Author: Soraya

  • ما زنان

    دل نوشته امروز !
    چیزی به هشتم مارس نمانده  یعنی روز” زن”  اما من در این گمانم که ما زنان گاهی حق داریم که بما اجحاف شود وحق مارا مردان ببرند چرا که خود باهم دشمنیم ، هیچ زنی درعالم پیدا نشده که حسادت وکینه به دیگر همجنس خود نداشته باشد ، حتی خود من که امروز دارم بلبل زبانی میکنم شاید دردرون ناآهگاهم به بعضی از زنان ( مینوسم  بعضی از نان) حسادت کرده ویا میکنم مثلا به موهای زیباییشان  یا به قد بلندشان ویا به طرز لباس پوشید نشان  نه بیشتر یا علم ومعلوماتشان که گاهی مثلا آرزو کرده جای آنها باشم اما درحرفه ویا کار های معولی  رعایت انصاف را بخرج داده ام چون بخودم مطمئن بودم ومیدانستم که اگر کاری بمن محول شود بهترین را انجام خواهم داد  وجدان  کاریم خیلی زیاد بود  ، درکودکی اعتماد به نفس مرا از من گرفتند ونگذاشتند رشد کنم ، اما هنگامیکه  دیگر کسی درااطرافم نبود توانستم خودمرا بیابم ، هان ! چی هستی ؟ یک خواننده خوب ، یک گوینده ویا یک رقاص ویا یک زن خوب وفرمانبر واسیر دست مرد وساکت وصامت ! نه هیچکدام اینها نشدم ونخواهم شد ، بخصوص هیچگاه بخاطر اینکه مردی خوشحال شود خودرا ارایش  نکرده ام ویا اینکه مورد توجه مردی قرار بگیرم خودرا آرسته نکردم هرچه دوست داشتم پوشیدم وهرنوع ارایشی را که دوست داشتم روی صورتم پخش کردم چندان میل نداشتم مانند عروسک فرنگی خودرا بیارایم ، صدای خوبی داشتم گاهی آواز میخواندم اما درخلوت ! روزی یکی از دوستان نازنین بمن پیشنهاد داد که به رادیو بروم وامتحان صدا بدهم شاید مورد قبول آقایان مسئول قرار گرفتم ومنهم شدم یک گوینده چون شعررا خوب میشناختم وخوب میخواندم !!دراولین روز که به سراغ مسئول اداره رفتم گویا دکتر همایونفر بود آنقدر خجالت کشیدم که حتی به سختی جواب اورا میدادم او داشت درآیینه روی میز خودش را مینگریست وچهار شیوید مو که روی سرش بود با آب دهانش آنهارا صاف میکرد در آن زمان من همسر وچهار فرزند داشتم اما هنوز چابک و جوان بودم او رو بمن کرد دید تا بناگوش قرمز شده ام سپس گفت خانم عزیز نصیحتی بشما میکنم این محیط جای مناسبی برای شما نیست باید پررو باشید با همه بجنگید همهرا از سر راهتان بردارید من حرفی ندارم شمارا به مسئول صدا معرفی میکنم اما آیا دراین کار مسرید؟ …..
    نگاهی باو انداختم دوباره برگشت به درون آیینه خودش را تماشا کند درب را بهم زدم وبیرون آمدم راست میگفت جای من نبود مرحوم ژاله کاظمی دوستی دیرینه ای با من داشت روزی مرا باخود به استودیو برد تا طرز دوبله را ببینم واگر میل داشتم کنار آنها بنشینم وفیلم دوبله کنم نگاهی به زنان ودخترانی که همه شهرت!! داشتند انداختم ودیدم نه جای من نیست حتی درامتحان صدا آـقدر صدایم ضعیف شد که گویی از ته چاه بیرون میاید گمان کنم درآن زمان علی اکبر کسمایی به همراه منوچهر نوذری مدیر برنامه ها بودند ، نه عزیزم کار من نیست من خجالتی  هستم خیلی خجالتی باید دراین دنیا بتوانی دیگرانرا پاره کنی من نمیتواتم من تکه تکه میشوم اما نمیتوانم دیگری را برزمین بزنم درهیچ موردی درهیچ مقطعی نازک دل ، حساس وزیاد مهربان درواقع این دنیا جای من نیست من خیلی مودب ومبادی آداب بار آمده ام واین طرز رفتار آدمهارا نمیتواتم تحمل کنم برای همین هم هست که ترجیح دادم تنها  زندگی کنم حتی دربرابر همسرم نیز ایستادگی کردم هرچه بود باو واگذاشتم وبا دو چمدان راهی دیار فرنگ شدم بی آنکه بدانم چه میخواهم بکنم گمان میبردم دراینجا آرام خواهم بود ، اما  تنهایی وغربت باز مرا بسوی هموطنان کشید اما این هموطنان دیگر آنها نبودند که ترکشان کرده بودم عده ای غریبه که ( خودی وغیرخودی) داشتند بین خودشان تقسیم بندی کرده بودند من خارج از دایره آنها قرار گرفتم همچنانکه درگذشته نیز در خارج دایره بودم بیشتر دوستنانم یا ارمنی بودند یا خارجی کمتر دوست ایرانی داشتم روحم خارج از بدنم در پرواز بود حال امروز با زتنها شدم خیلی هم تنها شدم  نمیتوانم زبان بازی کنم نمیتوانم قربان  صدقه وفدایت شوم درحالیکه طرف را نمیشناسم اورا هزار بار تحسیتن کنم حرفمرا میزنم کسی خوشش نیاید جهنم 
    تنهایی بهتر است خیلی بهتراز مصاحب نا جنس ونانجیب است .
    در میان آقایان درخارج با چند نفر اشنا شدم سرتیپ ، سفیر، محضر دار ، مهندس ، دلال بازار ، ومعاملات  املاک  وکیل وزیر سابق که همه بانوانشان از نعلین ” سلین ” پایین تر نمی آمدند رفت وآمد با اتومبیهای آخرین سیستم وناهار وگرد هم آیی میز قمار ولباسهای مزن های معروف.وبساط تریاک وغیره ، خوب تنها جایشان وشهرشان عوض شده بود چیزی کم وکسر نداشتند !!
    آه …. چه ها دیدم که ناگفتنش بهتر است . بگمان آنکه همه آنها صاحب فرهنگی بالا میباشند اما بیشتر به خاله زنکهای جنوب شهر شبیه بودند کتابخانه هایشان مملو از کتب تاریخی واشعار ونوشتارهای بزرگان بود اما گویی الاغهایی بودند که بارشان کتاب بود . همه شکم باره وبفکر زیر شکم ودر اطرافشان زنان هرجایی وقدیم وجدید  خوب دریگر درخارج آزاد بودند  ،  اول درون اطاق خودرا با قابهای خاندان سلطنتی ایران پر کرده بوند پس از چندی  که دیدند خیز آنطرف بهتر است ومیتوان دلال شدویا خبر چین ! عکس خمینی را قاب کرده  وبر بالای رف قراردادند ، حالم را بهم زدند .
    دوباره رفتم بکنج خلوت ونشستم با خودم ودفترچه هایم وموسیقی وشعر وتنهایی که مونس همیشگی وابدی من بوده وهست وخواهد بود .
    نه دیگر درانتظار هیچ معجزه ای نیستم وهیچ خبری که جراحت جدایی را التیام بخشد .پایان ثریا / اسپانیا / ششم مارس 2017 میلادی /.
  • ژان کریستف

    برای مدت کوتاهی  گویی دنیا ایستاد مغز من ایستاد  از دنیا بیرون شدم ، کجا بودم > کجا میروم ؟ کجا ایستادم؟ 
    در کنار یک روزخانه راه میرفتم  تنها باریکه ای مانند یک خط از میان رودخانه رد میشد با خود گفتم :
    حتما جلوی آب را درآن بالاها گرفته اند ، باید بروم وآب را باز کنم روی سنگها وخاک خشک کنار رودخانه میرفتم ، ژان پاهایش را از پنجره برون انداخته بود وآنها را تکان میداد ، ناگهان پرید ومرا بر زمین انداخت ، آه ….ژان ، این چه دیوانگی بود که انجام دادی ؟ مرا هم میخواهی قربانی کنی ؟
    باید بروم وسر چشمه آب را پیدا کنم و جلوی آ برا باز کنم تا آب درروخانه جاری شود مردم آب ندارند!
    لبخندی برگوشه لبانش نشست وگفت :
    بتو چه ! مردم آب ندارند بتو چه ؟
    گفتم همانکه بتو مربوط بود مردم نان نداشتند وتو خودرا قربانی کردی . 
    میدانی پدرت چه زحماتیرا متحمل شد تا ترا بوجود آورد وسپس تو خودرا به کشتن دادی بخاطر مردم ؟ 
    گفت دیگر نه بتو ونه بمن مربوط نیست ، آن دونقشه آبی را دیده ای ؟ 
    گفتم نه ، کدام نقشه ؟ 
    گفیت بیا تا نشانت بدهم مرا به اطاقش برد دوصفحه بزرگی آبی رنگ بر دیوار نصب بود در وسط آنها دو خط موازی رسم شده بود سپس ژان بمن گفت “
    ببین ، این دو سر زمین هردو موشکهایشانرا روبروی هم زوم کرده اند مانند هفت کش های وسترن اسپاکتی  هرکدان زودتر دکمه را فشار داد آن یکی بر زمین میافتد وحال دیگر برای باز کردن آب وجاری شدن آن دررودخانه دیراست .
    بیدار شدم ، مدتی گیج بودم ، ضعف شدید داشتم ، شام نخورده به رختخواب رفته بودم ،  بیاد گفته پسرم افتادم که ما متعلق باین سیاره نیستیم عوضی اینجا افتاده ایم /
    آهان یادم آمد ، خانمی در گوگل سخت بمن تاخته بود بخاطر حمایت از آن زن ثروتمند وآن مردی که اسگار برده بود ومن حمایت از مردم گرسنه سر زمینم کرده بودم ….. آن خانمرا بلاک کردم وکامنتمرا نیز پاک کردم ، همه این روزها سیاستمدار شده اند وهمه صاحب فهم وکمال من از فیلم ایشان چیزی نفهمیده ام چون فکرم درآن سطح بالا نبوده !!! زنگ زیر نام بانوی ایرانی شاید هم مرد بود شاید هم یکی از همین اراذل اوباش بود  .
    ژان بخوابم آمد تا بمن بگوید :
    آن سر زمین تو نیست ، تو متعلق به آنها نیستی ، تو یک غریبه ای ولزومی ندارد تا جلوی آب را بازکنی تا رودخانه پر آب شود اگر تو تشنه بودی کسی بتو لیوانی آب میداد؟ ویا گرسنه کسی تکه نانی بتو میداد ویا اگر درخیابان ضعف میکردی کسی خم میشد دست ترا بگیرد ؟ نمونه اش را بارها وبارها دیده بودم بخصوص زمانی که حمله آسم درهوای داغ بمن روی میاورد ونفسم بند آمده نزدیک به خفگی بودم وتنها یک لیوان آب میخواستم اما آنکه درکنارم ایستاده بود تنها نگاهم میکرد دلم میخواست خودمر را به جوی آب کثیف خیابان بیاندازم وسرم را درون فاضل آب بکنم تا شاید کمی نفسم آرام گیرد .
    بلی “ژان گریستف “، تو فرزند خلف پدرت “رومن رولان “هستی که برای بودجود آوردن تو از جانش وروحش مایه گذاشت ، از تو باید متشکر باشم که مرا نجات دادی روح تو همه جا با من است .
    بمن چه مربوط است که مردم خوزستان هوا ندارند ویا اب ندارند ویا مردم تهران زیر کامیونهای زباله شهرداری له میشوند ، مگر من آنهارا میشناسم ویا آنها مرا میشناسند ؟ بمن چه مربوط است که دست به روشنگری ها میزنم ، گور بابای همه بگذار درگوه  خودشان غرق شوند ، بگذار فریب بخورند وسر انجام بدرک اگر حمله موشکی اسراییل آنهارا از پای درآورد بمن هیچ مربوط نیست .
    من یک زرتشی زاده ام وسر زمین مسلمان نشین بی اندازه بمن ظلم کرد بمن وخانواده ام حال چرا من غصه آنهارا میخورم ؟ چرا برایشان پیرهن پاره میکنم ویقه جر میدهم ؟ ….. متشکرم ژان عزیز ومهربانم روح تو درمن حلول کرد همچنانکه روح بتهوون در بوجود آورنده تو حلول کرد وترا جان داد وبمیان مردم فرستاد تو نیز برای همان مردم نا مهربان جان دادی .ث
    پایان / ثریا ایرانمنش “لب پرچین” .
    نیمه شب 06/03/2017 میلادی / اسپانیا 
  • دلم گرفت

    آخ
    آقای مسعود  صدر از شما هم  دلم کرف
    گمان میبردم که واقعیتی پشت سر وذهن شماست
    اما دیدم چیزی دست کم از آن سفیر سابق  !!!!!! ساکن لندن ندارید
    متاسف شدم که فرهنگ وادبیات ما تا چه مرز بی خردی وپوچی رسیده وبه دست چه کسانی اداره میشود
    از خیر هر چه که نامش فرهنگ وا دبیات است گذشتم تا در میان آلودگیهای فاخران !!!سابق مدفون شود
    با نهایت تاثر وتاسف شمارا بخدای خودتان میسپارم وبه بانوان عفیفه ونجیبه
    ثریا
  • دلنوشته امروز

    یوتیوب من عیبی بزرگی دارد
    هرگاه یک برنامه جدید وارد میشود سرو صدا وینگ وزنگوله ، چه خبرشده ؟ آرتیست اول امروز چه کسی است ؟ حرف اول را امروز چه کسی میزند؟  بسکه بافتنی وآشپزی وکیک پختن که چگونه میتوان بیسکویتهای مانده را خورد کرد ودوباره کیک درست کرد چگونه میتوان از تنکه کیف درست کرد حالم را بهم میزند همهرا رد کردم ، یک برنامه شش دقیقه ای از جناب مسعود صدر آنهم بصورت نیمه کاره دیدم ونفهمیدم مقصود کی بود ومنظور چیست ؟ /
    در آخر صفحه چشمم به جمال بانوی مدل مجلات زرد وقرمز افتاد وای چه هیبتی ؟ الان دیگر همسن من شده اما آنقدر پوست صورت را کشیده که دهانش بهم نمیرسد ومرتب با دندانهای مصنوعیش میخندد ، کمد لباس اورا نشان داد ، لباسهایی که هرکدام چندین هزار دلار قیمت داشتند ( فراموش نکنیم که امروز در خبرها خواندم درسودان یکصد وده نفر بخاطر گرسنگی وقحطی جان دادند ) !! آنهم درقرن بیست ویکم قحطی را من احساس میکنم از قهوههای درون شیشه ها ومواد غذایی برای آنکه  دیگر زمینی برا ی  کشت نیست هرچه هست اتمی ومرگبار میباشد .
    بگذریم ! بیاد سالهای اولیه افتادم که دراینجا مقیم شدیم روزی در سلمانی یکی از مجلات را برداشتم عکش ایشان چندین صفحه را پر کرده بود گویا بخانه شوهر سوم میرفتند !  از خاتم سلمانی پرسیدم ” ایشان چی کسی هستند ” ؟ درجوابم آهسته گفت :
    یک زن کرایه ای ؟ 
    چی ؟ چشمکی بمن زد  زد که ساکت خانمی در  کنارم نشسته بود وگفت ایشان …… هیچ دیگر حرفی نمیز نم وهنوز پس از سی سال ایشان حرف اول را در مجلات زردی که یا درون توالت ویا در سلمانی باید آنها را ورق زد وتماشا کرد حال روی یوتیوپ هم آمده اند .
    خوب پدر که بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل خیز قربان از فضل پدر ایشان باینجا رسیدند اگر درهمان شهرک آسیای مرکزی میماندند معلوم نبود کارشان به کجا میکشید شاید مانندخواهرشان به سرطان دچار شده از دنیا میرفتند ! اما  نه ایشان ( بلد) بودندواین بلد بودن راه میخواهد باید روی شانه دیگری سوار شوی وسرت را از بیرون  از آب نگاه  داری تا غرق نشوی دوستان برای همین روزها خوبند ! ایکاش ( فیلم حسن کچل  پرویز صیاد را اینجا نشان میدادند) آنوقت معنای حرف مرا درک میکردند …..
    ناهار چی بخورم ؟ آه …. اسفناج یخ زده ، با پنیر یخ زده ، با ماست یخ زده وبا نان یخ زده درون فریزر ….. تخم مرغها ساخت کارخانه ها حتی اگر رویش بنویسند که متعلق به مرغدانی اصیل فلان کنت ویا دوک میباشد باور نمیکنم همه یک شکل یک رنگ وبقول تبلیغ چی آن سوپر مارکت تنها تخم مرغهای قهوه ای خوشمزه اند تخم مرغ سفید ابد گیر نمی آید ….
    خیلی چیزها از میان ما گم شدند وما نفهمیدیم سرمان گرم بود عطرهای خوبمان ، لباسهای خوبمان ، پارچه های شیفون وابریشمی وتویید و  پشم همه رفتند بسوی کسانی که درلیست سفر به فضا ایستاده اند تا یک دور قمری گرد  زمین بزنند ودر ایستگاه فضایی یک قهوه اعلا بنوشند واطاقکی برای خاکسترشان رزرو کنند وبرگردند به زمین ، بدرک که زمین دچار ویرانی شده وجهنم که یکصد وده نفر زن وکودک ومرد پیر وجوان از گرسنگی جان داده اند ما باید به رویاهایما جامعه عمل بپوشانیم وبرویم از نربان گلو بالیستها بالا ویکی شویم درون حلقه وبقیه بردگانی هستند که زیر چکمه بادیگاردان وپلیس های امنیتی جان میدهند همین وبس. دیگر سخنی نیست .
    از گوشه صفحه ندایی آمد که ویروسی درحال چشم چرانی است !!! این را میدانم ودر ین فکرم چرا مرتب از من پاسورد میخواهد ؟ شما که همه چیز را میخوانید ومیبیند .بلی باید صفحه را ببندم . تا نوشتاری دیگر .
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 05 مارس 2017 میلادی /
  • تبلیغات

    پس از یک طوفان وباد وباران شدید!
    امروز خورشید مانند یک گوی درخشان وروشن از پشت ابرها بیرون آمد اولین  کاری که کردم خم شدم ودرود فرستادم وسپس موبایل را برداشتم به شکار خورشید تا چند عکس بگیرم ! خوب چون همیشه در یک نقطه ساکنم واز یک زاویه عکس میگیرم بنا براین همه شبیه یکدیگرند ! 
    در یک سایت  تبلیغ خیلی با مزه دیدم وبا خود گفتم واقعا این انگلیسها برای فروش کالاهای بنجل خود از هیچ کاری فرو گذار نمیکنند ! تبلیغ متعلق   به سوپر مارک ” ویتروس” بود وبیچاره ملکه ر را هم آورده بودند که خوب ! غذاهای مورد علاه ملکه چیست وچه ها میخورد ! ما که میدانیم این تبلیغ برای آنهایی است که میل دارند ” ملکه وار: زندگی کنند  سوپر مارکت ویتروس درحال حال گرانترین سوپر مارکت درلندن است بطور مثال اگر یک تکه پنیر مانده یونانی را در سوپر دیگر یک پوند بخریم در آنچا چهار پوند است ! نزدیک خانه پسر من درلندن هشت سوپر مارکت دهان بازکرده اند که چهارتای آن متعلق به همین ویتروس میباشد وبقیه سنزبری کواپ و فروشگاههای هندی خوشبختانه از ایرانی خبری نیست !! انکه میگویم خوشبختانه چون فروشندگان مغازهای ایرانی آنچنان فیس وافاده وغمره ای دارند که گاهی یبصورت توهین بسوی تو پرتا ب میشود همه هم با حجاب منظم اسلامی !! 
    در سوپر[ ویتروس] همه شیرینیها ونانها وبیسکویتهای خودرا جلوی درب ورودی چیده که بوی آنها ترا بی اختیار به داخل سوپر میکشد حال دراین تبلیغ نوشته بودکه :
    ملکه صبح را با چای الگری شروع میکد ! درحالیکه ال گری بدترین نوع چای وتقریبا کمیاب است تنها بودارد بدون طعم !
    سپس روی نان تست خود مربای به یا تمشک ویا هرچه از مارک ویلکنسون میگدارد این مارک هم از نوع مارکهای قدیمی است که سالها دربازار دیده نمیشد حال دوباره زنده است ، سپس ملکه ناهارش را با گوشت ویا مرغ رست شده با سالاد میخورد ، این گوشت از مزارع بالتیمور وغیره میاید ” درویتروس بفروش میرسد ” خوب معلوم است ملکه که نمیرود از قصابی محل گوشت یخ زده بخرد ! دست آخر ملکه روزش را با شامپاین  مارک فلان به پایان میرساند !!!! باید گفت خرخودتانید البته کسانی هستند که فردا با دیدن این عکسها به سوپر [ویتروس ]هجوم میاورند وکیک شکلاتی مورد علاقه ملکه وشامپاین صورتی مارک فلانرا تقاضا میکنند!! درنتیجه نان  درویتروس بجا ی یک پوند میشود هشت پوند !!! 
    وقتی میگویم خوشحالم که دراین دهکده نشسته ام نان همان قیمت گذشته را دارد یک نان بلند ویا نان بریده که این ملت کمتر از آن استفاده میکنند همچنان درطبقات قفسه های سوپرها نشسته وکپک زده هرصبح میتوانی بروی از نانوایی محل یک نان تازه بخری مهم نیست پنیر ساخت یونان هم در بسته بندیهای قالبی از سالها پیش درکنج سوپر ها افتاده تنها برای سالاد خوب است ، اما یک چیز را نباید فراموش کرد که از روزیکه پای بچه های شیر پیر باین سر زمین باز شد همه چیز گرانتر وقیمتها بالاتر رفتند در پایتخت نمینوان به راحتی اینجا زندگی کرد سال اول اجاره یک آپارتمان چهار اطاق خواب وروبه افناب بیست هزار پزوتا  یعنی صد پوند درماه بود !! امروز اجاره یک آپارتمان پنجاه متری دواطاق خوابه بدون آفتاب با تراس بزرگ ومعماری مزخرف دروحدود سیصد پوند است که بنده ناچیز هرماه آنرا میپردازم وصاحبخانه درانگلستان نشسته هرماه از حساب من به حساب او میرود راحت !!! حال هر ویرانی هم که دراینانیجا بوجود بیاید چون خانه متعلق به یک خارجی است ! ویک خارجی دیگر درآن نشسته کمتر کارگر اسپانیایی حاضر است آنهارا مرمت کند اگر هم با خواهش وتمنا بیاید شش مقابل دستمزد میخواهد !!!شرکتی درست کرده اند وسیم کش وبنا ورنگ کاررا درانجا جا داده اند باید از آن شرکت تقاضای یک کار گر نمود .و تمام خرید وفروش املاک دردست آنهاست قیمتهارا آنها تعیین میکنند  ونیمی از این سر زمین را از زمان جنگ جهانی دراختیار گرفته اند بنام منطقه سوق الجیشی  حال سر آژدها درآنجا پنهان است واز آنجا کم کم دریا را خشک کرده وساختمان سازی را شروع کرده اند وکم کم شهرهای اطراف ودهکده هارا نیز بخود داختصاص داده اند  اینسو ملت هنوز سرگرم سوگواری برای سینیور  یا رقص واواز وجشنهای سالیانه میباشند   روزی خبر دار خواهند شد که آزدها همه را یکجا بلعیده است . واقعا این جزیره شیطان  همه جا را  به گند کشید بیخود نیست بیزارم از آن آنها.
    حال میبینم تبلیغات چقدر کار آمد دارند کاش منهم مانند یک مرغ مینشستم وقد قد کنان برای این چند خطم تبلیغ میکردم وچند نفر هم دررایو با احساس تمام چند خط را میخواندند وآفرین گویان ازاینهمه فهم وشعور بالای !!! من تعریف وتمجید میکردند .
    حیف تنها یکنفر دوربین گذاشته همهرا میبرد مفت ومجانی لابد صفحه ای میفروشد منهم مفت ومجانی برای یکی دیگر مینویسم وهر روز هم باید بدانم که تعداد خوانند گان از هفته قبل بیشتر شده اند یا کمتر ، ایکاش این زبان تیز من کمی درکامم میخفت ومنهم مانند بقیه میتوانستم قربان صدقه بروم وقد قد کنا ن بگویم آهای ایهالناس بیایید که من تخم  دوزرده گذاشتم . پایان 
    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” 05/03/2017 میلادی / اسپانیا /.
  • جارو برقی !

    تا بحال کسی را دیده بودید که از جاروی برقی بترسد ؟ 
    زنی که قرار بود بمن کمک کند میگفت جارورا خاموش کن من میترسم واز کنارش فرارمیکرد !! گفتم مگر درفیلمها ندیدی درفروشگاهها ندیدی؟ میگفت نه .
    گفتم بسیار خوب تو کارهای دیگری را انجام بده ، کدام کار ؟ زیر باد وباران وطوفان چگونه میشود شیشه هارا شست من جارو را به دست گرفتم ومشغول شدم رفت درون آشپزخانه گوشهایش را نیزگرفت وهمسایه بغلی فورا کرکره هایش را پایین کشید !! 
    خوب درده زندگی کردن هم محاسنی دارد هم معایبی !
    سال اول که باینجا آمده بودیم اگر درکافه رستورانی مینشستم ودستور چای  با شیر میدادیم ، یک قوری فلزی نکبت را درونش یک تی بگ میانداخت شیر داغ را هم رویآ ن میبست ومیاورد جلوی ما میگذاشت واگر میگفتیم چای با لیمو  میخواهیم لیمورا درون قوری میانداخت وبه همین ترتیب حال کمی  آدم تر شده اند به یمن توریستهای سطح پایین  انگلستان اهل منچستر وبیرمنگام !! آنها هم آمده ند دراین گوشه ادای کنتسهای نیم تاج گم کرده را درمیاورند با لباسهای نایلونی خود /
    روزیکه برای اولین بار درانگلستان به کالج رفتیم تا کمی زبانمارا به سطح بالا ببریم دوعدد کتاب بما دادند دو قهرمان داشت یکی یک پسر دست وپا چلفتی که درکتابخانه کار میکرد ودر یک خانه اطاقی اجاره کرده بود ودیگری مردی بود ثروتمند که نمایشگاه اتومبیل داشت وهردو عاشق دختری بودند که درکتابخانه کار میکرد  بهر روی آن مرد ثروتمند دزد وقاچاقچی از کار درآمد ومن با خود میگفتم ” مگر درانگلستان هم چنین چیزهای وچنین کسانی پیدا میشوند ؟ ” معلم ما میگفت درفرانسه غذا بخورید درانگلستان بخوابید آنهمه درامان بود ! یا ما فکر میکردیم حا ل میبینم هر آتشی که دردنیا بر میخیزد از همان سر زمین است .
    امروز فهمیدم مادرم به چه زبانی حسابهایش را روی کاغذ میاورد با خط وکلمات  واعداد زرتشتی ، امروز در یک برنامه یوتیوپ خطوط را شناختم  ، بیچاره از ترس هرروز سر سجاده بود وهرماه روزه میگرفت بسکه باو گفته بودن( گبر/و گورو)
    حال فهمید م این نیگ اندیشی وعشق بمردم وساده دلی را ازکجا در سینه دارم وچه کسی آنرا درمن به ودیعه گذاشته است .
    حال میفهمم چرا آنهمه با تازیان وخطوطو حتی اشعار آنها لج دارم وبیزارم البته بیزاری در شان ما نیست اما خوب کناره میگیرم من فرزند خالق خویش اهورا مزدا هستم  ، حال فهیمدم چرا دوست قدیمی من برایم از ایران یک مدال ” فروهر ” آورد با انکه ما همه چیز را پنهان کرده بودیم اما آفتاب بیرون میزد آفتاب دلیل آفتاب ونور بود .حال میفهمم چرا آنهمه شمع وشمعدان درخانه انبار کرده م  وچرا هر صبح جلوی خورشید بی ارداه خم میشوم ودرود میفرستم اینهارا تازه کشف کردم دردرون خودم بی آنکه به محفلی پا ی یگذارم ویا درسی بخوانم ویا گاتاهارا ببینم ویا بشنوم اما آن آتش درون درمن شعله میکشید آغوشم به روی دوست ودشمن باز بود از هیچ چیز وهیچکس نمیرنجیدم تنها کناره میگرفتم وحال فهمیدم درمیان آن جمع  پریشان و ویران احوال  چگونه پاک ومطهر بیرون جستم وبه هیچ یک از ادیان دل نبستم همهرا بیازمودم . ریشه مرا کشید بسوی خود ، ریشه مرا فریادکرد . شب گذشته ترسیده بودم نمیداتم چرا ؟ از کی ؟ از چی ؟ نمیدانم وامروز فهمیدم دچار یک تحول بزرگ شده ام  برگشتم به ریشه خود اما دیگر کسی باقی نمانده  درمیان همه جماعت غریبه ای بیش نیستم اما خود دنیایی هستم لبریز از عشق ومهر وعطوفت 
    عمریست  تا بپای خم ، از پا نشسته ایم 
    در کوی میفروشان ، چو مینا نشسته ایم 
    ما را زکوی باده فروشان  ، گریز نیست 
    تا باده درخم است همین جا نشسته ایم .
    ثریا / دلنوشته امروز من / شنبه چهارم مارس 2017 میلادی /.
  • این نیز بگذرد

    ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد 
    زین حبس هم مرنج کاین نیز بگذرد
    ——-
    هوا گرفته ابری وبارانی خبر از یک باران شدید میدهد .
    چقدر خوشبخت وسعادتمندم که درشهرهای بزرگ نیستم ، چقدرسعادتمندم که دراین دهکده دور افتاده از تمام تمدن !! نو ظهور وسعادت شهر نشینان هم بیخبرم وهم درامان وهم دور .
    خوشحالم که درامریکا نیستم ، خوشحالم که درسوئد ونوروژ وفرانسه ولندن نیستم ، خوشحالم که دراینجا هستم .
    شاید دارم به مرز پیری میرسم وبه دنبال آرامشی واسایشی میباشم ، پسرکم روز گذشته از امریکا برگشت ، از او پرسیدم :
    چه خبر ؟  درجوابم گفت هیچ مانند همیشه همان سئوالات قبلی ویک ول کام /
     ومن رفتم به هتلم وکنفرانسم حال برگشتم از فرودگاه بمن زنگ زد خوب، بعد  ؟ بعد هیچ باید دنباله سفرهارا بگیرد وبرود در این فاصله اگر ساعتی وقت پیدا کرد بدیدار من بیاید .
    در انتظار صبحم ، صبح من از خیلی ساعات پیش شروع شده اما صبح اینجا ومردمانش ساعت ده واندکی بیشتر شروع میشود ومن باید خانهرا تمیز کنم امروز روز” درختکاری ” است ومن عدس را درون آب ریختم تا درخت !! عید ما هم شاید سبز شود 
    تلویزیون را روشن کردم وفورا آنرا خاموش وبرخاستم ، اوف حالم بهم میخورد انگار دنیا شده پراز همجنس باز وبا چه افتخاری هم باین عشق خدادادی مینازند لبان کلفت وحقله برآن گوشها چند حلقه پیکر همه خالکوبی شدهد این مد دزدان دریایی وزندانهای قدیم را برای ما به آرمغان آورده اند وهر کسی از دایره آنها بیرون باشد از آنها نیست !. برای همین خوشحالم که دراینجا هنوز انسانها طبیعی هستند با همان شلوار کوتاه یا بلند بلوز ویا تی شرت اما خبری از خال کوبی وحله های آویزان بر لبو ولچه وگوش دست وپا وبینی شان  نیست ، انسانها با همان لباسهای معمولی میروند کودکان هنوز مانند ما بچه های قدیمی با کوله پشتی ولباسهای یونیورم بمدرسه میروند سرو صدای آنها  مرا به بالکن میکشاند وخود درمیان آن هیاهو گم میشوم گویی یکی از آنها شده وارد دبستان یا دبیرستان میشوم ، همه چیز عادی ، نه من چیزی را در اطرافم گم نکردم هرچه هست همان زمان گذشته من است .
    خوب سی سال  روزگاری نسبتا شبیه همیشه گذشت وکمی سعادت هم چاشنی آن شد  ونقطه نظرهای عالیتری هم بودند که من از کنارشان گذشتم  امروز من نمیتوانم مانند گذشتگان کتابی بنویسم حاوی مطالبی که از انها دور بوده ام دیگران اگر کتاب ویا رومانی نوشتند قهرمانی داشتند باو شکل دادند کمی از خود وکمی از ترواش وکاوش پی گیر داستانی بوجود آوردند که پر سرو صدا شد ، من دراین گوشه آرام وساکت وگاهی تاریک  غیر از چند مسئله پیش پا افتاده که شایسته خاله زنکهای قدیمی است چیزی را نمیتوانم  بیان ویا خلق کنم ، قهرمانی درزندگیم نبود دراطرافم کسی نبود که بتوانم باو شکل بدهم واز او الهام بگیرم .
    تنها با نزدیک شدن عید یا د وخاطره (عشقی) ناگهانی دراعماق دلم مینشیند عشقی که خیلی کوتاه وزود گذز بود ومعشوق رفت برای همیشه چشم از جهان فرو بست اما او بقول خودش یازده سال درانتظاریک فرصت بود واین فرصت در سال هفتاد وپنج بدست آمد وسپس هرکدام راهی دیاری شدیم یکبار نیز درلندن یکدیگرا ملاقات کردیم وهردو میدانستیم که این آخرین دیدار ما خواهد بود. اگر روزی قهرمانی بخواهم بسازم لباس اورا  برتنش میپوشانم ، نجابت ذاتی ، خود ساختگی ، ووفادار به خانواده 
    شگفت انگیر است که بگویم رفتا رو گفتار او چقدر نجیبانه وبه دور ازهر ریا وناراستی بود ، نامه هایش را سوزاندم یعنی همه نامه هارا وعکسهارا وآنکه مامور بود نامه هارا به دست من بدهد او نیز از دنیا رفت حال تنها یک کتاب دارم که با خط زیبایی برپشت ان مرا یک فرشته ویا روح عالی وپاک لقب داده است ، تنها یک خط ویک علامت .
    حال هرسال با نزدیک شدن عید نوروز دردلم غوغایی بپا میشود شوری وشیدایی ویاد  او شمعی بیادش . روشن میکنم تنها همین نقطه روشن زندگی من بود سپس آمدن نوه ها ومادر بزرگ شدن که دیگر  عشق وعاشقی عیب بزرگی بشمار میرفت !! 
    حال به آن مدت کوتاه وشیرین  میاندیشم چه خوب وچه سعادتمندانه بود .
    نمیدانم شاید روزی اورا زنده کردم ولباسی از زر ناب بر تنش پوشاندم واورا برتخت نشاندم وخود نشستم در پایش گریستم ونوشتم ، کسی نمیداند فردا چه خواهد شد.
    ——-
    دوران راد مردی وآزادگی گذشت 
    وین دوره سیاه بلا خیز نیز بگذرد 
    به فرهاد بگو بتلخی غم صبر کن که زود  
    شیرینی عیش وشادمانی پرویز بگذرد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” /04/03/2017 میلادی /. اسپانیا .
  • شمسی خانم !

    روز  گذشته دنبال چیزی میگشتم ناگهان چشمم به عکس دختر شمسی خانم افتاد ! ای ، این همون دختره است دختر شمسی خانم که در کنار مسچی وآهنگران راه میرفت وآنها نقش پدر! را برای او داشتند ؟ حال بیزنس وومن شده ، به به ! نزدیک بود سر خودم را بکوبم به دیوار واگر نزدیک خاک مادرم بودم فورا اورا ازگور بیرون میکشیدم ومیگفتم که :
    تو گفتی این کارها عاقبت ندارد ! حال چشمانت را باز کن وببین که داشته دارد ، تو باهمه داریی وملک املاک وبیا وبرود آخرش درکنج یک بیمارستان درغربت جان دادی ومن در اینسوی دنیا گویی انقلاب تنها مرا در برگرفت وویران کرد کاری به آنها که کشته شدند ندارم همه که نباید بردار بروند یکی هم دار برآنها سوار است .
    اما حیف  مادر نبود ، منهم نشستم به تماشا وصحنه عوض شد ، شمسی سالکی ، چون یک سالک روی گونه چپش یا راستش بود اما خوب بلد بود ،  پدرش گویا از قوم بنی البها بود که مرده بود مادرش به خدمتکاری روزانه مشغول بودن دو دختر ویک پسر !! شمسی بزرگتر بود درآن روزگاران که من تازه طلاق گرفته با شکم برآمده دربدر دنبال کار میگشتم ایشان مشغول “کار” بودند! با دوستان دیگرشان ! گاهی هم لباسهای مرا که دیگر برتنم تنگ شده بود به عاریت میگرفتند وپس هم داده نمیشد  آخر همسایه بودیم ، !!
    روزگاران گذشت من به همسری مرد دیگری درآمدم وبه زندان رفتم تنها اجازه داشتم گاهی سری به دوستان ارمنی بزنم وورق بازی کنم که یکروز ازآن سوی اطاق  سر میز یکی داد زد “
    ثری! ثری! کی بود ؟ مرا صدا زد ، بعله شمسی خانم دریک لباس فاخر با ژتونهای رنگ ووارنگ داشتند بازی میکردند بهر روی با ایشان احوالپرسی کردیم حال همسر شانرا پرسیدم حال مادرشان  گفتند که همسرم درجه گرفته واز ژاندارمی  به سروانی رسیده وحال درانتظار درجه ممتاز تری هستیم دو بچه ددارم یک پسر ویگ دختر اما هنوز کوچولیند ، اورا بخانه دعوت کردم گفت که میدانی از شوهرم جدا زندگی میکنم تو میتوانی اورا دعوت کنی ومارا آشتی بدهی ؟ به شوهرش زنگ زدم گفت  حرف این زنیکه را بمن نزن وگوشی را قطع کرد ، تمام شد …..
    به لندن رفتم روزی درکنار دوستان قدیم در یکی از کافه رستورانهای فروشگاه معروفی  نشسته بودم ناگهان دیدم زنی با یک کت پوست وحشتناک خاکستری با موههای بور داد زد ثری !!! اوه نه ، برگشتم دوستان برگشتندواورا دیدند نگاهی بمن ونگاهی باو انداختند وگفتند که تو این زن را ازکجا میشناسی ؟ با لکنت زبان گفتم خیاطم بود !! 
    آمد سر میز نشست شماره تلفن خانه اش را داد وگفت درلندن با بچه ها هستم اما شوهرم نیست ، کجاست ؟ پاریس است ! 
    دیگر حرفی نداشتم بزنم جناب سرهنگ درپاریس مشغول مبارزه با انقلابیون بودند وخانم در لندن با خانمهای گنده گنده ونامدار قمار بازی میکردند ، وهمه جا اظهار داشته بودند که من نامزد یکی از مردانیکه اورا قطعه قطعه کردند به همراه همسر ش ” دال .الف ”  حال گوز به شقیقه چه نسبتی داشت  نمیدانم !! 
    من درگوشه کمبریج داشتم عذاب میکشیدم چون همسرم میل داشت خانه را بفروشد 
    ” معنی ندارد سی و پنجهرا پوندرا زیر پای تو بگذارم بهره آن دربانک بیشتر است >
    من ، کجا بروم ؟
    بمن چه ! برولندن دواطاق اجاره کن ، ویزا چه میشود ؟ بمن چه ؟ 
    هوم آفیس برایم نامه داد پانزده روز وقت داری انگلستانرا ترک کنی برای ” گاردین ” بودن بیشتراز آتچه که لازم است درانگلستان مانده ای .چی؟  مگر هوم آفیس نمیداند من همسر تو هستم ؟  نه ، رفقا باو گفته بودند که بگو گاردین بچه هاست ونسبتی باهم نداریم  مدرکی هم دردست من نبود که ثابت کنم البته میشد وکیل گرفت ورفت دنبال کارها ویقه اورا چسپید اما دیگر رمقی برایم نمانده بود مرحوم فریدون کار باتفاق دو وکیل گردن کلفت همه کارهای اورا انجام میداد حتی حسابهای بانکی وصورت حسابها بخانه او میرفتند  تا من خبر نداشته باشم برایم مهم هم نبود ، خسته بودم خسته ……
    بچه ها چی ؟ بچه ها میروند شبانه روزی 
    گفتم این یکی راکور خواندی 
    وسر از این ویرانه سرا درآوردم با سه بچه کوچک .آقا خانه را فروخت ودود کرد ورفت به هوا با دوستان سرتیپ ومهندسش من نشستم پشت چرخ خیاطی ، 
    اما شمسی خانم خانه خرید دخترش به مدرسه خوبی  رفت وپسری نیز ، حال ازاخلاقیات آنها خبری ندارم ، شمسی خانم الان بزرگشده باندازه یک قمرخانم خواهر ومادرش را نیز به انگلستان آورد وبرادرش نیز درترکیه با یک دختر ترک عروسی کرد .
    حال من مانده ام با دو کوشم ، یکبار هم برای تعطیلات  با پسرش بخانه من آمد که نزدیک بود خودمرا بکشم خوشبختانه رفت ودوازده عدد النگوی طلای مرا نیز با خود برد تا برایم بفروشد اگر شما آنهارا دیدید  امروز منهم دیدم 
    حال مادر جان سر از گور بیرون بیاور وبگوی ” این کارها عاقبت ندارد ، چرا دنیا محل همین کارهاست قاچاق ، دروغ ، خود فروشی ، ریا کاری وسایر چیزهایی که از ذکرش معذورم .خو.شا بحال شمسی خانم …… امروز از محترمین خانمهای لندن است وعکس شوهرش وقتی که مرد درمجلات رسمی به چاب رسید ! جناب سرهنگ . ……ث
    ثریا / دلنوشته امروز من / اسپانیا سوم مارس 2017 میلادی /
  • پیامی تازه

    من گدایی دیدم در بدر میرفت 
    وآواز چکاوک میخواند 
    وسپوری که به یک پوست خربزه میبرد نماز 
    بره ای دیدم که بادبادک میخورد 
    من الاغی دیدم که یونجه را میفهمید 
    در چراکاه ” نصیحت ” گاوی دیدم سیر ……..سهراب سپهری 
    دیر بیدار شدم ، هنگامیکه به رختخواب میچسپم ، میدانم که بیمارم ، روحم زخم خورده واز زخم روح پیکرم نیز بیمار میشود ، 
    این زخم از کجاست ؟نمیدانم ، تمام دیروز غمگیم بودم بی هیچ علتی وامروز که نان گرد را درون بشقابم دیدم بیاد همان فیلم کذایی ” سیلن گرین ” افتادم  که از گوشت وپوست واستخوانها همشهریان غذا درست میکردند وبه سایر بردگان میدادند .
    غمگین بودم ، نمیدانم چرا ؟ غم بمن قبلا ندا میدهد احساسم بمن میگوید که باید درانتظار یک حادثه باشم وخواب به کمکم میاید 
    از اول مارس یعنی روز چهار شنبه که بنام جهارشنبه خاکستر نامبرده میشود ومومنین ! به کلیساها میروند وکشیش بر پیشانی آنها یا میان موهایشان روغن مقدس وخاکستر ی را مخلوط کرد برآنجا میمالد ، واز آن ساعت  روزه داری چهل وپنح روزه تا روز عید پاک شروع میشود ، این روزه داری شبیه روزه های ما نیست که بیست وچهار ساعت بر پیکر وجان وروح خود صدمه بزنیم تا قدیس وپاک شویم بلکه بعضی ها از خوردن گوشت ومشروب دراین چهل وپنج روزه خوداری میکنند وآنهاییکه خیلی مومن ترند ! از خوردن هر موادی که از حیوانات بعمل آمده باشد مانند پنیر وشیر وخامه  وگاهی شیرینی خود داری میکنند ، جوانان کمتر باین قراردادها پایبندند تنها آنهاییکه پایشان لب گور رسیده برای بخشش گناهان جوانیشان باین روزه دست میزنند وآقایان ابدا این کارها مخصوص زنان است وچه بسا این زنان بودند که اول از ترس دست به دامن پیامبران واهی زدند وسپس این شیوه نا بخرد را روانه بازار کردند که امروز سر هر چهارراهی یک دکان باز شده وحتی تا دربخانه ها میایند تا ترا به راه راست هدایت کنند 
    این بازار بزرگ جهانی محال است تا دم مرگ دست از روح وجان تو بردارد .
    خوشا بحال حیوانات ، نه کتاب را میشناسند ونه واژه هارا ونه سوره وآیت را کاغذ را میخورند برایشان مهم نیست که سند ماللکیت  ملکی بزرگ است یا یک برگه کاغذ ناچیز .
    گاهی به زندگی حیوانات بخصوص سگها وگربه ها حسرت میخورم  ، سگ کوچک ومامانی پسرم بیشتر از من دربغل او جای میگیرد وسرش را روی شانه او میگذارد واورا میلسید ومیبوید میخوابد .
    سگ کوچک خانه دخترم بیشتر از من مورد لطف اهالی خانه است مرتب واکن هایش را میزند غذای مخصوص میخورد وسگ بزرگ آن یکی دیگر جای خودش را دارد ارباب خانه است مستر  .
     من دراین بالای تپه از دور دستها به شهری که بیقواره دارد  رشد میکند وبالا میرود مینگرم  رشد بی حساب آهن وکچ ومواد مصنوعی از آجر های قدیمی خبری نیست ، از سیمان و بتون خبری نیست .
    شبها رادیوی کوچکم را روشن میکنم اگر دراطاق نشیمن باشم همسایه دست راستی مرتب صندلیش را روی زمین میکشد واگر به اطاق خوابم پناه ببرم هسایه دست چپی مرتب صندلی را بر زمین میکوبد , یعنی ، ساکت اما اگر خوداو رادیورا تا حد خدا بلند کند وروی بالکن بیاورد ومن مجبور باشم آوازاهای وحشتناک فلامنکو مخلوط از ملودیهای عرب که درمیان آنها جا خوش کرده با سرو صدای زیاد بشنوم حق اعتراض ندارم ، تا دوازده شب مجاز هستند هرچقدر میل دارند فریاد بکشند وموزیک گوش کنند مگر آنکه دیگر از حدی بالا برود که ساختمانرا تکان بدهد  مانند همسایه طبقه زیر که  واقعا بعضی از روزها خیال میکنم درون یک دیسوتک وحشتانک نشسته ام ، کاری نمیشود کرد ، نه هیچی کاری نیمشود کرد .
    ” ما ترا پناه دادیم بتو پاسپورت دادیم وبرایت همه جور امکانات حفاظتی ایجاد کرده ایم وماهیانه حقوق تو به حساب تو میرود در ما ه سه باز باید از کارت بانکیت استفاده کنی تا ما بدانیم درهمین حول وحوش هستی وپولهای مارا به جاهای دیگر نمیبری تا خرج کنی ! ویا  مانند هموطنانت به کشورت برده آنهارا بفروشی ومدتی درآنجا بسر ببری ودوباره سر ما ه برگردی ویا مانند دیگران پولهارا به حساب پسر ودخترت بریزی وبما بگویی بیچاره ام فقیرم پناهنده ام هم ازتوبره بخوری هم از آخور . 
    خوشبخاتانه من پناهنده نیستم با گامهای شکسته خودم کمبریج را ترک کردم وباینجا آمد م بخاطر کمی آفتاب نه بیشتر اما پدرم را جلوی چشمان آوردند واین حقوق حقوق باز نشسگی من است نه پول صلیب سرخ یا حمایت دولت اینجا از این خبرها نیست پناهنده با حد اقل دستمزد بدون کنترات درمزارع کار میکنند وشبها هم درون یک طویله میخوابند آنهم فصل دروی گندم یا زیتون ویا انگور ویا محصول دیگری ، در خودشان ذوب شده اند کله هایشان چهار گوش است تنها با زبان خودشان حرف میزنند خیلی کم با زبانهای دیگری آشنایی دارند عده کمی تنها با زبان فرانسه یا ایتالیایی که به زبانشان نزدیک است حرف میزنند همه باهم فامیلند پدرخوانده ومادرخوانده دارند …..ومن یا ما که مجبوریم اینجا به زندگی نکبت بارخود ادامه دهیم غریبه ایم هرچند سالها درکنارشان باشیم مانند سایر ادیان وسایر ملل حال من جزو خوشخبترین آنها هستم که دخترم دریک خانواده بسیار مومن ومهربان ومودب همسر پسر آنها شده است   
    امروز درمیان خیل عزاداران  باید آرام راه بروم تا روح سینیور عذاب نبیند و….. حال من چگونه باید بگویم که   :
    نوروز من درراه است ؟! .
    ————————
    گلفروشی گلهایشرا میکرد حراج 
    درمیان دو درخت  گل یاس 
    شاعری تابی بسته بود 
    پسری سنگ به دیوار دبستان میزد 
    کودکی هسته زرد آلو را روی  سجاده بیرنگ پدر تف میکرد …..سپهری
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .03/03/2017 میلادی / اسپانیا .
  • شارلاتان

    دلنوشته امروز !
    هر کجا را که باز  میکنم صحبت از یک شارلاتان ومزدور رژیم است ، به هررادیوی فارسی زبانی که گوش میدهم صحبت از این شارلاتان است  ، هر ایستگاهی را که باز میکنم فحاشی باین شارلاتان است  .
    او کیست / این شارلاتان کیست  همه دنیارا تکان داده است بعد از  رییس جمهور شومن وتازه وارد به کاخ سفید  حال نوبت این یکی است !.
    من باین  شارلاتان لقب ” رییس جمهور آینده ایران ” را داده ام ، او کسی نیست غیز از نویسنده کتاب ” رفیق آیت الله ، البته در تیز هوشی وبازیگوشی وتلاش بی امان او برای باقی ماندن روی صحنه شکی ندارم  حال اگر او شارلاتان است وشمارا گول میزند پس هنوز پس از چهل سال باز فریب میخورید با آتکه دور دنیا راه افتاده القاب دکترا ومهندسی وغیره را بردوشتان گذارده اید ، پس مشگل شماست .
    اگر نه ، باورش دارید دیگر اینهمه جنجال برای چیست ؟ چرا صبرو تحمل شما اینهمه بهم ریخته ، خوب میدانم آنهاییکه درسنین جوانی به کشورهای خارج به هرعلتی گریخته و آمده اند امروز یا میانه سالند ویا کهنسال وگمان نکنم بشود آنهارا فریب داد  مگر حریف خیلی قوی پنجه  باشد اگر هم هنوز نو جوانید بی تجربه پس صبر داشته باشید شاید واقعا اینطور نباشد، این چشم  بدبینی  را به دور  بیاندازید واز دید دیگری باو نگاه کنید ،  لاقل بگذارید حرفش را بزند من طرفداری از او نمیکنم کتاب اورا هم نخوانده ام چون نه آنرا دانلود کردم ونه دسترسی به شهرهای بزرگی دارم تا بتوانم از کتابخانه ها آنرا ابتیاء کنم ( لغت گنده ای بکار بردم )! دراین دهکده غیر از نان وپنیر وشراب ورقص وآواز چیز دیگری نیست وچند سوپر که پس مانده انبارهای اروپارا بعنوان مواد غذایی برایمان به ارمغان آورده اند وزنان ومردان مسنی که هنوز کتاب دعا زیر بغل به کلیسا میروند ، بنا براین من کمتر دسترسی به فضای باز وآزاد دنیای بیرون دارم ، بنا براین :
    اگر مزدور است به برنامه هایش نگاه نکنید وبه حرفهایش گوش ندهید ، اگر مشکوک است اورا رها کنید واگر باورش دارید از او پشتیبانی کنید مگر آنکه مانند یک خزنده از او بترسید وبگویید که خود مار است .
    نه ، ایرانیان عزیز ما درآنسوی آبها وقاره ها کاری ندارند  فکر نان روزانه نیستند  فکر آینده فرزندان نیستند همه چیز را آورده اند ومهیاست سرگرمی تازه ای  ندارند مسن ترها گرد هم جمع میشوند وتخته نرد بازی میکنند وشارلاتان میشود  مزه دهانشان ، جوانان تحت تاثیر دیگران باو فحاشی میکنند ، رادیوها وتلویزونها بعضی ها از روی ادب ویا ازترس کمتر با او مصاحبه انجام میدهند ، هرچه باشد از شیخ علیر ضا نوری زاده بدتر نیست که متاسفانه همه را با آن لبخند ملیحش به دام میاندازد وبازار مصاحبه را رونق میبخشد .
    من گاهی که کامنت هارا میخوانم واقعا از خجالت میمیرم ، یعنی چی ؟ تنها فحاشی وپدر ومادر وناموس همهرا یکی میکنید که چی دردتان آمده ؟ شما نتوانستید روی صحنه بپرید ؟ خوب او دانست وتوانست . 
     نوشتم که این نوشته  حاکی از پشتیبانی  او نیست تنها یک عقیده است وبس وایتکه ما ایرانیان ارام وقرار  نداریم درحال حرص وجوش وسرانجام فحاشی میباشیم ودرخاتمه باید بعرض برسانم که خیلی از این رسانه ها اعم از رادیو وتلویزیونها با حمایت  دولت جمهوری سر پا ایستاده اند ویا دست گدایی پیش اقمار مصنوعی اطراف خلیج فارس دراز کرده اند ویا کاسه گدایی به دست گرفته از حمایت مردم برخوردارند با تبلیغات وسیعی که هر دقیقه گوش ترا آزار میدهد !! .بقول دوستی !
    نه بر اشتری سوارم  ، نه چو خر به زیر بارم 
    نه خداوند رعییت / نه غلام شهریارم 
    —–
    چهل سال رنج وغصه کشیدیم و عاقبت 
    تقدیر ما به دست شراب دوساله بود …… حافظ
    چهل سال در عین رنج  ونیاز  ، سر از بخشش مهر پیچیدم /رخ از بوسه گرداندم 
    به خوش باش حافظ  که جان وجانه ام اوست 
    به هرجا  که آزادی یافتم  به جامش  اگر میتوانسته ام 
    می افکندم  گل پر افشانم را 
    چهل سال  اگر بگذرانم به هیچ 
    همین بس که در رهگذر وجود 
    کسی را بجز خود نیازردم ……….زنده نام فریدون مشیری 
    پایان / ثریا / اسپانیا / پنجشنبه .
  • نرم نرمک میرود عمر !

    از ساعتها پیش بیدارم ،
    شاید از چهار ونیم صبح  ، 
    به عادت هر بیداری اول خبرهارا میخوانم در سایت “گویا”  مردی از محرمان درگاه روسیه شوری داشت به زبان فارسی در باره ” رهبر” سخن میراند اما گویی یک افغانی داشت حرف میزد ،  نامش ذکر نشده بود اما او آنچنان از پدربودن رهبر بر سر امت حرف میزد که همان نبود بزنم زیر گریه ! که ایوای من دراین بیغوله چکار میکنم ، چادری بسر اندازم وسربندی ببندم وبروم بگویم لبیک یا لبیک یا رهبر ، شاید منهم به نوایی برسم و” بنام من کتابی چاپ شود ” ! ومن آرزو به دل نمیرم که نامم برپشت جلد مشتی اراجیف نقش نبسته است .
    رفتم به دنبال مسعود اسدالهی ، نه او دارد پیر میشود ودچار آلزایمر وخود فراموشی وسرانجام مجبور بود که از همکار گرامیش که برای امت همیشه درصحنه اسکاررا به ارمغان برده بود تعریف کند واورا بستاید ، خوب مردم خوشحالند اکر نان ندارند اسکار دارند اگر خانه هایشان با بولدوزر خراب میشود ویا هوای صاف پاکی ندارند ویا از فرط بدبختی واعتیاد درقبرها ی دهان باز میخوابند  درعوض اسکار دارندخیلی مهم است خیلی !!
    کم کم افکارم کشیده شد بخانه قدیمی که دران مانند زندان سی سال بسر بردم زیر یک نمایش بزرگ بازاری! یکطرف میز قمار بود و عرق ورقص روحوضی ، یکطرف نماز بود وروزه وانگشت دردهان کردن که صدایشانرا نامحرم نشود ، من گم شده بودم درهای آهنی خاکستری دیوارها خاکستری بدون هیچ تابلوی حتی تابلویی را که به دیوار نصب کردند باز دریای مرده خاکستری با یک تک درخت سرو گویی آب راکدی بود ویا یک گورستان وچراغهای نئون گویی دریک دفتر یا یا راهروی زندان راه میروی ،  ومن چگونه ناگهان دست به انقلاب زدم ودیوارهارا با کاغذ دیواری رنگی پوشاندم چند تابلوی نقاشی  خریدم به دیوار آویختم  پرده های کت وکلفت وکرکره را به دور ریختم با پرده های تور نازک همه پنجره های آهنی را پوشاندم ، آن قفس هنوز همان قفس بود اما من درونش را بشکل خودم ساختم گرامم را گذاشتم برای صفحه ها ونوارهایم کمدی بزرگ تهیه کردم وأآنهارا درون سالن بزرگ جا ی دادم وصدای موزیک را انقدر بالابردم تا صدای انکرالصواترا خاموش کنم و درون پاسیو کوچک گلهای زیبایی کاشتم وسی وسه شاخه رز بسیار نازنین ویک درخت ماکنولیا درصحن حیاط کاشتم روی استخررا پوشاندم تا  هرروز خورده بچه های فامیل برای شنا  به دورن خانه یورش نیاورند  وشبها دور استخر مانند کاباره وکافه نشود “او” با چشمانی که در گودی سرش میچرخید  مانند دوشیشه مرا مینگریست از من ترسیده بود. میهمانیهای بزرگ ترتیب دادم اشخاصی که سرشان به تنشان میارزید دعوت  کردم خوانندگانرا دعوت کردم وگفتم بزنید وبخوانید وبنوازید شاعرانی که بعدها درخدمت انقلاب درامدند همه بودند اما من نبودم من گم شده بودم دیگر نبودم .
    حال میبینم که این چادر  چه مزایای بزرگی دارد میتواند حجابی باشد برتمام ننگها ونکبتهای بیرونی ودرونی تو .
    بیدارم ، هوا گرفته ، گویی هوا کم دارم همه پنجره هارا باز کردم آلرژی باز از راه رسید به همه چیز آلرژی دارم  لیوان قهره را به دست گرفتم وآمدم نشستم تا خودمرا خالی کنم ، نه گریه نمیکنم ، اشکی هم نمیریزم ، تنها احساس میکنم چیزی بین بچه ها اتفاق افتاده که از من پنهان میکنند ، دنیای من درمیان همین موجوات میچرخد با دنیای بیرون. کاری ندارم دنیا کار خودش را میکند من نمیتواتم جلوی حوادث را بگیرم .
    به تخم مرغهای سفید درون یخچال فکر میکردم پس از سی سال اولین بار است که دراینجا تخم مرغ سفید میبینم آنهارا خواهم پخت ورنگ میکنم برای پای سفره هفت سین وخودم روبرویش خواهم نششت وبخودم خواهم گفت ، عیدت مبارک ثریاخانم صدسال به همین نکبتها .
    عکسی از آقای دهباشی سر دبیر مجله قدیم ” بخارا ” دیدم درآلمان اظهار داشته بود که :
    زمانه عوض شده قبلا روزنامه ها ومجلات شاعران ونویسندگانرا کشف کرده وآنهارا به جامعه می شناساندند حال  کتبی چاپ میشود وناشر باید به دنبالش برود ! 
    اینترنت هم که مجانی همه احساسات درونی یک انسانرا درهوا پخش میکند همه آنرا استنشاق میکنند یا بی اهمیت از کنارش میگذرندویا برایشان جالب است که … خوب بقیه اش چی ؟ بعد چی شد؟ بعد ، هیچ دیگر چیزی نیست ، دیگر کسی نیست ، 
    قبرستان نام آوران را نشان میداد مردی که متصدی قبرستان بود داشت قبرهای هنرمندان را میشست وغبار گرد وخاک آنهارا   پاک میکرد درباره همه آنها اطلاعات کافی داشت سنگ گور شاملو را شکسته بودند ویک تکه موزاییک رویش گذاشتند” این یکی بد نبود” کسی که نامش ایرانی باشد زادگاهش ایران باشد منکر وجود تاریخ ایران شود وموسیقی ایرانی را انزجاری بخواند که برجان مردم افتاده وفردوسی را منکر شود لیاقتش همان موزاییک است .
    هنوز صفحات موسیقی ودکلمه های زیبای پروین سرلک را که متعلق به فرهنگ وهنر بود دارم ، هنوز صفحات صدای شاعران را دارم ، وهنوز کلکسیون صفحات موسیقی کلاسیکم را دارم اینها را ازدستبرد خارج کردم وتنها چیزهایی بودند که درون چمدانم قرارداردم سنفونی نه بتهوون با ارکستر سنفونیک وین که جناب همسرم برایم از وین کادو آوردند! دران زمان که خیلی عزیز بودم وصفحا ت فرانتز لیست هم چهل وپنج دور هم سی وسه دور ، از همه مهمتر که شاید جوانان امروزی ندانند که ما یک موزیسین بزرگ هم داشتیم بنام ” امین الله حسین” که سنفونی تخت جمشیدرا ساخت ودوستی نازنین که امروز دراین دنیا نیست ونامش گرامی ویادش همیشه جاودان است ” فرها دهخدا” آنرا برایم کادو آورد  .
    شاید امروز نوه من به آنها بخندد اما برای من همه زندگی گذشته ام بود . امروز جوانان چی میدانند؟ هیچ ، هیچ تنها رمز ستارگان واحوالات ماه را میدانند ! وسیاست را مانند سقز دردهانشان میجوند وتف میکنند  ، نه ! چندان پشیمان نیستم راهرا خوب آمدم با همه سختی ها ، گریستن ها ، تحقیرها ، فحاشی ها ، واگر از من بپرسند بدترین دوران زندگیت  چه روزهایی بودند خواهم گفت : 
    آنروز که پای به محافل دراویش گذاشتم ، بخیال آنکه روحم را صیقل داده واز صافی رد کنم اما بقول حافظ :
    مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز / ورنه درمحفل رندان خبری نیست ، که نیست / 
    وهست ما نمیدانیم . پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین ” 02/03/2017 میلادی / اسپانیا .ساعت 07/43 دقیه صبح پنجشبه .
  • …روزی فرا خواهد رسید که ….

    روزی فرا خواهد رسید که خواهید فهمید بیدادگروویرانگر سر زمین ما چه کسی بود ؟ خواهید فهمید چه کسی شاه را مسموم ساخت وخواهید فهمید چه کسی جواهرات سلطنتی را درون صندوقهای آهنی قبلا با هواپیما به خارج فرستاد ، کسی که اورا تربیت کرده وسپس به دربار فرستادند نامش هرچه میخواهد باشد .
    روزی فرا خواهد رسید که آگاهی خواهید یافت که مسئول اینهمه ویرانی وآدمکشی چه کسی بود وچرا ایران سرزمین ما باین روز افتاد وچرا امروز با کامیونهای شهرداری از روی بیچارگان وکارتن خوابها رد میشوند وآنها را مانند لاشه های حیوانات له میکنند اگر آنروز اورا نبخشید من شمارا از آن سوی دنیا نخواهم بخشید خداوند هم شمارا نخواهد بخشید .
    او یک تکه سنگ یک تکه کچ برایش مهم نیست که درایران  چه میگذرد بر فرزندان ایرانی وپدر مادران چه میگذرد تا بحال او بکدام یک خانواده ایرانی کمک کرده است بیچاره ملکه کاترین کبیر بدنام شد .
    ما ایرانیان عادت داریم همه چیز را آماده بما بدهند مانند هما ن فنجانهای چایی درسینی نقره که بما تعارف میشود آزادی را نیز درون سینی نقره بما اهدا کنند ، ازجایمان تکان نمیخوریم ، امروز دنبال شهربانو هستیم ، فردا دنبال شهزاده ، پس فردا دنبال فلان قاری قران هرکه بما بیشتر داد او را سجده میکنیم هیچ خون ملی گرایی دروجود ما نیست درغیر این صورت اینهمه فریب نمیخوردیم ومانند برگ کاه اینسو آن سو نمیرفتیم یکی چریک شد، دیگری مجاهد شد ، سومی فدایی شد ، چهارمی مسلمان شد پنجمی کاتولیک شد ششمی بهایی شد هفتمی بیخدا شد هشتمی منکر همه چیز شد چرا که آن آرامش وآن تنبلی را ازو گرفته بودندوحال قدرت نداشت ازجای برخیزد تریاک ، گرد ، قرصهای ارامش بخش مشروب همهرا خانه نشین کرد وتنها به یک چیز اندیشه کردند وانهم ” سکس: بود وآوازهای ناهنجار وآشغال .
    زنانما ن  تن به حقارت دادند وآنهاییکه  که برخاستند تنها برای تبلیغات بود جایزه نوبل را برای چه به خانم عبادی دادند؟ کدام خدمترا به زنان وبچه های ولگرد کوچه کرد ؟ مدال  لژیون دنوررا برای چی بر سینه بانو آویختند اجرت او بود کارش را خوب انجام داده بود تکه درختی خشک بی احساس ، ایکاش میرفت مانکن میشد هم فرصتش را داست وهم ملاتش را .
    روزی که با همسرم برای دیدار اقوام او به شهرستان رفتیم هنوز اتومبیل ما به شهر نرسیده بود که تمام اهالی شهر باخبر شدند که اهای  آهالی شهر عروس دوم حاجی فلانی دارد میرسد او جینی هم دربطن دارد ، فورا اهالی سر رسیدند وجلوی اتومبیل ما گوسفند بدبختی را سر بریدند من رویم را برگرندام وپسرکم که همراهم بود چشمانش را بست .
    درشهرستان میبایست چادر بسر میکردم در بازار جواهر فروشان بمن النگو های طلای مجانی کاد ومیدادند وجعبه های شیرنی ، مگر میشود عروس تازه حاج  فلانی را بی عزت کرد . درخیابان همسرم مرا با چاد رنشناخت وبه دنبالم افتادوهنگامیکه به منزل  حاجی آقایان دیگر میرفتیم میبایست با چادر میرفتم وحاجی از لای انگشتانش همه پیکر مرا درسته میخورد ، میبلعید .به هنگام برگشتن همسرم گفت :
    تو باید چادر بپوشی نیمدانی درچادر چه افتی  شده بودی > 
    من دامنی کوتاه تا بالای زانوانم پوشیدم با جوراب کوتاه با یک تی شرت بدون آستین ویقه وسپس گفتم : 
    من اینم ؛ نه بیشتر اگر زن چادری میخواهی  ازهمان شهرستان یکی را بگیر .
    خواهر شوهرم از شهرستان دوهفته با هسمر مومن نماز خوانش بخانه ما آمدند تا بمن درس نماز وروزه بدهند ، راحت به تنها گفتم من اهل هیچ یک از این فرقه ها نیستم وبا همان لباس نیمه عریان رو به حاجی کردم وگفتم :
    شما ازدیدن من ناراحت میشوید ؟ من دراطاقم میمانم اما چادر بسر نیمکنم اما حاجی مهربان بود گفت اختیار دارید خانم کتاب حافظ را بیاورید کنار من بنشیند باهم حافظ بخوانیم ؟!!! کتاب را باو دادم وگفتم درآشپزخانه کار دارم ……
    روابط ما تیره شد اما زیر بار نرفتم وزمانی فهمیدم که باید زن خوب وفرمانبر پارسا باشم ودخالت درامور شخصی همسرم نکنم بچه هارا برداشتم وبرای یک سفر تفریحی بظاهر اما درباطن برای همیشه آن خانه بزرگ اشرافی را ترک کردم .
    بهای زیادی بابت این آزادی دادم اما ارزشش را داشت .
    امروز پشیمان نیستم ، دستهایمرا با بخار دهانم گرم میکنم وسوپ داع میخورم اما حاضر نیستم زیر یوغ وافساری بروم که مرا مجبور بکاری میکند  که نه به آن اعتقاد دارم ونه انجامش میدهم . 
    روزی فرا خواهد رسید که شما خواننده عزیز به حرفهای من پی ببرید ، امیدوارهستم چندان دیر نشده باشد .بامید پیروزی زنان ایران وآزادی سر زمین مادری ما . درهمه جای دنیا اول زنان بلند شدند تا حق خودرا بگیرند دستهایشانرا با زنجیربهم قفل کردند وبه نرده های آهنی پارکها بستند ، اعتصاب غذا کردن  ، نه ! آزادی را درون استکان چای به آنها تعارف نکردند ث
    ثریا / اسپانیا / اول مارس 2017 میلادی /.
  • او رسید

    همین الان تلفن بالای سرم به صدا درآمد که :
    مادر جان رسیدم ودرهتلم  هستم ساعت هفت بعد ازظهر است !  داشتم به برنامه های بی سرو ته رابدو گوش میدادم در بیابان یک کفش کهنه هم نعمت است چیزهاییرا که ما کهنه کردیه ایم دوبارهاز نو باید بسمع !! ما برسد به همراه صد ها  تبلیغ بازار .
    اولین بار نیست که او به آن سوی قاره میرود وآخرین بار هم نخواهد بود  او مجبور است برای کنفرانسهای گوناگونش به سرزمینهای گوناگون برود وبه شاگردانش نیز برسد ، اما اینبار فرق داشت این بار دستور ریاست جمهور جدید کمی باعث نگرانی من بود خود او راحت بود ، اما تمام شب بیدار نشستم درانتظار پیامک او . 
    دیگر خواب از سرم پرید ، درباره هیچ چیز فکر نمیکردم تنها به صدای گوینده رادیو گوش میدادم که نمیتوانست حتی نام ” اسپراگوئس ” یا مارچوبه را تلفط کند وداشت از خاصیتهای آن میکفت درحالیکه نمیداند چه سبزی خطرناکی  میتواند باشد وچگونه آلرژی زاست . وگاهی انسانرا تا مرز مرگ میکشاند و آوازهای کوچه بازاری و……
    اما مهم نیست گوشم به پیام بود .
    الان ساعت چهارو نیم صبح است ، وگوینده رادیو داشت از خاصیت فیس بوک  وروابط انسانها میگفت که تا چه حد میتواند کمک فکری بزرگی باشد برای کهنسالان !! بمن چه من که از فیس بوک غیر از فحاشی واظهار نظرهای بیخردانه سیاسی چیز دیگر ندیدم وسپس ” ویروس ” سر رسید ومن  درحال حاضر آنرا خوابانده ام تا بعد با حساب تازه ای آنرا باز کنم زیر نام دیگری شاید آن ویروس خطرناک که همه جا مرا دنبا ل میکند دست بکشد .
    بعضی ها بیمارند ، چیزی برای گفتن ندارند ، انگل وار به دیگران آویزان میشوند بخیال اینکه علی آباد دهی است نه یک زمین خشک بیحاصل است  عشق را مضحکه کرده اند ، به مرز نکبت وکثافت کشانده اند ، دیگر چیزی نمانده تا درباره اش بیاندیشی دیگر کسی نیست تا در دلت جایگزی باشد وتو بتوانی لحظات را با نشخوار تحمل کنی ، هرجه هست سیاهی است ، میل ندارم نغمه سرایی کنم ویا غصه هارا باز کو منم ، داشتم کتاب : فریدون کشاورز را زیر عنوان ” من محکوم میکنم حزب توده را ” 
    میخواندم ، کمی دیر این حزب منحوس را محکوم فرمودید زمانیکه دیگر حزب تبدیل به یک محفل شده بود  محکومیت شما دیگر درسرنوشت سر زمین من تاثیری ندارد درحال حاضر بگمانم ملوک الطوایفی شده است خراسان را آن آخوندک منفور دیوانه دردست گرفته ورای پشت رای صادر میکند کردستان دارد گوشتهای خودش را میجود آذربایجان کم کم میل دارد به دامن مادر بزرگش بخزد  جنوب که تکلیفش معلوم است سرز مینی بی آب وعلف وغیر قابل سکونت خواهد بود ، دیگر برای همه چیز دیر شده است شاید جوانان امروز کمی بخود آیند وبرای نسل فردایشان  وفرزندانشان دست بکاری بزرگ بزنند برای ما دیر است خیلی دیر بچه های من با آن سرزمین بکلی غریبه اند نه زبان وضر المثلهای ومتلکهای انهارا میفهمند  ونه ارتباطی دارند ، من آنهارا ازهرجه که نام سیاست ویا مذهب بود دورساختم روزیکه پسرم را به مدرسه شبانه روزی در یکی از شهرکهای درودست انگلستان میفرستادم باو گفتم :
    مهم نیست چکاره میشوی  اگر قصاب هم شدی یک قصاب با انصاف وانسان باش !  دخترکم که به امریکا میرفت باو گفتم برووفرهنگی را فرا بگیر که دیگران از آن محرومند نه یک باجی درخانه بنشینی درانتظار همسرت او رفت ودوره بانکداری را خواند هفت سال دربانگ بوستون مشغول کار بود با شرافت تمام وحال این یکی کوچکتر ازهمه بی انکه پدری بالای سرش باشد خود خودش را ساخت وحال پدر مهربانی است برای فرزندانش وهمسر شایسته ای برای همسرش وپسر خوبی برای من ، اینها ثروت  بی حساب منند  ثروتی که کمتر نصیب دیگران میشود  ، ونتیجه زحمات شبانه روزی ورنجها که نگذاشتم آنها حتی کمی از آنهارا حس کنند هیچگاه آنهار زخمی نکردم .
    حال دراین ساعت نیمه شب پس از نکرانیهای بسیار خوشحالم که او راحت درهتلش درانتظار بقیه دوستانش میباشد واما خواب از من گریخت به نبال جوانیم .
    ثریا.
    تو چون منی  ، خود منی ، با پرهیز از ناپاکیها
    پرهیز از دشمنی ها 
    مرا از خویشتن پرکرده ای 
    مرا باطرح اندام زیبای یک انسان آشنا  ساختی 
    با همه رنجها واندوهم ترا دوست میدارم 
    دیگر میل ندارم لب بر لبی بگذارم
    درآغوش گرم تو ، ای خورشید فروزان
    خواهم مرد 
    من تنها عطش چشمان ترا دارم که به روی من دوخته شده اند
    تو مرا لبریز از عشق کردی 
    ومن از برکه های آلوده  وویرانه ها دوری جستم 
    تا ترا روی شانه هایم حمل کنم 
    پایان /
    ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” /01/03/2017 میلادی / اسپانیا .
  • کتابخانه کوچک من

    امروز در هوای آفتابی وبهاری با دخترم ونوه ام برای ناهار بیرون رفتیم  سپس آنها پیاده بخانه برگشتند ، منهم بخانه خود برگشتم وبه خلوت کوچک خود ، نکاهی به کتابهای درهم فشرده ام انداختم ،همه رویهم انباشته ، تنها هنری که بخرج دادم ، تاریخی را جدا ، اشعار متاخرین ومعاصرین را جدا ، سیاسی را جدا وکتابهایی که از راههای دور برایم پست میکردند ، جدا گذاشتم اما مجبور شدم مقداری از آنهارا درون کارتن ها وچمدان جای بدهم ،  سپس با خود فکر کردم که آیا همه اینها دروغ بود؟ آیا شاعران دروغگویانی بیش نبودند؟ آیا سیاستمدارانی که این کتابهارا نوشتند  کمی اغراق بخرج ندادند ؟ درسالهای پیش که هنوز تکنولوژی اینهمه جلو نرفته بود ، محال بود که کتابی درگوشه از دنیا بچاب رسد ونسخه ای ازآن درکتابخانه من جای نداشته باشد ، درایران کتابخانه ام بالای سرم بالای تختخوابم جا سازی شده بود یکهزار جلد کتاب !! شوخی نبود ، یکهزار جلد کتاب تاریخی ، ادبی، دیوان شعرا درآن زمان مرحوم شجاع الدین  شفا کتابهایی بچاپ رساند که با جلد آبی خوش رنگی پوشش شده بود ویک تاج کوچک طلایی روی آن نصب شده بود ، من صاحب دوجلد ازاین کتابها بودم ، انقلاب  سفید ، ماموریت من برای وطنم ، وتمدن  بزرگ ، ازهمه مهمتر قران بزرگ نفیس منقش به نقاشی های زیبا کار دست هنرمندان بنا م” قران اریا مهر” . 
    روزیکه از ایران بیرون میامدم آنهارا دسته بندی کردم ودرکارتنها جای دادم وبه همسرم گفتم که گاه گاهی ااگر  مسافری آمد برایم بفرست ،ویا پست کن  پس از انقلاب به ایران سفر کردم جعبه های کتابها باز شده وهمه به یغما رفته بودندوعده ای پاره پاره درگوشه وکنار خانه های مردم درکنار اثاثیه ام بمن خیره شد بودند، چند برگی را برداشتم ، آه این کتابهای منست ، نه ، نه متعلق بفلانی است پشت جلد نام من وناریخ خرید آن که عادتم بود خود نمایی میکرد .نه از کتابهای شجاع الدین شفا خبری بود ونه از کتابهای شاه ، چه خبر شد چی شده ، هیچ مجبور شدیم آنهارا بسوزانیم !! چرا؟  چرا دست باین گناه بزرگ زدید؟ 
    برایمان دردسر بود ، چرا برایم نفرستادید هنوز که میتوانستید بجای رب ونعنا جعفری ونبات وکشک آنهارا بفرستید ، نه مسئولیت داشت ….. 
    تنها از میان انبوه کاغذ پاره ها توانستم چند جلد کتاب وچند دیوان شعر را بردارم واز محتوی کیف عکسهای خانوادگی تنها چند عکسرا بعنوان یادبود برداشتم وراهی سفرشدم سفری بی بازگشت .
    کم کم دراینجا دوباره کتابخانه کوچکی درست کردم دوستانی از را ه لطف ومهربانی  برایم کتابی میفرستادند ، کتابهای قطوری از امریکا که هر جلد آن چند کیلو وزن داشت ومن شرمنده خجالت میکشیدم که بعنوان مخارج پست چیزی بفرستم با نامه ای سر شار از مهربانی وتعارفات ! 
    مجله کاوه را ، مجله پر را محله ایران شناسی را مجله روزگار نو را همه را مشترک بودم کم کم یکی یکی بسرای باقی شتافتند ومجله هایشان بعنوان یاد گار روی طبقه این گتابخانه نشست مقداری  را بخشیدم ، خاطران سیاحان وسیاحت گرایکه به ایران سفر کرده بودند خود یک تاریخ بزرگ است ، خاطرات سفرا ،  ونامه هایی که مانند من مینوشتند وبچاپ میفرستادند سپس همه شاعر شدند ، حتی تیمسارها !!! وکتاب شعر خودرا برایم فرستادند که نمیدانستم بخندم یا بگریم دلسوزی داشت .
    حال آنها جلوی رویم نشسته اند مرا مینکرند کتاب قطور شعر جناب پروفسور کاظم فتحی  به دوزبان با خط ونقاشی خوش که  خود یک شاهکار است ، کتابی که دوستم درایران  نویسنده آنرا به همسرش کادو داده بود  دکتری کلیمی در باره ادیان مختلف با زبانی ساده بگمانم ” دکتر قدسی : نامی بود ، سپس آخرین شاهکارهای شجاع الدین شفا که این روز وروزگار هیچکس یادی از آن بزرگوار نمیکند آنقدر درچاه متعفن سیاست فرو رفته اند که دیگر ادبیات درمیانشان گم شد وحال امروز در خبرها خواند م که درایران ادبیات وآناتومی جانور شناسی در بعضی از مدارس ممنوع اعلام شده است !! بسیار خوب است جانوران میترسند که تشریح شوند . نیمی از کتابها ومجللات  رابخانه دخترم فرستادم تا برایم نکاهداری کند .
    خوب ، حال چی به دست آورده ام ؟ چه کسی بمن گفت به به عجب کار زیبایی ، گرد  آوری اینهمه کتاب ومجله ودفتر ودفترچه ویادگاری  !! بجایش اگر سکه جمع کرده بودی امروز توهم درفضا خانه داشتی ! !! چه کسی گفت به و به  اینهمه را درون مغزت جای دادی وامروز مانند فواره تراوش میکنند اما نمیتوانی آنهارا بیرون بفرستی ، محتسب درکمین است  ، وسپس یک بچه خوشگل ومامانی فیلمی را سرهم میکند وجایزه میکیرد چون خوب فروخته تو حتی فروشنده خوبی هم نیستی ، تنها ادعا داری !!
    بهار فرا میرسد سپس تابستان ودخترم میگفت که امسال هرکدام  ما چند ساله میشویم !  گفتم تو حق داری ازخودت بگویی من پایم را ازچهل سالگی بیرون نمیگذارم !!! درهمانجا قفل شده ام با آنکه موهایم سپید  شده اند اما درمرز چهل ایستاده ام هنوز زیر این پوست قلبی جوان میطپد ودلی پر آرزو وامیدوار بمن مربوط نیست تو چند ساله میشوی !!
    روزی برای مجله [پر ]درواشنگتن مقاله مینوشتم ومیفرستادم داستانی نوشتم بنام ( پرنده ای ناشناس ) به رنگ آبی وخاکستری وامروز شعری سر هم کردم برای انجمن فرستادم ، تقریبا خودم بودم ، نه کس دیگری ، خودم بودم وخودم هستم . همان پرنده ناشناخته  . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 فوریه 2017 میلادی .
  • لانه چشم

    ناقوس سپید صیگاهی 
     دز زیر طاق گچی درآسمان آبی 
     شگفت 
    چشمانم لبریز از اشک بودند
    مرغی که خفته بود ؛ باز ار کنار پنجره ام پرید
    شب وسکوتش به پایان رسید 
    با چشمان گریان از خواب برخاستم ، هنوز بغض درگلویم وچشمانم لبریز از اشک است ، انگار که  عزیزی را ازدست  داده بودم ، چرا گریستم ویا گریسته بودم ؟ 
    خاطرات هجوم آوردند ، مرا بیدار کردند ، دوباره بخواب رفتم .
    بیادم آمد زمانی که برای نام نویسی پسرم برای اولین بار پای به دبیرستان البرز گذاشتم ، مدیر مدرسه ( مرحوم مجتهدی ) پرسید معدل او دردبستان چقد ربوده هنگامیکه پرونده را باز کرد .چشمش بنام فامیل او افتاد ، نگاهی به قد وقوار کوجک ولاغر من انداخت ودوباره  پرونده را زیرو رو کرد وسپس از من پرسید شما همسر فلانی هستید ؟ 
    گفتم که ، بودم حال نیستم ، 
    سری از روی تاسف تکان داد وگفت :
    او بهترین شاگرد این دبیرستان بود اما خوب ! 
    خوب، اورا خوب درک میکردم سپس به پسرکم گفت تو بیرون بایست تا با مادرت حرف بزنم .
    ما حرف زدیم ، اما نگفتم که چه رنجها به دلم نشست او خود میدانست باو کفتم حال همسر مردی شده ام که درست ضد اوست درافکار قدیمی وسست وبی پایه  وخرافات ویک فامیل فناتیک  زندگی میکنیم  اما من تابع قوانین احمقانه آنها نمیشوم بنابراین همیشه سر جدال داریم ، تنها سعی وکوشش من بر ین است که پسرم را نجات بدهم .
    پسرم را ندا داد  که برگرددوسپس دستی بر پشت او زد وگفت :
    پدرت دراین دبیرستان فارغ التحصیل شد بهترین شاگرد ما وسرپرست شنای کشور وغیره وذالک بود  میدانم پسر چنین مردی مانند خود او خواهد شد بخاطر پدرت که شاگر اینمدرسه بوده نام ترا مینویسم با آنکه دیگر جای خالی نداریم .
    در برگشت گریه های من مرا آرام نمیگذاشتند ، پسرم پرسید : 
    پدرم الان کجاست ؟ 
    نمیدانم عزیرم شاید آلمان  شرقی باشد شاید آلمان غربی ! اما نگفتم هنوز درزندان است .
    نگفتم برای یک مدت کوتاهی آمد تا یادگاری از خود بجای بگذارد ودوباره برگشت بمنزل اول ، نگفتم تا مرز اعدام رفت وبخشود شد ، نه اینها را زمانی گفتم که دیگر پسرم جوانی بلند بالا با ذهنی روشن ودنیایی که میرفت فتح کند بی آنکه به عقاید پدرش اهمیتی بدهد .
    بعدها همسر دیگری گرفت وشنیدم که گفته بود ، آن پسر مال من نیست مال دیگریست چون خواسته ازنام من استفاده کند اورا بمن نسبت داده  است ، او آن مردی که میخواست حمایت از محرومین  را بعهده بگیرد خود داشت همه را اززندگی محروم میساخت او……..
    بعدها که ازاد شد وکمی سر عقل آمد برایم پیغام  فرستاد که میل دارد بچه را ببیند ، بچه ؟ بهر روی نا جوانمردی نکردم واورا پیش او و مادر پیر واز کار افتاده اش بردم وبه پسرم گفتم این پدر توست آین مادر بزرگ توست این عموی توست واینهم زن عموی توست  خودم درگوشه ای  به تماشا نشستم  نگفتم که ننگ تهمت را شنیده ام ، تنها به تماشا نشستم  او که که حتی به قوانین آزمایشگاه هم احترام نگذاشت با آنکه دی ان ای خون هردویکی بود .واین را من خواسته بودم بخاطر حرمت خودم وآینده پسرم  او رفت نکبت را برجای گذاشت نکبتی که هنوز دامن گیر من است .نکبتی که هنوز رفقای پیر واز کار افتاده اش گردهم جمعم میشوند وبعنوان مثال واینکه اورا ونام اورا نیر ملوث کنند پای مرا نیز بمیان میکشند . 
    من مجبور بودم صد ها هزا ر متلک ولغز خوانی دیگرانرا تحمل کنم چون در خانه همسر دوم پسرم با من بود آنهم پسر مردی که به سرزمینش خیانت کرده بود ! نه آزادیخواه نبود ، خائن بود ……
    امروز که به ریش بلند سپید جناب شاعر مینگرم بیاد آن روزها هستم با سبیلی از بناگوش دررفته به همراه چند. هنرپیشه معروف وچند شاعر تازه نو پرداز گرد هم در اطاق نشیمن کوچک ما جمع میشدند ومن میبایست بروم بخوابم واین میهمانی تا طلوع آفتاب وحلیم وکله پاچه بعنوان صبحانه ادامه داشت .
    هر شب آدم های گوناگونی با بسته های مختلفی زیر بغل میامدند  واو دستوراترا صادر میکرد وهمه چیز را مرتب میساخت ” تنها به جوانان برسید ، جوانان ، سازندگان آینده این سرزمینند !!! 
    خوب همه به جوانان رسیدند اما امروز اینده آن مملکتی که ترا ساخت ببین  به چه صورتی درآمده است ؟ جوانان ما گمراه ترشدند نیروی انسانی خودرا ازدست دادند قهرمان پوشالی آنها از بین رفت  وزیر شکنجه ها اعتراف کرد وعذ رخواست وبخشوده شد اما دیگر سروری واقایی خودرا نیز درمیان همکیشان خود ازدست داده بود ، دیگر هیچ بود ، هیچ .
    خاطرات برسرم هجوم آوردند ، چرا ؟ مگر چه چیزی کم داشتید مادرتان زنی ناشناس که معلوم نبود چگونه واز چه طریقی وارد ایران شده بود فارسی شکسته بسته ای سرهم میکرد ریاست پرورشگاه را بعهده گرفت جوانانرا بخوبی شستشوی مغزی میداد جوانانیکه اکثرا از ولایت آمده بودند جوانانی آسیب پذیر ، هیچکس نمیدانست پدرتان کیست وچکاره بوده کسی جرئت سئوال ازجناب مهندس نداشت .
    حال او رفته برادرش رفته خواهرش رفته مادرش نیز رفته تنها دو موجود بیگناه دراین دنیا از آنها باقی مانده اند که یکی در اغرب امریکا  در خفا دوراز همه سر وصدا ها بکارش ادامه میدهد چه بسا نام فامیل مادرش را باخود حمل میکند ، دودختر ویک نوه که به زور نام فامیل خودرا براو گذاشتید تا جاودانه بمانید ؟! .
    من ؟ من هیچ ! همان هیچم .
    خودرا درشعر غرق ساخته ام ؛ بیاد معلم مهربانم سیمین هستم پشت اورا گرفتم .
    اما چه شد ؟ که شاخه های پر بار خیال من رو به زردی گذاردند ؟
    چه شد دیگر آز آن نورارغوانی که درجانم شعله میکشید خبری نیست ؟
    چه شد که صبح روشن پدید آمد افتاب برپهنه اطاق نقش بست ، اما درخیال من هنوز شب تاریک است ؟
    چه شد که دیگر بر بال خیال روشن عشق ننشستم ؟  وچه شد که شمع روشن خیالم رو به خاموشی رفت ؟ 
    دارم گریه میکنم .مانند همیشه ، تنها یک قربانی بودم بره ای بیزبان که از هر طرف کاردی درپیکرم فرو رفت . پایان
    ثریاایرانمنش /” لب پرچین ” / 28/02/ 2017 میلادی / اسپانیا /و.
    دوست عزیز ، اف . میم ، میدانم این برگ را میخوانی آنرا بتو تقدیم میکنم با پوزش از گذشته ها . ثریا 
  • تا ابد یت

    نه از اینجا نه تنها تا ابدیت  
    باز نیمه شب است ومن با کابوسهایم دست بگریبان شاید اگر در باره آنچه که گذشته فکر نکنم راحتر میخوابم وآنچه بر من گذشته ودنیا از آن بیخبر است  نه دنیا هیچ تعهدی نسبت بمن ندارد میبایست عقل را بکار میگرفتم وراه را درست میرفتم  به خیال خودم درست رفتم امادخالت دیگران  وتنها یک کلمه  میتواند یک زندگی را برای ابد نابود سازد  امروز من با دنیا ومردمش بیگانه ام نسل من ونسل قبل ازمن کم وبیش دیگر وجود ندارد واگر هم باشد دیگر حوصله بحث وگفتگو را ندارد من فورا عصبی میشوم اگر چیزی بر خلاف عقیده ام باشد همه ما ایرانیان در گذشته زیر یک پرچم  تحت رهبریی یک نفر بزرگ شدیم آنچنان عزیز دردانه  برای هر حرکتی وهر عملی باجی میدادیم  تا مورد لطف تفقد بالا دست قرار بگیریم من هیچگاه باج بکسی ندادم بلکه زبانم نیز تلخ وسوزنده بود اگر چیزی بر خلاف میل وعقیه ام بود آنرا پس میزدم ونود را به نشیندن  ندیدن زده راه خودم را میرفتم برای همین هم کمتر دوستی داشتم میلی هم نداشتم وقتمرا صرف کسی بکنم که زبان مرا نمیفهمد شاید علتش تنهایی من ویکی یکدانه بودن من بود امرو ز دیگر از آن ناز خریدنها خبری نیست  از آن تملقها خبری نیست .
    من شاه را دوست داشتم وهنوز هم دارم عکس او بالای سرم روی دیوار است  از دو ران کودکی تا الان از سر حرف خود بر نگشتم  اگر کسی نسبت باو بی احترامی میکرد گویی بمن فحاشی کرده است  شاید چون خیلی زود پدر را از دست دادم اورا جایگزین پدر ساختم از آن پیر مرد مصدق ابدا خوشم نمی أمد من با احساسم زندگی میکنم واحساسم بمن دروغ نمیگوید بوی خطر را زودتر ازهمه احساس میکنم  .
    آمدن ناگهانی من به خارج وتا مدتهای مدید فاصله گرفتن از مردم سرزمینم به دنبال همان حس نا گفته بود  امروز میبینم علنا به شعور  وفهم ما توهین میشود وآنهاییکه منافعی دارند دایره زنگی را به دست کرفته با شادی بر آن میکوبند  گویی دنیا تنها برای أنها بوجود آمده است در هیچ کجای دنیا در میان هیچ ملتی اینهمه نا هم آهنگی وقساوت قلب وریا ودروغگویی وجود ندارد چند شب پیش کامیون شهرداری در خیابان مولوی از روی زنان ومردان کارتن خواب رد شد وأنها له کرد ودر ایسوی دنیا هموطنان با شادی  خوشحالی جشن میگیرند که یک فیلم بی سر وته بی رمق بی تناسب جایزه گرفته ومتن سخن رانی جناب کارگردان فیلم هم که باو قبلا دیکته شده بود جزو بهترین سخنرانها شد مردم مانن گوسفند هستتد یکی که از جوب پرید بقیه هم به دنبالش میروند بخیال آنکه به سامانی رسیده اند جناب اصغرنان با انتخاب این دو نفر بجای خود علنا به همه گفت :
    این پول است واین ثروت است واین شهرتاست که حرف اول را میزند حال به هر قیمتی ًه به دست آمده باشد علتا گفته آن مرد جانی را تصویب کرد که اآنکس مکنتی ندارد باید زیر کامیون زباله ها لهشده وبمیرد دنیای ما دنیای زیباییها مد رنگ شامپاین   خاویار است دنیای شما حتی از نان خالی هم تهی است  ومحکوم بمرگید یا برده ما میشوید وما چند سکه برای زنده ماندنتان کف دستتان میگذاریم یا بمیرید واین دنیا ی امروز ما میباشد  شعر  شاعری واحساسات لطیف ونوشته ها وغیره را برای عمه جانتان بگذارید  .
    من در باره فیلم حرف نمیزنم چون حالم رابهم میزند باندازه کافی اعصاب من در این چند روزه بهم ریخته تنها زمانی فریادم به آسمان میرود که میبینم همه گوسفند وار بع بع میکنند آنهم برای هیچ سرزمینی ویران مردمی گرسنه شهرهای بی آب با هوای آلوده بد یک فیلم بی سر وته میشود افتخار آن سرزمین .
    کجایید مارلون براندو ها کجایید گریگوپکها کجایید مردان بزرگ نظیر چارلز چاپلین  ….بهتر است خون  خودم را کثیف نکنم  بمن مربوط نیست من سعی خواهم کرد فراموش کنم وبقول جناب احسان یار شاطر ًه عمرش عمر نوح باشد من ایران در در خط کلام موسیقی وپرچم آن در خانه دارم ونقشه سرزمین بر دیوار وعکس پادشاهم روی دیوار بقیه اش بمن مربوط نیست ایران برای همیشه درقلب من مرد حتی برایش عزا داری هم نخواهم کرد یک سرزمین برای برجای ماندن مردان بزرگ میخو اهدمردان بزرگ ما در حال حاضر کاسه لیس ایده ولوژیهای خود هستند در میان انبوه مبل  واستخر وچلو کباب ایران یعنی دوغ وچلو کباب .پایان  دلنوشته های نیمه شب من . ثریا /اسپانیا/
  • اصغزخان

    اصغرخان بجنوردی یا خراسانی  یا شیرازی یا …… به همراهی هیئت منتخبت  کثافت زدی به هرچه جایزه وسینما وهنرمند است .
    امروز صبح داشتم مینوشتم صفحه ام فیلتر شد ، هنگامیکه آنرا باز سازی کردم آنچهرا که نوشته بودم نیمه کاره وپاک شده بود ، خوب کس ویا  کسانی میل ندارند دستشان رو شود منهم میل ندارم روبروی کامپیوترم  جلوی دوربین بنشینم وحرف بزنم میل ندارم نوشته هایمرا به هوا بفرستم ، بجایی میفرستم که میدانم میخوانند ومیدانم که مرا وحرفهایمرا باور دارند
    زمانیکه مرحوم گری گوری پیک هنرپیشه بزرگ وسر شناس هالیود که ریاست کمیته  برگذار کنندگان این جایزه مسخره را داشت ، خودرا کنار کشید واستعفا داد ورفت تا آخرین روز زندگیش درخانه نشست ، نه مصاحبه کرد ونه علت آنرا گفت ، دانستم که این بنگاه تبلیغاتی با کمک مدسازان وستارگان از چرخ گوشت بیرون آمده وساخته شده مقوایی دیگر آن حرمت را ندارد ، بنا براین هیچگاه دیگر پای جشنها وجشنواره های آن ننشستم حتی اخباری که مربوط به برندگان بود نخواندم .اما نیمه شب دیشب سایت اسکای مرا بیدار کرد وفضاحت را بمن نشان داد .
    فضاحتی که دیگر هالیود ودست ادرکاران آنرا به کثافت ابدی کشاند .
    اصرخان دراین کثافت دست داشت هرچقدر دستنهایش را بشوید فایده ندارد خانم انوشه انصاری با پولهای جمهوری اسلامی پرچم خرچنک را بالای فضا برد وآن جناب دیگر که میل ندارم نامش را ببرم ومیدانم چگونه بسطح  بالا ارتقاء یافت بد تر  وپیام اصغرخانرا خواند  آنهم نه رو بمردم ایران بلکه رو بسوی ریاست جمهوری امریکا وگویا خانم انوشه شالی بر پشت مبارکشان از ابریشم خام انداخته بودند که حرم مطهر خراسانرا نشان میداد یعنی ما درنهایت همان عرب زاده ها هستیم نه ایرانی ایران را مانند هندوانه قاچ کردیم نیمی را ترکستان میبرد نیمی را کردستان .
    عمویم پشت کتابی که ترجمه کرده بود برایم نوشت : 
    چه بنویسم ؟ برای چی بنویسم ؟ نوشتن من چه چیزی را عوض میکند ؟ 
    راست گفت نوشتن من چیزی را عوض نمیکند دیگر بند نافرا بریدم میلی هم ندارم بدانم چه میکنند حالم را بهم زده اند .
     امیر فخر آور آخرین پیامش را به اصغر آقا داد  پر بد نبود راست گفت بقیه را گذاشتم بعد بخوانم .
    ما کجا هستیم ، شما کجایید ، وایا ما زنده ایم وشما مرده ؟  شما مرده هایی بیش نیستید وما زندگانیم که نفس میکشیم .
    خوب اگر پیر پاتالهای قدیمی وپولدار وطرفدار _آن سو_ حال کرده اند ولذت بردند خوشا بحالشان من حالم بهم خورد /
    درپایان درو میفرستم به آن هنرمندی وکارگردانی که درزندان ماند وگفت درمغزم فیلم میسازم ودرسکوت لب فروبست همه شما اورا میشناسید . 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 27 فوریه 2017 میلادی ” لب پرچین ” //.
  • برنده یا بازنده

    خوب ،خدارا شکر اگر نان نداریم درعوض دو عدد مجسمه اسکاررا  با افتخارات تمام به همراهی وکمک لابی ها در گنجینه پر افتخارمان  داریم اگر آنرا ذوب نکنند وبه هوای طلای واقعی به گنجینه خانه هایشان نبرند !!
    روی سخنم با جناب فروشنده است که خوب خودرا میفروشد وخوب خریداری میشود دنیای خوبی داریم بهشت برین است با چها فصل کامل .
     نوه کوچک من کنارم نشسته وتاریخ انقلاب فرانسه را میخواند او چیزی از انقلاب سر زمین ماد ریش نمیداند اما میداند که انگلستان در زمان طائون چگونه از آن جان بسلامت بدر بر د ومیداند مردم فقیر وبیچاره جان به لب رسیده  چگونه تاج لویی را برداشتند وبر سر امپراطور دیگری نهادند اما او نمیداند که فرانسه دارای چه مردان بزرگی نظیر ویکتور هوگو بود  ومردمانی  که حاضر نبودند در ازای میلیونها فرانک درعین بدبختی ویکتور هوگوی فراری را تسلیم دولت سوم بکنند ، نه او فرق بین انسانها را نمیداند همه دنیا در چشم او یگی هستند وهمه سر زمینشان را دوست دارند  من نمیتوانم از آنچه که بر سرزمینم ایران رفته برای او افسانه سرایی کنم چرا که مورد هزاران سئوال قرار میگیرم او اینجا به دنیا آمده پدر ومادرش طول ازدواجشان به نیم قرن رسیده واز آن گذشته  او تربیت  را ادب را واحترام را وترحم را خوب میشناسد با آنکه نیم او امریکایی است  اما برایش سرزمینها ومردمان یکی هستند اسباب بازیهای کودکیش را برای یتیم خانه ها میفرستد به زنان ومردان مسن  در خیابانها کمک میکند دست آنهارا میگیرد واز خیابان  رد میکند  او تنها چهارده سال دارد .
    نوه کوچک من در حال حاضر مرد خانه من است اکثر اوقات که تعطیل است خودش را باینجا میرساند ودر کنار من مینشیتد اما من هیچگاه برایش افسانه وقصه شاه پریان را نگفته ونمیگویم اما باو گفتم که افریقای سیاه چگونه آزادی خودرا به دست آوردا برایش گفتم که هند بیچاره چگونه توانست خودرا از زیر سلطه حیوانات جهانخوار بیرون بکشد اما نمیتوانم بگویم در سر زمین من موسیقی حرام است رقص حرام است هنر تقاشی حرام است خیلی چیزها حرامند اما دزدی تجاوز به مال دیکران وناموس  زنان وکشتن وزتداتی کردن مردان وزنان روشنگرا آزاد است چاقوکشی قمه کشی وحمل اسلحه أزاد است  نه هیچگاه نمیتوانم ونخواهم گذاشت او بداند  پایان /دوشنبه ۲۷فوریه ۲۰۱۷میلادی 
  • سیمرغ

    هیچ میدانی چه ساعتی از شب گذشته؟ 
    ساعت 03/42 دقیقه صبح است !
    تابلت به صدا درآمد ! باز خبر تاره چیست ؟ آهان شب اسکار است ! بمن چه مربوط میشود ؟ نه آرتیست اول هستم ونه قهرمان دوم ، گارگردان سوم درلندن مجانی فلیمش را به تماشا گذاشته وپنج نفر دیگر را نیز همراه ساخته که اعتراض کنند ! اعتراض به چی وکی ؟ ودونفر از سر دمداران ولابیان بزرگ را انتخاب کرده که بجای او بروند واسکاررا نگیرند ویا بگیرند !! هیچکس نیست از او بپرسد تو چکاره ای ؟ یک کارگردان ساخته شده نه خود ساخته نماد ونمایش یک سیستم وحشتنکاک که فرزندانشرا میخورد برای زنده ماندن خویش تو از آنجا تغذیه میشوی خودفروشی کار آسانی است .
    روزگذشته پسرکم آمد تازه از سفر برگشته بود وفردا خواهد رفت تنها بیست وچهار ساعت توقف ، نه ! خلبان ویا کمک خلبان ویا میهماندار نیست ! مهندسی است که باید برای دیگران کار کند تا بتواند  مخارج خود وفرزندانش را تامین نماید، او نه راه خودفروشی را میداند ونه راه باج گیری را او زیر دست من تربیت شده تنها یک خط را میشناسد نه بیشتر او نمیتواند در خطوط نامنظم راه برود ، پر خسته بود ، چشمانش باز نمیشدند موهایش درعین جوانی سفید شده بودند ، آخ ، طفلکم برایت گریه کنم یا بتو افتخار کنم ؟ کدام یک ! خوب ! پس کی دوباره ترا میبینم ؟ 
    برنامه سفرهایش را جلویم گذاشت ! حتی عید نوروز هم درکنار من نیست .
    او رفت با پیکری خسته ومن نگران تا وقت دیگر اورا خواهم دید؟ نوه کوچکم را باخود آورده بود شیرین زبان اما با موبایلش سرگرم بود ودهانش لبریز از چیپس ، من خسته ، نیمه جان ، 
    چه تفاوت بزرگی بین زندگی ما ودیگران است ؟ خیلی سخت است تا بتوانی از میان لجن ها وکثافات خودت را بیرون بکشی بی آنکه لکه ای برتو بنشیند ، مبارزه سختی است با پلیدی ها ودر این فکری که حتی یک مو یک علف دراین کویر نرست ، یک قطره  آب به کام تشنه ما نرسید ، مالیاتها بموقع باید پرداخت شوند ، اکثر ایرانانیان دراین جا  برای خود وکیلی دارند که میداند چگونه باید سر اداره مالیاترا کلاه گذاشت اما کارهای ما خانواده کوچک باید قانونی باشد چون پدر  خوانده نداریم ! میلی هم به او نداریم .
    نه بختمان سیاه نیست ، از قضای روزگار جزو آن دسته ای هستیم که مستقیم زیر نظر طبیعت رشد کرده ایم ونظم ونظافت را از او فرا گرفته ایم همچناکه علفهای هرزه را میشود از باغچه روبید ماهم توانسته ایم خودرا کنار بگذاریم بی آنکه داخل هیچ مرکز ومنبع وخرید وفروش باشیم به  ظاهر همان خرانیم که باید کار بکنیم تا بتوانیم زنده بمانیم  برای کی وچی ؟ کدام آینده کدام سر زمین ؟ فرزندان ایران دیر زمانیست که جان باخته اند وبقیه بی مادر شده اند ، مادرشان زیر پای اجنبی ها دارد جان میدهد ، 
    وین راه مار پیچ  وپیچ در پیچ را ما باید طی کنیم  راهی که جز زهر غم  درآنجا چیزی نریخت ، باید این خط حیات این زندگیرا تا به آخر برسانیم .
    چرا ازخواب میگریزم ؟ وچرا بیخوابی مونس شبهای تاریک من است ؟ واین غرور واین خود داری واین جداییها ، بر فراز یک قله تنها نشستن ونگریستن به کرمهای خاکی ، درست باین میماند که بخواهی گیاهی را ازدل سنگ بیرون بکشی ، وخون دل مرغان خودرا میبینی اما هنوز در قله نشسته ای ، مهم نیست آسمانت پاک است  زمینت صاف است وستارگان وماه ترا همراهند 
    نه ! نباید ترسید ، نباید هراس داشت ، اگر این دورا درسینه جای دهی آنگاه  مقهمور آن گرگان کرسنه وخونخوار خواهی شد .
    ازچه بلندیهای که گذشتم ، ازچه صخرهایی که بالا رفتم وبه ته دره نگریستم  چشمه ساران بیخبر راه خویش را میرفتند ومن درآن بالا ازشدت ترس پایین افتادن میلرزیدم ، ارزو میکردم با آن چشمه ساران همراه باشم ، اما آنها در مسیرشان درهر قدمی میاستادند ولب به ستایش علفهای هرزه وبرکه های بوگرفته میسایدند ، من خروشان بودم میل داشتم بدوم بکجا میخواستم برسم ؟
    رسیدم ، وحال خسته درانتظار قطره ای آب خنک نشسته ام کامم خشک ، دهانم خشک وچشمانم خیس .پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” /27/02/2017 میلادی . اسپانیا . //
  • خورشید جاودان

    در صبح آشنایی شیرینمان
    گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
    دراین غروب تلخ جدایی هنوز هم 
    میخواهمت  چون روز  نخستین ، 
    ولی چه سود
    میخواستی  به خاطر  سوگندهای خویش
    در بزم  عشق بر سرمن جام نشکنی 
    میخواستی  به پاس صفای  سرشک من
     اینگونه  ، دلشکسته   به خاکم نیفکنی ………”ف. مشیری”
    اما ، خوب ، افکندی ، انداختی ، توانستی وکردی ، غرور من ، درسکوت  ، تماشا چی تو بود ، تازه به نوا رسیده بودی ومیل داشتی با پولهایت آن هیکل نحیف را ابهتی بدهی درلباسهای رنگین مارک دار دراتومبیلهای شیک ، درگیلاسهای عالی کریستال با مشروبات نایاب و گرانقیمت که هرکدام تحفه ای بودند که بتو میدادند و، میز قمار وکازینوها وجنده های کاباره وخواننده ها واطرافیان نو رسیده وگرسنه ات .، من تماشاچی نشستم .
    سه هفه دیگر عید نوروز ما فرا میرسد باید خانه تکانی میکردم !!! آنهم تنها ! روز گذشته سر انجام جعبه  محتوی گیلاسهای را بیرون کشیدم وآنها به  تریب تمیز کردم ودرجای خود گذاشتم به سراغ کارد وچنگالهای رفتم خوشبختانه هنوز دستبری به آنها نزده بودند ، آنهارا نیز درون جعبه جای دادم وجعبه را به دست گرفته دور خانه که کجا بگذارم ؟ قبلا درون کشو ریخته بودند حال جمع وجور شدند ، اینجا رسم است که بهنگام ویزیت  بخانه ات میایند حتما چیزی را باخود بعنوان یادگاری میبرند (البته هموطنان را عرض میکنم ) چند انگور پلاستیکی داشتم که آنهارا بر شاخه درختی درون یک گلدان بلند شیشه ای جا داده بودم بیاد تاکستانهای قدیم به آنها مینگریستم  کم کم  دیدم گم میشوند وروز آخری که تبدار وروی کاناپه  خوابیده بودم خانمی با کمال وقاحت پس از صرف صبحانه یکی را زیر کلاهش پنهان کرد وبرد ، مانده بودم بجای آنکه از من بپرسد کاری داری چیزی میخواهی دور اطاق میگشت وهمه چیز را ارزیابی میکرد ! امروز روی درخاک کشیده اما آن انگور پلاستیکی به چه دردتو خورد ؟!.
    نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش این است / دزد دزد است کاری نمیشود کرد !
    امروز بیاد ” مینو” افتادم بیچاره یک میز گرد بزرگی را تهیه کرده بود وروی آن رومیزی بزرگی پهن کرده بود اما دور  آن نمیشد صندلی گذاشت چرا که میز مانن زنان آبستن باد کرده بود هرچه داشت به زیر میز به زور جای داده بود روانش شاد چه زنی بود ! حال منهم میز ناهار خوری سنگی وسنگین خودرا نبدیل به انباری کرده ام هرچه داشتم زیر آن گذاشتم از ست موسیقی تا تنوره اولین کامیپوترم که هنوز درونش چیزهایی هست وچمدانها وکتابهای اضافی ودفترچه ها کارتهای نامه ها ، انباری بزرگی برایم شده دراین  قفس ، جای نفس نیست .
    وبقول دوستی  ابنجا تنها “فبر” است ، بلی روزی ایشان همین دوست نازنین بر سر همسرشان فریاد کشیده بودند که من میل ندارم مانند فلانی “عین من “دریک قبر زندگی کنم !!! باخود فکر کردم جوابی ندارم بایشان بدهم تنها همین نخ رابطه کوتاه 
    را هم پاره خواهم کرد اما جای من بودن خیلی هنز ها میخواهد وخیلی شجاعت که هرکسی نه قدرت روحی ونه جسمی ونه افتخار واعتبار آنرا دارد .
    حال فرش را بامواد خشک شویی پر کرده ام تا مثلا!!! شسته شود دیگراز ماشین فرش شویی ها خبری نیست ودیگر از چشمه آبعالی خبری نیست تنها یک خرسک ماشینی که نقش فرش کرمان را دارد آنرا زیر میز گذاشته ام بقیه موزاییک وسنگ است درتابستانها نمیشود  اینجا فرش پهن کرد ودر زمستانها بو میگیرد !!! بعلاوه هرچه که داشتم یا یکی یکی بفروش رفت ویا مجبور شدم به دختران بدهم که خانه شان پر خالی نباشد  درعین حال بخاط نفس تنگی وآلرژی نباید فرش پهن کنم مگر فرشهای نخی ضد آلرژی را !. مهم نیست بقول عباس مهرپویا مرحوم ” 
    کسی دیگرنمیکوبد ، دراین خانه متروک را  / کسی دیگر نمپرسد چرا تنهای تنهایم ؟/ 
    آه چه صدای بم خوبی داشت .همه چیز بباد رفت ودنیای ما شد دنیای سیاست وکثافت ونکبت وبیماری وعبور بی امان مهاجرین .
    ونوکیسه ها وتازه به دوران رسیده ها که همیشه درهمه قرون وجود دارند .
    روز گذشته هنگامیکه داشتم گلهای ناشی از باران را در بالکن میشستم باخود گفتم :
    زیاد ناراحت مباش ، خیال کن درزندانی آنهم زندانی  با اعمال شاقه تنها جای شکرش باقی است که بتو تجاوز نمیشود !!  ما  ایرانیان اصیل وواقعی محکوم به زندان وشکنجه هستیم وآدمکشان ودزدان وکار چاق کن ها وپا انداز های جایشان درحال حاضر گرم است اما معلوم نیست که امن باشد نوبت آنها هم به زودی خواهد رسید ، اما برای ما دیگر دیر است ، خیلی دیر.
    وفردایی نخواهیم داشت باید امروز را رندگی کنیم .پایان 
    هنوزم چشم دل دنبال فرداست 
    هنوزم سینه لبریز از تمناست 
    هنوز این جان بر لب مانده ام را 
    دراین بی آرزویی ارزوهاست 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 26/02/ 2017 میلادی /.اسپانیا .