Author: Soraya

  • پشیمان شدم !

    بلی ، مانند همیشه پشیمان شدم ، پشیمان شدم .
    این پشیمانی بمن ارتباطی ندارد تنها احساس درونیم کمی زخم برداشت که چرا باز فریب میخورم وخیال میکنم بهتر میدانم ،
    من اصولا از سیاست بیزارم سیاست هم مانند خود فروشی  است یک نوع خود فروشی شرعی وخوب مردم را هم به صحنه میکشند  با هر نوع وسیله ای که دراختیار دارند بنا براین کمتر به مناظرها واحوالات گوش میدهم بخصوص در انتخابات اخیر امریکا چنان از بانوی هیلیری زده وبیزار بودم که حاضر بودم اژدها وارد  شود اما او بر سرکار نیاید  ، خوب سوپر من آمد ، من تنها زمان سوگند خوردن اورا دیدم ، قبل از انتخابات واینکه ایشان با خرج خودشان بدون پشتیانی حزب به میدان سیاست پای گذاشتند برایم تعجب آور بود وبا خود گفتم امریکا دچا کمبود سیاستمدار شده که این قمارخانه  داررا بمیدان  کشیده وگمان نمیبردم که برنده شود اما با کمک دوستان !!!  برنده شد . وماکلی خوشحالی کردیم که خوب شاید فرجی بشود وملت ایران را از زیریوغ ستم دربیا.رد اما نمیدانستم که این بازیگر روی صحنه همان شو من همیشگی است واصل بد نیکو نگردد ، امروز در لابلای یک برنامه  مصاحبه اورا بین خبرنگاران دیدم ودیدم که همانند گرگ آ ب از دهانش سرازیر شده ودرعین حال ادای یک روزنامه نگار وخبرنکار معلول را که میخواست سئوال کند درمیاورد حالم بهم خورد ازاو واز خودم . بحدی از ادا واصول های حضرت عیسی ومحبوبالقلوب  دنیا جناب مبارک خسته شده بودم که حاضر بود م هرکس که میخواهد بیاد بخصوص که او با ایران سرو سامانی داشت وکمک بیشتری بماندن این نا مسلمانان  میکرد  حرکاتش مانند یک مانکن  دانشگاه دیده وخوب …. حال از پشتیبانی خودم پشیمان و…..
    حالم بهم خورد چون که درهمه جا اعلام کردم که آهای اهل بیت بدانید که من پشیمانم ، پشیمانم ایکاش میشد آ مطلب سوپر من را از روی وبلاگم پاک میکردم اما نمیشود  رفته همه جا رفته 
    حالم بهم خورد ، قبلا از یک یک بچه هایم پوزش خواستم سپس از خانم مریل استریپ وبقیه بانوان که درخیابانها به آنها درتوییتر پریده بودم واظهار پشیمانی وبخشش کردم .
    انکار دارم پیر میشوم وعقل خودمرا ازدست میدهم یا دراین چهار دیواری سردو یخ بسته تنها بدون یار ویاور وهم صحبت بکلی عقل از سرم پریده که به همه اعتماد میکنم حتی به بک شاخه گندیده درآ بهای روان ،حتی به یک پرنده مرده . متاسفم  خیلی منتاسف خداوند به امریکا و سپس به دنیا رحم کند اگر روزی او  به تیر غیب گرفتار شد  تعجب نخواهم کرد .
    ودر خاتمه , تبریک میگویم به جناب فخر آور که به مرادشان رسیدندوحال شاید دردفتر ریاست جمهوری بعنوان اندیکاتور نویس استخدام شوند هیچ علاقه ای به کتاب ایشان ندارم وهیچ علاقه ای به گفته هایشان کم کم آنهارا از روی یوتیوب وسایر جاها محو خواهم کرد .
    بلی من همیشه از کارهایهایم باید احساس پشیمانی وسپس پوزش خواهی کنم این شده کار روزهای آخر عمر من . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /23 ژلنویه 2017 میلادی وچه ماه کش دار ودرازی ست این ماه …….!
  • ما مرده ایم !

    آیا شود که روزی ازآن روزهای سرد 
    دریا چو جام ژرف براید زجای خویش
    در موجهای  وحشی او غوطه ور شویم
    از سینه برکشیم  سرود فنای خویش ؟……..نادر نادر پور
    بلی حضرت شاعر ، آن روز فرا رسید ، امروز خروش اقیانوسها دریا وبادهای وحشی وسرمای سخت زمستان وآتش سوزی ها از هرطرف مارا احاطه کرده اند اما شما نیستید که مارا دراین فنا ببینید شما خیلی زود به قلب شریفتان فرمان ایست دادید .
    تمام روز عزا دار بودم ، حتی آمدن ورفتن بچه ها مرا از دنیا خودم برون نکشید ودراین فکرم که درهمه جای دنیا معمولا هرگاه اتفاق ناگواری برای همشهریان پیش میاید یک مجلس ختم عمومی برگزار میکنند ومردم با دسته گل یا شمع به آن مجلس میروند وادای احترام به رفتگان میکنند در سر زمین بلا خیز ما ، حتی آب از آبی نجنبید رهبر معظم حتی آه هم نگفت وهیچکس نگفت چرا ؟ وآن شلیکهای هوایی برای چی بودند ؟ 
    امروز همه مردم متوهج  انسانهای بدبختی هستند که دریک هتل یخ زیر سرمای بیست درجه دریک دره ایتالیایی جان داده اند وهنوز در پی کاوشند تا حد اقل جنازه هارا بیرون بکشند مردم همه میان برفها شمع روشن کرده اند ! وامروز کشتی مسافرتی را که  داشت در دریای شمال پهلو میگرفت دیدم که چگونه امواج از روی سر آن گذشت وبه ساحل رسید وچگونه پلهارا ویران ساخت ووگل ولای را به دریا برد .
    آری جناب شاعر آن روزی که شما آرزویش را داشتید فرا رسید ومن شاهد ویرانی دنیا ومردم آن هستم مردمی که گویی همه رباط شده اند ! همه توییند !! همه روی هندی ها سرشان را خم کرده اند .تا چیزی ویا کسی را نبینند .
    واز بانوی  خبرنگار ومهربان اسپانیا ( آنا پاستور ) سپاسگذارم که خط مرا میخواند ودل میسوزاند ! شما ل اسپانیا دارد ویران میشود امروز بما وعده دادند که هوا کمی گرم خواهد شد وسرما بطرف شمال غربی میرود وما رنگ آفتاب را خواهیم دید .
    تمانم دیروز را درتختخواب بسر بردم بیهوده ، کتاب خواندم ، بیهوده ، گریستم ، بیهوده ، ودیدم که زبان فارسی چقدر غریب وبی کس افتاده است مانند روزگار قدیم روسیه که اشراف ترجیح میدادند با زبان فرانسه سخن بگویند تا نوکران وخدمه ها وبرده ها نفهمند حال درسر زمین ما فارسانگلس یا فارس روس یا ترکی سخن میگویند کسی دیگر به افعال وشعر فارسی حرمتی نمیگذارد حوصله بخرج نمیدهد هرچه آسان ترست آنرابر میداریم .
    حال میفهم این سر زمین برای چه اینهمه به زبان خود چسپیده وحاضر نیست کلامی خارجی را وارد حروف والفا بتای خود بکند مگر لاتین را که زبان مذهبی آنان است . 
    دنیای کمونیست آنچنان فشاری بمردم وارد آورد که دیگر دین وایمانی برای کسی باقی نماند رهبر درسش راخوب خوانده بود حال حتی کسی حاضر نیست یک فاتحه ساده برای این جان باختگان  بخواند که بیشتر آنها نجات د هنده بودند مردان آتش نشانی وهمه جای دنیا به احترام آنها دو دقیقه سکوت برقرار شد اما درسر زمین خودشان هیچ خبری نبود همه یا عکس سلفی میگرفتندویا درسکوت به تماشا ایستاده بودند گویی یک نمایش ویا یک سیرک است .
    همه مرده اید همه درخون خودتان تپیده اید 
    همه همان کودکان زود به پیری رسیده اید 
    همه همان  کهنه ها وپوسیده اید 
    وهمه همان خورشید دروغین هستید 
    کسانی که درکوره های  آشوب وآتش
    قربانیان حادثه بودند وشما ندیدید وشب سر راحت ببالین گذاردید  وصبح جام می را به دهانتان بردید ولبهایتانرا با لب وافور آشنا ساختید وآنرا بوسیدید و مکیدید.
    شما مرده هایی بیش نیستید .
    دخترم بر سرم فریاد کشید که اینهمه بی تابی تو برای چیست ؟ تو الان کجا زندگی میکنی ؟ بچه ها ونوه ها وساختار زندگیت اینجاست ، بتو چه !
    گوشی را قطع کردم او نمیداند عشق به خاک ، عشق به زادگاه ، عشق به ارواح اجداد یعنی چه ، او خیلی کودک بود که از آنجا بیرون آمد حال زن بزرگی شده میل دارد مادرش بیشتر به اینجا توجه کند درحالیکه روح مادر درآنسوی زمان است ، نه نمیشود  خاک مرا میخواند خاک خودم هرچند آلوده به خون جانوران وکرم ها وحشرات موذی باشد . خاک منست ؛ من نمیتوانم زیر دو پرچم زندگی کنم  آنهم برای منافع ، من یک خاک میشناسم یک پرچم ویک سر زمین آنهم سر زمین مادریم میباشد ، اینجا یک مسافرم که صاحب مسافرخانه  تنها از سر سیری مرا نگاه داشته ولیوانی شیر داغ بمن میدهد .
    —————
    نوک شمشیرتیز وشعله های آتش بود 
    چون سینه برآمده ازکوه آتفشان 
    خونین وچون آب روان با قلبهای گرم
    درپیاده روها افتادند 
    امواج مردم بیخیال  کمی کف به لب آورد 
    مانند یک دریای مرده 
    که آخرین فریاد را میکشد 
    تنها شب بود که ناله هارا شنید وگریست 
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    23/01/2017 میلادی /.
    توضح : تویتر من بنام ” پرچین” است مهربانیهایتانرا ارج میگذارم وتوهینهایتانرا گم میکنم .ثریا/اسپانیا .
  • Tweeterتویتر

     قابل توجه دوستان ویاران عزیز 
    توییتر من بنام پرچین باز شد بعد از این میتوانید از طریی توییتر  با من تصفیه حساب کنید یا ابراز محبت  سپاس از همراهی شما /ثریا  / ایرانمنش ”لب پرچین”
  • دره بی آفتاب

    تو آن بیابان  خشک بی آفتابی
    که ما ه درآسمان تو کور است 
    تو فریاد پرندگان جفت جورا 
    که پر گشودند بسوی آسمان 
    به دنبال باران ، نشنیدی
    هوا سرداست ، بس ناجوانمردانه سرد است ومن دراین فکرم که ایا در احساسات خود به سوپرمن  غلو نکرده ام ؟ دشمن او روبرویش ایستاده جناب ” سروژ” دارد حملات داخلی را پی درپی حمایت میکند برای او از دست دان چند صد میلیون مانند یکی پنی  است او میداند چه میخواهد وچه میکند وتو دررویای کاخ هستی کاخرا درخور نشیمن خود آنزا  تزیین کنی با بانویی که میلی با بودن درکنار ترا ندارد وترس درچشمان کوچک وسر بالای او موج میزند نمایش را آغاز کنی ، تو تنها از امریکا حرف میزنی گویی دنیای دیگری وجود ندارد همه رویای تو امریکاست منهم بودم همین حالت را داشتم اگر سر زمینی داشتم واگر هویتی داشتم رویاهایمرا درهمانجا پرورش میدادم .
    نیمه شب است ، درخلوت اطاق سرد من جز من صدای دیگری نیست ، من وصدای دکمه ها وریزش اب بینی واستکان قهوه  ، قلب سیاه ساعت دارد میطپد  ومن دوروز است که غصه دارم ؟ برای کی ؟ برای کسانیکه ابدا  نه آنها را  دیده ونه میشناختم برای یک بنای بزرگی که مرا به دوران کودکیم وجوانیم میبرد حال امروز نیست تبدیل به مشتی خاک وچوب وزباله شد ، به همین راحتی وگوشت وپوستهای آدمهای سوخته درزیر آوار آن که هنوز صدایشان بگوش من میرسد اما بگوش آنهاییکه در آن دیار بلا زده نشسته انده نرسیده است .
    یکی با ببرش بازی میکند دیگری یوز پلنک دارد وسومی عقاب وهمه عربان مانند تکه ی گوشت لخم روی یکدیگر افتاده ونئشه از گرد های سفید وتریا ک وحشیش وحال کردن وان تزیینات واین کیفورات با پولهای باد آورده که باید صرف ساختار آن مملکت  شود درجیب نوچه ها وبچه های حرام زاده وحلال زاده جانوران بدین گونه خرج میشود .
    ـآن مردک پیر وبیمار بکلی هوش خودرا باخته وباورش شده که خداست خود خدا ویا نایب برحق او ! برایش هیچ چیز غیراز خود وخانواده اش مهم نیست / دوبرش را خوب پاک کرد وخس وخشاشاکرا به دورریخت غیرا ز ملیجک که همه جا با اوست وجاسوسی را که به مقام ریاست دانشگاه آزاد گذارد تا دانشگاه را نیز ببلع
    د  .
    کم کم صبح میدمد درخلوت سرد اطاق من بجز من کسی نیست ، قلب سیاه ساعت میطپد وعقربه ها را به جلو میبرد دستهایم یخ زده اند قهوه ام سرد شده تمام شب دراندیشه آن وکالتنامه لعنتی بوبدم که را آنرا نخوانده امضا کردم وآیا آن مرد چه جنایتی داشت درحق من انجام میداد ؟ حال کجاست ؟ در گوشه یک دیوار میان آتش وسرما استخوانها پوکش درون یک جعبه پلاستیکی با جانوران کرمها وسوسمارها ومارها همراهند .از او چه بجای ماند ؟ غیر از جند عکس ومقداری خاطرات تلخ .
    ومن درفکر آن بنای سرکشیده به آسمانم که هم سن روزگار من بود کمتر به آنجا میرفتم تنها گاهی دررستوران آن در بالاترین نقطه برای خوردن یک سانویج وگردشی میرفتم اصولا کاری به آن پاساژ وآن ساختمان نداشتم اما هنرروز از جلوی آن رد میشدم نا به سر کارم بروم هنوز خیلی جوان بودم . 
    بلی آوازه خوان دوره گرد ما میخواند ” شهر من شهر دعاست ، همه گنبداش طلاست !!!  حال شهر من شده شهر گداهاشهر با گنبدها وگلدسته ها ، عده ای را غم این نیست که چند انسان بیگناه زیر آن دفن شدند ویا چند صد انسان ما ل وهستی وآینده خودرا از دست دادند ، 
    شخصی تویت کرده بود :
    من نمیدانم پلاسکو چیست اما با آن همدردم ؟؟؟اما حتما میداند که غسل جنابت چیست وسوره مبارکه ال عمران در چندمین ردیف جای دارد ودر مفاتیح الجنان راجع به سکس چگونه اظهار نظر کرده اند . وعمر لعنتی وشمر چه کسی بوده است کعبه را خوب میشناسد اما ساختمان عظیم پلاسکو نماد شهر وپایتخت خودرا نمیشناسد .
    حال سرمان با جناب امیر عباس خان وکتاب قطورش گرم است با چیزهایی که نمیدانیم  راست  یا دروغ واو کیست از کجا آمده هدفش چیست با النگو وزنجیر ونماد کوروش وساعتی که به دست راست بسته است !!  بلی سرمان گرم است وجناب سوپر من با آن لهجه مخصوص خود میخواند ” اول امریکا ، دوم امریکا ، سوم امریکا ، وصد البته کازینوای او که هیچگاه بی مشتری نخواهند بود .
    نه 1 امیدم برید نا مید شدم اینهم همان کاکای سفید است با دستوراتی که دارد بیخودی ادای سوپر من را درمیاورد مانند انسان لاغر اندامی که کت گشادی بپوشد وبگوید من خیلی چاق هستم .
    نه دیگر امیدی به آینده ندارم  .تنها باز بخودم میگویم ” این بار هم گول خوردی ! مثل همیشه تنها ظاهر را دیدی . ث
    ——————
    در خلوت سرد اطاق من کسی نیست 
    حتی خیالی ورویایی 
    قلب سیاه ساعت میطپید روز نزدیک است 
    من فریاد مرغابی جوانی را میشنوم از دوردستها
    او بر فراز سرم درپرواز است ، پر گشوده 
    به نبال یاران 
    او آن ابری که روزی آسمانم را زینت داده بود
    او ، اشکی  که بر رخسارم نشسته بود
     او که پنداشتم خورشید است قبل از غروب زندگیم
    او که بر خاطرم گرد پریشانی وپشیمانی فشاند 
    او که پیشانی صبح بود حال شب تاریک است 
    او که ستاره عشق بود حال خاموش است 
    او که گهواره  شاخساران زندگی بود
    حال هیچ نسیمی اورا تکان نمیدهد
    وهیچ هوایی هم دردل من نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    22/01/2017 میلادی /.
  • سوپر من !

    خوب ! 
    سر انجام زیر ابر وباران وبرف وسرما واجتماع مخالفین ومسلمین همیشه درصحنه ” سوپرمن ” وارد کاخ سفید شد کاخی که قبلا کمی رنگی بود !  قبل از همه میبایست به کلیسا میرفت وغسل میکرد !! درهر حالی که باشی درهر مقامی اول باید باین گروه باج بدهی درغیر اینصورت سروکارت با کرام الکاتیبن است !! ودرست درهمین روز برج پلاسکو  درتهران منفجر شد وعده زیادی بدبخت ومردان إتش نشانی زیر آن خفه شدند سر مردم باید گرم میشد تا به ماهواره ها روی نیاورند ومراسم تحلیف را نبیند وجناب سید علیرضا خان بر منبر با آن لبخند کریهش روضه نخواند وبه وبه وچه چه نگوید هرچه باشد از هر سو انبانه اش پر میشود ، مراسم بسیار زیبایی بود پس از آن مناظره کثیف سکس روی صحنه حال دور رقیب روبه روی هم قرار گرفته بودند یکی برنده دیگری بازنده وهمه روسای قبلی هم حضور داشتند .
    از همه جالبتر  امروز صبح دیدن قیافه گویند ( زن) برنامه اخبار بیست وچهار ساعته  تلویزیون اسپانیا دیدنی بود موهارا افشان کرده لبانرا حسابی قلوه ای ساخته با لبخندی که شعاع پیروزی از آن میتابید  ماجرا را  بیان میکرد به همراه تصویر  نکند بتو هم شغلی ارجاع شده درکمیته بین المللی حرمسرا؟ بهر روی من شنبه ها ویکشنبه ها از دیدن اخبار تلویزیون بخاطر چهره این خانم خودرا محروم میسازم انگار همین الان اورا از زیر لحاف بیرون کشید با صدای نتراشیده ونخراشیده وآن چهره آنچنانی اخبار را ( میخواند ) !
    بهر روی بما که دیروز خوش گذشت چرا که از این سوپر من طرفداری میکردم دو دخترم یکی سردرد گرفت ودیگری اتومبیل را سوار شد تا بفروشگاه برود ومراسم را نبیند هردو به دست هم نگاه میکنند یکی شوهرش آنارشیت وضد امریکایی ودیگری امریکایی اما خودش میل دارد که فمنیست باشد !! حال دو کتاب تاریخی او یکی زندگی هیلیری ودیگری زندگی همسر کثیفش در کتابخانه اش خاک میخورند ! 
    از این جناب مکدونالد  خوشم میاید که بقول  معروف خیلی ببخشید ” تخم دارد ” حال میگویند او از سیاست چیزی نمیداند مگر آن مانکن نازک اندام  ورنگین پوست از سیاشت چیزی میدانست ؟ تنها یکسال در مقام معاونت فرمانداری یک ایالت  کار کرده از جبهه جناب  ” بزژنسکی” برخاسته وجناب سرور همان یهودی بیرحم که روی کشورها قمار میکند هنوز دستش درازا است تا بلکه سوپر منرا بجایی بفرستد ودوباره کاکا ی دیگری بیاید عروسکی که سرنخ به دست اوست اما دختران من اینهارا نمیخوانند آنها چون سوپر من زن باز خوبی بوده است از او بدشان میاید اما …..کاکا تنیس بازی میکرد گلف بازی میکرد با همسرش ورزش میکردند درباغ کاخ گل میکاشتند سوریه داشت درآتش میسوخت  وسیل اسلحه وپول بسوی داعش روان بود وتروریستها هر لحظه جایی را به آتش میکشیدند وایشان مشغول مذاکرات با ( عربستان) !! بودند وحال پدر مبارکشانرا میپرسیدند وآن یکی لکاته اگر میامد جنگ سوم حتمی بود او رحم ندارد تنها بخودش وقدرت میاندیشد نه اینهارا بچه ها بخصوص دخترها نمیدانند .
    بگذریم ، شعله های آتش از طبقات منختلف ساختمان قدیمی پلاسکو با دود سفید همراه بود وهر طبقه دچار انفجار میشد پس آتش سوزی نبوده انفحار بوده است به تخم رهبر یکدست ، بهر روری میبایست بگونه ای مردم سرشان گرم شود تا مبادا سوگند ومراسم تحلیف شیطان بزرگ را ببیند !! خودشان بچه شیطان کوچکند وتخم او ….
    او نماد یک امریکایی است هرچند خود  واجدادش آلمانی الصل بوده اند اما در امریکا بزرگ شد وتوانست تا حد یک امپراطور اقتصادی بالا برود ومردم بجای آنکه از او درس بگیرند با او دشمنند  او زن باز بود  تنها  زن باز بود اما به دختران یازده ساله تجاوز نمیکرد ویا با زنان ودختران خدمه کاخ نمیخوابید او میداند کدام زن را باید انتخاب کند وبه  رختخوابش ببرد وکدام زن را برای همسری کنار بگذار  همسر اولش بسیار باو کمک کرد والان بچه هایش همه تحصیل کرده  وخوب وکار آمد از آب درآمده اند . همسر دومش تنها دوربین را دوست داشت ( مانند بعضیها) واین سومی اصلا سرشرا بلند  نمیکند  اوخوب میداند کجا باید بنشیند .همسرانش همه اهل کشورهای دوردست ومناطق اطراف قطب شمالند واین یکی آخری که نقش بانوی اول را بازی میکند حتی زبان هم کم بلد است اما خوب بانو تنها کارش این است که لباسهای شیک بپوشد وکنار همسرش بایستدومردم را متوجه خود کند تا سرورش  سر فرصت بیاناتش را اظهار نماید مانند بانوی ما که نگذاشت بفهمیم شاه چی گفت و هم مانند سلف خود علی بابا مبارک تنها نقش بازی میکرد اما نقش را مانند یک آرتیست درجه یک سر نخ را دردست داشت نگذاشت ما بفهمیم که پسر داییش نوکر شوری است ورادیو تلویزون دربست دراختیار اوست واخبار شسته ورفته به دست شاه میرسد ، نگذاشت شاه بفهمد دربیرون چه خبر است مردم را مانند این چهل سال دربیرون سرگرم کرد مانند یک دلقک بسیار خوب روی صحنه  ، حال شیخ علی رضا نوری زاده هم از طبقه حاکمه روی برگردنده با آن لبخند چندش آورش از ساختارهای شاهان پهلوی میگوید مادر فلان تو بودی که عکس شاه را اول از هم درآتش آنداختی ورو به دوربین ایستادی با آن مردک مزلف مسعود بهنود مملکترا بباد دادید حال چطور شد دیگر سیر شدی یا پولی از شیخ عربستان نمیرسد حال دستمال برداشته ای وچکمه های  رضا شاه را پاک میکنی خاک برسرت من هنگامی بتو نگاه میکنم مانند یک شتر بود گندو بنظرم میرسی بو میدهی بوی گند .
    واین بود قصه امروز ما پسرم عکس نوه چهارساله ام را درلباس کاراته برایم فرستاد درحالیکه مشتهایش را گره کرده بود هرسه به کلاس کار.اته رفته اند و….
     ویکیشان کمر بند سیاه دارد !!! هورا 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    21/01/2016 میلادی /و
  • آمریکا آمریکا آمرییکا

    مراسم بسیار زیبایی بود  مرایم سوگند رییس جمهور. جدید جناب جان د و نالد ترامپ به هنگام دعای کشیش جناب ریاست قبلی چشمانش را بسته بود حتما داشت دعای آیت الکرسی را میخواند بهر روی هنگامیکه دسته کر امریکا امریکا را خواند باز دچار هیجان وطن پرستی شدم وگریه ام گرفت بیاد دوران کودکی وفیلم پولیانا  افتادم خوب نه از جان لنون خوشبختانه خبری بود نه از باربارا استرایستد  یک خواننده جدید که تازه از. یورو ویژون بیرون  امده آوازی خواند در همین احوال در ایران زیبای !!!! ما  آدمها زیر آوار زنده بگور. شدند یک روز عزای عمومی اعلام شد و درست همان حالت ویرانی وانفجار دوقلو ها بود در این گوشه برف راههارا بسته بود برق بیشتر مناطق قطع شده بود در شمال ایتالیا عده ای در یک هتل زمستانی زیر بهمن مدفون شدند .   
    جناب مکدونالد بد موقعی تحلیف انجام دا دی طبیعت فعلا سر به شورش برداشته خدا کند امریکایتو بر گردد به همان  زمانها که ما آرزویش را داشتیم  وخدا کند لاشخوران  وجانوران و کرکسها هم از روی خاک ما پرواز کننند وبه لانه هایشان بر گردند برای سه نسل آذوقه  جمع کرده اند خانه ما خالی شد  بهرروی با این تابلت نمیشود درست نوشت این  چند خط را  هم بیادگار نوشتم  ثریا .
    بیستم ژانویه دوهزارو هفده میلادی /اسپانیا 
  • رفیق…

    امیر عباس هویدا 
    امیر عباس مسعودی 
    امیر عباس مسعودی دوم !
    امیرعباس فخر اور
    نه ! تعجب نکنید ، چرا این اسم هارا ردیف کردم ، سه نفر از این امیران واقعا انسانهای شریفی بودند وچهارمی را تازه شناختم با چشمانی سبز ، خوش قیافه بلوز آستین کوتاه بازوان سفید وورزشکار  ، جسور ، بقول خودش گستاخ ومتولد ماه ژوییه یا تیرماه ودست آخر نویسنده کتاب جنجال برانگیر ” رفیق آیت الله ….” بقول خودش یک تاریخ هفتصد صفحه ای خوب این روزها میشود تاریخ را ضبط کرد ، میتوان عتکس گرفت ومیتوان آنرا مونتاژ کرد میتوان آنرا پاک کرد وغیره وذالک .
    او هر هفته یک ویدیو روی یوتیوپ میگذارد در یک کنفرانس مطبوعاتی کاخ سفید شرکت کرده انگلیسی اش  چندان روان نبود با کمک مترجم حرف میزد در زندان بوده پدرش افسر نیروی هوایی بوده ( لابد عموی مرا هم میشناخته) ! خوش قیافه جذاب حراف اما  همیشه گفته اند :
    چشمان سبز کمی رذل میباسند  وبه کسانیکه دارای چشمان سبز هستند نباید اعتماد کرد ، کتابش را بطور پی دی اف در معرض عموم گذاشته اما متاسفانه من نتوانستم آنرا دانلود کنم کتابهای دیگری هم نوشته میل داشته  که رییس جمهور شود میل دارد عقاب باشد نه پروانه !! ودست آخر خیال دارد که دریک کلبه در جنگلهای مازندران تنها بنشیند وکتاب بنویسد بطور قطع ویقین باید اهل شمال باشد !
    نمیدانم چرا بیاد هوشنگ ابتهاج ومجدالدین میر فخرایی ودخترش  طلیعه افتادم این خانواده  اهل شمال و همه از جاسوسان حرفه ای بودند که یکی برای انگلیس کار میکرد وشعر میگفت دیگری برای روسیه بازهم نقش انگلیس درآنجا ددیده میشد ودختر آقای میر فخرایی هم برای پلیس انگلیس جاسوسی میکرد وایرانیانی که تازه از انقلاب فرار کرده وبی آنکه یک کلمه زبان بلد باشند به چنگ او میافتاد ند خوب حساب بانکی آنهارا داشت شناسنامه آنهاراهم داشت به پلیس اطلاع میداد شغل وکار پیشنیه آنهارا اگر خودی بودند او با آنها رفیق میشد اگر غیر خودی بودند آنهارا به گه میکشید ویک مالیات حسابی هم از آنها گرفته به دولت واربابش میداد نمیدانم زنده است یا مرده چند پسر داشت که هیچ گهی نشدند وهمسرش که سه زن درسه نقطه دنیا داشت مهنس فنی بود وساختمان بزرگ پزشکان را درایران صاحب بود .
    بیا د شعر معروف جناب سایه افتادم که چرا زلف بنفشه سرنگون است چرا کاسه لاله پرخون است آنهم درزمانیکه ایشان با آن سبیبلهای از بنا گوش دررفته بهترین  زندگیها را داشتند با همسر ارمنی خود درکافه نادری قهوه ترک وکنیاک مینوشیدند وبرای ارباب استالین کار میکردند.امروز از هیچکدام اینها خبری نیست .
    حال نمیدانم این جوان که چه عرض کنم مردی که اینهمه جنجال بپا کرده ودرتمام رسانه ها با او مصاحبه شده هم تلویزونهای ساخت دست جیم الف با این کتاب هفتصد صفحه ای درو دنیا به راه افتاده است وامروز هنم سخت خوشحال است که جناب “مکد ونالد ” سوگند خورده به کاخ سفید میروند  آیا واقعا یک انسان راستگو  ست ویا یکی از همان تدادی که خود گفت ؟ مانکن دیروزی کاخ را امروز ترک کرد با گریه  واشگ تمساح درهمین بین ساختمان عظیم پلاسکو مانند برج دوقلوهای امریکا ناگهان فرو ریخت وخدا میداند چندین نفر زیر آوار مانده اند از آتش نشان تا مردم عادی …..
    همیشه این مردم عادی  هستند که قربانی میشوند نه طلیعه خانم نه هوشنگ خان ونه جناب امیرخان هیچکدام قربانی نخواهند شد آنها راهشان را میدانند وسوراخ دعارا پیدا کرده اند با نام وطن خودرا به همه میفروشند اما یکنفر که تنها درد وطن داشته ودلش برای این مردم بدبخت میسوخته وفریاد برمیداشته که اول ذهن آنهارا از کثافات وآلودگیها پاک کنید آنگاه از آنها بخواهید که دولت تعیین کنند اما آن یکنفر را زیر درخت انار سر میبرند ودیگری را به دار میکشند میرزا آقاخان کرمانی ومیرزا رضای کرمانی 
    رفسنجانی این کار گر کشاور ناگهان میشود امیر کبیر واز قبل بردن وخوردن زمنیها وباغهای زنان بیوه ومردان نادان تا مرز اکبرشاه میرسد که تنها تاج اورا کم داشته است .
    نه جانم ، کشورهای خارجی مارا خوب شناخته اند از زمان الکساندر دوم تا بحال از زمان ویکتوریا تا امروز از زمان بیسمارک تا الان از زمان ناپلئون تا بحال همه میدانند که ما چه آسان خرید وفروش میشویم ومیدانند که عرب را باید سیر کرد وایرانی را باید گرسنه نگاه داشت تا بتوان اورا خرید .
    تمام شب چهره زیبای جناب امیر عتباس خان جلوی چشمانم بود وحرفهایش را نشخوار میکردم نمیداتم مرا بیاد چه کسی میانداخت اما  ……خدا میداند چیزهایی میگفت که راست بودند چیزهایی را میگفت که ما نمیدانیم وحال خوشحال است که خانه اش را یافته  زیر دو پرچم ویک مدال کوروش وجنبس سبز وفدراسیون جوانان دارد کار میکند ، حقوق ؟ نه حقوق ندارد؟! از جایی پول نمیگرد مانند دیگران صلیب سرخ باو پول میدهد ؟! بقول خودش دویست وپنجاه هزار مامور امنیتی در دور دنیا با پول اداره امنیت کشور ایران دارند برای جمهوریشان خبر چینی میکنند ویا اگر لازم شد آنهارا مانند فریدون فرخزاد چند تکه میکنند …..
    نه به هیچ ایرانی نمیتوان اعتماد کرد حتی به پدر ومادرت ، این درخون ماست دروغگویی ، دورنگی ، ریاکاری ،وفریب دادن دیگران برایمان یک افتخار است اگر کسی مانند ما ساده بود باو خواهند گفت :
    فلانی را ولش کن ، خر است ، دیوانه است وبقول کردها ،شیته !!!  اما خودش میداند که یک انسان است  همان آیینه یک رو صاف وپاک مانند آبهای زلال سرچشمه اش که امروز خشک شد.ث
    خداوند این دل دیوانه را با تیغی دوسر پاره کرد 
    خداوند  رهاییش داد ، آنرا طلسم نکرد 
    این دل با اشک و خون آهسته روان شد 
    از تیغه سرد ، از جهنم سوزان ، 
    نشست بر پیشانی کوهساران  با صبحی درخشان
    نشست تا اشکی بشوید از دیده ای 
    نشست تا برگیزد از خاطری گرد اندوهی 
    دلم سرگردان در آبهای نیلگون چون ماهی دریا بود
    سرداب سیاه سینه ها از او جدا بود 
    چون راه پنهانی گنج قارون بود 
    دل را صدا کردم ، اما پرخون بود 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    20/01/2017 میلادی /.
    روز تاریخی تحلیف جناب مکدونالد ترامپ ! در آنسوی قاره .
  • طعم سیب کال

    بر در میکیده رندان قلندر باشند 
    که ستانند جان ودهند افسر شاهی
    خشت زیر سر وبرتارک هفت اختر پای
    دست قدرت  نگر و منصب صاحب جاهی ………”حافظ”
    فلینا تلفن کرد از لندن ، 
    هان ؟ آنجا چه خبر ؟ دلم تنگ شده ؟! گفتم همان که بوده وهست وخواهد بود ، گفت دلم برای سکوت آنجا برای تنها بودن درآنجا تنگ شده اینجا دیگر آن نیست که بود هشت هفته دیگر باید دردانشگاه باشم وسپس تزم را بنویسم اما چندن خوشحال نیستم با زن دایی کهنسالم ونوه اش که هرساعت با پسری راه میرود ! 
    گفتم :
    اینجا همان هست که بوده همان سکوت ، هما خرخرکشیدن صندلیهای رستوران ، همان بوق اتومبیل های شبانه وهمان روزهای شلوغ وشبهای سکوت خانه ات هم هنوز به اجاره نرفته …….
    برمیگردم ، خوب برگرد ، تو هم مانند من خانه گم کرده ای ، توهم مانند من بیقراری وبه دنبال آشیانه ای ، برگرد پس از مدتی باز هوای لندن بسرت میزند ومیخواهی برگردی ومرتب غر میزنی که مردم اینجا نربیت ندارند شعور ندارند وغیره ……
    تو نمیدانی که مردم سر زمینهای دیگر چگونه اند ، سرزمینهایی مانند کشورهای خاور میانه گویی آنهارا  با سه کله یا چهار کله روی یک بدن ساخته اند ، تو به هر آدمی که برخورد میکنی نمیدانی کدام رویش را که بتو نشان داده روی واقعی اوست دردین آنها دروغگویی مرامست وگناهی ندارد اگرچه به روح وجان دیگری صدمه برساند . تو هنوز با مردم دنیا زیاد آشنا نشده ای خیال میکنی دنیا بین لندن واینجاست بین گالیسیا ولندن . 
    اینجان مردمش مهربانند وهنوز هستند کسانی که به ایمانشان چسپیده اند وبخاطر آن راه راست را میروند هنوز هستند مردمانی که میگویند عیسی بخاطر ما جانش را داد تا ما انسانهای خوبی باشیم یا حد اقل انسان باشیم ، نه گوسفند ونه میمون .نه هنوز گاهی میتوان مهربانی را درمیان انها یافت .
    بلی عیسی جانش را داد اگر این افسانه درست باشد موسی هم دستوراترا ازخداوند گرفت که با شعله های آتش روی سنگ نوشته شد ! اما آیا همه آنها وهمه این افسانه ها حقیقت دارند ؟ واگر داشته یا دارند چرا پیروانشان اینچنین از آب درآمده اند تکلیف مسلمانان روشن است پیامبرشان گفته بکشید وببرید وبخورید نامش راهم غنیمت گذاشته اند غنیمت جنگی ومرتب جنگ کنید حال قوم بنی اسراییل از ترس جانش یک موشک از جو هم برون  فرستاده تا جلوی موشکهای هوایی دیگرانرا بگیرد تا جلوی حمله هارا بگیرد ، وهیچکس نیست بپرسد اینهمه جنگ برای چییست ، اینهمه دشمنی برای کدام هدف است ؟  وهمه هم از همان ادیان شیطانی ابراهیمی وسامی سر چشمه گرفته است ، کدام خداوند درکدام جلسه ودرکدام زمان  نشست وبرای سر زمینها پیامبر انتخاب کرد مگر انسانهای  اولیه وغار نشین یا مردمی که درآنسوی سر زمینها ی ناشناخته زندگی میکنند میدانند پیامبر کیست وچیست ؟ مگر آنکه میسونرهای مذهبی بروند وبرای بردگی آنهارا به دین وایمان  خود ودار کنند حتی بقیمت گرفتن جانشان  با فرستادن ترس درمیان دلها ومغزشان وشعورشان .
    در فضای مجازی دوستانی ! پیدا کرده ام  درظاهر امر همه تحصیل کرده دارای دکترای روانکاوی ، دکترای داخلی دکترای فلان وبهمان همه خوشبختانه دکترا ومهندسی را یدک میکشند هم بانوان وهم آقایان واما ،،، اگر شعری بنویسی که درآن خبری از می ومطرب وعشق باشد عشق مجازی به فرد دیگری وای بحالت ، اما اگر شعری بنویسی که مثلا درآن از حکمت وعشق مجازی نظیر عشق مولانا به شمس!! باشد جایت درآن بالابالهاست  ، اشعار سیاسی ممنوع است توهین به مقدسات ممنوع است حرف زدن از ساز وموسیقی ممنوع است تنها باید یک عشق داشته باشی آنها به خدا وپیامبرش وبس ….
    حال منکه شهره شهرم به عشق ورزیدن نمیدانم چگونه با این جماعت کنار بیایم .واز چه بگویم تنها شاعران ماقبل تاریخ را باید پیداکنم مانند طبری ، طالب آملی وغیره ویک شعر متین وشسته ورفته دردستورکار قرار دهم .
    خیام مطرود است ، حافظ مطرود است ، فروغ حرام است ، سیمین بهبهانی مطرود است ، پروین اعتصامی ؟ برای درس درکلاسهای ابتدایی خوب است تنها مولانا وشیخ سعدی بهترینها هستند و اما درپیش چشم من همه یکسانند  آنها نمیدانند که من چگونه مانند شمع دردرون خود سوختم وحال که آزاد شده ام میل دارم آنچرا که میخواهم بنویسم باز سد جلویم را گرفته است غلامان قمه به دست آماده اند تا سر از تنم جدا کنند ویا طناب داررا بدهند تا من ببوسم  ؛ انها نمیدانند که من چگونه از لابلای توده  تاریکی خودرا به نور رسانیدم وندانستند که چگونه دستی نیمه شب دربستر من غلطید  وپنجه هایش را درقلبم فرو برد  وآنجنان فشرد تا قلبم از کارا ایستاد وسپس آنرا باخود برد در سپیده دم که خورشید بر روی من تابید من مرده ای بیش نبودم .
    آنها نمیدانند که این دست گرم ونوازش دهنده عشق بود  من هنوز منقارم به نوک خاک نخورده بود وهنوز طعم گس سیب کال را نچشیده بودم ودرآرزوی صبح نشسته واو چون نوری  بر آرزوهایم تابید ، او رقت ومرا برجای نهاد . نه آنها نمیدانند چون طعم عشق را نچشیده اند ،  شراب عشق را ننوشیده اند .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    19/01/2017 میلادی/.
  • به تو که دیگر نیستی

    از زمانیکه از دنیای مارفته ای هرشب ترا بخواب میبنم باهمان لباسهای شیک گذشته وهمان جوانی گاهی احساس میکنم در کنارم نشسته ای هیچکس دردنیا باندازه تو بمن مهربان نبود وهیچکس باندازه تو مرا دوست نداشت همیشه نگران سلامتیم بودی 
    امروز هوا خیلی سرد شده درجه حرارت تا سه رسیده من زیر لحاف با این حروف بریده میخواهم بگویم که تو راست گفتی هرکسی را از خودم دور کرده ویا فراموش کنم محال است ترا از یاد ببرم حسادتهایت خشونتهایت وسر انجام مهربانیهایت بهترین روزهای عمرم در کنار تو گذشت آنچه  بود با توبود بقیه بیحاصل ومسخره برای فرار از تو به دیگری پناه بردم وبه  روزهای آخری  فکر میکنم که به اینجا آمدی باز هم از راه آلمان میخواستی بیایی بتو گفتم نه وبا این نه رشته را بریدم برای همیشه شبی بمن گفتی باید کمی اخلاقم را تغییر  بدهم درجوابت گفتم :
    تحت هیچ عنو ان وبرای هیچکس وهیچ قیمتی من عوض نخواهم شد من اینم خشن بی گذشت مهربان با گذشت جمع اضداد. تو رفتی بجایی که جایت نبود در کنار کسانی که متعلق به دنیای ما نبودند اما تو به عللی به آنها احتیاج داشتی ودر میان خانواه ات بودکه یکی پس از دیگری از دنیا رفتند تو ماندی با آدمهای غریبه وناشناس مجبور شدی زنی را صیغه کنی تا در کنارت باشد 
    امشب مانند آن شبهای قدیم که چیزی را بهانه میکردم ومیگریستم میل به گریه دارم دلم برایت تنگ شده اولین وآخرین محبوب من نامت در. سینه ام حک شده بخاطر تو به شعر پناه بردم وبخاطر تو نو شتم برایت نوشتم تنها چیزی که در زندگی من واقعی وحقیقت دارد تو وبچه هایم هستید بقیه برایم بیتفاوتند بود ونبودشان برایم یکسان است تو خود عشق بودی حال رفته ای من تنها شدم ومیدانم دراین دنیا دیگر هیچکس نیست تا کمی هم بمن بیاندیشد گاهی از شبها گرمای پیکرت را درکنارم احساس میکنم میدانم مرا تنها نمیگذاری میدانم آخرین نگاهت در دوربین فیلم برداری که بیادگار گذاشتی همه چیز را بمن گفت ناگهان خطوط ورنگ دیدگانت عوض شد هیچکس غیر از من معنی آن نگاه را نفهمید . 
    آسوده بخواب تنها کسی را که بخشیده ام تویی  دیگرانرا نه وگاهی آنهارا به زیر لعنتهایم میفرستم  آسوده بخواب هنوز دوستت دارم وخواهم داشت تا روزیکه سر انجام خاکسترم را باد با خود ببرد . ثریا 
    چهارشنبه هیجدهم ژانویه ۲۰۱۷میلادی /اسپانیا
  • دیروز ، امروز وفردا

    هر صبح چون بیماری تب آلود 
     از ابریشم خوابهای طلایی
     بیدار میشوم 
    دردی نهفته دردلم نشسته 
    غوغا میکند .
    ———–
    هر صبح که چشم باز میکردی اولین کارت این بود که دکمه رادیورا فشار دهی ، اخبار با صدای پر قدرت وکمیاب تقی روحانی پخش میشد سپس سازی وآوازی وآرم صبگاهی با تار فرهنگ شریف  تاجی احمدی  برایت تبلیغ بیسکویت  ویتانارا میکرد وسپس برنامه ادامه داشت تا اول روز  درطول برنامه لحظه ای موزیگ قطع نمیشد .
     امروز رادیورا با کمک رمود کنترل روشن میکنی روی برنامه ؟
    پخش اف ، ام خوابیده وموزیک ابدی را پخش میکند آنهم به زودی قطع شده غوغای تبلیغات .سر .صدای خاله زنکها که همه از دولتی سر اینترنت سیاستمدار شده اند .
    دیروز بسرعت به دنبال اتوبوس میدویدی تا سوار شده خودترا به مرکز کارت برسانی رادیوی ترانزیستوری راننده که به آیینه جلوی رویش آویزاین بود داشت برنامه وموسیقی بازاری را پخش میکرد ( این نامی بود که روشنفکرتن تازه به دوران رسیده برآن گذاشته بودند ) دلکش بازاری شده بود وسوسن مردمی وبقیه همه نوحه خوان ،
    امروز درگوشه تختخوابت نشسته ای میل نداری لحاف گرم خودرا رها کنی ودر سرمای اطاق ونمور باطاق دگر بنشینی صفحه تابلت را که هم حکم روزنامه را دارد همه رادیو وهم تلویزیون وهم …..همه چیز ، باز میکنی ، آه دنیای لمپن ها ! دنیای بازار وتبلیغات اخبار از صافی رد شده وترجمه شده ه وسخن پردازیها واظهار فضل های همیشگی ودنباله  دار  روی یک صفحه چسپیده وباز عکس شهربانو بنوعی افتخار داده وآن صفحهاترا مزین فرموده است حال هر علتی که میخواهد باشد !اخبار  خارجی هم که چیزی ندارد غیر از تبلیغات !
    دیروز از رادیو میشنیدی که فردا اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریا مهر برای افتتاح سد کرج باتفاق شهربانو عازم شمال خواهند شد ، شهر بانو همیشه پاشنه های کفش چند سانتی میپوشید تا قد وقواره اش را بلند تر نشان دهد .
     درحتالیکه محبور بود چند قدم عقب ترراه برود گاهی جلو میزد با کلاههای رنگین یا پوستیژ های بور وولباسهای تازه از خارج رسیده همه دوربین ها متوجه او میشند چشمانش به دنبال دوربینها بود وطبقه جوان وروشنفکر بسوی او متمایل بودند ، شاه درسایه گم میشد !!
    امروز عکس اورا بدون  مادام ومانکنش که بر بالای تختخوابم گذاشته ام در آیینه روبرو میافتد تماشا میکنم ،  چه جاذبه وچه ابهت وچقدر متین درعین حال چقدر معصوم بود .روانت شاد .
    دردلم آرزو میکردم همین الان زنگی بر بالای سرم بود آنرا فشار میدادم تا مستخدم صبحانه مرا بیاورد ومن درتختخواب بخورم !!!  
    اما این لقمه کمی برای دهانم گشا داست باید برخیزم ، لرزا ن وسرما فورا روبدوشامبر کهنه خودرا به دوش بکشم درراهروی سرد وتاریک خودمرا به آشپزخانه برسانم کمی از همان آب قهوه ای ساخت کارخانجات امریکای جنوبی یا چین با تکه ای نان مانده درون یخچال با کمی کره بعنوان صبحانه بخورم وقرص را نیز فراموش نکنم امروز چهار شنبه است !!! روی قرص ها روزها را نوشته اند تا مبادا یکی بیشتر بخوریم ؟! وشهربانو همچنان به زندگی شاهانه وپایندگی خود ادامه میدهد !!!
    نگاهی به درون گنجه خوراکیها میاندازم هوا خیلی سرد است خانه مانند گورستانی سرد بدون آفتاب ناهار ماش با برنج میشود آش !!! سبزی ؟پیش کش . 
    نه دیگر امکان یک زندگی خوب برای همه ما از میان رفته  یا لاقل برای من یکی ، زندگی دیگر معنایی ندارد  ،آنهاییکه هم در خانه های بظاهر بزرگشان به زندگی اشرافی ادامه میدهند باز با مصرف مواد مخدر میل دارند جای من باشند ! که نه بر اشتری سوارم ، نه چوخر به زیر بارم ! دوران خریت وبارکشیم گذشته حال تنها شکر میکنم ه مجبور نیستم درخانه عروس ویا داماد بانتظار صبحانه بنشینم ویا دراطاقم حبس باشم تا مرا برای خوردن صبحانه بخوانند . این بهترین دنیایی است که من دارم مالیاتی هم ندارد مالیاتش را قبلا پرداخته ام هرچند طبیعت طمع زیادی  دارد وباز مالیات میخواهد درحال حاضر کاری با من ندارد تا سر فرصت دوباره یقه مرا بچسپبد .
    در اخبار خواندم که صادارات تریاک ومواد  مخدر در افغانستان بیشتراز  تولیدات سبزی ومیوه وتره بار است وسود بیشتری عاید زمین داران میکند ! آقایان روی  کشتیهایشان احتیاج به مواد دارند  ودلالان نیز  دراین این معامله ضررنمیکنند !
    بعضی از اوقات ، آدمهایی سر راه تو قرار میگیرند وسمی دردل تو بجای میگذارند مانند ویروس ترا رها نمیکنند وهنگامیکه بیاد آنها میافتی حال تهوع پیدا میکنی مانند بیماری که از یک بیماری شدید ومرگ آور برخاسته حال از بیاد آوردن آن دچار رعشه میشود ، یاد آوری بعضی از آدمها که امروز گم شده اند نیز بمن همین حالت را میدهند حال تهوع ! و ویروس بجانم حمله کرده وپیکرم  بخارش میافتد دچار آلرژی میشوم .
    فردا  پس فردا ! بزرگترین مرد تاریخ یک جاهل بتمام معنی بر تخت امپراطوری بزرگترین سر زمین دنیا تکیه خواهد زد مردی که زن را تنها بعنوان یک دستمال یکبار مصرف میخواند ، حال باید دید پس از رفتن آن مانکن خوش ادا وخوش اقبال این یکی چه آشی برای دنیا میپزد ؟ آیا مانند اش ماش من بدون سبزی وپیاز داغ است ؟ یا ….. خوب هنوز که نیامده باید صبرکرد ، فرو ریزی امپراطوریها  سالهاست که ادامه  دارد .
    آه ، چقدر دلم برای نان سنگک داغ با پنیر وچای شیرین تنگ شده ، چقدر دلم برای صدای تقی روحانی تنگ شده وچقدر دلم برای ساز او که آرم صبگاهی رادیوی تهران بود تنگ شده ،چقدر دلم برای شبهای دراز سوسن تنگ شده ، حالا کجا هستم میان مشتی احمق وبیسواد وفروشندگان عقده ای که جنس را بسویت پرتا ب میکنند وبا نگاهی  تحقیر آمیز که ” تو کیستی ؟ از کجا آمده ای؟خانه  وکاشانه ات کجاست ؟ باید سر به زیر بیاندازی ودراین فکر باشی که درآن سوی آبها نیز لمپنهای آدمکش حکومت میکنند وشهربانو هنوز منتظر آثار هنری مدرن است ؟!…پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا .
    18/01/2017 میلادی /.
  • پدرت چه کاره بود؟

    آقایی نوشته بودند :
    هر چه درخارج میمانم ومهاجر هستم بیشتر ایرانی میشوم ویا میشویم ! 
    بهتر بوداین را تنها از زبان اول شخص مفرد بیان میفرمودند وجمع نمیبستند ، چرا که من هرچه درخارح میمانم بیشتر از ایرانی بودنم دور میشوم وبیشتر بیزار گویی حال از یک کره نا مریی به میان مردمی ناشناس افتاده ام وباید تا آخر عتمر زیر هر بدبختی که هست خودم را نگاه دارم سالم وسلامت با قامت راست نه منحنی عمود بر زمین ، حال دلیل آنرا بیان میکنم ، بدبختانه یا خوشبختانه دو نسل را پشت سر گذاشته ام وحال ناظر تولد نسل سوم وچه بسا چهارم هم باشم ؟! درگذشته بین آدمهای مختلفی ازاقشار متفاوت زیسته ام از روشنفکر دست اول تا تاجر واشرافزاده وپس مانده های حرم قاجار وکارمند وقاچاچی که به ظاهر (آقا)  بودند ! از شاعر  تا نویسنده ، از حاجی تا امام ! از سینماچی تا آرتیست ، سرنوشت یک یک  را جلویم به نمایش گذاشته بود .
    در گذشته برای بوجود آوردن وتشکیل یک ارتش نیاز به انسان داشتند بنا براین دراطراف دهات ویتیم خانه هاومیان اقشار بینوا ودست به دهان میگشتند وپسران را به سربازی میبردند وآنهاییکه شور وشر ونیاز به شهرت داشتند درجه میداندند ناگهان یک ستوان اول یا دژبان ومامور کنار مرزها درجه سرهنگی میگرفت وسپس تیمسار وسرتیپی را هم خانواده اش باو اهدا میکردند چه فرقی دارد لباس همان لباس است تنها چند ستاره کم وزیاد میشود !! ویا برای پلیس ونظیمه وشهرداری عده ای را استخدام میکردند ، دیگر دراینجا باید خدا به داد ما  کسانی میرسید که هیچ یک از این تیمسارها وسرتیپها ونظامیانرا نداشتیم ویا بابجانمان تاجر نبود وغیره وذالک .وآخرین دوره کسانی بودن که پز ( ساواک) را میدادند ، یعنی ترس وخوب !! وهمه خودرا به ریاست محترم ساواک وهمسرش نزدیک میساختند ، باج میدادند واز بانکها وام میگرفتند وما همچنان درجای خود به تماشا ایستاده بودیم وبه این گروه مینگریستیم که ببینم تا کجا پیش میروند ، نگو داشتند تقب عقب میرفتنئد بی آنکه  چاهرا پشت سرشا ن ببینند وشد آنچه که نباید بشود .
    در سالهای آخر دبیرستان روزی یک بخشنامه بین بچه های مدرسه پخش شد که : بنویسید پدرتان چکاره است ؟ …. درست زمانیکه پدر من از ولایت برای دیدن من آمد وحال دربیمارسنان بین مرگ وزندگی دست وپا میزد سرطان ریه جان اورا قبضه کرده بود بعلاوه از مادر جدا شده بود وما درخانه مرد دیگری زندگی میکردیم ! 
    نگاهی به بخشنامه انداختم سپس گفتم :
    جنایتی از این بالاتر نیست وآنرا پاره کردم وبه دورانداختم وخودم روی پله ای نشستم تا بتوام به راحتی گریه کنم ، همه اطرافمرا گرفته بودند دختران ارتشی مامانی دست دردست هم با نگاهی ترحم آمیز بمن مینگریستند وآنکه باباجانش تاجر بود به دیگری میگفت ” پدر ندارد ، سومی میگفت چرا دارد من خودم دیدم ، چهارمی میگفت نه بابا او داییش است ، پنجمی میگفت نه او شوهر ننه اش هست ومن همچنان سرم پایین بود خوشبختانه خانم ناظم مدرسه همسایه ما بود فورا آمد بچه هارا متفرق کرد ومرا به دفتر مدرسه بدر هق هق گریه امانم را بریده بود وتنها بیاد پیکر نحیف پدرم بودم که روی تختخواب بیمارستان تنها افتاده وچشم به راه دخترانش بود !پدر من خیلی جوان بود سی وشش سال داشت که فوت کرد کاری نداشت تنها کارش این بود که سازش را دربغل بگیرد وگوشه اطاق بنشیند وآتچه را که از ( مرحوم روح اله خان خالقی ) که همسایه ما بودند فرا گرفته بود تمرین نماید ومادرم دراطاق دیگر دعای اجنه میخواند وبه در ودیوار فوت میکرد درحالیکه خودش نتیحه یک زن زرتشتی بود!
    آن روزها تمام شدند ، بسن ازدواج رسیده بودم نه ، هیچکس را قبول نداشتم باید میرفتم دانشگاه ورشته مهندسی آرشیتکت را میخواندم ومیشدم اولین زن آرشیتکت ایران !!! همه آرزوها برباد رفت .مانند آرزوهای دیگران !
    در سر کلاس درس ادبیات دکتر حمیدی شیرازی با قیافه تلخ واندوهی که درچشمانش میدیدم اما اورا دوست داشتم چرا که میدانستم او هم همفکر منست در عشقی شکست خورده عشق به یک دختر ( سرهنگ) که ازدواج با یک معلم ناچیز !!! ب را شایسته خانواده محترم نمیدانست !باید میشد همسر پسر امام جمعه !! خواهرش بما درس خانه داری میداد ، این دو انسان بزرگوار هنوز نقششان درون سینه من زنده است .کتابهیا زیادی را بچا پ رساند اشعار زیادیرا سرود استاد دانشگاه شد وناگهان چپی های وروشنفکران از راه رسیدند ویک لات کت وکلفت اورا به دار کشید با اشعار هجو خود وقصه پریان ( شاملو) کتابهای دکتر مهدی حمیدی شیرازی  وترجمه هایش درکتابخانه ها خاک میخوردند اما کاغذ پاره های جناب شاملو دست به دست مانند برگ زر میگشت ، این فرهنگ نوپای ما بود .
    سپس نوبت رسید به با زماندگان اعمه اطهار ودختران امامان وسیده ها ، از کنار آنها مانند  سگ فرار میکردم بوی آنها مانند سم مرا میکشت ، اما سرنوشت مرا بخانه یکی از همین تجار وامامزاده ها وشاهزاده ها فرستاد  درون یک کاسه مخلوط  تلخ وترش وگفت بخور تا میتوانی !!!!
    در میان تمام این انسانهایی که با آنها برخورد کردم یکی نادر نادرپور بود ، یکی شادروان علی دشتی بود وسومی رهی معیری وجناب داود پیرنیا وخانوده محترمشان وچند نفر دیگر که نام بردن از آنها دراینجا  جایز نیست . همه قشر جامعه را دیدم چپی ها وروشنفکران که گاهی از ننه حاجی ته قلعه هم حرکات ورفتار وافکارشان بدتر بود اما به ظا هر یک مدال یک نوار آنهارا مشخص ومتشخص کرده بود . 
    گویند که پدر ترا بود فاضل / از فضل پدر ترا چه حاصل ؟ / حال امروز دیگر کمتر نگاه به پدر تو میکنند مادر که ابدا حضورش منتفی است نگاهشان  به ارقام بانکی توست ! ودرآمدی که داری حال اگر دیو دوسر باشی یا گوژپشت نتردام باشی مهم نیست پول روی همه کمبودهایت را میپوشاند . چه خوب ما معتاد این سکه ها نشدیم ومعتاد بنجلهای بازار تا یک مردک پیراهن  فروش  وپیراهن دوز را به مقام دومین مرد ثروتمند دنیا برسانیم . چه خوب است که پای بر هفت اقلیم داریم .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا 
    17/01/2017 میلادی/.
  • مامور ومعذور

    دوست عزیز !
    مدتهاست که نام ونشان تو از دنیای مجازی گم شده ، نمیدانم آیا دردنیای واقعی توانستی خودت را بیابی ؟ شاید هم بسوی اقبالت وآرزوهایت به قاره امریکا رفته ای ، ببخش من سئوالاتم  گاهی غافل کننده میباشند ، وجوابهایم گاهی نومید کننده ، این روزها پر خسته ام ، خسته ترا زتمامی ایام زندگیم ، حال باید به جستجوی کسانی باشم که درتمام عمرم لحظه ای به دردمن نخوردند  وحال دمسازم باشند ودراین فکرم تو درآن سوی زمان موقت چه خواهی کرد ؟ به دنبال کدام اندیشه وکدام آرزو میروی ؟ آن امریکا گم شد تمام شد آنکه روزی سرزمین آرزوها وجای پناهندگان وآمال جوانان بود از میان رفت سر زمینی بوجود آمد با مردانی قویهیکل وچاق که کاری ندارند جز اینکه جلوی تلویزیون لم بدهند آبجو بنوشند وبیس بال تماشا کنند ویا روی موبایلهایشان واسباب بازیهای جدیشان به دنبال سکس مجانی بگردند ، زنان هنوز کار میکنند اما دیگر زن خوب امریکای ویک مادر مودب با پیش بند سفید  نخواهی دید ، همه موها یکدست لبان یک شکل وگونه ها برجسته وگاهی شک داری آیا اینها چند قلو هستند ویا هریک به شهر دیگری ، اگر بتوانی خودت را درمیان انها جا ی دهی وبتوانی خودترا بکشی خیلی هنر کرده ای دردنیای امریکای امروز باید ( مک دونالد) باشی وهمان را هم بخوری با سیب زمینی های مصننوعی .امروز دیگر هیچکس بفکر تو نیست سالهاست که این بازی شوم روی صحنه بوده اما ما هنوز درباور قدیم خود گام بر میداشتیم ودلخوش بودیم که نه یکی با بقیه فرق دارد  همه قرارداهای بهم خورده است وهنمه پیمانها درهم ریخته وزیر پا با خاک یکسان شده است . 
    شاید هم هنوز دوربین به دست به دنبال شکاری هستی تا اورا بر زمین بزنی وچاقویترا روی گلویش بگذاری ویا درمزرعه مشغول ذرت جمع کردن برای زمستانت باشی .
    بهر روی من توانستم از روی تو بپرم اما تو نتوانستی مرا به درون تور نازک وسوراخ شده که تاریخ مصرفش روباتمام بود بدام بیاندازی ، 
    من خیلی میل داشتم پریشان روانی مردمان امروز را به نمایش بگذارم امااقاتم کم است وصفحات اجازه نمیدهند من درذهن خود پیچیده ترین عواطف واحساسات را  پنهان کرده ام وبا نگاهی شاعرانه وپر احساس به مردم این زمانه مینگرم درحالیکه همه سنگ شده اند ، جمادند ، نگاهشان ثابت نیست چشمانشان درون کاسه سرشان میچرخد اما جای ثابتی را پیدا نمیکنند ، میدانم که از لحظه ایکه پای باین دنیا میگذاری هیچکس را پیدا نخواهی کرد که بفکر تو باشد یا ترا حمایت کند  تنها  یی از نور خورشید آزرده شده سر به گریه برمیداری ویا از تاریکیها میترسی سپس به انها عادت میکنی حال خورشیدرا دوست خواهی داشت وچشمانت به تاریکی عادت میکنند به همانگونه که چشمان من عادت کرده اند ونیمه شبها برای رفع تشنگی دردالان تاریک بسوی اشپزخانه میروم ودرزیر نور چراغهای خیابان آب را میبایم ورفع تشنگی میکنم ، نه هیچکس نیست درحساسترین  موقع تشنگی بتو قطره ابی برساند .
    تنها مادران هستند که گاهی ممکن است به کمک تو برخیزند واین روزها مادران هم به حساب نمیایند دربعضی اوقات مزاحم هم میشوند . خوب دایه های مهربانی بوده اند ،خوب یا بد کارشان را کرده اند وحال باید بروند !.
    میل ندارم ترا بازجویی کنم ویا خوب بشناسم همان روز اول ترا شناختم ، اعتزاف کن که به دنبال کنجکاوی آمدی  وبه دنبال یک محصول طلایی ، حال باید بروی بسوی قاره نو بجایی که محصولات تازه بتو عرضه میکنند از نوع امریکایی آن  من بیش ازان درامریکا بوده ام وزندگی امریکایی را تجربه کرده ام  آنها درزمان جنگ همچو فرشتگان به نجات بشریت میشتابند  !!  اما باید بدانی که آنها فرشته نیستند از ما هم بهتر نیستند تنها پول بیشتری  دارند وباز بیشتر میخواهند   واین است تفاوت بین ما وآنها که کم کم این نوع زندگی را نیز بما تزریق کرده اند وسر زمین من یک کپی مسخره از آن امریکای خیالی شده است یک کاریکاتور همان مردان گنده همان زنان باد کرده با صورتهای عروسکی ..
    زنان ما ازحرم ناصرالدین شاهی به قصر رویاها وسپس به زیر عبای ملاها رفتند  واین سرگردانی روحی آنهارا بسوی آن قاره رویایی کشاند آنها یی هم که  درپشت پرده بودند وبا کمال میل درب راگشودند حال از چند روز دیگر آن درب هم بسته خواهد شد ومشتاقان درپشت درخواهند ماندوآنهاییکه دردرونند یا بیرون رانده میشوندویا درهمان جا برای ابد خواهند ماند وبه زدگی موریانه خود ادامه میدهند چرا که قدرت آنرا ندارند ( مکدونالد ) باشند . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین : اسپانیا 
    16/01/2017 میلادی/.
  • زمان گم شده

    بسا کسا که دراین خاکدان درگذشته 
    بسا کسا  که در گردش دوران 
    نگون بخت وتیره روز  ، برجای مانده
     بسا کسا که بازیچه دست خویشند  
    ساعت  ده صبح است ، دیر بیدارشدم ، میلی به بیدار شدن نداشتم ومیل بخوابیدن بیشتر ، رویاها همجنان طولانی وادامه دار ومن دراین فکر که چه دستی درروزگار سرنوشتهارا میسازد ؟
    بقول شاعران دیروزوامروز وفردا ، ضحاکان ماردوش همچنان به تغذیه خویش مشغولند ، وهر بار زنجیر ها  را بر پای گرفتاران محکم تر میکنند ،  دیگر کسی به فریاد دل تو گوش نمیدهد ، فریادی خاموش مانند یک آه … در سینه گم میشود ، بشر بازیچه دست خویش است وهمیشه یک نفر را میبابد تا اورا گناهکار بنامد وگناهان خویش را نیز بردوش او بگذارد .
    من نمیدانم اگر امروز نویسنده ای مانند ( رولان) زنده بود ودوست من بود درباره ام چه مینوشت ؟ وآیا شاهکاری مانند جان شیفته را ببازار میفرستاد ؟ امروز دنیا میان من وهموطنانم تقسیم شده دوقسمت شده ایم خودیها وغریبه ها ومن همیشه غریبه بوده وهستم وخواهم بود چه دروطن چه درخازج از وطن چند صباحی چند نفری پیدا میشوند چند مجیز تاریخ مصرف شده وکهنه را بتو میگویند ومیروند  ، وتو همچنان دربند ایستاده ای قدرت حرکت نداری ، قدرت فرار نداری ، بکجا میروی؟  جایی نیست کسی نیست همه رفته اند درمیان یک کوهستان تنها ایستاده ای فریادت بخودت برمیگردد انعکاس صدای خود توست ، آهای ، کجایید ؟  آیا کسی هست ؟ صدا انعکاس پیدا میکند وبخود تو باز  گشته  به اطرافت مینگری ، چه کسی بود ؟ هیچکس ! ..
    چه کسی بود گفت :
    تو با من بمان  ترا درجان خواهم فشرد ، وعطش سوزانترا کاهش خواهم داد؟  چه کسی تنها در فکر هماغوشی ونفس گرم من بود ؟ ودرهر نفسش نگاهش به دوردستها ، وچشم به برکه های دوردست ، ومن همه شب درکمین باد سهمگین غضب او  بیدار میماندم .
    نه ! این رویاها تما م شدندی نیستند 
     ومن همچنان درانتظار  آن خورشید گرم  زندگی افروز .
    چنان در حسرت  پرواز نشسته ام  که سرنوشت خودر را ازاین خاکیان جدا میبینم  ، آنچنان بشوق پرواز دلبسته ام  که عکس خودراگم کرده ام ، در چهار چوب آیینه بر دیوار کچی سفید اطاق تنها یک ” پری کوچک”را میبینم که بالهای کوچکش را بهم میساید بخیال  آنکه عقاب است ومیتواند بر فراز قله ها به پرواز درآید ، مانند گذشته ومانند آینده نا پیدا .
    رویاهایم طولانی بودند وخسته کننده  هنوز جشمانم لبریز خواب است ، کجا بودم ؟ کجا هستم ؟ وکجا میروم ؟ کسی نمیداند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” .اسپانیا .
    15/01/2017 میلادی /.
  • رویای تلخ

    چشمانرا که باز کردم دیدم دارم گریه میکنم ، 
    چه خوابی دیده بودم ؟ جناب ریاست جمهور امریکا که ماموریتش تمام شده با کمک شخص دیگری دختری را دریک تونل کشته بودند ومن شاهد بودم حال مرا میبردند که با مادر آن دختر روبرو شده وبگویم که اینها نبودند !!! درخانه  نجیبه بود م  وداشتم به صورتم رنگ میمالیدم ، چشمانم لبریز از اشک بودند برای شهادت دروغ !!
    خستگی شدیدی همه بدنمرا فرا گرفته بود میل نداشتم از تختخوابم برون بیامیم شب گذشته دوعدد بالش خوب خریده بودم نرم وراحت ، نه هیچ میل نداشتم که از زیر لحاف گرم ونرم خود بیرون بخزم ؛ اما میبایست بلند میشدم وهمچنان میگریستم درداخل حمام روبروی آیینه ایستادم وبچشمانم نگاه کردم ،   بلی ، تمام شب را گریسته بودم با چهره ای که بران رنگ زده بودم ….
    حال خسته و ناتوان حتی قهوه هم بمن کمکی نکرد . مانند هر روزضبح به دنبال خبرها رفتم چیز تازه ای نبود تنها خبرها جا بجا شده بودند ، هفته آینده مراسم سوگند وفاداری ریاست جمهور جدید بر پا میشود ونقش بانوی اول را دختر ریاست جمهوری بر عهده دارد گویا همسر ایشان چندان تسلطی به زبان انگلیسی وسیاست ندارند درهمان قصر افسانه ای خود درکنار فرزندشان خواهند ماند ودختر ریاست جمهور که از همسر اولش دارد با دامادش درکاخ امورات را میگردانند سخن گو خواهند شد وهمه کاره  وچه بسا این تاج درآینده بر سرایشان بنشیند وریاست جمهوری مشروطه بر پا شود کسی نمیداند فردا چه خواهدشد من خیلی باین  جناب ترامپ امید بسته ام اورا آدم زرنگی میدانم کسیکه توانسته تا باینجا بیاید بقیه راهرا نیز خواهد رفت بخصوص اینکه با برادر بزرگ دوست وصمیمی است وامکان اینکه ( ناگها با تماس دست بیگانه ای به ایست قلبی دچار شود  ) خیلی کم است !!
    درنهایت بمن چیزی نخواهد رسید تنها امیداواریم این است که سر زمین من از این جانوران پاک شده وضد عفونی کامل گردد .خوکها به طویله خود برگزدند وگاوها به سلاخ خانه ها والاغها دوباره به بردن بار مشغول شوند مرغان وخروسان هم از اینکه دسته جمعی رویهم میپرند کمی بخود آیند وبفکر ساختن سر زمینشان باشند و ننه قمر وباجیها هم به مسجد بروند یا به کربلا تا استخوان سبک کنند .امیدواریم این است . 
    عکسی از جناب ولایتهدی  ایران روی گوگل پلاس بود وشخصی داشت بایشان توصیه ها میکرد ، من توصیه کردم که مانند پدرت به این مردم تکیه مکن اینها همچنان که ترا تا عرش برده اند ناگهان ترا رها میکنند ، ناگهان همه دوباره دچار حمله دست جمعی ایمان شده رو بسوی قبله امام دیگری میکنند باین مردم نمیتوان امید بست امروز  دوستند فردا دشمن هیچکس تا آخر عمرش خودش نیست مانند آفتاب پرست یا بوقلمون رنگ عوض میکنند ،  منافع کجاست ؟ بگذار خودشان به خودشان  بیایند سر زمینی که سردارش  یک بشکه گوه باشد ورهبرش بادست چلاق درموقع نماز میت یک بیلاخ هم به مرده بفرستد که از دید دوربینها مخفی نماند وبه عمد اورا شیخ خطاب کند با یکدست چوبی ، چه توقعی دارید که دختران وزنانشان زیر حجاب اجباری در تختخواب سه نفره نخوابند واینرا بعنوان یک شاهکار در معرض نمایش عموم نگذارند .  توییت نکنند ودر فیس بوکها باین شاهکار افتخار ننمایند ؟ از غرب  وتکنو لوژی آن تنها همین را را فرا گرفته اند سکس وسکس وسکس ولباس ولباس وکیف .وکفش وپارتی وعلف ومواد .
    من نماد پاک خود پروردگار هستم  زمانی  که مشروب مینوشم تنها گریه میکنم حتما دلم برای آن زن پاک طینت میسوزد که با مشروب خودش را گم کرده است ، من دروغ را نمیشناسم ، ریا کاری را بلد نیستم ونمیوانم کسی را فریب بدهم من این زن را بینهایت دوست دارم ومیل ندارم که آلوده شود او نماد خود توست .
    هزاران بار فریب خوردم ، وهزاران بار در مکر وریای دیگران نزدیک به غرق شدن بودم اما نجات یافتم ، نه میل ندارم اورا ازدست بدهم تا امروز باهم خوب بوده ایم ومایلم تا روز آخر همین باقی بمانم برایم مهم نیست دیگران  چه قضاوتی درباره ام میکنند ویا چگونه مرا میبیند من خیلی ها را نمیبینم ، ازکنارشان رد میشوم اما آنهارا نمیبینم ونمیشناسم .خاک من بدینگونه سرشته شده است . 
    در کشتزاری بزرگ مکان داشتم ، ودر سایه درختان مینشستم ، 
    از آنجا به دورترین قله ها مینگریستم که متعلق بمن وما بودند
    غروب که فرا میرسید  بدون طنین هیچ آهنگی
     خورشید پنهان میشد وغم مرا فرا میگرفت 
    اندوهی بیکران که تا فردا خورشید  را ئخواهم دید
    همه دل خوشیهایم  گم میشدند 
    گویی دستی به عمد برنماد آیین مقدس من 
    پرده کشیده است 
    من با سرشتم زیستم وهمه چیز را احساس کردم 
    حتی بوی ریارا احساس میکنم ، بوی دروغ را
    من همه یادبودهای خودرا بخشیدم ، تنها یادداشتهایم 
    وصیت منند که آنهارا امضا ء میکنم  وسپس واگذارشان مینمایم 
    امروز خسته ام ، خیلی خسته ام از بار عشقها وسپس دوریهاو….دو روییها !
    میان وزوز مگسان وزنبوران  نا سازگار 
     بین تاریکییها وروشناییها راه میروم 
    وبه هنگامیکه خستگی برمن چیره میشود 
    آنگاه به گریه مینشینم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    14/01/2017 میلادی  
  • سرزمین بزرگ

    سر زمین بزرگ ، مردان وزنان بزرگ میخواهد ، 
    سر زمین بزرگ آرمان بزرگ میخواهد ،
    سر زمینهای پست وحقیر مردمان حقیرتر درمیان آن میلولند وخودرا باد میکنند مانند یک بادکنک وسپس درمیان زمین وهوا میترکند .
    آنهاییکه دربیرون نشسته اند غم وطن ندارند وپس از سی سال واندی دیگر فراموش کرده اند که خانه شان کجاست وکوچه شا ن چه نام داشت ویا عده ای مرده اند یا از فشار روحی ودرد ویا رنج وگرسنگی ویا نا امیدی.
    بی بی سکینه هر روز از اقیانوس سنگهای بزرگی را در شهر وساحل ( استون هدج) روی هم سوار یکند تا تاریخ بسازد ودر مملکت ما هرروز تاریخ را ویرانتز میکنند ورو به سوی صحرای عربستان دارند ، 
    سر زمین بزرگ احتیاج به نویسنگان وشاعران ونوابغ بزرگ دارد که متاسفانه در مملکت ما تنها چیزی که وجود ندارد همین سه چهره است درعوض ( پول) وشکمهای گرسنه خودنمایی میکنند .
    روسیه  مرهون همان نویسمدگانی است که یا در بیغوله ها زیستند ویا در کنار اعیان واشراف وهمه چیز را دیدند وشنیدند وبصورت قصه نوشتند وبه دست مردم دادند ، در سرزمین ما دستور میدهند که دانشگاه را مسجد کنید ومدارس را یکی یکی از بین میبرند ویا تعطیل میکنند به عناوین مختلف پدر ومادرها آنقدر درگیر مشگلات هستند که فراموش میکنند بچه ها را به درس و مدرسه تشویق نمایند درعوض آنها را به دست تجاوز گران میسپارند تا ( ملا) شوند ومیدانند که ملاهها  روزی  میتوانند از خر سواری به بنزسواری برسند با تحمیق کردن مردم ، مردم باید بی سواد باشند سرگرمیهای دیگری برایشان انجام میدهند نمایش اعدام درون ورزشگاههای ورزشی  !! .
    آنهاییکه بیرون هستند کازینوهارا بیشتر دوست دارند ومعاملات  املاکی که دردست بی بی سکینه است  بی بی هم میداند چگونه ازاین حماقتها بهره برداری کند با کمک برادر بزرگ  ، خاور میانه بین آنها تقسیم شده امریکا  سهمی ندارد حتی نتوانست تا افغانستان پای بگذارد وآنجا را آباد سازد مردانش را افغانها کشتند ویا به اسیری گرفتند .
    برادر بزرگ اما با صبر وحوصله بچه ها ی حرامزاده اش را تربیت کرد وحال ارباب شده  برایشان از قصه های ( الکساندر پوشکین ) گفت واز عشقهای آنا کارنینا البته من منکر نبوغ این نویسندگان نیستم  آنها درهمه نوشته هایشان اصالترا حفظ کرده اند  وبخود نمایی نپرداخته اند  آنها بکمک نجات اندیشه  ونجابت فکری رفتند  وروشنایی را بر تاریکیها مسلط ساختند  تعصبهای بیجارا از میان برداشتند با هم یگانه بودند انسان دوستی ونیکخواهی  در نوشته  هایشان بر زور وظلم  وبردگی  حاکم است  وخودکامان  در پیشگاه داوری آنها محکوم میشوند  از این روی است که تمام مردم دنیا به این نوع آثار ارج گذاشته و آنهارا محترم میشمارند .
    فرانسه مردتن بزرگی مانند ویکتورهوگو را پروراند یا آندره ژید ویا الکساندردوما وسایرین .
    همین حقیر سراپا تقصیر با چند کلمه که سر هم کرده وگاهی در لابلای ان بعضی راستی هارا بر ملا میسازم هزارن نفر برمن میتازند چرا که به شعور بالای آنها!!! توهین شده چیزی را که آنها انتخاب کرده اند درست است نه آنچه که حقیقت دارد .
    مردمی ندید بدید گرسنه پا برهنه ناگهان دچار انقلاب شدند حال پا برهنگان پاپوشهای گرانقیمت دارند وآنهییکه دستشان میرسید خودرا کنار کشیدند ، تنها با جت خصوصی از این سوی دنیا به آن سوی دنیا واز این نمایشگاه مد به آن یکی سر میزنند باجشانرا هم مرتب میپردازند وحقوقشانرا نیز دریافت میکنند بپاس خدمتی که به( ارباب ) کردند . مداله وجایزه هم میگیرند ، سرمایه شان دست نخورده مانده  در کارخانه ای عطرسازی ، دراملاک ، ودرشرابسازی …..
    خیلی باید زحمت کشید تا چشمان کوررا بینا کرد ، خیلی باید از خود گذشتگی بخرج داد تا ملتی که بخواب خوش خرگوشی رفته بیدار نمود ، فعلا در نئشه رهبری حال میکنند فردا چه میشود بدرک ، مهم نیست ، نماز جمعه مهمتر است تا خودی بنمایانیم وعرق را درپستو سر بکشیم ، درعین حال چهار تا پنج پاسپورت خریداری شده را درون جیبهایمان پنهان داریم تا بموقع فلنگرا ببندیم این است نماد فکری یک ایرانی اصیل. 
    وزنان مادران مان :
    عزاداری رادوست دارد ، گریه کردنرا دوست دارد ، عاشق این است که حلوا بپزد وخرما پخش کند . عاشقق ضریح طلایی است که آنرا ببوسد مراد بطلبد ، ازیک استخوان پوسیده وخاک شده چند هزار ساله اما هویت خودشرا دوست ندارد ، 
    بپذیر این چند برگ پاره را ، این مجموعه رنگا رنگرا 
     نیمی خندان ونیمی گریان 
    دوراز هر تصنع  وآمیخته  با رنج ودردنهان
    ثمره غفلت خودرا ببین 
    من ، درساعات فراغت ، دربیخوابی 
    الهاماتمرا  که جزیی از سالهای زندگیم بودند ،
    برایت مینویسم ، سالهای از یاد رفته را نیز
    نظاره های یاس آلوده را  وپریدن عقل را 
    واشکهایی که درتنهایی بر دامنم ریخته شدند
    وسینه سوزیهایم 
    بپذیر این چند برگ واین چند خط را
    بپذیر دوست من . 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . “لب پرچین”  اسپانیا .
    13/01/2016 میلادی /.
  • مرگ یک قاتل

    دو سروده از ”میم سحر” شاعر مقیم فرانسه خواندم ویک مطلب مفصل از یک نویستده دیگر در باره مرگ یک قاتل حرفه ای که کسب کارش مرگ بود آنهم از نوع زنجیره ای  کسب وکارش دزدی بود آنهم متعلق به یتیمان و بینوایان وبیکسان با آن چهره کریه و سیصد وسی و چهار هزار بدرقه کننده داشت !!!!! قیافه خانواده اش  هرکدام در کراهت نمادی هستند  حال عدهای که از نعمات  او بهره مند شده ند اورا امیر. کبیر میخوانند بیچاره امیر کبیر شاید پاکترین و بزرگترین انسانی بود که ما در تاریخ بیرحم خود داریم  حال این فسیل  کوسه را باو تشبیه کرده اند  زهی تاسف از این ملت بیشعور وخود پسند .
    تاریخ ما از این جنایکا ران بسیار داشته است  شوره زاری لبریز از خار مغیلان وسمی وکشنده که در لابلای آن شاید بتوان گفت چند گیاه دارویی دیده شده که آنها هم زیر پای قاطران  زمانه  له شده واز بین رفته اند .
    مردان وزنان ورویهمرفته  انسانهای شریفی داشتیم که سعی میکردند از خون نا پاک اجدایشان خودرا رها سازند ورها ساختند اما عده ای درهمان خون غرق شدند اینهمه شاعر  نکته گو ولطیفه پرداز تنها در فرهنگ ایرانی دیده میشود :
    اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد  است 
    تربیت نا اهل را چون گردگان برگنبد است 
    دیگر امروز نمیتوان به هیچ کس اعتماد کرد مردان خوب وزنان استخواندار ما از بین رفتند نسلی پاکیزه طاهر ونسبتا با شعور بالا حال مشتی رجاله آدمکش قاتل بیرحم معتاد وحیواناتی که نمیدانی از کدام قبیله بر خاسته اند بر سر زمین پر برکت ما حاکمند  سر زمینها دیگری هم از نوع کوسه ما داشتتد اما  زمانی فرا رسید که احساس کردند باید در حفظ اراضی سر زمینشان بکوشند وجلو بروند اما ملت ما متشکل از اقوام وقبیله های مختلف تنها یک راه را میشناسد  بکش ویا کشته شو ، بخور ویا خورده شو ،  نه جانم عزیزم یک پاتصد سالی کار دارد تا این ایران ایران شود همان بهتر که ویران شود تا جایگاه مارها  وعقرب های جراروکوسه ها ومارمولک های ریش دار باشد . نه ! هنوز کار داریم حال مرتب عکس شاه بانو را به دست چاپ دهیم اورا  مادر ملت میخوانیم بی آنکه بدانیم نیمی از ویرانی ومرگ پادشاه ما به دست او واطرافیانش بود . او یک مدل ومانکن روز بود عقده های گلو گیرش سر باز کرده بود  شاه میمیرد پسر دایی بر جایش مینشیتد ومن همچنان جولان میدهم . شاه ما مرد بی پدر شدیم واو همچنان میتازد وهنوز مدل مجلات زرد وقرمزی است که باید در سلمانیها آنهارا دید ویا سر توالت متاسفم  حقیقت را باید گفت ونوشت من ترسی ندارم زندگیم تمام شده  متعلق به ان زمان وعاشق پادشاه مهربانم بوده وهستم زیر عکس او میخوابم او پدر ما بود وشه زاده واقعی ما شهناز است که اصالت شاهی او اصالت واقعی را دارامیباشد بقول ننه جانم این لباسهارا تن یک تکه هیزم  نیم سوز هم بکنند زیبا میشود اما هیزم تنها یک تکه چوب است به چوب خشک نمیتوان اعتماد داشت وتکیه کرد قبول کنید  که بدبختی امروز ما به دست این زن بود بیچاره ماری آنتوانت بد نام شد وسرش زیر گیوتین رفت . دنیا جای همین جانوران است . پایان غمنامه نیمه شب من . ثریا 
  • دو قطره ….آب!

    همه دعوا ها وبزن بزن ها وبکش بکش ها  سر دو قطره آب است ! دوقطره آبی که رفع تشنگی میکند و دو قطره آبی که زیر بیضه آقایا ن وتخمدان خانمها جمع شده واگر فرو نریزد تبدیل به عقده شده سر دیگری درمیاورند ، گناهش را من بگردن نمیگریم از روانپزشک بزرگ فروید بپرسید ، !
    بقول ما کرمونیها نامش ” خارمون” است !  عشق وآتش گرفتن درعشق نه درهلال ابروست ونه درغنچه لبان ونه صورت گلگون درآن غنچه است که پنهان است ! وپس از مدتی هم عشق تمام میشود تبدیل میشوی به یک مزاحم ، یک سرخر ، فرقی هم ندارد اما همه علمای اعلام آنرا نجس وحرام دانسته اند نتیجه اش چه شده همه دل درد دارند همه دلهایشان خالی است همه به دنبال دیگری میگردند وخودشان گم میشوند . 
    عشق مولانا را به شمس تبریز مثال میاورند که نه ، عشق روحانی هم میشود هه هه هه 
    سپس مثال میاورند که درنیشابور هنگامیکه عطار نیشابوری دردکان عطاریش شعر میگفت چشمش به جمال بی مثال  محمد بلخی ملقب به  مولانا میافتد وروبه پدرش کرده  ومیگوید :
    باشد که این طفل دردنیا آتش بپا کند !  خوب ، مگر عطار پیشگو بود او چیز دیگری درچشمان آن پسرک هشت ساله دید ، سپس میرسیم به عشق روحانی او وشمس تبریزی ، بیچاره شمس ،یک شاعر شوریده حال به دنبال یک ملهم یا الهام دهنده دربیابانهای راه میرفت  آن زمانها زنان در گونی ودرخانه ها پنهان بودند تنها زنان هرزه بیرون دیده میشدند زنام نجیب همیشه با مردی همراه بودند !!! شمس چشمش به مولانای جوان خوش وبرورو افتاد که سوار خر شده واز مکتب برمیگشت واین دو بهم رسیدند  محمد بلخی زن داشت وچهار فرزند دو پسر ودو دختر بزرگترین دختر او دوازده سال داشت ، این دو پس از آشنایی وگفتگو ها ! بخلوت میروند درس ومشق وکتاب ومعبد ومنبر را کنار گذاشته شب روز مینوشند ومیزنند ومیرقصند وپای میکوبند  تا اینکه پسران سرانجام عصاتبی شده تشری به پا پا میزنند که این چه وضعی است شما درپیش گرفته اید پا پا به ناچار دختر دوازده ساله اش را به عقد شمس تبریزی پیری که داشت رو بخاموشی میرفت ، میدهد وخود را کنار میکشد برادران بیشتر عصبی شده شمس بدبخت را درون چاهی انداخته اورا میکشند واشعارش را بنام پدر مهر میکنند ؛، 
    بروید ای حریفان بکشید یار مارا 
    ویا 
    آن مه میان ما نورمیداد کجا شد وعیره …. بقیه اش داستان است حال آقایان مولانا شناس باد به غب غب  انداخته ومیگوند بچه ! ترا چکار به کار بزرگان !! ما بهتراز تو میدانیم میبینی که مدال وانگشتر اورا دردست داریم ؛ بلی دکانی برای مفتخوران ودراویش !!
    اگر کسی درست به دیوان اشعار مولنا توجه کند میبیند که این اشعار تا چه حد با هم فرق دارند البته مثنوی او جداست ، وچند ین سال وچندین نفر نشستند تا این ارزن  درهم ریخته را پاک کنند ودیوانی کبیر بنام مولانا با تخلص شمس ببازار بدهند ونامشرا بگذراند عشق مولانان به شمس !!!تبریزی .
    خیر ، بنده باور نمیکنم اگر الان بود خوب میشد این قصه وافسانه را از هم باز کرد متاسفانه درآن زمان اکثریت مردم خوش باور وبیسواد واهل قران وکتاب دعا  ونهایت مثنوی  بودند نه اهل علم شعر هم گناه بود ا زدل ودلبر گفتن گناه بود از عشق گفتن گناه بود پس این عشق را خدایی کردند بیچاره پای خدرا باز دراینجا هم بمیان کشیدند !! وسرودند که من عاشق خدایم وعشق دلم خدایی است ، یعنی عاشق خودم هستم وبس . مانند سخن سالار این زمانه که شالی بر کمر میبستند به همراه پاپیون وخوب مبلغین زیادی هنم داشتند ، دیگران اما بگوشه ای خزیدند چون حتی فرزندانشان هم از آنها بریدند وگفتند مگر شاعری نان وآب میشود ؟ 
     هرچیزی شانس میخواهد یک جو شانس کافی است که از قعر چاه جمیل بیرون بیایی وبرتخت سلطنت بنشینی واگر عقلی درون کله ات باشد هردورا مخلوط کرده میشوی بی بی !! یا لرد ، یا …. دیگر نمیشود با بقیه شوخی کرد !
    بهر روی منظور این حقیر سر همان دوقطره آب است که نمیگذارند آنرا درون چاهکی خالی کنیم شب گذشته به اکثر ترانه های قدیمی وآوازها گوش دادم همه تنها غم بود وغم بود غم ودل درد ، نشانی از خوشحالی وشیدایی وشادابی دیده نمیشد حتی درروزهای جشن هم باز خوانندگان یک سرود میخواندند باز بر میگشتند بغم خود ، تا شاعران متعهد ونویسندگان چپ گرای وبزرگ ما ظاهر شدند سروده ها تبدیل شد به شعار و خوب این شد که امروز من بدبخت وبقیه بجای آنکه در روی زمین خود راحت بخوابیم باید روز تختخوابهای پرشده ازکاه وزباله غلط بزنیم واز دردکمر بنالیم وندانیم که فردایمان چگونه خواهد شد .
    روزگار پناهندگان دیگر از ما بدتر است در سرمای زیر صفر بدون بالا پوش در خانه های فلزی ! وآنهاییکه بیخانمان بودند وهستند ودرگوشه خیابان بجه هایشانرا به دنیا میاورند ، کسی هم جرئت حرف زدن ندارد : آنها کناهکارنند :  چون ملا ومولانا ویا عالم الهدی ویا زاییده در یک طویله نیستند تا افسانه ساز شوند .
    شب گذشته خوابهایم سنگین ووحشتناک بودند . امروز خودمرا باید بنوعی سرگرم کنم .
    هر صبح ، چون زبان تب آلود گلها ،
    طعم تلخ رویارا میچشم 
    تلخی آن دردرونم مینشیند 
    من همچو ماری بخود میپیچم 
    درحال پوست اداختنم  وتنیده  در پوس خالی خود
    از هوش میروم  وناگفته ها دردلم آماس میکنند.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
  • خدا حافظی

    با شعار  ” ما میتوانیم ” آمد وحال گریه کنان میگوید : 
    ما نمیتوانیم ونتوانستیم  خدا حافظ بر میگردم پیش مامان جونم تا بمن شغلی بدهد مثلا ریاست گروه یک موزیک راک یا غیره مامان وپاپاهم در انتظارند وهمه میدانیم بهتر است که ندانیم .
    ناگهان با دیدن یک رویا از خواب پریدم  نگرانی کم کم مرا از پای میاندازد  نگران آینده نا معلوم و هجوم آدمهای نا شناخته  وهرج ومرجی که همه جا را فرا گرفته موج بیکاری . درخواب  در قصر موناکو بودم وداشتم شامپاین مینوشیدم ( جاییکه امکان ندارد پا بگذارم حتی با دعوت رسمی ) ! اورا که مرده بود دیدم که درکنارم ایستاده پرسیدم حالا در پی کدام هستی  ؟ نام دختر بزرگم را برد  گفتم ، اما او شوهر دارد در جوابم گفت : با شوهرش حرف زدم !!!   
    چند هفته ایست که او دچار سر درد شدید است  حال بیداری نیمه شب من معلوم است . 
    برایم مهم نیست کی میرود وچه کسی میاید و نقشه بزرگ امریکا بهمراه  مادر خوانده برای سر زمینهایی نظیر کشورهای کوچک وبزرگ چه خواهد بود این سر زمینها همیشه باید تابع  اقمار  بزرگ باشند قانون اساسی آنها دستوری است  ما خیال میکنیم در دنیای متمدنی زندگی میکنیم  ،نه همان وضع اتسان اولیه ادامه دارد تنها زمان ومکان عوض میشود در  این سالهای گذشته  وبا بر تخت نشستن چند جانور. سفید وسیاه غیر از جنگ وآوارگی وبدبختی وکثافت چیزی نصیب مردم دنیانشده است  بجای دانش و پژوهش ایده و لوژیهای مسخره وبی پایه شعور مردم را گرفته وعقل آنهارا به زیر سئوال برده است من میل ندارم از شاه ایران یک قدیس بسازم اما پس از جنگ جهانی دوم  شاید دنیا بهترین دورانش راطی کرد با آمدن  افکار معرکه گیر بیکار ی نظیر مارکس وانگلس وسپس عزیزدردانه آنها لنین وضع دنیا بهم ریخت  خوب  برای این لا مذهب ها بهتر. است ادیان را قوی کنیم واز خاک چند هزار. ساله افسانه هارا بیرون بکشیم  آنهم جوابی نداد بشر هر روز رو به توحش میرود وغولهای ساخته شده دست بنگاههای بدن سازی با پرو تین های مصنوعی  هر روز تعدادشان بیشتر. میشود هیکلها بزرگ مغزها کوچک  دیگر هیچ اتسان بزرگی مانند بتهون بوجود نیامد دیگر هیچ نویستده ای مانند رومن رولن ویا ماکسیم گورکی زاده نشد آنها درهارا  شناختند وشکافتند امروز موسیقی همان تکرار ساخته های گذشته است نویسنده گانی  در زیر خماری مواد مخدر از عالم هپروت خطوط را ردیف میکنند و در سر زمین گل وبلبل  وخیام وشراب چراغهای هنر خاموش شد وادبیات به زباله دانی ریخته شد در حال حاضر بهترین افتخارشان جلال آغا ویا چند نویسنده تریاکی میباشد وبهترین شاعرمتفکرشان احمد خان شاملو است که رید به تمام شاعران ونویسندگان  مردان بزرگی مانند فریدون آدمیت و دکتر حمیدی شیرازی وعلی اکبر دهخدا و نادر نادر پور آنها  کهنه شدند باید شعر نو ونوشته نوباشاد یعنی حروف را پس وپیش کرد وبهترین خواننده درسکوت نشست نشمه های خود فروش ودست آورد پدرخواتده ها هنوز لاشه پیر خود را روی سن میکشند 
    مادونا اولین مربی زنان ودختران شد وبیتلها اولین مربی خوانندکان مرد حد اقل بیتلها چیز باارزشی ارائه دادند جان لنون سرور سرورانشد و همجنس بازی بهترین نوع زندگی نوین  ، 
    نه کاکا جان گریه مکن برو بسلامت نه تو پدر جد تو هم نمیتواند این بلبشوی را سرانجام دهد تا زمانیکه جکومت امنیتی بر سر کار آید وکوره های جدید آدمسوزی احیا شوند ، برو دست خدا بهمراهت  فلک چند روزی بتو وهمسرت که گویی از. بالای درختان نارگیل افریقا  پایین افتاده . حشمت وسالاری داد حال جایت را یک تاجر ماهر با بانوی … خواهد گرفت و…. خداوند به همه دنیا  رحم کند . آ….مین
    ثریا ایرانمنش /نیمه شب 
     پنجشنبه ۱۲ژانویه ۲۰۱۷ میلادی
  • جان جهان

    روزیکه کوسه از دنیا رفت  من روی گوگل پلاس نوشتم :
    خبرت هست که درمصر شکر ارزان شد ؟ / خبرت هست که دی گم شد وتابستان شد ؟
    بامید آنکه کسی بفهمد ، ه کسی نفهمید همه جنده جات و منحرفان جنسی که امروز جای جوانان پر بهای گذشته را پر کرده انده سیاه پوشان به دنبال جنازه کوسه روان شدند وهمه زبان به تسلیت گشودند حال آنهاییکه بقول خودشان انقلابشان دزدیده شده به دنبال یک انقلاب ” کره ای ” هستند . این کوسه موسیقی را حرام کرد ودنیای هنرا را بر باد داداین کوسه پدر تررویستها بود وپدرخوانده  وهمه هم میدانیم از کجا تغذیه میشد ؟ این پسر بچه رعییت که درباغها وکوچه پس کوچه های ده بهرمان میدوید وپسته جمع میکرد ناگهان شد یک کوسه بزرگ خونخوار وتازه من فهمیدم که مردم گوسه هارا بیشتراز ماهیان دوست میدارند ! آن ماهی طلایی ما چه خوشباورانه باین مردم تکیه داده بود به همسرش گفته بودند اگر اورا بکشی ما ترا خواهیم بخشید واموالترا پس خواهیم داد الله وعلم !!!ماهی طلایی ما که داشت جهانی زیبارابما نشان میداد درگوشه ای بیکس افتاد حتی یک پرنده بسوی او او نمیرو د همه میترسند اما کوسه با چه جلال وجبروتی تشییع شد با کمک مسعودان  حیف نام مسعود که برشما نهاده اند [مسعود سعد سلمان ] حال نامشرا روی خود فروشان گذاشته اند . من دیگر درباره او ودیگزان  نمینوسم تا باو وبقیه  بها داده باشم لعنت ابدی براو وخانواده اش باد .
    سازمانهای مخفی اطلاعایت امریکا از همین حالا هشدار داده اند که با آمدن جناب مک دونالد دنیا دچار هرج ومرج بیشتری خواهد شد وناسا بجای آنکه به مارس بپردازد به ماه میرود هرچه باشد آن ” کاکا ” مارس را بیشتر دوست داست وبه دستور او کاوشگران روی مارس به دنبال اب ودانه بودند ؟ مارس ستاره من است حال مک دونالد به ماه میپردازد !! ویک شب خواهیم دید که ماه  گم شده وفردا خورشیده هم مرده است .
    تاریکی بردنیا حاکم میشود وما میمانیم وجانوران خونخوار در پرتو شمع باید خودمانرا نجات دهیم . دریاها سر به طغیان برمیدارند و کوهها ریزش میکنند وآتش فشانهای خفته بیدار میشوند وخوب هرکه توانست خودشرا نجات میدهد اگر هم میلی باین دنیای نکبت نداشت مانند یک اسب اصیل روی پاهایش میاستد تا آتش اورا درمیان بگیرد .
    همه شماها کم وبیش به زندگی دختری از اورلئان ویا آنا دوارک ویا ژاندارک آشنایی کامل دارید وشرح خدمات وجنگهای اورا هم بخوبی میدانید فداکارهایش وروحیه دادن به سربازان نا امید  زنی دهاتی برخاست بجنگ رفت   وناج شاهی را پس گرفت  وبر سر پادشاه خود گذاشت کاهنان  وروحانیون  اهل “قم”  اروپا !!  گفتند جادوگر است اورا زنده زنده  درآتش سوزاندند پاداش خدمت او  سوختن در آتش بود .
    خیلی ها  این درسها را  فرا گرفته اند ، خدمت به دیگری  را از منوی روزانه شان حذ ف کرده اند اما عده ای مانند من از کره خری به الاغی رسیده ایم وهنوز درپی آن هستیم که به دیگران کمک کنیم . 
    من دراین غم میسوزم که چرا  از آتش دیرین وشعله های آن خبری نیست  وچرا دیگر شمع  فروزان آتش  را کسی روشن نمیسازد   وچرا من وما تنهاییم ؟  من هرکه هستم  وهرجه هستم  گویای  نسل خود وروزگارخویشم  نقد هستی ام  را برسر این قمار گذاشته ام  وراه بازگشنی هم ندارم  چرا که همه پلها  را درقفای خود ویران ساخته ام .دیگر پشت دری نمی ایستم ودست کمک بسوی کسی دراز نمیکنم چرا که ستاره من در آسمانها ی دوردست واز دیده ها پنهان است وبقول حافظ :
    به کوی میکده  هر سالکی که ره دانست 
    در دگر زدن اندیشه تبه دانست 
    بر آستانه میخانه  هرکه یافت رهی
    ز فیض جام می اسرار خانقه دانست 
    زمانه افسر رندی  نداد جز به کسی 
    که سر فرازی عالم دراین  کله دانست ……
    ……..
    حال ما کلاهمانرا از سر برداشته وآنرا  پس داده ایم واحتیاج به سر فرازی آنهم میان این جماعت نداریم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” ب پرچین “
    اسپانیا /11/01/2017 میلادی /.
  • جادوگر پای چوبی

    هر نیمه شب با صدای قهقهه آن زن بیدار میشوم ، صورت گل انداخته اش با ناخنهای قرمزش وماتیک قرمزی که برلبانش مالیده با موهای انبوه رنگ شده  لنگان لنگان بسویم میاید ، همچنان میخندد ، سپس میگوید :
    دیدی چگونه ویرانت کردم با کمک همه همراهانم ؟ ومن درجوابش بلند بلند میگویم ” اما من غرق نشدم ، من غرق ناشدنیم ” 
    وبیاد کیسه  محتوی جادوگری او میافتم که زیر بالش همسرش وهمسر من گذاشته بود ، این را خدمتکار خانه پیدا کرد وگفت زیر بالش شوهر او هم دیده ام مادرش نیز جادوگر بود دختر یک باغبان که با جادوگری بغل ارباب خوابید وسپس همسرش شد .
    زندگی او بمن مربوط نمیشود اما هرنیمه شب مرا بیدار میکند .
    لنگان لنگان با آن پای چوبیش وسقزی که دردهان دارد ولبان سرخ شده اش .
    خوب : تو که هردورا داشتی وهردو را زیر پستانهای بزرگت گرفته بودی وشیر میداید یکی برایت پول میاورد ودیگر بتو حال میداد.
    چه کسی دراین دنیا حاضر بود ترا با آن پای چوبی ومنزجرکننده ات  بخانه ببرد غیراز این دو مرد شهرستانی که میل داشتند با شاهزاده ها وصلت کنند !!!
    بیاد برادران  کارامازوف میافتم ، 
    امروز سحر بود که از خواب بیدار شدم وچهره منحوسش را جلوی چشمانم دیدم ، فریاد کشیدم ، من غرق شدنی نیستم دیدیکه غرق نشدم ، مرا روی یک تخته چوب میان دریا رها ساختید بچه هارا به دندان گرفتم وبا دستهایم پارو زدم تا به ساحلی امن رسیدم حال دیگر چه میخواهی ؟ .
    بلند شدم ، حال تهوع داشتم ، کمی آب نوشیدم سپس رفتم تا قهوه ای درست کنم وبنوشم  ، سرم گیج میرفت ، چگونه میتوانم از شر آن روح منحوس خلاصی پیدا کنم ؟.
    کسی نمیداند که من چه اسراری در سینه دارم ، 
    ما ایرانیان کارمان همین است آنکه میسازد ویران میکنیم وآنکه ویران میکند ستایش میکنیم ، 
    آرامکاه رضا شاهرا ویران ساختند چون ایرانرا ساخت وزنان بیسواد وبیشعوررا از درون گونی بیرون کشید وبه دانشگاه فرستاد به خارج فرستاد ، برای آن روح ویرانگر وشیطانی آرامگاهی ساختند  طلایی ضد زلزله وضد بمب البته با کمک دوستانی که درکشورهای مذهبی نظیر ایتالیا واسپانیا دارندوفهمیدند که کاتدرالها جای پرستش خداوند نیست آرامکاه اربابان  دین است .آنها هم برای خود هزارن امام زاده قلابی ساختند ویک آرامگاه طلایی چون میدانند دورانشان سر آمده است .وباز زنها بود که النگوهای طبایشانرا دادند !!! ودوباره میلشان کشید به زیر چادر بروند !
    حال اگر جنگی در بگیرد وهمه چیز از بین برود اما ارواح پلید هنوز در آسمانها میچرخند وباغث عذاب روح دیگران میشوند .
    چگونه میتوان از شر ارواح پلید نجات یافت ؟ .
    آن زن همیشه بدنش بو میداد حتی عطری را که بخود میزد اورا بد بو تر میکرد اماد این بو برای دیگران شمیم بهشتی بود !!! او میدان سینه های بزرگش درون پستانبندش نیز کیسه ای دوخته بود ومن خیال میکردم چنان مومن است که دعا ویا قرانرا درآن جای داده است ، نه مقداری چیزهای کثیف ونوشته هغی نامریی وچندین دانه درون آن کیسه بود .
    ایکاش میشد از دست روح پلید او رهایی پیداکنم . خوابم را میشکند .اما من غرق شدنی نیستم ، نه غرق نخواهم شد ، او با طلسم جاودییش ومن با قدرت روحیم  با هم درجدال بودیم بظاهر مهربان درباطن دو دشمن خونی  .
    نه دیگر نمینویسم که من آن ابر اندوهگیم ، دیگر نخواهم نوشت که چشمانم لبریز از اشک است ، نه من آن موج سواری هستم که حتی بدون پارو میتوانم قایق شکسته را بساحل برسانم  ، من آن فانوسم  که دردل تیره شبها در بیخوابیها نیز نور پخش میکنم  من ازطلسم او رهایی یافتم  از تیغ سرد وجگر سوز او فرار کردم  حال درکنار گهواره کو.دکانم  درکنار شاخسار هستی  که هردم نسیمی فرح بخش  میوزد ودلمرا پیچ وتاب میدهد نشسته ام .
    نه من غرق شدنی نیستم /ث
    صدای زوزه سگی  از دوردستها بگوشم رسید 
     از پشت پنجره در قاب شیشه ای 
    بیرونرا نگاه کردم 
    دو چشم براق وسوزان  بر شیشه کبود پنجره 
    نشسته بود 
    آن چشمهارا میشناختم 
    در ب اطاقم باز شد  صدای لغزش پایی 
     وتارعنکبوتی  چون یک نخ بیصدا
    ومن میهمان شبانه را شناختم 
    پشتش خمیده بود 
    از هراس سرم را به زیر لحاف بردم
    این روح همیشگی  روحی شیطانی 
    که لباس قدیسین را پوشیده بود
     در روشنایی مهتاب ایستاده مرا مینگریست
    فریادم درگلو نشست 
    برخاستم 
    نیشخند اورا بادندانهای زرد دیدم 
    فریا کشیدم فریاد کشیدم 
    نه ، نه ، من غرق نخواهم شد 
    غرق نخواهم شد ………پایان
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین”
    اسپانیا /10/01/2017 میلادی /.