Author: Soraya
-
ما دراین بهار…..
ما دراین بهاراینسان بیقرارودر آرزوی آنکه باز آید بهار !!!با توسرنوشت ، نمیتوان جنگید ، ، روزی وروزگاری گمان میکردم که میتوان پنجه درپنجه سرنوشت انداخت واورا پیچانید وپشتش را بخاک مالید ، امروزبر نا توانی و وبر نا آگاهی خود میگریم .از چه زمانی دور پنجره های ما ویا لکن های ما چادر برزنت بود که یاد بگیرم امروز چگونه با آنها وباد وباران دربیفتم؟تراسهای ما پهن بودند ، فصلهایمان قرار وآرام داشتند وبه موقع میرسیدند ، امروز همه چیز جا بجا شده است فصل بهار تبدیل به فصل زمستان شد درحالیکه ما خودرا عریان کرده دل به آفتاب بهاری سپرده بودیم . همه چیز بهم خورد .حال دراین بهار ، لرزان وبیقرار وتنها بین این درد وفرومایگی ودرماندگی واین بازی مضحک سرنوشت .بیقرار راه میروم .انسان همیشه اسیر است بیخود به دنبال آزادی وآزادگی میدود انسان اسیر دست دیگران است وهمیشه به دیگری احتیاج دارد واین آن دیگری فرمانرواست ودستور میدهد وتو باید سر خم کنی .باد دوباره چادرهارا از جای کند ، باران شدید باریدن گرفت ودوباره مبلهای را رویهمه تلمیار کردم ورویش را پارچه پوشاندم دیگر امیدی به نور آفتاب و باد بهاری نیست این زمستان است که بیرحمانه یورش آورده حتی روز عید ما هم باید زیر بارش باران بگذرد وما از پشت شیشه های کدر انرا تماشا کنیم وبخود بگوییم که این برکت خداوندی است که دارد همه جارا ویران میکند!امروز باز میان وان حمام میهمانی دمرو افتاده بود ازکجا میایند برایم عجیب است هیچ سوراخی باز نیست حتی هوا کش را نیز بسته ام تنها سقف ودولامپ پرنور ، دوباره مجبور به مصرف اسپری های قوی شدم وحال درانتظارم که صح روشن شود وبتوانم وان حمام را بشویم .این یکی را دیگر نداشتیم درشمال چرا ، اما من خیلی کم به شما ل میرفتم خیلی کم سر به ویلاها میزدم میگذاشتم دوستان بروند در آنجا چلو کباب وجوجه کباب بخورند وبا معشوقه هایشان خوش باشند ویلا برای من وبچه هایم ساخته نشده بود برای دیگران واز ما بهتران بود ، تا جاییکه صدای رییس “کامنیتی” درآمد وبمن زنگ زد گفتم بمن مربوط نیست کلید دست من نیست وخوشحالم که [فرهنگ] توانست آنجا بفروشد وآن دیگری را خودش دراختیا ربگیرد.حال درست دست سرنوشت مرا به کنار دریای کثیف وآلوده مدیترانه پرتاب کرده که نه تنها دریارا نمبینم تنها مواد آلوده وکثافت آنرا بر درو دیوار باید تماشا کنم وزجر بکشم روز گذشته بیاد خانم قشقایی افتادم که از آلمان به ایران برگشت وگفت دراروپا ادم با نکبت زندگی میکند ، راست گفت حال نمیدانم درایران انسانها چگونه زندگی میکنند دراین دنیا اگر پول فراوان داشتی خوب زندگی خواهی کرد فعلا همه بفکر پولدار شدن هستند ودزدیهای کلان نه آفتابه دزدی مانند بقیه ! هرچه دزدتر باشی احنرامت بیشتر است ، هرچه پست تر باشی ترا بیشتر دوست خواهند داشت وهرچه بیشرم تر باشی عزیزتر خواهی بود ونخواهند گفت که ” بلی فلانی هنوز عقلش رشد نکرده ” .حال دراین سکوت ظلمت سرای پر اندوه نا امیدی نیز دامنم را گرفته است حال باید زیر رگبار سرزنشها سرخ شوم ودهانم را ببندم چه غمگینانه درخاموشی راه میرفتم درانتظار سپیده صبح بودم حال درتاریکی شب بدون هیچ چراغی باید راهم را بیابم ودر اخرین لحظه ها ودقایق عمرم از درون سینه فریاد برآرم که”ای زندگی ننگ بر تو باد ، ای سرنوشت نفرین برتوباد واز دریای سینه همه آرزوهارا بیرون بریزم وخودرا خالی کنم . روز گذشته از خود میپرسیدم :برای چه وچرا زنده ای ؟ امید به چه بسته ای ؟ وسپس بی اختیار جواب دادم ” آزادی سر زمینم اگر چه هیچگاه روی آنرا نبینم ”پایان .ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 17/03/2017 میلادی / اسپانیا . -
امیر فخر آور
د رودامیر جانامروز پس از مدتها انتظار برنامه سه تفنگدار را دیدم برای جناب صد ارزش بسیار قائل هستم در یک مورد دلم گرفت که بخودم مربوط استاین تنها راهی است که میتوانم بتو پیام برسانمفیس بوک تلگرام اینستا گرام زیرنظر یک جوجه بسیجی است همینجا را هم دو ربین گذاشته که مجبورشدم اطلاع بدهم بنا براین تا باز کردن صفحه جدید به همین اکتفا میکنمریاست جمهور آینده درود مرا به جناب صدر برسان بخصوس زمانیکه با سلام نظامی احترام به شاهان پهلوی میگذاردموفقیت پیروزی ترا آرزومندم پایدار بمانهفته آیتده پس از برگذاری عید برایت پیغام خواهم فرستادیشا پیش نوروز جمظیدی وباستانی را بتو وخانواده تهنیت میگویمسال آینده تو را باید عالیجناب خطاب کنمبا مهر فراوانثریا -
آشنایان دیرین
من هر هفته چهارشنبه ها بعضیاز هفته ها روز پنجشنبه به برنامه مسعود اسدالهی درتلویزیون ایران فردا نگاه میکنم روی شیخ علی را میپوشانم تا آن لبخند ملیح مامانیش را نبینم ، مسعود اسد الهی هم مانند من گرفتار بعضی از این بچه دهاتیهای تازه به دوران رسیده که با چند کتاب ترجمه شده ناقص وزیر چشمان نشر امنیتی خودرا صاحب کمال وجمال میدانند وبخود اجازه میدهند که دهان کثیفشانرا باز کنند وهر آنچه را که لایق خودشان وخانواده شان میباشد نثار ما کنند ، آنها باهمان بزها والاغها وگوسفندان بزرگ شده انداصالتشان درهمان زمینه است نه بیشتر .او هم دل پری داشت پنجاه سال برای هنر مملکت رنج کشیده بود با آدمهای بزرگی نشست وبرخاست کرده بود یاد ها وخاطره ها داشت وامروز یک ویویو کلیپ از ژاله کاظمی گوینده ودوبلوربی همتای ایران گذاشت که مرا به گریه واداشت ، در تمام تاریخ گویندگی ودوبلاژ ایران دیگرمانند ژاله کسی نخواهد آمد ، آدمها مخصوص تنها یکبار به دنیا میایند مانند ندارند .اشکم سرازیر شد ، ژاله شیرین بیان وزیبا ، هنگامیکه درکنارش دراطاق دوبله می نشستم خجالت میکشیدم بمن میگفت دراین کار خجالت ندارد باید حرف بزنی خجالت مال آدمهای بی دست وپا وعقب افتاده است تو با این شرم وحضورو سرخ شدنت زیر دست وپا له خواهی شد .او به رادیو رفت با ایرج گرگین عروسی کرد بچه دار شد طلاق گرفت من بخانه شوهر رفته بودم پس ازمدتها اورا دیدم تازه از ایرج طلاق گرفته بود اورا بخانه بردم تا بشوهرم با افتخار معرفی کنم با هم به سینما رفتیم به فیلمی که اوبتارگی دوبله کرده بود هنگام برگشت همسر نازنین وبا شعور من گفت :من میل ندارم تو با زنان طلاق گرفته وهنرمند رفت وآمد داشته باشی ، !!!!ژاله به تلویزیون رفت بهترین برنامه هارا باو دادند به دانشکده علوم ارتباطات رفت ولیسانس خودرا گرفت همسرم اورا درتلویزون دید وگفت آهای … این همان رفیقه توست برو اورا دعوت کن زهر خندی زدم وگفتم او هیچگاه تحت هیچ قیمیتی دعوت ترا قبول نخواهد کرد کلاس او خیلی بالاتر از تو وامثال توست ، نخواستم بگویم او مانند آن خواننده کاباره وخواهرش نیست !دیگر اورا ندیدم بخارج رفتم ژاله چندین برنامه خوب را در تلویزیون اجرا میکرد اما من خبر نداشتم تنها میشنیدم .زیباترین نجیبترین وبانو ترین گویندگان بود .سر انجام با بیماری سرطان خون از دنیا رفت تک وتنها دریک بیمارستان درشهر واشتنگتن تنها خانم هما سرشار کنارش بود.حال امروز مسعود اسدالهی مرا بگریه واداشت ومن دیدم از فشار تنهایی تا کجا سقوط کرده ام که دردنیای مجازی هم با چند الاغ باید سر وکله بزنم شعری از سیمین میگذارم زنک زیر آن کامنت میگذارد ، آفرین زنده باد پروین اعتصامی !!!! پروین اعتصامی مورد علاقه خلیفه است ! شاعره بزرگی بود کم به چپ متمایل بود اما نه زنی مبارز مانند سیمین وبی تا ب وبی پروا یا مانند فرواغ این بدبختها دارند بچاه ظلمت فرو میروندبه چاه تعفن بیخبری وبدیختی وخودشان خبر ندارند پالتوی شیک ؛ چکمه وپوتین ، مارکدار وایستادن جلوی عکسهای سلفی بخودشان کلاس میدهند واعتبار ، نه تیره روزان بیچاره سر انجامتان همان ده کوره ایست که ازآنجا بیرون آمده اید ویا مرگ در جنگهای قبیله ای ….امروز خیلی گریستم برای آنچه که بودیم وآنچه که از دست دادیم وحال درمیان حیوانات زبان نفهم راه میرویم بی هدف ..پایانپایان / ثریا / اسپانیا /پنجشنبه .16مارس 017/ -
شمعی در میان برفها
ف. عزیزم !چند روزی است که بتو خیلی فکر میکنم ، درمجموع زدنگیم وقتی که همه را زیر وبالا میکنم میبینم که بهترین دوران زندگی من همان دوسالی بود که با تو بسر بردم از چهارده سالگی به شانزده سالگی رسیدم وتو رفته بودی ، رفته بودی برای همیشه …….دوران کودکیم داشت به پایان میرسید وداشتم به دوران بلوغ نزدیک میشدم اما هنوز غنچه ای سر بسته بودم ، بیاد خانه زری جون افتادم اگر آن صبح زود مرا برای خوردن حلیم بخانه شان دعوت نمیکرد هیچگاه نه تو مرا میدیدی ونه من ترا وشاید زندگیم بکلی عوض شده بود .دفترچه هایمرا نیز باخودم زیر بغلم گرفته بودم تا مثلا درخانه زری درس حاضر کنم یک صبح جمعه بود ، خاله جانش مادر گلی کنار سماور نشسته بود اطاق گرم وکوزی پر از آدم های ناشناس تو درته اطاق روی یک تختخواب نشسته بودی و سازی دربغل داشتی ، نیم نگاهی بتو انداختم اما خوب پسران ماشاآ اله زیاد بودند برادران زری پسر عموها دختر خاله ها ، پدرش دراطاق دیگری بود ومادرش به همان اطاق کوچک آمد وگفت :بچه ها ساکت ، حسین خانه تازه بخواب رفته خودش از اطاق بیرون رفت . حلیم وارد شد همه قاشق به دست دور لگن ومن ساکت گوشه ای ایستاده بودم زری بشقابی برایم پرکرد وگفت اگر دیر بجنبی کاسه حلیم را اینها بلعیده اند با خود جاش ، از خجالت سرخ شده بودم .مادر گلی چایی برایم ریخت ودرکناراو نشستم یعنی درواقع پشت سر او پنهان شدم از خجالت ، سپس به حیاط رفتم گلی هم آمد پسران ودختران هم آمدند هوا دیگر داشت به ظهر نزدیک میشد آفتاب همه خانه را فرا گرفته بود ، دفترچه هایم را برداشتم وراهی خانه شدم وهمه چیز را فراموش کردم ، تنها میدانستم یکی از برادران زری مرا دوست میدارد ومیل دارد بخواستگاری بیاید ومن اجازه نمیدادم چون ……چون پدرم نازه فوت کرده بود ، ومادرم درخانه مرد دیگری بسر میبرد ومن خجالت میکشیدم بگویم به آنها گفتم درخانه داییم هستیم .موضوع خواستگاری منتفی شد .بخانه برگشتم در بالای یکی از دفترچه ها شعری دیدم با خطی بسیار زیبا ، بدین مضمون” امشب ترا بخوبی تشبیه بماه کردمتو خوبتر زماهی ، من اشتباه کردم “شعر از کی بود از دکتر میمیندی نژاد ؟ یا از حافظ من تنها این دورا میشناختم ، میمندی نژاد همشهری ودبیر ما بود . بمن چه شاید کسی خواسته چیزی بنویسد ونمیدانسته که این دفتر متعلق بمن است .اما بعدها گفتی که تو آنرا نوشته بودی ……….دو روز بعد ترا با کت وشلوار کرم رنگ بهاری جلوی درمدرسه دیدم ، به روی خودم نیاوردم وفکر کردم برای دختر دیگری ایستاده ای ، اما به دنبالم آمدی وآنقدر نزدیک شدی تا بوی نفس خوشبوی ترا احساس کردم تنم لرزید دست بردی وآرنج مرا گرفتی دختران پشت سرم متلک گویان میامدند ومن میلرزیدم . مرا تا خانه همراهی کردی وسپس قول گرفتی که شب جمعه به سینما برویم اولین فیلم فارسی که بانو دلکش در آن بازی میکرد نامش “مادر” بود ومن چقدر درسینما گریه کردم ودستمال سفید وخوشبوی ترا خیس اشک کردم .سینما رفتن ما ، توت فرنگی خوردن با خامه وپشملبا وبستنی وپیراشکی در کافه نادری وخیابان استانبول ومغازه خسروی وبوتیک خوشبوی وخوش عطر توکالن که تو برایم یک روسری ابریشمی خریدی . لوزه عمل کردنم ، زخم معده که هرشب برای شام بیرون میرفتیم من بطری شیری هم با خود میاوردم وتو با اصرار تکه گوشتی سفارش میدادی ومیگفتی آنرا زیر داندان بفشار وتفاله اش را بیرون بفرست وبجای آب شیر میخوردم وتو مانند یک پدر مهربان مرا پرستاری میکردی …آه….. نه محال است آن روزها را ا فراموش کنم وبمن گفتی که هرچهار شنبه از رادیو برنامه ات ساعت هشت پخش میشود ما رادیو نداشتیم اما بستنی فروش همسایه ما پنجره اش بخانه بی درو پیکر ما باز میشد هر چهار شنبه میرفتم روی پله ها مینشستم تا ساعت هشت شروع شود ومن زمزمه ساز ترا بشنوم وبیاد پدر اشک بریزم او هم ساز میزد وجه تشابهی باهم داشتید هر دو مهربان بودید وهردو ساز میزدید .بخاطر این عشق چه سر زنشها وچه کتکها خوردم وچه ضربه ها دیدم ، نه محال است بگذاریم تنخها پایت را از خانه بیرون بگذاری ،دست به دامن دایه میشدم ، دایه جان میخواهی ترا به حضرت عبدالعظیم ببرم ؟ بیچاره راه میفتاد چند بچه خورده راهم میبایست باخودم ببرم خودمرا تا داروخانه پدرت میرساندم وسراغ ترا میگرفتم ، نبودی ، درتهران برنامه داشتی ، تنها یکبار توانستم دوراز چشم دایه ترا جلوی درب داروخانه ببینم ، عوض شده بودی دیگر آن جوان سر به زیر ساده نبودی ، زنان ترا لوس کرده بودند بعلاوه من هنوز بچه بودم !!! یک بچه باید درس بخواند ، نامزدی ورابطه دوستی ما بهم خورده بود خندق بزرگی بین ما دهان باز کرده و پرکردنش محال بود .حال کینه در دل داشتی .از همه مهمتر عزیز دردانه زنان وسالنهای بزرگ شده بودی دیگر یک بچه نمیتوانست ترا بخودش جلب کند با صورت بی ارایش وابروان پیوسته وجثه کوچک وروپوش ارمک مدرسه …….چند سال پیش که درخانه برادرت میهمان بودیم خواهرت تنها خواهر مهربانت نیز آمد با پسران بزرگش که هرکدام وکیلی قابل دکتری قابل شده بودند وتو رو بخواهرت کردی و گفتی :اورا میشناسی ِ خواهرت با تعجب بمن نگاهی انداخت وگفت :بنظرم اشناست وتو گفتی این همان دختر کوچولویی است که تو بمن میگفتی دست باو بزنی میشکند این همان است !!!!آه ، زن مهربان ، هیچگاه نه تو ونه خواهر نازنینت نتوانستند بفهمند چقدر دست بمن زدند اما من نشکستم بلکه ملات بیشتری بر پیکرم چسپانیدم تا آهن شدم ؛ فولاد شدم ، آن روزها مانند یک عروسک ملوس تنها بقول یکی از همکارانم میگفت باید ترا درون یک ویترین جای داد وتماشا کرد دست بتو بزنند میشکنی …..نه نشسکستم ، میدانی چرا ؟ چون عشق تو حافظم بود ومرا مانند یک حباب احاطه کرده بود نمیگذاشت ترک بردارم ……امسال اولین سالی است که تو دراین دنیا نیستی ، سال گذشته درهمین موقع فیلمی از خودت گرفتی وسال نورا تبریک گفتی میدانستی که آخرین باز است جلوی یک دوربین قرار میگیری وآخرین بار است که حرف میزنی بدجوری سوخته بودی وآخرین نگاهت آن نگاه آشنا که هیچکس معنای آنرا نفهمید ومن فهمیدم ….وفیلم بماند بیادگار فعلا از اشیای که نزد من داری ویا برایم فرستادی موزه درست کرده ام دلم بدجور هوایت را کرده ایکاش با تو میامدم وتا آخرین لحظه درکنارت میماندم ودراین لعنت آبد ویران شده زیر باد وبوران وسرما یخ نمیبستم از درون یخ بسته ام ، یخ کرده ام …..چرا که حباب عشق من نیز شکست . آخرین پنجشنبه سال کهنه است میروم تا برایت شمعی روشن کنم وهر دو بپای هم بگرییم .آخرین باری که با برادر بزرگت حرف میزدم گفت که :ف /دردنیا هیچکس را بغیراز تو دوست نداشت ومیگفت بهترین تعطیلاتم را در پیش او وکنار اوگذراندم …. خندیدم دریک زندان انفرادی با هوای داغ سی درجه حرارات …گاهی آشپزی میکرد خوراک لوبیا وقیمه درست میکرد گویی تازه یک مرد خانه شده بود ، باهم ورق بازی میکردیم ، باهم شام وناهار بیرون میرفتیم دوستانم بدیدارش میامدند وبچه ها گرد اورا گرفته بودند او احساس پدری میکرد با نوه های من بازی میکرد تازه بچه شده بود عشق میکرد ومن شادی ونشاط را درچشمان بی رمقش میدیدم .پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 16/03/2017 میلادی/ اسپانیا .. -
من وتو !
عکس ترا بر بالای تختخوابم نصب کرده ام بی حضور ” شهربانو” امید از همه آنها بریده ام ، گمان نکنم که توفیقی داشته باشند تا سر زمینت را نجات دهند ، هردو مامورند ومعذور آن یکی را هم گم کردند که دیگر کسی نباشد مدعی تاج وتخت تو باشد ، تنها چند ژنرال پیر وپاتال وچند شاعر وچند نویسنده که هنوز نفس میکشند با بردن نام تودستشانرا به علامت احترام بالا میبرند نسلی دراین میان گم شد ونسلی که آمده تخم وتره همان دایناسورها میباشد .شبها بتو شب بخیر میگویم وگاهی با تو حرف میزنم ومیبینم چقدر مانند من بدشانس بودی وچقدر دستهایت بی نمک . آنهاییکه از تو یاد میکنند واقعا ترا دوست داشتند اما یک دایناسور قدیمی مانند افعی پیر عکس آن پیر مرد را نیز درکنارش گذاشته ومردم را بسوی صحرای کربلا میبرد برایشان قصه حسین کرد میگوید تا بتواند جیره تریاکش را بگیرد .نه !کسی پیدا نشد تا ترا بیاد بیاورد اگر هم یادی از نو کردند برای آنکه دراین گمان بودند که شاید روزی نذری از کاسه برایشان بفرستند ، هرکاری را که تو نیمه کاره رها کردی آنها ساختند بنام خودشان وهرچه را ساخته بودی ویران کردندخوشبختانه من هنوز فیلمی از دوران گذشته وآن زمان که تازه انقلاب سپید روی داده بود وسپاهیان بهداشت ودانش دور ده کوره ها بمردم درس میدادند ، دراختیار دارم این فیلم شاید نایاب باشد سازنده آن به تیر غیب گرفتار شد دریک انفجار .دانشگاهی که تو بنیاد نهادی شد مرکز آموزش خلقها ومجاهدین وکسانیکه از آنسوی اقیانوسها بقول خودت برایشان دیکته میشد جوانان فریب خورده امروز پیرمردان وپیرزنان از کار افتاده ای شده اند که حتی برای نوکری وخدمتگاری هم
آنها را اجیر نمیکنند درعوض یک ( فاحشه ) تمام عیار بر تخت نشسته ودرانتظار است تا رل لوکرس بورژیارا بازی کند .شهربانو پیر واز کار افتاده وبیمار گاهی نقی میزند مصاحبه ای میکند پیامی میفرستد که هنوز” من هستم “هنگامیکه رادیوها وتلویزونهای خریداری شده بتو فحاشی میکردندوترا دیکتاتور ودزد وزن باز مینامیدند لب از لبی باز نشد نه شهربانو ونه شازده پسر هیچ اعتراضی نکردند چرا که مبادا حقوقشان قطع شود آنها مانند من نیستند که به پیغامی بسازند وبه لقمه نانی ولیوان آبی وبی نیاز ازهرچه دراین دنیای فانی است نه ! آنها حتی بخاکشان نیز نمی اندیشند ….
. .
هنگامیکه شروع کردم که درباره تو بنویسم گویا کامپیوتر هم با دنیای دیگران هم آواز بود جلویم را گرفت آنرا درون[دراف]جای دادم هنوز هم دچار مشگلاتم .متاسفانه خیلی دیر بفکر تو وپدرت وکارهایتان آفتادند حال دیگر برای آنکه مردی مانند پدرت رضا خان برخیزد نه حالی مانده ونه کسی دیگر بفکر آن است خرس سفید که مدتها درانتظار افتادن سیب بود سیب رسیده را درسته قورت داد وحال امروز باز ماندگان آن زمان درمیان کرمها وباکتریها وویروسها ی ناشناخته دارند وول میخورند وهنوز نوکران دست به سینه شاعران متعهد دست از کارشان بر نداشتند وعده ای را علم کرده اند تا ایران را ( ایرانستان) کنند همان که تو پیش بینی کرده بودی .
گاهی آرزو میکنم ایکاش ” ثریا” برایت پسری میاورد تا تو مجبور نباشی دزد را بخانه ببری که ترا وسر زمنیت را به نابودی بکشد وخود راحت بر مبل ابریشمی اش لم بدهد وسیگار بکشد وهرسال نمایشی برپانماید . اکر دنیا هم بهم بریزد من اورا مسئول مرگ تو وویرانی ایران سرزمینم میدانم مگر آنهاییکه جیره خور اویند ویا ترس وواهمه دارند ، من چیزی ندارم ببازم مانند تو همه چیز را گذاشتم وتن فرسوده امرا برداشتم حال درکنج این دهکده مرده وزنده من فرقی ندارد .
تازه بیادشان افناده که پدرت وتو چه ها کردید وهنوز عده ای نکبت فسیل عکس آن پیر مرد نوکر انگلوساکسونهارا روی میزشان میکذارند تا اعتباری به هیکل نحیف وزارشان بدهند .
درآن زمان مشتی شاعر بدبخت تریاکی وموادی وهرویینی چرسی وبنگی در دنیای خودشان از تو غولی ساختند وبه مغز جوانان حمله کردند حال آنها رفته اند ویا درنکبت زندگی میکنند . ومن…….در اندوهم غرق ودیگر حوصله زندگی را ندارم .روانت شاد، نامت جاودان وهمیشه در دل ما نشسته ای . ثریا .
دلنوشته ای روزگارمن .سه شنبه -
دنیای متلاشی
به دل جشن وعروسی وعده کردمندانستم که ماتم دارم امشب ……..شهریارخیال کردم که باد وطوفان تنها همین حیطه وهمین جارا فرا گرفته اما گویا دنیا رو به دیوانگی میرود وهوایش نیز با خود او دچار سرسام شده در امریکا برف وبوران ویخبندان ودر گرانادا نیز برف وشهرکهای نزدیک ما که خیلی کم درزمستان روی برف وبارانرا میدیند وهمیشه مانند خوزستان هوایشا ن داغ بود حال زیر برف وبوران فرو رفته اند .چهارشنبه سوری ما با روشن کردن چند شمع بپایان رسید ! درایران هم که چهار شنبه سوری زیر چشمان ماورین امنیتی شکل میگرفت هنوز نمیدانتم آیا آن سر زمین یکی از اقمار شوری است ویا نوکر فراموشخانه !!! این فراموش خانه روزی توانست یا خواست دست دین را از سیاست کوتاه کند کلیسارا بسویی راند حال درسر زمین بدبخت وفلاکت بار ما مشتی ملای بیسواد وبیشعور واحمق را حاکم کرده است ، در روزی که روز جناب انینشتن وروز عدد پی بود یعنی M – 3/14درایران فریاد بر میداشتند که حاکم جبار حکم داده که چهارشنبه متعلق به مجوسان است .بهر روی دنیا ی خر تو خری است متاسفانه ماهم حضور داریم (علی معلم )شاعر نویسنده مترجم فیلم ساز وبرنامه ساز ایرانی بیصدا درگذشت تنها یک عکس ویک خبر اما یکزن کمونیست آواره بنام ویدا حاجبی همه صفحات رسانه را پرکرده بود که درسن ننه بزرگ من در یکی از شهرهای اروپای جان دا د ….وهنوز این خبر ادامه دارد اما ازروی علی معلم گذشتند تصادفا در شروع انقلاب شعری از اورا یکی ا زخوانندگان خوانده بود که من روی نوار دارم .روز گذشته به داخل گنجه ام سر زدم دیدم بد آرشیوی از گذشته ها درست نکرده ام حیف که بچه هایم چندان رغبتی ندارند نه به گذشته شان فکر میکنند ونه به سر زمین زادگاهشان آنقدر خوبی از این ملت باشرف دیدند که ترجیح میدهند هرچه بیشتر فاصله بگیرند بنا براین با فرهنگ غرب بیشتر آشنا هستند تا سر زمین مادریشان .زمانی یک هموطن را میبنند مانند جن وبسم اله فرار میکنند چون هم درانگلستان وهم دراین ویرانه سرا هموطنان مهریان!! ودلسوز!! ونجیب خودرا دیدند امدن خوردند وریختند وپاشیدند وچرند گفتند ….ورفتند وتمام شد .تنها من هنوز دودستی باین رشته پوسیده چسپیده ام چرا؟ نمیدانم علتش برای خودم من نیز نامعلوم است ..درگذشته هنگامیکه صدای پری کومو را از رادیو میشنینم تمام رگ وریشه ام بصدا درمیامدند چون درهوای خودم تنفس میکردم دراین ده نم دار حتی موسیقی ان روزها طعم بوی دیگری دارد بوی بی تفاوتی ، آن روزها اگر رقصی از یک رقاصه فلامنکو میدیدم تمام شب درخواب آنرا نشخوار میکردم امروز حتی میل ندارم آنرا ببینم آن روزها دوعروسک بزرگ فلامنکو با لباسهای تور وابریشمی درگوشه میهمانخانه ام خودنمایی مکیردندانهارا موقع آمدن به دزدان بخشیدم وامروز دیگر اثری ازآن عروسکها دربازا ردیده نمیشود واگر هم پیدا شود بسیار گران است .ـآن روزها از آمدن به اسپانیا گریزان بودم شهری بود ناشناخته با مردانی که دستار بسر بسته شال بر کمر وخنجری درمیان شالشان پنهان بود اما امروز مجبورم در کنار نواده های همان خنجر به دستان زندگی کنم وشبها از هر صدایی از جایم دومتر بپرم .ابدا با خارجیان کاری ندارند برعکس ما که اول خارجی برایمان مهم است بعد هموطن اینها از دایره خودشان بیرون نمیایند با آنکه ما با آنها پیوندخانوادگی داریم اما هنوز غریبه ایم خانه شان بوی خودشانرا میدهد بوی همان پاچه خوک .ما درآن آب وهوا داشتیم ارزوی خارج را درسر مپیروراندیم ، روزی یکی از دختران اقوام گفت “ما درخوشی ایران بوده ایم در بدبختی وذلت آن هم باید شریک باشیم فرار فایده ندارد …..البته او هم جایش گرم بود وهم پشتش به ملاهای اهل قم نمازاورزوه را دوست داشت قمارراهم درکنارش دوست داشت اما من نمیتوانستم احساس چند گانگی بکنم من روی یک خط مستقیم راه میرفتم از کج ومعوج شدن بیزار بودم میپنداشتم خط مستقیم مرا زودتر به مقصد میرساند مقصد کجا بود ؟ منظور چی بود؟ به کجا رسیدم ؟ به پشت دیوار نا امیدی وبی اعتمادی وبی تفاووتی .حال امروز باید بروم روی بالکن وکثافتهارا بشویم تمیز کنم روکش مبلهارا که خیس آب شده اند درون ماشین بشویم وچشم به اسمان بدوزم که ایا هوا آفتابی خواهد شد یا زیر ابری سنگین دوباره بی رمق خواهم افتاد وهر صبح بااحتیاط واردحمام شوم تا بببینم میهمان جدیدی از نوع سوسکها مارمولکها وعنکبوتها نیامده ومن میتوانم با دل راحت دوشی بگیرم ؟ …سلامت را نمیخواهند پاسخ دهندهوا دلگیر ، درها بسته ، سرها درگریبان ، دستهایمان پنهان ، نفسها ابری ، دلها خسته وغمگین ………الف . ثالثپایان .ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 15/03/2017 میلادی /.اسپانیا . -
ریشخند طبیعت
نام خودرا با تو میگویمکلید قلبمرا درمیان دستهایت میگذارمنان ترس ونکبت را با تو تقسیم میکنمبه گناهان ناکردهبکنارم بنشینبگذار سر برزانوانت بگذارم——به ! به ! دیگر هوا از این دلپذیر تر برای شب چهار شنبه سوری وشکفتن گل در بهارن نیست !!! نه نیست .نه ! نیست …با دوباران وطوفان وصدای وحستناک آن تمام شب تختخواب واطاق مرا لرزناد وهر آن گمتم میکردم به همراه باد مانند آن افسانه به اسمان خواهم رفت ، ودر میاتن گلستانی از گل وسنبل وچهار حیوان خوش قلب ومهربان خواهم نشست واز دست جادوگر شب نجات خواهم یافت ، اما نه جادوگر در هیبت یک سوسک سیاه وحشتناک میان اطاق حمامم نسته بود وبمن زل میزد ! نمیدانم چه اسپری وکدام تمیز کن را ا برداشتم وبجانش افتادم خواب آلود بودم طوفان دربیرون بیداد میکرد ” هنوز هم میکند ” ودستمالهایی را به زیر در فرو بردم که بیرون نیاید حمام دراطاق خواب من است ودربالای سرخودمان سر خودما ن…..بعله !خواب که نبود چرت بود ، درد بود دلم شور صندلیهای سفید وتازه امرا میزد که حال دربالکن به چه شکلی درآمده اند باد همه چیز را بهم میریخت میشکست ، لحاف را برسرم کشیدم وبه یک آواز جاز گوش دادم آوازهای قدیم جاز شاید کمی آرام بگیرم ،امروز صبح با دستگش وبیل وجارو وکلی اسلحه به درون حمام رفتم ! خیر از جناب سوسک حبری نبود ، ای داد بیدا کجا پنهان شده ؟ همه حوله هار همه لوازمرا تکان دادم وشستم ضد عفونی کردم دلم بهم میخورد از اینکه فکر میکردم سوسک روی حوله های تاشده ام راه رفته حال کجاست ؟روی جعبه پودر لباسشویی زیر دستشویی افتاده بود وپاهایش روبه هوا …. براوو اسپری کار اورا ساحته بود . بهر روی همه چیز را ازنو شستم وتکان دادم نگاهی به شیشه های براق شده وپاک شده خود انداختم باران برایم دوباره آنها میشست صندلیها خیس وهمه چیز درهوا معلق فورا به درون آمدم وتازه دیدم تمام شب دریخجال باز بوده !!!!خوب ، بقول بعضی ها ، بانو! خیال میکنی دراین ویرانه سرا غیر از سوسک ومار وعقرب چه کسی به دیدارت خواهد آمد اینها غذاهای آینده تو میباشند باید آنهارا بخوری حال اول با آنها آشنا میشوی اما عجب بزرگ وسیاه بود این روح کدام پلید بود که نیمه شب اینجا ظهور کرده بود ؟ از خیر آتش بازی وچهار شنبه سوری گذشتم آجیل هار را درون چهار کیسه کردم تا بچه ها ببرند وخودم نشستم به تماشای ویرانی باد وباران وچون درطبقه بالا هستم بیشتر مورد حمله این عوامل زیبای طبیعت قرار میگیرم از آفتب خبری نیست اما درسیاهی وتاریکی میتوان زیر باران عشقبازی کرد وبا باد همراه شد وبه اسمان رفت …..خیال نکن یک شه زاده با اسب سپیدش ویا یک بانوی نیمتاجدار با کالسکه زرینش به میهمانی تو خواهد آمد! خیر مونس تو تنها سوسکها هستند که نیمه شب مانند دزدان وارد حمام میشوند ازکدام سوراخ ؟ نمیدانم.امروز صبح بی اراداه تکه ای پنیر بی نمک را روی نان گذاشتم بی اراده چای را نوشیدم بی اراده راه رفتم وتنها از خود میپرسیدم که ” بجرم کدام گناه ناکرده جایم دراین زندان است ؟ …..گریه مکن که سرنوشت گر ترا از من جدا کرد ….هیچ تنها جدا کرد .به جستجوی هیچکس ودر هیچ درگاهینمیروم ونمیگردمدر معبر باد وطوفان میگریمدر چهار چوب شکسته پنجره ها ودرهای آهنیآسمان من همیسه ابری بوده استودیگر هیچپایان .ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 14/03/2017 میادی وآخرین سه شنبه سال 1395 .اسپانیا / -
بازهم درغربت !
نفس باد صبا مشک فشان خواهدشدعالم پیر دگر باره جوان خواهد شد—–کدام نفس باد صبا وکدام عالم پیر ؟از دوردستها آوایی برمیخیزد که بر بندید محملها ! نوایی بر میخیزد که دیگر وقت رفتن است ! به کجا ، به خاک متعفن غربت ؟در حالیکه دزدان درخانه ام نشسته اند ودارند مال ومنال وخاک مرا میبرند ؟ نه باید اول آنهارا بیرون کنم درست نیست که بادزدان همدست شوم اگر عده ای شدند بمن مربوط نیست واگر عده ای بی تفاووت واز ترس پنهان شدندبمن مربوط نیست ، خانه مال منست آنجا به دنیا آمدم بچه هایم را آنجا به دنیا آآوردم حال بگذارم دزدان راحت بنشیند وبخورند وبنوشند وبر گرده مردم نادان سوار شوند ؛ مردم یا نادانند یا ترسو دین تنها هیمن امکانرا بتو میدهد یا باید بترسی یا شعورت را گم کنی .اما سرنوشت چیز دیگری مینویسد وحرف دیگری میزند خیلی ها رفتند تا درخاک مادری جان بسپارند برگشتند ودرغربت جان سپردند آنهم نه بخاک بلکه به خاکستر .خوب اینهم یکنوع زندگی است اگر ترا خاکستر کردند آنرا به چاه مستراح میریزند وسیفونرا میکشند بهتر است که درکنار دزدان وآدمکشان که بوی خون همه پیکر وجوارح ودستهایشانرا فرا گرفته بنشینی وتماشاچی باشی ویا نوکر آنها وبرده آنها …….جان مبارزه که درتن تو نمانده امیدی هم به دیگران نیست [باری به هرجهت فعلا ببینم چه میشود ]را پیشه کرده اند ولقمه را دودستی درگلویشان میچپانند .نه ، بهتر است بنشینم وتن به سرنوشت بسپارم .هفت سین نخودی را گذاشتم بدون پرچم ملی !! درحال حاضر سر پرچم مرافعه است یکی آنرا منصوب به علی میداند دیگری به حسین وسومی با کوروش …..از خیر پرچم باید گذشت حافظ آنجا نشسته وبرایم افسانه میخواند او خواهد گفت که چه خواهدشدخوشبختانه باد وطوفان آن ( داعش ) را باخود برد تنها یک شاخه هنوز درزمین بود آنرا نیز بریدم ورویش شاخه های خشک بقیه درختانرا ریختم تا فرداشب زیر آن کبریت بکشم وبسوزانم .وبخوانم :بسوزان ، بسوزان ، شعزهایم را بسوزان …..بامید هیچ نفس باد صبایی هم نخواهم نشست تنها بامید نفس خودم میباشم .نهایت آنکه از دهات دوردست بوی گندی بمشامم برسد ومن خیال کنم بوی مشک وعبیر است ….اوف حالم بهم میخورد .چرا اینگونه شد ؟ اگر دروطن خودمان بودیم امروز سرنوشت دختران وپسران من چگونه بود ؟ حتما آنها هم یک اتومبیل زیر پایشان داشتند تا به دختر عموها ودختر عمه ها پز بدهند وپسرها دوره قمار وتریاک داشتند وبه شکار میرفتند !! ا بخارج میامدند تا لباس بخرند وشیک جلوه کنند مهم نبود درون مغزشان چی انباشته است .روز گذشته با دخترم سر فرش نخ نما شده ام حرف میزدیم گفت :نا شکری مکن خیلی ها روی زمین زندگی میکنند !!! آنهمه فرشی را که من جمع کرده بودم برای جهاز آنها چه شد ؟ امروز کدام نی نی طلایی روی آنها راه میرود ؟خوب ! قیمت آزادی بسیار بسیار گران است حال برای بدست آوردنش هرچه را که داشتی دادی بلکه بیشتر اما خودترا نگاه داشتی وهمین بهترین است . هر روزتان نوروز ونوروزتان پیروز .پایان دلنوشته امروز . دوشنبه 13 مارس 2017 میلادی. -
داعشی !
تخم گل میکاری وخار میروید زخاک !-———————————–چندی قبل گلدانی خریدم بگمان اینکه برگ شیویدی است سبز وخرم آنرا درون باغچه کاشتم رشد کرد بزرگ شد ریشه دوانید روزی نگاه کردم دیدم تنها بوته خاری است که رنگ عوض کرده از همان خارهای بیابان نوک تیز وریشه دوانیده تا انتهای باغچه ودورهمه گلها پیچیده بعضی ها را خشک کرده واز بین برده است .گل نازی داشتم که به هنگام گل دادن مانند یک خورشید درخشان جلوه گری میکرد سالی یکبار گل میداد ، هربهار وحال دوسال بود که بکلی خشک شده واز بین رفته بود ریشه آن خار تا انتهای باغچه را گرفته بود . روز گذشته فکر بکری بسرم زد ! نه ، نمیتوانستم اورا ازریشه بیرون بکشم درعمق زمین وباغچه ریشه دوانیده بود روی ریشه های نمک پاشیدم وقیچی را به دست گرفته از زیر ساقهایش را بریدم وانرا هول دادم روی لبه بالکن ودرانتظار باد نشستم .امشب بادی شدید وزیدن گرفت با چوب جارو آنرا هول دادم تا پایین بیفتد وباد آنرا باخود ببرد اما نمیدانم هنوز آویزان است ویا به بالکن طبقه زیر افتاده ویا بادآنرا برده وتکه تکه کرده است ، نام اورا ( داعش ) گذاشته بودم همچنان با خارهای برنده ومانند بعضی از ” آدمها” ریشه دوانیده وریشها هی اصلی .گلهای زیبا واصیل مانند شب بو ولاله وسنبل وویاس ا خفه کرده بود ….خوب ماهم جزیی از طبیعت هستیم واگر بتوانیم جایی خودمانرا بچسپانیم وریشه کنیم مشگل میتوان ریشه را از بیخ وبن کند مانند آنهاییکه سر زمینهارا غصب کردند وریشه دوانیدند دیگر امکان ندارد بتوان ریشه انهارا از بن برید ویا سوزان مگر آنکه سر زمینرا یکپارچه آتش زد وزمینی صاف به دست آورد آنرا ضد عفونی کرد ودوباره از نو گل لاله وسنبل کاشت ولاله زاری درست کرد که درآن بلبلان آواز بخوانند .دودستم همه زخمی شده است خارها بدجوری آنهارا زخمی کردند با پوشیدن دستکش باز هم نوک تیز آنها به گوشت وپوست دستهایم صدمه زد .حال درانتظار فردا هستم تا بینم چه کسی درب خانه را میکوبد وبمن میگوید که باد سبزه هارا برد ویا پایین انداخت منهم با تعجب میگویم !اوه ! راستی ؟ چه حیف . تمام شب درانتظار باد بودم تا وزید بادی شدید وناگهانی واورا از روی بالکن جدا کرد اوف !!!!! چقدر خوشحالم داعش را از بین بردم حال فردا تمام ریشه های اورا آتش میزنم شب چهارشنبه سوری است !!!!.از ساعت یک پس از نیمه شب بیدارم والان ساعت چهار صبح است خارها بد جوری دستانمرا زخمی کرده اند اما خوب از شر آنهمه سبزه بی خاصیت وخارمغیلان نجات پیدا کردم گاهی گلوله های کوچکی به ان آویزان میشد مانند اسفند اما خوب خار بود خار تکلیفش روشن است گل که نمیدهد خاری دیگر تولید میکند . هنگامیکه بالکن . خالی رادیدم نفسی به راحتی کشیدم ، ریشه او به همه جا خزیده نعنا هار از بین بر گل نازمرا خشک کرد وداشت همچنان پیشروی میکرد بسوی گلهای دیگر ریشه اش هنوز درخاک مانده اما آنرا خواهم سوزاند . نمیگذارم همه جارا دراختیار بگیرد . .گفتم بخود که مهتاب شاید بشب نباشدآویختم بهر کوی فانوس جستجورادیدم که درسکوت ظلمت سرای اندوهبگرفته نا امیدی دامان آرزو رامن غمگین ونومید اینجا خاموش ماندمتا که سپیده بگرفت شام سیاه مورادر اخرین دقایق ای موج صبح آرزومنداز شط سینه برگیر کشتی آرزو رامن از شر داعش خودم رهایی یافتم وامیدوارم دنیا نیز مانند من دست بکار شده وریشه این حرام زاده تازه سراز تخم بیرون آمده را از بیخ وبن بیرون بکشد وبسوزاند ، بامید آن روی شاید طوفان گاهی بد نباشد .پایان.ثریا ایرانمنش ” لب یپرچین” اسپانیا .13/03/2017 میلادی/. -
نوروز×
به نوروز دگر هنگام دیداربه آیین دگر آیی پدیدارنه! دراین سر زمین ودراین گوشه ده نمیتوان ” آیین برگزاری کرد حتی بصورت مینیاتور !! البته ایرانیان عزیز با بلیط دوسره بین تهران واینجا درکنار دریا هتلی را اجاره کرده اند وچهل یورو هم فروش بلیط است آخر شب هم کتک وکتکاری وپلیس وباز آبروریزی .ما درخانه خودمان هفت سین میناتورمان را چیدیم!! یک عدد سیب بزرگ باندازه طالبی واکس زده براق نشست درون یک بشقاب چند عدد سنجد فریزشده سالهای قبل وچند دانه نقل فریز ده متعلق به سالهای قبل ! سماق فریز شده متعلق به سالهای قبل ! وسمنوی دست پخت اینجانبه که شبیه همه چیز هست غیر از سمنو ویک ظرف کوچک برای سبزه چند عدد سکه امروز ودیروز وفردا !!! وکمی سرکه درون یک گیلاس به رنگ شراب ویک عدد سیر نایلونی شده با پاپیون !! وجند شمع خوب چه میشود کرد میز کوچک است منهم نمیتوانم وسط اطاق سفره پهن کنم تازه برای کی ؟روز گذشته به دخترم گفتم کمی سبزی بخر برای سبزی پلو کم کم آنهارا پاک کنم دیدم از در آمد با یک درخت پلاسیده پرسیدم این چیه ؟ گفت اسفناج !!!! گفتم جعفری وتره وسیلندرو کو دست برد ته کیسه دو عدد چوب دراز درآورد گفت این تره !! چند برگ پلاسیده هم درآورد وگفت این جعفری واین شنبلیه !!! گفتم تنها سوپ میتوان با آنها درست کرد .نعنا ها پلاسیده مخلوط با علف آنهارا به درون باغچه پرتا ب کردم شاید پرندگان بخورند ، خوب ….این یکی نشد باید دوباره خودم بروم اگر چیزی دربساط سبزی فروشها بود بخرم سالهال قبل سفارش میدادم اما امسال حوصله نداشتم بچه ها هم از عید تنها سبزی پلو ماهی و کوکو وزرشگ پلو وفسنجانرا میشناسند بقیه …..! دراین فکر بودم که خوب دخترجان تو نمبینی سبزیجات پلاسیده از درون یخچال را بتو میدهد بگو نمیخواهم آنهمه پول را بباد دادی امروز باید همهرا بیرون بریزم ، اوه بهتر است حرف نزنم …..نه نمیتوان از این ” گوه ها” اینجا خورد عید برای ما نیست دختران آنقدر گوشتهای خوک وچورسیو آشغالهای را خریده اند که بکلی یادشان رفته ما چی غذا میخوردیم آن یکی هم آمد با کلی افاده گویی که بدیدار لله سابقش آمده درگوشه ای نشست وسپس گفت خوب من برای عید گل میاورم وشیرینی خدا حافظ ……..انگشت به دهان ومبهوت ماندم ……اما شام شب عیدا باید روبراه باشد وهمه برای خوردن خواهند آمد حال اگر من از زیر آجر هم شده باید سبزیجات را پیداکنم نه انهاییکه با هورمونها بزرگ شده اند بلکه سبزی درست واگر نشد بدرک …..چه اصراری هست من آیین نوروزی را برپاکنم خودمرا مسخره کرد ام یا نوروز را زمانی عید را میتوان عید وشادی آور نامید که همگی دست به دست هم بدهند یکی شیرینی درست کند دیگری سبزیجاترا پاک کند سومی بنش را را بپزد خیر از این حرفها اینچا خبری نیست پسرک که درسفر است و نه بهتر است حرفی نزنم که اشکم سرازیر میشود …….منهم نمیتوانم مانند جناب فرهنگ شریف پشت یک پانصد تومانی را امضا کنم وبه دوستان بدهم که از من ومراسم عید نوروز فیلم تهیه کنند وبماند یادگار !!! .حالم بهم خورد .شب گذشته نیمه شب بیاد ” میم ” میم ” اف ” افتادم درهمین حدود وهمین روزها بود که از دنیا رفت روی مبل نشسته بود با گیلاس شرابش ورفت ! خوب روانش شاد که مرا بیاد خودش انداخت تا شمعی برایش زوشن کنم درحال حاضر کار من شده شمع روشن کردن برای رفتگان ویا شمعی خاموش درگوشه شومینه !!!!دردی که من از گردش ایام کشیدم کم بود که باز از تو نوگل خندان بکشم .کدام نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ؟ کدام مشک وعبیر اینها تنها نامشان باقیمانده کدام گل سوری ؟سالهاست بوی یاس از یادم رفته وآنچه که بو میکشم تنها بوی داروی ضد عفونی ا میدهد ، سالهاس که گل بیدمشک را ندیده ام ، وسالهاست که روح انسانی را نیز احساس نکرده ام هرچه هست بازار است وبازار واست بازار حتی داروهای مورد نیاز بیماران نیز ببازار رفته باید دید کدام دارو مصرفش بیشتر است روی آن سرمایه گذاری کرد ، ” سرمایه گذاری ” نه برای درمان بیماران بلی قرص فشار خون تا ابد ادامه دارد ، دکتر من بمن میگفت من نمیتوانم نام دارورا بنویسم من آنچه دران بکار رفته مینویسم این کار لابراتورهاست که کدام را ببازار بفرستند وداروخانه کدام را بهتر بتوانند بخرند !! یعنی هیچ ، یعنی کشک بیمار وبیماری را رها کن برو بمیر .حال دراین بلبشوی زمانه من میل دارم آیین ملی خودرا پاس بدارم …. آهای زکی .دلم بد جوری گرفته خیلی بد جور ، در ایام گذشته اگر گاهی دچار دلتنگی میشدم کیلاسی ویسکی یا کنیاک مینوشیدم به یک موسیقی خوب گوش میدادم حال دیگر موسیقی خوبی هم نیست هرچه هست تکرار گذشته ها ، اینجا که باخ خدای موسیقیشان میباشد ودر سایر جاها هم موزارت وسنفنوی چهل که آنهم دیگر نخ نما شده هنوز با ز شبها مینشینم وبه صدای آرام وگرم ودلنشین ” پری کوکو” پوش میدهم آنرا هم قلابی کرده اند یک آهنگ از او میکذارند زیرش شخص دیگری میخواند زیر نام وعکس اویعنی چیزی دیگر برای ما انسانها باقی نگذاشته اند تا دلمان را خوش کنیم بهترین نمایش یا تاتر پیدا شدن گورهای دسته جمعی ، بهترین آواز صدای بمب های گوناگون در مجامع پر رفت وآمد وبهترین رقص ، رقص آدمهای بالای دار . بوی گند همه جارا اشباح کرده آبها آلوده وبیماری زا تازه مکتشفان وعالمان علم !!! یکصد وهشتاد نوع میکرب کشنده را کشف کده اند که تنها با آنتی بیوتیک بر طرف میشود اما دیگر لابراتورها آنتی بیوتیک نمیسازند ( صرف نمیکند ) !! دارویی است که تنها سه روز یا یک هفته مصرف دارد کسی روی آنتی بیوتیک سر مایه گذاری نمیکند اول مانند شکر آنرا دربازارها ممنوع میکنند که آقای نخورید زیادی روی در آنتی بیوتیک فلان وبهمان دارد وسپس معلوم میشود که ” صرف ندارد” حال این میکربها این ویروس ها ناشی از مردگان کنار خیابانها ویا درجبهه ها وارد خون وریه ومعده وروده انساهای سالم شده همهرا بسوی مرگ میکشاند اما …… (آن بالاییها ) خاطرشان جمع است میکرب به آنها حمله نمیکند .خودشان ویروسند …… اوف از نوروز به کجا رسیدم …….پایانثریا ایرانمنش .” لب پرچین ” اسپانیا . 12/03/2017 میلادی /. -
هیچ یادت هست ؟
هیچ یادت هستتوی تاریکی شبهای بلندسیلی سرما با تاک چه کرد ؟با سرو سینه گلهای سپیدنیمه شب ، باد غضبناک چه کردهیچ یادت هست ؟ ……ف. مشیریامروز دریک سایت خواندم که قبر ترا هم ویران کردند وآن مجسمه گچی را که همسرت برایت سفارش داده بود وابدا شکل تو نبود ویران ساخته واز جا کنده اند!!!خانم رضوانی ، رضوان خانم ویا خانم رضایی ….؟هیج کجا نام تو رویش نیست ! نمیدانم شاید صیغه کرده بودی بهر روی دست به دامان ” مقامات” شده این روزها درآن دیار مردگان گذشته هم آزاد نیستند اگر بتوانند آنان را از گور بیرون میاورند وآتش میزنند از گذشته نباید چیزی باشد همچناکه ارباب بزرگشا نوبنیان گذار سنت آنها ، شیخ صفی اردبیلی کرد .اما هوش وگوش ایرانیها هنوز باز است ممکن است ترا ازخودشان ندانند چون تو روبه رقیب کردی وپشت یه آنها کاری که اکثرا میکنند هنرکجا دیوار بلندتر باشد زیر سایه ان مینشینند .بهر روی متاسفم برایت خیلی متاسفم همان بهتر که با مواد خودرا فراموش میکردی وهمه هوش وحواست را به همان سیمها میدادی .شیک میپوشیدی دستمال ابریشمی برگردن میبستی وپوشت میگذاشتی کاری که نمیبایست میکردی میبایست رشقال راه میرفتی اما خوب !! زمانه بتو این اجازه را داده بود که هرچه دلت میخواهد بپو.شی ، راستی آن پوست مار دومتری را که بتو دادم وقرار بود با کت جیرت آنرا تزیین کنی کجا رفت ؟ او هم به دنبال بقیه رقت ؟ آنتیکهایت کجا رفتند ؟ تابلوهایت ؟ منوچهر خان که رفته بود هوشنگ نازنین که رفته بود تنها فرامرزو همسرش باقی مانده بودند آن بانوی زیبایی را که به بی بی سکینه میگفت آی زکی بخانه آورده بودی تا آخر عمر با تو باشد صبر وتحمل زیادی داشت من دوهفته نتوانستم ترا تحمل کنم از ریخت وپاش وسیگارهای بد بود وسایر چیزها باید زن فدا کاری باشد بهر روی باید از او شاکر باشیم که تا آخر عمر ترا نگاه داشت حتما کس وکار یهم دارد .بهر روی با دیدن آرامکاه ویران شده ات دلم گرفت البنه مجسمه گچی بود وارزشی نداشت اما خوب همسرت دلش میخواست کاری برایت انجام دهد .نمیدانم آن یکی همسر اولت درامریکا درچه وضع وحالی است ؟ ایا بیتفاوت از کنار مرگ تو گشذت ؟ با دکتر الف وآقای دل… چکار کردی ؟ آیا هنوز با تو دوست بودند خبری که نشد تسلیتی که ندادند تنها آقای مشیری تاریخدان گویا خاطرات خوبی از تو داشت وچند کلمه ای درباره ات گفت . خوب سپتامبر میشود یکسال نمیدانم من هستم تا برایت سال بگیرم وشمعی روشن کنم امسال سر سفره هفت سین شمعی خاموش بیادت خواهم گذاشت هر چه باشد دندان شیری مرا تو کشیدی .بهر روی متاسفم . پایانثیا / اسپانیا / 11. مارس 2017 میلادی. -
زخمه ها
روز گذشته دوباره صفحه را پرکرده بود .ابوعطا ، به همراه فخری نیکزاد زمانی نیز عاشق اوبود اما فخری اعتنایی به این نوع هنرمندان نداشت او سر وکارش جایی بالاتر بود .او نیاز داشت برای الهام گرفتن وضربه زدن به سیمها یک ملهم داشته باشد . اکثرا عاشق زنان شوهر دار میشد برایش مشگلی ایجاد نمیکردند !!؟ وآنهارا بمن میگفت شاید حسودی کنم ا ما دیگر گذشته بود جان من محکم شده ودیگر هیچ طوفانی نمیتوانست مرا تکان بدهد .بهر روی ابوعطا ، شور ، سه گاه ومخالف سه گاه انها دستگاههای بودند که او شروع میکرد اما راهرا ادامه نمیداد برای خود سبکی انتخاب کرده بود با آن پنج سیم بازی میکرد گاهی مینالید وزمانی عشق را به اسمان میفرستاد گاهی سیم بالارا ببازی میگرفت وزمانی کوک را عوض میکرد واز سیم ریز کمک میگرفت بستگی به احوال روزانه او داشت سرش بود ودرون خودش .قبلا نوشتم که او بیست ساله بود ومن چهارده ساله ! کلاس دوم راهنمایی واو درکلاس یازده مدرسه دارالفنون درس میخواهد در خانه دوستی اورا دیدم واو به دنبالم آمد مدرسه ام رایافت وهرغروب جلوی درمدرسه درانتظارم بود تا اینکه سرانجام مرا به دام کشید .دامی که تا امروز از آن رهایی نیافتم .روز گذشته پر بیادش بود گریستم خیلی تنها شده بودم ، وچرا اورا ازخود راندم ؟ چرا با او نرفتم ودرکنارش نماندم ؟ باهم جان میدادیم مگر میل نداشت که مرا هم باخود ببرد ؟ عکس اورا بیرون آوردم همچنان درقاب سیاه نشسته بود وگذاشتم روبرویم وخوابیدم .دوستان خوبی داشت تا اینکه روزی مردی بلند قد با بینی دراز وابروان پهن ولاغر بعنوان ریاست کل دارویی کشور رابمن معرفی کرد اورییس اداره تریاک بود ، آن مرد مرا نگرفت ، نه تنها نگرفت بلک بیزارم کرد حسی دردرونم میگفت بین شمارا را جدایی خواهد افکند مانند یک زن حسود بود با آنکه زن وبچه داشت اما با زمعشوقه ای رانیز یدک میکشید وسرانجام هم زنرا طلاق داد با همان معشوقه ازدواج کرد ، درهمه جا وهمه میهمانیها اورا بر صدر میشناندند تریاک دست او بود ! واین جوان عاشق پیشه وموسیقیدانرا نیز به دامان تریاک کشاند او وآن خواننده لب باریک ” مریم جان” که امروز زیر خاک خوابیده است .من فراری از این برنامه ها خودرا پنهان کردم ، دست او دیکر بمن نمیرسید همه جا مرا باخود میبرد واز هرفرصتی یک عکس از من میگرفت میگون ، فشم ، خانه بانو مرضیه همه جا به دنبالش بودم یا خواب یا بیدار ، تا اینکه آن جناب دکتر ریاست امور خیریه وپخش تریاک اورا بخود اختصاص داد مرا باید رها میکرد .خوب بیکاری ؟ بیا امروز دراداره برق اندیکاتور نویسی کن من با تیسمسار آجودانی حرف زدم ! واو مانند یک گوسفند به اداره برق میرفت ، نه جای او آنجا نبود با مرحوم حسین گل نراقی سر یک میز مینشستند .روزی از روزها ” آقاجان ” فرمودند بروم قبض برق را بپردازم ومن رفتم ، بی آنکه بدانم او آنجاست پول را به گیشه دادم ورسید گرفتم وبرگشتم دراطاقم بودم که دیدم مرا پای تلفن میخواهند ، ” او” بود .آه … نه !گلویم دردمیکرد باید به دکتر بروم .– عیبی ندارد فردا ترا به دکتر گلو نشان میدهم ، باید لوزهایمرا عمل میکردمعیبی ندارد ترا به بیمارستان میبرم ودرکنارم نشست تا عمل تمام شد برایم بستنی خرید ومرا بحانه رساندسر دردشدید داشتم مرا به خانه عمویش که دکتر بود برد عمویش گفت هیچ نیست تنها اعصاب است .مادرفشار میاورد که اورا رها کن اهالی خانه برضد او شوریدند ؛ واه واه یک مطرب شایدهم یهودی باشد !!! کتکها شروع شد درخانه بسته شد ومدرسه رفتن من فقط با نوکر خانه بود . اورا میدیم از دور ومیگریستم . برایم نامه مینوشت نامه ها سانسور میشد گاهی آهسته بدر خانه میرفتم اورا که درآنسوی خیابان ایستاده بود میدیدم ومیگریستم وبرمیگشتم .تنها دنیای زیبای من زمانی بود که درکنار پنجره بستنی فروشی همسایه مان مینشستم و به برنامه رادیو گوش میدادم درخانه ما رادیو نبود حرام بود !او با خانم روحبخش ساز میزد وکمی هم تکنوازی داشت روزهای چهارشنبه روزخوشبختی من بود ، ( چقدر زندگی ما شبیه زندگی آن زن ناشناس ” استوان تسوایک ” بود !!!راهم را کج کردم ورفتم بسوی سرنوشت او هم پله هارا یکی یک بالا رفت تارسید به خدمت ملکه مادر ودربار شاهی !!! دیگر بین ما یک خندق بزرگ دهان بازکرده بود ، هرگاه به ساز او گوش که از رادیو ویا تلویزیون پخش میشد گوش میدادم میدانستم عاشق است چون مضرابش روی سیمها میرقصید وهرکاه غصه دار بود میفهمیدم به دستگاه شور پناه میبرد دستگاهی که مورد علاقه خودش بود . وگم شد اا غم او دردل من باقی ماند.تا پس از انقلاب وآمدن حکومت جدید بر روی کار فهمیدم درامریکاست وسپس اورا درتهران دیدم ” داستانی است طولانی که شاید دوستان خودش بهتر از من بدانند که درامریکا چه باو گذشت “،دراین دیدار دیگر هیچکدام نوجوان نبودیم هردوو تجربه های سختی را پشت سر گذاشته بودیم ومن میل داشتم از آن میراث ” شوم ” رهایی پیداکنم بکمکم آمد مانند یک فرشته همهرا به دست او سپردم وخودم راهی غربت همیشگی شدم بارها آمد وآمد وآمد وآخرین روز با اصرار میخواست مرا باخود ببرد باو گفتم ، که نه ! نه ، من اینجا ریشه ای سست دوانیده ام هرچند ممکن است خاکش مرا نپذیرد اما باید بمانم ودراین فکر بودم که سرنوشت چگونه دست خودرا درون کاسه میکند وهمه چیز را بمیل خودش تغییر میدهد .خوب درحکومت تازه روی کار آمده مجبور بود بخدمت آنها دربیاید ، ودرآمد ……..کار خوبی کرد اندیشه اش را خوب بکار انداخت توانست آن آشغالهارا بفروشد هم به زندگی خودش سر وسامانی بدهد وهم کمی برای من بفرستد و و و …این پاداش سرنوشت وانتقام اوست .دنیا وآخرت را بنگاهی فروختمسودا چنین خوشست که یکجا کند کسیخوش گلشنی است حیف که گلچین روزگارفرصت نمیدهد که تماشا کند کسی /حال دراین فکرم آیا هیچگاه همسر مرحوم من فکر میکرد روزی آنهمه زمین وویلا وشرکت به دست رقیب عشقی اوبیفتد؟ ! وافتاد!پایان /ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا / 11/03/2017 میلادی . -
خیال کن
اخیال کن یه آهو یه صحرارو دویدهزیر تابش آفتاب به یک سایه رسیده ……..اینهارا برایش مخواندم ومیدانستم با خواننده کاباره واین اشعار سرو سری دارد میدانستم خوب به لب هم تریاک ودود میفرستند .امروز پسرم عکس خانه را که به ثمن بخس فروخته بودم برایم فرستاد در مارکت به سیصد وهشتاد هزار دلار رسیده بود !!بفروشید هرچه هست بفروشید ، دم مرگ بود اما هنوز چشمانش به دنبال آن تکه فرش آشغال وآن خانه نم دار بدون افتاب بود چشمانش به دنبال آن چند سکه بود همهرا فروختم هرچه راکه باقی گذاشته بود فروختم حتی پول برای غذای برای ما نگذاشت اتومبیل را بفروش ، چشم ، خانه را بفروش چشم ، داشت جان میداد اما چشمان بی رمقش هنوز به دنبال مالش بود .نمیتوانم به پسرم بگویم که او در حز ب نازی عضو بود واوراه شکنجه را خوب میدانست وآن صلیب شکسته بر بازویش نشان عضویت او در همان میدان بود ، او سالها درمعادن ذغال سنگ آلمان نازی کار کرده بود عذایش تنها سیب زمینی وگربه مرده بود حال تازه به نوا رسیده بود ومیل نداشت که پولش بما برسد .نه نمیتوانم اینها را برا هیچ یک از بچه ها بگویم درون گلویم آنها نگاه داشته ام جلوی اشکهایمرا نیز گرفته ام درتمامی عمرم جانوری مانند او ندیدم .حتی یک حیوان بیمار را اگر پرستاری کنی سرانجام سرش را بلند میکند وبا چشمانش از تو تشکر میکند اما در چشمان او دوشیشه مرده بودند ،دنبال من نمی آمد دنبال مالش بود ، کدام مال ؟ هرچه را بود که بین آن زن پا چوبی وعروسش وپسرودخترش تقسیم کردی بو گند او خوب مشام ترا نوازش میداد تو از بوی عطرهای گرا ن قیمت بیزار بود یبوی ادار ترا سرحال میاورد .سالها بی آنکه بگذارم بچه ها بفهمند در کنج کارخانهه ای دوزندگی برای هیچ خیاطی کردم تا بتوانم غذای روزانه آنهارا تامین کنم روزی مردی با یک قیچی به درخانه آمد تا برق را قطع من ، گفتم صبر کن الان به ادراه برق میروم وپول را میدهم دو کاسه بزرگ نقره وقلمکار هدیه مادرم بود آنهارا بفروش رساندم وسوگند یاد کردم که دزدی نیشت وفورا به اداه برق رفتم پول را پرداختم ودست خالی برگشتم باز سیب زمینی بود ونا ن نه بیشتر بچه ها از مدرسه بر میگشتند غذا میخواستند .من بودم ودختر کوچکم وپسرم کوچکم دریک آپارتمان محقر خانه را فروخیتم تا اقساط بانک را بدهیم وسنگی روی قبر او بگذاریم امروز با تمام وجودم فریاد کشیدم که روحت تا آخرین پایان زمان درآتش بسوزد وسرگردان بمانی تو حتی به بچه های خودت رحم نگردی بدبخت گرسنه .نه نمیابیست از یک حیوان بی احساس از یک گرک درنده درانتظار ترحمی باشم او خودش بود وخودش وبقیه جاهایش وادای مردان اشراف را درآوردن اینجا خودرا به گدایی میزد وبه دروهمسایه مانند خاله زنکها دردددل میکرد ومیگریست ودرایران مانند شاهزداگان قاجاریه راه میرفت من نبودم من درکنارش نبودم معشوق درکنارش بود ،نه ، نارحت نیستم من علاقه ای به خانه های او نداشتم پولی بود که از راه نا مناسب ودزدی باو میرسید ومن عادت نداشتم پول دزدی را بخورم من همه عمرم کار کرده بودم میدانستم که کسی نیست تا ازمن حمایت کند باید خودم را میکشیدم .واین موجود تنها بخاطر یک هوس ویک مبارزه که بگوید من میتوانم مرا به زیر سم خود کشید آنقدر زجر داد که هیچ شکنجه گری درتمام زندانهای دنیا نتوانستند اینهمه روحی کسی را زجر بدهند او خود این درس را خوانده بود .امروز دلم گرفته خیلی هم گرفته بی تفاوت دورخانه میگردم برایم هیچ جیز مهم نیست نه خانه ، نه لباس ، نه سفر ، نه حتی عشق تنها میل دارم بمیرم تا ازانهمه رنج که مرا درهم کوبیده آزاد شوم ….نه دچار دیپرشن روحی نشده ام این دنیا متعلق بمن نبوده ونیست ونخواهدبود من یک عضو زائد به ننیا وبه زمین چسپیده ام دنیای من جایی دگر است . پایانغم نوشته ها /ثریا / اسپانیا / -
حکم غیابی
دل بیدار من بر مردم خوابیده میگریدبلی، فهمیده بر احوال نا فهمیده میگیریدز چشم خویشتن آموختم آیین همدردی راکه هرعضوی به درد آید بحالش دیده میگیرد” هادی رنجی”البته از شعرای قدیم وندیم بوده است واگر امروز بود چشمان را میبست تا چیزی نبیند ودرون گوشهایش پنبه یا موم میکرد تا چیزی نشود ویا عینک سیاهی میزد تا کسی بی دردی وبی احساسی را درچشمانش نبیند . این حرفها ما ل گذشته بودند نه امروز که پدر فرزندرا میکشد ومادر خودرا آتش میزند تا از گرسنگی ورنج خلاص شوند . نه این ها همه همان اشعار زیر کرسی وشب دراز یلدا میباشند .در یکی از خبرها خواند م که برای چند نفر نویسنده وکاریکاتوریست وسرکار علیه علیا مخدره بانو فائقه آتشین دادگاه حکم غیابی صادر کرده وآنهارا بهر روی به هزار عیب وفسا دمتهم کرده است بگمانم جیره نرسید ودستگاه خانم فائقه چندان باز دهی نداشت که نیمی را به آن سوی آبها بفرستد هر چه درمیاورد باید خرج اتینا خودش بکند وآن لاشه کهنه وفربه شصت وپنج سالگی را باینسو آن سو بکشد مانند سلفس بانو مادونا .نمیدانستم بخندم یا گریه کنم ؟ نه هیچی رفتم آرد را ریختم درون ماهیتابه سمنو درست کنم !! با عسل یا شیره نیشکر اما دیدم روی شیشه عسل عکس بانوی مقدس با بچه اش دیده میشود خوب ، بد نیست شاید سمنوی قلابی من درست از آب دربیاید !خوب درآنسوی آبها هم روی همه چیز یا نام پیامبر است ویا نام ائمه اطهار کارکردش خوب است وماخیال میکنیم که آنها دست مبارکشانرا روی این محصول گذاشته اند تا برکت به آن بدهند !برکت از همه چیز رفته ، آبها مسموم غذاها مسموم معلوم نیست چه کثافتی را درسوپرها بسته بندی میکنند وبخورد ما میدهند یکروز زرد چوبه معجزه میکند روز دیگر سم است ! یکروز شکر خوب است روز دیگر سم است ، یک روز کره خوب است روز دیگر بیماری زا ست بستگی داردچه مدت درانبار ها مانده باشد وموشها وجانوران چقدر فضله روی آن گذاشته باشند اما دربسته بندی های شیک در فروشگاهها چیده میشود وسپس ما ببخشید گلاب برویتان مرتب اسهال داریم مهم نیست چی خورده ایم حتی آب خالی هم شکم روه میدهد !!ای خوشا ان دکانهای بقالی قدیم [نسیه نمیدهیم حتی بشما ] خوشا آن بوی خوش آب نبا ت وبوی خوش حلوا وبوی خوش نبات کاسه وبوی خوش زیره وزعفران حال زعفران بوی دارو میدهد وزیره را باید مانند داروهای گرانقیمت از بعضی مغازه ها خرید .در میان این همه بدبختی وهیاهو حکم غیابی هم میاید اما نه برای ما بیچارگان درون خون خفته برای خودشان !آفتاب گرم ودلپذیر ی همه شهررا فرا گرفته ده روز دیگر تا سال نو مانده وهرسال دراین گمانیم که شاید سال نو بهتر باشد که نخواهد بود وهمیشه افسوس گذشته بر دلمان نشسته وغم دیرین وروزهایی که دلمانرا فریب میدادیم تا از دردها فرار کنیم نالیدن مهجوران سوز دگری دارد همیشه درد ورنج با ما همراه بود اما با پرویی تمام لحظاترا شکار میکردیم ودر آن لحظات همه رنجها گم میشدند ، برای مدتی فراموش میشدند، امروز دیگر کسی نیست در یک دالان تاریک ودراز وبی انتها راه میروی بی آنکه بدانی انتهای آن بکجا میرسد از روی زمین دانه های افتاه را برمیداری وبرای آنکه زنده بمانی میخوری عده ای برای خوردن زنده اند وعده ای میخورند تا زنده بمانند دیگر نه افسون عشقی ونه سوز نای ونه زخمه سازی برای شنیدن چند دیمبلو ودمبلول از خوانند های دوره گرد باید پول ماهیانه بپردازی خوب از خیرش میگذری اگر بحث جالبی بود اگر گفتاری قابل شنیدن بود ار موسیقی اصیل وتازه ا ی بود ، باز ممکن بود که بگویی صرف دارداما مشتسی پیر وپاتال در گوشه لوس آنجلس یا تورنتو ویا اروپای مرکزی نشسته اندوبا چرندیات گویندگان حال میکنند وجناب استاد خیاط هم میبرد وکوک میزند میاندازد جلوی دیگران تا بدوزند .باز میروم سراغ رادیو قدیمی اف ام هر چند موسیقی اش نیمه کاره ونصفه ودقیقه ای باشد اما همان چند دقیقه که مرا بخواب خوش فرو میبرد بسیار خوب است .ما گداییم ولی قصر غنا منزل ماستهرکه شد همدم ما منت قیصر نکشدتا روزی دیگر بهاران برایتان شادی آفرین بادثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .10/03/1017 میلادی / اسپانیا . -
مادام کاملیا !
امروز نشستم به تماشای اپرای ” لا تراویتا” اثر “جوزپه وردی “که بر اساس داستان مادام کاملیا یعنی خانم مارگریت گوتیه بقلم الکساندر دومای پسر در فرانسه نوشته شده بود . باین جهت باو مادام کاملیا میگفتند که عاشق گل کاملیا بود وهمیشه یک گل از نوع تازه آن به سینه اش میزد ویک دسته گل به دست میگرفت ودر انظار عمومی ظاهر میشد . به همین جهات باو لقت مادام کاملیا دادند.داستانی که همه کم وبیش میدانند ، رفتم روی ” گوگل ” ببینم در چه تاریخی وردی آنرا ساخته است !! آنقدر مزخرف نوشته بود که پشیمان شدم نامی از مارگریت گوتیه نبود تنها به همان نام یک زن هرجایی مادام کاملیا اشاره شده بود !خیر قربان آن زن تنها معشوقه یک کنت ثروتمند بود که برایش خانه ای تهیه کرده بود با یک کالسکه وهرماهه پولی باو میداد وبعضی شبها از درمخفی وارد اطاق خواب مارگریت میشد ، مارگریت اجازه داشت درخانه اش پارتی های بزرگ برپا کند با کالسه اش در شانزلیزه گردش برود وبساط قمار با دوستانش داشته باشد حال دراین میان به جوانی بنام آرماند دل باخت وچون سل داشت کم کم از دنیا رفت آنچه دراین کتاب وفیلم بیشتر جلب توجه میکند شرافت انسانی این زن است که از خیلی بانوان نیکنام بیشتر میباشد .او از عشق خود دست کشید در فقر وینوایی دریک اطاق جان داد وآرماند روز آخر متوجه شد که پای پدرش درمیان بوده که بین آنها جدایی بیاندازد .این داستانرا ” ژوزپه وردی ” با موزیک بسیار زیبا روی صحنه آورد که امروز در تمام تالارهای دنیا به نمایش درمیاید وهمه تماشاچیان محال است اشگی نریزند ، همه هنرمندان بنام دراپرا این نقش را بازی کردند ماریا کالاس وآخرین آنها آنجیلنا گیورگیو سوپرانوی اهل رومانی که بسیار زیبا درخشید واین فیلم از سالن بزرگ اپرا درکاونت گاردن ضبط شده است .همه اینهارا نوشتم تا برگردم به ویکی پدیای مسلمانی در گوگل اگر عربی نباشد فارسی آن بدرد عمهجانش میخورد با اطلاعات ناقص وگمراه کننده ، دلم برای کتاب قطور معلومات عمومی ام سوخت که بخاطر آنکه جا نداشتم آنرا بهمراه مجلات دور ریختم خوشبختانه افسانه های اپرا را دارم وداستانهارا میدانم وخوانده ام وحافظه ام نیز بکمکم میاید اما متاسفم برای جوانان امروزی .گفته اند چهار شنبه سوری یک امر خرافی است ( نه اینکه خودشان کم خرافات بخورد مردم داده اند ) بعلاوه چرا مال ملت را حرام کنیم …..بهتر است حرفی نزنم آنهاییکه باید کار خودشانرا میکنند ماهم از روی شمع میپریم آجیل مانرا نیز آماده کرده ایم بکوری چشم قاتلان فرهنگ سر زمینمان ..خلاصه آنکه به ویکی پدیای گوگل چندان اعتماد نمیشود کرد .ثریا / اسپانیا / -
من و… حافظ
من مرید وسر سپرده حافظماو میتواند حتی خدای نادیده من باشد ،میخواره وسر گشته ورندیم ونظر بازوان کس که چو ما نیست دراین شهر کدام است ؟مادر مرحومم نیز اعتقاد عجیبی به حافظ داشت ، امروز به دنبال کتاب حافظی میگشتم که خودم خریده بودم نه آنهایی را که بمن هدیه داده بودند ، به دنبال ظروفی میگشتم که خودم خریده بودم برای سر سفره هفت سینم .ودراین فکرم که کسیکه خودرا مسئول حرمت وعزت جوانان نمیداند برای چه کسانی مینویسد ؟من برای خودم مینویسم من تعهدی به حرمت وعزت جوانان امروز ندارم برای آنکه کاره ای نیستم جوانان خودمرا ساختم به بهترین نوعی ، انسان کامل .جهان قرن بیستم وبیست ویکم شاهد رهایی ملتها از ایدولوژی های بزرگ است حافظ در قرن هفتم هجری بقدرت واندیشه خودرا از چنگال همه ایده ولوژیها نجات بخشید او فیلسوف ومتفکر ی بزرگ بود او شعرمیسرود تا با مردم از هر طبقه ای انس والفت بگیرد وبا آنها همراه باشد واین امر ثابت شد.مادر من پنج ساله بود که قران را تمام کرد وسپس حافظ را به دست گرفت وهمه اشعار اورا از حفظ با کمک پدرش سینه به سینه خواند ورفت وزمانی میرسد که با خواندن یک بیت اشکش سرازیر میشد او متعلق به زمان من نبود همینطور که من متعلق به زمان این دوران نیستم اما حافظ متعلق به همه دورانها بوده وهست وخواهد بود او از متن تاریخ برخاسته اندیشه هایش دراخلاق به اندیشه های ” ایپیکور” فیلسوف قرن چهارم میلادی یونان شبیه است ” او با دروغهای شرافتمندانه سخت مبارزه میکرد .در مقامات طریقت هرکجا کردیم سیرعاقبت را با نظر بازی ، فراق افتاده بوداو همه دوران را گشت با پدرش از اصفهان به شیراز آمد ودرآنجا بود که گل رویا وشعر در سینه اش رویید آنهم درمیان حکومت جابر مغولان که گاهی از آنان بنام ( محتسب) نام میبرد ، او پیکر تراش کلام فارسی بود خیلی ها آمدند تا جامه اورا برتن کنند نا امیدانه رفتند وبه غیر از سخره واستهزاء چیزی بجای نگذاشتند .خواندن اشعار او خیلی سخت واستعارات او بینظیر است خوشبختانه درمکتب ما ملای زمانه ما کلام به کلام آنانرا درسینه ما کاشت .چشم آلوده نظر ، از رخ جانان دور استبر رخ او ، نظر از آیننه پاک انداز !برای پی بردن باین ابیات کار ساده ای است باید با نظر ودید پاک به دیگران نگریست حتی آنکه خطا میکند .اسان با همین جثه کوچک وضعیف خود پر تلاش ترین موجودی است که شناخته شده است نگاهی به زندگی موریانه ها بایندازیم شاید بشر تمدن را آز همان مورچه فرا گرفت مورچه باری را حمل میکند که چند برابر جثه اوست اما انسان با مغز محدود خود درباره جهان نا محدود میاندیشد وخسته نمیشود .حافظ درتمام این مسائل اندیشید درمورد جهان هستی محدود یا نا محدود / وضع انسان در رابطه با هستی وافسانه آفرینش که دیگر نخ نما شده است که اول گویا از ” سومریان ” باز گو شد وهمچنان دست به دست گشت تا رسید باینجا که ما نشسته ایم حال امروز به دنبال کتاب حافظ کوچک خود میگشتم که چهل سال پیش آنرا خریداری کردم وورق پاره هایش را از زیر دست چند نفر بیرون کشیدم وبهم چسپانیدم تا سفره هفت سین کوچک مرا رنگین کند میل ندارم وارد بحث وشناخت او شوم که از من بزرگتران این مهمرا انجام داده اند .پایا ن دلنوشته امروز / پنجشنبه 9 مارس 207 میلادی و19 اسفند 1395 شمسی . /اسپانیا . ثریا .[عکس تزیینی است واشعار آن متعلق به وحشی بافقی است ] -
خود فروشی
خود فروشی درسر زمین ومرز پر گهر ما بصورت یک فاجعه درآمده است زمانی حد اقل مردان ” مرد” بودند حال اگر بعضی از زنان با داشتن شوهر وبچه باز تن باین کار میدادند یا برای چند تکه لباس گرانقیمت بود ویا چند مثقال طلا امامردان کمتر گرد اینکارها میکشتند مگر بعضی از ژیگولها که با داشتن همسر وبا اطلاع از همسرشان با زنان پا به سن گذاشته درباری ویا روسای سطح بالای خویش سروسر داشتند وپول خوبی هم دریافت میکردند ویا شغلی .اما امروز این کار علنی شده ومردان درکنار خیابانهای بزرگ ومعروف ویا درخانه های تیمی باین شغل شریف مشغولند وپول خوبی هم درمیاورند ! چرا که نه ؟ هرکدام هم بهانه ای دارند یکی میخواهد عروسی کند دیگری بخاطر بیماری مادرش تن باین حقارت روحی میدهد سومی معتاد است وچهارمی دیگر نمیتواند خودرا ازاین زندگی بیرون بکشد برایش یک عادت شده استواین نتیجه اسلام ناب محمدی و نتیجه عبادت روزانه وشبانه ومسجد ومنبر است .بیخود نبود که پسرک از آنسوی دنیا بی آنکه مرا ببیند عاشق وشیفته ومرده من شده بود بیچاره خیال میکرد علی آباد دهی است درحالکه نمیدانست من ثروتمند نیستم واگر هم بودم تن باین همه حقارت نمیدادم چون شعور ومغزم درجاهای دیگری سیر میکند ،در رژیم گذشته من بچشم خود میدیدم که هسمر فلان پزشک رسما فاحشه است نمیدانم آیا شوهرش میدانست یا نه معشوق فلان تیمسار بود ، همسر فلان مهندس بهمراه دختر داییش که هنوز جوان بودند دراین کار دست داشتند ! پول برایشان حرف اول را میزذ ، من چون عاشق بازی ورق بودم برایم مهم نبود درکجا وبا کی بازی میکنم از گرد همایی فامیلی گرفته تا در خانه های مخفی که بطور قاچاقاق میز میگذاشتند وبقول خودشان ” کانیوت ” میگرفتند وچیزی که هم به کلانتری محل میدادند تاعمله هایش را بخانه نفرستند اکثرا هم ارمنی بودند !بیشتر سعی داشتم درکلوبها عضو باشم مانند کلوب ایران وکلوب گرکان و آنجا امن تر بود وزنان ومردان مثلا با کلاسی میامدند بازی میکردند ومیرفتند هیچگاه دوستی بین این آدمها ایجاد نمیشد چرا که همه بفکر بردن بودند . این نهایت بدی بود !!گاهی درمیان آنها زنانی هم بودند که با داشتن همسر بشغل شریف تن فروشی مشغول بودند اما آنچنان سر میز محکم وخانم وار مینشتند که میشد حتی رویشان سوگند خورد واکثر کسانیکه من شناختم درهمین دوره بازی بود زنانی هم بودند تحصیل کرده دانشگاه دیده اما مانند من تنها تفریحشان همین قمار بود وبس خوب من اگر میبردم مورد لطف همسرم بودم اگر نه جنجال بپا میشد .گاهی گمان میکردم اگر منهم امروز درایران بودم وجوان بودم وهمسرم بود لابد مرا ودار باین کار میکرد ومیگفت من نان مفت ندارم بتو بدهم !! حتما این کاررا میکرد او نانش را به دیگران میداد که به آنها تعهد سپرده بود .بگذریم وارد معقولات نشویم بهتر است .امروز متن مصاحبه یک روزنامنه نگار را درایران میخواندم که دو روز تمام دنبال این ( خودفروشان) بود مردان بیشتر وزنان آسیب پذیر تر ومعتاد به موادی که امروز صدها نوع آن دربازارها یافت میشود و…..دولت ، تنها فکر وذکرش پر کردن جیب رفقاست واینکه برای آخر عمرش یک بارگاهی نظیر کاتدرالهای ایتالیایی بسازد ونسل آتی اگر نسلی باقی ماند از آنها بعنوان یک قدیس یاد کند !!! نه ! دولت بفکر مردم وزجر ونکبت آنها نیست چون نه دولت رابطه درستی با مردم دارد ونه مردم به دولت اعتماد میکنند همه چیز فامیلی وخصوصی است این از محاسن قبیله ای است ایران ما همیشه قبیله ای بوده قوم وقبیله ومیان هم میچرخیدند حال اگر نسلشان هم ناقص ویا عجیب الخلقه بود برایشان ابدا مهم نبود کما اینکه دیدیم !!!.امروز حروف روز دکمه های کامپیوتر من جا بجا شده اند وبرایم زیر هر کلمه خط قرمز میکشند !!! لابد دستکاری شده است !بنا براین دیگر رعبتی به نوشتن ندارم ..خرقه پوشان همگی مست گذشتند وگذشتقصه ماست که بر سر هر بازار بماندهمیشه درهمه دوران پول وطلا حرف اول را زده ومیزند حال مهم نیست این دارایی از کجا به دست میاید .شرافت نامی است که درون گنج ها وزیر خاک پنهان است هرکسی شرافت را نمیشناسد ومعنای آنرا درک نمیکند .پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین” / اسپانیا / 09/03/2017 میلادی/. -
روز زن !
امروز را بنام روز ” زن ” نام گذاری کرده اند !بنا براین درود میفرستم بر زنان ومادران پاک سیرت وزحمت کش وزنانی که در زندانها جان داده ویا جان میدهند وزنانی که به دست مردان خبیث ومعتاد خود کشته شدند ویا کشته میشوند ، دراین سر زمین بالاترین رتبه را مردان دارند که زنانرا میکشند ! چرایش بخودشان مربوط میشود .امروز از درگاه حضرت باریتعالی وخداوند مهربان تمنا دارم که به زنان ” کمک” کند واگر کمی شعور وعقل وسلامتی خودرا از دست داده اند سلامتی را به آنها برگرداند .امروز ابدا حوصله ندارم ، بیمارم ، با آنکه نزدیک عید است وهزاران کار درپیش دارم اما میلی ندارم که سر وسامانی به زندگی زوار درفته ام بدهم . وسر انجام میل ندارم که زیر دست دکترها وپرستاران به یک زندگی گیاهی ادامه دهم عمری روی پاهای خودم ایستادم ، جنگیدم با هر بیماری روحی وجسمی وبا هر بیسرو پایی تا توانستم خودم را بیابم وبفهمم یک زنم ویک مادر اما دیگر دیر بود ، خیلی دیر بود .بشر همیشه گرفتار واسیر است اگر آزادی نباشد واگر آزادگی نباشد کار ما به زاری وخفت میکشد امروز روز ازادی وسر فرازی زن است به درستی بیاد ندارم چه کسی اول این روز را به زنان هدیه داد آیا سیمون دوبوار فرانسوی بود ؟ بهر روی نقطه ضعف آن زمانی رشد میکند که هر روز وهر ساعتی هرگاه به زیر تشکیلات وسازمانها بیفتد وآنها درامور معنوی آن دخالت کنند صفای آن از بین میرود .” برتراند راسل ” بحث را دنبال میکند ومیگوید :قدرت جامعه نه تنها به شمار افراد ومنابغ اقتصادی وتوانایی های فنی آن بسته است بلکه به عقاید آن جامعه هم وابسته میشود اگر افراد جامعه به یک عقیده تعصب آمیز پای بند باشند قدرت آن جامعه زیاد میشود مرام های تعصب آمیز در قرن بیستم بیش از قرن نوزدهم رواج دارد …..حال درقرن بیست ویکم زنان ایران وکشورهای مسلمان به قرون گذشته وقرن هجر برگشته اند ورسانه ها ورادیوها منابر ومعارف هر روز برای شستشوی مغزی آنها راه تازه وحیله جدیدیرا میبایند ، زنان ما اگر اندیشمند باشند در کنج زندانها جای دارند واگر بی شعور وبی احساس باشند در صدر مینشینند ویا کم حرف میزنند ، عده ای ترجیح میدهند سکوت کنند وبخیال خود دارند خودرا نجات میدهند بیگانه وار ازکنار حوادث میگذرند ، عده ای خودرا به میان میاندازند بسته باین دارد که وجوهات چقدر برسد در سایتها وبقیه بازی هایی که امروز به دست مردم داده اند دست به فحاشی میزنند ، فحاشی یکی از مهمترین اسلحله امروز ما ایرانیان است مهم نیست درچه لباسی باشد . آنها پولشانرا میگیرند ودهان کثیفشانرا باز میکنند چه زن وچه مرد فرقی نمیکند این کار واین شغل گویی کلاسی هم دارد ودرس میگیرند ویا ازیگدیکر فرا میگیرند .بهر روی بحث به درازا کشیداین روز پر شکوه را به تمام زنان خوب ونیک نام وزحمت کش ونجیب تهنیت میگویم . روز وروزگارتان شاد. ایام بکامتان باد .ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” هشتم مارس 2017 میلادی / اسپانیا /. -
دلنوشته ها ی امروز .
هوا عالی ، آفتابی کرم وملایم ، بوی خوش بهار ، بلبان بر شاخه های درختان نغمه سرداده اند ومن تماشاچی آنها هستم از روی بالکن گرم .امروز بیاد خانم “ب.|پ ” افتادم که این روزها نمیدانم خاکسترش درکجاست وخودش سرانجام بخاک سپرده شد یا نه پسرش رفت تا مارا خبر کند رفتن همان ودیگر برنگشتن همان ، شاید توانسته باشد از بیمارستان پولی تلکه کند وجنازه را نیز به پزشک قانونی بدهد شاید اورا سوزاندن وشاید هزاران شاید است اما بمن مربوط نمیشود آنچه بمن مربوط است ومرا .وادار باین نوشتار کرد رفتار عجیب وغریب او دراین اواخر بود .هرگاه که دلتنک میشوم اگر کسی نباشد راه سر بالایی را میگرم وبه آن غار پناه میبرم وساعتها دوراز اغیار آنجا مینشینم توریستخا میایند عکس میگیرند ومیرونداما من هستم ودلم وخدای خودم ، روزی از روزها باو گفتم امروز اتومبیل دارم میخواهی با من بیایی ؟ کفت چرا که نه ؟! دخترم را به دنبالش فرستادم او درجلوی اتومبیل نشست ومن یک شمع خوشکل خریدم باو کادو دادم وخودم درعقب اتومبیل جای گرفتم تا آن سر بالارا برویم ، ناگهان برگشت وگفت :شما چرا ازاینجا نمیروید ؟گفتک چی ؟ گفت ، میگوم چرا ازاینجا نمیروید ؟گفتم کجا برویم ؟ جای کی را تنگ کرده ایم ؟ بچه ها اینجا به دنیا آمده اند ، اینجا مدرسه میروند اینجا به دانشگاه رفته اند اینجا به خدمت سربازی رفته اند، درواقع اینجا ریشه کردیم همسرم درآرامکاه انیجا خفته ، کجا برویم ؟ اخمهایش را درهم برد درون آیننه به دخترم چشمکی زدم وگفتم :گویا طرف عقل وشعور که نداشت اما آن یکذره را هم که کسب کرده بود ازست داده وگویا آخر عمرش میباشد .تا رفتن وبرگشتن او رویش را از من برگردان وبا من حرف نزد تا بخائه اش رفت اما دخترم را سخت درآغوش کرفت وبوسید بی خدا حافظی رفت !!! این مزد دستم بود البته این اولین دستمزد من از این خانوداده نیست از سالها پیش از روزیکه هوز یک زن جوان طلاق گرفته بود ولباسهای مرا پوشید تا برای دیدار پدر شوهر آینده اش برود تا امروز تقریبا روابطی درسطح آب داشتیم گاهی نامه ای مینوشت وهنگامیکه همسرم فوت شد فورا تلکرافی برایم فرستاد که بمن وکالت بده من دراینجا به کارهایت رسیدگی میکنم ؟؟؟ دردلم گفتم البته خوب ترا وخانواده ات را میشناسم .حال امروز نمیدانم چرا بیاد او افتادم نه برایش دعایی خواندم ونه بقول خودش فاتحه ای ناگهان دست ازکارهای گذشته کشید ومومن شد اولین کسی بود که چارقد وروپوش پوشید وبشرکت مخمل کاشان کار میکرد رفت دیگر حساب را با خودم جدا کردم روزی روزگاری دریک شرکت با همسرم همکار بود وهمسرش کارمند همسرم حال دیگر من آن ابهت گذشته را نداشتم وایشان امر میفرمودند که از اینجا بروم میترسید که مبادا پرونده اش رو بشود ، بمن چه مربوط است تو چکاره بودی وچگار کردی زندگی خودت بود من برایم اهمیتی نداشت بود ونبود تو درزندگیم بیتفاوت بود ماننند خیلی ها بودشان ونبودشان یکیست تنها متشکر میشوم اگرباعث رنج روحی من نشوند .من احتیاج به دوستانی از قبیل او ندارم هنوز خوشبختانه چند دوست قدیمی برایم باقی مانده اند بودنشان برایم باعث دلگرمی استوجالب آنکه کلی هم ادعای فهم وشعور وعقل میکرد البته عقل او کار میکرد درجمع آوری سکه واینکه با هرکسی چگونه برخورد داشته باشد کافی بود طرف نامی وشهرتی داشته باشد فورا خودش را آنجا میانداخت [واین کار اکثر ایرانیان است ]وبقیه را لجن مال میکرد تا خودش جلو.ه کند بقول مرحوم “لولا فلورس “خواننده قدیمی اینجا هیچگاه روغن ته لیوان اب نیمرود همیشه روی آب میاستد یا بقول خودمان ماه هیچوقت زیر ابرها پنهان نمیماند سر انجام روزی ابرهای کدر مانند امروز از روی آسمان کنار میروند وفرق قرنفل با گل میخک معلوم میشود .بهر روی ته دلم چرکین است پاک نمیشود دوسه نفر هستند که از دنیا رفته اند اما نمیتوانم آنهارا ببخشم دراینمور خیلی سخت وستمکارم بخشش درمن وجود ندارد چون آزار روحی مرا بیشتر رنج میدهد تا خنجری در سینه ام بنشانند .من به اجرای عدالت خدایی معتقدم وحق دارم ناظر آن باشم من میل ندارم تصفیه حساب کنم همیشه تشنه اجرای عدالت بوده ام عدالت واقعی عدالت بزرگ بی چون وچرا عدالتی که فقط مجری آن خداست زبان وسینه وتمام وجودم از عطش اجرای این عدالت میجوشذ ومیسوزد وهمیشه آرزو کرده ام که گناهکار وگناه هردو درهم خورد شوند میل ندارم انتقام بگیرم من تنها به پاداش عادلانه معتقدم هیچگها درصدد انتقام نبوده ام ودست به شمشیر نبرده تا دیگری را زخمی نمایم با سکوت از کنارش گذشته ام .پایان دلنوشته امروز / ثریا . اسپانیا هفتم مارس 2017 میلادی / -
آیین ما …ایمان ما
این روزها بازا ردین زرتشت در اروپا بالا گرفته است .شبیه چیزی که جواد نوریخش بنا نها دهمراه خرقه پوشی وهمان دکان شریعت ودین تن دادن به خرافات از دست مار غاشیه به عقرب پناه بردن است دین دین است واربا ب دین همیشه در صدر دکان نشسته است چرا هر فردی نیکی ، نیک اندیشی ورفتارش نیکی را باخود حمل نکند ؟ که کسی یا کسانی باید باشند تا آنهارا هش کنند اینجا بایست آنجا نرو از دست شما موبدان بود که اجداد ما به تازیان پیوستند حال دوباره دکان باز شده است با شمع وشراب روحانی .ابن یمین میگوید “گنجی که در او گنجش اغیار نباشد / بر کس زتو وبر توز کس باز نباشدرودی وسرودی و حریفی ودوسه یاری / باید که عدد بیشتر از چهار نباشدعقل است که تمیز کند نیک وبد از هم / او نیز دراین کار به انکار استویا حافظ که هشتصد سال جاودانه ماند مگر تن به دین وایمانی داد؟ حال اگر ملایان قشری آن زمان بر سر او عمامه گذاشتند وباو ادیانی را نسیت دادند ریا ومکر ودروغ است .سعدی با آنکه شیخی بود نظری به ادیان داشت گفت ” نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی / وین نه عیب است که در ملت ما تحسین است .یک انسان آزاده وبا شعور بالا وفرهنگ تنها باید بفکر هم آهنگ کردن سر زمین وحفظ اراضی آن باشد . درایران دکان مسیحیت باز شده وعده ای را به زندانها ویا چوبه دار میفرستد ودرخارج دکانهای دیگری ، من نمیدانم مگر انسان بودن خود کافی نیست که باید زنجیز وقلاده ای را برگردن نها دوبه طبق وروش دیگران راه رفت از کجا معلوم آنها از ما پاکتر ونجیبتر باشند ؟.خواجه عبداله انصاری که من پیرو گفته های اویم میگوید :اصل وصال ، دل است باقی زحمت وآب وگل است . وحقیتی انکار نا پذیر هنگامیکه دلت سیاه وتاریک باشد شعورت نیز تاریک است ومیخواهی بعناوین مختلف خودت را رها سازی چرا خودت به پیدایش حقیت وجود خودت دست نمیزنی باید کسی دیگری ترا مانند یک سوار با زنجیر راهنمایی کند ؟اگر توانستی دلی را شاد کنی وانسانی را به سرای حقیقت پیوند دهی دیگر لزومی ندارد که کمر بند عفت برخود ببندی وگره های راببدی و باز کنی .نقد صوفی نه همه صافی وبی غش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد ……حافظبه چشم تکبر نگه مکن درخلق / که بندگان خدا ممکنند دراو باشد ……سعدی( یعنی اینکه ممکن است درهر چهره وبشره ای ای یک خدا باشد ) !هر انسانی خود یک خدای خود است وآنکه این تکه گوشت را درسینه ما نهاده با هر حرکتی زیر رو میشود وهر ناملایماتی اورا زنج میدهد وآنکس که از گل مارا ساخت باید حرمت بدن وحرمت روح وحرمت افکار خودرا داشته باشیم وهمین است ایمان نه سجاده ومهر وتسبیح جعبه مکعب ومنع شاهد وشراب وشیدایی آنهم روانی نه واقعی …در مصر قدیم آنقدر دختران باکره را کاهنان معبد به بیداگاه کشاندند وپس از کام گرفتن از آنها جلوی گاو مقدس کشتند که اسلام برایشان یک روح خداوندی بود دردین زرتشت آنقدر موبدان آدم کشتند ودختران باکره را به خلوت بردند وخود صاحب اختیار جان وما ل مردم شدند که ناگهانم تیغ اسلام همه را زیر پرچم خود برد شاید هم اسلام بخودی خود بد نباشد آنرا ویران ساختند اما درنهایت هر انسانی اول باید بخود بپردازد وروانش را پاک کند واندیشه اش را از صافی بگذراند آنهم با خود نه زیر پرچم اربابی که شاید گناهکار تراز او باشد /در سر زمنیهای دیگر مار وافعی خدایان آناست درچین یکصد دین وجود دارد درهند صدها دین وآن زندگیشان ورفتارشان وطرز برخوردشان با زنان وزندگیشان میباشد . چه روزی بشر به اوج میرسد ؟ آنهم امروز با این تکنو لوژی پیرقته شاید بتوان گفت خدای امروز همان “بیل گیتس “است !!!شب گذشته دوستی نازنین وبیمار از لند ن بمن زنگ زد آرام آرام چون شمع میسوزد بی صدا بی هیاهو درخاموشی وسکوت از بچه ها پرسید باو گفتم پسرکم برای چند روزدرلندن است ،گفت چیزی میخواهی برایت بفرستم ؟گفتم اری ، اگر توانستی بوی خودترا درون یک شیشه بکنی به دست او بده تابرایم بیاورد .همان نبود که گریه کند ودرجوابم گفت این زیباترین وبهترین کلامی است که تا به امروز شنیده ام . حال هنگامیکه میتوانی با چند کلام دلی را تسکین دهی وروحی را شاد کنی آن ایمان است نه بیشترصبح روزد است هوا نسبتا گرم وبلبلان مشغول نغمه سرایی ورسیدن بهاررا نوید میدهند اما ما هنوز درزمستان بیچارگی خود بامید واهی نشسته ایم .واین ملتی که ایران ایران میکنند محال است روزی برگردند ، عده ای در همانجا که بوده وهستند ریشه کرده اندیک ریشه سست تلویزیونشان را دارند ، رادیوشانرا دارند ، مغازه های شیکانرا دارند هوای صاف ومطبوع وساحل های زیبا را دارند دوره های میهمانی واثاثیه گران قیمت را درخانه شان تلمبار کرده اند وخود رویش به ماتم نشسته اند وایران ایران میکنند شاید بتوانند باقیمانه را نیز بیرون بکشند ویا تکه ای از زمین را صاحب شده بفروشندوتبدیل به دلار کرده برگردند مگر دیوانه اند به میان خاک وخاشاک وهوای آلوده که بوی مرگ میدهد ، بروند ؟ نه قربان همه اینها فیلم است هیچکس دیگر پس از چهل سال دلش برای زادگاهش نمیطپد میشود یک موجود جهانی . همانطوریکه ماشدیم و برایمان دیگر مهم نیست در پاریس باشیم یا دراین دهکده دورافتاده وکور مهم این است که سلامت باشیم وبتوانیم نفس بکشیم واز داروهای مجانی لابراتورها که هرروز بشکلهای مختلفی دردسترسمان قرار میگیرد بهره ببریم وبگویم زنده باد زندگی .دگر زمنزل جانان سفر مکن درویش / که سیر معنوی وکنج خانقاهت بس/حال خوشبختانه ما ازکنج خانقاه بزرگان به گنج خانه خود برگشته ایم وتماشاگه خلقیم .پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین” / اسپانیا / 07/03/ 2017 میلادی /.