Author: Soraya

  • عقاب سرنگون

    چنا ن به حسرت پرواز خو گرفته ام 
    که سرنوشت  خویش را از خاکیان جدا میبینم 
    چنان به شوق پرواز  زخود رها شده ام 
    که عکس خویش درایینه زما ن میبینم ……نادرپور 
    نیمه شب امشب ناگهان از خواب پریدم ، نمیدانم چرا ، تابلت را باز کردم واولین چیزی که پیش چشمم نمودار شد این عکس بود ؟
    عکس خانم دبیر اعظم حسنا اولین وآخرین شهردار بابلسر درایران .
    این بانو درهمین شکل وشمایل وهمین سن رقیب عشقی من بود ! من هفده ساله واو ؟ نمیدانم ومعشوق از قدرت او وجوانی من بهره میبرد ! معشوق همسر داشت وسه فرزند ، واین  خانم با هفت تیر شبی بخانه او سر زد واورا تهدید کرد که باید از همچیز جدا شود وتنها باو بپیوندد ، امروز نمیدانم من باعث سوختن آن زن بیچاره شدم یابانودبیراعظم حسنا ، معشوق در سن وسال بالایی بود ومن از یک تجربه تلخ ودردناک جدا شده بودم وقرار بود که به زودی با هم ازد واج کینم بی آنکه از سایقه او واین بانو وهمسرش بیخبر باشم که ناگهان خبر رسید همسر معشوق  ، خودرا به آتش کشیده است …….قرارها پایان یافت من رفتم بسوی سرنوشت خویش وشبی بر حسب اتفاق در بابلسر میهمان این خانم بودیم بی آنکه به روی خودم بیاورم او دیگر درقدرت نبود اما همچنان خودرا قدرتمند احساس میکرد .
    امشب ناگهان دلم برای خودم وسادگیم ومهربانیم ودل پرشورم ، سوخت ، واقعا دلم برای خودم سوخت وگریستم ، دچار سر گیجه بودم برخاستم قهوه ای درست کردم ونوشیدم وبه سرنوشت اندیشیدم که چگونه نقش بازی میکند .
    من تنها چهل وپنج کیلو وزن داشتم وروحی سر شار ازدرد ونا امیدی حال این رقیب جلویم ایستاده بود ومعشوق سرگردان وزن سوم دربیمارستان …… 
    امشب دلم برای خودم سوخت وگریستم نه میلی به گریستن نداشتم اشکها بی اراده از چشمانم جاری میشدند ، در امواج هزاران درد وآرزو مندی وبی خردی واز همه بدتر تنهایی . همه مرا رها کرده بودند .
     دختری که خودرا به همسری یک مرد کمونیست دربیاورد و آن مرد درزندان بماند وزن پشت زندان مویه کند ، حال دیگر میان خانوده  جایی ندارد . وخانواده همسر زندانی نیز با تصاحب همه جهاز او درب خانه را به روی او بسته بودند. ” نشان دادند که حمایت از زحمتکشان وکارگران یعنی چی” گرسنگانی بودند که از سرزمینهای  قطب برای جاسوسی آمده بودند ! حال او کجا برود؟ رفت ، ورفت تار سید به شاهزاده قصه ها !! رسید به دون کیشوت ، رسید بمرز بالای تنهایی ، رسید به جایی که دیگر تب هم اورا ازا ر نمیداد  ، عرق آتش بر سینه وجانش نشسته بود .
    معشوق رند بود ، به زن جوانی که همسرش یکی از سرشناس ترین  وبزرگترین بنیان گذاران حزب توده است بنظر یک زن بیخرد وخرد نگاه میکردند کاری باو نمیداند او احتیاج بکار داشت اما همه چشمان به سینه وباسن او دوخته میشد ، هر سه شنبه وجمعه میبایست به ملاقات برود آنهم چه جای وحشتناکی حال این پیر رند خراباتی سر راهش قرار گرفته بود وداشت اورا حمایت میکرد ، واو چقدر باین حمایت احتیاج داشت حال تنها نوزده سال داشت از همسرش با داشتن یک جنین درشکم جدا شده بود ودرانتظار گودو نشسته بود .
    چقدر خودر در نقش ” لارا” دکتر زیواگو میدید واو آن مرد “کامروسکی ” همان کاراکتر را داشت همان قدرت اجتماعی وهمان ثروت را ……
    امشب دلم برای خودم خیلی سوخت تا جایی که برای این زن گریستم .
    چه شد ، چگونه شد ، که این شعله به دست دیگران رو بخاموشی رفت ؟  چه شد .چگو.نه شد که این شعله  در مسیر باد قرارگرفت  او که نفسش گرمی نوازشهابود .
    حال پرنده ای شکسته پر وشکسته بال میخواهد نقش عقاب را بازی کند ودراوج آسمانها به پرواز درآید ، او زیر دست دکتر خانلریها وفریدون آدمیتها ودکتر حمیدی ها بزرگ شده ورشد کرده بود با آنکه خیلی کوچک بود اما شعور بالایی داشت  حال بی پر وبال در چنگال یک عقاب پیر گرفتار بود .
     بلی خانم دبیر اعظم حسنا قدرت داشت میتوانست اسلحه حمل کند همسرش ارتشی یود وبادی گارد داشت واین یکی ؟ این یک تنها دوچشم فروزان داشت وسینه ای لبریز از عشق ومهربانی ومانند نقاشیهای مینیاتور روی کاسه های چینی  میدرخشید ومعشوق رند بود .
    امشب خیلی دلم برای خودم سوخت وبرای خودم گریستم ، کسی تا بحال برایم نگریسته نه برای سفرم ونه برای بیماریم  ، نه برای  تنهاییم ونه برای نبودنم . پایان
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” / 25/02/2017 میلادی / اسپانیا .
  • باغچه کوچک من

    تخم گل میکاری و خار میروید زخاک 
     این زمین را چندمین شداد باخون آب داد؟
    دخترم پیغام داد که از گوشه بالکن خانه تو همانجایی که گلهارا کاشتی آب چکه میکند ! وبه زمین میریزد فکری بحال گلها ودرختان بکن همه را ازجای در بیاور بجایش گل مصنوعی بگذارد !!! مانند همسایه ها ؟! 
    امروز آفتابی گرم همه جار را فرا گرفته بود ومن بسراغ گلهای باغچه ام رفتم زیر همه خارمغیلان  سنبلهای ونرگس ها به گل نشسته بودند پیازهای سال گذشته وچند بر گ کاکتوس ویک درخچه رزمری !  یکی را که من به آن نام ( داعش ) داده ام همه جا را  پر کرده وریشه دوانیده روز اول بخیا ل گلدان گردی وشیویدی آنرا خریدم اما خار از آب درآمد وتا انتهای باغچه ریشه دوانیده وخودش با همه سر سبزی به خارهای تیزی مجهز است وبقیه گلهارا خفه کرده است احتیاج به یک باغبان دارم اما درخت دیگری را از ریشه بیرون کشیدم همه شاخه های خشک شده اورا با قصاوت تمام بریدم وحال درانتظارم که کسی بکمکم بیاید تا اورا از ریشه بیرون بیاورم اما زورم به داعش نمیرسد تا انتهای باغچه ریشه دوانیده حتی گلهای شمعدانی نیز نمیتوانند خودی نشان بدهند .
    بالکن لبریز از خاک وخاشاک است منهم همهرا رها کرده ام سرانجام کسی پیدا میشود تا آنها را  به زباله دانی ببرد ، اینجا کمتر میتوان کمک گرفت خودت باید باغبان باشی ، لوله کش باشی وبنا ورنگ کار واین چهارمین بار است که مردی که چادرهای بالکن را درست میکند باید دوباره از نو آنهارا تعمیر کند چرا که باد همهرا باخود برد وشکست ولبه بالکن را نیز ویران کرد ، مهم نیست ابدا برایم مهم نیست ، عید نزدیک میشود اما من خانه خرابی دارم مهم نیست درکلمبیا سیل آنچنان مهیب ووحشتانک است که حتی کامیونهارا هم باخود میبرد باید به آنها نگاه کنم .
    اخبار غیزاز این نیست ،  دلم برای باغچه ام میسوزد تنهاست ، ومن حوصله ندارم تا باو برسم وقدرت ندارم ” داعش ” را از روی سر آنها بردارم خار فراوانی دارد ودانه هایی مانند اسفند به شاخه هایش آویزان است !! سبز سبز وبقیه گلها با پژ مردگی باو مینگرند اورا تعلیم دادم که به دور ستون بپیچد اما او سرش را ازبالکن پایین انداخت تا سرکی بخانه طبقه زیر هم بزند !!! وستون بگمانم از این روزها پایین بخزد . 
    خیال داشتم گل بنفشه ومینا وسنبل وشمعدانی بکارم حال همهرا رها کرده ام بیلچه ام در خاک  باغچه فرو نمیرفت وشکست چرا که داعش ریشه اش پر قدرت همچنان که  رو زمین  نمایش میدهد در زیر زمین هم خودرا به نمایش گذاشته ونگرانم که فردا بالکن طبقه زیرین ویران نشود ومن مجبور باشم جریمه بدهم !! آنهمه جریمه ای سنگین ؟!واین است زندگی ما در غربت با اطاقهای  یک وجبی که از هرطرف به دیوار میخوری واگر خیال داشته باشی صاحب یک ویلا شوی باید از دزدان وآدمکشان بترسی واز همه مهمتر نم وبود نای که به دیوارها چسپیده اینهارا من درخانه بچه هایم دیده ام بارها تعیمر کرده اند وهنوز خانه بوی نم به همراه بوی سگ مخلوط شده بوی عطر مرا از بین میبرند !! 
    میل به کجا دارم ؟ هیچ جا ، هرکجا روم آسمان همین رنگ است همیشه چیزی هست که ترا تهدید میکند همیشه کسی هست که ترا میپاید وزیر نظر دارد همیشه کسی هست که تعداد نفسهایت را نیز میشمارد واگر روزی کمی دیر تر نفس تو بالا بیاید فورا تلفن میکند ؛ ” که ترا ندارم چی شده ” هیچ ! حالم خوب است مرسی !!!
    درعین حال دراعما ق وجودت احساس میکنی که چقدر تنهایی ، تنهای تنها ، پایان / ثریا / جمعه /24 فوریه 2017 میلادی / اسپانیا .
    سفر پاریس را لغو کردم ، حوصله ندارم .
  • ما وسیارات

    ظاهرا هفت سیاره شبیه کره زمین پیدا شده است هم آب دارد وهم برق!
    روزی پسرم میگفت ” ایکاش سیاره من پیدا میشد ومن بسوی آن میرفتم واز شر زمین وزمینیان وادیان دروغین آنها خلاصی میافتم ” ! حال عزیزم این هفت سیاره پیدا شده اند ، کدام یک متعلق بتو خواهند بود ؟ وتو تنها چگونه آنجا خواهی زیست ؟ باز احتیاج به ماشین لباسشویی داری ، باز احتیاج به نان داری  وخیلی چیزها که روز زمین آنهارا داری ویا داشته ای ، پای بشر به هرکجای این کائنات برسد غیراز ویرانی وخودخواهی چیزی عاید دیگران نخواهد کرد ، در سیاره های جدید باز بانکها سر هر چهارراه شعبه باز میکنند ، باز شرکتهای بیمه ترا مجبور میکنند که خودرا بیمه کنی ، باز دلت هوس قورمه سبزی میکند وشرکتهای وارداتی  وصادارتی برایت انواع واقسام مواد غذایی حتی چلو کباب را میاورند ، باز شرکتهای فروش ادیان هریک گنبد وگلد سته خودرا بالا میبرند وهریک ادعا میکند که اولین پیامبر را ما کشف کردیم  وسپس جنگ ادیان شروع  میشود ودیگری میخواهد یک سلسله پادشاهی مادام العمر را برروی آن کره بر پا سازد وزیر همان سلسله وبرای بقاء آن ترا قربانی میکند ، باز جنگها ی طبقاتی درمیگیرد ونیرو میخواهند وآن نیرو غیر از انسانهای فلک زده کس ویا چیز دیگری نخواهد بود البته ابزار آدمکشی اماده شانرا قبلا باخود خواهند برد وباز شکنجه گاهها وگیوتین ها ودارها وشقه کردنها از نو شکل میگیرند تا بشر اولیه دران سیاره پای به تمدن بگذارد ! 
    باز مهاجرتها  شروع میشوند ازاین سیاره به آن سیاره وباز مهاجرین غیر قانونی اعلام میشوند وباید برگردند اما این بار از آسمان روی کرده خاکی پرتاب میشوند !
    روز گذشته در کانال یوتیوپ کلاس انگلیسی برای مبتدیان باز کرده بودند وداستانهای کوچکی را با عکس گذاشته بود ، پایان داستان باز به یک قاچاقچی مواد مخدر پایان میافت ! از هنرپیشه تا سیاستمدار ویا ورزشکار همه دست در این شرکت سهامی داشتند وسپس هریک بنوعی سر به نیست میشدند یکی با هواپیمایش در مرز سوییس که سقوط کرده بود میمیرد دیگری با اتومبیل تصادف میکند اما آن جناب زیر سایه مغازه سبزی فروشی ساده اش هنوز مشغول خدمات بهداشتی به دیگران است .
    امروز در ظرف میوه نگاهی به آن سیبهایی انداختم که برای ” شب یلدا ” خریده بودم ؛ هنوز سرخ وهنوز سفت وهنوز گویی همین الان آنهار از صندوق میوه بیرون آورده اند از یکهفته قبل از کریسمس تا عید نوروز که بگمان پای هفت سین خواهند نشست !!! 
    این قوت وغذای ما زمینیان است در سیاره ها نمیدانم بتو چه خواهند داد ؟ با آن معده ضعیف وناتوانت . وآیا ازدواج کردن در آنجا به چه صورتی خواهد بود ؟ آیا مانند قوانین شرعی روی زمین ؛ زن باید برده مرد باشد وبا دست پر بخانه مرد برود وبا دست خالی برگردد؟ ویا تا آخر عمر برده وار درکنار مردش بنشیند وتکان نخورد ولب به شکایت باز نکند ، ویا چه بسا برعکس زنان جایشانرا با مردان عوض میکنند واین بار زنانند که حاکم بر وجود مردان خواهند بود ؟ بهر روی هنوز خبری از ایجاد وتشکیل یک تمدن به روی آن سیاره ها نیست زمین نابود شد وهفت خواهرش نیز به دست این انسان دوپا نیز نابود خواهند شد ، چون این انسان ، این موجود دوپا که کمترازحیوانات رحم ومروت میشناسد دچار یک بیماری بنام ” عادت” است واین عادت بیماری خطرناکی است مانند یک ویروس کشنده آهسته آهسته وارد روح وجان تو میشود عادت میکنی که هرووز نماز بخوانی عادت میکنی که هرروز به موعظه کیشیها گوش کنی ، عادت میکنی هروزو قبل از صبحانه یک لیوان آب پرتغال ویا یک لیوان قهوه داغ بنوشی  ، وعادت میکنی که سنتهای کهنه ونخ نما شده را باز  بمرحله اجرا دربیاوری وبقول ننه جانمان ( بنی آدم بنی عادت است ، حتی به آنش جهنم نیز عادت میکند )! به همانگونه که من عادت کردم وتو به تنهاییت عادت کردی ودخترم به رنگ مو عادت کرد !!.
    بهر روی به زودی نامی بر روی این سیارات خواهند گذاشت وشاید یکی از آنها نصیب تو شد ، سفر بخیر !.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” . اسپانیا / 24/02/2017 میلادی /.
  • باران گل

    امروز میتوانم با کمال شهامت بنویسم که ما هم با مردم خوزستان همراه وهمدل شدیم !!! عصر روز گذشته ناگهان هوا زرد شد مانند فیلم بنهورکه حضرت موسی برای فرعون از اسمان بلا خواست وناگهان هوا زرد شد وبیماری بجان مردم بیگناه افتاد اما فرعون همچنان سر مرو گنده برجایش نشسته بود ، هوای ما ناگهان روبه زردی  رفت وامروز نم نم باران گل بر سر وروی همه بارید ! چی بود ؟ از کجا رسید ؟ از صحرا !! بادی شدید وزیدن  گرفت وسپس گل بارید اتومبیلها همه کثیف رستورانها میزو صندلیهایشان مملو از آب گل آلود ومن نگران مبلهای سفیدم هستم دربالکن که اگر کمی باران لج کند وسرش باینسو بیاورد همه جا گل میشود  چادر هارا باد شکسته وبالکن هویدا همه همسایه یکدیگر ار میبینیم !! واز حال هم باخبرمیشویم ! جایی هم در درون برای نگهداری مبلمان بالکن ندارم ! خوب مهم نیست از پوست بدن خودم که عزیز تر نیستند ، پوست منهم زخم دید مردم خوزستان هم زخم خوردند پیکر سر زمینم نیز با گل ولای ولجن  مخلوط شد و……
    حال باید از یکصد هزار ماهواره ایکه دور زمین بدبخت میچرخند واورا به دوار سر انداخته اند پرسید تا جاییکه زمین خواهرش را به کمک طلبید اما این ارازل واوباش روی زمین به خواهر او هم  تجاوز خواهند کرد واورا نیز آسوده نخواهند گذاشت .
    وای برما ، ووای براین دنیا ووای بر زندگی ننگین ما .
    امروز دوستی روی یوتیوپ ودر محلی دیگر وروی تابلتم پیام فرستاد که بانو شما چگونه فریب خوردید فریب آن مرد کلاش را ؟ 
    در جوابش نوشتم :
    فریب نخوردم ، اورا بعنوان یک نویسنده قبول کردم کارهای سیاسی او بخود او واربابانش  مربوط میشود ، دیدم برای ریاست جمهوری ان مملکت بد نیست ! ازخودشان میباشد در مدارس خودشان درس خواند فرزند خلف آنهاست اورا کاندیدا کردم !! 
    چندان جلو نرفتم ، واز او آن دوست نادیده سپاسگذاری کردم .
    نه ، دیگر فریب نخواهم خورد حواسم جمع است فعلا هرچه را فرستاده پاک کردم باز هم بفرستد پاک میکنم همان یکی برای هفت پشت من کافی بود گمان بردم بچه بیچاره ایست که میتوان باو کمک کرد دیدم خیر ماری زهر آلود است وتا زهرش را نریزد ساکت نخواهد نشست ، چه خوب من چندان جوان نیستم والا کارم به جاهای باریکی میکشید !!! 
    سر انجام با خود گفتم ، بدرک ، بمن چه مربوط است من دراین گوشه آش خودمرا میخورم مگر روزیکه افتادم کسی دست مرا گرفت ؟ یک قاتل ، یک قاچاقچی ویک نامرد بعنون اینکه ریاست بیمارستانی را دارد مرا استخدام کرد اما او فاحشه خانه داشت وبیمارستانرا برای اشخاص ( محترم ) !! نگاه داشته بود فورا بی آتکه حقوقی بگیرم خودمرا کنار کشیدم ، برایم یک نامه سرتاسر فحش نوشت ! جوابش را ندادم دیدم بی ارزش است ، دیگران برایش خاویار میبردند موس موس میکردند اما من باو پشت کردم ، سپس برایم پیغام داد که :
    کسانیکه دراین دنیا پول ندارند محکوم بمرگند وباید بمیرند ، بازهم جوابی باو ندادم …..ماجرا طولانی است تنها یک روز پیکر زرد وناتوانش را درهواپیما روی صندلی چرخدار دیدم ویک امبولانش که منتظرش بود ، خونسرد از جلویش رد شدم . .
    من درپناه وحلقه ودستان کسی هستم که دیگران اورا نمیبینند . همین وبس .پایان / ثریا / اسپانیا / 23 فوریه /
  • غروب خدایان

    در بخارا ، بنده صدر جهان 
    متهم شد گشت از صدرش نهان
    مدت ده سال سرگردان بگشت 
    گه خراسان و گه قهستان وگه دشت……از ” مثنوی مولانا “
    از توهم   نا امید شدم ، دانستم که تو هم از ” آنهایی” بودی وهستی وخواهی بود ، گاهی که خوب به چهره ات مینگرستم بیگناهی درآن دیده نمیشد بلکه نوعی رذالت پنهانی درگوشه چشمانت ودهانی که میل داشتی به آشتی باز شود نمایان میگشت  ، البته با دیگران هم آواز نشدم وترا ” یک شارلاطان ” نخواندم ، اما رویم را بسوی دیوار کردم ودیگر هیچگاه درپی قهرمانی نخواهم گشت ویا بت شکنی .
    ما بت پرستیم ، پت پرستم ، بت پرست ، بت هارا انسانها باد ست خود میسازند ونفس خودرا درآنها میدمند   وسپس سر بسجده درپیشگاه آنان میگذارند .
    ناگهان بنظرم رسید مانندآن زنان خاله زنک که درهرخانه ای را میرنند تا بگویند ” فرزند آخر اقدس خانم متعلق به شوهرش نیست ” !
    نه بیشتر نتوانستم بتو ارزش بدهم .
    این سر زمین همین است ، همین هم خواهد بود ، تا زمانیکه هر فرد به خودش نیاید وخودرا اصلاح نکند نخواهد توانست دست باصلاح یک جامعه بزند ، این دمل چرکین را ما روی آنرا ببا یک چسب  پوشانیده ایم اما از جای دیگری بوید تعفن آن بیرون میزند وجراحات وچرک سرازیر میشود 
    مصاحبه گر ومصاحبه شونده تنها از کشتن وخون ریزی میگویند ” میکشم خفه میکنم ! بلی این سرنوشت همه ماست درحال حاضر برادرکوچکتری در بالای سرمان هست که اینرنت آن تنها درمحدوه وقلرو سر زمینش میباشد وتنها بیست وچهار وبلاگ دارد که باید دروصف خدای بزرگشان بنویسند ماهی هفتاد تا هشتا د نفررا به جوخه اعدام میفرستند ، سر زمین ما هم الگوی تازه وخواهر بزرگ ناتنی وحرامزاده آن است .
    در نوشتاری قبلیم نوشتم که هیچ میل ندارم به گذشته برگردم وبر نخواهم گشت اما فرق میان انسانها امروزی با دیروزی را خوب میدانم .
    روزگاری من در سازمان نقشه برداری وجغرافیایی کشور زیر نظر تیمسار رزم آرا برادر مرحوم رزم آرا نخست وزیر هم دوره میدیدم وهم کار میکردم ، با آنکه هننوز سنی نداشتم اما هنگامیکه بر حسب تصادف با آن جنابان روسا برخورد میکردم وقرار بود از  یک دروارد شویم آنها عقب میرفتند وراه را برای من باز میکردند  ومن شرمنده سرم را پایین میاندختم ووارد میشدم ،  حرمت زن بودنرا داشتند حتی تیمسار وسرتیپ آن زمان که یکی از آنها نیز برادر زاده تقی زاده مرحوم بود  ، با آنکه من کارمند کوچک ویک نو آموز بودم اما آنها جلو جلو نمیرفتند ، نه !  باحترام من به عقب میایستادند .
    حال چگونه میتوان آن مردانرا یافت ؟ وچگونه میتوان به آنها اداب ورسوم واحترام به زن را یاد داد امروز زن بمرحله یک لته ، یک کهنه ویک قاب دستمال درآمده که هرگاه آنرا احتیاج دارند مصرف میکنند وخیلی زود هم تاریخ مصرفش تمام میشود گرسنه وپا برهنه باید درکوچه ها روان باشد ویا تن بخود فروشی بدهد ، هیچ زنی فاحشه به دنیا نیامده ، حامعه از او فاحشه میسازد ، هیچ مردی آدمکش به دنیا نیامده خانوده وجامعه اورا میسازند وجامعه ما ساخته شده ازنوع این بردگان .
    مرغکی اندر شکار کرم بود 
    گربه فرصت یافت واورا در ربود
    آکل وماکول  بود بیخبر
    در شکار خود زصیادی دگر 
    زانکه تو هم لقمه ای هم لقمه خوار
    آکل وماکولی ایجان هشدار
    د رهر زمان ها باید هشیار باشیم که ناگهان گرگی درانتظار ربودنمان نباشد ومارا به بیداگاه نکشاند وما ماکول نشویم . 
    بامید پیروزی بیشتر تو در سر تاسر این دنیا ی لکاته .
    پایان / ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” / 23/02/2017 میلادی / اسپانیا .
  • زمان از دست رفته !

    چهره شب تار، میگشود چهره از خواب 
    بسترم سرد و بی موج ، چون سرداب 
    خواب رمیده بود از چشمان ترم 
    میگشودم پلکهایمرا لبریز شده ازخواب 
    —–
     این روزها عده ای دچار روشنفنکری درونی شده اند ودوباره به ” زمان از دست رفته ” میاندیشند ومارسل پروست شده قهرمان اول ، 
    زمانی  مارسل پروست را شناختم که چهارده سال بیشتر نداشتم وهنوز نامی از این کتاب قطور زمان ازدست رفته نبود تنها چند داستان بود که نوول مانند برای همسن وسالان من در دسترس بود ، یا دوراز دسترس !   فرق من با مارسل پروست این است که ابدا برای زمان از دست رفته رنج نمیکشم وغصه نمیخورم تنها وجه اشتراکی که با  پروست دارم همان تنگی نفس است که از کودکی با من بوده ومرا از پیشرفت وخیلی از کارهایی که میل داشتم انجام دهم مانند ورزش والیبا ل وتنیس منع کرد ومن با نگاهی حسرت آلود در زنگ ورزش کناری مینشستم وبه دختران با جورابهای ساقه کوتاه وکفش تنیس مینگریستم وتوپ که باین سو  وآنسو ی تور بازی میپرید  نگاه میکردم ونفسم سخت بود دستم را بی آتکه کسی ببیند روی سینه ام میکشیدم واحتیاج به یک هوای تازه داشتم واین هوار را زیر درختان بلند صنوبرو کاج وشمشاد ها میافتم واستشمام میکردم  
     .
    نه ، ابدا میلی ندارم به گذشته برگردم اما هرشب کابوس آن مرا رها نمیکند تنها یک کابوس است ،  آن سر زمین اگر هم بهشت موعود شود وفرشتگان با چنگها وآوازاشان سر تاسر انجارا احاطه کرده و[سرودآزادی ]سر بدهند باز با این  مردم واین  فرهنگ نمایشی وتازه به دوران رسیدگی وریا ودروغ وجنایت باز آن بهشت تبدیل به یک جهنم دیگر میشود ومردان مسلول وروانی از کنار گرد برخاسته با زنان هرجایی مشتهارا به هوا میفرستند که یا مرگ یا مثلا فلان بدیخت فلک زده که باید برآنها حاکم باشد ،
    نمایشی بود وتمام شد وهنوز ستاره  اول روی صحنه است .
    ما خوب حرف میزنیم ، سخن ران خوبی هستیم  اما هیچگاه مستمع خوبی نبوده ونخواهیم بود ، خوب شعر میخوانیم وخوب درحال وهوای آب رکنا اباد شیراز راه میرویم بی آتکه آنجار ا دیده باشیم وآن احساسی را که آن مرداز خاک عبیر آمیز شیراز استشمام میکرد بویی به بینی گرفته ما برسد .
    روز ی زندگی من معنا پیدا کرد که درهمین شهر ویرانه ودرکنج همین دهکده اولین نوه من به دنیا آمد درست روز تولد من بود آن روز من دوباره متولدشدم از بطن دخترم ، دختری زیبا ملوس وشیرین که زندگی مرا پر کرد نه به پدر بزرگ ثروتمند ش وابسته شدیم ونه به مادر بزرگ امریکاییش ، درخانه اجاره ای زیر هزاران  بدهی وبدبختی  من ستاره درخشان زندگیم را بر پیشانیم نهادم ، دوران سختی بود که تو با جلال وجبروت اتومبیل وخانه دراینجا  سکنی کنی  وناگهان بادی از کازینوها وفاحشه خانه ها بوزد وهمهرا با خود ببرد ، حال تو باید درکنار آن زن ارمنی که روزی از سفره تو تغذیه میشد پیاده راه بروی درحالیکه او مانند موش سر قالب صابون پشت اتومبیل بنر گنده اش گم شده بود ، حتی تا تواالت هم با بنرش میرفت !! سخت بود که تو درکنار یک زن جنوب شهری کنار دودکشها  وکوره های آجر پزی ، بنشینی واو با پز وافاده بگوید ما کنار کلفتها نخواهیم نشست !! واز کنارت برخیزد !  سخت است که درکنار فاحشه های اداری  اجاره ای هفتگی بنشینی وبا آنکه میدانند که میدانی اما با وقاحت تمام دم از ایمان ونماز وروزه وسپس خاندان بی اصل ونسب خود بزنند ،!سخت بود که تو مجبور باشی لباسهای قدیمی خودت را برای دخترت اندازه کنی تا دردفتر کارش مرتب وتمیز جلوه کند ، سخت بود از روتختی پرده درست کنی واز پرده پیراهن ، همه اینها سخت بود اما نه آنچنان سخت که من حسرت آن دوران پر ابهت شاهی را بخورم که میان حوریان وپریان مانند فرشتگاه راه میرفتم ومیخی بودم درچشمان کورشده آنان ، نه نسبم به قجرها وترکها میرسید ، نه به حاجیان بازار ونه به ملاههای ده ، اصل نسبم متعلق با خاندان خودم بود  ،نه ابدا تمایلی ندارم به گذشته برگردم وابداحسرت ( سالهای ازدست رفته ) را نخواهم خورد ، چون هرکاری دلم خواست کردم هرچه خواستم خوردم وهرچهرا میل داشتم پوشیدم وبه همه کشورها هم رفتم وسپس به کنج معبد خودم یعنی همان کتابخانه ام پناه بردم .خواندم ؛ خواندم خواندم تا رسیدم باینجا .
    امروز برای آن نمینویسم که شهرتی کسب کنم میان این مردم شهرت یافتن ننگ است برای این مینویسم که خودم را درمیان اقیانوس زندگی بیابم ، من اشتباهات زیادی مرتکب شدم اما این اشتباهات عمدی نبودند بلکه اجباری بودند تاسفی نمیخورم بشر جایز الخطاست اما یک چیزرا بخوبی میدانم که نه به دیگران ونه بخودم هیچگاه دروغ نگفتم ، هرچه بودم هرچه هستم وهرچه خواهم بود اینم که هستم ، خودم هستم با همه عوارضی که بچشم دیگران ناخوش آیند است عوارضی مانند نداشتن یک خانه شیک با مبلمان آنتیک ( آنهارا داشتم ) نداشتن یک اتومبیل شیک وپرسه زدن درخیابانها که متنفرم ! نداشتن لباسهای مارک دار که نمادپولداری وتمایز من از دیگران باشد حال اگر چه این لباسهای در بنگلادش وهند وتایوان وچین دوخته شده بانشد مهم (نام ومارک ) آن است که نشان میدهد تو با بقیه فرق داری وبقیه باید بتو احترام بگذارند ، نه این منم که به لباسها ارج وقرب وارزش میدهم چوب رختی محکمی هستم .ثریا .
    ————————–
    میسوختم  چو هیزم تر درخویش 
    دودم به چشم بی هنرم میرفت 
    چون آتش غروب فرو میمرد 
    تنها ، سرم به زیر پرم میرفت 
    من مرغ کور جنگل شب بودم 
    برق ستارگان  شب از من دور 
    در چشم من که پرده ظلمت داشت 
    فانوس دست رهگذران ، بی نور 
    من مرغ کور جنگل شب بودم 
    در قلب من همیشه زمستان بود
    زنگ خزان وسایه تابستان 
    در پیش چشم من همه یکسان بود ……..” شادروان نادر نادر پور”
     پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین ” 22/02/2017 میلادی/.
  • مصاحبه

    درود امیرجان
    روی موبایلم مصاحبه دهباشی که از تی وی آپارات بخش میشد زیر نام وعکس تو رسید .
    نمیدانم خود تو فرستادی یا ان ویروس  بهرروی اگر تو آنرا برابم من وسایرین بعنوان مدرک فرستادی که در گفتگویت با آقای صدر هم به آن اشاره کردی ًبرای من هیچ لطفی ندارد من اصولا با این گونه جانوران دشمنی دارم وکینه شان بر دلم نشستت بخصوص کسانیکه صاحب رساله یا همان تز فارغ التحصیلی از دانشگاه  خریت میباشد  من با این قوم تا ابد دشمن خواهم بود  تاجاییکه حتی حاضر نیستم تبلیغات آنهارا ببینم بهر روی امیدوارم که مرا ببخشی چون ابدا میلی به سرگذشت این جانوران ندارم ایکاش از همان زمان  قاجار مستقیم بوسیله مصدق السلطنه وارد همین گنداب میشدیم  چند سالی فلک بما حشمت  وسالاری داد وتمام شد با مهر فراوان ثریا  ۲۱ فوریه
  • کاج عظیم

    درگرد هم آیی ویا کنفرانس مونیخ یا بقول  اهالی اینجا  مونیچ !  جناب آقای بیل گیستس فرمودند وهشدار دادند که ” ما باید به زودی خودرا آماده ورود ویروسهایی بکنیم که از طریق انسانهایدیگر وارد جامعه شده وچه بسا درعرض یک یا دو ماه چندین میلیون آنسانرا بکشتن بدهد ! 
    اما نفرمودند که این ویروسهاازکدام آزمایشگاهها فرار میکنند وبجان مردم بدبخت میافتند وبا ویروسهای ” دوپا” که با تجاوز گروهی به زنان ودختران آنها را برای ابد میکشند چه فکری باید کرد ؟ آیا خبرها بگوش ایشان میرسد که صد البته  ایشان امپراطوریشان همه مرزهای جهانرا فرا گرفته تا جایی که منهم از طریق دست پنجم یا ششم آن امپراطوری تغذیه میشوم !
     آیا ایشان میدانند که دریاها چقدر آلوده است ؟ وماهیهان گروه گروه میمیرند وصاحبان رستورانهاهمان ماهیان مرده را بخورد مشتریان میدهند تا جاییکه طرف میرود تا به ماهی مرده  بپیوندد؟ .
    حتما میدانند ، ایشان با کمک همسرشان یک بنیاد نیکوکاری دارند که به مبتلایان بیماری ذهنی و بیمارن غیر قابل علاج کمک میکنند البته کارکنان آنها هم باید ماهیانه بجای مالیات چیزی باین موسسه بپردازند کارشا ن مورد تقدیر وتحسین است .آقای بیل گیتس شاید یکی از معدود  انسانهایی باشند که مورد احترام من بوده وبایشان ارج میگذارم .
    بهر روی از دست جناب عزراییل باز هم فرار کردم اما هنوز مطمئن نیستم که پشت درخانه ننشسته باشد ! با خورن یک ناهار ناقابل دریک رستوران معروف .
    همچنان دارم میروم ومیروم به کجا نمیدانم  دراین شهر نا بسامان  همه خیابانها مملواز گل وویرانی  ابری پایان ناپذیر  میباید زندگی کنم راه دیگری نیست ، مادر طبیعت سخت عصبانی است ویا اورا زخمی کرده اند ودارد بچه هایشرا تکه تکه میکند ومن همچنان پیش میروم ومیاندیشم به ویرانیهایها جسم وروح  در پیچا پیچ این خطوط درهم وبرهم  وپایان ناپذیر .
    آمدم ، نشستم ودیدم که همه خیابابانها به یک نقطه ختم میشوند  همه کوچه ها  باریک وبلند  درخم وپیوسته بهم وسرانجام به یکجا میرسند مانند رودخانه های پیچ درپیچ که سرانجتم به دریا میپیوندند .
    در زیر تابش آفتاب وفوران وریزش باران  هنوز عطش سوزان زندگی درمن میجوشد  هنوز درفکر سایه روشنهای زندگی هستم  وهنوز آرزو میکنم درکنار جویبار پر آبی زیر درختی لم بدهم ودیوان  حافظ را بگشایم واز این دنیای پرآشوب ونفرت زنده برون بروم هنوز میل دارم از دست خزه ها ولجن زارهای کوچه ها وخیابانها بگذرم وبه به خیابن صاف وتمیز  با بوی عطر اقاقیا برسم ، گل اقیاقا ودرخت آن سالهاست که گم شده بجایش درختان محصول چین بزرگ  به رنگ خون درخیابانها رشد کرده اند تا یاد آور قرن خونین ما باشند .
    کاج های عطیم وغول آسا دیگر کمر خم کرده اند وسالها میگذرد که چتر وسایه آنها بر سرما نمیتابد بلکه قوس وکش ساختمانخای بیقوارای رویهمر که با یک نم باران فرو میرند رشد کرده اند .
    قرن وحشتاکی است قرنی که نمیدانم پایانش چگونه خواهد بود ؟ .
    روزی شاعری سرود که “
    همیشه دری هست که سر انجام با کلیدی باز میشود ، اما من سالهاست پشت آن در ایستاده ام ومشت بر درمیکوبم تنها دستهای کوچکم دردگرفتند ودری باز نشد هیچ کلید به آن قفل سازش نداشت وحال دیگر نا شاعری مانده ونه نویسنده ای ونه خواننده ای ونه ترانه سرایی ونه نوازنده ای  ساز ما ” تار ” را ترکها به همراه مولانا بردند ، نوروزما مصادف شد با ولادت حضرت عیسی ، جشنها ی سده  وپیش درآمد نوروزی ما مصادف شد با کارناوالهای اینطرفیها ، ما تنها ملتی هستیم که بایددهمیشه به عزا بنشینم ، ازیک مورد دین مسیحیت خوشم میاید که  کشیشانشان مجرد باقی میمانند ودیگر مولا زاده  وسید بجای نمیگذارند این یکی را واقعا باید ارج گذاشت ومحترم شمرد بدبختانه سر زمین ما از این ویروسها هیچگاه پاک نخواهد شد وهیچ مواد ضدعفونی کرده هم نمیتواند آنهار از بین ببر سر انجام از سوراخی سر بیرون میکنند همان ” ویروسهای” نا شناس که جناب بل گیتس به آن شاره فرمودند . پایان
    ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” / 21/02/2017 میلادی/ اسپانیا /
  • فسیلها

    امیر جان ،
    با انکه سخت بیمار ومسمومیت شدید داشتم ( از ماهی ) باز در عین همه این دردها برنامه  آخیر ترا ( گمان میکنم سیزدهمین باشد ) با جناب صدر دیدم راستش کم کم از ایشان هم فاصله خواهم گرفت ، میدانم چقدر برایت سخت است که دراطاق خوات با کت وشلوار .وکراوات بنشینی وبا این فسیلها که درزمان خودشان قفل شده اند سر و کله بزنی 
    ما هیچگاه درتاریخمان قهرمان نداشتیم چرا که تاریخ را ما نسداختیم تنها به داستانها وروایتها بسنده کرده ایم  دیگران برایمان ساختند وبرایمان ” اسطوره” هایی بوجود آوردند .
     درحال حاضر فسیلهای زمان گذتشه امثال جناب مشیری که هنوز درلابلای تاریخ منطق الطیر وجناب یزید وخشم امام حسین  وشیخ سعدی گیر کرده ونمیتواند پایش را از دایره معینی بیرون بگذارد ویا روابط دوستانه وشبانه با بقیه نمیگذارد که تو حرفت رابزنی ،
     در داخل وطن که خوانند معلوم الحالی در قیاقه شرلوک  هلمز  با سیگاری زیر لب اشعار بند تنبانی را سرهم کرده ومیخواند  دنیای بی پنیری وزندگی بی …..ی که حالت را بهم میزند وسپس ملاهای بالای منبر تنها فکر وذکرشان پایین تنه واینکه چگونه مردتانرا به حال بیاورید  همه هم در حال حاضر چون از توده مجاهد وخلق غیره بیزارند رفتند زیر پتوی آن مرد نیمه دیوانه  که خودش را به غش میزد ویا با دمپای وپتو وارد مجلس میشد وخواننده برایش میخواند احمد آباد مرا پس بدهید ، تو بهتر ازمن میدانی که یکطرف  تاریخ  دست بی بی سکینه است  ونخ دیگر دست کا گ ب بی بی سکینه نقشهرا میکشد  واز جوانی وبی تجربگی آنها استفاده کرده به منظور خود میرسد واخیراهم با امریکا رابطه نامشروعیی پیداکرده بود حال ….دیگر نمیدانم تو با این هفتصد صفحه کتاب رو بهسوی کدام قبله خواهی کرد .؟
    تنها میدانم باید رابطه ها حفظ باشند ، ضابطه ها معنا ندارند ،   کتاب روزی خود به سخن درخواهد آمد ، مانند شاهنشامه فردوسی روزی خودش را نشان خواهد داد اما نه باین مردم  حال وگذشته نسلی که خواهد آمد .
    من هیچگاه وارد حزب ودسته ای نشدم نه از شریعتی ونه از مصدق  ( اسطورهای ) زمانه خوشم نیامد ، بیاد دارم شهیا ر قنبری قصه دوماهیرا سرود همه آنرا به آن بچه آخوند جلال آل احمد نسبت دادند وزیر همسرش را که به دستبوس خمینی رفته بود بالا دادند .
    بیچاره شاه تنها میان فرهنگ غرب وشرقی که حتی خودش را نمیشناخت سرگردان ، بیمار افتاده بود بقیه اش بماند ……..
    بنا براین برایت آرزو دارم که موفق باشی .
    همراه با بهترین وشایسته ترین احترامات .ثریا  
    |” لب پرچین “.اسپانیا 20/02/207 میلادی وظاهر وارد اسفند ماه شده ایم !!!
  • فضل فروشی ملا

    آه…
    امروز چقدر متاسف وچقدر غصه دارم  حال باد وباران ویرانی که بخانه منهم حمله کرد بدرک ازاینکه نتوانستم در طول اینهمه سال  ازاین  فضل وکمال سکس وپایین تنه بهره برده وفیض قدسی را ببرم وهمسرم را کامروا کنم کلی بخودم لعنت  فرستادم یعنی خودمرا سرزنش سخت کردم .
    امروز از رادیو صدای ایران  ملایی داشت دستور سکس وبغل خوابی ( البته برای همسر ) فکر بد نکنید !! یادتان باشد که درجمهوری اسلامی محمدی زندگی میکنیم وباید از فیض ومعلومات آنها بهره کامل ببریم حال من بیعرضه  خاک برسر اول زودتر زدم بچاک بعد هم با شوهرم  زد وخورد داشتیم که چرا اینهمه معشوقه میگیرد ویا با فلان خوانند لگوری کاباره ها میخوابد ، خوب خاک برسر بلد نبودی  اورا با خود همبستر سازی  مشتهایت را گره میکردی  ومیگفتی  اول دهانترا بشور مسواک بزن ادوکلن  بز ن لباس تمیر بپوش بعد  بیا روی تختخوابت بخواب ، آخر تختخوابهایمان هم هرچند چسپیده بهم بود اما جدا جدا بودندهرکس ملافه وتشک خودشرا داشت ، بگذریم جناب ملا دراین دستورات  کلی فرمایشات فرمودند که من الاغ ابکلی  از انها بیخبر بودم 

    اول – هفته ای دوبار باهمسرتان بخوابید واگر او حالی نداشت شما باو حال بدهید چگونه ؟ آهان ، یک دامن کوتاه چاک دار بپوشید تا او پشت زانوان شمارا ببیند  اه ….نمیدانید این پشت زانوان چقدر مردرا تحریک می….کند !  بعد روبروی او بنشیند وپاهایتانرا رویهم بیاندازید بالاتنه   را هم کمی لخت کنید نمیدانید این حرکات چ…..قدر مردرا تحری…..ک میکند !! خوب اگر پوستتان سفید بود حتما لباس زیر مشکی بپوشید نمیدانید این  رنگ لباس سیاه روی پوست سفید چقدر……م….ردرا….. تحریک میکند !!! ” بگمانم درهمان حال بیچاره حالت انزال باو دست داده بود  !!!
    سپس خوب !! مرد دیگر حالش خراب شده وفورا ترا به رختحواب میکشد کارش را میکند ومیرود میشوی توالت مرد ……
    آخ ایکاش پوست من سفید بود لباس زیر سیاه وکوتاه میپوسیدم وروبروی همسرم مینشستم موهایمرا ولو میکردم لبانمرا قرمز میکردم واورا به رختخواب میکشیدم ودرهمان حال باو میگفتم یک نگشتر زمرد را دیده ام  برایم میخری او هم درحالیکه نفس نفس میزد میگفت اره عزیزم تو……!!!! 
    یا مثلا بانویی را  میشناختم که همسرشان زیر شیلنگ اکسیژن بودند خانم مشغول بافتی چند نفر هم دورش نشسته بودند آقا خانمرا صدا میکد  بیا دستهایمرا بمال …. خانم میرفت ساعتی بعد درحالیکه تنکه اشرا درون جیب روبدشامبرش میگذاشت میرفت به توالت ، اوف ….حلم بد شد .
    خاک برسر ، برای  همین است که امروز همه طلاهایتنرا از تو دزدید داد به فاحشه ها وهرچه پول داشت برای فاحشه ها ازشوهردار تا بیشوهر از خواننده تا سکرتر خرج کرد چون  ….بلی چون تو جنده نبودی وزیر پیراهن سیاه هم نمیپوشیدی!!!
    لباسهای زیرت میبایست مانند برف سفید باشند ملافه ها همه اتوکرده خوشبو وسیگارهم حق نداشت دراطاق خواب بکشد خوب معلوم است تو اصلا راه ورسم شوهرداری را بلد نبودی چسپیدی  به بچه ها که آنها بیگناهند ! خوب حالا بخور ایوانت  ویرانشد خانه ات ویران شد وخودت تنها ماندی . چون بلد نبود ی لباس زیر مشکی بپوشی وپاهایت را روی پاهایت بیاندازی وچشم درچشم او بدوزی که بیا گربه ماده به معو ومعو افتاده وترا میخواهد .
    بیخود نبود که آن آقای محترم میگفت تو غرور مردان را میشکنی ، راست میکفت من بلد نبودم چهار نقش را بازی کنم . 
    اما به راستی که از گفته های این  ملا حظ کردم خیلی با حال بود حیف که کمی جوانتر نیستم تا دوباره برگردم وراه اورا ودستورات اورا اجرا کنم / .پایان / ثریا ایرانمنش ” لب پرچین / اسپانیا / نوزدهم فوریه 17/ 
  • دلنوشته امروز

    پس از نوشتن باچشمان خواب آلود
    رفتم روی تختخواب .خوابیدم ! باد پر خرابی ببار آورده وهنوز باران میبارد وهنوز طوفان دربیرون  غوغا میکند بیاد ماهیگیران هستم درطی این سی وهشت سال چنین طوفان وبارانی وویرانی ندیده ام  نشستم به پای اخبار شاید ببینم این باد وبوران  چه دسته گلی ببار آورده  ، خیر اول فوتبال بود ، ورزش بود تبلیغ غذا ومغازه ها وجاهای دیدنی بود نبلیغ قصابی ورستورانها بودوسپس جنابان .آقایان رهبران  احزاب چند گانه از مردم میپرسیدند اگر قرار باشد درآینده رای بدهید به کدام از ما رای خواهید داد ؟؟؟ درمیان گروه آن گیس گلابتون چند نفر با دستمال گردنهای  پیچازی نماد فلسطینی نیز دیده میسدند ، با آن لباس پوشیدن آن گیسوان وآن دندانهای کریه با چند زن وبچه جقل  آه خداوندا سرنوشت مرا به دست این ها میدهی ؟ باخود گفتم “
    بنشین کنار وتماشا کن ، شهر شهر فرنگه هرکس پول بدهد آش میخورد اینجا، آنجا درتمام سیاستهای دنیا نقش اول را پول بازی میکند بنا براین بیخود حرص نخور این خر برود خری دیگر میاید با پالان دیگری .
    اینهمه سال مردم سر زمین من رنج کشیدند همه که بد نبودند دزدنبودند درمیانشان آدمهایی هم بودند که جانشانرا بر سر عقیده پاکشان دادند ویا درسکوت به تماشا نشستند ، آیا خون این مردم آز انها رنگین تر است ؟ البته همه به دنبال یک ایده نو ویک چیز نو میروند پیروپاتالها باید بموزه هایشان برگردند  باید فرصت را به جوانان د اد تا اندوخته مالیشانرا تامین کنند ودر نهایت به سر زمینشان برینند !
    با پشتوانه جیم الف ویا سر زمین عربستان ! که یک شهرک را برای حرمسرایش خالی میکند . 
    تو ول معطلی جیگر جان بیهوده حرص وجوش نخور مانند یک موریانه درلانه ات بنشین با بخار دهانت لانه را گرم کن ونخود نخود غذا بخور ودعا کن هرچه زودتر عمرت بسر آید واین کثافت خانه را به صاحبانش پس داده بسوی آسمانها پروازکنی شاید  در آسمانهای دیگری توانستی مجوعه دیگری را پیدا کنی ودر کهکشان دیگری منزل گرفتی در میان منظومه دیگری  ، شاید دنیای دیگری باشد وشاید هم  مانند یک شهاب سقوط کردی ودوباره به زمین بازگشتی اما نه درنماد یک خر بلکه درنماد همان شیر.
    روز گذشته آفتاب دلپذیری بود خانه اما مانند فریزر یخ بسته بود با یاران  برای خوردن یک ناهار بسوی شهرک دیگری رفتیم دریک رستوران صد البته غیز از ماهی واقسام آن چیز دیگر نبود ، خوب سوپ پیاز بد نیست گرم میشوم ، یک قهوه وکمی کنیاک هم بد نیست ، درآفتاب راه رفتیم قریب یکساعت عده ای با تی شرت وعده ای با لباس نازک من با دستکش وکت جیر شلوار پشمی وپلور !!!نه هنوز سردم بود این دیوانه ها از کوههای یخ آمده ان  این هوا برایشان تابستان است عده ای کنار دریا آفتاب میگرفتند 
    عصر بخانه برگشتم ، خانه یخچال ، یخ بخاریهارا روشن کردم دوباره ـآ ن روبدوشامبر کذایی را پوشیدم  فیلمی گذاشتم وتماشا کردم فیلم جالبی بود سرگذشت  دختری که از کارگری درخیاطخانه به مقام ( خانه داری * )!! ومامان رسیده بود با ده ها دختر جوان ! درپشت سر این خانه چندین نفر بودند قاضی ، رییس پلیس ، وکیل ، واز همه مهمتر یک پدر خواند ه صاحب چندین رستوران ایتالیایی ! زن بیچاره دیگر راه گریز نداشت وتا آخر عمرش میبایست نقش مامانرا بازی کند !!! البته دررژیم گذشته هم بودند ژنرالهایی که خانه!! داشتند ومامانی آئهارا اداره میکرد وهمه افسران وبزرگان قوم گرد منقل وسفره زنگین وجام شراب با دختران  وزیبا رویان  ومیز قمار وویسکی دیمبل وکنیاک ناپلئونی  !قوانین  مملکت را بهم میدوختند  وروزی نامه ها موس موس کنا ن به دنبالشان خودی نشان میدادند واز قبل همین خودی بودنها میشد کتابهارا به چاپ رساند وتبلیغات پشت تبلیغات برایشان در همه رسانه ها گذاشت ویا یک جوجه خواننده عنکبوتی را بمقام توحیدی الهی رساند .
    بلی خانه داشتن شغل خوب ونان وآب داری است  آنهم از نوع کلاس بالا ! پایان 
    یکسنبه 19 فوریه 2017 میادی / ثریا /” لب پرچین “//
  • آسمان گریان

    از هجوم باد میلرزید تنم 
    عطر تند خاک باران خورده 
    عطر تر زمین خاکی
    عطر خاک آلود شمعدانیها 
    عطر باران بیابانها 
    خیر ، عطری نبود ، نسیمی نبود ، نم نمی نبود ناگهان از صدای وحشناکی از خواب پریدم گمان بردم که بمبی درکنارم منفجر شده است ، غیر رعدو برق بود چیزی که تا به امروز ندیده بودم آسمان گویی یکجا فریاد میکشید وباران شدید توام با رعد وبرقی که به شیشه های پنجره اطاق میخورد ونور آن تا انتهای اطاق میرفت  ، دروغ چرا ؟ آنچنان ترسیدم که از تخت بیرون پریدم وخودمرا به آطاق دیگر رساندم خوشبختانه برق بود آب بود وباران مانند سیل از آسمان میبارید وهنوز هم میبارد وهنوز هم آسمان ئعره میکشد .
    روز گذشته روی یوتیوپ برنامه ای دیدم که یکی از مومنین  فعال  کلیسا متنی را گذاشته بود که از آسمان آتش خواهد بارید وچنین وچنان خواهد شد!! خوب الان آتش را دیدم توام با آب و باد دیگر فکر بالکن وگلهای باغچه نیستم زمانی فراررسید که تصمیم گرفتم بخانه دخترکم زنگ بزنم وبگویم خیلی میرسم اما بیچاره او هم لابد درآنسوی شهر زیر همین باران بلکه شدیدتربطور قطع ویقین ترسیده است .
    از همه جالبتر دریکی از دهات فلیپین مجسمه کچی مریم مقدس گاهی رویش را سوی مردم میکرد وگاهی برمیگشت وپشتش را به آنها میکرد جمعیت موج میز همه روی حاک افتاده بودند، یک سینی بزرگ برای جمع آوری پول !! معجزه شده بود !! خاک برسرتان ، با اهرمی چرخنده درزیر زمین هر چند دقیقه اوار میچرخانند وشما دراین  گمانیدکه او رو وپشت بشما میکند ؟ چگونه یک قطه کچ یا آهک میتواند خود بخود بچرخد ؟؟؟! خوب دیگر چیزی ندارم بگویم  تا حماقت بر مغزها حاکم است زندگی ما هم مین است .
    تلویزیونرا روشن کردم ، دریای ارام با امواج آبی کشتی روی آب وارکستری داشت یک تریو برای ویلن ویکی برای فلوت مینواخت ارکستری بی رهبر در این فکر بودم که تلاطم امواج آیا تاثیری روی نواختن سازها میگذارد؟ نه دریا آرام بود بندر ی دربارسلونا ، دوسال قبل این برنامه را پرکرده بود ند.
    شیر آب را باز کردم تا درون کتری بریزم ناگهان بیاد مردم خوزستان افتادم که از شیرهایشان آب وگل جاری است وهوا برای تتفس ندارند وشخصی زیر یکی از عکسها  با کما ل وقاحت وبیشرمی نوشته بود ” بدرک بمیرند آدمهای نادان واحمق باید بمیرند ” شرمم آمد نام انسان روی این شخص بگذارم چرا چون تو از سر زمین مادریت فرار کرده ای ودریکی از کشورها آرام نشسته  وآرام نفس میکشی وهموطنانت بمیرند؟ چون نادانند؟ از کجا این فکر بسر تو رسید که آنها نادانند؟ آنها دردهایشانرا با قطعه شعری بیان داشته بودند :
    ” تشنه ایم، قطعه خاکی داشتیم که بردند 
    چکه آبی داشتیم که خشک شد 
    هوایی داشتیم وقطعه آسمانی که بخاک آمیخته شد
    و…. این مرد با کمال وقاحت نوشته بود بدرک !!!
    حال شما دراین خیال نشسته اید که ایران ایران شود ؟ خیر قربان دستور میدهند درشمال خیابان ونک جمع شوید تا عسس ها شمارا بباد کتک بگریند درفلان میدان جمع شوید ؟! اگر خیلی راست میگویید  وخیلی مردید مردانه عمل کنید وبا لشکر زوار درفته اپوزسیونتان وارد ایران شوید دستور دادن فایده ندارد .
    شیر اب را بستم ویک چای تی بگ درست کردم خوشحال بودم که خوب روز گذشته دوعدد _ مرینک – خریده ام وحال آنرا باچای میخورم تا صبحانه !! گویی داشتم چوب پنبه های بسته بندی را ازهم جدا میکردم ، همه را به دور ریختم ، هنوز باران میبارد اما دیگر از آن صدای وحشتانک خبری نیست  وخواب درسر من شکسته  هوا که روشن شد اخبار خواهد گفت که :
    چند جاده وپل شکسته وویرانشده ، چند تصادف شده وچند خانه ویران !! من نخواهم گفت بدرک چون جای من امن است من خواهم گریست .
    تو اگر با من باشی ، من از آسیب درامانم 
    تو با من باش ، خدای مهربان 
    ترا من همچو جان درآغوش دارم 
    ترا درهرنفس درهر هوس  درهر حالی
     چون برکه هانی پر آ ب دوردست میبینم 
    هم اکنون در کمین خواب نشسته ام
    بادها وطوفانها بیدا د میکنند
    تو با من باش  ، توبامن باش 
    مرا لبریز از خویشتن کن 
    مرا از آتش وفریاد اسمان دورکن 
     مرا باروح خویش آشنا کن 
    مرا درجانت بنشان 
    که ترا درجان نشانده ام 
    پایان 
    ثریا ایرنمنش ” لب پرچین” .اسپانیا /19/02/2017 میلادی /.
    ساعت 05/22 دقیقه صبح !
  • فراغت اندیشه

    اگر نه باده غم دل زیاد ما ببرد 
     نهیب حادثه  بنیاد  ما زجا ببرد
    فغان که با همه کس غایبانه ساخت فلک
    که کس نبود که دستی از این دغا ببرد
    ———-
    مانند هر نیمه شب بیدار شدم ، خواب از سرم پرید اخباررا خواندم!  ونتیجه گرفتم که خیر امکان دارد یک ” واترگیت ” جدیدی بنیاد گرددو این ریاست جمهور مامانی بیتجربه را از کاخ به کنج برج خویش براند ، چرا که نمیداند ونمیتواند باروزنامه نگازان یا روزی نویسان باج بدهد وآنهارا باخود همراه کند این موسسات برای همین بوجود آمده اند هرکجا وهرچه بیشتر باشد سر خررا به آن سو کج میکنند ، 
    نوشتم ونوشتم  دست آخر دیدم خیز چاپ نمیشود وتابلت نوشت که اینتر نت نداری ، برخاستم وبه اطاق دیگر رفتم دیدم که اینترنت دارد مانند ماه شب چهارده به همراه ستارگانش میدرخشد بنا براین آنجا قفل شده بود گویا زیاده روی کرده بودم نیمی از نوشته ها پاک شده بودند ، او کی ، توکی ، فردا دوباره شروع میکنم اما نه ان چیزی را که شب گذشته درمغزم نشسته بود همه برباد رفتند دگر بار باید به کاوش بپردازم  به دنبا ل سوژها بگردم وکلماترا بیابم ، اگر این یکی هم دچار دل پیچه  شد قلم ودفتر هست !!!
    نوشتم که  ، ارثیه ابوعمامه هنوز در امریکا پا برجاست با آوردن  جند صد تن ملای عمامه بسر وهزاران نفر پامنبری که حتی یک کعبه هم دروسط مسجدشان ساخته اند تا مومنین رو بسوی آن قبله نماز بگذارند ، نوشتم گذشته از آن چند صد خانقاه درسرتاسر امریکا گشایش یاقته تا مردمرا بشکنند واز خودشان برون کنند شعوررا از آنها گرفته بجایش مشنتی پهن جایگزین کنند ، نوشتم این سه مذهب با هم قوم وبرادرند اگرچه بظاهر دشمند کلیسا نبود ، مسجد هست واگر مسجد نبود کنیسا هست واگر کنیسا نبود خانقاه هست وکسانی از زندگی شیرین بهره مند میشوند که برده آنها باشند وبرده دارن آنهارا میپرورانند .
    این یکی هم مانند نیکسون سرنگون خواهد شد مگر با زور وتهدید دوستان !! ویا آنکه اوراخواهند خرید ناگهان  یکشبه تبدیل به یک مسلمان زاده میشود و شجرنامه خودرا که مثلا به ابومسلم ابن الخیر میرسد نشان میدهد .
    وای به روز کسی که نتواند با این کاروان همراه شود روزگارش تیره وتاراست نهایت آنکه مانند یک حیوان چیپسی درون گردنش میگذارند واز تمام حق وحقوق یک انسان محروم شده مانند آن مهاجرین وآوارگان درپشت سیمهای خار دارد تکه تکه میشود.
     درآن سر زمین هم همه چیز هست توابینی که از خانه های عفاف آمده اند ویا خود خانه دار بودند حال درکسوت پیش نماز میل دارند همه را نیز به درون  چاه چمکران بفرستند آنهم دربلاد کفر وشیطان بزرگ !!.
    نیمی از سر زمین ایران دچار سیل وویرانی وخرابی سد های قلابی شدند و آخوند  روی منبر میخندد ومیگوید “
    این دعای ما بود خداوند برایمان برکت فرستاد ، بلی  مانند جنگ که براینان برکت آورد تو جایت محکم وگرم ونرم است باران وسیل وبرف ویخبندان برای تو یک منظره زیبا وبرکت خداوندی است عزیزکرده هایت درکلویهای شبانه لندن وپاریس چهار تا پنچ کوله بار زن را به دوش میکشند مهم نیست اگر روستاها ، خانه های گلی ودشتها ومزرعه ها ویران شوند آنهارا خداوند غضب کرده چون رو بسوی قبله تو نداشتند.
     در این دیار هم چند تواب بودند که با  تیر غیب رفتند به آن دنیا حال نمیدانم چند نفررا  به راه راست برده ومسلمان حقیقی کرده اند ؟ 
    خوب ، بنا براین میرسم به گفته های همان مسلمانان حقیقی که از دیر زمانها برایم افسانه میخواندند که دنیا یکی خواهد شد وهمه دارای یک مذهب ودین خواهند بود وهمه از یک معبد دستور میگیرند ، بنابر این چرا غصه بخورم که شهرکها وروستاهای کهنه در زادگاهم ویران میشوند ازنو خواهند ساخت ، مهم نیست یک قحطی زودگذر است ، یک صافی یک الک تا درشتهاراجدا سازند وخاکه ریزه هارا بیرون بریزند واز آنها خشت درست کنند برای بناهاهای جدید .
    خدایان تازه ای ظهور خواهند نمود وپیامبرانی که با زبان ما سخن خواهند گفت  اما باید شعور ومغز را بدهی ودرازای آن مانند روبات ها راه بروی دستوری بنشینی ودستوری بخوابی . باید بشکنی خورد شوی واز نو ساخته شوی آنچه که تو امروز نامش را عقل وشعور دراین کالبد کهنه میبنی وبه آن مینازی قابل قبول دنیا ی نوین نیست روزی ترا هم خواهند شکست  وکتابهای قدیمی وکهنه ات را نیز به دست آتش خواهند سپرد ..پایان 
    به کام  وآرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل 
    چه فکر از خبث بدگویان  میان انجمن دارم 
    سزد کز خاتم لعلش  زنم لاف سلیمانی 
    چو اسم اعظم  باشد چه باک از اهرمن دارم ……” خواجه شمس الدین محمد شیرازی .حافظ”
  • شمعی در آفتاب

    بهتر است که بعد ازاین صبحانه را بدون دیدن وشنیدن اخبار نوش جان کنم ، حال تهوع گرفتم ، چه زمانی این کابوس تمام میشود ؟ چه زمانی از این خواب سنگین ووحشتناک بیدار خواهم شد ؟ من بخاطر چند مطلب بی ارزش دارم خودرا میکشم  درحالیکه دنیا دچار هرج ومرج شده  پلیس ها با چماق و تفنگ به دنبال مردم ومردی شلوارش را پایین میکشد وباسن کثیفش را جلوی دوربین به تماشا میگذارد برده های نوین درون ورزشگا هها  و مردمی  که برای تماشا میروند ،  حال با یکدیگر توافق ندارند ومیجگند  گاهی مطالب محرمانه  درون مرزهای بدن هر انسانی جای دارد مطالبی  منحصرا شخصی است حال امروز همه چیز عریان شده ، لخت وعریان جلوی دوربینها ایستاده ایم ! 
    آه پدر مقدس توهرصبح جلوه میکنی تو که خدایت در دوقالب  شکل گرفته  پدر وپسر  پس چرا نه پدر ونه پسر کاری برای این دنیا نمیکنند ؟ تو تنها میتوانی موعظه بکنی که گمراهی گناهی کبیره است ، بسیار خوب  امروز همه گمراه شده اند دنیا لبریز از گناهان کبیره شده شاه دزد شاهزاده دزد وزیر دزد رییس دزد وتنها راه ما بسته است  چرا پس این خدای سه گانه تو کاری برای این مردم گناهکار نمیکند تنها گناهرا به پای مردم فرومایه وبدبخت مینویسند  تنها هرروز باید از پشت شیشه تلویزیون شاهد مراسم بازی ونمایش شما باشیم و……از همه مهمتر مراسم پر شکوه دنیای نمایش با غذاهای عالی لباسهای شیک شامپاین وخاویار وفرش قرمزن فرشی از خون احمقها . .
    وشما ما را به صبر وبردباری دعوت میکنید که بلی جای ما  از قبل آماده شده درکنار پدر آسمانی که درآسمانهاست وباید نام اورا متبرک کنیم ، آیا  او هم نام مارا متبرک خواهد ساخت ؟ آیا او هم چشم باین زمین دوخته و آتش ودود وگوشتهای سوخته ووبو گرفته را میبیند ؟ ؟ گمان نکنم .
    واما در سر زمینهای فلاکت باری نظیر سرزمین ما هنوز انقلاب ادامه دارد ، در شوروی انقلاب شد وتمام شد ودیکتاتورها سوار مردم شدند عتده ای زیر فشار بار جان دادند عده ای ساختند وعده ای فرار کردند ، در فرانسه انقلاب شد امروز نما د یک سر زمین آزاد وسوسیالیست  ” به ظاهر” است اما در سرزمین ما هنوز شهدا حکومت میکنند وخون آنها هنوز جاریست وعربده  چاقوکشان لرزه برتن میاندازد  ، پدران روحانی  حاکمند مانند سر زمین همتایشان ونزوئلا  .ودر این سر زمین آن مرد گیس گلابتون دارد ازاین آب گل آآلود ماهی میگیرد وبرای خود پیرو جمع میکند  باید نگران بود که یک انقلاب از نوع انقلاب مردم وپرشکوه جیم الف دراینجا روی ندهد !.هرچه باشد او از آنجا تغذیه میشود .
    سالهاست رقص را فراموش کرده ایم  تنها نگرانیها وفردا چه خواهد شد ؟ بچه ها دور دنیا پراکنده اند  چگونه باید از آنها خبر گرفت ؟  مرزها کم کم به روی همه  بسته خواهد شد ، گاهی افراط درعدالت کار احمقانه ایست عدالتی وجود ندارد .
    امروز به راستی از دیدن حوادث  این دنیا وحشت کردم چشمانمرا مالیدم تا ببینم خواب نیستم ، بلند شده و نشستم ، نه خواب نیستم درست مانند کارتونها ترسناک فیلهای ترسناک یک سو آتش سوزی سوی دیگر سیل ودراین میان شورش مردم وتلاش پلیس برای از هم پاشیدن آنها ودر صدر هیت رئیسه دنیا روی مجله محترم وپرمحتوی ” تایم” عکس فرعونرا با موهای باد برده وکراوات باد برده منتشر کرده بودند، دیگر خبری نیست !!! آیا به راستی این مرد را برای ویرانی دنیا انتخاب کردند؟ وآیا اینهمه دزیدیهای کلان وپولها به کجا میروند ؟  این پولهارا برای چه مصرفی میخواهید ؟ مصرف کوکایین ، مصرف هرویین ، مصرف تریاک و مصرف مشروبات الکی وبیخبری از حوادث بیرون دنیا؟ ویا برای جهانی یک پارچه وبقول خودشان گلوبال ؟.
    وحشت کرده ام ، نه دیگر هیچگونه احساسی یا کینه ای  نسبت به کسی ندارم  چگونه میتوان کینه ویا عشق نسبت به کس ویا کسانی داشت که وجود ندارند  مانند برگ کاغدی که میسوزد واز بین میرود وتنها خاکستر ودود آن باقی میماند .
    نه ! هیچ احساسی ندارم تنها یک تماشاچی هستم ، همین وبس . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” .اسپانیا / 17/02/2017 میلادی/.
    ———————————————————————————————————————
  • سیلاب

    کانال دو دکومنتری داشت شهر های مهم  دنیارا نشان میداد، حسرت خوردم ، مردم چه راحت در زیر آفتاب روی نیمکتها با خانواده نشسته بودند  ، یکی در پارک میدوید دیگری داشت آفتاب میگرفت سومی توب بازی میکرد گویی نقاشیهای ازیک کتاب داستان بیرون آمده است ، نه حقیقی بودند ، هنوز فضا چنین امنیتی وترسناک نشده بود هنوز میشد پنجرها را باز گذاشت وبه آسمان پر ستاره ومهتاب خیره شد ، وهنوز میشد صبح با بوسه خورشید از خواب برخاست .
    بیشتر شهرها وکشورهارا رفته بودم ، چه آرام  وچه ساکت با دو بچه کوچک وپرستار مهربانشان کسی درفرودگاه کفشهای مرا بیرون نمیاورد مرا از زیر اسکن رد نمیکرد ، اکر با خانمهای با نفوذ سفر میکردم دیگر لازم نبود از گمرک رد شوم اتومبیل مستقیم ما را به جلوی هوا پیما میبرد بویینگ تازه  دوطبقه ، درطبقه بالا چای وسماور مشروبا ت وساندویج بود میهمنداران با لباسهای شیک با آرایشی که زیبایی آنها چند برابر میکرد لبخند به لب  با مهربانی از یک یک پذیرایی میکردند .
    همایوندخت میهمان سقیر درایتالیا بود ، خوب چه عیبی دارد باهم میرویم من درهتل بورلی هیلیز در [ویا ونتو] رم  واو درسفارتخانه وشب میهمانی و سپس رقص درکنار دریا وشام ، بچه ها آرام خوابیده بودند، 
    خوب هفته دیگر من درلندن هستم برای چای عصر بخانه ما بیا ، اوکی 
    هفته بعد درلندن درخانه اشرافی  او برای صرف چای میرفتیم با پیشخدمتهای دستگش به دست وسینی چای وقوری نقره وشیرینهای دستپخت  نان تست وخاویار ایران !چند میهمان محترم دیگر هم داشت ، باید میز را برای بازی حاضر میکردند ومن به هتلم در خیابان باند استریت برمیگشتم درپاریس  با دوستان به گردش وخرید میرفتیم درهیلتون جای داشتیم  دوهفته زیاد است ، نه کم هم هست باید پاریس را خوب دید همه جایش را ،
    خوب اما دلم تنگ شده برای آفتاب تهران اینجا مرتب ابر وبارانی است هیچ کجا تهرون نمیشه ، اوکی برگردیم یکهفته میمانم  برگردیم  درفرودگاه از گیشه یک پاکت بزرگ محتوی عطرهای گرانبها ومختلف برای سوغاتی میخریدیم وباز به راحتی سوار میشدیم کسی نمیپرسید کجا بودی ؟ کجا میروی ؟ از کجا آمده ای ؟ وکسی چمدانهایمانرا زیر ورو نمیکرد  ودستهای نامحرمشان با لباسهای تمیز ما  تماسی نداشت ، برمیگشتم بخانه ، هنوز  بوی عطر سفر از چمدانهایم بیرون میزد ، بچه ها خوشحال بوند  با عروسکهایشان .
    دوستی زنگ میزد با یک سفر به چین چطوری ؟ نه عزیزم ، تا آنجا نمیکشم بچه ها تنها هستند . ژاپن چی ؟ نه ، سالی دیگر !!
    سالی دیگر دریک آپارتمان یخ بسته در لندن با بچه ها  نشسته بودم بخاری بوی گند میداد وقرار بود فردا سیم کش بیاید ، باید مواظب باشم برق زیاد مصرف نکنم واز تلفن  زیاد استفاده نشود ، آه سر مسافرین باز شده  همه بخانه ام هجوم آوردند یکی برای خرید میرفت دیگری راهرا گم میکرد سومی میل داشت به تماشا ی ” کیو گاردن” وساختمان هنری هشتم برود ، راه طولانی است ، خوب با قطار میرویم ……
    نه ، بسوی شهرکی در شمال شرقی فرار کردیم کمی هوا بهتر بود وهنوز از سیل مهاجرین خبری نبود ، هنوز خبری از شورش وانقلاب نبود ، باز میهماندار بودیم هرشب وهر روز وهرساعت کسی به درون میامد . 
    حال کرکره هارا  باید  پایین بیاورم ، درهارا حسابی قفل کنم ، چراغی را تاصبح روشن بگذارم واز هر صدایی وحرکتی دومتر ازجا یم بپرم ، تشنه ام است اما راهرو خیلی سرد است بهتراست تشنه بخوابم ، نه بهتر است برخیزم وبروم فیلمی  بگذارم وتماشا کنم ، نه بهتر  است به یک موزیک گوش بدهم ، نه ونه ونه .
    دیگر نمیتوانم رادیو را بگیرم وآوازی از سر زمینم گوش بدهم ، ودیگر هیچگاه ژاله کاظمی حضورش را درتلویزوناعلام  نخواهد کرد با آن لبخند شیرین وآن صورت زیبایش ، دیگر هیچگاه آن گویندگان خوش پوش  که با صدایی همچون زلال آب  اخباررا به سمع شنودگان میرساندند خبری نخواهد بود ، بهتر  است به تختخوابم برگردم ومشغول نشخوار شوم فردا جمعه است ومن میتواتم زیر باران در یک رستوران اارزان  چند تکه کثافت را بعنوان غذا ببعلم وباز به سوپر بروم برای خرید واین کار همچنان ادامه خواهد داشت تا …….. نمیدانم .پایان 
    قلم ( نه تکمه ها) زیر دستانم  بیگانه وار میرقصند 
    ——-
    نمی دانم چه باید  گفت 
    نمیدانم چه باید کرد ؟ 
    بیادداری  سخنهای مرا درنامه پیشین ؟
     کلامی که برمیخاست 
     چون آهی دردناک از سینه ام
    چنین گفتم ، چه ها گفتم ، نمیدانم 
    “اگر چرخ فلک باشد حریرم “
    “ستاره سر بسر باشد دبیرم “
    “هوا باشد  دوات وشب سیاهی “
    حروف نامه  ” برگ وریگ ماهی 
    نویسنداین خط تا به محشر 
    امید وارزوی  او به دلبر 
    بجان من  که ننویسند نیمی
    مرا درهجر ننماید بیمی …….. 
    من آن شب که این سخنها بر قلم راندم 
    ندانستم  زین  افسانه پردازیها چه میخواهم 
    هنوز هم نمیدانم !!!!
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” /اسپانیا / 17/02/2017 میلادی /.
    ——————————————————————
  • تصاویر

    این دو تصویر یکی نقاشی ودیگر عکس پروفایل من درتمام نوشته هایم میباشد بنا براین گذاردن عکس دیگری درکنار ” لب پرچین ” پیگرد قانونی دارد امیدوارم که دیگر شیر فهم شده باشید .
    ممکن است دیر وزود شود اما سوخت وسوزندارد چهارده سال من این ورق پاره را نگاه داشته ام حال دیگران مفت آنرا بنام خود ویا زیر نام من انتشار میدهند .در سر زمینی زندگی میکنم که قانون حاکم است . نه رابطه ها .
    با تقدیم احترم وپوزش از خوانندگان / ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا / فوریه 2017 میلادی /.
  • نامه دوم

    بقول آن پیرمرد : 
    با درودی دوباره ،  آری آنرا نوشته ام در قسمتهای دیگر ، تنها هستم ، اما  نه آنچنان تنها که هیچ پرنده ای دراطرافم نباشد بمجرد آنکه صدایی بلند شود همگی بسویم پرواز میکنند ، چهار فرزندم غیر از یکی از انها که یکصد وپنجا ه کیلومتر با من فاصله دارد بقیه دراطراف دنیا هستند و خیلی کم آنهارا ونوه هارا میبینم همین هم برایم کافیست ، تنها میخوابم ؛ تنها صبحانه میخورم ، تنها ناهار میخورم وتنها شام وتنها بیمار میشوم وتنها خودم خوب میشوم بدون دخالت دست پزشک ، چون اعتقادی به پزشکان وداروهایشان ندارم .
    در این سر زمین دموکراسی هست ، اما اگر ” بگذارند ”   آنقدر دزدیها ی بزرگ انجام شد که مردم به صدا درآمدند ودراین میان پسرکی با موهای افشان پیراهن اتو نکرده وآسیتنهایش را مانند خمیرگیر ها بالا زده درردیف دوم مجلس نشسته ومیخواهد مانند جیم الف برای ما واین سرزمین یک دولت مردمی بیاورد !!تمام اعضاءحزب او  بیشتر از ده نفر نیستند همه هم بقول مادر مرحومم ” رشقال”  خوب سیاست تنها جایی است که میتوان پولدارشدوطبیعی است که که چه دستهایی پشت سراو ایستاده اند  دیگر صنعت مرده کشت وزرع ازبین رفته تنها بساز بفروشی ومعاملات اسلحه وخرید وفروش  موادمخدر وو…در نهایت سیاست ،  اگر فکر نویی به سرت هست میتوانی آنرا پیاده کنی بی آنکه آنرا از تو بدزدند !.
    خوشبختانه چندان میلی به پولدار شدن ندارم  اگر راستش را بخواهی نمیدانم با آنها چکار باید بکنم رییس بانکم میگوید لازم نیست تو کاری بکنی آنها خودشان مشغول کار میشوند تو فقط امضا کن !! ومن برای امضای خود حرمت زیادی قائلم .
    هرماه حقوق باز نشستگیم بحسابم میرود وروز دوم ته جیبم خالیست همه را خرج میکنم ، شخص محترمی که میل ندارم نامش را ببرم وامروز دراین جهان نیست میگفت باید به پول احترام گذاشت وحرمت آنرا داشت  اما من تنها به شعور انسانها وادب وتربیتشان احترام میگذارم پول برای من مانند چرک لباسهایم میباشد که درون ماشین لباسشویی آنرا تکه تکه میکنم ویا رنگی !! 
    امروز پس از ده سال  چراغ سقف اطاق من درست شد وحال میتواتم چراغ سقفی را نیز روشن کنم !!! ده سال به دنبال یک مردالکتریسته میگشتم ، مردم اینجا تنبلند ، حوصله کار ندارند پول بیکاری را میگرند در کافه ها مینشسند  آبجو مینوشند سیگار میکشند دیسکوتک میروند جشن میگیرند ویا درکلیساها درخدمت جشنهای مذهبی هستند  .
    نام کلیسا آمد من همیشه دوست دارم بروم درکلیسایی بنشینم که کسی در کنارم ودراطرافم نباشد بارها به کلیساهای متروک وخالی دهکده رفته ام تنها نه به خدایان طلایی گچی ومرمر نگاه کرده ام ونه از آنها طلب مغفرت ویا چیزی خواسته ام خدایم درکنارم جلویم ودر پشت سرم راه میرود اما هیچگاه نتوانسته ام وارد  مسجدی بشوم  وتنها بایستم همیشه ترسیده ام از ستونها بلند ، از راهروها واز سکوتی که آنجاست ، درکلیسا ها هم سکوت هست اما چیزی هست که مرا سرجایم مینشاند ومن ساعتها بی آنکه کسی مزاحمم باشد درخود فرو میروم ، هیچکس هم مزاحم من نمیشود . در اینجا دربالای کوه غارهایی را بصورت یک معبد ساخته اند ویک بانوی مقدس نیز آنجا گذاشته اند زمین ها همه خاکی دیوارها سوراخ  من یبشتر باین غارها میروم شاید جزیی از طبیعت باشند شاید به دنبال ریشه اولیه بشر میروم سکوت ،آرامش با شمع هایی که درون شمعدانهای گچی میسوزند هیچ جلال وجبروتی ندارند ومن ساعتها تنها مینشینم وسپس اتوبوس را میگیرم وراهی خانه میشوم ویا گاهی در یک رستوران مینشینم کمی غذا با یک لیوان شراب مینوشم وبرمیگردم بخانه ، شاید همین خوشبختی باشد که کسی از من بازخواست نمیکند وتوضیح نمیخواهد وشاید زندگی همین باشد .ث
    با سپاس ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 
  • برنامه ساز

    سلام دوست من !
    میدانی ساعت چند است ؟ اینجا نیمه شب است ،  گرسنگی مرا بیدار  کرد ، باز لیوانی قهوه ونشستن در پشت این دستگاه که بهترین دوست ویار ویاور منست ، میدانم که نوشته هایم را میخوانی ، شب گذشته برنامه ترا با خسرو دیدم ، دیگر ایشان شورش را درآورده ، روزی گمان میبردم جوانی است که میداند ومیتواند حال بنظرم رسید بچه  لوسی است که اسباب بازی اورا از دستش گفته اند ، درسش را خوب یاد گرفته میل دارد جواب بدهد اما خوب درعین حال بفکر اسباب بازی خودش نیز میباشد ، با  آن  لفظ وبیان آن  نظر خوبی را هم نسبت باو داشتم از دست دادم ،  سرانجام رسیدم به همان جای اولم که ما ایرانیان تنها ویرانگری را دوست داریم حتی اگر این ویرانگری بقیمت جان وسرمایه خودمان تمام شود ، آنچه را که او بیان میکند همه را ما قبلاد درسانه ها میخوانیم نظریه پردازی نمیکنیم اما میدانیم که ما هیچگاه نخواهیم توانست یکی شویم مگر زمانیکه باید ویران کنیم آنگاه همه یک کلنگ به دست میگیریم ومیافتیم به دیوار اعتقادات وافکار بقیه ، میل ندارم نقش دایی جان ناپلئونرا بازی کنم اما فراموش مکن که انگلیس همیشه با روسیه همدست وهمنشین وهمکار بوده اند اما مادر بزرگ یا بی بی سکینه آرام آرام با پنبه سر میبرد ودرس هارا خوب میداند ، روزگاری درانگلستان معلم بما میگفت درفرانسه غذا بخورید ودرانگلستان بخوابید چرا که آنهمه امن ومطمئن بود ویا اینطور بما تفهیم کرده بودند اما امروز با آمدن شهردار مسلمان میدان ترافگار اسکوئر را خالی کرده اند  تایک فیلم فروشی !! وخریدنی را به نمایش بگذارند وجناب کارگردان با ریش فکلی خود اسکاررا تحریم فرموده اند!! وحال بی بیسکینه وعمه جان دامنش را بازکرده ودارد اشکهایش را پاک میکند..
    مارک توداین را که میشناسی ؟ جمله ای دارد که :
    اگر به کلیسا اعتقاد داری ترا راه میدهند اما اگر بدانند  فهمیده ای ترا بیرون میرانند ، واین را من بچشم دیده ام ، نباید بفهمی واگر میفهی بادی خودرابزنی به خریت ونادانی وآنچه را که فهمیده ای عیان نکنی در غیر اینصورت باید پنهان شوی از دیده ها بگریزی ، در گذشته اگر فراموش نکرده باشی به مجریان تلویزونها  درس میدادند ومیگفتند که باید  به بینندگان احترام گذاشت !! حال مجری خود یک پا فحاش است وبیندگان هم احترامی ندارند  من از کامنتهایی که میگذارند میبینم تا چه حد بیشعورند ، حال نمیدانم آیا نو برای آنکه دوستی  را حفظ کنی با این  طرز فجیح و”آیننه” با او مینشینی وبرنامه اجرا میکنی وفریادهای اورا با یک کلام امرانه وخنده ازبین میبری؟ ویا ……نمیدانم بهر روی ایکاش خودت به تنهایی جلوی دوربین مینشستی وحرفت را میزدی .
    من قبل از آکه ترا یک آدم سیاسی بدانم ترا یک نویسنده ماهر میخوانم ، وبه نویسندگان ارج میگذارم حتی اگر چرند بنویسند بهر روی برده قلم هستم !
    ویرانگری پرخاش جویی فحاشی جزیی از فرهنگ ماست چندی پیش یکی از خوانندگان این صفحه با من سر دوستی باز کرد ودست آخر شد دشمن شماره یک من وویرانگر وعصیانگر یک آنارشسیت کامل ، نمیدانم آا از عوامل آنها بوده ومیباشد یا خود به تنهایی دست به ویرانگری میزند ، درحالیکه ما میتوانستم دوستان خوبی باشیم وکاری به عقاید یکدیگر نداشته باشیم من ابدا سیاسی نیستم وحالم هم از سیاست بهم میخورد چرا که دراولین پله زندگانیم سر راهم مردی قرار گرفت که مادر وخانواده اش دست پرورده همان مدارس پاتریس لومبا بودند وبه هنگام مرگ وکشته شدن پاتریس لومبا عزا گرفتند  واشک میریختند وبه مرگ کندی خندیند زندگی اشتراکی خانوادگی تا جاییکه همسر من بمن ایراد میگرفت که آن دختر خدمتکاری را که دران اطاق خوابیده چرا نباید روی تختخواب ما بخوابد ؟؟ داستان بسیار طولانی ودردآور است اما تجربه های زیادی کسب کردم وامروز این تجربه ها از من یک انسان واقعی ساخته با هیچ پرخاشگری وویرانی موافق نیستم همه چیز را میتوان بصورت مسالمت آمیزی حل کردودرست نمود  من اگر از کسی خوشم نیاید راحت باو تذکر میدهم واگر چیزی را دوست نداشته باشم هنرچقدر هم گرانبها وقیمتی باشد آنرا به دور میاندازم واین کارهارا کرده ام تا آزادی روح خودرا به دست آوردم .
    با سپاس از برنامه های خوب واطلاعات  کافی وسپاس  از مهر تو .ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” اسپانیا .16 فوریه 2017 /میلادی /.
  • رفیق آیت الله

    امیر جان !
    بگذار به همین گونه خطابت کنم ، میتوانم جای نقطه را عوض کنم وترا بمقام خانی برسانم ، اما جان چیز دیگریست .
    نتوانستم دسترسی به کتاب تو پیدا کنم دریک ده کوره بالای یک شهر غریب نشسته ام وتنها رابط من با دنیای خارج همین مجموعه ارتباط تلفنی وتابلیت ولب تاپی است ؛ از روی فیس بوک کتاب چشمان سبز را دانلود کردم  موریانه ها حمله آوردندفیس بوکرا بستم توییتر را  بستم هرچه سوراخ وسنبه در این ارتباطات بود بستم  آوردن کتاب از امریکا مستلزم مخارج زیادی است غیرا از قیمت کتاب پول بسته بندی را هم خواهند  گرفت میل ندارم کسی آدرس مرا بداند ، میدانی   که این روزها چقدر با کسانی که قلم دردست دارند دشمند ؟ عواملشان   دربه در درپی ویران کردن همین چند خطی است که من مینویسم آنهم تنها چسن ناله های خودم میباشد ابدا از سیاست خوشم نمی آید بیشتر اهل شعر وشاعری وآتچه تا بحال درون مغزم انباشته کرده ام ، مبباشم ، چد وقتی ترا گم کردم حال خوشحالم ک خودت بدیدارم آمدی گذشته از آن بر ای جناب مسعود صدر بسیار ارزش واهمیت قائلم وتنها برنامه ایرا که مبینم متعلق بایشان است ویک پیر مرد بانمک که گاهگاهی درخدمتیم را روی یوتیوپ میاورد از او خوشم میاید مرا بیاد معلمان قدیمی خودمان در دوران دبیرستان میاندازد .
    بهر روی امروز موفق شدم برنامه ترا از طریق کانال یوتیوپ روی تلویزویون بیاندازم وببینم وخوشحالم که محقق وتاریخ نگار سرانجام از خر خود پایین آمد وبا شما همراه شد ا. هیچکس را غیراز خودش دوست نمیدارد وروزی که به کتاب تو با نظری سطحی نگاه کرد بکلی برنامه اورا از روی جدولهایم  پاک کردم .
    من برنامه ها را دست دوم وسوم میبینم بازهم راضیم وخوشحالم که تو هم راضی هستی .موفقیت وپیشرفت  ترا آرزومندم وامدیوارم روزی به ارزویت برسی منهم به آروزیم برسم وترا درمقام اولین رییس جمهور آینده ایران پس از انقلاب ننگین ببینم  .
    آنچهرا که باید بتوبگویم من از همان بدو شروع انقلاب احساس کردم که این برنامه از سوی دیگری چیده شده هنگامیکه همه چیز جیره بندی شد فهمید م پر بیراه فکر نکرده ام ، دیدم خیلی آرام مانند همان دن آرام بسوی دیکاتوری استالینی میرویم نتیجه اش این شد که همه آن ذره ایمانی را  هم که دردل داشتند بکلی از دست دادند .خوشبختانه یا بدبختانه من آن سالها درایران نبودم وهنوزهم نیستم مانند یک راهبه دریک دیرکهنه بسر میبرم بدون ذکر ودعا وتسبیح ،  من فرزند کویرم مانند کویر پر طاقت نه گرما ونه سرما نه آتش ونه دود مرا از پای نمیاندازد تنها چند سرفه میکنم ودوباره با یک تنفس عمیق همه زباله را بیرون  میفرستم . از  برنامه هایت برایم بفرست منهم مانند خسروخان ترا امیرجان خطاب میکنم نه بیشتر چون جان ارزش زیادتری دارد . احترام وسپاس مرا بپذیر . ثریا.  فوریه 2017 میلادی /.
  • زمان گذشته

    در پاسخ نامه یک دوست نازنین .
    سپاسگذارم ، از اینکه مرا مورد مرحمت ولطف خود قرار دادی ، نه ! من درزمان خود قفل نشده ام ، من درهمان قرن نوزئدهم قفل شد ام بیرون هم نخواهم آمد از گذشت قرون بیزارم این دوقرن برای من جهنم بود ،  تنها یکنفر را درتمام این دوران پیدا کردم که او هم دلش باز درقرن نوزدهم وقزن غولهای بزرگ میطپید ، من با احساسم زندگی میکنم واحساسم بمن هیچگاه دروغ نمیگوید از پیش حوادث را بمن یاد آوری مینماید .
    بیاد داری که درپشت کتابی که دوستی بمن هدیه داده بود نوشته بود : تقیم به کسیکه روحش مانند فرشتگان ووغیره …. هنوز آن کتاب رادارم اما آن آدم ده سال است که به زیر خاک رفته ومن حتی نشانی از گور اورا هم ندارم ،  همه رفته اند من با این آدمها غریبه ام مخصوصا آنهاییکه بسرعت رنگ عوض میکنند ، یک چیز درهمسرم جالب بود خودش بود عرق میخورد پای شلاق وجریمه هم میایستاد نه نماز خواند ونه روزه گرفت اما احترام به ان مردمرا نیز از یاد نبرد ،  امروز ما باید تسلیم دولتهایی شویم که هیچ بویی از سیاست نبرده اند تنها با چند روز آویزان شدند به قد وقواره یک سیاستمدار پیر خودرا سیاس میدانند خاله زنکها را همدور هم جمع کرده اند تا سر مردم را گرم کنند ،  آلمانی با فرانسوی با سایر کشور ها برای من یکی هستند  وباید تسلیم تقدیر شویم  ظاهرا  آمریکایها دچار یکنوع جنون شده اند  وآن آزاد ساختن  ملتهای گرفتارند درحالیکه خودشان باعث همه گرفتاریهای ما میباشند  امروز همه دریک اطاق دربسته  به همان شیوه  که دریک سالن بزرگ همگانی  مدعوین را  بعنوان  افراد مساوی   به رقص دعوت میکنند  در مجلس گروهی برای ما نقشه میکشند  وسر گرم رقص با اسلحه میباشد واگر کسی در جنگ آنها شریک نشود مورد تمسخر  وریشخند است بنا براین باید خودمانرا آماده یک جدال بزرگ سیاسی کنیم وآرزوهایمانرا نیز به دست باد دهیم  چون ما ” رقص ” بلد نیستیم  ودر گوشه ای باید  بیکار بنشینیم  ویا درسایه بمیریم .
    نه دوست عزیز ؛ من نه اعتماد  به نفس خودرا از دست داده ام ونه دچار ضعف قوا ویا روحی شده ام ، اما منکر میکرب نمیتوانم بشوم میکر مانند موریانه در مغز وپیکر انسان وارد میشود واورا آزار میدهد تب یکی از نشانه های مبارزه با آن میکرب ناشناخته است .
    نه ! من امروز از کسی هیچ توقعی ندارم ، همه دچار ترس ووحشتند از حرف زدن میترسند بعلاوه چیزی ندارند برای گفتن نه کتاب جدیدی ببازار آمده ونه شاعر جدیدزاده شده ونه نقاشی  تولد یافته  همه چیز زیر یک سایه ترس وخیال از ترس ساخته ویا بوجود میاید ، 
    قرن بیستم قرنی لبریز از فساد وکثافت  بود ومینویسند که درهیچ قرن  دیگری  درهیچ قلمروی  نه خیر ونه شر هر گز باندازه این قرن نخواهد توانست جلو بزند خیری که ندیدم با شر هم ساختیم .
    باور کن من هنوز درآرزوی این هستم که روزی به سر زمین رومانی ویا لهستان سفر کنم آرزوی دیدن این دو کشور در  دلم موج میزند چرا که انسانهایی را که با آنها برخورد کردم وشناختم از نوع بهترین آنها بودند وهردو متعلق باین دوسر زمین .
    المان ابهت خودرا در خیال من از دست داد تنها نویسندگان وموسیقدانان زمان گذشته را درخیال میپرورانم وهنوز هرگاه دلتنگ باشم باز به کتابهای ” توماس مان” پناه میبرم  رومن رولانرا به دروغ براو وصله چپی زدند او یک نویسنده بزرگ وعیر قابل بحث وگفتگوست ماکسیم گئورگی روس بود اما یک انسان شریف وبزرگ بود بیشتر این نویسندگان امریکای جنوبی که امروز مورد فخر خیلی از خوانندگان میباشند تحت تاثیر همین نویسندگان بودند حال آنهارا عقب زده خود با یک مدال برنزی در رخوت  وخود نمایی کاذب فرو رفته اند .
    از پر نویسی ام پوزش میخواهم ، قرن شمارا قرن آینده را با دوربین از راه دور مینگرم بی آنکه پای درلجن زار آن بگذارم میل ندارم لباسهایم آلوده شوند .
    برایت طول عمر یکصد ساله آرزو دارم 
    با احترام ثریا .
    15 فوریه 2017 میلادی/. اسپانیا .