Author: Soraya

  • مرید

    در بهاران که بخندد گل سرخ
    صبحدم  طرف چمن 
    دیده از خواب  گشاید به تبسم 
    نرگس ویاس وسمن ، بلبل افسانه دل ساز کند
    سوسن از شوق زبان بگشاید
    لاله  آتشگر گلزار شود دیده ابر گهر بار شود >!
    شبها تا نیمه شب شاید تا ساعت چهار وپنح صبح موزیک طبقه پایین در تما م رگهای جانم مینشیند ومرا به لرزه درمیاورد از بیرون صدای آن آشکار نیست اما زیر سر من وتختخواب من همچنان میلرزد کاری نمیشود کرد  جوانی است تنها وعشق او موسیقی است کاری هم به کسی ندارد ، به همین دلیل بعضی از شبها احساس میکنم که حتی رگهایم نیز میلرزند .
    امروز صبح درب بالکن را باز کردم ، بوی دیکری میامد ، بهاران نوید میداد که نزدیک است وپرندگان با چهچه  خود غوغا بپا کرده بودند ، باید پرده هارا بالا بکشم ودستی نیز به سر روی باعچه بکشم وعلفهای هرزه را از ریشه بیرون بیاورم وبه دست باد بدهم این علفها ی هرزه همه جا حضورشانرا اعلام میدارند چه در زیر خاک وچه روی زمین صاف وچه درپهنه دشتی که تو گل درآنجا میکاری ! بعضی از آنها دوربین هایی درچشمانشان کار گذاشته اند  که تا اعماق مقعد تو را وارسی کرده وانگلهارا میشمارند . درگذشته از دست افسران بی پدر ومادر شهربانی در عذاب بودیم که سر هر چهاررا ویا وسط خیابان جلوی اتومبیل ترا میگرفتند وباج میخواستند واگر جوان وزیبا بودی درکنار باج میبایست شماره تلفن خودرا بدهی تا آنها با تو قراری بگذارند اکثر آنها یکی دوتا از این نشمه ها داشتند که با آنها همکاری میکردند ، بنا براین من اکثرا با راننده باینسو وآنسو میرفتم  وهمه این جنایتهارا بحساب شاه میگذاشتند وساواک او ، حال ازدست پلیسهای مجازی جانت در عذاب است  .
     سرم را با چند صفحه مجازی سر گرم کرده ام که ایوای شده صحنه سیاست وبازار از خیرش گذشتم وآنرا به خودشان وا گذاشتم تا هرکدام اطلاعات ومعلومات آبکشیده سیاسی خودرا به نمایش بگذارند ، توییتر نیز بحال خود رها کردم تنها چند دوست اسپانیایی هستند که گاهی به آنها لیکی میدهم ویا آنها بمن مهری وبوسه ای میفرستند ، واقعا از این جماعت خسته شدم فارسی  را که بکلی از بین برده اند  “آتش “را با [عین ]مینویسند و”عنوان “را با [الف] ویا تنها به حروف اول اکتفا میکنند من از اینها چیزی فرا نخواهم گرفت که هیچ بلکه آنچه را نیز اندوخته ام از دست خواهم داد .
    حوصله سر وکله زدن با این حیوانات درست مانند این میباشد که تو به طویله ای بروی وبا یک الاغ بجنگی که چرا دمشرا بسوی تو تکان میدهد ویا سم  هایشرا روی پای تو گذاشته او که زبان ترا نمیفهمد الاغ است درون یک طویله بنا براین چرا خودرا عذاب دهم ؟.
    سالها پیش مجانی برای چند مجله وسایت آرتیکل مینوشتم آنها هم  آن نوشته را به سایت  دیگری میدادند ناگهان میدیدم عکس ونوشته من روی سایت گروه مثلا مشروطه خواهان نشسته اعتراض میکردم زبان درازی ولغز گوییشان مرا بیزار میکرد دیگر چیزی ننوشتم وبرای آنها نفرستادم تنها یک سایت خوب بود که برایش اشعاری میسرودم  میفرستادم بانویی نویسنده ، دانا وتحصیل کرده که او هم از دنیا رفت .
    حال دراینجا مشغول ذکر مصیبت نویسی هستم ودر این فکرم که  هر انسانی  هر آیینه  درظلمت وجهنم خود غرق شد باید رها وفراموشش کرد  ما همه انسان هستیم وقدرتمان از خدای خودمان بیشتر نیست  خداوند هم هنگامیکه  پرفروغ ترین  وزیباترین  ودانا ترین ومحبوب ترین  فرشتگانش  به سرگردگی شیطان  به دره نادانی سقوط کردند واز سپیدی به سیاهی گروییدند  به خاک تبدیل شدند  واو آنهارا رها ساخت  که درزیر خورشید تاریک وظلمانی خود  به زندگی گیاهیشان ادامه دهند یعنی درظلمت مطلق 
    حال اگر کسی در طلمت وتاریکی بسر میبرد وچشمانش کور است نمیتوان با رمز کلمات اورا ازخواب بیدار کرد او سقوط کرده به دره نادانی وجهالت .خویش .بیست وپنج سال اسیری من درخانه یک مرد برایم کافی بود که طعم واقعی زندانرا بچشم  ودیگر حاضر نیستم برده کسی باشم وبمیل آنها  رفتار کنم . من آزادم ، آزاد تا جاییکه به کسی ویا اجتماع اطرافم صدمه ای وارد نکنم اما بعضیها شعورشان را از دست داده اند کاری هم نمیشود کرد ویا خودرا فروخته اند ویا همجسسبازندویا معتاد  وبرای خوش خدمتی دست به هرجنایتی میزنند  ، . باید خودر کنار کشید تا گله بگذرد .
    روز گذشته برای خرید  با دخترم به سوپر رفتیم سپدرا پر کرد باو نگاه میکردم سرش پایین بود ومرتب جنسهارا درون  سبد میگذاشت ، من قسمت خودمرا جداگانه گذاشته بودم چیز زیادی نمیخواستم تنها میل داشتم کمی هوا بخورم ، هنگامیکه جلوی صندوق رسیدیم باو گفتم تو پارتی داری یا جشن  تولد کسی است ؟ 
    گفت : نه دو روز میخواهیم به اسکی برویم با چند تن از فامیل همسرم !! خوب باید کمی غذا ومخلفات باخود ببریم ؟! یکصد یورو پول اجناس را پرداخت وهمه خرید من تنها یک کیسه بود . شب دراز کشیده بودم  دیدم زنگ تلفن به صدا درامد  ، ماما ؟! هان ، چی شده >  
    هیچی بیشتر کیسه غذاهارا درون صندوق  اتومبیلم جای گذاشتم حال با اتو مبیل همسرم رسیدیم ومیبینم خیلی چیزها کم است !!! 
    باو گفتم :
    عزیزم نه کلید خانه ترا دارام ونه کلید اتومبیل ترا گفت میترسم خراب شوند ، پرسیدم چی بوده ؟ پنیر ، کره ، ماست ، ماست میوه ، آب میوه ژامبون ، وهمچنان شمرد ، 
    گفتم نه، نترس در گاراژ شما هوا سرد است برگردی همه سر جایشان هستند وباخود فکر کردم معولا آمها در سنین کهولت  آلزایمر میگیرند نه زن جوانی مثل او با آنهمه هوش ، خوب حالا باید چکار کرد او دربالا کوه است ومن درون رختخواب ، بدرک خراب شدند که شدند مهم نیست ، لحاف را کشیدم روی سرم وخوابیدم . فردا روز دیگری است . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا . 04/02/2017 میلادی /.
  • انتقام عدالت

    تو هر بدی میکنی وهر ظلم  مپندار 
    ایزد ببخشد وگردون رها کند 
    دینی است کرده های تو بردوش روزگار 
    هروقت خوش ببیند  آنرا ادا کند ……….پروین اعتصامی (شادروان)
    وما دیدیم که این دین چه بیرحمانه هم ادا شد ،
    امروز در تمام دنیا جنبش یهودی ستیزی بشکلی نا مریی در زیر یک سایه میخزد وشکل میگیرد  این یهودیان غول پیکر  مو خرمایی وپوست کک مکی  وضمن اینکه پول را خیلی دوست دارند وبرایش سخت کار میکنند  ودرحال حاضر هیچ یک از مردم دینا به پای اپنها نمیرسد  دارای مذهب موسایی هستند  تنها بعلل نژادی  باید منکوب شوند ! درحالیکه هیچ چیز آنها با ما فرقی ندارد ،  دکترم ضد یهود است ، سلمانیم ضد یهود است واین یهودیان بودند که مسیح بیچاره ومظلوم را بر صلیب کشیدند اما انواع واقسام نشانه های آنها درمحرابها روی کچ کاریهای دیده میشود .
    زمانی فرا میزسد که یک ترس بر وحودم چیره میشود این ترس نمیداتم از کجا شروع شده وبکجا ختم میشود ، یک ترس شدید از زندگی میان این مردم  گویی همه دریاهای دنیا خودرا آماده ساخته اند تا مرا ببلعند درحالیکه کسی اصلا از وجود من اطلاعی ندارد ،  زمانی فرا میرسد که میخواهم خودرا پنهان کنم ، اما کجا؟ هیچ جای امنی وجود ندارد ، امروز تاسف میخورم که چرا به آن دوستان یهودیم پشت کردم وبا آنها بسوی اقیانوسها نرفتم ، حال دراین ده کوره از تمام مسائل دنیا بیخبرم رسانه های اینجا تنها به همین مسائل احمقانه خودشان واحزاب سیاسی خودشان وسرگرم کردن مردم مشغولند با دنیای خارج کمتر کار دارند .
    شب گذشته خوابهای درهم برهمی دیدم آخرین آنها که مرا بیدار کرد این بود که :
    خواب دیدم به دیدارتمام شعرا ونویسندگان ومتفکرینی که از دنیا رفته اند برای ملاقاتشان به یک بیمارستان یا نمیدانم آسایشگاه رفته ام در یک راهروی بزرگ از یک یک خدا حافظی میکردم درب اطاقی باز شد ویک نویسنده آشنا که از بردن نامش معذورم مترجم ، روزنامه نویس وگاهی شعری هم میسرود درب را به رویم باز کرد مطابق معمول همیشگی پیراهنی سفید با فراک سیاه و
    پاپیون سیاه برتن  داشت  رفتم جلو مرا بوسید دست بردم تا بر گردنش بیاندازم ناگهان عقب رفت ، باو گفتم چرا ترسیدی؟ فکر کردی کاردی دردست دارم وبر پشت تو فرو میکنم ؟ نه نترس من کارد یا خنجرم از از جلو درشکم دشمن میکارم وناگهان از خواب پریدم مدتی گیج بودم نمیدانستم کجا هستم ، آه درتختخواب خودم هستم ومطابق معمول همه ملافه وپتو ولحاف بسویی دیگر رفته اند
    حال امروز حکومت دنیا دردست همان رفقای مو خرمایی با چهره های کک مکی میباشد  وکسی نمیتواند آنهارا منکوب کند  تنها بر انگیزه مذهبی ممکن است بر آنها بشورند آنهم امکانش خیلی کم است .
    حال من دراضطراب خودم علط میخورم  میدانم به زودی از بین خواهد رفت  من سالها با مرگ وزندگی کشمکش داشته ام درانتظار هیچ پاداشی هم نیستم ، تنها هنگامیکه پسر بزرگ بمن میگوید :
    مادرجان از تو هزار بار سپاسگذاریم که مارا از آن سرزمین بیرون آوردید وصد هزار بار سپاسگذاریم  که مارا مذهبی بار نیاوردید ومیلیون هزار بار سپاسگذاریم که آزادی را بما هدیه کردید . خوب همین برایم کافیست ، آنها از آزادی خود سوء استفاده نکردند ، هرکدام باعشق بخانه بخت رفتند وبقول معروف بزنم بچوب زندگی زناشوییشان پردوام وبه ربع قرن هم کشید کسی نپرسید پدرت کیست وچقدر جهاز داری ؟ و یا شغلت چیست چقدر حقوق میگیری؟!/
    نوه هایم پر انرژی وبا شعور بالا وهوش بالا که نمرات خوبی درکارنامه هایشان دارند بی هیچ تبلیغی . پس معمار خوبی بودم واز خودم ممنونم .
    حال باین روباهان فلج بدبخت درکنج خانه هایشان میاندیشم که با دود افیون ومشروبات قلابی خودرا فخرالدین اسعد گرگانی ویا شاه سلطان حسین  میبیند  وبحالشان تاسف میخورم ، آنها راه انسان بودن را گم کرده اند ویا شاید کسی نبوده به آنها درس بدهد ویا تربیت درست ، مانندهمان علفهای هرزه گوشه باغچه شان خودرو بالا آمده اند ومیل دارند انتقام این کمبود هارا از دیگران بستانند.
    امروز روز خرید هفتگی منست وگردش در بازارهای شهر !!! پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا. 03/02/2017 میلادی /.
  • طرح عزا یا نوبهار

    هوا بشدت سرد است  دستهایم همچنان سرد ویخ بسته اند .وخاطراتم از مسیر خود منحرف شده اند آن اطاقیکه حکم دفتر مرا دارد قابل نشستن وتحمل نیست نوشتن روی تابلت هم چندان خوش آیند نیست بچه گرگ همچنان به دنبالم است حال تا کجا ها دسترسی یافته نمیدانم بهر روی نامش با پلاک قرمز در روی میز پلیس اینترپل  نشسته با تمام مشخصاتش سرم گرم خواندن وکاووش در این کتاب جدید پر غوغاست وزمانی بفکر مام شین میفتم آیا او هم درهمین دانشگاه دوره دید؟  وراهی ایران شد آیا پسرش نیز آن دوره را طی کرده بود ؟ انزمان چقدر کودکانه میاندیشیدم وچقدر بچه بودم یک بچه عاشق حال امروز به شکل وشمایل نویسنده کتاب نگاه میکنم ازخودش مطمئن هست من اورا کاندیدای ریاست جمهوری آینده ایران کرده ام میگوید با رضا شاه کبیر نسبتی دارد همان نسبت مادری من به میرزا آقاخان اما تفاوتهای زیادی بین این دو مرد بود یکی باسواد اهل علم وقلم ومیل داشت  از راه فضل ودانش مردم سرزمینش را بسازد دیگری سربازی بود با قدرت روحی وجسمی عاشق وطنش  حال امروز به چهره این جوان نگاه میکنم . همه مصاحبه ا ومبارزات ودرگیریهای اورا پی گیری کرده ام مرا بیاد چه کسی میاندازد گاهی از او میترسم وزمانی دلم میخواهد عاشق او باشم گاهی تیزی گوشه لبانش که به تمسخر وقهر آمیخته مرا میترساند گاهی چشمانش بیگناه میشوند بطور کلی جمع اضداداست میدانم که مانند سیلاب ویران میسازد وجلو میرود واینگونه انسانها تحسین بر انگیزند  . چیزهاییرا که نوشته کم وبیش میدانستم وچیزهایی برایم مهم نیستند نقش ملاها را در ویرانی مملکتم سالهاست خوانده وتجربه کرده ام نقشی که خوب بازی میکنند یکی از بالارفتن این رهبر کنونی تن صدا ونوع حرف زدن وحرکات او بود اهل شعر وشاعری ودستی به سیم سه تار واهل محفل ومنقل که خدمتگذار بیشتر ایرانیان عزیز ما میباسند محفل ومنقل وآنهاییکه اورا انتخا ب کردند خوب میدانستند که بیان شیرین وتن صدا چه اثری میتواند روی خیلی ازاشخاص بگذارد  بهر روی هیچ نمیدانم چه خواهد شد آیا جنگ میشود؟ وآیا کودتا میشود و یا … هرچه هست من در این محنت سرا با دستهای یخ بسته وسرمای درون وبیرون تا آخرین روز حرکتم بسوی ابدیت باید سر کنم  وهرازگاهی چند ملاقاتی به دیدارم میایتد چند انسان خارجی  بنام نوه دختر پسر داماد عروس ملاقاتها خیلی کوتاه وهمه باید بکارهایشان برسند سالی دوبار من میتوانم در محفلشان باشم آنهم یکی
    با دیگری قهر است واین روزها یکی دیگر هم قهر کرده این دو یا سه مورد روزمادر!!!وروز تولد من ویا کریسمس عید نوروز تنها هستم ویا پسرم از انگلستان برای سه یا چهار روز عید میاید  همین نه بیشتر . پایان دلنوشته امروز م روی این تابلت مهربان که همه را درخود جمع کرده است مونس شبها وروزهای من . 
    پنجشنبه دوم فوریه 
  • خورشید زندگی

    هر مردی  نیاز مند آن است که اورا خورشید بدانند  وخود یقین پیدا کند که یک خورشید است وباید این اعتقاد دروجود او پیدا میشد  که اصل مهم زندگی بود ، من چرا باین خورشید پشت کردم وخود ماه شب چهارده شدم ؟ چرا که اورا موجودی دیدم بسیار ضعیف ومیل نداشتم که این موجود ضعیف خدای زندگی من باشد  او مانند یک ستاره مرده  گرد سیاره خود میگشت  بدون حضور او هم میتوانستم زنده بمانم ( که ماندم) او خود نیز سرگردان بود  وبدون وجود آن موجودات ریزو درشتی که اطرافش را گرفته بودند نمیتوانست زنده بماند ، شبها یک بطر عرق ناب را درگلو خالی میکرد ومیشد مستر هاید ، وروزهایک دکترجکیل مهربان ، دهانش بسته بود با چشمانش سخن میگفت چون اگر دهانشرا باز میکرد تا یکمتری اطاق بوی عرق مانده درون معده اش بیرون میزد  خیلی کم غذا میخورد میل داشت هیکل خودرا خوب نگاه دارد واز بزرگ شدن شکمش جلو گیری کند میدانست که سوکسه زیادی بین زنان دارد اما چشمان بی رمقش را بمن میدوخت که خوب ! تو چرا نه ؟ ومن میل نداشتم باو تکیه کنم درعین حال میدیدم همه مردانیکه دراطراف  ما هستند کم وبیش مانند اویند .
    من خانهرا دوست داشتم ومیخواستم خانه ای بسازم که نسلهای درآن زندگی کنند واگر از ان چیزی بجای ماند بگویند روزی دراینخانه مردمانی نیکسرشت میزیستند ، متاسفاه نشد خانه زیر بولدوزر دولت جدید ویران گردید و برآن نوشتند که دراین خانه شیطان زندگی میکرد و روی زمین برج ساختند .
    باید دستهایم را با بخار دهانم گرم کنم تا بتوانم بنویسم ! حال دیگر دراین سن وسال نمیتوان خانه ساخت ودرآن نسلی را ادامه داد آنهم درروی زمین بیگانه ،  خانه خوب ساختن برای آن است که پیکر یک نسل را درخود جای دهد نسل من آواره شده وهرکدام بسویی رفته اند جمع کردن آنها غیر ممکن است ، در سر زمین خودم نیز این امکان هرگز وجود نداشته  یکی آمد وبازمانده دیگری را ویران ساخت ، ومن اعتماد چندانی باین نسل آینده ندارم که بتواند یک خانه بسازد که تا پانصد سال دیگر دوام داشته باشد !!
    با سر گیجه از خواب برخاستم ، روی فیس بوک دوباره متلکها .گفتارها وکامنتهای ناهنجار به یکدیگر شروع شده متاسفم آنرا باز کردم تا ببینم مردم درکجاهستند وچه میکنند وآینده ما چه خواهد شد ، آن مرد که باو اطمینان کرده وباو قول داده ام روزی رییس جمهور ایران خواهد شد چندان فضایی برای خودنمایی ندارد همه درهارا به رویش بسته اند اما او حتی از درون اتومبیلش نیز فریادش را بیرون میفرستد ، من باو رای میدهم اورا انتخاب کرده ام برای بودن خورشید خانه بزرگمان هرچند من باید خانه ددیگری را تهیه کنم که درآن برای ابد بخوابم اما شاید برای عده ای از فرزندان آن سرزمین که بیگناهند بتوان کاری کرد.
    همه امروز ” هار” شده اند هار سکس وهار خوردن ونوشیدن ، اندیشه ها گم شد معلوم است درسرزمینی که موسیقی کتاب نوشتن رقص آوا ز حرام باشد .وتنها برای عربهای ناشناس  صلوات بفرستند وسینه بزنند حتی درممالک خارج چگونه باید انتظار داشت که مردمی سالم برون بدهد وآنهاییکه درخارج به جاهایی رسیده اند هنوز دنباله روی احزاب چپ واما زندگیشان راست وروبراه است یک بام ودوهوا .
     وآن روباه مکار مانند یک دزد درگوشه وکنار ودرسایه پنهان است برای ویرانی من ، با نام های  حک شده وجعلی . اما من هنوز میتازم عمر تو واربابانت تمام شده است .
    نه سردی هوای اطاق اجازه نمیدهد بیشتر بنویسم . تا بعد .پایان 
    ثریا ایراتمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    02/02/2017 میلادی /.
  • نوچه داشتن

    در همه جای دنیا رسم بر این است که اگر میل داشتی دست  بکاری بزنی باید چند نفر همراه داشته باشی که بموقع از تو دفاع کنند ویا تظاهر به ضدیت با تو کنند وسر انجام تر به مقصد برسانند حال دیگراین شانس آنهاست که آنهارا نگاه داری و به دست دژخیم روزگار بسپاری ویا به زباله دانی . 
    من همیشه تنها دست بکارهای خطیر زده ام  هیچگاه از کسی کمک نگرفتم اگر آنروز تصمیم گرفتم که از انقلاب داخل خانواده  با دست خالی با چند جلد کتاب وصفحه وچهار بچه کوچک به لندن بگریزم از هیچکس کمک نگرفتم با هیچکس مشاوره نکردم تنها میل داشتم از آن زندان جهنمی بگریزم زندان همیشه زندان است جه تو در اوین وقصر باشی وچه درخانه ات وماموری همیشه مراقیب تو باشد ودر غیبت خود مامورین دیگری را برای زیر. نظر گرفتن  تو بخانه ات بفرستند وتو جرئت نفس کشیدن نداشته باشی . 
    در. لندن بطور اتفاقی برادر خوانده من از امریکا به ایران میرفت سر راه توقف کرد ساعتی با هم گب زدیم واو گفت که فعال کنفدراسیون دانشجویان در امریکاست  من نفهمیدم یعنی چی تنها از او پرسیدم بنظر تو من کار درستی کردم بچه هارا بخارج آوردم  او در. جوابم  کفت الان موقع انتخاب نیست من به ایران میروم  هویدا از کار بر کنار. خواهد شد وجمشید آموزگار جایش را خواهد گرفت چون یک انقلاب در راه است . 
    خندیم وگفتم ایران هیچگاه دچار چنین سرنوشتی نخواهد شد  واین آخرین دیدار ما بود  از لندن به کمبریج نقل مکان کردم بخیال اینکه در کمبریج هم مدارس خوبی هست وهم ازلندن شلوغ ومترو تیوب خبری نیست .دوسال بعد فاجعه شروع شد.
    از ان تاریخ تا انروز که درکنج این دهکده نشسته وروی این صفحه کوچکم  مینویسم حرف من یکی بود این اتقلاب ویرانی ببار خواهد آورد شاهرا حمایت کنید اما فحاشی ها تهمتها بخصوص از طرف خانواده های توده ی نفتی شروع شد ومن خفه شدم 
    امروز درست سی وهشت سال از آن فاجعه میگذرد وسپتامبر گذشته چهل سال است که از ایران به دورم دیگر نگاهم به پشت سر دوخته نشد چون هرجه بود ویرانی بود .
    حال امروز بازهم تنهایم وتصمیم گرفتم که به مبارزه برخیزم اما مانند همان ژاندارک بدبخت تنها هستم عده ای میترسند  عده ای ملاحظه کارند عده ای در ایران فامیل دارند  منهم دارم اما نه آنها مرا ببازی میگیرند ونه من آنهارا همه مومن احمق با همه تحصیلات عالیه هنوز چادرشب برسرشان نشسته مردانشان  هنوزبایقه باز با اخم وتوهین به همه نگاهمیکنند انگار که از ماتحت فیل افتاده اند .
    حال درفیس بوکم هم گروهی شده اند کافی است یک انتقاد بکنی همه بسویت هجوم میاورند چون تخم لق را اولین کسی که دردهانشان شکست یکی
    از مشاهیر!!!!! بود  حال من نه نوچه دارم نه طرفدار ونه کسی میلی دارد به گفته هایم گوش کند بابا این یکی
    شاید راست بگوید اورا مثل شاه قطعه قطعه نکنید .نه فایده ندارد فلات طتز نویس نوک تیز قلمش را بسوی او نشانه گرفته چون ممکن است مواجب قطع شود،وهمه هم پشت سرش ایستاده اند
     بابا باو فرصت بدهید خیر درهمین قدم اول باید قربانی شود ،؟
    سی وهشت  سال پیش شیطان وارد شد وگورستانهارا آباد کرد وحال آنکه زرنگتراز همه بود رفت زیرعبای کا گ ب ومرتب سخن میراند وهوش وگوش مردم را پر میکند اگر لازم شد سر کیسه را هم شل میکند تا برتخت خلیفگی تکیه بزند سخت احساس ناصرالدین شاهی باو دست داده وباورش شده که پرودگار اورا مامور کردده تا درب جهنم را به روی مردم ایران باز کند وخودش در بهشت برین با تخم ها آویزان وبیمارش میان حوریان  زرشکی!!!! بنشیند .پایان  
    پایان بیست و دوم بهمن روزعزای عمومی ملت ایران 
    اول فوریه دوهزارو هفده میلادی
  • ماه طلایی

    من موی خویش را نه از آن روی میکنم سیاه 
    تا باز نوجوان شوم ونو کنم گناه 
    چون  جامه ها به وقت مصیبت  سیاه کنند 
    من موی خویش را درمصیبت پیری کنم سیاه ……….رودکی 
    ——
    سر انجام تسلیم شدم وموهای پنبه ای امرا رنگ کردم اما نه سیاه بلکه طلایی ! درست به رنگ موههای مادرجانم که معلوم نبود با چه معجونی آنهارا باین رنگ درمیاورد حنارا میدانستم ، بابونه راه میدانستم اما بقیه اش سکرت بود !! شب آنهارا روی سرش میمالید وبا برگ انجیر آنهارا میپوشاند وسپس یک روسری سفید محکم  هم برسر ش میبست ومیخوابید ، صبح زود میپرید درون حمام وهنگامیکه آفتاب پهن میشد موهایش را زیر آفتاب شانه میزد گویی رشته های طلایی با نور خورشید یکی شده بر پیکر او ریخته اند ، چقدر حسودی میکردم ! چرا باید موههای تو طلایی باشد ومال من سیاه ؟ چرا پوست تو باید سفید باسد پوست من رنگی دارچینی ؟
    او هم درجوابم میخواند :
    ابریشم تاب داده / حسنی است که خدا داده ! 
    خوب حال روز گذشته چشمان دخترم برق زد ، به به مامان چقدر خوشگل شدی ؟ حیف نبود ؟ اما دروداقع از دیروز تا بحال بوی رنگ درون سینه ام نشسته ونفسم بالا نمیاید آلرژی !!
    به میمنت ومبارکی صفحه فیس بوکم را باز گشایی کردم از دوستان  قدیمی خبری نبود اما تا دلت بخواهد پیر مردو پیر زن ! صد البته فاطی خانم خرسندی هم مارا سر فراز فرمودند وبه بقیه هرچه دم تکان دادیم محلی نگذاشتند خوب حق هم دارند آنها به ایران میروند وبرمیگردند شاید برایشان مشگلی ایجاد کند .
    بعضی اوقات میل دارم چند کلمه بنویسم روی توییتر نمیشود چون کمتر ایرانی هست بیشتر اسپانیای ویا خارجی اند ! اینستاگرام هم تنها محل عکس است نه بیشتر وخصوصی است ؟!!!  باید دوباره آنرا راه اندازی میکردم اما حال یادم رفته پروفایلم را درست کنم یعنی عکسم را بگذارم با موههای طلاییم تا همه ببینند !
    باز هم عده ای ترامپیست ، عده ای اوباما میست وجنگها همچنان روی صفحه ادامه دارد هرچه ما دم تکان میدهیم عکسی میگذاریم از خلیج فارس از تکه های سر زمینمان که بابا مواظب مادرتان هم باشید ناگهان دیدی اورا تکه تکه کردند ! خیر ، همه همان فلسطینی پسند وسوریه ای ! حال مرد باشند یا زن فرقی نمیکند ، دلم گرفت ، تنها چند نفر عکسی از شاه میگذارند ویک فاتحه مدرن میخوانند بقیه خیر هرکسی راه خودش را میرود . 
    وعجب آنکه نسلی شاه را کشت ، نسلی بیتفاوت ماند مات ومبهوت ونسل سوم عکسهای اورا میبوسند وبرایش دعا میخوانند وبه پدرانشان بد وبیراه میگویند  واین است بازی سرنوشت .
    در خبرهای ان . بی. سی. خواندم که  هفت کشور را باید ویران کنند یکی از آنها ایران است آنرا فورا برای خود شیرینی و اینکه بفکر وطن هم باشید روی صفحه گذاشتم انگار که تکه یخی روی آتش بود آب شد ورفت کسی محل سگ هم بما نگذاشت .
    خوب ! من چرا خودمرا تکه تکه کنم ؟ آنهاییکه منافع درایران وجمهوریش دارند خودشانرا به معرکه برسانند ، من چی دارم ؟ در تمام زندگیم یک خانه در شهرک کنار دریا داشتم که آنرا هم جناب مرحوم آتش روان فرهنگ شریف فروخت وپولش را قمار کرد وتریاک وکوکایین کشید ومن همچنان بانتظار نشستم تا پولی به دستم برسد یک سوراخ برای خودم بخرم واز اجاره نشینی وسرکوفت دیگران رهایی پیدا کنم ، او خورد ومرد .
    مهم نیست ، اجاره نشین خوش نشین است اما دراینجا بسکه اجاره نشینان وخارجیان سر این بدبختهار کلاه گذاشته وپولشانرا خورده وخانه شانرا ویران ساخته اند ، کمتر کسی خانه اجاره میدهد تنها باید به آژانسها مراجعه کنی یک دوهزار یورویی م قبل بدهی تا یک سوراخ کچی یخ کرده با ماتریال ارزان بساز بفروشی دراختیارت بگذارند ، پول آشغالهارا به شهرداری تو باید بپردازی ، پول کامنیتی را تو باید بپردازی وپول برق وآب هم که جای خودرا دارند وناگهان میبنی یخچالت خالیست !!دوستان هم از یخچال خالی اجاق خاموش فرارمیکنند ، از لباسهای قدیمی خوششان نمیاید ای سالی سلامی احوالی تمام شد .
    با همه این رنجها حاضر نیستم خودمرا در معرض فروش بگذارم خواهم مرد اما خریدنی نیستم تحت هیچ عنوانی از تنهایی دق خواهم کرد اما سر حرف خودم میاستم . انسان تنها با شرفش زنده است .
    خوب اینهم از انشای امروز ما / ومن از ساعت دو نیم پس از نیمه شب بیدارم بخاطر نفس تنگی حاکی از رنگ موی سرم !!!
    این یک خط نیست به چهره من ؟ آیینه گفت 
    چین پیری است ، به آیینه گفتم 
    آه چقدر چهره ات آشناست ، تراکجا دیده ام ؟
    بغضم ترکید 
    از غم توست این شیارها بر پیشانی 
    روی گرداندی واندوهم را ندیدی
    چشم گریانم  بر چهره دیوار نقش بست
    آیا این سایه منست ؟
    نه ، نیست ، چرا هست 
     افسوس، 
    چون گلی که اورا پر پر کرده باشند
    تنها بیاد غنچه ات نشستی
    همه را دیدم ، تنها نام تو درخاطرم ماند
     آیینه دلم لبریز از نقش تو بود
    آیینه نیز شکست 
    نقش تو نیز زیر پاهایم نشست 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    1/02/2017 میلادی/.
  • دلنوشته امروز

    ” تو کیستی” ؟
     مگه تو کیستی؟ 
     تو از کجا میدانی ؟ 
    این تو کیستی  سالها مانند یک زنگ درگوشم صدا میکرد ، هر زمان که یک پیراهن  جدیدی میپوشیدم ویا یک چکمه نو میخریدیم ویا یک کیف سفارش میدادم آنجناب از من میپرسید :
    ” مگه تو کیستی ؟”  
    او آنقدر احمق بود که نمیدانست برازندگی من سر فرازی اوست ، درجواب میگفتم :
    این منم ، خودم با تمام وجودم ، نه پدرم دزد بوده ونه حاجی ونه مادرم فاحشه ! من خودم بودم دختر یک خانواده ملاک که املاک زیادی داشتند ومیدانستند چه بپوشند وچه بخورند وکجا بنشینند وکارشان پژوهش در تاریخ دنیا بود و هنگامیکه میخواستند حرف بزنند به تیر غیب کرفتا رمیشدند واملاکشان مصادره میشد . بلی این منم  وبا تمام قد جلوی او می ایستادم .
    حال دیروز این کلمه باز درگوشم نشست ، آنهم از زبان دخترم ، مگه شما کیستید که بخواهید بمن بگویید امام مولانا اوباما حضرت مسیح تازه از آسمان فرود آمده را نپرستم وغیره …..
    بهر روی برادر  بزرگتان دررشته حقوق سیاسی درس خواند واز طریق استادان شرق شناسش با دنیا ومحیط اطراف آشنا شد بعلاوه او هم کارش همان کار اجدادش میباشد تنها به مجله تایم ویا اخبار کانال سیکس (6) اکتفا نمیکند .
    باو گفتم : درست حرف بزن اول حرف زدنرا یاد بگیر بعد اظهار نظر کن گوشی را گذاشتم ، ایمیلی برای پسرم فرستادم که حق با توست  بیخود ترا سر زنش کردم ، مملی به بابش میره کاری هم نمیشه کرد متاسفانه ما نتوانستیم مانند دیگران خودرا بفروشیم وامروز با فخر ومباهات کتابی را بیرون بیاوریم تا شماره میونهای اجدای خودرا بشماریم ، هرچند درپشت قران خطی که بتو سپرده ام تاریخ تولد خاندانم با خطی زیبا وشکسته درج شده است اما نمیتوانم  آنرا بگردنم بیاویزم ویا معلوماتم را درون یک قوطی بکنم ومانند یک مدال بر سینه ام بزنم تا دیگران را متقائد کنم ، به در ک .
    حضرت مولانا امام اوباما الان درخانه اش در باهاما دارد خوش میگذراند خانه بزرگی همانند کاخ سفید درپشت کاخ برایش خریداری شده بچه هایش در مدارس بالا ودانشگاه هاروارد ازهمین الان نام نویسی کرده اند  با پولهای باد آورده از خون  مردم کشورهای دیگر  وشما هنوز دارید بر سر حاکمیت او با خودتان میجنگید  زهی تاسف .
    اول تربیت را یاد بگیرید بعد بروید گنده گویی کنید ، تفی بر دستانم انداختم از اینکه اینهمه زحمت بیهوده کشیدند برای هیچ .
    اسارت بد چیزی است اسیر بودن وگرفتار بودن انسانرا تا مرحله نابودی وسیری از زندگی میکشد من همیشه به [صادق هدایت ایراد میگرفتم که :
    او قادر به مقابله با مردم وسرنوشت نبود او ضعیف بود آدمهای ضعیف خودرا میکشند ، نه! قربان راه را باز عوضی رقتی او شهامت این را داشت که خودرا از اسارت برهاند وهرماه دستش را پیش سفیر بیسواد ایران درفرانسه دراز نکند تا حقوقی بگیرد ویا دراداره سجل احوال پشت میز بنشیند اندیکاتور بنویسد وشماره مردگانرا ثبت کند او مانند یک قهرمان مرد وتو !! مانند یک تفاله داری خودت را برای هیج هنوز زنده نگاه میداری .
    نوه هایت از موهای سفیدت خوششان نمیا ید وتو با همه آلرژی به رنگ وغیره داری مجبوری آنهارا بمیل آنها رنگ کنی ! درغیر اینصورت به دیدارت  نخواهند آمد ، باید همیشه اجاق وقابلمه پرباشد یخچال لبریز از آشغالهای بسته بندی شده وگندیده فروشگاهها تا بخیال خود بگویند که خوب همه چیز درخانه تو پیدا میشود ، اما ما نمیخوریم بما دستور داده شده چیزی درخانه تو نخوریم ممکن است کالری زیادی باشد باید تعداد کالی هارا بشمارید !!! 
    وسر انجام اجازه نداری با زبان مادریت با بچه هایت حرف بزنی یا گوشی درگوششان میگذارند ویا آنقدر بالا وپاین میروند که تو خفه شوی بعد هم بقول آن خانم مرحوم مگر سر گورت چراغ دولوله روشن میکنند ، اول باید دید آیا گوری خواهی داشت ؟ !
    بلی تو شهامت نداری وسکوت تو حمل برترس توست ترس ازدست دادن آنها ، بدرک اصفلاصافلین !!! همه عمرم
     تنها زیستم باز هم خواهم توانست تنها باشم درونم پر است ، لبریز از گفتنی ها ودانستنیها و…سکوت 
    کا فی است دیگر بس است باید فکر دیگری بکنم . ث
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 31 ژانویه 2017 میلادی .
  • سیاست پیشه

    نمیدانم ساعت چند است  باید از دوازده گذشته باشد ، نمیدام کی وچگونه خوابیدم ، شبها از روی تلفنم فیلم ویا برنامه های اپرا ویا باله را پیدا میکنم وبه تماشا مینشینم ، شب گذشته باله ( زیبای خفته) که از تالار اپرای پاریس بخش میشد یا شده بود ! وعجب آنکه هنوز آرم ونقش “فلور  د ریس” بر رروی پرده نمایش خودنمایی میکرد  حتی ناپلئون هم آن نقش را از بین نبرد تنها آنرا سرو ته کرد مانند زنبور عسل نماد بوربونها بود ، آنچنان محو تماشای این رقاصه ها وداستان بودم که فراموش کردم کجا هستم ، خیال کردم در تالار ” رودکی” نشسته ام وپس از پایان برنامه میروم درون اتومبیل گرم که او درنتظارم نشسته  او همسرم علاقه ای باینگونه برنامه ها نداشت نه موسیقی ونه باله ونه اپرا اما مرا آزاد گذاشته بود  مشروط بر اینکه مرا ببرد ووبیاورد گاهی با دوستانم میرفتم وزمانی تنها ! حال شب گذشته در همان حال وهوا  نشسته بودم برنامه را روی تلویزوین اندا ختم با تصویر بزرگ تا آنرا تماشا کنم ، هنگایکه تما م شد ! 
    دیدم کیف آبگرم دردستهایم یخ کرده وحال باید خودمرا به اطاق خوابم برسانم وفورا به زیر لحاف بخزم خبری از آنچه گذشته  ، نبود ! .نه درتالار رودکی بودم ونه گرمای اطاقها ونه اتومبیلی در انتظارم ، ناگهان احساس کردم دریک سرداب سرد مانند سردخانه های بیمارستان نشسته ام ، دلم گرفت اشک در چشمانم نشست برخاستم تا مانند هرشب به اطاق خوابم بروم وبا بخار دهانم  دستهایم را گرم کنم .
    تنش میان فامیل بخاطر هیچ وچرندیات روزنامه واخبار ومرافعه درتوییتر وسایر صفحات مجازی ، ادامه  دارد  به همین خاطر کمتر به تویتر سر میزنم میلی ندارم خودم را درگیر مسائلی بکنم که بمن مربوط نمیشود ، دخترم میپرسید :
    چرا عربهارا در این لیست قرار نداده اند ؟
    گفتم آنها پرچم امریکارا آتش نمیزنند ، ومرتب در نماز جمعه ویا درخیابانها نمیگویند مرگ بر امریکا یا اسراییل ، آنها تمدن را ازما یاد گرفتند حال آنها متمدن شده اند ما وحشی وغیر قابل اطمینان .
    این روزها دزدی اشعار  ونوشته وآهنگها وترانه ها خیلی  نیز رواج دارد ،  یک ویدو برای من روی یوتیوپ آمد که عکس فروغ روی آن بود  با ادعای اینکه آخرین سروده فروغ با صدای خود او ست ، پاسخ نوشتم نه این  شعر وسروده متعلق به فروغ است و.نه این صدا صدای او ، سپس آ نرا روی گوگل پلاس گذاشتم نا همه بدانند ، نوشته های خودم  در صفحات وسایتها بنام  خودشان چاپ میشود اشعاری که درگذشته داشتم حالا با نام شخص دیگری به چا پ میرسد کاری هم نمیتوانیم  بکنیم .
    سیاست وگفتگو درباره آن بد جوری مانند یک آفت وبقول امروزیها یک ویروس بجان همه افتاده عده ای عصبی میشوند عده ای بجان هم میافتند ، هرکسی عقیده خودش را دارد ومعلوم هم نیست درست باشد اما میل داردعقیده اش را به زور بر دیگری تحمیل کند، گند کارهای حصرت مولانا امام اوباما تازه درآمده  وخاکی که روی آن پوشانده بود کنار رفته حال این جناب دارد برعکس عمل میکند .
    سر زمین روسیه خوب است ، موزیکش بهترین است هنر درآنجا پرورش یافته زیر آسمان دیکتاتوری واستبدا د،زیباترین نمایشات از آنجا آمده بهترین داستان نویسان از آنجا برخاسته اند درعین حال درها بسته است تا جایی که اگر دختری از خانواده شان با مردی از سر زمین دیگری ازدواج کند  جزایش مرگ ویا مهاجرت است ، محکم خودرا نگاه داشته اند با آنکه بیشترین دخترانشان  درکوشه وکنار جهان به شغل شریف مانکنی وکارهای دیگری مشغولند اما درداخل مانند سر زمین گل وبلبل ما محکم کاریست !!
    امریکای جهانخوار ! ازاد حال درهارا بسته تا سر فرصت مهاجرین را الک کند خوبهایش را بردارد وآشغالهارا پس بفرستد  دراین میان عده ای بیگناه هم  قربانی میشوند باید صبرکرد ودید .
    بخاطر دارم درسفری که به امریکا داشتم ، در صف طولانی که باید چمدانهارا چک میکردند ایستاده بودم دختری با شلوارک کوتاه وچشمان آبی وموهای بور جلوی من بود مامور با سر اشاره کرد که برو  بی آنکه چمدان اورا باز کند ، نوبت من که رسید ، گفت بایست ، چمدانرا باز کردم وایستادم تا پاسخ گوی سئوالات احمقانه او باشم سپس گفتم :
    چرا آنکه  جلوی من بود شامل این گرفتاری نشد ؟ من چیز ی ندارم که نشان دهم کمی سوقاتی ولباسهای تنم بارها وبارها این جمدان در مادرید توسط عوامل شما چک شده وصدها بار مرا زیر سئوال برده اند چرا برای آ نکه موهایم سیاه وپوستم قهوه ایست ؟ خون بصورتم هجوم آورده بود ، مامور بی آتکه چیزی بمن بگوید درب چمدانرا بست وبمن داد وسپس مرا به اطاق دیگری راهنمایی کردند ، باز در یک صف طولانی تا رسیدم به یک بانوی مسن وهمان سئوال وجوابها بلیط رفت وبرگشتم دردستم بود برای یک ویزیت چند ماهه آمده ام ، مهر ورود را توی پاسپورتم زد با اقامت دایم !!!  با خودم گفت خرخودتان هستید اگر من یک روز از آنچه که قرار است بیشتر بمانم پلیس من ودخترم را دیپورت خواهد کرد این را برای خوشحالی من هدیه کرده اید ، در نیویورک مجبور بودم هواپیما عوض کنم تا خودمر را به بوستون برسانم ، درون هواپیما باز سئوالات شروع شد ، دست آخر گفتم :
    خانمهای مهربان ، وآقایان عزیز من  آسم دارم واحتیاج به داروهایم هست که درون کیفم بماند اینهم تایید دکترم بیمه شخصی هم دارم رهایم کنید برمیگردم .
    فورا مرا روی صندلی اول نشاندند ومیهمانداری مامور شد که هر چند مدت بمن سر بزند ومرتب برایم آب میوه ونوشیدنی بیاورد . اینهارا نوشتم تا بفهمانم نباید ترسید وباید درجایی جواب را داد ودرجایی سکوت کرد البته آن مامور فرودگاه آدم خوبی بود درغیر اینصورت میتوانست  جلوی ورود مرا بگیرد .
    پس از سه ما خسته ورنجور وگریه کنان برگشتم وتوبه کردم که دیگر هیچگاه پای به آن سر زمین نگذارم ، همه جا صف همه جا شلوغ اسیر یک چهار چرخه تا جا بجا شوی پیاده روی مشگل بود باید حتما اتومبیل سوار میشدی از راهروی بلند ونفس گیر ایستگاهای تراموای ومترو بیزار بودم در واشتنگن چند روز اقامت کردم اما گفتم میل دارمیل دارم برگردم این سر زمین را هیچگاه دوست نخواهم داشت ونخواهم توانست همشکل اینها شوم . 
    حال دخترم نگران است با آنکه تنها یک پاسپورت دارد اینجا تنها مقیم واجازه کار دارد ، همسرش امریکایی است مهم نیست ! 
    پسرم نکران کارش هست واین یکی تنها فحاشی به دولت جدید وآن یکی سخت عصبی وخسته وبیزار وخودم ؟ خبر از خودم ندارم گم شده ام ! پیدا کردنم سخت است تنها چهار دیواری خانه را میبینم ودربهای سفیدی که رنهگایشان داردفرو میریزد وسرمایی که مرا رنج میدهد ازآفتاب گرم ودرخشان دراینسوی شهر خبری نیست تا تابستان گرم وطولانی . پایان 
    مرا پیدا کن ، لحظه ای مرا پیداکن
    خود گم شده م ، 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”. اسپانیا .
    31/01/2017 میلادی /.
  • تاریخ

    شب گذشته ، شب بدی را گذراندم تمام روز زیر فشار استرس بودم ، تاریخ را میشود تحریف کرد میتوان آنرا پنهان ساخت ومیتوان برگی بر آن افزود خوشبختانه من کتابهای زیادی  از سیاحت گران دارم اعم از ایتالیایی ، رومانی ، آلمانی وصد البته همسایه بزرگمان خرس سفید ، کتابها قطور وسپس از بعد از انقالاب  کتابهایی که ببازار آمد بد وخوب نتیجه گیری یکسان بود  عده ای خون ایرانی دررگهایشان میجوشید ، عده ای تظاهر به این امر میکردند وعده ای چند گانه بودند .
    شب گذشته حساب کردم از سال 1343 تا 1366 ابدا جزو زندگی من بحساب نمیایند من این سالهای عمرمرا گم کرده ام بنا براین نمیتوانم آنهارا بحساب عمرم بیاورم غیراز چند نشانه ( فرزند) ! 
    شب گذشته درمیان آتش وهوا میسوختم درپرواز بودم گفته های روز پیش بد جوری مرا آزار داده بود اجداد من در کوههای بختیاری ، در فلات کرمان جزیی از خاک ایران شده اند حال من آوارهم ، آواره تراز همان کولیها باید به چرنیات بسیاری گوش کنم چون ایرانیان محال است که یک پارچه شوند ، هرکسی ساز خودرا میزند به همین اپوزیسیون خارج نگاه کنید ، به همین فریبها ونیرنگها بنگرید ، از خانم گوگوش  تا مادونا ، همه بنوعی دست آموز دولتها ورسانه ها هستند باید سرمان گرم باشد تا حرف نزنیم ودرمقام سئوال برنیاییم ،  چند سال است که یک کتاب درست وحسابی به دست ما نرسیده ، چند سال است  که ما یک موسیقی واقعی نشینیدم ؟ تنها چشم به دوردستها دوخیتم فلان ملا شد قهرمان ما وفلان چماقدار شذ فیلسماز وفلان تیر خلاص زن شد رییس جمهور .
    عده ای  هم به اره ونه گفتن اکتفا میکنند ! 
    اولین سالی که من باین دهکده دورافتاده امدم  از فشاریکه برمن وارد شده بود واینکه تنها جایی بود از ما ویزا ی ورودی نمیخواستند اینجا وترکیه  ، یا برگردیم ایران !  من به سه بچه کوچک ! یک آپارتمان درب وداغون وکثیف اجاره کردم وبچه هارا درآنجا پناه دادم وگفتم به کوچه وخیابان نروید ما زبان اینهارا نمیدانیم ، نامشانرا دریک مدرسه بین الملی نوشتم وخودم نشستم با سوزن وچرخ خیاطی ، کار ی  به بقیه روزها وسالها ندارم که چه ها برسر من آمد عده ای خودرا به دروغ  فراری نام دادند درحالیکه با پاسپورت جمهوری بعنوان پناهنده آمده بودند ، عده ای برای گرفتن ویزای امریکا به روی سکوی پرتا ب شهر سیویل نشستند ورفتند اما چند تایی باقی ماندند ، من شدم یک زن مشکوک ؛ یک زنی که کارم خراب است ، زنی که مشگل دارد ، زنی که کسی اورا نمیشناسد ، خلاصه نماد یک زن ویرانگر بودم خاتم هنرمندی دراینجا با همسرشان زندگی میکردند همسرشان از قبل کارمند اداره همسرمن بودند آنها هم تنها برای خوردن وسیر شدن شکم میامدند بی آتکه لحظه ای به دردهای من بیاندیشند سر انجام راهی ایران شدند نا درآتجا بمیرند ، خانمی از همکاران سابق همسرم با پسرش باینجا آمد کلی خوشحال شدم ، خیر ایشان که روزی یکی از زنان وچهره های خوب !!! مامانی شهر تهران  بودند حال با تسبیح وسجاده ومهر نماز وروزه  وغیره  ،؟ دود از سرم بلندشد . ای داد  وبیداد .
    چگونه راحت میشود خودرا فروخت چگونه راحت میتوان عوض شد ، چگونه راحت میتوان مانند بوقلمون رنگ عوض کرد؟ 
    حال مرا نیز به توبه دعوت میکرد !!
    بانوی دیگری مانند کنتس های نیم تاج گم کرده  اهل جنوب تهران در کنار کوره های آجر پزی با یک دنیا افاده عده ای را اینجا با ترشی وخوراکی وخورش بادمجان دور خودش جمع کرد من تنها ماندم ، آنقدر بمن فشار آوردند تا نفسم در گلویم گرفت اما سکوت کردم تا جایی که به زادگاهم رفته وتحقیق کرده بودند که من از کدام فامیل هستم ودست از پا دراز تر برگشتند .
    من سکوت کردم بهر روی گمان بردم ارامنه اینجا مانند ارامنه ایران میباشند ، نه آنها هم خودشانرا گم کرده بودند ، تنها شدم ،  هنوز هم تنهایم میلی هم ندارم این دیواررا بشکنم ووارد حوزه ماموریت آنها بشوم .  نشستم به تماشا ونشستم به نوشتن ، اول دفترچه هایم را سیاه کردم ودرصندوقی جا دادم وسپس باین جعبه جادو روی آورد ومقداری را عیان کردم تا حد اقل خودما ، خودمانرا بشناسیم حال از فردا لابد زن نانوایی رویش بر میگرداند وزمین شور درانتظار سلام من است وباید موهایمرا بور کنم وسرخاب مفصلی بمالم ولباس لختی بپوشم و…….دیگر هیچ.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش سی ام ژانویه 2017 میلادی .
  • کولی

     چیزیکه روز گذشته بیشتر از همه مرا دچار خشم کرداین بود که:
    داماد اسپانیایی بنده گفت  اولین کولی از ایران برخاسته سپس به روسیه وکشورهای شمال رفته و حال در این سر زمبن  خانه کرده اند !!!! 
    متاسفانه من نه فیس بوک دارم ونه حوصله بحث کم کم اولین سیاه  اولین برده اولین جنایتکار  نیز از ایران برخاسته چرا که ایرانیان دوراز هم بفکر (حالند )نه دیروز نه فردا  متاسفم برایتان متاسفم  خشممرا خالی  کردم تنها نتیجه اش این شد که روبط  ما رو بسردی رفت  هرچند اینها هم برادر بزرگند وپدرخوانده  سوختم آنچنان که دیگر نمیتوانم فریاد بکشم 
    دوشنبه ۳۰ژانویه ۲۰۱۷میلادی
  • نا پیوستگی

    نوشتم :
    پیکرم پیکر یک شمع واژگون است 
    نوشتم:
    سر تا پای او غرق خوم است
     نوشتم :
    هرچند چون نور صبح میدرخشد 
     اما ، واما از مرگ چندان دورنیست 
    دیگر شعله ای درجان او نمیسوزد
     وآن آتش دیرین رو بخاموشی میرود 
    ما خانواده کوچک  برای خودمان خصوصی یک ” اینستاگرام ” باز کردیم وخصوصی یک پیغام گیر که چندان با خلایق محشور نشویم واز عذاب سیاسی درامان بمانیم اما بین خودما نیز این مکافات درگرفت ویک یک رفتند !! حال باز باید با همان ایملها باهم تماس داشته باشیم ویا با خط تلفن . سیاست حتی بین افراد خانواده نیر رخنه کرد و وبرادر باخواهر دشمن شدوخواهر با مادر 
    درحالیکه بهم قول داده بودیم از این برکه بو گندو دور باشیم اما اخبار بدجوری مغز هارا میشوید ……
    روز گذشته دخترم ودامادم میهمان من بودند، دخترم با همسرش هم آواز شد که ” دیدی کشور ما هم در زمره کشورهای نظیر سومالی قرار گرفت ؟ درحالیکه نیشخند تمسخر آلود همسرش را میدیدم گفتم :
    زمانی میرسد که خوکها فرمانروا میشوند وزمانی میرسد که خوکها لباس انسانها  را به تن میکنند وزمانی میرسد که تمدنی به دست خوکها از هم میپاشد درحال حاضر ما ( اینجا شهر وندیم ) !! وچه بسا فردا بما حکم شود که اگر میل دارید بمانید ایمان مارا نیز بپذیرید !! همچنانکه هررزو یک پاکت حاوی تسبیح ومدال وعکس وغیره برای من از راههای دور میرسد چرا که یک روز پنج یورو ( بعنوان نذر) ! برایشان فرستادم گاهی ترس سرا پای وجودم را فرا میگیرد وجایی نیست که دستمرا به آن بیاویزم همه چیز از بین رفت وتمام شد ، حال چه باید بکنیم ؟ 
    پسر  من سه ساله بوده که از ایران بیرون آمده وهفته آینده چهل وسه ساله میشود  دراین مدت هیچگاه به ایران نرفت حتی به دنبال ارثیه پدرش نیز نرفت . حال باید به امریکا برود پانزده هزار یورو پول بلیط خود وتیمش را داده برای فروش نماد کارش وکنفرانسی که باید بدهد  شبها خوابم نمیبرد آنهاییکه در پشت گیشه اداره مهاجرت نشسته اند بجای مو سر را میبرند بازداشت میکننند همچنانکه دراولین  سفرش فندک طلای اورا که هدیه همسرش بود  از او گرفتند وپس ندادند خشونت آنها غیر قابل انکار است .
    نه نمیتوانم بخوایم شب گذشته بین مرگ وزندگی دست وپا میزدم باید بنوعی اورا منصرف سازم اما او گوش به حرف من نخواهد  داد وآژانس مسافرتی او هم هیچ مسئولیتی درقبال او نخواهد داشت او حتی زبان مادریش را با سختی حرف میزند بیچاره بین چند زبان باید بگردد تا منظورش  را بیان کند .
    خوب ! حال باید دید چه میشود ؟ به کجا میتوانیم برویم پسرم امروز نوشت که من از گروه شما بیرون میروم حوصله سر وکله زدن با سیاست را ندارم اگر کاری بامن داشتید خصوصی پیام بفرستید ، از اینستاگرام هم رفت ، مهم نیست این  تنها رابطه ما رابطه خانوادگی ما بود ؛ دخترم زیر گردش افکار کمونیستی همسرش همچنان بمن وسر زمینم وشاه میتازد ! نه ! جمهوری اسلامیرا قبول ندارد خوب پس باید یکیرا قبول داشت ، حق وحقوق کارگری !!!  همان زرشک پلو با مرغ امروز هیچ کس دراین دنیا حق وحقوقی ندارد بخصوص قشر کار گر ! بفرما مادرت از سن هیجده سالگی کار کرد امروز نامش از دفتر سر زمینش هم خط حورده  امد دراین ده کوره با افاده های طبق طبق مشتی بیسواد دهاتی با تمام سختیها ساخت امروز حق وحقوق او چیست ؟ زندانی دریک خانه انفرادی سرد ویخ بسته مجبور است دستگش بپوشد ، وجوراب کلفت وخودش را مانند پیاز  بپیچد چرا که مباد برق مصرف شود با اینهمه یکصد یورو هفته گذشته پول برق پرداختم تنها یک نفرم نه ماشین ظرفشویی دارم ونه چندان از چراغهای پر نور ونورافکنها استفاده میکنم ونه تلویزونم دایم روشن است  ونه اجاق را مرتب داغ میکنم . این زندگی یک زن است ، زنی با تمام قدرت روحی وقدرت بدنی وجرئت وشهامت اما نتوانست با تقدیر درافتد . فریادش به گوش هیچکس نرسید .حق وحقوق کارگری !! ؟ کمونیست مرده لاشه ای بیش  نیست یک لاشه گندیده ومتعفن وشما هنوز از بوی گند او که به مشامتان میخورد غرق لذت هستید .
     دیوار گچی وسفید ، یخ کرده با دهن کجی 
    مرا مینگرند 
    تو گفتی ؟! 
    تو چه گفتی ؟ چه شد آن سایه من 
    آن سایه ای که حتی درپرتو ماه میرقصید
    بغضی سخت راه گلویم را بسته 
    چشم گریانم بر سیمای تو افتاد
    سر از شرم بر زمین انداختم 
    چشمه نیز روی برگرداند 
    برکه گفت :
    اینجا جای نتو نیست 
    ابر بارانی از راه رسید 
    اشگ او  فرو ریخت وبردامانم نشست
    پاره سنگی از دیوار خزید 
    روی برگرداندم 
    دیوار گفت :
    اینجا هم جای تو نیست 
    وحا ل ما انتظار داریم که ملت ایران باهم یکی شده دست به دست هم داده وبه آن فرمانروای تازه برتخت نشسته بفهانند که ما تاریخ داریم ؟ با دسته های سینه زنی درخیابان پنجم نیویورک؟! با پخش حلوا وشله زد وچادر سیاه وربنده؟! این است تاریخ ما !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا.
    30/01/2017 میلادی/و
  • شبهای تاریک

     شبها تلفنم را خاموش میکنم وصبح مانند مسلسل مکالمات بچه ها بیرون میریزد همه با هم درباره سیاستهای امروز حرف میزنند همه هم ترسیده اند ، جنگ بزرگی درراه داریم نخود نخود هرکس رود خانه خود ، مواد غذایی کم است تا جاییکه چین کاهوی مصنوعی از آب ورنگ میسازد وببازار میدهد ، آب هم کم است نگاهی به جنوب زادگاهم انداختم کویر خشک ، درعوض شهرهای حاشیه خلیج همیشه فارس فوارهاییشان تا آسمانها صعود میکرد از دولت سر فروش آبهای زیر زمینی ما وخاک ما .
    بگذریم ذکر مصیبت است ، ( مردان توده ) شاعران ، نویسندگان بت و انجیل وکتاب مقدسشان نوشته های شاندرو پتوفی وشاعر مجار و شاعراسپانیایی گارسیا بود انقلاب فرانسه برایشان یک شروع دنیای جدید بود ! همگی شیفته وار ازآن انقلاب سخن میراندند  وآنرا ( نجات بخش آزادی امروز) میدانستند وهیچ گهی هم نخوردند بلکه سر زمینرا به دست دولت کاگ ب دادند که برای همیشه ایمان مردمرا دردلشان بکشد وذهنشانرا پریشان سازد  مرتب بهم کتاب های ترجمه شده تقدیم میداشتند شاعر بزرگ سبیلوی ما جناب  “سایه “که هنوز هم درسایه زندگی میکند  با آن سبیلویی که جان داد” کسرایی “تازه فهمیدند که ایوای ” فریب خورده اند”  وددراین میان من هم هرگاه اظهار نظری درباره روی کار آمدن یک رهبر سر زمین پهناور امریکیا میکنم گند میزنم !! دیگر تمام شد . هیچگاه نخواهم گفت کدام خوب است کدام بد است  اول کارتر انتخاب کردم آمد ورید درون ایران ورفت حال باین  یکی دلخوش بودیم این یکی هم رید به دنیا وجنک را آغاز خواهد کرد .
    روز گذشته در سوپر دیدم مردم چنان  با ولع قوطیهیا کنسرو شده گوشتهای یخ زده وبرنجهای مسموم را میخرند ودرون چرخ دستی شان میگذارند ، خوب اینها هم تمام میشود بعد چی ؟ بعد لابد باید گوشت قربانیان جنگ را بخوریم .
    هرصبح با نکاهی به تختخوابم میفهمم که شب را چگونه گذرانده ام ، آرام وبیخال یا با کش وقوس وجنجال امروز از دیدن آن وحشت کردم از پریشانی تختخواب و پرتاب  بالشها  فهمیدم تمام شب در جدال بوده ام ، با کی؟ نمیدانم  وامروز میهمان دارم ، روز گذشته مقداری لوبیا سبز دریک بسته خریدم امروز گویی دارم پلاستیک خورد میکنم سبز سبز مانند  نی های درون کاله گلاسه ها ، سبز هنوز دارد میزد وهنوز سبز سبزند!!  سبزترین لوبیای شهر ، بطور قطع اینهم مصنوعی است ، بهر روی امیدوارم جنگی سر نگیرد دیدن عکسهای مردم بدبختی که با هزاران آرزو برای دیدن فرزندانشان یا همسرانشان عازم امریکا شده اند حال درفرودگاه سرگردان وتابلو به دست فریاد میکشند ” بگذار وارد شوم ”  نه خانه ارباب درش فعلا بسته است تا اطلاع ثانوی .
    خداوندا دنیارا ترک کردی ورفتی ومارا تنها گذاشتی ؟ سرنوشت بچه های ما چه خواهدشد ؟ این کوچولهای تازه پا باز کرده ، که سرگرمیشان بازیهای مسخره ساخت چین است .
    پرده را زدم بالا آسمان آبی کمی ابری آفناب درخشانی از دوردستها میتابید ، نه دیگر به آفتاب هم اعتماد نخواهم کرد عکسی هم نخواهم گرفت کارم این بود که هرصبح با دوربینم یک عکس از آسمان بگیرم وبگذارم روی یک  [روروئک ]وبگویم آسمان امروز ما  اما دیگر آسمان هم جاذبه اش را برایم از دست داده است پرده هارا کشیدم آفتاب راهم نمیخواهم ازکجا بدانم این یکی مصنوعی نیست ؟!/
    در پیش چشم من همه یکسانند 
    هم هیزم نیمه سوخته درآتش سرخ 
    هم خورشید درخشان آسمان 
    سر انجام یک شب باد سم بر زمین خواهد کوبید
     وسرانجام یک شب سقف خانه ویران خواهد شد
    وما زیر جرقه های درخشان 
     در خروش هزاران ومرغان
     با عزا داران همراهیم /
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    29/01/2017 میلادی/.
  • دوران وحشت

    آیا ما همه خواهیم مرد ؟
    آیا کسی باقی خواهد ماند  تا بنویسد ؟
    بنویسد دوران ظلمت وجنایت را 
    آیا خواهد توانست کسی نقشی بردیوار بگذارد؟
    از این تاریخ وحشتناک ؟
    آقای گورباچف در تویتر نوشتند که :
    دنیا برا ی یک جنگ آماده میشود 
    وما خود این  را کم وبیش احساس کرده بودیم چون خر دجال ظهور کرده وحال ما درانتظار ناجی خویش نشسته بودیم  امروز بهترین کسی را که میتوانست جنگ را آغاز کند بر تخت نشاندند دیوار بلند آغاز شد همان دیواری که چندین سال پیش برلین را دوقسمت کرده بود ، درها را خواهند بست تا کسی پناه نبرد .
    از خبرهای مهم ، یک پشه مالاریای ایرانی بنام ترانه علیدوستی اسکاررا تحریم فرمودند وناگهان آکادمی اسکار دچار شوک شد وتمام دیوارهای را سیاه کرد فورا رجاله های بی بی سکینه به دورش جمع شده ومصاحبه ها پشت مصحبه ها شروع شد ! بیچاره تورا راه نمیدادند وآن جایز هایی را هم بقیمت پول مردم ایران خریده اید وبا افتخار به ایران آورده اید برای دکوراسیون توالت خوب است  وتو قبلا توپرا برداشتی تا به دروازه شوت کنی وآن یکی که معلوم نیست دور دنیا مشغول چه کاری است افتخاراتش را تقدیم این پشه مالاریا کرد . بهر روی ملا ها همیشه  چند تا ازاین جانورانرا درون  کیسه مار گیریشان دارند ..
    نمیدانم اگر کسی این  قصه صادقانه را بخواند ویا بشنود  آیا میتواند از روزگار سیاه ما سر دربیاورد ؟  آیا باور خواهد کرد  که چگونه اینهمه سال ما بدبختیهارا تحمل کردیم ؟ ودم نزدیم چون صدایمانرا درگلو خفه میکردند .
    خوب حالا باید دید جنگ بین چه کسانی است فعلا که دوستان دست به گردن صاف ایستاده اند تنها بی بی سکینها ست که دست وپایش را گم کرده از یک سو حرامزاده هایش برای او تولید دردسر کرده اند واز سوی دیگر آنهاییکه باو تکیه داده اند ممکن است دیورا طلایشان خراب شود باید هرچه زودتر کاری کرد .
    ما درانتظار گلدان وگلهای مشروطیت بودیم  درحالیکه خارها نصیبمان شد  چند علف هم به دهان ما گذاشتند تا خفه شویم اما صدایمان بلندتر شد علهای را تبدیل به خار کرده بخورد خودشان خواهیم داد .
    چه مردان وزنانی که زنده زنده سوختند وصدا از دیوار درنیامد ، نه دیگر نباید امید داشت وبه آینده دل بست  حصارها بلند کشیده شده اند   وآیا درزمان سقوط آنها من زنده خواهم ماند ؟ 
    همه دستهایم یخ بسته  دراین سرمای بیرون ودرون قیمت برق نود ونه درصد بالا رفت آنهم درست درزمانی که ما یک زمستان سرد وسختر را در کنار داریم .
    نه نباید خودرا پنهان کرد  نباید حقارتها زیر خاک پنهان نمود  خانه تاریک وسرد است ودلهای نیز تاریکترند  ومن بر کدام آستانه بگذرم تا هوای مطبوع وگرمی ا احساس کنم ، دیگر درانتظار به دنیا آمدن هیچ مرد بزرگی نیستم چون آنکه به دنیا آمد خیلی زود هم رفت . اگر دنیای کاتولیک مسیح را  دارد ماهم یک مسیح داشتیم که با دستهای خود اورا بر صلیب کشیدیم  من نه، آنهاییکه امروز بر خر مرداد سوارند وـآنهاییکه بامید روزهای بهتری نشسته بودند  درنهایت تابوتهایشان  درمیان سیلابها گم شد.
    دیگر هرچه بود گذشت باید نشست درسکوت وتماشا کرد ودهان را بست .
    آه خداوند مهربان است ودرفکر ماهم میباشد !!ودراین فکرم که چرا انسانها بردگی را قبول میکنند ؟ پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا /
    28/01/2017 میلادی /.
  • جامی به دست دارم

    شب گذشته را با تب وهذیان گذراندم ، گویا چیزکی هم روی تابلت گذاشتم باران بشدت میبارید ، خواب هایم پریشان ودرهذیانها میگذشت نامه ای از عمویم  دریافت داشتم برایم نوشته بود” قلمرا زمین مگذار ، ویک شعر هم ضمیمه آن بود ، آه عموی مهربان ونازنین کدام قلم ؟ دیگر قلمی نیست زمان تو قلم بود کاغذ وشعر وترانه وآهنگ وموسیقی وادبیات وتو میتوانستی نوشته های کوتاه مرا زیر نام مستعار به روزنامه ها بدهی امروز باید روی یک صندلی بزرگ بنشینم با چند کوسن وباسن سنگینم را روی آنها تکیه بدهم تا کمر درد مرا آزا ندهدهمه باسن ها امروز بزرگ شده اند !! همه از تختخواب به روی صندلی اتومبیل میپرند استارت میزنند ومیروند روی یک صندلی دیگر مینشیند وافکارشان را میدهند به دست  یک ماشین وشب نیز افکارشانرا میدهند به دست چند رباط اتوماتیک که برایشان قصه بخواند دیگر کسی فکر نمیکند اندیشه ها گم شده اند ، هدفها نامعلوم تنها یک ایده لوژی خطرناک سایه اش راروی دنیا پهن کرده است وآنهاییکه این دیورا از شیشه بیرون کشیدن دیگر قادر نیستند آنرا به درون شیشه اش برگردانند .
    کدام قلم ؟ کدام قصه  عشق وطپیدن دوقلب ؟ همه چیز گم شد قلبها نیز مصنوعی شده اند . بسختی برخاستم خوب باید سوپی برای خود آماده میساختم هرچه که بود درون قابلمه ریختم وبا خود گفتم :
    زن ، امروز یک کدبانو بشو وبنشین مانند بقیه جلوی تلویزیون بافتنی  بباف !! ونمایش هارا تماشا کن ، کلمات مانند پرنده درمغزم پرواز میکردند که کی وچگونه مارا ازاین قفس برون خواهی کشید ؟ شمارا؟ نمیدانم شاید جرم باشد وناگهان پلیس درخانه را بکوبد وبجرم اهانت به فلان موش مرا به پشت میله ها بفرستد ، امروز باید تنها دروصف عشق آسمانی ودردهای فاطمه وتشنگی حسین نوشت ، نه ازعشق خبری نیست واز گفتگو درباره اش نیز اثری نیست ، حال مردان شلوار گشاد با پیراهنهای بلند ودستار درخیابانها راه افتاده اند تا ترا مسلمان کنند ، بالای سر من یک ( روزاریوی) اهدایی است یک تسبیح که متعلق به دین کاتولیکهاست آنرا بمن کادو داده اند مروارید است ، با صلیبی کوچک وعکسی منبت کاری از بانوی مقدس ، نگاهی به آن میاندازم چقدر آنها معصوم هستند هیچکس درباره دردهای مریم حرفی نمیزند غیراز شبهایی که پسر ش را بر صلیب کشیدند، کسی نیست که ترا مجبور کند هرروز به نماز عشاِئ ربانی بروی ، کسی نیست که هرهفته ترا برای اعتراف به پشت جعبه اعترافات بکشد ، کشیش شهر مهربان است درخیابان اگر مرا ببیند مرا درآغوش میکشد ومیبوسد اما نمیپرسد چرا به نماز نمیروی باو مربوط نمیشود . 
    نه عمو جان تو دوبار زن فرنگی گرفتی ویکبار یک زن ایرانی وهمان زن ایرانی ترا کشت ، تو با آن روح حساس وعاشق عشق نتوانستی بیشتر دوام بیاوری وکشته شدی در یک نصادف !!  نه عمو جان قلمرا زمین نخواهم گذاشت هنوز چیزهای زیادی هستند که باید به آنها بپردازم ، درحال حاضر کمی بیمارم وبه پیامبران کذاب میاندیشم  آناتکه به نیرنگ  میگویند که باید درمقابل مرگ بایستی  وسرود موعودرا بخوانی  ، نه عمو جان ، زندگی ما بی امید میگدرد بدون آفاب درخشان مهر ومهربانی  وهیچکس دیگر سهمی از زندگی ندارد  باید بنشیند تا درسبدش کمی غذا بریزند واو دعای خیر را بدرقه آنان بکند ،  روشناییهای کم کم رو بخاموشی میروند  وتنها درتاریکی صدای نا مانوس ونا شناسی بتو فرمان ایست میدهد . .تو باید بید درنگ بایستی ، نه زندگی وفداکاری در راه دیگران هیچ پاداشی ندارد  تنها باید بامید مرگ نوازشگر بنشینی تا ببینی از کدام درب وارد میشود .
    همه درنهایت تنبل شده اند  ، مبهوتند ، مات سر جایشان ایستاده اند  وعده زیادی از گرسنگی وتشنگی دررنج وعذابند ودرانتظار مرگ ناگهانی .
    در زیر آین  آسمان ابر آلود وبارانی  طوفانی خشمگینی دردلم نشسته ومیغرد ، کشتی شکسته خودرا به دست امواج اقیانوسها داده ام ودل ازهمه بریده ام  مرا هیچ باک است که درکنج مطبخی باشم یا درایوان  طلایی هیچ غمی برای زندگی نمیخورم هرچهرا داشتم بجا گذاشتم وتنها دل شکسته مرا برداشته بسوی دریاهای دور پرواز کردم  صحرا بود وترس از نیستی اما نترسیدم طوفان بود وقرو افدان بدون اینکه بتوانم بجایی تکیه دهم اما محکم ایستادم  در سرمای بیرون ودرون لرزیدم اما قدرت روحیم بمن کمک کرد و…..میکند .نه عمو جان مطمئن باش که قلمرا زمین  نخواهم گذاشت . هنز خیلی چیزها مانده که باید نوشت وعیان ساخت .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” . اسپانیا .27/01/2017 میلادی/.
  • سکوت مرغان

    دیر زمانی است که آسمان زندگی ما در سکوت فرو رفته این سکوت وآرامش را باید حفظ کنم ونگذارم سکوت قبل از طوفان باشد  باز نیمه شب است باز صدای ماشینهای زمین شور سکوترا درهم شکستند وباز دهانم از تشنگی بهم چسپید میل ندارم آغوش گرم تختخوابم را ترک کنم وخودرا به آشپز خانه برسانم رادیو را روشن میکنم همان چرندیات خانه داری وبار. گذاشتن خورش قیمه  ویک در میان آوازهای کوچه بازاری ویا کافه جمشیدی میروم روی اف ام همان موسیقی کلاسیک تکراری با یک خط در میان تبلیغات بازار  حتی به تازگی روی .یوتیوبها هم میان یک برنامه نیمساعته ناگهان تبلیغ یک کالای بنجل خود نمایی میکند. 
    سایت اسکای با سر وصدا آخرین خبرهارا اعلام میدارد ریاست جمهور جدید با اعتراف وشکنجه وخفگی در آب در زندانها موافقت میکند ! ریاست جمهور هرچهرا که ملا اوباما ساخته خراب میکند وچه چهره معصومی از او دردنیا وروی رسانه ها پخش شده ودر ذهن مردم جایگزین در تمام این مدت هشت سال جنگها ادامه داشتند تروریستها در بدترین شرایط دست بکار کشتار ها بودند داعش مشغول تربیت وشستشوی مغز های جوانان سر. گشته وبیکار. بود هر روز خبری تازه از یک کشتار وجناب ملا اوباما مشغول بازی گلف بودند گمان نکنم در تاریخ جمهوری امریکاهیچ پرزیدنتی به اندازه ایشان گلف بازی کرد . 
    وباز روز گذشته با سر درد شدید با دخترخانم بحث بر سر. رژیم گذشته وشاه ایران بود آتش تا انتهای قلبم جاری شد میلرزیدم دختر تو چهارساله یا پنج ساله بودی که از ایران بیرون آمدی در. یک خانه بزرگ ویک زندگ مرفه بزرگ شدی حال این مراسم تاجگذاری سیخ شده ودر. چشمان همه رفته کجا آن روزها بین فقر ودارایی اینهمه تضاد وتناقص وجودداشت غیر از نویسندگان وشاعران وهنرمندان چپ که هنوز هم آن دنباله بودار را درمیان  مبلمان عهد لویی به دنبال خود میکشند تو چگون میتوانی اظهار نظر بکنی در حالیکه چیزی نمیدانی وندیدی وتازه فهمیدم که اخبار ونوشته ها وگفتار اطرافیان تا چه حد میتواند روی شخصیتها شکل نگرفته تاثیر. بگذارد با خودم گفتم: 
    بیچاره شاه او هم مانند من بد شانس بود ودستش نمک نداشت حداقل گلو ی پدر تو وخانواده اش که افتخار. این را داشتند با درباری ها ازدواج کرده اند که پر بود کم وکسری هم نداشتید مالیاتی هم نپرداختید مالیاتهارا من یکه وتنها درخارج پرداختم بعلاوه او شاه سر زمین تو بود تو باید در. برابر دیگران بخاطر حفظ شئونات سرزمینت و گذشته پر افتخارت  بایستی و از او دفاع کنی نه اینکه با دیگران هم آواز شده  یک سرود بیگانه بخوانی سرم بشدت درد گرفته بود قرصی بالا انداختم وخودم را به دست تختخوابم سپردم ودر این فکر بودم تا این اخبار کذایی هست مردم خودشان نیستند وخودشان فکر نمیکنند بکلی اراده وشعور خودرا باین رسانه ها سپرده اند که هر چند ساعتی حضورشان را اعلام میدارند  وآیا بهتر نیست که من برگردم به سر خانه اول همان خانه عشق ،شعر، موسیقی که دیگر نیست گم شد.
    یاد باد أن خوشنوا آواز دهقانان شاد 
    یاد با دآن دلنشین آهنگ دور 
    یاد باد آنمهربانیهای یار
    یاد با آن رزگاران یاد باد 
    دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است 
    خارهای جانگزا روییده است 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا /جمعه ۲۷/ژانویه ۲۰۱۷ میلادی
  • رنجها ودردها

    تصویر یک فرش دستباف ایرانی 
    دلنوشته های امروز ! 
    من یکبار باید نسخه ای برای ارباب بفرستم ویکبار هم چیزکی را برای خودم نگاه دارم ،  سرمای سختی خورده ام وحا ل درانتظار تبدیل تاریخ رنج آور به یک تاریخ نوین وپاکیزه هستم ، نه بمن ونه به فرزندانم  هیچکدام هیچ چیز نخواهد رسید حتی یک متر خاک که درآن دفن شویم ، پلهای پشت سرمان را ویران ساختیم از فشار نا امیدی ،  دوره ظلمت را درغربت گذراندیم  وجنایتهارا دیدیم وگریسیتم  وآیا خواهند توانست  سر رشته ای از آن تاریخ را  دوباره به دست آیندگان بدهند ؟ وآیا آنها که نقل صادقانه ای را روی صفحات روزانه تکرار  میکنند  مارا فریب نمیدهند ؟  آنها از روزگارانی که بر ما ومن گذشت بیخبرند  وکسی باور نخواهد کرد که چگونه قوقنوس وار از زیر خرمنی آتش خودم را بیرون کشیدم  ، نه هیچکس باور نمیکند .
    چندان جوان نیستم که به اینده دلخوش کنم نردبان را طی کرده ام وبالا آمده ام  برایم مهم نیست که چی کسی چگونه در باره ام قضاوت خواهد کرد ، درتمام این مدت پا به پای مردم تیره بخت گریستم وبرای شاه گریستم  آخ دوران وحشتناک  ووحشت زا ،  شاید اسمان  سوگند یاد کرده است  که تمام ایرانرا نابود سازد  امروز از سرتا  پای مردم خون میریزد  سیل بر سرشان آوارشده وخودفروشان جلودار مهاجمین وتعرض کنند گان با افتخار با کلاههای مسخره شیطانی راه میروند ، نود میلیون دلارپول  کمی نیست اگر راست باشد وآن مرد وحشتناک آنرا خرج کرده باشد  فیلمی نشان من داده شد امروز که بانوی سابق اول کاخ سفید که کاخ را یک پارچه سیاه کرد درمورد ما وشاه ایران سخن میراند ادعا  داشت که فرح درشیر حمام میگیرد مگر فرح کلئوپاترا بو.د وما مگرچه اندازه شیر داشتیم ؟ هرکس میوانست روزی یک لیتر تا سه لیتر شیر بخرد ، 
    طاعون فرا رسید  وفهمیدم که رسانه ها تا چه حد میتوانند در مغز شویی  خبره وکار بکنند ، چگونه باین  دختران حالی کنم که فریب رسانه هارا مخورید ، من سهم خودمرا از زندگی گرفتم ( هیچ) شما سهمتان چیست ؟ با این خوش باوریها ! 
    دوست نادیده وتازه وارد ، 
    ترا نمیشناسم اما همچنان به دنبالت هستم ما هردو هدف مشترکی داریم  درهم شکستن وپاره کردن زنجیرهای استبداد مذهبی میل ندارم از کلمات گذشته حزبی حرف بزنم  اما ناگهان برزبانم جاری شد  زنجیر های اسارت مارا دربرگرفته مرا نیز ، همه هفته درخانه میمانم ، تنها یکبار درهفته برای خرید میروم دوستی ندارم ، تنها یک دوست دیرینه برایم مانده ، میل دارم قبل از ترک دنیا آزادی ایران ومردمش را ببینم هرچند چندان با من خوب نبودند هرچند جای زخمهایشان  روی دلم وپوستم باقیمانده  با این حرفها آنهار ، دشمنانمرا نیز بخشیده ام ،  اما  این میل را  دارم از روی جنازه این قوم رد شوم ودرآنسو اسفند دود کنم .
    دیگر دوران قهرمان سازی وقهرمان پروری گذشته باید واقعی اندیشید قهرمانان ما همین بازیچهایی هستند که دردست ماست خوشبختانه من تنها یکی دوتارا دارم نه بیشتر .
    امروز یک گله بزرگ وارد یک چراکاه بزرگ وپرنعمت شده است حق منهم درآنجا ازبین رفت حق من وبچه هایم ونامم بکلی  از دفتر آنها خط خورد اما دردفتر روزگار باقی خواهد ماند مطمئن هستم  بت های کچی ساخت افکار تاریک خواهند شکست  وجایشانرا به بت های کهن سال خواهند داد (  برخلاف گفته توده ها) ×
    روز گذشته فیلمی از یک استاد پا بسن گذاشته درایران دیدم که چگونه اشک میریخت برای سر زمین اجدادیش او همهرا ایرانی خطاب میکرد ترک ، لر ، کرد ، حتی عربهای خوزستان را .
    آه نشستم پا به پایش گریستم ، مردی صاحب جاه با نوشته های انبوه وروشنایی فکر  درکنج تاریکی اشک میریخت برای خاک از دست رفته اش ، حتی مارها ، سوسکها جانوارن نیز برای خاکشان ولانه شان میجگند واین  حیوانات گرسنه پس مانده های جاهلان زورخانه وقلعه ٍ گویی از گور یکهزارساله بیرون آمده امده  دم وشاخشانرا بریده انده  تنها دندان های  تیزشان را نشان میدهند وپنجه های خون آلودشانرا ، چقدر جوانان مارا کشتند وما سکوت کردیم ، جنایت اینها از قوم مغول بدتر بوده وهست وما هنوز ساکتیم  میترسیم از یک انقوزه وشیاف که به دنبالمان روان است .
    امروز چنان در صحبتهای تو وبحث هایت فرو رفتم که غذایم سوخت حال مجبورم غذای سوخته بخورم اما با یک دل امیدوار .
    پایان . ثریاایرانمنش  ” لب پرچین ”  26  ژانویه 2017 میلادی/.
  • فرصت طلب

    امروز دریکی از برنامه های روی سایت  چیزی دیدم که دو شاه بلند روی سرم سبز شد وسرم تبدیل به مزرعه اسفناج !بیاد کتاب  مرحوم جمال زاداه و” خلق وخوی ”  ما ایرانیان افتادم ، درتمام این مدت من به این پیر مرد ایراد میگرفتم که رفته درکنار دریاچه لمان  ” سوئیس” نشسته وکتاب مینویسد وایراد میگیرد ! اما امروز دانستم که حق با او بوده است وچرا ازایران رفت وچرا دلش تا آخرین لحظه درایران ماند ومن درآخرین روزهای عمرش بهمراه شادروان  دوستی درخانه سالمندان بدیدارش رفتم تا باو اعتراضم را بکنم درسن یکصد سالگی هنوز هوش وحواسش سر جا بود من شرمنده سرم را پایین انداختم ، حال امروز بیاد او و کتابش افتادم   دریک تظا هراتی  که این روزها درسر تا سر امریکا برپاست مردم به کوچه ها میایند  ساکت وآرام راه میروند بی هیچ شعاری وخوانندگان جوان دراروپا میخوانند که ما تسلیم نمیشویم حرف آنها ایراد به دموکراسی دروغینی است که بردنیا حاکم است واعتراض زنان در امریکا به ریاست جمهورشان طی یک برنامه تعیین شده وتامین شده مالی میباششد که کم کم فروکش خواهد کرد ،در یکی از پس کوچه های خالی پشت به دیوار یک میکروفن جلوی زنی را گرفت بدون اینکه میان جمع باشد وپرسید :
     آذرخانم ، شما اینجا چکار میکنید ؟ ایشان درجواب فرمودند ، پس کجا باید باشم من هرجا تظاهراتی برپاست آنجاهستم برای حقوق زن !! وحقوق انسان ، بقول فرنگیها ” گود فور یو ” اما آیا توانستی تظاهراتیرا شکل بدهی بر ضد بیعدالتی که در قبال هموطنانت میشود ؟ آیا توانستی  صدایت را بگوش دنیا برسانی که درسیستان وبلوچستان سیل همه جا را ویران ساتخته مردم بی خانمان وآواره ولاشه ها روی آب افتاده اند وکسی نیست تا بفریاد آنها برسد ؟ کجایی هستی ایرانی ؟ یا امریکایی ؟ البته امریکایی درکنار ( سرکارعلیه بانو عفیفه ونجیبه  مادونا) هرجایی صرف بکند فورا ایرانی میشوی ومصاحبه  پشت مصاحبه تشکیل میدهی  آیا از نعمتی که به این کمپین تظاهرات داده شده بتو هم چیزی رسید؟ 
    چرا راه نیفتادی واز زنان وکودکان بدبخت سر زمینت دفاع کنی که مورد تجاوز گروهی قرار میگرند وپسران درکنار قربانیانشان عکس سلفی میگیرند ؟ چرا از آتش سوزی و.چرندیاتی  که ملایان احمق بخورد مردم میدهند چیزی نگفتی تازه این ویودیو هم خصوصی بود ترا که تکیه به یک دیوار داده بودی وتظاهرات درپایین ببود نشان میداد تا چه حد مردمرا احمق فرض کرده ای ؟ چند دختر بچه نوجوان بی آنکه لای کتابی را باز کرده باشند چرندیات ترا خواندند وانداختند دور وکتابهایت همچنان درفروشگاهها خاک میخورد  .
    بتو هم میگویند فرصت طلب از فرصتی برای نمایش دادن خودت استفاده میکنی اما میدانی من روزی چند خواننده دارم ؟ بین پنجاه تا هفتاد نفر ومیدانی روزی چند ایمیل را باید پاک کنم ؟ یکصد وشصت تا دویست را بی انکه نامم درلیست وچهره های نویسندگان وپژوهشگران ومدرسین قرار گرفته باشد ، گاهی به سختی میتوان زیر کم رنگ نور این لامپ حروف را ببینم اما همچنان مینویسم واعتراضم را بگوش مردم جهان میرسانم ، اگر چیزی بنظرم عیر عادی آمد فورا آنرا عیان میسازم حس وشامه من دراین مورد  بسیار قوی است وتشخیثم در انتخاب نوشته ها واشخاص وهدفشان خیلی زود درست از آب درمیاید  
     .
    بلی ، ما ایرانیان فرصت طلب هستیم واز هر پیش آمدی برای خود صحنه ای میسازیم مانند یک آرتیست پیر از کارا افتاده که به زور رنگ وگریم میخواهد جوان مانده ونقش مادام کاملیارا بازی کند  ، ببخشید که شمار با آن زن مقایسه میکنم اما تکلیف ما با مادام کاملیا یا مارگریت گوتیه روشن بود اما با اشخاصی مانند شما ، نه! سر درکم شده ایم .
    امروز خیال داشتم داستان[ پرنده آبی] را که سالها قبل درمجله ” پر ” در واشگتن نوشته بودم دوباره انرا نوسازی کرده وبنویسم اما دیدن چهره شما با آن لب ولوچه وآن ادا واصول وآندروغ بزرگ  مرا ودار کرد که اول بنویسم :
    ما ایرانیان بیهوده میکوشیم سر زمینی داشته باشیم ، ما ایراانیان به خوابیدن درخانه دیگران عادت کرده ایم هرچه پیش آید خوش آید وبقول ننه جانم هرجا آشه قنبرو به پاشه یعینی هرجا آش هست قنبر هم کنار دیگ نشسته .
    امروز از دیدن صحنه مردان سوخته جگرم سوخت وآن اخوند احمق بالای منبر میگوید این دراثر بی حجابی زنان ودختران  آن محله بوده است نمیگوید ما آنرا به آنش کشیدم تا دوباره بسازیم وسر قفلی بیشتری از مغازه داران بدبخت بگیریم درعین حال مردم مرگ آن قاتل را نیز بفراموشی بسپارند وانتخابات راهم نبینند تنها بنشیند وبه چرندیات گوش کند وخلیفه درخلوت کنار منقلش بگوید ” 
    حال که عزا دار هستیم بعدا  بروید پی مقصر !!! بعدا هم فراموش میشود اما چه کسی پاسخگوی آن زنان وبچه های  گرسنه ای اسنت که به پدرانشان افتخار شهادت داده اید خاک عالم برسرتان وبر سرما  ، چه کسی میرود بکمک مردم سیسنان وبلوچستان که در واقع این سیل بمعنای جدایی آن قسمت از سر زمین ماست که فروخته شده است ، نه آذر خانم کار شما بهتر ایست جلو.ی دوربینها بایستید وخودرا یک مبازر یک قهرمان  درحد ژاندارک نشان دهید . پایان 
    ——–
    من از اسارت شب بیزارم وشرمسار 
    من بشما ای خونخواران وجباران  به خشم مینگرم 
    وقبل از طلوع آفتاب فریادم را  بر ستون صبح مینشانم 
    خون قربانیان شمارا غرق خواهد کرد  
    درهمان قربانگاه  خدایتان 
    به هنگام خواب ودر بیخبری .
    ——–
    ثریا ارانمنش ” لب پرچین: اسپانیا .
    26/01.2017 میلادی /.
  • ماشین زمان

    در خیلی از سالهای پیش استودیو آرتورانگ ” اگر اشتباه نکنم”  فیلمی ساخت بنام ماشین زمان که درآن چند اندیش مند ودانشمند که الزاماهم انگلیسی بودند تصمیم گرفتند ماشیینی بسازند وبا آن به گذشته وآینده سفر کنند  حال را که دردست داشتند. سپس یکی از آنها دست باین سفر پر ماجرا زد گذشته الان زیاد مهم نیست چون خودمان بجشم دیدیم .ویا خواندیم حال راهم که داریم میبینم مهم زمان اینده بود که دردشتی خرم و سبز با جویبارهای پر آب وزمینهایی زیز کشت انواع  موادغذایی ورودخانه  های خروشان مردم همه یک رنگ با یک لباس بلند با یک نوع آرایش تنها راه میرفتند ویا لب رودخانه مینشستند اگر کسی احیانا به درون رودخانه میافتاد وغرق میشد همه تماشایش میکرندد یک چیز عادی بود !! موقع نهاز زنگی به صدا درمیامد بوقی وحشتناک  همه مانند گوسفند به درون یک سالن بزرگ که میز گردی درمیان آن بود یر سر خوان نعمت مینشستند همه چییز درآن یافت میشد انواع اقسام میوه های نایاب وخوراکیهایی که تنها درتخیل یک نمایشنانه نویس بوجود آمده بود ، سپس نزدیکهیا غروب زنگ دوباره به صدا درمیامد درب بزرگی باز میشد ویک یک آنها مانندد گوسفند بی اراده وارد آن دروازه وسپس کارخانه میسدند که درآن گوریلهای بزرگ مشغول ساختن وپرداختن مواد غذایی وسایر چیز ها بودند ! واین بره های بی زبان که نه خط میشناختند ونه علم ونه شعوری داشتند برای خورده شدن به پهلوی گوریلها میرفتند وگوریلهای پس از خوردن تکه های خوب انان  بقیه را به درون ماشینها میانداختند تا دوباره غذا ی جدیدی درست کنند …..هیچکدام نه عشق را میشناختند ونه احساسی داشتند تنها  با  آن صدای بوق بود که میدانستند باید چه کاری انجام دهند همه رباط بودند  وسپس فیلم دیگری ببازار آما که بارها به آن اشاره کرده ام که خود ما خودمانرا بجای غذا خواهیم خورد فیلمی بنام ” سویلن گرین” نامی است که نشانی از هیچ ندارد شاید تنها از سودا ویا سویا گرفته شده است . 
    این دنیای آینده ماست با گوریلهای بزرگ.
    بهر روی امروز خبرها همه آتشین بودند ومطابق معمول برق رفت وکلیدها افتادند کورمال  کور مال فندکم را برداشتم ودرحمام شمعی را پیدا کردم این بار کلید اصلی افتاده بود درحالیکه هیچ چیز اضافی نبود حتی بخاریها هنوز خاموش بودند ! تلفنم باطریش تمام شده وخاموش بود احتیاج داشتم آنرا شارژ کنم . حال توییت ها ، فیس بوکها ، وسایر پیام رسانان درسر زمین ایران همه بسته شد همه سایتها ووبلگها همه رویشان پارچه کشیده شد توئیت منهم مرتب درحال فحاشی به زبان اسپانیای یا اتگلیسی است به انتخابات جدید امریکا ودیوار داردهر روز بلند تر میشود  آنهاییکه دردرونند اگر خریداری شده وقیمتی خوبی داشته باشند آنهارا مانند گندم کنار میگذارند وبقیه را به آنسوی دیوار پرتاب میکنند ، آنها بعد ها غذای بقیه خواهند شد فعلا بصورت نمایشی مردم را سرگرم کرده اند !!
    من هرشب روی یوتیوپ چند برنامه موسیقی را که نگاه داشته بودم تا به آنها گوش بدهم ولالایی شبانه ام بودند شب گذشته مانند هرشب روی عکس” پری کومو” لایک کردم یک آهنگ خواند وسپس بقیه یک سی دی از یک خواننده ناشناس بود ، رفتنم بسوی شحریان ، عکس اورا برداشته وعکس مکش مرگ مایی ازیک زن عرب یا ترک یا چه میدانم کرد را گذاشته بودند آنهم روی بهترین  ترانه های او ،  درعوض مرحوم فرهنگ شریف با زخمه هایش نمودار شد !!!رادیورا روشن کردم ، به وبه پری باخ آی پری باخ  ویک شنونده داشت یک چای کمر باریک لبسوز به گوینده تعارف میکرد وخانم گوینده داشتند از نعبلکی ها شیشه ای خانه شان که درونش مربا بود باچای میخوردند حرف میزدند !! انراهم خاموش کردم .
    یک شیر وکاکائو داغ سپس لالا !!!  کمرم باز درد گرفته بود وآ ن بانویی که  درخواب چند تکه شیرینی بمن داد تا آنرا برای کمر دردم بخورم وچند عدد را نیز نکاه دارم اثری از اوهم نبود ، ملافه سفید وخوشبویمرا دربغل گرفتم وسرم را به درون آن فرو بردم و
    از مال دنیا تنها همین برایم مانده که درآن نفس میکشم نه فرش اعلای ایرانی میخواهم نه نقره ونه تابلوهای نفیس آنها به دردموزه ها میخورند .بخصوص فرش های ایرانی را که شاهد بافت آنها درخانه آن خاله کت وکلفت وگنده خود با شوهر فرش فروشش بوده ودیده ام بچه های کوچک ، زنهایی که بچه هایشانرا به پشتشان بسته بودند دریک زیر زمین تاریک وزیر چوب بلند انار یا زنجیر اوستا که داشت نقشهارا میخواند با بوهای تهوع آور وسپس فرشها قیچی میشدند شانه میشدند ودرون کیسه کرباسی سفید جای میگرفتند مهر حضرت والا بر روی کیسه میخورد وآنها بطرف تجارتخانه او میرفتند وخاله جانم فریادمیکشید فاتو فاتو بیا سر قلیون منو عوض کن آنقدر گنده بود که من میترسیدم تنها از لابلای شاخه های درخت انار یا توت یا انجیر اورا تماشا میکردم شوهرش برعکس لاغر وتریاکی ومشنگ هیچکس بفکر زیر زمینهای نمور نبود که منافع  آنهارا تامین میکرد آنها ابدا انسان نبودند !! نه فرش را باید تماشاکرد وگریست .همین حال درسالنها بزرگ کنفرانسهای دنیا ومجالس بزرگ خون این بچه های بیگناه ومادران وپدران بدبخت روان است ، ( شاید قصه های مجید مرادی کرمانی ) توانسته باشد این صحنه هارا بهتراز من بیان نماید .، باخود فکر کردم ، به راستی دلت برای کدام تکه ها وکدام شهر وکدام کوچه ها وخیابانها نگ شده؟ راستش را بگو !!! برای هیچکدام وهیچکس .
    ملافه ام را بوییدم وبوسیدم وخوابیدم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا و
    25/01/2017 میلادی/.
  • دلنوشته امروز

    شب گذشته کلی برنامه برای امروز چیدم ، هوا آفتابی کمی گرمتر شده حال میتوانم شال وکلاه بکنم وبروم بسوی شهرک واز تپه ها پایین بروم و رو به شهر و  تمشای دریا وباقیمانده ویرانه ها و اگر شانسی داشتم  زیر آفتاب گرم دریک رستوران غذا میخورم !!!
    طبیعت یک بیلاخ بزرگ برایم حواله کرد ، ساعت یک پس از نیمه شب بیدار شدم گویا سرماخوردگی هنوز دست بردنداشته وجا بجا میشود حال نشسته درپاها وکمرم ، 
    اوکی ، در تخت میمانم وبه رادیو گوش میدهم ، خدای من باز اکبر گلپایگانی داشت ترانه میخواند اشک من خودتونگه دار !!! باز خانمی میگفت درخورش فسنجان قیسی بریزم یا برگه یا آلو !!! رادیورا خاموش کردم رفتم روی یو تیوپ آن پیر خراسانی  امده بود البته نیمه کاره اورا دیدم ودرجواب کامنت من نوشته بود چرا مرا زنده در کانال نمیبینی یعنی پخش زنده برایش سه بار ایمیل دادم که آقا من اجازه ندارم دیش بگذارم وشماراروکانالهای پر محتوی آن سوی قاره ببینم وبیشتر ضعف اعصاب بگیرم ایملها برگشت یاهو سالهاست که کار نمیکند !!
    خوابم برد ، چه خواب شیرینی ، کسی مقداری برگه بمن داد که بخورم تا کمر دردم خوب شود !! کجا بودم ؟ خوابم عمیق بود ساعت ده وچهل دقیقه بیدار شدم وتلنگرهای پیامها از توییتر وآن پیامگیر تنها برای دخترکم نوشتم درتختخوابم وحوصله هیچ کاری را ندارم ودراین فکرم که این بیچارگان این صاحبان اندیشه چگو.نه میخواهند این ملت را نجا ت بدهند چگونه میخواهند مغز آنهارا پاک کرده وافکار نو وتازه درونش بکارند ؟ امروز دیگر درفرانسه کسی به صدای پر ابهت ادیت پیاف گوش نمیدهد ودر اسپانیا دیگر کسی به صدای وآواز ورقص لولا فلورس اهمیتی نمیدهد او را به موزه فرستاده اند ، ایمانشانرا حفظ کرده اند به کلیسا احترام میگذارند  اما دیگر کلیسا اجازه ندارد که آنها  را دوشقه کند وبه زندانهای انفرادی بفرستد ، ما باید تکلیفان را اول باخودمان وخدای خودمان روشن کنیم برگردیم به گذشته خاک شده واز زیر خروارها خاک کوروش را بیرون بکشیم وبدهیم به دست نسلی که هنوز مامانش با صدای اکبر گلپایگانی آه حسرت میکشد که چرا درویلای تازه ساز شمال نیست وچرا پاپا جان نمیتواند درسر زمین خودش تریاکش را به راحتی بکشد وباید با کمک فویل وقلم بیگ در کنج خلوت  حالی بکند …..
    زندگی ما درخماری وحال وگریه واشک بر گذشته میگذرد دراینسوی دنیا میبینم اگر عزیزترین کس انسان از دنیا رفت اجازه ناله وزاری ندارند درسکوت باو احترام میگذارند ودرسکوت اشکشانرا میریزند وسپس تمام میشود تنها اولین سال را برای او یک میسا میگذارند آنهم نه بخاطر او کشیش نام اورا در لیست رفتگان سال گذشته میخواند وتمام میشود  اما ما هنوز بخاک واستخوانهای پوسیده ثقت السلامها ویا شاهزداگان مصنوعی واز درون شیشه  مارگیری خانم بی بی سکینه درآمده افتخار میکنیم وباید سنت هارا حفظ کنیم نمیشوددخورش فسنجان را در امریکا نخوریم ونمیشود بجای غذایهای تازه هنوز به سراغ یخ زده ها برویم وسبزیجات خشک مملو از میکرب و خاکرا به درون دیگ میریزیم تا آشی بپزیم وبیاد گذشته روی آن انبوهی پیاز  داغ سیر داغی بریزیم ونفسی عمیق بکشیم وبیاد بیاوریم که ….وای خوش بحال آن روزها !!! بس چرا آن روزهارا رها کردید؟ حال هم بشما که بد نمیگذرد توانسته اید زیر هر چتری از ریزش باران فقر درامان بمانید واین منم که سر بلندم خودرا نفروختم به هیچکس نه به نماز جعفر طیار ونه به شاهزاده بی بی سکینه ونه به ستاره سرخ وداستان “دن آرام” زیر عکس شاه میخوابم واورا ستایش میکنم ومیگویم هیچیک از ما لیاقت آنچه را که تو بما دادی یا میخواستی بدهی نداریم تنهابانوی تو خوشبخت شد وما تظاهر به خوشبختی میکنیم اگرچه فقیرباشیم باز صورتمانرا با سرخاب رنگ میزنیم  تا زردی چهره مان عیان نشود .
    من به لباس های الیا ف مصنوعی سخت آلرژی دارم وبدنم کهیر میزند باید نخ بپوشم متاسفانه این جا هنوز درهمان رشقالهای گذشته شان پنهانند . روزی لباسی به تن یک مانکن چوبی دریک بوتیک دیدم بخیال آنکه ابریشم است جلو رفتم دست زدم دیدم از نوع اولین نایلونهای گلدار قدیمی است قیمت آن یکصد یوروبود ، زن فروشنده نزدیک من آمد وگفت :
    این ابریشم است !
    گفتم خیر ، این نایلون است 
    دستمال گردنمرا بازکردم وبا ونشان دادم وگفتم :
    ابریشم این است 
    پشت چشمی نازک کرد وگفت ، خوب از اینها دیگر پیدا نمیشود قدیمی شده اند !! گفتم ، بلی مثل خودم قدیمی شده ایم .
    فرق نایلون با ابریشمرا ندانستند برای همین هم دومین مرد  ثروتمند دنیا ازاینجا برخاست چون فهمید که میتواند با مشتی نایلون با همکاری زنان بدبخت تایوان وهند و پاکستان وایران بهترین  وبزرگترین آرم  “مد وفشن” را بنا کند ودرردیف دوم وال استریت قرار بگیرد .
    نه ! همه خر نیستند وهمه هم هشیارنیستند ، همه نمیتوانند عقل وشعوررا یکجا داشته باشند باید یکی از آنهارا انتخاب کرد ومن ؟ متاسفانه دومیرا برداشتم کارت بازی دوم بمن افناد .
    ندانست ” سعدی که این زن تنها 
    ز روز ازل بر ستون بسته بود
    ندانست کز روزگاران پیشین
    “همه شب پریشان ودلخسته بود”     [ نادر نادر] پور بجای ” مرد” زن را گذاشتم وبیت آخر از سعدی است .
    پایان 
    سه شنبه 24 ژانویه 2017 میلادی . اسپانیا .”لب پرچین” .
  • نیمه شبان تنها !!

    چنان به حسرت ماندن خو گرفته دلم
    که خسرت پروازم نیست 
    خودرا از خاکیان جدا میبینم 
    شوق پریدن دردلم مرد 
    نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ، هنگامیکه بیدار شدم تازه ساعت چهل وپنج دقیقه پس از نیمه شب بود ، کی خوابیدم ، چگونه و چرا اینهمه گرسنه ا م ؟ کجا هستم ؟ 
    تازه بیادم آمد که ساعت چهار یک ساندویج تون خوردم  وسپس با سردرد وخوردن یک قرص خودمرا به رختخواب کشاندم تشک گرم لحاف گرم دخترک داشت میرفت ، درب را قفل کن خودم بعدا کلید را درون قفل میگذارم وخوابیدم ، یعنی بیهوش شدم ، چرا  چه اتفاق افتاده بود ؟  جناب ریاست جدید هرچه را که ریاست جمهور قبلی رشته بود پنبه کرد توافق پاسیفک را پاره کرد برنامه بیمه درمانی همگانی را پاره کرد ! ناگهان بفکر دخترم افتادم  ، او وهمسرش سالهاست که اینجا هستند با پاسپورت امریکایی حال آیا باید برگردند؟ ودرامریکا کار کنند؟! نه میلی به رفتن درهیچکدام نمیبینم با آنکه پسرک اهل سانفرانسیسکو است مادرش امریکایی اما ترجیح داده دراین شهرک بماند زندگیشان سخت است اما از امریکا بهتراست .
    روز گذشته ( پرشین ) رادیورا یافتم واز این یافتن چقدرخوشحال شدم ، اوف ….همان آدمهای قدیمی بارشانرا برداشته به آنسوی ابها رفته اند همان خواننندگان قدیمی با همان آهنگهایی که نیمی عربی نیمی فرنگی همان خوانندگان  مردم دوباره درخماری فرو رفته اند  گاهی از سر دلتنگی وهمراهی با دیگران شعری هم سر هم کرده برای دوری از وطن میسرایند ودکلمه میکنند ، اوف چه پر سوز وگداز این رادیو مورد علاقه بدری خانم بود !!!  اخبار رادیوی اسراییل را گوش کردم وبه صدای مهربان وگرم نتیان یاهو که به مردم ایران دلداری میداد ، من دوستان یهودی زیادی داشتم همه مهربان بودند همه دست ودلباز وعجیب بود هنوز تابلوی هایی را که برایم هدیه آورده اند دارم  وهوز بیادشان هستم مردمان مهربانی بودند وقدر شناس . خوب لابد اگر مامورین مخفی جمهوری ایران این مقاله را بخوانند مرا بجرم همدستی با اسراییل اعدام خواهند کرد بخصوص که آن ( پسرک ) بد جور موی دماغم شده ومانند روباه درکمین مینشیند ، به دنبال چه چیزی هستی ؟ به دنبال چه میگردی ؟ من نمیتواذنم مادر خوبی برای تو باشم ونمیتوام معشوقه خوبی هم برای تو باشم ، من کشنده ام ، من نمیتوانم کسی را دوست بدارم دیگر گذشته نه مهری به دلم مینشیند ونه سخنی ونه آنچنان ثروتمندم که بتوانم مخارج ترا تامین کنم زنی نیستم که به دنبال ( توی بوی ) بگردم من خودم یک مرد هستم .
    دیگر از عشقها ی دروغین وکلمات نخ نما شده  خسته ام از شما ودنیایتان خسته ام دچار دوران سر شده ام ما ایرانیان هیچگاه نمیتوانیم با یکدیگر مهربان باشیم ، خانمی روزنامه نگار در توییتر بمن نوشته بود که من ایران بودم مردمی بسیار مهربان دارد  باو نوشتم برای خارجیان بلی تا چند ساعتی ویا چند روزی مهربانند اما دشمن خودشان هستند ، نهنگهایی هستند که بجان هم میافتند ویکد یکرا تکه  تکه میکنند ، نمونه اش را دارم روی یوتیپوب میبنم وچقدر خوشحالم که تلویزیون ندارم تا  بنشینم وقر واطوار وفلسفه بافیهای آنهارا ببینم با هیچ آبی نمیتوانند خونهای دستشانرا پاک کنند آنها به ملت ایران وسر زمین ایران بدهکارند ، اما خوب یک پا اینسو یک پا آنسو  زندگی های اشرافی که درگذشته هم حال مرا بهم میزد  یا سنتی سنتی ویا فرنگی فرنگی نمیتوانند خودشانرا پیدا کنند همه سر چهاراه حادثه گم شده اند خوب سخن میرانند ، خوب حرافی میکنند وخوب یکدیگر به لجن میکشند .نه بهتراست دوباره سر به درون لاک خودم ببرم وپنهان از دید ها  ، شاعرانمانرا دیدم ، نویسندگانمانرا که آئهمه ابهت وادعا داشتند دیدم که چگونه مانند برف زیر یک تابش نور آفتاب ذوب شدند ، سیاستمداران استخواندارنمانرا دیدم همه پهلوان وار با کوله باری از از ادعا ی فهم وشعور بالا اما همه پهلوان پنبه با یک هش فرار کردند  نه محال است ایران ایران شود تنها شعارشان این است که سر زمین دلیران است آنهم افسانه است ، قهوه ام سرد شد حال کمی ته شکمم گرفته است میتوانم بخوابم ویا دوباره به آهنگ بشکن وبالا بیانداز خوانندگان گذشته وحال وآینده گوش بدهم تا شاید خوابم برد . 
    —-
    دلم پر است ، دیده ام از اشک خالی 
    غمگینم  بی آنکه بدانم چرا 
    چه آفتی است غمگین بودن ونگریستن 
    چه آفتی است زیستن  برای هیچ  وچه افتی است 
    در زیر آفتاب لرزیدن از سرما 
    هیچ شبی نوازش نفس گرمی بر بالینم نبود
     وهیچ روزی نفس آفتاب پیکر سردمرا گرم نکرد
    حال مانند همه سر گردانم مانند یک ماهی مرده درآب 
    شناورم ، بدون نفس کشیدن 
    نه ، دیگر آرزوی پرواز ندارم 
    آنچنان چسپیده بخاکم
    که دیگر میلی به قله ی مرتفع ندارم 
    جهنمی که مرا درخود سوزاند 
    آتشش فروزانتر باد 
    شعله اش بالاتر باد 
    من با زبان خشکم درکام 
    به پرواز گنجشکها میاندیشم 
    ودرکنار آنها ، دانه بر میچینم 
    بی آنکه میلی به پرواز داشته باشم
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    24/01/2017 میلادی/.