانیا وپیتزای وسالاد های خوشمزه ودسری که خودش پخته بود باز جای هفت نفر خالی بود !!!وسال نوبین خواب وبیداری وتماشای داد وفریاد هیاهوی رنگها گذشت .حال درانتظار روز ششم هستیم تا هدایا را تقدیم کنیم ، کریسمس درون پاکتها یک پنجاه یورویی برای بچه ها بود بزرگترها همسرانشان برایشان کادو خریدند …..ودو بزرگتر بودند که هیچ کادویی دریافت نکردند ……چون هیچکدام همسر نداشتند وتنها بودند .حال روز شماری میکنیم که روکش سیاه کاخ سفید برداشته شود ، بامید آنکه شاید ، بلی ، شاید دنیا کمی روی آرامش ببیند اگر آن آن جانور بزرگ دستش را از درون کاسه احزاب بیرون بکشد ودچار نسیان فکری شده ودیگر میل نداشته باشد روی کشورها قمار کند . پایان
ثریا ایرانمنش : لب پرچین “
2/1/2017 میلادید /.
اسپانیا . -
زمانه تهی
شروع سال 2017 میلادیخانه خالی، اطاق خالی .صحنه خالی ، دلم خالی چشمانم خالی ، زبانم نیز خالی از گفتار است .همه چیز تمام شد ، شور وشر ورفت وآمد وپوشیدن ونوشیدن جای خودرا به یک سکوت داد سکوتی که همیشه براین خانه حاکم است امروز حتی به تماشای ارکستر سالیانه که از وین پخش میشد ننشستم چرا که رهبر همیشگی نبود جوانکی بود که تاره داشت چوب را امتحان میکرد ، نه میلی ندارم همان ارکستر مهاجر ” آندره ریوو” را بیشتر دوست میدارم اگر چه چندین سا ل ویا چند هفته از روی آن گذشته باشد .نگاهی به لباسهای شب کریسمس دختران وپسران مقیم ایران وخارج انداختم کاسه از آش داغ تر یک افسانه شیرین ! با لباسهای سرخ ولبان باد کرده چشمان سیاه شده بینی ها همه یک شکل !! به رقص وپایکوبی مشغول بودندودرآنسو آخوندکی داشت یک روایت مسخره رااز زایمان مریم ویا آن یکی تعریف میگرد که مرغ پخته زیر زرشک پلو خنده اش میگرفت .!خداوند دراین سال نو یک عقل وشعوری باین مردان وسران دولت اسلامی بدهند وپهن های مغزشانرا پاک کرده بجایش شعور بنشانند اگر بدانند که شعور چیست وشله زرد نیست .هنوز مینویسم چرا ؟ نمیدانم ! برای کی وچه نسلی ؟ آنرا هم نمیدانم برای ضبط درکدام تاریخ ؟ آنرا هم نمیدانم ، من از حمامهای عمومی زنانه کتیرا وسدر وواجبی وخزینه به وان وجاکوزی وژله وماساژ : اسپا: و حمام بخار رسیده ام از بازی با ریگها و یکقول دو قول تا بازیهای اینرنتی راه آمده ام سالهایی طولانی بودند وهمهرا خط به خط بیاد دارم از لهجه های محلی که همهرا میتوانستم تقلید کنم که متاسفانه امروز همه دارند از بین میروند . به سهم خود خدمتی دارم میکنم به کدام نسل؟ از اتشکده های بزرگ دشتهای سوزان تا یخبندان رسیده ام ، زمانی حالتهای روحیم فرق میکرده است زمانی زبانم به گذشته برمیگشت واشعار قدمارا چاشنی این نوشتارها میکردم . حال از چه بنویسم ، تنها دلخوشیم این موجودات کوچک وبیگناهی هستند که برایم افسانه میخوانند .شب گذشته نوه ام کنار من بود چون میل نداشت به پارتی بزرگترها برود داشت با لپ تابش مینوشت ناگهان برگشت وگفت :میل دارم آنقدر پولدار شوم تا برای تو یک » منشن « یا قصر بزرگ بخرم با یک جت شخصی واتومبیل بزرگ وبا راننده برایت یک آشپز استخدام کنم وچند حدمتکار واگر آنقدر پول داشتم [ایران را ] برایت میخرم !!! اشک درچشمانم نشست این پسر تنها چند کلمه فارسی یاد گرفته اما دردرا درصورت من دید واحساس کرد وفهمید که ما چقدر بیگانه شده ایم وبخیال خود میل داشت مرا با ( چیز ها ) سر گرم کند .وامروز صبح کوچکترین آنها مانند یک گل آفناب گردان خندان درب را باز کرد وبسویم دوید . همین ها کافیست من همه هدیه هایمرا گرفتم . حال چگونه آنهارا درقالب زبان وشعر بیاورم نمیدانم .دیگر از نوشته های شاعران ونویسندگان قرن گذشته فرسنگها دور شده ام من درحیات وزندگی نویسندگیم بجایی نخواهم رسید چرا که در بد موقعیتی زندگی میکنم در میان نسلی نابود وگم شده میل داشتم با نسل خودم همراه باشم ، تنها یکنفر باقیست او هم از من دور است پسرم که درزمان خودش وزندگی گذشته قفل شده است تمام این مدت نشستیم وفیلمهای قدیمی گذشته را تماشا کردیم او تحصیلاتش را درادبیات فارسی باتمام رساند بخیال خود میل داشت به کشورش خدمت کند حال بیگانه با دنیا ی امروز ، سرگشته وتنها مانند یک رباط صبح بر میخیزد دوش میگیرد لباس میپوشد وبا آن قطار لق لقو به سر کارش میرود وشب ساعت شش بعد از ظهر برمیگردد، خسته وکوفته روز گذشته باو گفتم خوشحالم که تو زن نداری ودردی بر درهایت اضافه نکردی در جوابم گفت : زندگی مشترک توو بابارا دیدم برایم وبرای هنفت پشتم کافی است زندگی مشترک یعنی مرگ من الان راحت ترم …….صدای پایت درگوشم نشسته ونزدیک استسنگ فرشهای خیابان انعکاس صدای پایترا را دارندباد نفس ترا با خود برد وبوی تراحال درمیان تختخواب بدون ملافه اتبوی بنفشه هنای بیابان را احساس میکنمنه ، امروز بغضم را فرو دادم ودر کنار آیینهنننشستم ، تا بگریماز پشت اشکهایم تنها رفتن ترا دیدمبا قدمهای کشیده وبلند همچنان یک سرو سهینور گرم نگاهت هنوز در آیینه اطاق نشسته استومن به آن مینگرمپایانثریا ایرانمنش ” لبپرچین “1/1/2017 میلادی/.اسپانیا -
آخرین روز
امشب سال کهنه به پایان میرسد عده ای در این شب جشن وخوشحالی دارند وعده ای بیحوصله ویا احیائا داغدارند .بیاد اولین شبی افتادم که باتفاق نامزدم به باشگاه شرکت نفت رفتیم ومن برای اولین بار با این جشن ها وسرورها آشنا شدم حال پس ازچندین سال امدن ورفتن این شب برایم بی تفاوت وشاید بی اهمیت باشد سالی که گردش آن اصالتی ندارد وعده ای بیکار وخوش گذران گرد هم جمع میشوند تا شبی را به صبح برسانند و….شب یلدای ما در سکوت وخاموشی وخواب گذشت و بمدد ایرانیان عزیز تازه فرنگی شده ویا مسلمان ، نوروز ماهم گم خواهد شد مانند خودمان . پایان
-
آخرین ترانه
این آخرین ترانه منستاین آخرژن نشانه منستسال کهنه مسیحی رو به پایان است سالی چندان خوش ودلپذیر نبود حمله ها هراسها جنگها آتش سوزیها واز همه مهمتر مردن یک یک سلیبریتها یعنی مشاهیر وستارگان گویی سال مشغول خانه تکانی است وباید هرچه از دیروزی هارا الک کند وبیرون بریزد کاخ سفید هم خانه تکانی مزکند تا مستاجر جدید بیاید اما انکه هنوز در رختخواب ساتن سیاه غلط میزند میل دارد که جبران مهربانی اربابان وپاداش مهربانی آنها رابه کند در حال حاضر شاخهایی را که از اجداد جنگلیش به ارث بر ده تیز کرده ر و به خرس قطبی سفید وخدا بخیر بگذراند ًماهم تنها در کنج لانه بو گرفته خود نشسته ایم به تماشا وبرای آنکه از این هیاهو بسیار دورباشیم به فیلمهای قدیمی پناه میبریم وبقول شاعردر برویم بسته ام از این واز آن خسته امنوشتن روی این تابلت کمی مشگل است و اگر عمری باقیماند وزنده ماندم بر میگردم به اطاق با همان لپ تاپ 😃روز وروزگاران خوش وسال نو برایتان شادمانی به ارمغان بیاوردثریا ایرانمنش لب پرچین سال ۲۰۱۶ میلادی -
حافظ
دیده دریا کنم وصبر به صحرا فکنموند ر این کار دل خویش به دریا فکنمخورده ام تیر فلک باده بده تا سر مستعقده د.ر بند کمر ترکش جوزا فکنممایه خوشدلی آنجاست که دلدارآنجاستمیکنم جهد که خودرا مگر آنجا فکنمحافظا تکیه بر ایام چو سهو است وخطامن چرا عشرت امروز به فردا فکنم -
گور خوابى
چه بنويسم ؟از كجا بنويسم ؟ نوشتن من چه چيزى را عوض ميكند ؟ جز شرم و خجالت چيزى نميتوانم به همه هموطنانم اعم. از مردم ايران وحاشيه نشينان وساحل نشينان وباز نشستگان وخاطره نويسها حواله بدهم ، ملتى كه روزى سرفرازيش بر تمام دنيا حاكم بود ونگينى درخشان در خاور ميانه ، ناگهان تبديل شد به مزرعه حيوانات ، عده اى در قصرها ميخوابند وعده اى زنده در گورها ،چون نه خانه دارند ونه كسى بياد وبفكر آنهاست ، نهايت آنكه ميگويند :مشگل ما نيست ، اينها عده اى معتادند مشكل دولت خودشان است ، ( دولت خودشان ) !!!هنگاميكه آن عكس را ديدم مردى زنده ، از گور بيرون ميايد چون شب را در آنجا بيتو ته كرده وخوابيده از فرط سرما همه جانم به لرزه افتاد ونهايت آنكه سربازان جان بركف الهى همهرا جاروب كردند !!! به كجا ريختند ؟ به كدام زباله دانى ؟
همان أب قهوه اى رنگى راهم كه هرصبح بنام قهوه مينوشم درون دستشويى خالى كردم ونشستم به گريستن !آهاى مومنين درگاه الهى اين گورخوابها حيوان نيستند ، انسانند وهموطن شما همزبان شما واز خاك شما برخاسته اند اگر هنوز حسى ويا رگه اى از انسانيت در وجود شما مانده وآنرا به چشم مثلث نفروخته ايد ومرتب از اين مصاحبه به آن مصاحبه ميپريد واز اين كانال به آن كانال تا مردم را سر گرم كنيد ونكذاريد چيزى غير از تاج وكلاه شمارا ببينند ، سرى هم به گورستانها ى وطن بزنيد كه أرزو داريد در آنجا بخاك سپرده شويد هرچند گورستانهاى پاريس ولندن وامريكا شيكترند وبطور قطع ويقين در تابوتى از چوپ آ كاچو كه هم اكنون آماده است تا پيكر بو گرفته واستخوانى شمارا حمل كند ، در بهترين مكانها خواهيد خفت اما روحتان در عذاب باقى خو اهد ماند ، چهل سال مردمرا سرگرم نگاه داشتيد تا اين حكومت خوكها باقى بماند و موشها از ترس به گورها پناه ببرند ، شرمتتان باد ، شر متتان باد
،
امروز صبح در اخبار كه از روى يك كانال اينستا گرام اين صحنه را نشان داد همه پيكرم لرزيد حال چگونه سر بالإبردم وباد به غب غب بيدارم وبگويم من اهل سر زمينى هستم كه ثروتمند است وشما ر ا تغذيه ميكند اما مردم آن سر زمين از گرسنگى وبدبختى در گورستانها به كدايى مشغولند ودر همان گورهاى از پيش أماده كه به فيمت يك أپارتمان فروخته ميشوند ميخوابند ، تا حرمت ” بقيه”! برجاى بماند وبنشيند قصه حسين كرد را براى مردم تعريف كنند قصه اى كه هزاران بار تكرار شده وديگر به انسان حال تهوع دست ميدهد ، ونسل جديد با پيراهن هاى ماركدار ولباسهاى آخرين مد فشن به پاى اين قصه ها بنشينند ودرخواب معجزه را احساس كنند ، شهزاده با اسب سفيد از ره رسيد ومرا برد بقصر روياها وتاج برسرم گذاشت ،نه! گاهى مرگ بر اين زندگى ترجيح دارد ، خوشا به سعادت آنها كه مردند ، از شروع كريسمس تا بحال چهار چهر ه معروف چه هنر مند ، چه نويستده وچه فيلسوف از جهان رخت بر كشيدند وآخرين آنها ( كارى فيشر ، دختر دبى رينولدز) وادى فيشر خواننده بود . هم نويستده بود هم هنرپيشه اما در همه اين احوال دچار ديپرشن شديد بود كه در الكل ودراگ خودرا غرق كرد.
گاهى مرگ هديه زيباترى است تا زتدگى در ميان زباله ها وزباله دانى ،
پايان
ثريا ايرانمنش ” لب پرچين”
اسپانيا
٢٨ دسامبر ٢٠١٦ ميلادى /. -
ميخواهم بميرم
هر روز كه چشم باز ميكنم ، ميبينم ، يكى رفته ، يكى از همانجاييكه ميشناختم ، يكى از آنهايكه در دنياى گذشته من بودند ، حال ديگر كسى نيست ، ميل ندارم تنها باشم ،ميل ندارم تنها در يك دنياى غريب ، احاطه شده ميان فاشيست مذهبى ،سياسى ، ميان حضور ماموران امنيتى كه حتى نفسهايترا تيز ميشمارند ميان آدمكشان حرفه اى أجير شده ، ، زندگى كنم ، من اين دنياى شما را دوست ندارم ، دنياى من سر زمين أزادييست كه ميتوان ميان أن نفس كشيد ، عشق ورزيد ، وأسوده خو أبيد بدون ترس از رهزن شب ، اين دنياى من نيست ، اين يك كابوس هو لناك است كه روى. همه سايه انداخته وهرروز سايه اش گسترده تر ميشود ،من در كنجى دوراز همه ياران وهمه دل داران وهمه دوستداران دلم را در برگ كاهى پيچيده ام وبه هوا ميفرستم ،نه ! هوا نيز آلوده است ، آسمان ابرى تا ر يك وكدر مملو از ذرات فلزات كشنده ، نفس كشيدن نيز مشگل است ، نه ، ميل تدارم ميان شما . به يك زندگى مصنوعى ادامه دهم ، ميخواهم خودم باشم ، حال آن خود ، آن من ، گم شده ، تنها روحى باقيمانده ، براى آنكه بماند!من ميخواهم بميرم واين تنها أرزوى من است ،هر صبح كه چشم باز ميكنم. وميبينم كه هنوز زنده هستم ، عصبى ميشوم ، نه ! دچار خيالات و يا ديپرشن نشده ام ، بوى گند زباله ها ، تل خاكى ، بوى گند أدمها كه هرروز مانند ديو بزرگتر ميشوند مرا رنج ميدهد ، به سفر هاى ” گاليور ” رفته ام ، ا ز دنياى كوچكتر ها فرار كردم وارد دنياى غولان شدم حال در ميان پنجه وهيكل بزرگ أنها گرفتارم ، احتياج به هواى تازه دارم ، همه جا يك شكل است كوهها فرو ميريزند ، درياها غرش بر داشته اتد ،وما هنوز گرفتار افسانه كشتى نو ح ميباشيم ، باميد نجات از طوفان ، طوفان فرا رسيده ويك يك را مانند برگى خشك به هوا ا ميپراند اينسو أنسو ميگرداند وسپس زير پاى يك غول نابود ميشود ،نه ، ابدا ميل ندارم هر صبح بشما آدمهاى ناشناس كه تازه نسلتان از غار كهف بيرون زده مانند كرم در هم ميلوليد ، سلام گويم وزنده باشم ، ، اين نامش زتدگى نيست ، ننگ است و بردگى آنهم درون لانه مار هاى زهر دار وكشنده ،ميخواهم خودم بميرم بدون آنكه دستهاى كثيف شما پيكر مرا لمس كند ، ثپايانثريا ايرانمنش ، دوشنبه ٢٦ دسامبر 2016 ميلادى -
تصور يا واقعيت !
خواب خوبى نبود ، حال تهوع داشتم ، شايد گرسنه ام بود ، بااو آن زن بيشرم به دنبال كباب كوبيده بودم ودر يك رستوران آنرا خريدم وفروشنده گفت : صورتحساب را ” ياهو ” ميفرستد !!! بيدار شدم ، بياد رفتار روزهاى آخر عمر او بودم چه بيشرمانه با من رفتار كرد ، با آنهمه مهربانيها كه در قبال او وخانواده اش كرده بودم ، محكم زدم روى دستهايم وناگهان فرياد كشيدم كه :اميدوارم تمام عمر روح تو نيز در عذاب باشد ، حتى خاك ترا نپذيرفت معلوم نشد با لاشه بو گرفته ات چكار كردند ، ميل نداشتم بنويسم آنهم بين كشاكش اين روزها كه نميدانيم آيا بايد در سرور وشادى ديگران شركت كنيم ويا درغم آنهاييكه به همت آن مردان بالا بالادار ند زير چرخهاى كاميرتها ي ناشناخته تكه تكه ميشوند ، ا مريكاى بزرگ پدر دنيا اعلام داشته ممكن است كه اين حملات به كليسا ها هم برسد !!! خوب ، بايد خيلى علف خورده باشيم تا ندانيم كه برنامه از كجا ودر چه چرخش ودر كدام طويله از پيش تنظيم يافته وبمو قع به مرحله اجرا در ميايد ،او آمد ، با سه روز زودتر براى اغتصابها ومن چقدر خوشحال شدم مانند يك سايه در كنارم راه ميرود ، خسته است ، ونا اميد سعى دارم او را وادار سازم تا با هم فيلمهاى قديم را آن زمانيكه هنوز دنيا أرام بود ببينيم وبا همه به كوچه پس كوچه هاى خاطرات گذشته به تولد دوسالگى او برويم من با پيراهن سبز حرير بهمراه دوستان واقعيم كه امروز هيچكدام نيستند ومن جاى خالى آنهارا در دلم احساس ميكنم او هم دوستان وهمدوره هاى مدرسه ودبيرستان را از دست داده استامروز بى امان كلمات در دهانم ميچرخيد. : اميدوارم روحت در عذاب ابدى بماند ، نميتوان از كنار بديها به راحتى گذشت ونميتوان گفت كه در عالم خلقت وطبيعت انتقامى نيست ، ، هست ، من به عدالت طبيعت سخت معتقدم وميدانم كه او عدالتگر خوبى است ،اين روزهاى سرد وگرم. ابرى وإفتابى اكثرا درخانه هستيم به تماشاى جشن و شبهاى نيمهكاره آنهاييكه باور دارند وآنهاييكه ميان شك ويقين ايستاده اند وما به باورهاى آنها احترام ميگذاريم ،ميگذرانيم ،خوب ، خوشحالم كه سر انجام نقش خيام بر يك بطرى شيشه شراب ناقابل شراب ارزان وسفيد وقر مز يك شر كت فرانسوى نقش بست ايرانيان اديب ووطن دوست بشتابيد و شراب يك سنتى را با يكصد يورو بخريد چون نقش خيام نيشابورى بر أن نقش بسته است ،جامى است كه عقل آفرين ميزندشصد بوسه ز مهر بر جبين ميزندشاين كوزه گر دهر چنين كلم لطيفميسازد و باز بر ز مين ميزندشبهر روى روحيه چندان خوبى ندارم با آنكه او در كنارم هست باز ميدانم دردى نا شناخته اورا دارد از هم ميدرد واين همان درد بى خانمانى گم كردن خانه است وأوارگى ابدى ، پايانثريا ايرانمنش ” لب پرچين ”بيست وپنجم دسامبر ٢٠١٦ ميلادىاسپانيا -
چنين روزى ….
جند روزى است ميلى به سفر ندارم ، ميلى به كلام ندارم وميلى به دفتر ومشق ومدرسه ندارم ، چند روزيست كه رباط شدم نه ميل بخوردن ونه نوشيدن ونه سخن گفتن دارم ، چند روزيست كه جهانرا بنفش تيره ميبينم ، وسپس كم كم سياه وتاريك ، جهنم هيمه هايش آماده است وآب هارا چشمه ساران پاكيزه را به بهشت برده اند تا براى ” خوديها” نگهدارى كنند ، مهم نيست اگر لبان وكام من وديگران خشك است وعطش آتش بجانمان شعله ميزند ، ما ميتوانيم ادار تصفيه شده خودرا بنوشيم ، با آن حمام كنيم ، ما بردگان ميتوانيم از خاكستر مردگانمان نان بپريم وبخوريم ، گندم در بهشت ميرويد ، در كتاب آسمانى نيز آنرا بارها تكرار كرده اند، دو قسمت شديم شيطان مجسم ويا خداى ناديده ؟!.تو بگو ، تو حرف بزن ، ديگر كسى نمانده ، نه هيچكس نمانده من مانده ام وعلفهاى تازه از زير زمين بيرون زده وگلهاى هرزه صحرايى كه سر را با نسيم باد حركت ميدهند ، يلدا چه بي صدا سايه اش را روى جهان پخش كرده است ،از شب چهر خبرى نيست از شكم باره بودن بايد حرف زد ،از تعداد كشته ها بايد گفت ، از شماره بيرونند مانند كود آنهارا به يك چاهك مياندازند دنيا ديگر در فكر تشيح جنازه ها تيست ، دنيا دو قسمت شده است ، ميروى كم كم بالا ناگهان سرت به يك سقف كاذب ميخورد وبه سرعت پايين ميافتى بالاى آن سقف كاذب ( خودى ها) نشسته اند ،ًميچرند ، درهم ميلولند و در نشئه علف در هوا سير ميكنند و عريان در بغل يكديگر ميغلطند ، قزلباشان با ماسك هاى دروغين نگهبانانند ، آنها مغز هايشانرا به مارها داده وبجايش زهر اورا در سينه ودر كف دستهايشان نهاده اند در زير سقف كرمها ، جانوران ، موشها ،وماران مشغولند ، مشغول تهيه خوراك براى بالايى ها هستند ، نوزادان تازه به دنيا آمده به سيخ كشيده ميشوند ، دختران كوچك باكره قربانى ” معبد ابليس” ميشوند قانونى كه از بدو شروع جهان بنا نهاده شده وتنها شكل وموقعيت وزمان آن فرق كرده است ، گاهى يكى از قربانيان لاشه اش از درز سقف بر زمين ميافتد وبردگان گرسنه بسوى او هجوم ميبرند ، بردگان همان بره ها ي گم شده آن مرد بيچاره بر صليب سر نوشت ميباشند ،ابليس فرمانرواست ، ابليس در تاريكى عمل ميكند ، او ميلى به روشنايى خورشيد ندارد ، بندگانش نيز از نور خورشيد گريزانند ،آن بهشت بود. ويا ما ميپنداشتم كه بهشت بود ودر ميان باغهاى دلكش وجويبارها وچشم سارها تن به خورشيد ميسپرديم ،امروز ديگر بوسه ها طعمى ندارند وجايشانرا بر لب هيچ دلدارى نمي گذارندبهشت در طبقه بالاست ، اطاق طبقه ” بالا” حرمت و خوى انسانى را بايد در طبقه زير زمين دفن كنى وكم كم خودرا به وسط معركه بياندازى اگر جان سالم بدر بردى درب سوم ودر ب آسمان باز ميشود وتو داخل بهشت واقعى ميشوى رداى سياه وسرخ را مي پوشى . ودور ابليس ميچرخى واورا ستايش ميكنى بر زمين وجاى پآهاى او بوسه ميزنى هزاران بار أزمايش ميشوي تا لايق آن سوى كه ترا به اندرون بخوانند ، تا لايق جانان شوى !!!!ديكر به هچ كس ،به هيچ جا ، حتى فروغ ستارگان نظر نميدوزم ،همچون شبى سياه ،كه از نفس صبح جداستمن بيگانه بوده ام باشمابيگانه بودم با شب سياهدرهمان زمان كه باشماهمخانه بوده امخاكسترى داغ است در كف هر باد ناشناستا كى زبون هستى وماتم زده ودرد آشنانه ! ديگر به هيچ كس وهيچ جاچشم نخواهم دوختپايانثريا ايرانمنش ” لب پرچين”23/12/2016ميلادى/.اسپانيا -
کریسمس سیاه
کریسمس سیاه از راه رسید دیگر صدای زنگوله پا پا نوئل بگوش نمیرسد دیگر صدای آواز جینگل بل را نخواهیم شنید ، دنیا یکپارچه باید سیاه شود وبجای نوارهای سبزو زرد وقرمز ودرخت وشاید “بلین” باید عکس یک مکعب سیاه را که نماد خیالی خانه دورغین خدا هست د رمیان سفره مان بگذاریم ودرکنار ش نماز بخوانیمحتی خیابان بی رونق ما هم امسال آن چند چراغ آبی وقرمزرا از ما دریغ داشت ودرخت نیز بجای نخل وسرو یک درخت قرمز ناشناس است ، سرخ وسیاه .شاد ی دردلها مرد هر چه هست غم است وعزا، آتش به سردی میگراید درون سینه ام ، وخاموش به آیینه کدر روزگار ، هرشب باید شمعی برای مردگان آن روز روشن کرد شمعی که درون شمعدان شیشیه ای پرپر میزند آتش درون اجاقها وبخاریها به سردی میگراید پشت شیه کدر مینشینم وبه شمع غمز ده مینگرم شمع زاری میکند تا جیوه هایش بر لب شمعدان بچسپد نشان اشک خودرا باقی میگذارد.دیگر نمیتوانم چهره درآلود خودرا با رنکها بیارایم ونشان دهم که زندگی زیباست وخوشحالی از همه جاری است چهره من همان چهره شمع غریب است که غریبانه واشک آلود درشمع دان شیشه ای کار چین میسوزد .دنیا روز به زوال است رو به نابودی است واول از سر زمین ما شروع کرده وادامه میدهند ترکها جدا ، کرد جدا ، بلوچها جدا ، اهوازی ها که بتازگی اهوار زا با :ح: مینویسند جدا نصیب شغال میشود حضرت والا مقام رهبری با جلال وجبروت به همراه مجلس خرگان در قم مچنان امریه صادر میکنند ، وانگشتر عقیق را بر دست چوبی ومصنوعی خود بر پایین منشور حقوق بشر مهر میکنند !!! بشر بی حق وحقوق بی ارزش تراز حیوانات .هشدار ، ای کسیکه غیراز ابلیس نیستی ، ای کسیکه داری روی سر زمینها قما رمیکنی ، بکجاخواهی رسید ؟ به کدام بهشت ؟ مردم این جهان هنوز نمیدانند تو کیستی ، هرچند تکیه برجای خدا داده ای ودرگوش خلق آواز وثنا خوانده ای سر انجام روزی ترا نیز از تخت پایین میکشند ای کشنده پنهان خدا دردلها .نه وجدان داری نه قهر طبیعت را میشناسی .طبیعت برخیز ، آماده نبرد شو ، باید جنگید ، برفهایت را جاری کن ، طوفانهارا بفرست قصرهای خیالی را ویران کن ای طبیعت من بتو اتکا کرده ام ودست تمنایم بسوی توست ، تو بخشنده تراز ابر سپیدی ومادر مهربان ما بر فرزندان خود رحم بیاورد وابلیس را از ما دور کن .امشب شب یلدای تاریکترین شب سال ومن درانتظار خورشیدم ، خورشیدی که وباره پیکر سردمرا گرم کند وبر سرتا سر جهان بتابد بچه ها آزادانه درکوچه ها بازی کنند ، زنان آزادانه موهای زیبایشانرا پریشان سازنند ومردان دوباره ( مرد ) شوند نه نروک !! نه آدمکش این حرامزاده ها کجا بودندکه ناگهان سبز شدند ولعنت برتو آلمان هیتلری که اینهمه آدمهای ناشناختهئرا وارد اروپا کردی اول خودت بعد نوبت بقیه یممرسد وامریکای گودی گودی هنوز زخم نخورده است اما مرتب پیام میدهد :مواظب باشید آدم خورها را فرستاده ایم هر که جلو دستش باشد میخورد ، میبلعد ومادر بزرگ بی بی سکینه که دیگر بوی گندش عالمرا گرفته عکس تازه ای را به دنیا نشان میدهد .مهمترین خبر هم این است که بانوی عفیفه ونجیبه ومظهر سکس دنیا ” ژا ژا گابور در سن نودونه سالگی ” با هزاران درد بیدرمان جوانمرگ شد در ویلای بیست وهفت اطاقه اش !! نود ونه همسر ورفیق ومترس داشت . حال بگمانم دنیا عزا دار شود !!!!/پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” /20/12/2016 میلادی /..اسپانیا .توضیح آنکه ” ناگهان مقداری از نوشته های من پاک شدند گویا به تریش قبای بزرگان اهل قبور برخورده است ویا توهین شده !