Author: Soraya

  • مهسا به بهشت میرود

     ثریا ایرانمنش. « لب پر چین » اسپانیا .

    ما مردم هر مسئله ای را که از  راه دور می بینیم از روی آن بسرعت میگذریم  ، وهر جا انبوهی گرد هم آیند. ما بر فراز آنها مینشینیم ،

    مهسا دختر زیبای کورد  برای چند روززاز  دوزخ به جهنم آماده و بلا فاصله مسئولین کشتار او را  راهی بهشت نمودند  اما نه بطور طبیعی وروی دست‌ها پاکیزه بلکه در یک کشتار گروهی .

    حال عده ای مرتب انرا نشخوار میکنند ومیجوند چند جوان.  کوله پشتی بر دوش جلوی بیمارستان  همان حرفهای تکراری را دورباره بالااورده  وفرو میدهند قبلا. همه دختر آبی و  بعد  فلانی شدند حال مهسا شده اند ، مهسایی که مانند قرص ماه  میدرخشید . خود ماه بود که از آسمان  به زمین آمد وچند صباحی  زیست ‌. به دست فرشتگان نکیر ومکر به بهشت رفت  بیشتر مردم از ترس آنها را شهبازان  اسلام مبنامند .

    آنها همیشه در انتظار یک تکه تازه گوشت هستند تا بجویند  ومردم نمیتوانند انهارا. نه بجوند  ونه بروبند  ،

    آنها همیشه سوارند وما همیشه پیاده تا زمانی که مردان از خماری بیرون آیند پبپرسند بیرون چه خبر است ،

    جدال با این اهریمنان   پایان ناپذیر است آنها ماموریت دارند هویت ایرانی را بکلی از صفحه تاریخ پاک کنند با کمک  حضرت اسرائیل و قوم الظالمین  آنها را به بهشت تازه  ببرند .در هر دوره ای زمانی پهلوانی بوده است امروز پهلوانان را تیز به کشتارگاه  میفرستند  هیچ پهلوانی حق ندآرد به پایان کار خود بیاندیشد .

    حال آدمکشان خریداری شده از  سر زمینهای دیکر  گرسنکان و قحطی  زدگان کوچه و بازار   در انتظار پایان تا ریخ ایستاده اند ،

    حال دیگر این بسته به گزینش ماست نوکر اقوام ابراهیمی میشنویم وبا داوطلبانه  به. استقبال  مرگ میرویم  ،

    امروز چه کسی را فرا بخوانیم تا بکمکد ما بیاید  پیمان ابراهیم مهر وموم شده ایرانی وجود ندارد باید. به این قوم گره بخورد.  مکر دوباره مانند یک ققنوس سر از خاکستر خویش بیرون آرد. ودوباره شکل بگیرد ،

    در انروز دیکر ما نیستیم  ودیگر نمیتوانیم چهره اهریمن وار  این مردان وزنان نابکار. را ببینیم  که هیچگاه آنها را نمیشناختیم  آنها از ما نیستند. از قومی دگرند .

    مهسا همانند  سیمرغ تند پرواز بسوی آسمان‌ها گریخت  به همراهرخدایان  خرد واندیشه که از جان انسانی که در چهره زیبایش هویدا بود ،

    او معنای واقعی زندگی است. که مرگ را به تماشا گذاشت  وامروز دیگر دست هیچکس به او وامثال او نمیرسد ،

    ملتی رها شده گرسنه بی حوصله و نوکر خانه زاد  که جان ومعنای خرد انسانی را بکلی از دست داده است  ومانند بک قایقرانی  بی حوصله قایق خودرو در لجنزار هاوخیزابهایی که لبریز از مارهای  سمی وگزندهذ وکشنده است میراند انتهای سفر کجاست  ؟ معنای زندگی چیست !؟  باد بانها همه در هم پیچیده شده است ، 

    در خاتمه. اندوه خود را  به خانواده غمزده وعزت دار او   تقدیم  میدارم  هر چند این اندوه عمیق دردی را از آنها  دوا نمیکند اما. به سهم خود وظیفه دارم که بگویم ،

    اهای ملت شریف ایران ،،، مقصود نابودی شماست. اول از نسل نو شروع کرده اند. افراد میان سال  خودشان راه  گورستانها راز بخوبی  میشناسند  ، زبانمان نیز عربی خواهد شد  وزبان شیرین پارسی در کنار لوحه خط میخی به موزه ها سپرده  می‌شود  ،حال خود دانید ،

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  17/09/2022 میلادی 

  • أمد اما ,,

    ثریا ایرانمنش ،‌« لب پرچین  »  اسپانیا !!

    بیاور شاهد و شمعی   فرو شو تخته  تقوی / تو گویی زاهدم ، نی نی که خاک پای رندانم ،،،،،،شمس تبریزی

    امروز دیگر گام های ما محکم واستوار نیست. نه شب را میشناسیم ونه روز  را همگی برایمان بکسان است ، ونمی دانیم که برای کام بعدی که میخواهیم برداریم أیا  چراغی در دست داریم ویا همچنان با بک شمع نیم سوخته  به راه خود ادامه میدهم ،

    أفتاب سر زمین امپراطوری  کبیر اینک غروب  کرده است  و خاموش شده  وکم کم تاریکی همه جا را فرا خواهد کرفت ، نمیداتم أیا ان افتاب  به فردای انهانیز  نوری خ‌واهد تاباند ویا  بعد ها در تاریکی ها گام  بر میدارند ،

    ما اینده ای نداربم  اینده ما همیشه در سایه گذشته ها طی شده  وانرا در کذشته  ها می بینیم  ،

    هیچکس  دیکر بیتشی ندارد.  هرکجا  میروی سایه هاست  نه نوری که به فردا بتابد ونه روشنایی .

    من مسافرم ،  حس رفتن در من هر روز قوی تر میشود    نمیداتم به کدام فردا خواهم رسید  هیچ چیز  تازگی ندارد  وهمه چیز .در اطرافم بوی کهنگی میدهد. 

    پرند،گتن  ناگهان قفس را ترک‌گفتند. تازه سر از تخم بیرون اورده بودند یکی  یکی پرواز  کردند به دور ذستها  وبا مسافر   راهند ،حال باید شمع بیشتری روشن کنم. تا شاید اطاق تا ریک من روشنایی  بیشتری پیدا کندد ،

    گاهی  خنده ای بر میخیزد اما زود فرو کش میکند  وگاهی روشنایی همه جا را میگیرد  اما موفتی است ،

    هپه میخواهند عقاب باشند  اما  سالهاست که  عقابها نیز ک‌وه  را رها کرده  به دشتهای  دور دست پرواز کرده اند ،

    همه میل دارند میان زمین واسمان باشند    وهر چه بیشتر اوج  بگبرند  بیشتر از جو زمبن. جدا از خود وجدا  از انسانیت ،

    به دور میشوند

    تا بحال کسی نتوانسته که . خانه اش را بصورت اویزان  میان زمبن  و أسمان بسازد. غیر از مردمان بیسواد سر زمین من  یر که هر روز یک کشته تحویل  میدهند  تاجا  برای حرام زادگان  خودشان  باز کنند.

    اه  ایکاش همه  مثل من ابری بودند بر فراز. أسمان و زمین  را زیر پاهای خود احساس میکردند ،

    ان اسطوره  تا ریخی برای همیشه رفت. ودبگر گمان نکنم. مانندی  یافت شود ، امروز همه  اهالی شهر در برابرش خم میشوند وعده ای میگریند  ، او دوست مردم خودش بود ، هرچه به او دیکته میکردند مانند طوطی. انرا تکرار مبکرد  

    همان مردان سرخ وسیه پوش  که در سایه. راه میروند .

     امروز دیگر خودم نیستم ، گم شدم  از همه چیزهایی که دوست داشتم. به دورم واز همه کسانی که انها را میشناختم نیز دور هستم. در یک انزوای  تاریخی ،

    کسی چه میداند شاید روزی منهم یک اسطوره  شوم اسطوره ا صبر وتحمل ،

      ومرا در هر گوشه ای که بجویند. نخواهند  یافت ، ومن همیشه بصورت  یک کلمه « اگر »  ویا « شاید ». باقی بمانم ،

    هیچکس در جهان مانندمن نبود ،

    شاید یک حقیقتی  بسیار  دور افتاده  از  زمانه باشم کسی جه میداند 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 15/09/2022 میلادی 

  • زاد روز

     ثریا ایرانمنش. « لب پر چین » اسپانیا 
    دختر عزیزم .
    زاروزت را تبریک میگویم  امروز تو یک بانوی بزرگی هستی متاسفانه. امسال تولد تو  بر خورد کرد با. رفتن قدرتمند ترین زن جهان. الیزابت دوم ملکه انگلستان ،. بنا بر این چیز زیادی ندارم بنویسم .
    این عکس را در أرشیو یافتم. روزگاری که گمان میکردم  روی پله های خوشبختی ایستاده ام اما زیر پاهایم چاه  خوفناک وحشتناکی قرار داشت،
      زادت روت را تبریک گفته برایت سلامتی دل خوش و سر فرازی  در کنار خانواده ات. آرزو دارم ،
    مادرت ثریا 
    بیست وسوم شهریور. روز أشنایی من با پد تو وتولد تو !  برابر با  چهارده سپتامبر دوهزارو بیست ودو میلادی 

  • خواب ‌رویاهایش

    ثریا ایرانمنش « لب پر چین »  . اسپانیا ،

    دوش دیدم. که ملايک در میخانه زدند ،/. گل ادم بسر شتند  و  وبه پیمانه زدند 

     زمانی که بیدار  میشوم. ودوباره بخواب می‌روم به دنبال همان رویاها هستم همان  آدم‌ها همان خانه ها وهمان سر زمین‌ها  در بیداری برایم ناشناسند اما در خواب گه همه مردمان مهربان گه دوستان خوب. گه روشنایی وچه یکرنگی. وچه همه شادی  ، نه تنها دارویی که مصرف میکنم. یک قرص است تا درد را کمتر احساس کنم  یک قرص سبک. سبک تر از یک اسپرین .

     به هنگام بیداری نگاهی به اطرافم میاندازم ، نه ! اینجا جای من نیست. باید برگردم. اما دیگررویا هم رفته  است ،

    روزی بود وروزگاری . در  دیاری سبز وخرم شهریاری بود  همه جا سبز وخرم. آبشارها از دامنه کوهها سراز یر بودنذ  مردم همه دست در دست هم داشتند فقیر را  سر زنش نمیکردند وانکه دارا بود سعی داشت. میانه باشد  

    ادب بود ، تر بیت بود و مهربانی بود زیبایی بود لباسهای ما چه بوی خوبی میدادند عطرهای خوشبو بو  میهمانی های دلنوازی بود با یک دیس برنج وچند بشقاب خورش و یک  سالاد کلی. در کنارش رقص بود  شادی بود قصه وافسانه بود  

    بدی‌هایی هم بو دند اما ناچیز خبری از تفنگ ‌بمب أتشین ویرانی وجنگ نبود همه چیز روی یک برکه آرام میگذشت. گرسنه ای وجود نداشت مگر  آنکه مکاری خودرا به نداری وگرسنگی بزند . دزدی بسیار اندک بود . کشتی ما آرام روی بر که ای  بی امواج دردناک وکشنده   پیش میرفت دنیا بما. حسادت میکرد. از دور تماشا  گه خلق بودیم همه جا اعتبار داشتیم وشخصت ما را ببازی نمیکرفتند مارا تحقیر نمیکردند تا اینکه ناگهان. یکشب خوابیدیم وفردا جو عوض شد فلان تیمسا ر برای همسرش انگشتری  خریده  بود نود میلیون تومان ،

    بلوا شد،‌غوغا شد روزنامه ها چپ وراست به دولت وشهریار تاختند  از بیرون صدای شیپور مرگ می آمد و همه هراسان گوش به آن شیپور سپردند در گوش آنها نوای نی بود در حالیکه در گوش وسینه وقلب من. شیپور مرگ بود ،

    آن شهر ویران  شد آبشارها خشک شدند   کوهها ویران شدند دزدان وغارتکران به آن شهر بی دفاع هجوم آوردند انسان‌های شریف نابود شدند. از سمت عراق ‌عرب ‌فلسطین آدم‌ها وارد شدند با پاسپورتها و نام های  ایرانی وایرانی گم شد  امروز  حتی در پاسپورت ایرانیان ملیت را نمینویسند جای ملیت خالی است 

    انشهریار جوان وزیبا را کشتند  وخود بجای او نشستند. مردم فراری شدند هویت ها از دست رفت کودکان ویران وویلان شدند ،

    حال روزهای سمی ودردناک را تحمل میکنم وشب را دل به کسانی میسپارم که در بیداری نه انهارا دیده ام ونه میشناسم ،

    همه مهربان  خندان . بذله کو. همه جا روشنایی خبری از دردها وتاریکی ونکبت زمین نیست ، 

    گویی شاهینی مرا با خود به آسمان میبرد گردشی میکنم وسپس شاهین دور میشود ومن با سر به میان زمین آلوده می آفتم . پر پروازم شکسته وشاهبن دور میشود دور میشود ومن رد اورا گم مبکنم 

    در کنار همان قهوه تلخ  وان  ریزه های کندم وشیر  صبحانه میخورم وبه انتظار شب  میمانم شاید. شاهینم دوباره بر گردد ومرا با خود به آسمان‌های ناشناخته  وسر زمینه‌های دیکری ببرد. ومن چند  ساعتی از نکبت زمین ومردماتش  جدا شوم ،

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 12/09/2022  میلادی 

  • سوگ بزرگ

     ثریا ایرانمنش. « لب پرچین »  ، اسپانیا

    در نظر بازی ما بیخبران حیرانند  / من چنینم که نمودم  دگران  أن دانند 

    تو آن بودی که همیشه میبایست میبودی 

    گویی مادر جهان هستی بودی لیلی بت !  نه یاد تو ونه نقش تو  از دل‌ها نرود. مثلی در گذشته ها داشتیم که چنان زندگی کن که پس از مرگ تو ،‌گبر وهندو ومسلمان ویهود بر تو بگریند. امروز همه آنها.  در زیز سایه سیاست  وعده ای صمیمانه از  دل برایت  میگریند ،

    روز گذشته یک ویدو با صدای شهبانوی  سابق. ایران فرح. پهلوی  در فضای مجازی   پیدا شد که در آن اظهار داشته بود بهنگام  فرار که هیچ کشوری پذیرای آنها نبود  خواسته بودی که به انگلستان بیایید ما دوست شما ‌اعلیحضرت هستیم  اما نخست وزیر بیشرم  تو وسیاست کثیف او جیمز کالاهان این.  پیشنهاد را رد کرده بود. وتو در پایان نامه ات به اعلیحضرت نوشته بودی بهترین دوست. شما  الیزابت .

     لی لی بت و من اینگونه ترا میخوانم در قلبم این،گونه نقش بسته ای. امروز وفردا وتا روزیکه ترا به دست خاک بسپارند هزاران. بیزنس باید شکل بگیرد از عکسهای تو زندگانی تو  بیماری تو وسر انجام مرگ تو ،

    همه آنهایی که همسن وسال من هستند برایت میگریند هنرمندان موزیسین ها همه برایت عزا داری میکنند کسی آنها را مجبور نکرده آنها با اشک چشم ‌خاطراتی خوب از نو وان لبخند شیرین ‌مهربانت همیشه روی لبانت نقش بسته بود  به اجرای برنامه میپردازند  لیلی بت  عزیز ، من خیلی سر زنش شدم از طرف

    دشمنان احمقی که احساس  واندیشه ها را با سیاست وتجارت درون یک تغار میریزند همهرا  بهم میزنند و بقول خودشان شاهکار ساخته اند ،

    آنها از قلبهای مهربان بیخبرند وتو مهربان بودی کسی که با اسب زند کی کند نمیتواند. بد باشد اسب حیوانی نجیب است ونا پاکی را نمی پذیرد اسب‌های تو در برابرت خم میشدند بر چهره ات بوسه میزدند ترا بو میکشیدند  آنها بوی نجابت وخوبی را  احساس میکنند اسب هوشیار است نه مانند قاطرانی که امروز روی صحنه سیاست. بالا وپایین میروند ،

    لیلی بت ، تمام شب گریستم. یک شمع به تنهایی برای درد ی که من دارم کافی نیست  امروز همه جهان عزا دار توا هستند وهمه پرچم ها پایین  کشیده شده غیر از چند .دشمن قسم خورده و کثیف  خریداری شده من کاری  به سیاست کثیف. آن سر زمین ندارم. بزرگواری تو همان بس که نخست وزیر قبلی را که مانند دلقک ها بود نیز پذیرفتی این شغل تو بود تزنذگی خصوصی نداشتی حتی گاهی تیمه شب ترا بیدار می‌کردند ودستوری  را بتو ارائه میدادند لی لی بت نازنینم. آسوده وارام بخواب. خوشبخت زیستی وخوشبخت هم رفتی دنیا ابدا جای زندگی نیست ،

    روانت شاد وقرین رحمت  فرشتگان با ریتعالی باد ،با عشق  ولال شدن. دشمنان تو ،ثریا 

    شنبه 

     دهم سپتامبر 2022. نیلادی

  • گودبای ، لی لی بت

    ثریا ایرانمش  « لب پرچین »  اسپانیا 
    ماهی  که رخش روشنی خور بکرفت / گرد خط او چشمه  کویر  بگرفت
     دل‌ها همه در  چاه  زنخدان انداخت /  وانگه   سر چاه  را به قیر گرفت 
    کم کم. کمرش خم شده بود وبه سختی خودرا میکشید. عصا به او کمک نمیکرد ناتوانی همه وجودش را گرفته بود اما قانون حکم میکرد تا أخرین. نفس باید به شغل  خود ادامه دهد مانند. پاپ های واتیکان اگر مرده هم باشند. جسدشان باید  بجای آنها. بنشیند 
    الیزابت دوم. برای ما یک خاطره ویک زندگی که پشت سر گذاشتیم با شاه دوست بود اورا دوست میداشت تا جاییکه در جلوی قطار ویکتوریا به پیشوازش رفت دوبار به ایران آمد و     مادرش اورا لی لی بت. میخواند ، 
    شب گذشته. ایستاده دنیارا ترک گفت تا اخرین اهریمن و نخست وزیر را که گویا چهاردهمین. بود ملاقات کند. همچنان میخندید همیشه میخندید ،
    همیشه ما اورا در حالی می دیدیم که دسته کلی در دست با یک کیف سیاه ولبخندی  مهربانانه ،
    من غمگین شدم ، ودر پنهانی اشک‌هایم را نیز پاک کردم. چون عمر زیادی مردم را خسته میکند وناگهان ترا از صحنه انسان‌ها بیرون رانده بتو لقب بک حیوان گوشتخوار میدهند ،
    غذایش ماهی بود. وگاهی کمی گوشت پخته با سبزیجات ویک نوشیدنی جین با تونیک ،
     مو من بود هر یکشنبه مراسم مذهبی را بجای میاورد . با رفتن همسرش بکلی تنها شد وتنهایی. مانند خوره ترا میجود ونابود میکند اگر چه قدرتمند ترین  سر ور جهان باشی مادر خواهر. وهمسر را از دست داد  تنها بود  تنها .
    حال بریتانیای کبیر  به پادشاه هفتاد ساله خود سلام می‌گوید و خدا میداند ،،،،
    دلم سوخت لی لی بت  آسوده بخواب   ایکاش  دست  راست تو زیر سر رهبری ما میرفت واورا تیز به جهانی دیگر میفرستاد اما سر زمین  من  آرام نیست مردمش آرام نیستند  همیشه زیر سم اسب‌ها وشلاق زیسته انذچندان عادت به آرامش وسکوت و نظم  ‌ترتیب ندارند  ،
    ملت تو یکهفته عزادار است  واخر هفته ترا بخانه ابدیت در کنار خانواده. میگذارند. آسوده بخواب دنیا دیگر جای ماندن نیست ،
    خدا حافظ لی لی بت   روانت شاد،
    ثریا ایرانمنش 
    شب گذشته در ساعت  ۱۹/۳۳ دقیقًه بعد از ظهر  برابر با هشتم سپتامبر  ملکه الیزابت دوم  ملکه بریتانیا جهان هستی را تر ک گفت ،بدینوسیله. احترام و اندوه خودرا به مردم واقعی  انگلستان. تقدیم میدارم ،
    پایان .09/09/2022 میلادی 
  • هر دم از این باغ …

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا

    بلی ! هر دم از این باغ  بری میرسد / تازه تر از تازه تری میرسد .

    نه ! به کسی مر بوط نیست ، مشکلات زندگیمان را روی شانه های  خودمان. حمل میکنیم  وسپس کم کم سنگینی آنها را کمتر احساس میکنیم اگر باری دیگر تیز اضافه شد از دو حال خازرج نیست یا. زیر بار له و لورده میشویم ویا با زبا استرانت روی پاهای محکم. به راه خود ادامه میدهیم تا به اصل خویش برسیم ،

    من میدانستم که لال بودن یعنی چی  اما هیچگاه لال نشدم وسر خم نکردم نه برای منافع مالی ونه اگاهی در دها  مرا شکنجه میدادند  واز فشار درد لال میشدم  در د ی که هیچگاه در یک کلمه راست ‌مستقین نمیگنجد .

    دردهایی هم هستند  که کلمات قادر به ادای آنها نیستند انهارا باید در ضنیر خود پنهان داشت ،

    در این زمانه که ما سر زمینی نداریم وعده ای ویلان وبیکار و بیدار . دور دنبا به راه افتاده ادای زندگی را در میاورند  یکی از کارهای مهمشات نبش قبر کردن. یکدیگر است. اکر در گروه آنها نباشی ‌اکر.ز بانت دراز باشد واگر طرف را خوب شناخته باشی واز گذشته ننگین او باخبر باشی اما لال بمانی  چون بتو مر بوط نیست  

    خوب میشود با صدقه دادن و ادای دین  همه آن گناهان. را پاک کرد وفرشته وار بسوی مقصدی رفت وخودرا خوب تغذیه میکند ،

    فرق من با دیگران همین است من سوار اسب  خویشم  ومیتازم برایم مهم  نیست. زندگی دیگران  چگونه بسته شده  .  گاهی کسانی. را از یا.د میبرم ویا. ابدا بیاد نمیاورم که در زندگیم  نقشی ساده داشتند .و

    انسانی که خم شد دولا میشود  چند لا میشود  چند نفر  میشود  میشود یک انسان چین خور ده وهزاران لا  واین چین خوردگی ها به تزویر  و ریا حیله وزرنگی. ختم می‌شوند   واین چین خورد،گبها تا زیر  چشمان  انهارا می‌گیرد  واین  چروک بک. لباس نیست که بتوان انرا با اطوی  داغ صاف کرذ بلکه شکستن  روح  واستخوان هاست .

    شکستن بیان وزیبایی ها  وهمه چیز از بین میروند زشتی کلیه زندگیت را می‌گیردزمانی بود که هر کجا بین مردمی میرفتم نا،گهان همه خاموش  میشدند من به آنها فرصت میداندتا هر انچه را تا هر کجا دل تنگشان میخواهد بمن بگویند ، تهمت بزننذچد ، بی احترامی کنند ،تنها نگاهی به قامت آنها کافی بود که بدانم از کدام قبیله و با محلی بر خاسته اند.  وهدف آنها چیست سر بازار خود فروشی ایستاده اند و یا بازار برده. فر‌وشی بنا بر این برای گفتارم . حرمتی  قائل  بودم وجوابی  نمیدادم ، سک‌وت بهترین ها بود ،

    سه شب پیش ناگهان  گویی دستی مرا از روی تختخوابم  بلند  کرد ‌محکم بر زمین  کوبید ،  مدتی منگ  بودم. سرم به دستکیره کمد  خورده وزخمی عمیق بر جای نهاده بود  هیچ حرکتی نمیتوانستم انجام دهم دکمه اورژاناس را  فشار دادم.  نه خبری نشد. اتصال قطع بود. تلفنم. انسوی اطاق بود مدتی نشستم  نیمه شب بود. سپس مانند  یک بچه قنداقی. حرکت    کردم  تلفن زا برداشتم  وبه خانه دخترم که نزدیکم بود زنک زدم

     همه اهل خانه آمدند مرا از زمین بلند کردند   تقریبا سه ساعت کذشته بود  زانویم خوشبختانه. خورد نشده بود از سرم خون میریخت دخترک. هر گونه که توانست انرا ا تمیز کرد جلوی خون بند آمد  وتمام شب آنها کنار من بیدار ماندند. احساسی نداشتم  فقط تعجب  میکردم چه دست کدام روح پلید     این‌گونه مر از میان تختخواب بزرگ  روی زمین انداخت و آن نیروی منفی اطراف مارا فرا کرفته  چون مانند بقیه نیستیم ؟!! دو روز. در تختخواب. خانه دخترم خوابیدم. آنها. تختخواب را از طبقه بالا به ناهار خوری  آورده بودند 

    وروز کذشته بر،گشتم  لنگان لنگان اما. گفتم،،،،اهای کور خواندی  خیلی هم کور خواندی من  تا آخرین قذرتی  که درجات د ارم میجنگمد. بی اسلحه ا ما با تیروی درونم ‌ و مشتهای گره  کررده  میجنگم و……آین است  فرق ماندن  ویا فرق مردن وخود فروختن ویا عاشقانه زیستن ،

    ‌.پایان ……ثریا 

    08/09/2022  میلادی

  • بچرخ تا بچرخیم

    دلنوشته  

    ثریا ایرانمنش.  « لب پرچین    اسپانیا 

    خوب هر چه گشتیم در آسمان خبری نبود. کوه قاف هم ویران شد وسیمرغ را ه پریدن گرفت. حال نامش را هرچه گه میخواهیم. میگذاریم   روزگار . سر نوشت.  کائنات ؟!    برایم مهم.  نیستت. بانویی در یکی از. برنامه  های  فضای مجازی. نوشته بود من هر روز سه بار   پدر اسمانی را میخوانم  و آرامش دارم وبه همه چیز.رسیده ام  اسمان سوراخ سوراخ شده مشتی اجناس گوناگون در آنجا یافته شد ه. وانکه همیشه به  دنبالش در أسمانها بودیم نیست. پس باید بر گردیم  وبه درون خود  مراجعه کنیم شاید برقی.  تششعی. ونشانی از او یافتیم .

    در رویا ها همیشه به د نبالش شتافتیم  من بودم اما او‌نبود .  تنها میدیدم هر کسی که دشمنی را بر میداشت بهترین هارا میبرد وراستی ‌درستی را زمین میگذاشت ،

    همه تنها  از هم دور شدند  ودیگر نامی نیز نمیتوان بران ها نهاد ،مشتی انسان  ناشناس  گام بر میدارند  میخو رندی میخوابند .  رابط های جنسی. دارند وسپس میخوابند همگی در یک  خواب شیرین

    وستم پیشگی ستم، پرستی را به دیکری میبخشند   قوانین وسازمانها   برای وبجای ما میاندیشند  ‌تصمیم  میگیرند  

    قدرت ما موقتی است. بستگی. دآرد ساعتی. ویاروزانه وگاهی هم هفتگی  است ،

    نباید با مردم این جهان یک رویا. داشته باشی  رویا ترا از خود  بیخود وترا آزاد میسازد. ‌وتو  دیگر  اطاعت نخواهی کرد  

     اه روزی در همه جا میخواندیم که ،!!؛ کسیکه همیشه بر تر بود  خدا  بود ، او همیشه خودش بود او به جهان وجهان به او تکیه داشت  هیچگاه باشیطان پرستان  رویای مشترکی نداشت  شیطان پرستان در مواقع حمله بح‌واب میرفتند 

    سروشی از. ا بر ها بر خاست و‌نا،گهان همه چیز بهم ریخت  شیطان در برابر تو ایستاد وگفت که این منم  خدای عالم  هستی  

    آرزوها  گم شدند  ‌سایه شب بر همه جا پرده کشید دیگر مردم احساسی نداشتنذ ود ر تنهایی وبیکسی. همگنانرا در بر گرفت  ،

      وان روز شیطان بر پیروزی خود خندید . ،،    

    اما من در مقابلش ایستادم

    دم  درد کمر مرا دو تا کرده بود ذهنم روشن بود چشمانم میدید گوشهایم  میشنید  وان احساس درونی در من. زنده بود. ،

    رو به ا و کردم و،گفتم بگرد تا  بگردیم سر انجام  یکی از ما باید برنده شود  وانکه برنده است  منم ، 

    آن آواز درونی در جودم همتای  آبشاری روان بود  باهمه  شکوه ‌عظمتش  تاثیر  او بیشتر بود  رویایی در سینه ام پدید آمد  رویای بی نشان لبریز از مهر انسان‌ها  که امروز همه از یکدیگر دورند  وبی اعتنا اما ارواح آزاد هنوز در اطراف من میگردند   وبه این سر کشی من. لبخند میزدند  آنها از آن پدیده های  درونی من بیخبر بودند  آنها تا ریکی را پذیرفتند   وتفاهم با  یکدیگر را  به دست فراموشی سپردند.  افکارشان محدود شد. دریک  شکل منجمد. ‌پذیرفتند که ،،،،خوب زندگی یعنی این  هرکه دانست توانست وهرچه خواست برد  !

    ….. اما از بک چیز غافلند ، قافله عمر گاهی أهسته حرکت میکند ودر بین راه. تکه  هایی ر ا. میمکد و سپس به راه خود ادامه میدهد ،،.

    پایان.   ثریا 

     شنبه سوم  سپتانبر  2022 میلادی

  • بزرگ‌ترین آرزوی من

     ثریا ایرانمنش « لب  پرچین »  اسپانیا
    امرو‌ز بر نامه ای . را دیدم که ( اندره ریو. )  موسیقی دان اهل مستریخ. در هلند. برای ملکه باز نشسته  وخاندان سلطنت اجرا کرد به راستی دیدنی بود. وملکه ماکسیما که اهل أرزانتین آست بین مردم نشست و پادشاه بین. مردمی دیگر مانند آنها خندید دست زد. اندره با آنها شوخی کرد. کسی تا کمر دولا نشد ودستی را نبوسید ،
    بگذریم ،،
    من بک سنجاق سینه دارم که در زمان نامزدی. همسرم به جواهر سازی. داد که  انرا برایم ساختند. پنج خط حامل موسیقی  که روی أن. چند نت.  ای لاوبو) از یاقوت ،‌زمرد  وبرلیان درست شده انرا به همراه بک فواره پارچه لباسی برایم فرستاد باضافه چند صفحه موسیقی که از اتریش برایم آورد ، اه آن روزها  من روی ابرها سیر میکردم ، همه أنچه را که  را داشتم  بخشیدم.  امروز تنها همان سنجاق سینه برایم مانده  ویک جعبه   کوچک خاتم میل دارم آن سنجاق را درون. آن جعبه بگذارم وبه هلند بروم وبه مستریخ بروم واندره. را از نزدیک  ببینم  ودست اورا ببوسم. بوسه ای بر ا ر شه ویلون گرانبهای او بزنم وانرا به او هدیه دهم تا زینت سینه خود نماید .
    این تنها  واخرین آرزوی من است با آنکه دیگر.ر مقی در جانم نیست بیماری  تقریبا بیشتر جان مرا. فرا گرفته حتی غذا خوردن را نیز از یا.د برده ام ما میل دا م به این یک. سفر بروم وان اخرین جرعه شرابم را به سلامتی آن مرد بنوشم که برای جهان شادی آورد .. 
    برای ملکه باز نشسته. بئا تریس کنسرتی  جداگانه ترتیب داد   ویک کنسرت  عام برای شاه  جوان وملکه که اهل آرژانتین است ، 
    به أ ژانتین رفت مردی که گارمًن 
     نوعی ساز از تبار آن دیار است .   با خود اور د وبرای ملکه. به همراه آن مرد آهنگی را که فرا گرفته بود نواخت 
    چرا که ملکه ماکسیما در روز عروسی خود  در کلیسا با شنیدن صدای  ان ساز گریست ،  حتی ملکه  بو دن اورا از  سر زمینش دور نساخت ،
    کارهای انسان دوستانه. اندره ریو. یکی دو نا نیست مرد بزرگ قرن ماست .
    حال من گدای گوشه نشین دراین  گرمای طاقت فرسا   در دل این آرزو. را دا م که آن اخرین. بازمانده  ویادگارم  را به او هدیه به دهم ،
    آرزو بر جوانان عیب نیست  اما برای من ؟! 😭
    پایان 
    ثریا ایرانمنش. 02/09/2022  میلادی. اسپانیا

  • بیقراری های دل

     ثریا ایرانمنش  « لب » پرچین    اسپانیا 

    تابستان  رو به اتمام  است بوی خوش پاییز به مشام میرسد.  ومن همچنان روی همان صندلی. معروف خود تمام تابستان نشستم   راه گریزم به هر سو  بسته بود  ودلم بیقرار  میل داشتم بسوی  بگریزم  در بک بیقراری ونا آرامی. میسوختم  اما دیگر  جسمم. حوصله نداشت 

    مقصدم. را هر شب در تاریکی ها می یابم بین اطاق نشیمن واطاق خواب   در تا ریکی ها دیگر  میلی به هیچ پشتیبانی  ندارم  همان آتشی بودم که دودم. به چشم دیگران رفت  وانهارا سوزاند  وروشناییم  چراغ. راه زندگانیم شد .

    عشق ، بلی عشق همیشه در قلبم زنده بود وگاهی در این فکر بودم که ایکاش حد اقل  او زنده بود  هرچند در خاموشی مرا مینگریست  اما مانند برقی بود که زیر تو ده ای برف  پنهان باشد .

     این عشق هیچگاه از دل من نرفت   هنوز اثری از آن در قلب فرسوده ام باقیمانده   و،گآهی نگاهم. را بسوی خود میکشد 

     فریاد شد  آتش شد  حریق شد  ومرا سوزاند  عشقی ناگهانی که فروزان شد .

    من در شهر خودم درمیان 

    مردم خودم  نیز رانده از همه بودم  تنها کوه ها دشتها وبیابانها مرا  در خود جای میدادند  

    حلقه ای بودم که بیگانه وار بر گردن دیکری  آویخته بودم ، خاله‌ام  به مادرم میکفت  چرا اورا  به پدرش ندادی یک مرد عیاش عرق خور  پسر هم که نیست در اینده به درد تو بخورد  .سپس نگاهی به رویم میانداخت  

      ومیگفت ، برو برو پیش عددلیب بگو‌‌چیزی بتو بدهد تا بخوری ،

    عندلبیب در آن زمان از نظر من بک غول  بود پوستی  تیره چشمانی  غرق خون بلند قامت  وبی رحم   وهمه کاره بی بی ،

    من حتی تا زانوی او هم.  قدم نمیرسید  

    همیشه بیرون از خانه  میماندم تا دوستان بهتری را بیابم     

    ودرون ان خانه پدر مرا بیاد آنها نیاورد که عرق مینوشد  سینما دارد  بازی میکند و به. محله های بد نام می‌رود  قمار میکند ود  ودرشکه مادرم را با خود میبرد  هفته ها  و اسبها را زجر میدهد ،

    بنا براین دختر چنین مردی ابدا  قابل  حرمت نبود .

    هنوز یادی از ان  زنان  در خاطرم هست وامروز در سر زمینم   فاضله ها  ویا فاطی کماندوهارا میبینم که  چگونه أن  دختران  آن سر زمین ر ا میگیرند  در این فکرم که ریشه این  افکار  فرن هاست   که در شعور ومغز  عده ای رخنه کرده وکنده شده  ودر آوردن آن کاری بس دشوار است ،

    هنوز آن گوشه  خیابانی که پسر خاله ام   بی اعتنا از کنارم گذشت بیاد د ارم  وهنوز آن زنان مطهری که از کنارم میگذاشتند  ‌دامن چادر سیاهخودر ا جمع می‌کردند  از باد نبرده ام ،

    حال در این غربت تنهایی  ولبیقراری  حسرت خانه بر دلم مانده آست  ،

    لحظه ای می ایستم   وسپس  به آن  ریشه فرو می‌روم ،

    پدرم توبه کرد درویش شد  اما دیکر برای همه چیز دیر بود خیلی دیر .

    هم برای من وهم برای او .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 01/09/2022   میلادی 

  • گور با چوف

    ثریا ایرا نمنش . « لب پر چین ».  اسپانیا 

    برای. پیش رو بودن باید مردم را به دنبال خود کشید . وبدون پیشرفتی در میان مردم. نمیتوان خود به پیشرفت. نايل شد 
     میخاییل  گور باچف شب گذشته در سن. نود و یک  سالگی جهان را. ترک  گفت. جهانی که چندان میل به زیست در آن ودر میان مردمش نداشت. او تاریخ را عوض کرد دیوار. آهنین را شکست. اما نمیدانست. حاصل همه تلاش او  بی فایده است ویک مارمولک  در نقش تزاریون. همه آنچه را که او بافته. بود تبدیل به مشتی پشم بی مصرف میکند ،
     او شاید تنها. سیاستمداری بود که من به او توجه داشتم  قیافه اش مهربان بود پدری بود که میشد به او اعتماد داشت  حال . این یکی خود جلو می‌رود ومردم را به دنبال خوددمبکشد بی هدف. ،
    .امروز دیگر کسی بفکر. سیاست  واقعی نیست بفکر آبادانی نیست. تنها بفکر اشتهار  وپر کردن جیب خویشند  وما هم  هر چه که ما را به این سو وان سو میکشند آنها را دنبال کنیم ، هیچکدام را باور نداربم  آسمان و زمین و طبیعت  تیز سر نا مهربانی را بر داشته اند. البته. معلوم نیست که در آن بالاها چه خبر آست وچند صد جنازه معلق میان زمین . در هوا میچرخند و چه خاکی میخواهند  بر سر خودشان وزمین ما بربزند. زمین در حال  مرگ آست ،
    دیگر چیزی بنام درک أزادی در افکار نمیچر ند  همه بفکر جمع آوری هستند به کجا میخواهند آنها. را ببرند ؟  درمیان راه همهرا از دست خواهند. داد ،
    همه مانند بک سنگ غلطانند که در حال غلت خوردن در مسیر بادند  هر روزه‌م. سنگین تر می‌شوند وهر روز هم از آزادی ما  میکاهند ،
    هر روز نفس های ما تنگ‌تر میشود. وفشار بیشتری بر گردن خود احساس میکنیم ،
     سپس بیچاره وار مانند یک سنگ غلطان خود را رها میسازیم در مسیر سیل ها  و آب‌ها واتش ها ،. وخود در هستی ،جان میدهیم ،
    آن مرد را تنها تربن مرد جهان لقب داده بودند.  هیچ شر وشوری نداشت هیچ. سر وصدایی بر پا نکرد. در آن زمان که آن هنر ‌پبشه خوش قد و بالا.  بر کرسی ریاست جمهوری امریکا نشست همه با خود گفتند ای داده وبیداد قحطی رجال است. نمیدانستیم روزی. بک بچه نوکر.  جای اورا می‌گیرد ‌ادعای مسیحیت وخدآیی میکند. آنهم روی قدرت مشتی پیر ‌و پاتا ل که نمیدانند هوسهایشان  را چگونه مهار کنند .
    بچه نوکر هارا میگیرند بزرگ میکنند وانها را به میان مردم میفرستند دیکر خبری از یک سیاستمدار تحصیل کرده نیست   ، بقیه بماند. بمن مر بوط نمی‌شود. من وزمین. سال‌های آخر عمر خود را میگذرانیم  وبا هم. خواهیم رفت. من فرزند زمینم. ،
    بهر روی روان آن. تنها تربن مرد  روزگار هم یاد ،
    دیگر  نه میلی داریم با اهریمن بجنگیم ونه تمایلی بر ای پهلوان  ساختن  همه جوهر ‌گوهر انسانی خود را از دست  داده اند  . وهر پهلوانی حق  دارد که. به زندگی خود  پایان دهد ،
    پایان 
    ثریا ایرانمش 
     31/08/2022 میلادی
  • سایه بخاک رفت

     ثریا ایرانمنش . « لب پر چین » . اسپانیا 

    فرق است بین زیستن /. یا عاشقانه مردن  ……

    سایه با همه جنجال‌ها مخالفانش وموافقانش  سر انجام بخاک رفت یک هفته  طول کشید تا جنازه او از کلن به تهران وسپس برشت برود ، بهر روی رفقا سنگ تمام را برایش گذاشتند .

    این خانواده اهل رشت وتفرش  همه  شاعر بودند تنها یک زن میان آنها شهوت پول داشت آنهم دختر مجد الدین  گیلانی   میر فخرایی بود ملقب به گلچین گیلانی که شاعر بو د با بزرگان  حشر ونشر.د آشت شغل او ظاهرا دکتری بود که در سفارت ایران در انگلستان  میزیست   دخترش نیز نیز در  خدمت پلیس انگلستان بود .

    من خیلی جوان بودم  که با اشعار گلچین گیلانی بخصوص آن  اشعار. « پشت شیشه » ا ویار مرا تذاعی میکرد   آشنا شدم و هیچگاه گمان نمیبردم روزی در کمر کش خیابانی در شهر کمبریج با دختر او آشنا شوم که تنهایک تکه سنگ بود وخبرجین 

    به هر روی این خانواده اهل رشت باخیلی از  ما خودی ها حشر ونشر داشتند شاعری. یکی از. شغلهای آنها ویا سر گرمی آنها بود. بقیه اش دیگر بما مربوط نیست 

    خانوت ه بزرگی بودند  بیشترشان در کار تجارت وسیا ست خوب ….شعر وشاعری  

    روزی که (  ألما) همسر. شاعر  سخت به تنگ آمده بود و دوستان جدیدی اطراف همسرش میدید و راه رفته اورا  برگشتی  نا موزون میدانست. روزیکه شاعر نهج البلاغه  را با کتاب مارکس وعقاید استالینی گره زد وبه م‌ولایش علی پیوست ،  آن   روز اورا ترک کفت. برای همیشه به المان  رفت .

    وان ترانه ازهم گریختیم را که نادر گلچین خواند به همین مناسبت   بود ،

    مقایسه  هوشنگ ابتهاج با محد عاصمی کاری است بسیار مشگل است  هردو از دوستان قدیمی. ویار ‌غار هم بودند محمد  عاصمی هم شاعر بود ترانه سرا بود  مجله ای را با خون دل هر سه ماه به دست چاپ میداد معلمی میکرد   اما خودش را نفروخت سختی ها کشید  مدرسه اش را بست .

    کتابخانه اش را فروخت در خانه برادر زنش در یک اطاق سکونت کرد و به هنگام مرگ تنها شش یا هفت نفر بیشتر اورا بدرقه نکردند حتی پولی برای. خرید خانه ابدی نداشت . مجبور شدند. اورا کنار نوه دو ساله اش دفن کنند او نه توانست ونه خواست که خودرا در معرض اشتهار قرار دهد تا تابوت ا‌و را چند خز ب الهی  بدرقه کنند ،حال میتوان نوشت که ؛ فرق است  بین گلها. / فرق است بین انسان .   فرق است بین مردن یا عاشقانه زیستن.

    وپایان نیمه شب دوشنب بیست ونهم آگوست.  دوهزارو بیست دو میلا دی  .

  • شوی رفته

    ثریا ایرانمش «لب پر چین »  اسپانیا

    (دلنوشته  روز جمعه ) )

    بسکه  فریا دکشیدم وبسکه گفتم. همه انرژی خودم از دستم رفت. تا به او کمی دل داری  بدهم. زنانی که افسار زندگیشان به دست شو هر وبعد به دست بچه هایشان می افتد بسرعت احساس ناتوانی ‌ضعف میکنند ومیشوند یک تکه جل یک دستمال  برای مصرف داخلی ودر کنج خانه. تنها. أشپزی انهارا  سر گرم میکند ودر کنارش. اشک ریزی برای همسر مرحوم وازدست رفته ،

    گمان نکنم در دنیا هیچ زنی باندازه من. پس از فوت شوهرش خوشحال  شود وتازه بفهمد زنذگی  وهوای تازه چیست  نه اشتباه نکنید به دنبال هوسها نمیرفتم اما میدانستم که هوای تازه. بدون بوی گند تریاک ومشروب وسبگار. چرک ‌عرق بدن  دیگران چه نعمتی است اما خیلی ها حتی به بوی شاش همسرشا ن نیز عادت داشتند 

    خیلی ها در ظاهر. خود را  عاشق و‌شیفته  شوهر نشان میدادند اما برادر کوچک  را به کار میگرفتند. هم در تختخواب هم در روی  زمین.  واو مانند یک سگ دست اموز کنار پای چلاقشان. میخوابید و همه ارزوهای خفته شان را بیدار میکرد ،بگذریم 

    حال باشدت او اشک میربخت که من بدون او. چکار کنم من خیلی به او وابسته بودم. ،البته. او بازاری بود شرکت بزرگی داشت عرق میخورد مترس داشت خانم بازی میکرد محرم ها هم دسته  سینه زنی. راه میانداخت  به هر روی توانسته بود از. پادوی  به اربابی برسد  وچند خانه در خارج وذاخل داشته  باشد برای فرزندانش نیز خانه خریده  بود  متاسفانه. همسر من برای دیگران بذر پخش میکرد ‌چیز دیگر را حواله من .

    من تنها بودم با چهار بچه کوچک بدون دیناری  پول اما او  با دامادش دو دخترش وکلی ثروت حال داشت مویه میکرد 

    بهر روی. بدون رو دربایستی با وگفتم که سینه  من لبریز از نفرت  همسرم  ومترسش که همسر برادرش بود وبقیه.  اما تو روی یک کوه  دارایی نشسته ای وان مرد خوب میدانست که تو تا چه حد لایق  داشتن  هستی.  فعلا  زیر دست دختر بزرگش.  وبا دستور او. حرکت میکند. 

    .امروز صبح دیدم همه انرژیم را صرف نصیحت به او کرده ام وخودم. دیکر نای برخاستن  نداشتم  ،

    کم کم تعطیلا تمام می‌شوند ومردم به زندگی   معمولی خود بر میگردند 

    آن کسانی که ما نمیشناسیم  نقشه. دنیا را  روی.د ست گرفته اند از بالا. بعضی جاها را زیر سیل فرو میبرند. طوفان ایجاد میکنند. رعد وبرق میفرستند بعضی  جاها باید  باید خشک بماند   به هر روی برای. داشتن  یک دنیای جدید باید راه را هموار کرد برای رباط‌ها. باید بعضی  سر زمین‌ها زیر آب بروند   بعضی ها محکم وخشک بمانند و،،،،،،

    همه تاریخ گذشته ما  مجسمه ها یی از دوران باستان. طلاهاها و نقش ها وپیکر شاهان در زیر زمین بانک مرکزی انگلیس دز کنار تابلوی های دزدیده شده از سر تا سر جهان محفوظ آست  انهارا برای دنیای آینده  نگاه داسته اند تا. دکور کننذ ،‌همبن ،

    ما هم  در بلوای نان خودکامان  نان خود را که عبارت آست یک تکه نان باد کرده تو خالی کمی اب قهوه ای. میخوریم وهر ساعت شیر آب را باز میکنیم که ببینم آب داریم وبا برق چه موقع قطع خواهد شد ،

    مسکینی وغریبی از حد گذشت ما را . بقیه اش دیگر بماند.  تا حضورمان را به فرشته نیستی اعلام کنیم ،‌

    پایان 

    ثریا 

     25/08/2022 میلادی 

  • بی خردان

    ثریا ایرانمنش ،« لب پرچین »   اسپانیا 

    ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست. /عرض خود میبری. وزحمت  ما میداری ،

    تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم /. از که مینالی  و فریاد چرا میداری 

    هرگاه. که گفته ها ی آن. مرد هزار چهره فرخ. نگهدار  « حال چه چیزی را نگاه داشته ». شاید ته مانده حزبش را ویا یک پایه شکسته.  رژیم را  بهر روی پای ثابت. بی بی سکینه آست هر اجری از. أسمان بیفتد ایشان. به رنگ همان اجر لباس میپوشند وسخن دان وسخن ران ‌گزارشگر می‌شوند . در اینجا من بیاد « بانو ». می آفتم که اسم فرخ ازدهانش نمی افتاد  به همراه  آن شاعر  که نا بخردانه  به ملتی دروغ گفت  وبا ننگ از دنیا رفت در حالیکه میتوانست. بهترین ها باشد ،

    به هر روی. به هنگام آفتاب ‌و نور روشن. آن میتوان  همه چیز ر  ا دید و بهتر دید  میتوان نگاه خود را به دور دست‌ها انداخت که همان نزدیکی ها هستند  

    میتوان از افتادن درون چاله های متعفن. دوری جست  وپرهیز کرد متاسفانه عده ای همیشه در تا ریکی وزیر نور شمع. به زندگی موریانه ای خود. ادامه میدهند. وبه هنگام. فرود  باران  یا برف ناگهان سر از سوراخ بیرون آورده چهچه زنان  . به تفسیر  تقصیر و انتقاد ‌ اعتراف واز جمله همبن مزخرفات میپردازند ،   آنها در زیر نور خیر کننده أفتاب گم می‌شوند. افکارشان خشک میشود  تازگی ندارند باید با نمی. شعور هوا ی تازه   وکمی  نور آفتاب  انهارا بیدار کرد ،

     ومن در این حیرتم که این. هجوم بی آمان  خود فرو شان و بازیگران روی صحنه  در مسیر کدام آفتاب راه خواهند رفت. واگر تنها شمعی که در دست دارند  وراهی تیمه تاریک برای آنها روشن میکند تمام شود. درتاریکی شب. به چه نوری راه خودرا خواهند یافت این گمشد،گآن ،

    ما با کمک همین فرزندان از نور خورشید. به چاه تاریکی افتادیم  وبه فردایی رفتیم که هیچگاه نور را نمیشناسد. وغیر شمع نذری ونور کم سوی آن چیزی رانه دیده ونه میداند که حورشید از کدام  سو طل‌ع ‌ به کدام سو غروب میمند ،

     ما از آنی  که داشتیم میشدیم ومیل به ساختن آن داشتیم. به انی افتادیم  که ابدا انرا نمیشناختیم 

    اندیشه هایمان در مغزمان یخ بست  همه از آفتاب درخشان جدا شده خود را فدای بک تاریکی مبهم وناشتاس ودر پایان خطرناک  کردیم ،

    ما خرد را که تازه معنای انرا شناخته بودیم با بی خردی عوض کردیم. وحال راحت تریم  باز روی زمین چهار زانو. مینشینیم با شلوار راه راه پیژامه مشتی بر پیاز خام  مبکوبیم ویک لقمه کنده از غذای نذری. بر داشته به درون شکم خود میفرستیم وروضه خوان در بالای منبر. برایمان  ذکر میخواند و خروس  سحری روشنفکر در منبری دیگر برایمان . افسانه حسین کرد شبیتری را. با أب تا ب تعریف میکند ،

    ما مرده ایم ورو به دیوار بیکسی ایستاده ایم   در تاریکی شب  دیواری که هیچ نوری از آن عبور نمیکند. غیر برق نا پیدای بک اسلحه و،،،،فردایمان  نیز هنوز ابری وبی أفتابی است   با کمک بارفروشان  عقل بی منطق وبی حیثیت

    حافظ از پادشاهان  پایه به خدمت طلبند /  سعی نا برده چه امید عطا داری ؟!

    پایان ،

     ثریا ایرانمنش ، 25/08/2022   میلادی 

  • کوی بیکسان

    ثریا ایرانمنش  « لب پر چین » اسپانیا .

    در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند  / گر تو نمی پسندی  تغییر ده قضا را 

    هنگام تنگدستی  در عیش کوش و مستی / کاین  کیمیای هستی  قار‌ن  کند  گدا را

    ایکاش  حد اقل این صفحه کمی با من راه میامد. ومیگذاشت انچهرا که میل دارم بنویسم وبرایم  ترجمه نکند وانچه را کهخودش

     میل. دارد بنویسد ومن صد بار باید صفحهرا از بالا تا پایین بخوانم که مثلا مثلث استثنا نشده باشد .

    لپ تاپ که هر حروف را دوبار میزند. برایش مهم نیست. هنگامیکه بر میگردی تا آن را تصحیح کنی. خطوط پاک می‌شوند 

    دیگر فکر نمیکنم از اپل. چیزی بهتر باشد.  هرچه باشد این خط  فارسی است که دارد جا خالی  میکند ،  به همان،گونه  که شرکت  بزرگ امازون کتابهایفارسی زبان را نمیفروشد واحیرا هم اگر چیزی سفارش. دهی  پس از چند روز پیام  میدهد که آمدم  نبودی رفت،،،،،،

    امروز. زندگی ما بسته به این. بازی تازه داشتم. یک برنامه  آشپزی را دریکی از دهات ایران. تماشا میکردم. خانم بزرگ پنیر درست میکردندند اما همه حواس من به آن أشپزخانه مدرن ‌أخرین فریاد مد بود مجهز به تمام وسایل ضروری.  گنجه های زیبا. وکاشی های  مدرن اهه ،،توی این  دهات ر. فسنجان ؟!؟!

    رومیزی های پته گلدوزی دست دوز بی اعتنا  روی میز اشپز خانه افتاده بود وحاجیه خانم  با یک چارقد چادر شب نما با پیراهن گشاد مشغول پنیر دزست کردن بودند سن مبارک هم بالای شصت سال بود 

    مشت محکمی زدم بر دهان خودم. ، که ای بیچاره قفس را شکستی برای آزادی حال این آزادی تنها درون همین چهار دیواری  ا متروک تو صدا دا ر د بیرون باید دهانت ر ا ببند. ی،

    روزهای متنادی در انتظار شیشه بر هستم تا آن درب لعنتی. را. درست کند 

    نگاهی به اشپزخانه نکبت. توریستی خود آنداختم ،

    خوب دیگر برای همه چیز دیر است.  ماهها حقوق من در بانک دست  نخورده میماند چون  نه چیزی لازم دا م ونه میلی به خرید  ویا خیابان  گردی ،

    بعضی روزها فراموش میکنم غذا بخورم. چند عدد قهوه. وسپس کتابی ‌شعری و  گفتار های بیهوده روی. صفحات مجازی راست  ودروغ امروز همه صاصاحب یک  کانال شده اند برای منهم. پیام  می اید که زود باش کانالی را باز کن ،خوب  در کانال چکار کنم. حالم از آشپزی ‌شیرینی پزی بهم میخورد استوری  درست کن با. پیکر نیمه عریان. ……….و

    نه ، بیاد عمو افتادم. دراشعارش میخواند. و ،،،،،،،ای آزادی ، ای تهمتن، آزادی داشت دوستان خوبی داشت . هر سه ماه  سفربه دور دنیارا داشت. گاهی با هوا پیما گاهی با اتومبیل تمام اروپارا زیر پا گذاشته بود با ادم گنده ها به مسکو رفته بود که خاطراتش را نوشت ومن انرا  دارم. آزادی یعنی چی ؟! اروپا را داشت.  ایران را هم داشت خانه اش با همسرش در مونیخ بسیار زیبا وشیک بود خانه دیگرش در تهران  دو فرزند او در سوییس در بهترین مدارس درس میخواندند حال با سایر دوستان چپول خود  وچند. چپول دیگر به دنبال آزادی بود. 

    یکی از کتابهایش مر بوط بو د به یک رییس جمهور خیالی امریکا

     خوب آن روزها روابط با آن با دنیای آزاد حسنه بود. و،،،،، بقیه بماند حال من آزادم از هفت  دنیا آزادم اما  ماههاست که حتی میل ندارم تا مغازه پایین خانه ام بروم. ،کدام آزادی بشر هیچ،گاه آزاد نیست با بتدناف  به دنیا آمده واین بند  تا ابد دور گردن اوست. حق خرف. نداری حق نوشتن حقایق گذشته را وجنایتهایی که روی داده ندا ری. تنها باید از درد خودت بنویسی.   نه بیشتر  ودرون حمام فریاد بکشی ،،،،طاقت بیار عزیزم  طاقت بیار ، تا کی ؟!!!! 

    پایان 

    ثریا ،23/08/2022 میلادی 

  • غم وباز هم غم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا ! 

    همه جا وهمه چیز در یک خاکستر  غمگینی. در یک فرو رفتگی غرق شده است چیزی برای شادمانی.  نیست ‌آوایی امید بخش از هیچ کجا بر نمیخیزد 

     صبح را با گریه شروع  کردم  ‌پرسیدم چرا ؟ چرا؟. وچرا تمامش نمیکنی ؟ این بازی کثیف ولعنتی  برای چیست ؟ 

     کی هستی ؟ کجایی ؟ نامت چیست ؟ هر پدیده ای که هستی. من بتو التماس نخواهم کرد  تا امروز حتی در بدترین شرایط غرورم را نگاه دشته ام واین تنها چیزی است که برایم باقیمانده وشاید همین غرور بود که نگذاشت من باقافله زمان  همراه شوم. وبه رنگ پرندگان رنگارنگ روی شاخ های هر باغی بنشینم واوازی دلکش سر دهم تا. دانه ای جلویم بریزند ،

    اما مرگ. زمانی فرا میرسد که تو در انتظارش نیستی ، زمانی که دیگر گمان میکنی. رسته ای ،‌جسته ای ،   او خودش زمان را انتخاب میکند. به همانگونه که تو نتوانستی با همه. قدرت با سر نوشت  پیروز شوی. او ترا بر زمین  کوبید سپس پای خودرا بر پشت تو‌کذاست و گفت !  حال غرورت را سر بکش ،

     به عکس یک ویلونیست قدیمی نگاه میکردم او هم دروغگو بود. آن موسیقی دانی که مرا به قعر دره ها پرتا ب کرد او‌هم دروغگو بود. شاعران همه دروغگویانی بیش نیستند ونویسندگان همه قصه ها وافسانه هایشان دروغ است ، شاید بتوان نقاشی را بافت. با مجسمه سازی  که  داغ دل را بر صفحه بوم میگذارد ویا

    ا در یک قالب گلی انرا شکل میدهد تنها میتوان به آنها. گفت. که کمی حقیقت در وجودشان نهفته  است امروز  شلاق حاکم است ، و اطاق ای سرد ونمور زندان  اگر کسی نباشی ویا چیزی نداشته باشی ویا حد اقل کسی  درکنارت نباشد که قدرتمند باشد 

    بارها این موضوع را امتحان کرده آنم از پزشک معالج تا خیاط تا کفاش تا ساعت سازی که بند ساعتی را دزدید وبجایش چیز دیگری گذاشت ،فریاد من بجایی نرسید

      از دوستانی که گرد. شیرینی وگرمی وجودم بودند وحال بشقاب ته کشیده آنها نیز پر کشیدند. از پزشکی که بافریاد ازمن  میپرسید که چند وقت است  بدینگونه ای ،

    اه چرا فریاد میکشی پیر مرد  چه چیزی  را میخواهی ثابت کنی. که جان من در میان  دستهای توست ، نه من انرا بر میدارم وبه میان. تختخواب خود میبرم. ،

    امروز دیگر نمیدانم  از چه کسی نام ببرم واورا فریاد کنم. نه نامش خدای هست  نه ایزد نه یزدان ونه پروردگار اصلا نامی ندارد یک روح شوم بنام یر نوشت بر. همه جهان هستی سایه انداخته. آنکه زر و زور دارد.  قدرت دارد. سر نوشت با او هم خوابه میشود  وانکه. هیچ ندارد زیر پاهای آلوده آن روی منحوس له میشود ،

    نه ! التماس نمیکنم. سالهاست که جیزی بنام دعا را نیز فراموش وگم کرده ام. تنها صدقه  میدهم آنهم  أهسته. بی هیچ  سر وصدایی  ،

    اما یک چیز را میدانم. سر نوشت مانند مردی  وحشتناک وشهوت ران است با هرکس میل دارد میخوابد واورا  بر بالای رف مینشاند واگر کسی را دوست نداشت مانند  یک لیمو انرا فشار میدهد. آنقدر تا له شوی سپس تفاله انرا بیرون میاندازد  

    سر نوشت مردی است که. زیبا رویان وسرمایه داران را انتخاب میکند وبا آنها به بستر می‌رود . بیچارگان واز پا افتادگان  دست  به دامن بک روح نامریی می‌شوند که نمیدانند کجاست واز خود میپرسند چرا ؟! 

    چرا؟؟! سئوالی است بیجواب. .

    حال سالهاست من وسر نوشت رو به روی هم ایستاده ایم.  زور هردو. یکسان آست. اما امروز. دیدم که قوایم رو به تحلیل رفته وسرنوشت پیروز است بسیار خوب ، من حاضرم   ،،،،،اما تنها صدای گریه آلودم در فضای اطاق خالیم پیچید ،‌کسی نبودو نه هیچکس نبود .

    از همه پوششها که درون گنجه ام. صف کشیده اند تنها یک پیراهن بلند بر تن دارم  ‌آرایشی ندارم   در انتظارم ،

    چشم به راهم.  میدانم چشم به راه چه کسی ،اما،،،،،

    .اوف بر تو سر نوشت ،اوف برتو ،

    پایان 

    ثریا ، اسپانیا  . 21/08/2022 میلادی 

  • علی کریمی

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  ،اسپانیا 
    علی کریمی انسان دوست داشتنی ‌قهرمان فوتبال سر زمینم من این چند خط نا قابل  را بتو هدیه مبکنم ودرتمامی   اوقاتی که. تو زیر فشار بودی. حمایتت کردم من چندان به فوتبال واصولا  ورزش های  دسته  جمعی ارادتی ندارم اما انسانیت. ،کمکهای انسانی تو بزرگواری  بخشندگی  تو با همه جوانی وصورت  پاکیزه و  تمیز تو کهخبر از یک قلب   صاف أیینه وار میداد مرا وا داشت  تر ا دنبال کنم .
    مبگویند از کشور خارج شدی ،خدا کند که. اینطور  باشد. تو در لانه مارها ‌زالوها وافعی ها میل داشتی باغی بسازی. که زمیننداشت  ونه پی ‌ونه آب ونه آبادی و جغد ها روی دیوار به تماشای تو نشسته بودند 
    هر کجا هستی   یزدان پاک. همواره نگاهدار  تو باشد 
    و.این بچه نوکر ها این حرام زادگان که از کودکی راه مدرسه ودبستانرا نمیدانستند بهترین کاربرایشان همان فیضیه بود . هم مکیف  میشدند هم کیف  میدادند وهمراه آن  وروش آدمکشی ،دزدی و‌کلاشی ، قتل ‌غارت را بنحو  احسن فر ا میکرفتند ،
    امروز من هنگامی که   به آن سر زمین. مینگرم  بجای کلاه  ‌افسران جان بر کف  مشتی قارچ یا لگن بچه  که ردیف هم نشسته اند  همه هم خود را صاحب علوم میدانند ،
    خوب شد که رفنی. هر کجاهستی زندگیت پر بار و خوش باش بیهوده برای ان سر زمین  ومردمش دل نسوزان. لقمه را از دست تو میگیرند ‌ سپس انگشتانت  راگاز  کرفته ترا زخمی میکنند من تجربه‌های زیادی. از انمردم مثلا خوب  وپاکیزه ومطهر و مومن ‌پرهیز کار  دارم  درقفا  تریاک. میکشند عرق میخورند  تجاوز میکنند وتجارت میکنند  وتسبیح. ریا را به دست  مبگیرندکه تر ومرا فریب دهند   درسینه پر کینه آنها اثری از مهر ومهربانی نیست  اثری از بک دل وبا قلب ویا هرچه را که میل داری  نامش را بگذاری نیست ،
    اکثرا گفته ها ونوشته های من  تلخ  وناگ‌وارند چرا که هنوز مارها وجانوران درون شکم من  زنده‌اند. وزهر خودر بر دل من میپاشند. اما امثال تو در سینه ودل من ومغز وشعور من جای دارید ،
    امید زندگی خوب وپر بار ی را برایت آرزو دارم. بچه ها   فوتبالیست برایت آواز خواندند ودر پشت  پیراهنهای ورزشی قرمز رنگ خود نوشتند. ، آقام ،علی کریمی ،. آفرین برتو که جای همه علی  های قلابی را گرفتی  ،پاینده باشی .باتقدیم بهترین وشایسته  ترین آرزوها برای تو که جوانمرد سر زمین بنام ایران هستی ، 
     
    پایان ، ثریا ، اسپانیا ،  20/08/2022 میلادی  من تنه  همین تاریخ  را میشناسم 

  • خودمان میرویم

     

    ثریا ایرانمنش  «لب پرچین »  اسپانیا

    تلویزیون را که باز میکنی  تنها آب واتش وخون  از میان آن جاری است.  وردیف جنازه هایی که باید بسوی گورستان بروند 

    سیل ، طوفان ،اخیرا یک قطار مسافربری در حال حرکت اتش گرفت نشانه گیرها خوب و درست  از بالا تیر را به هدف میزنند قطار مانند یک شعله سوزان درحال حرکت است ومردم فریاد میکشند  والنسیا هنوز میسوزد  ایتالیا ناگهان گویی زمان.  قوم گومورا دوباره تکرار شد زیرو‌رو شد  وانگلستان. زیر آب و مهم نیست نخست  وزیر فلان سر زمین در میان  دوستان مشغول پارتی باز ی است 

    هیچگاه  با اینهمه شقاوت مردم را به کشتن نداده بودند حال جنگ‌ها خرج دارد. باندازه کافی اوکراین برایشان جمع آوری  میکند تا. بقیه جهان‌رابه نابودی بکشند ،

    از بالا با تیرنازک باندازه یک میل بافتنی بسوی ه 

    هدف میخورد  وتمام جنگل‌ها آتش میگیرند  تنها مانده هواپیماهای  درحال پرواز انرا هم به عهده خانه شاگرد قدیمی خود جمهوری اسلامیون وطالبان واگذار کرده اند ،

    خوب ، جمعیت کم میشود دنیا میماند وشما ‌رباط‌ها اما،،،،، روزی همان رباط‌ها خود شما را تکه تکه  خواهند کرد ،

    دیگر از چس ناله ها کذشته  از غم های درونی دیگر چیزی نماندهمه سنگ شده اند.   حال باید  درانتظار نوبت بنشینیم ،

    روز گذشته نوه کوچک من به همراه یک   کیک که مادرش پخته بود با یک  اسباب بازی  که در دست داشت به دیدنم آمد بین خواب وبیداری. انهارا پذیرا شدم. آن شئ کوچک. روی یک تکه  پلاستیک رنگ شده   نوشته بود مامایی واز آن طرف  که حروف را میخ‌واندید میشد گریت ، بزرگ  آن را خود او   ساخته بود ساعت‌های در اطاقرا بسته بود . واز روی کامپیوتر الهام کرفته بود درست یک قایق سیاه بود  که این لغاترا حمل میکرد محو تماشای آن بودم که  ناگهان گویی یک طوفان بلند  شد وانچنان  درب اطاق را بهم کوفت که همه  شیشه ها خورد شده بر زمین  ر یختند. تنها شکر گذار بودم که به سر وروی ا و  وپدرش صدمه  ای نخورد  حال درب اطاق باشیشه ها ی شکسته    به بمن دهن کجی میکند آن روح منحوس همه جا هست  نمیتوانم با او  کاری بکنم تنها  در این فکرم  وشکر گزار که  شکستن پنجره به آن  بچه  که تنها چند قدم فاصله داشت ، صدمه ای وارد نکرد 

    پسرم شیشه ها را جمع  کرد. وبرد. روی صندلی افتادم. و گفتم .

    ثریا خانم تولدت مبارک ،  

    حال شمعی روشن  کردم امیدوارم خاموش  نشود وان انرژی منفی را از میان بردارد  نگاهی بهقطار. سوزان در حال  حرکت می اندازم فریاد کودکی را میشنوم ومردم که نمیدانند  چگونه  فرار کنند ،

    آفرین کارتان درست  است اما  بگذارید ما  خودمان  با نیروی  تمام شده خود برویم   دردهای زیادی جان مارا فرا کرفته که به‌زودی همهراخواهد  کشت وکشتزار  ما مال  شما اتقدر بخورید تا جان از درونتان  بیرون اید شما که خون نوزادان  را مینوشید تا  عمری جاودان داشته باشید واز گوشت. وپوستدیکران پیکر کثیفتان را  ترمیم میکنید ودر های اطاق خودرا  چند لا وبسته میگذارید. چه لذتی از این زندگی ننگین خود میبرید. همه مانند رباط. مانند ؟!     بماند

    اه چقدر دلم برای  دشت‌ها نیمه سوخته میسوزد گویی سینه مرا به آتش کشیده اند   جویبارهارخشک . اسمان تهی از  هر نقشی تنهاخورشیدی سوزان پیکرهارا کباب  میکند وسل‌ولهای. پنهانی زیر زمین در انتظار کسانی است که گفته اند. نان چه مزه ای. دآرد،

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  19/08/2022😝 میلادی

  • خواب شیرین

     

    ثریا ایرانمنش. « لب پر چین ». اسپانیا .

    چاره ای کو  بهتر از دیوانگی  / بگسلد صد لنگر از دیوانگی 
    ای بسا کافر  شده از عقل وهوش / هیچ دیدی کافری از دیوانگی 
    رنج فربه شد برو دیوانه باش / رنج گردد لاغر از دیوانگی 
    ،،،،،
    تمام روز خواب بودم  خوابی که فکر نمیکردم بیداری داشته باشد ، روز گذشته. مانند بک مومیایی روی صندلی نشستم چشمانم به درستی جایی را نمی دید . قطعه کیکی را قورت دادم . مقداری  پارچه لباس وغیره روی دامنم ریخت. به به به به چقدر قشنگ ند اما میل دارم بخوابم ،
    خودم را به اطاق خواب رساندم. حتی قدرت نداشتم لباس از تنم بیرون کنم. دخترک کمکم. کرد. نمیدانم خواب.ر فتم ویا بیهوش شدم 
    .
    امروز صبح هم خواب آلوده نمیدانم چی خوردم دوباره به. تختخوابم رفتم ونا  ساعت  یک ونیم خوابیدم. تابلت  ر‌وشن بود ایرج مصداقی خرف میزد یکی را میشنیدم بقیه را بخواب میرفتم ،
    تنها یک چیز را فهمیدم همیشه میل داشتم آن شاعر بزرگ توده  که نهج البلرغه وقران را به کتاب سرمایه وما ر کس گره زد. آن اشعار زیبای از هم گریختیم را برای کی ودر چه زمانی سروده بود. .
    فهمیدم الما همسرش به تنگ امد ه از اینهمه غوغای بی. محتوی وفرار را بر قرار ترجیح داده یعنی بچه ها را برداشته وبه المان گریخته است و
    الما و هوشنگ خان بسیار بهم علاقه داشتند. اما  افکار  درهم بر هم ‌شلوغ ومثلث ایمان  وبی ایمانی را بهم کره زدن وبرای خوش آمد گ‌ویی ارباب رعیت   مورد لطف قرار گرفتن برای النا صقیل بود ،
    این را بین خواب  وبیداری  از ایرج. مصداقی  که برنامه هایش را هرهفته گوش میدهم ، شنیدم ،
    بلند شنیدم از کیک خبری نبود چون خامه  داشت انرا برده بودند تا من نخورم. از ناهار  وغذا ونان هم خبری نبود    
    روی دیوار یخچال دو تخم مرغ خدا میداند چند وقت آنجا خوابیده بود
    بر داشتم انرا پختم به دنبال نان میگشتم. ته سبد دو تکه  مانده وخشک شده  انرا ضمیمه کردم وخوردم وبا خود گفتم که این هنوز اول عشق است. اضطراب مکن. هنوز تا قحطی. مانده. شاید تا آن زمان تو نبودی هرگاه چیزی در درونم مرا آزار می‌دهد میخوابم فوت مادرم چهل وهشت ساعت خوابیدم   همسرم مرا به گرانادا برد یکسر در هتل خوابیدم تا روز بعد 
    حال نمیدانم چه جیزی در درونم مرا آزار می‌دهد. وچرا اینهمه میخوابم روی تختخوابم چیزهای زیبایی بودند کادوی تولد. بیشتر از بیست وچهار شال گردن دارم !؟ باز هم شال.    
     
    خواب،  نماد فراموشی هاست  خواب آلوده شاید روزی بر بال فرشته ای شدم ورفتم ، هنوز. درست بیدار نیستم  هنوز خسته ام ،  خسته از هرچه که بود وهست وخواهد  آمد ،
     انگار وارد بک دنیای بیگانه شدم   ،
    عجیب است ،
    نگذاشتم عکسی از من بگیرند اگر  هم آهسته گرفتند. برایم فرستادند انرا پاک کردم .
    میل ندارم خودم را ببینم از خودم نیز بیزارم ،
     
    حال در خبرها خواندم که شهربانو خیال دارد به تماشای ویرانه های شهر برگرد. به تماشای انچه را که ویران ساخت ،و،،. اوف نباید حرفی زد ، 
    خوب برگردد روی خاکستر مردگان  تاجگذاری کند ونوه اش را  به جانشینی بر گزیدن  نوه ای که ایرانی نیست وزبان  فارسی را نمیداند ،
    خوب مگر خمینی  زبان بلد بود. مهم  نیست لحظه ای چادر هارا دور بیاند ازیم ولنگ وپاچه را به هوا بفرستیم  تا خوب باد بخورند مهم نیست که در نمکزار  زندگی میکنیم ،
     بمن چه مربوط است ، 
    پایان 
    18/052022. 

  • هم آورد شیطان

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین»  اسپانیا !

    روزی بود روزگاری بود . سر زمینی بود   مردمی  بی درد وراحت طلب در آن میزیستند  منهم در میان آنها میلولیدم. همه به بیدرد بودنم رشک میبردند ، اما درون من لبریز از. زخم بود انهارا پنهان میداشتم .

    أن سر زمین به دست شیطان ویران شد. خدآیی که در سینه داشتیم وپنهانی وپیدا اورا فریاد میکشیدیم ناگهان گم شدویک روز چشم باز کردم خودرا در میان جهنم یافتم ،‌نه در برزخ 

    راستی  دلم برای آن سه جلد کتاب. دانته الگری  بهشت ، برزخ ودوزخ. تنگ شده نمیدانم آن  حریف کتاب‌هایم را  کجا داده امروز در کدام رف چیده شده اند

    در آن زمان باان همه درد که  در درونم فریاد میکشید اما استوار بودم وخودرا  سلامت وسر زنده میدیدم   زخمهایمرا پنهان میداشتم تا دیگران نبینند و از دلسوزی هایشان بیزار بودم ،

     کمتر میگذاشتم که دیگری  یکی از زخم‌ها بگذارند همیشه فاصله هارا . حفظ میکردم .

     امروز دیگر. در این بر زخ نمیتوان چیزی را پنهان کرد  همه درد. دارند. همه فریاد میکشند اما مشتی پیر مرد وپیر زن کور و پوشک پوش بر صندلی های ریاست تکیه داده و جهان را در دست  گرفته اند باسمعک وعینک بوی ادرشان  بر جهان حاکمند .

    امروز از ته دل فریاد کشیدم ،  علت آن زخم دیگری است که عیان  است  اطرافیانم بی دردند آنها از درد من زیر نقابی  که بر چهره زده ام بیخبرند  آنها نمیدانند از داشتن زخم تا داشتن درد چه راهی است وچگونه باید. این راه را تیز پنهان نگاه داشت ،

    امروز  احساس کردم در میان برزخ ایستاده ام بین بهشت وجهنم   دریچه کوچک وپنهانی شعورم باز شد  ودیدم که چقدر تنهایم ، وان نوری که ازپنجره کوچک. بر. پی زخمهایم میتابد  انهارا خون آلوده ساخته  وحقیقت ناگهان سر برداشت ، ،تا کی میتوانی انهارا پنهان کنی.  وتنها به اندیشیدن  روی آوری خودرا فریب دهی در برزخ. از جهنم بدتر آست نه میسووزی که خاکستر شوی  ونه  در جویباری خنک میتوانی خودرا به دست آب روان دهی ،

    جهان کم کم به بک بیابان سوزان تبدیل خواهدشد. چون هر گروهی از راهی که خود ساخته اند.  برای جهان حماسه سرایی میکنند  آنها راهی پر خطر در پیش گرفته اند راهی که نه به یک چشمه جوشان آب شیرین که ازدل کوه میجو‌شد ،‌نمیرسد. به بک بیابان خشک وبی آب ‌علف ختم میشود  واین راهها. هیچگاه پایانی ندآرد .

    حال در پشت سرت. سر زمینی بزرگ دارد به یک تپه مبدل میشود ودر جلوی چشمانت. آتش. شهر را با ترتیبی که از بالا داده شده  ه میسوزاند وشعله ها هر دقیقه بتو نزدیکتر می‌شونداه عزیزم ،‌ امروز  زاد روز پر شکوه توست. به این جهان ویرانه افتخار دادی که پای به حیات کذاری میل داری چگونه انرا بر گذار کنی ،

     سطلی از آب یخ   با مقداری تفاله  چای به همراه. مدفوعی که نامش کیک است  چیزی از مدفوع پرندگان وحیوانات ساخته وتزیین شده است ، همین .

    امروز در کنارم عده ای دهل میزنند   وفردا باز سکوت  در کنار خیال پردازی ها ،.

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  17/08/2022  میلادی برابر با ۲۶/۵/۱۴٫۱  ویا ۲۵۸۱ دیروز