Author: Soraya
-
لاکچری/ برند
مسعودجان اسدالهی !امروز دیگر واقعا دلم بحالت سوخت دیدم با آنهمه مهر ومهربانی که درسینه داری با چه سختی برنامه میسازی وتازه باید درخانه ” قمرخانم” یک اطاق اجاره ای داشته باشی که دم به ساعت با هر سحن تو دررا میبنندد تازه خودش از جایی دیگر خانه را اجاره کرده واطاق اطاق به شماهایی که قدرت مالی ندارید اجاره میدهد !! شاید توانسته باشی منظورم را بفهمی .شب گذشته دوباره به سراغ برنامه تو رفتم خیر ! میرفت ومیامد وآنچه را که تو گفته بودی مانندآدمی که زیر آب غرق میشود غلغلق میکرد ودست آخر یک پشه نشست روی تابلتم که خیز باید خاموش کنی ……! بلند شدم همه پیکرم ورختخوابم را تکان دادم این دیگر کجا بود؟ بهر روی با زنیمه کاره ترا رها کرد ورفتم به دیار دیگری وصفحات دیگر .جناب ابو عمامه در بهترین ولوکس ترین کشتی های تفریحی وبهترین هتلهای جنوب فرانسه داشت خستگی !!! در میکرد بهر روی رفقا اورا درتنگنا نگذاشته بودند دوستان عزیزش بانوی اپرا وتام هنگس وسایرین هم دور سفره جمع بودند ومن چقدر آن روزها برنامه “اپرا وینفری” را دوست داشتم واشکی که او برای یتیمان ودرماندگان میریخت مرا دچار هیجان میساخت ،حال بگمانم از ردیف همان قطره هایی بودند که من گاهی برای خستگی چشمانم از آنها استفاده میکنم !!! اشک مصنوعی ،اخباررا ادامه دادم ، رسیدم به مردیکه چهل سال درگوشه ای از لندن مانند من قلم به دست گرفته بود وچس ناله میکرد دیدم او هم دیگر نیست برنامه اش تعطیل شد اما چشمم به جمال فروشگاه بزرگی درتهران افتاد که آگهی بلندی بالایی درباره برند ها ولاکچری ها داده بود !! میدانی مسعود خان بیاد چه روزگاری افتادم ؟ همان روزگاری که پول نفت مانند سیل در مملکت ما جاری شد ونوکیسه ها آشغالهای ایتالیایی واروپایی را با _( برند) !! میخریدند بهر خانه ای که میرفتی بانوی صاحبخانه یک پیراهن گل منگولی ژرسه بنام لئونارد…. بر تن داشت وآقای خانه که اکثرا شهرستانی بودند از همان مارک لئوناردو کراوات پهن گلی منگولی بر گردنشان خود نمایی میکرد !! سپس مدهای سلین آمد ودیور کارت دعوت درخانه ها میفرستاد نوکیسه ها دچار هیچان مد شده بودند کیف وکفش شانل !! پیراهن لئونارد وعطر اوپیوم !! از جواهر دیگر چیزی نمیگیوم ودر نیمه آخر که جنوب شهر باشد مردم گرسنه چشم به دست ودهان این تازه به دوران رسیده ها بودند ….ورق برگشت حال آنها جایشانرا عوض کرده اند با آنهمه ریش وپشم وباز همان آشغالهای ایتالیایی واروپایی را با نامهای دیگری میخرند وقیافه ها دیدنی است …..نه! کسی بفکر مملکت نیست لاکچری .برند ….برنده شده است خال هر الاغی که میخواهد سوار ملت شود مهم نیست پولهای باد آورده دریکجا جمع شده وجبران مافات میکنند وبه ریش من وتو میخندند تو که درخانه قمر خانم اطاق اجاره کردی تا برنامه ات را به سمع شنوندگان وبینندگان برسانی ومن دریک بیغوله در ته یک ده کوره باید شبها به صدای طبالهایی گوش بدهم که در عزای عیسای مسیح مینالند و…. ابو عمامه دارد دوران مرخصی اش را میگذراند طفلکی خیلی خسته شده پس از هشت سال که به دنیا ر…. ید دچار یبوست مجاز شده است وباید خستگی را درجمع ” رفقا” که میدانیم کی وچه کسانی هستند بگذراند ، خدا بخت بدهد آیا مادر بزرگ کنییایی او میتوانست چنین روزی را برای نوه اش ونتیجه هایش پیش بینی کند؟؟ ومن درفکر دنیای آینده وبی سامانی هستم که بازماندگانم چگونه زندگی را خواهند گذراند ؟ وچگونه با آن کنار خواهند آمد ؟.ببخش کلمات خودشان از دستم رها شدند . ورفتند ونشستند روی این صفحه وباین نیتیجه رسیدم که “بر سیه دل چه سود خواندن وعظ// نرود میخ آهنی برسنگ …. نمیدانم درست نوشتم یا نه ؟ عمرت دراز ..پایان/.ثریا / اسپانیا / 13 آپریل 2017 میلادی / -
طعمه اجل
در مصر یوسف زینهار آغوش مگشا بهر کسیکبار دیگر گیردت تا پیر کنعان در بغل …….”هاتف”در این فکرم اگر بشر در دوران کودکی یا نوجوانی در یک آیینه جادویی میتوانست سرگذشت یا سرنوشت آتی خویش را ببیند ، امروز نیمی از جهان خالی بود . به درستی برایم ثابت شد که هیچگاه نمیتوان از چنگ سر نوشت فرار کرد بهر کجا که تو فرار کنی او قبلا رفته وجای گرفته است . گاهی ما گمان میبریم که با دستها وهمت خود با سرنوشت جدال کرده ایم ، نه ! تنها زمانی مارا رها میکند تا خودش نفس بکشد دراین فاصله ما میتوانیم بگریزیم اما او میداند که کجا گریخته ایم.من از شبهای عزا داری وآن طبل وحشتناک میترسیدم و ودراین شبها خودرا درجایی پنهان میکردم ویا در گوشه ا به موزیک گوش میدادم عزا داران درمیدانها یا مساجد ویا درخیابانها ی بزرگ بودند اما از طریق رادیو وتلویزیون اهل خانه آنهارا تماشا میکردند .فرار کردم تا بجایی بروم که از این صداها به دور باشم ، تا مدتی هم این خوشبختی را درکنار مذلتها داشتم اما حال درست درمیان همان طبالها زندگی میکنم ، آنها کوچه به کوچه ، خیابان به خیابان وشهر به شهر بر طبلهایشان میکوبند وشپورهارا به صدا درمیاورند ، تا بگویند ما عزا داریم ! شب گذشته نتوانستم تا دیر وقت نه موزیکی گوش کنم ونه تصویری از تلویزیون ببینم درست زیر بالکن خانه مشغول طبالی بودند .فیلم ” میهمانان هتل آ استوریا ” ساخته علامه زاده روی یوتیوپ آمد نیمی از آنرا تماشا کردم اما با صداهای درهم طبالها دیگر بقیه اش را رها ساختم درون گوشم گوشی فرو کردم بیایده بود صدا میامد کمتر .وروز گذشته باز روی یوتیوپ موبایلم یک برنامه آمد که قبلا در گذشته ندیده بودم ! آنقدر از این سازمانها وتشکیلات درست شده که انسان نمیداند کدام یک دزست میکویند وکدام نادرست ، ای یکی تازه بود متعلق به سربازان جان باخته آیین پاد شاهی بودند !!! از همان افسران ساواکی که حال پا بسن گذاشته ووزنی پیدا کرده بودندد، محتوای کلامشان همان بود که من درآن زمانها بگوشم میشنیدم همان فحاشیها وهمان کلمات زشت پایین شهر. خوب اگر شما میخواهید مملکت را از دست ملاها نجات دهید ما ترجیح میدهیم همان ملاها باشند تا شما با این لحن کلام آنهم درکشورهای آزاد اروپا یا امریکا مگر چکاره اید؟ که پدر درمیاورید میکشید نابود میکنید هنوز که نرفته اید وبجایی نرسیده اید .نه . بهتر است خاموش بمانم وبه صدای طبالها گوش فرا دهم بهتر است . معلوم بود که این یکی تازه است وحمایت خودرا از شاهزاده مقبول ونازنین بر عهده دارند . ملت ایران کاره ای نیستند آیا کسی پرسید که شما شاهنشاهی میخواهید یا جمهوری؟ ویا یک سیستم امنتی نظیر روسیه ویا یک آش شلم شوروا مثلا چند حزبی نظیر دولت بزرگ امریکا ویا انکلیس .نه درهیچ کجای دنیا مردم را ببازی نمیگیرند مردم بردگانی هستند در خدمت همین آقایان . زمانی آنهارا وارد صحنه ومیدان میکنند که احتیاج به رای داشته باشند ویا مثلا میل دارند درجایی شورش بپا کنند ، آنها را هم دسته بندی کرده اند آدمهای منعمولی نظیر این حقیر ناچیز که کاره ای نیست تا بتواند اظهار نظری بکند ویا باید درخدمت ادیان بود که بهر روی قدرت را دردست دارند ودرسایه راه میروند دولت حقیقی آنها هستند .چاره نیست ، باید راه را تا به آخر ادامه داد تا روزی که جناب اجل درب را بکوبد وبگوید بفرمایید برویم وقبض یا رسید را به دست اهل خانواده بدهد . چاره نیست .بقول فروغ ، هیچ صیادی در جوی حقیری مروارید صید نکرد ، دراین جویبارهای حقیر که نان خور اربابانشان میباشند وهیچکدام جرئت کلامی ندارند تا دستوری نگیرند چگونه ما به دنبال مرواریدی درخشان هستیم تا سر زمین مارا دوباره بسازد نه برای من وامثال من بلکه برای آیندگان ، شاه درسایه گم شده است سر زمین مارا یا با مصدق میشناسند یا احمدی نژاد یا خمینی که هرسه از یک کیسه مار گیری بیرون آمده اند ، قبلا هم با ثریا همسر شاه ، بیچاره شاه همیشه درسایه قرار داشت درحالیکه خورشید ما بود .پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 12/04/2017 میلادی / اسپانیا. -
برگهای پاییزی
نه زهجران تو غمگین نه زوصلت شادمکه از بد ونیک جهان میگذرددل بیچاره از آن بیخبر است ار گاهیشکوه از جور تو مارا به زبان میگذرد…… [هاتف اصفهانی ]امروز دیدم که جناب شهرام همایون هم با مرض مرموزی که همه مارا در بر گرفته دست به گریبان است دوماه خبری از او نبود تا اینکه امروز با چهره تکیده روی اینستاگرام پیدایش شد ، سخت لاغر شده بود حدود بیست پاوند کم کرده است البته او درجایی زندگی میکند که یک تیم پزشکی مجهز به همراه دوستان ویاران ومهربانیها ودلداریها اورا احاطه کرده اند ، بیماری مرموز روحیه میخواهد ویک داروی قوی که نامش عشق است .نامش مهربانی است ونامش یک همدم خوب .دراین سر زمین نه تیم پزشکی هست ونه مهربانی ونه دلداری چه بیمه شخصی داشته باشی ویا اینکه دربیمارستانهای عمومی بستری شوی همه یکسان است ترا تنها به یک سرم وصل میکنند ومیروند موقع غذا یا آمپول یا دارو سر وکله یک پرستار غرعرو پیدا میشود گویی دارد به یک تکه نجاست دست میزند ترا زیر ورومیکند دارویت را میدهد اوف …دیگر شما سر بار هستید زیادی عمر کرده اید !هفتاد سال عمر زیاد است .به همین دلیل هیچگاه به صحبتها ونصیحتهای دکترم گوش نمیدهم دردر ا میکشم راه میروم سعی میکنم در یک رژیم مخصوص بدون دخالت هیچ دارویی خودمرا سر پا نکاه دارم تا روزیکه بکلی بقول فرنگیها روی زمین کلپس شدم آنوقت دیگر چاره از دست من خارج است .همه پیکرم درد گرفته وهمه شب از شدت سرما گویی درون یک فریزر خوابیده ام مدتی طول میکشد تا بتوانم خودم را بخواب نزدیگ کنم.دخترم میاید دقیقه ای مینشیند ، کاری نداری ؟ چیزی نمیخواهی بخرم ؟ دستی به زیر موهایش میکشد ومیرود درد را ازاو هم پنهان داشته ام .نه عزیزم ” چیزی لازم ندارم تنها یخچال وفریزر خالیست غیر ا زچند بطر آبجو که تو برای همسرت گذاشته ای خبری از هیچ اشامیدنی یا خوردنی نیست چند تکه نان درون یک کیسه نایلون .خوب !! اگر چیزی میخواهی بگو تا وقت دارم برم بخرم باید برم موهایمرا رنگ کنم …..———————————————————————————–درد تمام وجودم را درهم میپیچید ،حال تهوع دارم ، خوابم گرفته ، گرسنه هستم ، سردم هست ….بالکن با آمدن باد روزهای گذشته لبریز از خاک وخاشاک است …..عیبی ندارد ، نه مرسی فردا خودم برای خرید میروم ومیدانم که نخواهم توانست بروم بایید بفکر یک غذای پر کالری اما خالی از هر گونه چربی باشم ولبریز از پروتیین .نه! مهربانی نیست ، عشق نیست ، دوستی نیست ، کسی نیست دربیکسی خواهم مرد یا درخواب ویا در بیداری .چقدر مزاحم آنها هستم وچقدر بار سنگینی بر روی دوش دنیا ودوش سازمان بهداشت این شهر میباشم .بخود نوید میدهم که چیزی نیست ، تو میتوانی ، تو توانسته ای ، میارزه کن ، نگاهی به ناخن های بی اراییشم میاندازم نگاهی به پاهایی که روزی هزاران خواستار داشت حال بیحال دریک جوراب کلفت جای گرفته فراموش میکنم حتا ناخن هایمرا بگیرم درد دارم ، نمیتوانم خم شوم . باز یک قرص مسکن یک آرامش بخش ویک خواب مصنوعی با دهانیکه خشک شده وزبان بکامم چسپیده است .اگر دنیا این است ، هیچ میلی ندارم دیگر بمانم ، اگر عشق این است میل دارم بمیرم واگر پاداش آنهمه زحمات این است چه بهتر که درسکوت به راهم ادامه بدهم /روزی برای فرهنگ نوشتم :کیسه های سنگین را بر دوش کشیدم وراهی غربت شدم آنقدر رفتم تا جای امنی برایشان یافتم تا قله کوهها رفتم ، کیسه را باز کردم ….تنها چند سنگ میان آنها بود همین ، نه بیشتر سنگهای بزرگ وکوچک همه امکاناترا به آنها دادم آنهارا بخانه بخت فرستادم به بچه هایشان رسیدم .خوب دیگر بس است ، تو یک پرستار خوب ومهربانی بودی کارت تمام شده باید خانه را ترک کنی ….بقیه زندگیت بما مربوط نمیشود .تو خودت قدرت داری !!!حال اپن بیماری مرموز عبارت از سنگ کیسه صفرا وپولیپ روده وورم معده ……دیگر هیچ همین کافی است احتیاجی به آنها ندارم بیرونشان میریزم مغزم هنوز کار میکند دستهایم وپاهایم هنوز قدرت دارند وسینه ام مالا مال از عشق به مهربانییهاست .همین ودیگر هیچ /نگاهی به دفترچه های پر وپیمانم انداختم ، نگاهی به دو لپ تاپ وکاغذها ونوشته های نیمه کاره ….بماند یادگار .ونگاهی به باغچه کوچکم انداختم آه بوته گل نازم بگل نشسته حتی از دیدن او هم خوشحال نشدم .نه ، نشدم . دیگر کسی یا چایی نیست تامرا شاد کند ویا خوشحال سازد . ثنوشته امروز / ثریا /اسپانیا/ 10 آپریل 2017 میلادی -
حکومت پارلمانی
راه گریزم را ، به هرسو بسته میبینمدلم بیقرار است میخواهم بسویی بشتابمهمه راهها بسته انددلم بیقرار است وچشم بینا برای جستن راه ندارد .چگونه میتوان یک راه ویا یک مقصد را درتاریکی جست گویی دوستی در دوردستها انتظارم را میکشد من نا خود آگاه بسوی او کشیده میشوم زمانی فرا میرسد که در وجودم بیگانه ای را میبینم که ناشناس است بیگانه ای که مرا بهر سو میکشد راه هایی که از ان اکراه دارم .نمیدانم آتشی که افروختم دودش تنها بچشمان خودم رفت ، وامروز چشمانم میسوزند وچشمان آن بیگانگان که دورند بینا میشود .عشق همیشه درمن هست هرچند درخاموشی پنهان باشد ، مانند برقی که در فضای اسمان میان ابرهای تاریک جرقه میزنذ وآتگاه لکه ای ویا اثری از خود بجای میگذارد ، زیبا یا زشت .گاهی این جرقه یک آتش فشان میشود وفوران میکند اما باید آنرا خفه سازم .سپس میسوزد آه، میشود درد ، میشود سوزش دل.من به شاه رفته از دست عشق وافری داشتم وهنوز این شعله خاموش نشده است روزگاران خوبی داشتیم در آن زمان که هنوز بچه بودیم واو تازه به دنبال همسری میگشت وثریا را یافت آن آغاز وپایان نقطه بود ، ثریا رفت اما او درغم او نشست .سپس دیگری آمد ، آنچنان درخشید که شاه در پشت ابرها پنهان شد در تششع لباسهای وکلاه های بزرگ وعینک هایی که هرکدام به خورشید طعنه میزدند نه شاه بلکه همه دنیا تحت الشعاع این درخشش وپوشش قرار گرفتند مد سازان برای آرایش وپیرایش او با هم مسابقه میدادند جواهر سازان بهترین ها راعرضه مینمودند . و..نفت بسرعت با قیمت بالایی بفروش میرفت و…… إن شد که نمیبایست بشود .حال امروز حضرت ولایتعهدی پس از پنجاه سال سکوت وپیام دادن فرموده اند که “شما انقلاب کنید تا من بیایم ! خنده دار تراز این چیزی بنظر نمیرسد لابد زیر فشار اطرافیان ابله خود این ییام و ودستوررا صادرکرده است .فرشی از خون قرمز پهن کنید تا ایشان با اسب سید ووآهنین خود از فراز آسمان به پایین فرود آیند !.نماینده حقوق بشر سالهاست در محبس است هیچ اقدامی برای آزادی ” نرگس محمدی ” انجام نشد او نماد ونماینده حقوق بشر درایران بود هرسال بر تعداد حبسهای او میافزایند تا شاید در درون زندان بپوسد وحال دوباره عده ای کشته شوند خانه ها ویران شود جاده صاف گردد با کمک امریکا ، اسراییل وعربستان !!! که همه در زمانیکه شاه درآسمانهای دنیا ویلان بود هیچ دستی به کمکش نیامد حتی بهترین دوستانش از پذیرفتن او خود داری کردند بدترین کاری که ممکن بود با آن مرد نازنین انجام دادند اما همه درها به روی بانوی او باز بود وهست . ” گیومه ” !من روزی گمان بردم که آن مرد با کتابش ، مردیست از میان ملت برخاسته میتواند بجنگد ، ببرد وپیش برود همه امیدهایم به نومیدی ختم شد او هم از یاران وجیره خواران دو طرفه بود ، همه میدانند که وظیفه حضرت ولایتعهدی در تمام این مدت چهل سال سرگرم کردن مردم بوده است وحال دیگر مردم به ستوه آمده اند دیگر سه نسل بوجود آمد وتنها با عکسها دلخوشند شاه هنوز در پرده مانده واین بانوی اوست که همه جا رونق بازار است .درطول این چهل سال آن مردان خدا در بن تاریکی همه چیزهارا از هم گسیختند وپاره کردند حتی خداوند مارا نیز از ما گرفتند وآورا درگوشه تاریکی ها قرار دادند خدای آنها زمنیست ودر روز زمین ریشه دوانیده است یا بتی است درتاریکی های ذهن .ایشان همه عمر خودرا درخارج در میان ناز ونعمت گذراندند درحال حاضر اگر از ایشان بپرسید فاصله یزد تا اصفهان چند کیلومتر است فورا نقشه گوگل را جلویت خواهند گذاشت ، بعبارت دیگر چیزی از آن مردم وآن سر زمین وخواسته های آنها نمیدانند تنها عده ای بی پناه ، گرسنه دوباره قربانی میشوند تا ایشان سوگند بخورند وچند صباحی نقشی بازی کنند تا داستان سیندرلا به پایان برسد .همه اینها دردهایی است که دردلم انباشته شده آن سر زمین دیگر متعلق بمن نیست حتی یکمتر خاک برای مردن درآنجا ندارم غیر از خاطره های تلخ ونامرادی ورنجها اما نمیتوانم منکر آن شوم که اجدادم هنوز درآنجا خفته اند واین روح آئهاست که مرا میخواندامروز در این دنیا همه چیزها عادی شده است تجربه ها به آب داده شده ومرده ها نامشان فراموش میشود حقیقت گم شده ونامی دیگر بر آن نهاده اند صدها نام دارد ، شاید نوشته های من بنظر عده ای خنده آور باشد اما من همیشه سعی کرده ام از واقعیت دورنشوم اندازه امرا نگاه داشته ام خطی باریک بین دو نقطه نا مریی اما روشن وثابت اندازه من همیشه بین دو بی اندازه تاب میخورد میان بی اندازه تنگ وبی اندازه گشا د زندگیم این بوده یا همه چیز یا هیچ .حال درهیچ چیز دارم غوطه میخورم حسرت چیزی را ندارم درعین حال نمیتوانم کسی را بپذیرم ویا دوست داشته باشم که هیچ شناختی از او ندارم و شاید کم کم باو اخت بگیرم ، نه اندیشه من از روز ازل بمن ندا داده که افکارم درست است .دلم برای شاهم میسوزد وسخت دلتنگ اویم .شاهی تنها برازنده او بود واو که دوست نداشت پادشاه باشد ترجیح میداد یک هنرمند یا یک ویلونیست میبود شاید به همین جهت برایش مهم نبود که پشت درخشش بانویش بایستد تا کمتر کسی چهره رنج دیده وغم انگیز اورا ببیند ، او بیمار بود خیلی هم بیمار بود وما نتوانستیم از رنگ ورخسار او باطن اورا بخوانیم .حال دیگر درقمار باخته ام وبه این برد وباخت به یک گونه مینگرم دیگر دست به قمار دیگری نخواهم زد تنها از پرده عشق مست میشوم .من تک سوار دیرینه مرکب خیالدر های هوی پریرویان شهر گم شده امیکدم به شرق تاختم از فرط ملالو درمن چه زخمها که دهان بازنکرده بود ، بی خیال ” هنرمندی”گر عمر ابد نیز ببخشی نپذیرمپاداش عذابی که در آن عمر کشیدمگوتاه کن افسانه هستی جاویددانی که دراین هستی کوتاه چه دیدممن زاده زرتشم و نو باوه حافظدر سینه من شعله زند آتش جاویدبگذار فروغ تو مدد کار من آیددیریست نهان مانده زمن جلوه خورشیدچنگیز کمین کرده بخون ریختن منتیمور بنابودی من فتنه برانگیختو….. اینجاست که بس خون دلیرانبه زمین ریخت …….؟ ” ناشناس ”دیگر خون ریزی کافی است . پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 11/04/2017 میلادی / اسپانیا / -
هفته غمگین
کاروان دختران شرمگین روستا ،لاله درکف درمهی از بهت بسیاران به دشتدر ته تاریک کوچه ، یک دریچه بسته شدانتظار بی سرانجام بد انگاران گذشتجای پایی ماند و زخمی ، سبزه دارن را به تنجمعه جانانه گلگشت عیاران گذشت ……میم . نیستانی———-روزهای غمگینی درپیش است ، عزادارانی که با قلب وروح خود برای خدایشان میگریند وخوشگذرانانی که این روزهارا غنیمت شمرده ودرپی گلگشت وتماشا میباشند .از همه مهمتر حضور بانوان متمدن ومتدین ومتعین ! با تور های سیاه ولباسهای سیاه که هرسال از گنجینه خود بیرون آورده برای این روز مخصوص عصای [پیتر] را به دست میگیرند اما نه عصای چوبی بلکه مخلوطی از نقره وطلا با صورتهای رنگ شده درپشت سر علم وکتل ها روانند وبدینسا ن است که میگویند :حتی درخانه خدا هم بین فقرا ومردان وزنان مرفع فرق بسیار است .جال من در کجای بهشت خانه دارم ؟درمیان این امواج سوگوار سیه پوشان دل من غمگین تر وگلهای باغچه ام همه خاموشند ، به جامه های اطلس ومخمل وساتن آنها که درافق وزیر نور چراغها برق میزند مینگرم آنها روح بزرگ این بوستانند واین باغ ، وآن تیره بخت با پیکر لاغر در حالیکه مادر اشک ریزان به دنبالش میرود ومیداند که پسر بر صلیبش بوسه زده ومی شهادترا نوشیده برای امروز !!!نامش هرچه میخواهد باشد تا نیمه شب مست ومستانه میخندند روزها سر درگریبانند از ایوان بلند و از این باغ سهمی هم بما میرسد ، سکوت و خاموشی /شمع را روشن میکنم وبه پای آن مینشینم حضور مادر را درکنارم احساس میکنم ، نفسش را ، که میگوید ” که کند آنچه تو کردی به ضعف همت ورای / ز گنج خانه برون آمده خیمه برخراب زده ؟ /از او میپرسم :کدام گنج وکدام خانه ؟ تنها مسیرم در بیشه وگلستان تو بود که تمام شد امروز حتی دیگر احتیاج به نوش دارو هم ندارم به دخترم گفتم راهم را یافته ام :دریا ! دریا مرا فریاد کن ، مرا در خود جای بده مرا در اعماق خود ، جایی که دیگر حتی نور آفتاب به ان نمی رسد فرو ببر بگذار درمیان گیاهان وماهیان گوشتخوار جان بدهم وتبدیل شوم به همان که بوده ام آب وخاک ، مگر نه آنکه تکه گلی بودم ویک ماهی نیمه جان ؟ میل دارم به اصل واصل شوم . دخترم چیزی از گفته هایم نفهمید ، خیره خیره مرا نگاه کرد ویا گمان برد که شوخی میکنم .در پله های آخر ایستاده ام آخر یا نیمه مهم نیست دراین پله که ایستاده ام هیچ ستاره ای نمی درخشد وهیچ نگاه پر اشتیاقی درانتظارم نیست ، هیچکس سخنی ، کلامی با من نخواهد گفت دیگر نه دیرآشنا ونه زود آشنا احوالم را نمی داند .نام آن ستاره ایکه درخشید وخاموش شد .دخترم میگفت : چند روز پیش روی یک اتومبیل درنمایشگاه فروش اتومبیل نام فامیل ترا گذاشته ونوشته بود رزرو شده است ؟! عجبا ! معلوم شد پسرم اتومبیل نویی را سفارش داده است ونام فامیل مادر را به فروشنده گفته است …. خندیدم ، پدر پسر میخواستی تا نام ترا جاودانه سازد !!! حال نام تو بر پشت شیشه یک اتومبیل شیک درشهری زیبا نوشدته شده است …هورا ! پسرم کجاست ؟ درکدام گوشه دنیا ؟ در لهستان ؟ یا پراگ ؟ یا هلند ؟ فقط میدانم اینجا نیست تا هفدته آینده واین است زندگی شیرین ما .با تو در واپسین روزهای زندگی تا روزهایی که هنوز لبخند بر لیانم نسته با تو که فرق علف را با گل ختمی نمیدانی اما همه جنگل را میشناسی با تو میگویم که : گامی چند به ابدیت ندارم واین راه را خودم انتخاب میکنم نه آفریدگار ونه سکوت دکترها وپرستاران دستهای من از نگاه آنها پر بار تراست .تمام شب زیر لب شعر فریدون مشیری را زمزمه میکردم ”پرکن پیاله را کاین آب آتشین ، دیری است ره بحال خرابم نمی برد ………پایان / یک روز یا غروب دلتنگی / ثریا /دوشنبه شب. -
مرگ در کلیسا
امروز این عقل ماست که باید خط بین دوستیها ودشمنیها را معین سازد /این شعور باطن ماست که نشان میدهد چگونه از هر چیزی باید برداشتی را احساس کردشعور وعقل را که باختی دیگر محال است بتوان ـآنرا باز یافت بفول برتراند راسل بیشعور را نمیتوان سر عقل آورد درست مانند آن است که تو بخواهی تکه ذعالی را با صابون بشویی وسفید کنی .حکومت داعشی نیز روی همین اصل دارد به جلو میتازد ومیل دارد مردم را تسلیم مطلق بیشعوری خود سازد چیزی که وجود داشته واصل آن ثابت است به یک موهوم تبدیل نماید .پیکره ساختن از قدیسین گناه بزرگی بوده اما هنز راهش را پیش برد چون اگر همین هنز دست وایمان قلبی یک هنر مند نبود امروز مسیحیت نیز زیر لگام اسبهای دیوانگان از بین رفته بود امروز دیگر نمیتوان چهره یهودرا بصورت نماد آدمی درآورد اما میتوان اورا حس کرد .امروز نمیتوان نماد مادر را ازبین برد چرا فرزندی را بقربانگاه حقیقت فرستاد او خود حوا بود وزاینده یک خدای زمینی .کشیش هنوز حرف میزد که من ازخواب پریدم وبا آمدن سروش صبحگاهی وصدای ناقوسها فهمیدم شب به پایان رسیده است وآن چشمانیرا که من تسلیم کرده بودم باز بمن هدیه داد عقلم را گم نکردم تنها از دریچه چشمانم آنچه را که میگذشت میدیدم .خورشید خنجر نور را بر پشتم فرو کرد روز شده بود ومن بدیدار یک نقاش رفتم تا صورتی برایم بسازد نماد مادر باشد مادری که از دیر باز میشناختم .او تابلورا بمن داد ومحو تماشای آن شدم محو پیکر زیبای او محو چهره بیگناهش .که درهمه زمینه ها راه رفته بود با پاهای برهنه .واو ، پسرش نحستین کسی بود که خودرا ازتمام قیود وارهاند ورفت تا صلیب دردهایش را بر شانه بکشد همچنانکه امروز ما میکشیم واوبود که بمادر پشت کرد وبسوی یاران رفت مادر برایش سرودی لطیف خواند میل نداشت اورا از خودش جدا سازد او میدانست که یک سنگ صقیل ومحکم را در کنار دارد اما خائنی هم بود وهمه ما یک خائن درکنارمان هست یک یهودا ی صخری !امروز در بندر اسکندریه مادران وپدران وفرزندان زیادی عزا دارند بخاطر مهربانی پدرشان وتیغ تیز بیعقلی وبیشعوری وخود فریبی ویا شاید همان سکه ای نقره باشد که یهودا از رومیان طلب کرد .من دیگر یک تکه ابر شده ام ، همره بی چهره ها ودل میسوزانم برای دنیایی که ازدست رفت میتوانست خوب بماندوهمه باهم برادر باشیم وخواهر ودوست ویگانه .پایان . دلنوشته امروز / تقدیم به یاران با حقیقت ومهربان . ثریا / اسپانیا / 10 آپریل 2017 میلادی -
تصویری درآیینه
کمتر دیگر میتوانم تصویری را دراینجا بنمایش بگذارم ،
تصویری دیدم از یک گربه که داشت چهره اش را نقاشی میکرد اما خود را به شکل پلنگ میدید برایم جالب بود نماد بعضی از آدمهای این دوره میباشد که تنها یک گربه وحشی میباشند اما در اصل خودرا پلنگ میبینند . آنهم پلنگی که ناخنهایش را کشیده اند
مدتی است که دیگر میل ندارم به زبان خودم حرف بزنم به زبان مردم مینوسم اگر زبان مرا نمیفهمند مشگل من نیست هیچگاه درهیچ مقطعی از زمان هیچکس زبان مرا نفهمید.آنها هر جا چیزی را میبیند بسرعت از روی آن میگذرند حتی کشتار دسته جمعی را دیگر عادی شده است وهر جا جمعیتی گرد هم آیند از فراز آن میپرند میل ندارند داخل شوند .
من برعکش هر جا مسئله ای راببینم آنرا میجوم تا اعماق گلویم میفرستم سوزش آنرا احساس میکنم .
حال گویا انقلاب اسلامی وداعشی با شروع جنگهای مذهبی مارا بطرف همان جنگهای صلیبی میبرد روز گذشته دریک کلیسا در اسکندریه که ظاهرا بندری آزاد است بمب گذاری شد ومعلوم نیست چند نفر به تیر غیب گرفتار شدند نامش اسلام وتسلیم بودن است !روز گذشته ” یکشنبه نخل یا شاخه زیتون بود ” این روزیست که آخرین موعظه عیسای مسیح زیر یک درخت زیتون به پایان میرسد ودرهمان حال به طرفدارانش میگوید :
دربین شما ها یکی هست که مرا لو میدهد ومرا به دست سربازان رومی بکشتن میسپارد، وراست میگفت یهودای خائن !در ازای دریافت سی سکه نقره یهودا پسر عم او بود وجای اورا به سربازان رومی ویهودیان متاحجر نشان داد وخود فرار کرد اما پس از مصلوب شدن عیسی خودرا حلق آویز کرد .
بنا براین درآخرین یکشنبه هر مسیحی به کلیسا میرود وشاخه ای زیتون را به دست میگیرد که این روزها تبدیل به بازار برزگی شده ونخل های از جنس پلاستیک از چین وارد میکنند وهر کس پول بیشتری بدهد نخل او درازتر است ودرمحراب میایستد
اما دروواقع همان شاخه زیبتون بوده است درکلیسای دهکده ما شاخه های خشک شده وبی ثمر زیتون را میاورند ومجانی بین مومنین قسمت میکنند ویک نماز بزرگ در کلیسا برپا میشود .و جمعه روزیست که مسیح را بر صلیب میکشند ویکشنبه او برمیگردد!
من اورا دوست میدارم ، او تنها موعظه کرد نه آدم کشت ونه بکسی صدمه زد ونه لباس ولباده زر دوزی پوشید ونه زیر گنبد ی از طلا خوابید حال این روزها برایش جایگاه بخصوصی درست کرده اند تا زائرین محترم با مخارج سنگین به زیارت قبری بروند که معلوم نیست از اوست یا دیگری .او نماد مظلومیت ونماد یک انسان کامل ومومن به حقیقت بود اما متاسفانه مانند همه کارهای دنیا اورا وارد تجارت وبازار کردند
حال تکلیف ما دراین بیغوله نا معلوم است .باید رفت بجلو مردم را باید بدنبال خود کشید واو آن بیچاره مرد ساده خبر از زیرکی مردم دنیا نداشت ، خوب امروز در فضای مجازی همه خوشحالند که یک ارتش نامریی دارند اما موقع عمل هزاران یهودا ازبین آنها بر خواهد خواست وبه اکراه به آن پدیده خواهند نگریست .شاهزداه ولایتعهدی پس از چهل سال امرفرموده اند که باید انقلاب شود ، من هیچ میلی به تاجگذاری مجدد ندارم تنها دراین فکر بودم که یک رییس جمهور تازه .جوان وتحصیل کرده که مردم ایران را خوب میشنا سد وخود درمیان آنها زندگی میکرده به ریاست جمهور برگزدیده شود دیگر شاهنشاهی بس است ما شاهان زیادی را داشتیم وهمه را قربانی کردیم ویا آنها مارا قربانی هوسهای خود کردند دیگر دوران شاه وشاه بازی در دنیا کهنه شده با رفتن آخرین فسیل گمان نکنم دیگر کسی میل داشته باشد شاهی بر آن سر زمین وایکینگها تاج بر سر گذارد بخصوص که ملکه آینده واقعا شاهکاری از زیبایی ونماد وفاداری است !!!
بهر روی امروز خسته ام روز گذشته به یک پیک نیک زورکی رفتیم زیر باد اما جای بسیار زیبایی بود مرا بیاد سد کرج خودمان انداخت کنار سد ، قوها ومرغابیها در گردش بودند وعده ای ماهیگیری میکردند کسی جرئت نداشت یک برگ را به درون آب بیاندازد ویا درمیان آن فرو برود مردم خودشان یک قانونند حتی گلهای زیبایی که دراطراف بودند نمیشد چید چون نا خود اگاه چشمامی از پنجره های اطراف ترا میپایید این مردم سخت به خاکشان عشق میورزند هیچ غریبه ای را بین خود راه نمیدهند هیچ فروشگاهی فروشنده خارجی نداردوهیچ دفتری کارمند خارجی ندارد مگر آنکه کاملا اسپانیایی شده باشد ویا برای یک دروه آمورشی آمده باشد ، سخت پایبند اصول زندگی خویشند واگر به کلیسا نمیروند ونماز عشائ ربانی را نمیگذارند اما به کلیساهایشان احترام میگذارند . سکوت زیبایی همه اطراف را فرا گرفته بود صندلیهای مخصوص پیک نیک با چادرها وسبدهای زباله حتی یک برگ اضافی روی زمین دیده نمیشد ومن آنهارا با مردمان سر زمینم مقایسه کردم که روز سیزده بدر چگونه به چان درختان افناده بودند وانبوهی آتش درست کرده بودند آنهم میان جنگل برای کباب !!! ما همه چیز را درخانه درست کردیم همه یک کیسه پلاستیکی دردست داشتیم که اشغالهارا درون آن بریزیم مانند شاگردان دوران مدرسه ساکت نه صدای رقص واوازی بگوش میرسد ونه کسی با شلوار پیژانه دروسط قر کمر میداد . تنهااز رادیو اتومبیل موزیک کلاسیک پخش میشد هوا عالی اگر نسیمی خنک نمیوزید خیلیی بهتر بود جای همه دوستان خالی بود واقعا خالی بود .
بهر روی زندگی با همه خوشیها وسختی ها ورنجها وشادیهایش میگذرد باید لحظاترا دریافت واز هر لحظه ضیافتی ساخت .
پایان .
ثریا ایرانمنش /” لب پرچین” اسپانیا . 10/04/2017 میلادی. -
سرشت نیک
فرمایشات ” نیکولو ماکیاولی ” !مگذار زبانت از رحم وشفقت سخن گوی !اما دلت لبریز از بدی وشرارت باشد ،نیکی هر گز ثمر بخش نیست وشرافت بدتیرن سیاستهاست .———-جزوه نوشته های روزانه را که باز کردم این جملات با خط مبارک خود درگوشه ای نوشته شده بود.روزگاری اگر درپی چیزی ویا کسی بودیم درمیافتیم که به انتهایش رسیده ایم هرچیزی انتهایی داشت وما به دنبال انتها بودیم .امروز هنوز در تاریکیها به دنبال چیزی هستیم که نمیدانیم چیست معلوم نیست جهان ما کی ودرچه زمانی وچه سرعتی ساخته شد ومعلوم نیست که از چه زمانی بشر به دنبال پیدا کردن خودش افتاد ؟ چه بسا از یافتن خود بیزار بود .امروز ما با باد همراه هستیم بادی که گمان میبریم ” دمی” است که بر ما میدمد وبما جان میدهد اما باید از خطرها گذشت بشر همیشه به دنبال کشتن بوده یا حیوانات را شکار میکرده ویا به دنبال دیگری میدوید زیر هر عنوانی تااورا بکشد ، امروز طرز کشتن ها فرق کرده و دیگر آدمکشی جلوه ای از زیباییهای زندگی شده ، تخمه واصل زندگی شده ، دراین فکر بودم که آن انسانهایی که درگوشه وکنار خیبان از فرط بیچارگی جان میسپارند با لاشه آنها چه میکنند؟ آیا خوراک حیوانات میشوند ویا ازآنها دوباره گوشت وغذا درست میکنند وبخورد ما میدهند ؟!امروز آن حقیقت وآن روشن گرایی را که به زندگی داشتم بکلی از دست داده م دیگر به دنبال اصل حقیقت نمیگردم همینقدر که گردی از آن بر دامن کسی باشد من آنرا دنبال میکنم .سالهاست که درزباله دانی حقیقت گو.یی خودم دفن شده ام هرجا بادی بوزد من بویی را استشمام میکنم بخیال آنکه شاید کمی درآن حقیقت پیدا شود اما هربار با جویدن آشغالها تنها دندانهایم میشکنند .پیکار با اهریمن درون امکان ناپذیر است درهر دوره ای پهلوانانی آمده اند زور ازمایی کرده اند تا اهریمن را شکست بدهند اما زاد ولد اهریمن وتخم پاشی او بیشتر از حد قوه یک انسان سالم وپاکیزه بوده است .خوب هر کسی حق دارد در جریانی ودرراهی بجنگد اما این جنک را به قیمت کشتن روح انسانها به دست نیاورد بلکه بقیمت مرگ ونیستی ناپاکی آن پیروزی را در آغوش بکشد .دیگر اشتیاقی به زندگی ومردن درسر زمینم ندارم ، نسلی آمده مخلوط از خاکروبه های زمانه ونسل قدیم گم شده است نابود شده است وکسی نام آنهارا درتاریخ ذکر نخواهد کرد قومی مانند قوم آدمخواران قدیمی از نوع دیوها ی افسانه ای به سر زمین من هجوم آورده اند تنها لباسهایشان عوض شده شاخهارا زیر انبوه موهاه وپشم ها پنهان کرده اند نیاز نیست که با اهریمن درونشان بجنگنند که خود زاده اهریمن میباشند .من به دنبال سیمرغی بودم که درافسانه ها خوانده درکوه بلنید مسکن دارد او پدر همه انسانهاست آمیزه ای ازروح وتن واز معنا لبریز ، جال به چند کلاغ مرده برخوردکرده ام که تنها قار قار میکنند باد در آستینهایشان میاندازندد وسیمرغ همچنان درکوه زندانی است .قایقرانان در درودخانه های بی انتها همچنان پارو میزنند بخیال آنکه جلو میروند اما همچنان به دور خود میچرخند ومن با چه معنای زیبایی به بادبانهای شکیل ورنگی آنها مینگریستم . دیگر هرچه بود تمام شد چند روزی بیماری تنم را شکافت فریادم به اسمانها رفت ودرخیال خاک سر زمینم گریستم اما تمام شد حال درفکر اینم که درکجا خاکسترم را باید ریخت ؟ میلی ندارم اثری از خود بجای بگذارم ، نطفه هایم پا برجا میباشند آنها نیز هیچ میلی به رفتن وباز گشت به گذشته را ندارند نسل سوم نیز دیگر ابدا از گذشته پر افتخار یا بی افتخار سر زمین اجدادیش چیزی نمیداند مشتی حیوان را میبیند ومیترسد وفرار میکند .امروز دربرابر کلمات مقدس ، تصاویر مقدس ، ومجسمه های مقدس باید نشست وعاجزانه تمنا کرد واشک ریخت قفس جانشین بادبان کشتی شد وهر کس بجای دریا نوردی در کنج خانه نشست وباد را درقفس پنهان میکند ….قفس مقدس شد.پایانروزیکه عازم خارج بودم این شعررا برای ( او) که دیگر دراین دنیا نیست نوشتم وبرایش پست کردم .همچون پرنده ای که بشکند قفس راره جسته بسوی افقهای دور دستسر زمین ناشناس بسوی تو میایمبا توشه ای ز زنج گران وغم شکستوهیچگاه ندانستم که که از قفسی به قفس بزرگتری میروم او نیز درون قفس مرد .ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 09/04/2017 میلادی / اسپانیا . -
بی تو اما….
بی توا ما ، همه را زجهان برون راندمبی تو اما ،آسمانم سنگین وتاریک استبی تو آما ، خوشه های ناشکفته درون باغچهدر گرو باد نشستندبخت من نه خندان بود ونه روشنهمه شب بود ، گل وسنگهمه دل داده به آوای شباهنگمن ، خسته اما درنهایت نشستم باندیشه تو.———نه ! نمیدانم از کجا شروع کنم وچگونه شروع کنم ، درعالم بیخبری راه میرفتم ، که بچه ها آمدند ، نوه ام برای دو هفته تعطیلی به همراه دوستش آمد برایم تخم مرغ شکلاتی وکارت تبریک ایستر آورد ! حالم داشت بهم میخورد ، سرم گیج میرفت ، تازه از رختخواب بیماری برخاسته وضعف شدیدی عارضم بود ، یخ کرده بودم ، گویی همه خون بدنم را کشیده بودند ، گویی مرده ای بیش نبودم ، تمام شب درد داشتم بیدار میشدم قرصی میخوردم ومیخوابیدم ، نه گرسنه ام بود ونه تشنه ، تنها ضعف داشتم ، صفحه ” یوتیوب” که گاهی فیلیم از آن تماشا میکردم فیلتر شد وتنها میباید به آهنگهای هزار سال پیش دیگران گوش بدهم واو آنمردیکه در افکارم باو دلبسته و امید داشتم پیشرو راهی پر خطر باشد ، نبود یک بچه بود ، یک حریف دغلباز بود ، بیهوده به دیگران رو انداختم که “حمایتش کنید او میتواند ، نه او نخواهد توانست او دنبال شهرت است ، دنبال کاسبی است ودنیال یک ارتش مجازی …….———————خودم را از اودور کردم .با زنشستم نومید وناله کردم که ای سرزمین جانت درخطر است .عیرتت کو ای بلبل پیمان شکنکین نسیم از سر حجابم را گرفتباز شدم همان طفل مکتب وهمان اندوه دیرینه ، نهیب زدم بخود که :ای زن ، فراموش کن ، چهل سال از آن سرزمین بیرون آمدی خیلی دلت تنگ شد برو هندوستان، برو پاکستان ، برو ….ایکاش میشد میرفتم تاجیکستان وخاک رودکی را زیارت میکردم وبوی جوی مولیانرا استشمام کرده شاید جانی میگرفتم .ابر بیشرم از درون حجله گاهنو عروس مهتابم را گرفتموج بر کشتی قناعت هم نکردبا چه گستاخی حبابم را گرفتکام خشکم تازه میشد با سرابکام ناپاکی سرابم را گرفتسوختم از التهاب وتشنگیدستی آخر مشک آبم را گرفتمرثیه چون با کلامم خو گرفتوای بر من از من ربابم را گرفتواپسین دم غربت پیری زمنبا چه حرصی التهابم را گرفت——-به پایان آمد این دفتر ، اما حکایت همچنان باقیست .ومن چه ساد لوحوناه باز دل بخرمن مهتاب سپرده بودم .پایاندلنوشته امروز / شنبه 8 آپریل 2017 میلادی /ثریا / اسپانیا . -
فلز گداخته
هر رویداد وافسانه ای که میگذرد ، یادش هرچند گم ونا یدا باشد زنده مینماند ، تیره بختان ، تهی دستان وبیچارگان احتیاج به یک پرستش دارند و سرمایه داران این پرستگاه را برایشان ساخته اند دیگر احتیاجی به یک بینشن نوی نیست ، تکنو لوژی ثانیه به ثانیه جلو میرود وما هنوز در گیر خرافات ودر تارعنکبوتی آنها گرفتاریم .اربابان دین ،فرقی نمیکند عمامه داشته باشند یا فکل وکراوات .آنچه که بنام روی داد درآغاز نوشته شده امروز از آهن و تکه های فلز ورنگ وبصورت مجسمه درست شده وروی سر عده ای دور شهر میگردد، عکسی دیدم در شهرکی درعراق داشتند تمرین ورود امام زمان را میکردند با ارتش وگارد ! امروز افسانه مرگ عیسا بصورت مجسمه های قطور وسنگین دور شهر میگردد ومردان قویهیکل با گذاشتن چند کلاه بر سر زیر آنرا گرفته اند هشت شمعدان هشت شاخه ای ، درخت وخون واشک وهرچه بیشتر بهتر شهری را ساخته اند وافسانه را بصورت حقیقتی درآورده دور شهر میگردانند بالکن ها همه سیاه شده است با پارچه های سیاه واین مجسمه ها دوباره به محبس خود میروند تا سال دیگر ،هر چه بگذر این افسانه ها رنگ بیشتری بخود میگیرند ، مردم ترسیده اند نان نیست ، آذوقه نیست جنگها درراهند وفرو دستان درانتظار ظهور ناجی خویش.چرا بشر خودرا درآیینه باطن خویش نمیبیند چرا خودرا درآیننه خدا ی ساخته شده دست بشرمیبیند همه چیز تباهی ، زشتیها نمایان واو متعالی وآسمانی وکامل روی سر همه راه میرود بی هیچ معجزه ای ویا خبری ویا اثری .حقایق از ذهنها کم کم زدوه میشوند وافسانه ها از زهدان فریبها وکژ اندیشان پشت سرهم زاده میشوند همه زخمی شده اند اما کسی جرئت ندارد سخنی بر زبان براند .ودوباره افسانه ها از نو زنده میشوند وبه راه خود ادامه میدهند حقیقت لبریز از فریب ونیرنگ میشود وزخمی دردآلوده بر دلها مینشیند دلهای روشن .تاریخدان واقعی کیست ؟ کدام انسانی اینهمه گستاخی را بخرج داد وخدارا از آسمان به زمین کشید از ورای دلهای پاک واورا درهیبت یک مجسمه مخلوطی از خاک وشیشه ورنگ به نمایش گذارد ؟ تاریخ واقعی ملتها فراموش شد وباید آنرا درکپسولهای حماسه یافت ویا نچشیده ونجویده قورت داد.امروز همه نانهای سوخته وبرنجهارا بیرون ریختم تنها برایم دردمعده میاورند هر روز کار من این است که از سوپر خرید کنم وبه درون سطل زباله بریزم وزباله را به دست ریسایکل بدهم ودوباره فردا آنرا از سوپر بخرم زخمهای زیادی بردلم نشسته دردم رااز خودم پنهان میکنم نه در زیر پوست خدا پرستی ویا مجسمه ها بلکه در وسعت اندیشه هایم .خدای من پنهان وغایب است دردآفرین ترین درون انسان باو منتهی میشود نمیدانم چرا انسانها همیشه خدارا بر فراز آسمانها میبینند شاید بگمان آنکه کسی دسترسی بخدای آنها نداشته باشد ..نه ، نمیتوان همه چیز را انکار کرد درعین حال هم نمیشود از خدا مجسمه ساخت واورا بنمایش گذارد وعورت اورا با لنگی پوشاند .شاید عارفین هم خدارا درمیان خودشان جای داده اند اما میترسند که انگشت معرفت را روی آن زخم مرده که پنهان است بگذارند وفشار دهند ، آنها هم میترسند .بهر روی امروز خدا وحقیقت آن در میان ما گم شده بیشتر از همه ضد خدایان ورودشانرا اعلام دشاته اند میل ندارند فریب بخورند آنها ممکن است دراعماق وجودشان خدای خودرا پنهان داشته باشند اما آنرا انکار میکنند نامهای تازه ای باو میدهند چرا که فریب ، دروغ وریا راه حقیقت را بسته است انهم بخاطر مال دنیا وشیطان جای همهرا گرفته است در لباسی از طلای ناب.حال هفته ها باید شاهد این طبقهای طلا باشیم واربابان با بصدا آوردن زنگ طلایی با کت وشلوارهای ساخت دست مدسازان مشهور بردگان را به زیر طبق ها فرستاده اند تا طبق های طلا را برای انها حمل کنند واین بردگان بدبخت درقفس مانده اسیرند پول دستی میدهند تا افتخار آنرا داشته باشند بروند زیر طبق خدای طلایی .من سروش عشق را سر داده ام .—بی تو ، امروز عذاب دیگری استای تو چشمت آفتاب دیگریناگوار این درد واین درماندگیمضحک این بازی که نامش زندگیدیدمت درعزلت خاموش خودمن گشودم تو گشودی آغوش خویشکوه را نجوا کنان بیدار کردمهرچه من گفتم تو گفتی تکرار کردممن ، دراین بهار اینسان بیقرا روای از روزی که بار دیگر آید بهارپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین« 06/04/2017 میلادی / اسپانیا . -
ویدا حاجبی
از ماست که برماست .——————-مدتی است که رسانه های داخلی وخارجی فارسی زبان ( البته گروه چپ ) ! از مرگ [ویدا حاجبی ]در پاریس سخن میرانند .این خانم از یک خانواده مرفه درآذربایجان پا بعرضه وجود گذاشته وبزرگ شده است ودر پاریس در رشته معماری همکلسی شهبانوی سابق فرح دیبا بوده است وتا آخرین روزها هم دوستی خودرا نگاه داشته وبه شهبانو وفادار بوده است ! اما ایشان ناگهان هوایی میشود به کوبا میرود درآنجا درسهای تروریستی وانقلابی میگیرد با یک مرد چپ گرای ونزوئلایی آشنا میشود با او ازدواج میکند صاحب پسری میشود از او جدا شده ودر ایران به زندان میرود حتی دوستی او با شهبانو هم نمیتواند کمک کند وتا شورش 57 درزندان بوده سپس آزاد میشود به گروه خلقیها میپوندد وسرانجام سرخورده ، درحالیکه تنها پسرش را ازدست داده به پاریس میرود عجب آنکه در مقام پناهندگی در پاریس در بهترین وشیکترین خیابانهای شهر پاریس یعنی منطقه پاسی و(16) زندگی میکند وچند ماه پیش از دنیا میرود بیشتر درغم از دست دادن تنها پسرش.تا اینجا زندگی او بخود ش مربوط است اما ، چرا اینهمه معلومات و انرژی را صرف بهبود مردم ستمدیده نکردید ؟ با همه امکاناتی که داشتید باز سرسجده بسوی ستاره سرخ گذاشتید .انقلاب کبیر بلشویکی در سطح نازل وکم ارزشی در سر زمین ما رخ داد وتوده ایها ، خلقیها وغیره باختند خوب هم باختند ملای رومی ساخت بی بی سکینه از زیر عبا بیرون آمد وهمه را یکجا به چاه ویل انداخت بقیه اش را که میدانید .مهندس ” شین ” وخانواده اش ، نه ثروتمند بودند ونه ایرانی ونه از خانواده مرفه بلکه ماموریت داشتند که جوانانرا بسوی مکتب ببرند ودرس بدهند ، ایشان بکجا رسیدند؟خانم مریم فیروز شه زاده قاجار چه مرگشان بود ؟ که با یک عرقخور حرفه ای تریاکی توده ای پیوند بستند وتا آخر عمر با مادام شین وسایرین در کمپینها وجلسات شرکت میکردند برای آزادی زنان ؟ کدام ازادی امروز زنان به دست آورده اند همان آزادی نسبی را هم که درزمان شاهان پهلوی به دست آورد بودند بجای آنکه آنرا محکم بچسپبند وبه دنبال بقیه اش بروند همه مادام بواری زمانه شدند .من رنج را درچهره استادان ودبیران خودمان میدیدم ، چه زن وچه مرد همه تحصیل کرده دانشگاه دارای تخصص واما با یک حقوق ناچیز میساختند ودم بر نمیاوردند تنها هدفشان این بود که ما دانش آموزان را خوب تربیت کنند برای آینده بهتر ایران !خوب تربیت شدیم ، اما بی وجود ونا موفق بازیچه دست دهاتیان تازه بشهر آمده وغلامان شهریار ، نجیب بار آمدیم اما بیفایده بود تنها نام بی عفتی بر چهرمان نقش میبست چرا که دستهایمان از مال دنیا تهی بودند .وابسته به هیچ حزبی نشدیم وخودرا به هیچکس نفروختیم ،امروز دستها خالی ، خانه خالی ، محفل خالی ، جاده خالی ، شهر خالی وخودمان نیز کم کم خالی خواهیم شد .نه ، خیلیهارا نباید بخشید نامشان درلیست سیاه موجود است .پایاندلنوشته امروز / پنجشنبه 7 آپریل 017 میلادی -
آوای وحش
نمیدانم اگر امرو » جان گریفیث /لندن” یا همان جک لندن معروف زنده بود درباره این دنیای وحشتناک ما چگونه میاندیشید ویا چه چیز تازه ای را خلق میکرد ویا از فرط نومیدی دست به خودکشی میزد ؟.آوای وحش ، آوای وفاداری وعطوفت بود ، آوای وحش ، نمایانگر تمدنی وحشت انگیر بود که امروز مخوف تر شده است ،آوای وحش آوای مهربانی وعشق ونفرت بوده وهست ، پیکار سرشت انسانی وخوی حیوانی او .آوای وحش ، حقیقتی است انکار نا پذیر که امروز در مقام مقایسه با داستانهای نوین رنگ افسانه بخود گرفته است .دریدن بفرمان چماق و تیر وتفنگ ودندان وسر نهادن به حقارت یا سرکشی وکشته شدن .دوست داشتن وبه دنیای پاک ومهربانی روی آوردن ویا شاید ابدا اصالتی وتکاملی درهیچ یک از آنها نباشد وما تنها خودرا فریب میدهیم .امروز هموطنان ومردم سر زمین من کا ملا بیرحم وبی گذشت میباشند معنای چماق ودندان را خوب فرا گرفته اند وبه همین دلیل هم از هیچ جنگی روی گردان نیستند وبه یک فردی مجال نمیدهند تا از خود دفاع کند میدان امروز زندگی ما جز جنگ وخون ریزی وگرسنگی چیزی نیست یا باید مغلوب شد ویا باید غالب گردید هیچگاه رحم دلیل ضعف نیست اما قانون آنها میگوید یا بکش ویا کشته شو یا بخور ویا خورده شو وخیلی ها باین قانون ابدی وازلی پایبندند.اگر به زمین افتادی در انتظار هیچ دست پر مهری مباتش که ترا اززمین بلند کند ترا روی برفها ویخها وزمین آلوده میکشند ویا زیر لگد خود له میکنند از آن پس دیگر باخود توست یا غرورت را حفظ میکنی تن بمردن میدهی ویا خوار میشوی ناگریز راه اردوگاه آانرا درپیش میگیری .انسانهایی هستند که مانند همان سگهای سورتمه کش داستان آوای وحش ناله سر میدند ویا زوزه میکشند تلاشی بیهوده برای یافتن زندگی دوباره سرودی کهن را سر میدهند سرودی که نیاکانشان آنرا میخواند آوایی غم انگیز بیاد دوران جوانی وآن روزگار نه چندان شیرین اما پر اندوه واین آوازها بازگو کننده اندوه ودردهای توست که سر میدهی اندوهی که نسلهای گذشته نیز کم وبیش آنرا چشیده اند ودر خلال آن گریسته اند .امرزو از یک رختخواب داغ بلند شدم تب دیگر رمقی برایم نگذاشته از صدای مرغان سحر خیز گویی زندگی را به مبارزه میطلبند آوازشان دیگر آواز نیست بلکه ناله است وناله ای سوگ آور ، هنوز ستاره ها درآسمان میدرخشیدند ویا درهوای خنک صبحگاهی باین سو آن سو پرتاب میشدند دست وپاهایم کرخ شده گویی در یک قالب داغ آنهارا روی آتش برشته میکردند .لحاف را پس زدم وناگهان بلند شدم ، کجا بودم ؟ چه ها دیدم ؟ آه روز گذشته از خاکی که در چشمانم نشانده بودند حرف زدم ، ایا هنوز آن خاک درون چشمانم نشسته یا پاک شده است ؟ تجربه ها ؟ کجا رفتند؟ چه کسی بمن یاد داد که درجنگل وحوش زندگی میکنم ویا خواهم کرد ؟ چه کسی بمن گفت دست سرنوشت بیرحم است ورحم ومهربانی ترا پاسخ نخواهد داد برو درجنگل از حیوانات وحشی زندگیرا فرا بگیر ، خوی نرمش واحساساتی خودرا دور بریز این پوست لطیف را از تنت بیرون بکش وپوست گرگ بپوش مانند سایر بانوان !! ویا اقایان ، برو درندگی را فرا بگیر یا بکش ویا بگذار ترا بکشند .نه! خیلی دیر است ، برای گرفتن تصمیم دیگر دیر شده پوستم سخت به تنم چسپیده ومرا حفاظت میکند اگر آنرا دور یاندازم عریان میشوم وزیر باد وطوفان وسرما از پای خواهم افتاد .بلندشدم ، سرم گیج میرفت ، دیوار هست دستتت را به دیوار بگیر ترا راهنمایی میکند . احتیاجی به چوب وعصای دیگران نداری .برخاستم . برخاستم تا به آوای وحوش گوش فرا دهم حتی نمیتوانم ناله ای سر دهم وآوازی بخوانم چرا که گوش کر همسایه ازار میبیند ، او مرا نمیشناسد او حیوانات سر زمینم را دیده از من میترسد بخیال آنکه منهم گرگی هستم در لباس میش .بهترین وشکلیل ترین نمایش در آن سر زمین این است که انسانهارا دست بسته ردیف کنند وحنجر را برگردنشان بگذارند وسرشانرا بسوی بیافکنند مانند گوسفند یا گاو سر را ببرند بقیه را بخورند حکم پیامبرشان این بوده وهست .واحمقهایی روی بلندیها بنشیند ومغز آنهارا شسشو دهند وبه خم شدن وخواری تن دردهند ، خواری را میپذیرند برای آنکه زنده بمانند .پایانثریا ایرانمنش .» لب پرچین« .07/04/2017 میلادی / اسپانیا . -
صلیب بزرگ
گهی ز رفتن عمر گذشته خرسندمکه کاش ، آنچه بجا مانده زودتر گذردگهی بگوش من آید خروش خسته مرگکه وای اگر همه عمر بی ثمر گذردچون دانه ای که درافتد به تنگنا ی دو سنگدر آسیاب شب وروز جان وتن فرسوددریغ ودرد که درچنگ این تلاش عبثتنی نمانده که بگویم دگر چه خواهد بود ……..هنر مندی———–چشمانی داشتم که مانند دو شمع فروزان میدرخشیدند ، همه چیز هارا با خود روشن میکردند ، وهمه چیز هارا خوب میدیدند ،دشمنی نا پیدا خاک به چشمانم پاشید وچشمانم تاریک وتار شدند ، از ورای تاریکی چهره هایی را میدیدم که نمیشناختم دوست بودندیا دشمنازآن پس گامهایم نیز سست شدند واز رفتن بجلو ترسیدند ترسیدن درنیمه راه گم شوم وکم کم بمن تلقین کردند وبمغزم فشار آوردند که من کور مادر زاد بوده ام /آنها عصای بی پایه وسست خودرا به دستم دادد وگفتند بیا ، با ما بیا ما نور جشمان تو ونور راه تاریک تو هستیم .این عصا ها هیچگاه چشمان باطن خود من نشدند وآن دو چشم فروزان خورشید نبودند تنها ته مانده یک کاسه تهی وجانشین یک کفتار بودند .از ان پس اندیشه هایم گم شدند تجربیاتم در زیر خاک پنهان شدند گاهی چون بادی تیز پا از کنارم میگذشتند ومن همیشه دست حسرت بطرف آنها دراز میکردم تا آنهارا به دست بیاورم ونگذارم که بگریزند وآنچه بجا ماند هوایی بود در دستهای خالیم .دستهایم را به دیوار گرفتم دیورا شد عصایم بیشتر برا ی نیفتادن بود تا ماندن تا برای دویدن وشتاب کردن وهیچگاه به مقصد نرسیدن .امروز پا ودست وجمع هستیم ام درعصای دیگران خلاصه شده است .در یک عصای پلاستیکی وشکننده .وآنچه باقیمانده عضلات محکم واستخوانها پر و” من” است ، همان سنگ خارا .، کجایی ؟ چکار میکنی؟تجربه ها گریختند ومن درسهارا از نو شروع میکردم اما خاری دردلم بود که همیشه نیش میزد ، کجایی ؟ چکار میکنی؟وچه بسیار شبها که گریستم ، تنها ، عباری که درچشمهایم پاشیده بودند با سیل اشک روان شد وپاک شد واین فوران شوق پرده هارا بکناری برد ، آرزوی شکفتن داشتم وتاختمن ودویدن اما ….بال پروازم شکسته بود وزخمی بودم ، زخمی التیام نا پذیر بر پیکرم وسینه ام نشسته بود .امروز عصا هارا بکناری افکندم ، از جایم بلند شدم با تمام دردی که وجودم را وتک تک سلولهایم را میخراشید ومرا بفریاد وامیداشت پرهایم را گشودم و بسوی تجره هایم دویدم ….همه گم شده بودند ، دیگر نمیتوانستم مانند همان عقاب دیروز پرواز کنم ، روی زمین خزیدم همانند یک مارمولک زخمی اما شادمان بودم که دیگر به عصاهای شکسته مصنوعی احتیاجی ندارم .خزیدن هم نوعی پرواز است .بیاد دارم مادرجانم هرگاه دلگیر میشد فورا بسوی ” وطنش” حرکت میکرد ودربغل برادرش اشک میریخت که چرا پسری برایم نمانده است !!!ودیگر هیچبر خاطر آزرده ام غباری زکسم نیستسرو چمنم ، شکوه ای از خار وخسم نیستاز کوی تو بی ناله وفریاد گذشتمچون قافله عمر نوای جرسم نیست …….رهی معیریشب گذشته در خواب مردی را که میشناختم صلیب بزرگی بر گردنم انداخت او همسر دوستم بود ، نمیدانم زنده است یا مرده وسپس مرد دیگری بخانه ام حمله برد وهمه چینی های مرا شکست باز به کلیسا رفتم ودعا خواندم ……تعیبرش هرچه باشد دیگر برایم مهم نیست ، هرچه بود گذشت . پایانثریا ایرانمنش» لب پرچین « /06/04/2017 میلادی / اسپانیا . -
خواب آلوده
: عکاس خودم هستم : !!!———————–امروز صبح با حالی خراب وخواب آلوده چیزکی نوشتم ویک شعر از فروغ بنام ” عصیان: روی برنامه اتجمن گذاشتم ، ای وای ، فراموش کرده بودم که فروغ مطرود است!!! واین شعر عصیان حتی دربعضی از کتب او چاپ نشده است ، واهل بیت انجمن همه مذهبی وخدایی وپرهیز کارند وفروغ به این قوم دراین شعر تاخته بود . دیگرکار ازکارگذشته بود .در آن روزگاری که هنوز عمو ( محمود) زنده بود اکثر اوقات خودرا درخانه این شعرا میگذراند با فریدون مشیری دوستی دیرینه داشت وبا بافروغ بسیار نزدیک روزی سراسیمه بخانه ما آمد وگفت این شعر تازه فروغ است که هنوز به دست چاپ نرسیده ومن میخواهم آنرا درمجله ” امید ایران” چاپ کنم وانرا برای ما خواند، من بی تفاووت نشستم وگوش دادم هنوز درگیر اشعار غنایی گذشتگان بودم به دنیال فروغی بسطامی وپروین اعتصامی . وعراقی وحافظ وغیره با شعر نو چندان میانه ای نداشتم ترانه سرایان نیز همیشه اشعارشان بسبک وسیاق گذشته گان با کلمات قلمبه وسلمبه بود ، عمو جان نگاهی بمن انداخت ، من شانه هایمرا بالا انداختم که خوب ، که چی؟ چشمانش از هم باز شد گشاد شد رنگ ورویش سرخ شد وگفت :بچه کی میخواهی از خواب بیدار شوی ؟ گفتم من بیدارم اما این شعر به دلم نچسپید او حتی بخدا هم توهین کرده است ، ان روزها خیلی از خدا میترسیدم !.عموجان کاغذرا تا کرد ودرون جیبش گذاشت وگفت بروهمان دلی دلی هایت را گوش کن .حال نیمه شب گذشته بیدار شدم کتاب فروغ بالای سرم بود آنرا باز کردم واولین چیزی که بنظرم زیبا ودست نخورده آمد همین شعرعصیان بود . چرا که خود نیز عصیان کرده ام .سخت خسته ام هوای بهاری مرا بیمار کرده ؛ هر سوراخی را باز میکنم چهره جناب امیر عباس فخر آور دیده میشود یا باو فحاشی میکنند یا پرده دری ویا خودش فیلم وعکس گذاشته ، به پسرم در ” تلگرم” نوشتم دنیارا چه دیدی ، شاید او روزی ناپلئون شد !تو درس سیباست خواندی ورفتی درگوشه ای نشستی او درس نخواند مدرس شد .خوب ، از آنجاییکه ما همیشه منتظریم ، اما نمیدانیم منتظر کی وچی هستیم شاید شاهد از غیب برسد وهر چه آمد ، شاید آن نباشد که ما منتظرش هستیم وهرکه نیامد میاندیشیم که ما درانتظار او بودیم .حال همه گرد جهان نشسته اند ونقشه میکشند چگونه شاه بشوند وچگونه رهبر اما من کسی نیستم که در انتظار باشم ارزش ندارد اورا انتخاب کرده ام .برای بیرون آوردن مغز از شیرینی اندیشه ها ونجربیات وخیالات باید پوست تلخ وترش را کند هر پوسته ای میداند که روزی دور ریخته خواهد شد وگاهی به مغز میچسپد حال با کندن پوستهای زشت وزیبای او پوسته دیگر بجایش روییده وهنوز مغز درمیان پوسته پنهان استانقلاب یک حماسه است نه تاریخ اما نه انقلاب گذشته ما ودرهیچ کجای دنیا غیر از فرانسه داستان انقلاب را به درستی ننوشته اند بلکه همیشه حماسه ای سروده اند ویکتور هوگو درکتاب معروف خود ” بینوایان ” یک حماسه بزرگ آفرید .تاریخ زنجیری از برد وباخت قدرت است والبته بسیار هم ملال اور وهیچگاه به درستی واقعیت را بیان نمیکند هنوز دوران مصدق را کودتا مینامند درحالیکه یک شورش بی دلیل به دست بی بی سکینه بود که خیال داشت از همان زمان سر زمین مارا اسلامی کندحال من بی بهره ونا امید تنها دل باین بسته ام که آن سر زمین را از بیخ وبن پاک سازد ومن از دور نظاره گر باشم چیزی ندارم که ببازم هرچه بوده رفته تنها شعورم باقی مانده عقلم نیز گاهی گم میشود وبرایم بسیار ملال آور است .هر آرمانی رویایی است که باید انرا در واقعیت تعبیرنمود راست یا دروغ فیلمها ساختگی باشند یا حقیقی شهامت این مرد برایم اعجاز است هرچند رویاهایم رو به تحلیل بروند ودردی مضائف بردلم سنگینی کند .ما دربیداری هم میتوانیم خواب ببینیم/آمده ام تا چو یک چشم خسته بگریمآمده ام تا چو برق یک خنجربخندمآمده ام نقش ماهتاب شومآمده ام راه را بر آفتاب ببندمپایان . ثریا اسپانیا / دلنوشته امروز چهار شنبه 05 آپریل 2017 میلادی .اسپانیا /. -
تو شکار فکن ومن صید
جان من ، گر شدی از صحبت من سیر بگویگرشدی از من ماتمزده دلگیر بگویتو شکار افکن و من صید بیمهری توچیستگرنداری سر صیادی نخجیر بگوی …….کاشیکتابها دارند برگ برگ میشوند کاغذهایشان زرد ونم دار ، به آهستگی به انها دست میزنم تا خطی شعر بیابم وچاشنی این صفحه کنم . یک صفحه ، بلی تنها یک صفحه که مرا منعکس میکند ، انعکاس روح خودم میباشد ، ایینه ایست که مرا عریان نشان میدهد .در خبرها آمده بود که درشهر ” ماربییا ” همین بیخ گوش من میلیونها ثروت خانواده بشار اسد توقیف شد ارقام آنقدر بالاهستند که من فراموش کرده ام همه خانواده اسد کل مملکترا دردست گرفته اند اما صدا از کسی در نیامد همهرا با بمبمهای شیمیایی کشتند ، بخصوص بچه هارا وآه از نهاد سنگی بلند نشد تنها [محمد رضا شاه] دیکتاتور بود اینها فرشته اند !! جای حروف وکلمات وانسانها عوض شده حال این اموال دردست چه کسانی است ؟ به ملت سوریه که داده نمیشود از این دست به ان دست میگردد وسپس فراموش میشود .حال من بنشینم برای آنکه بنویسم احتیاج به هزاران وسیله دارم اما اجازه ندارم ، در خانه پسرکم در دفتر کارش صدها تلویزیون ولپ تاپ وغیره وجود داردکه از طریق همانها برای متینگهای هفتگیش گفتگو میکند ومجبور نیست دیار به دیار برود ویا اگر میرود دقیقه ای بانویش از حضور او باخبر است آخرین سیستم رسانه ای درخانه اش نصب شده برا ی حفاظت جان بانو وبچه ها واما…..من حتی اجازه ندارم یک رسیور درباغچه بالکنم بگذارم فردا همه سرها از پنجره ها برون میشود ونگاهها مرا زیر خود خورد کرده سپس اطلاع میدهند که بلی ایشان مشغول جاسوسی برای کشورهای دیگری میباشند !!!دهاتی هستند دیگر !!!!امروز نفسم سخت بالا وپایین میشود نمیدانم هوا گرفته یا من گرفته ام.چه میدانم منهم یک تحفه بخصوصی هستم شاعرانه اش میشود ” یک سرود ویژه میباشم!!! “درونم سخت ناپیدا است ، اما همه چیز را به روشنایی میخواند من گوشهایم برای شنیدن بسته اند چرا که گوشی درونیم باز است من باگوش دانایی خود میشنوم بهر روی دلتنگم ، سخت دلتنگم ، اینهمه راهرا طی کردم آمدم با کوله باری از سنگهای سخت وسنگین آنهارا روی قله جای دادم وخود نشستم که مباد به پایین بعلطتند آنها جذب شدند به کوه چسپیدند اما من کم کم مانند یک ماهی مرده لغزنده به پایین خزیدم ورفتم به دنبال ” واژه ” ها .دیگر گوشم به هیچ آهنگی عادت نکرد، دیگر نوایی نشنیدم پنهان شدم واز دیده ها رفتم رفتم تا معنای وجود خودمرا بیابم .یافتم !بلی یافتم دیدم متعلق باین دنیا نیستم متعلق باین کره خاکی نیستم متعلق باین سیاره نیستم چون هیچ منظومه ای را نیافتم که درآن جای بگیرم .حال مانند یک رباط حرکت میکنم دستهایمرا تکان میدهم راه میروم غذا میخورم میخوابم ودلی دارم که درگوشه ای افتاده است وگاهی بانگی پست وکوتاه از آن میشنوم اما درحواسم آن بانک بلندتر میشود .هرچهرا میبینم از سنگ خارا سخت تراست هرچهرا به دست میگیرم خاری مانند تیغی برنده دستهایم را میخراشد .گویی همه یکسان باهم ساخته اند ویک نوا شده ند .نه ، چشم حسرت بمالی ندارم دلم خالیست وخالی بودن آن مرا رنج میدهد . همین ، نه بیشتر . پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین« /05/04/ 2017 میلادی / اسپانیا . -
فلاسه ودنیا ی دیوانه
هیچ فیلسوفی نیامده تا برای بهتر کردن دنیا بکوشد ، همه برای تغییر دنیا آمده اند تا جاییکه دنیای ما باین شکل فجیع درآمده است فلاسفه با عقل خود درگیرند ودنیارا درهمان چهار دیوار شعور خود میبیند ومیل دارند آنرا پیاده کنند وخاشاک را بر سر مردم بریزند .جناب مارکس وانگلس آخرین وبهترین فیلسوفان ما مانند چپی های امروز اروپا وامریکا وخاور میانه روی انبوه ثروت نشسته بودند اما دلشان برای فقرا وبیچارگان میسوخت ! تنها کاری که میکنند مینویسند ، بچاپ میرسانند ودنیا را متوجه افکار خودشان میکنند پیروان آنهارا بیشتر جوانان تهی مغز تشکیل میدهد .کمتر فیلسوفی را دیده ام که دنیا را بسوی نابودی نکشانده باشد چون خودش نابود شده است ، من نویسندگان زیادی یا میشناسم وکتابهایشانرا خوانده ام هنوز هرگا ه میل داشته باشم چیزی را ورق بزنم با زبسوی اندیشه های ” توماس مان “میروم ویا بسوی : گوته ” آنها هیچ ادعای پیامبری نکردند ، ریش بلند پیامبر گونه ای هم بر محاسن خود نگذاشتند تا بشکل یک پیامبر واقعی دربیایند .روی تابلتهای من یا گوشیها هر روز برنامه های ناخواسته ای قرار میگیرد امروز یک رادیو بنام : رادیو پیام : میخواست با یک فیلسوف یا اهل قلم ویا روانکار ویا هرچه میل داشته باشید نامش را بگذارید درباره مارکس سخن یراند فورا آنرا خاموش کردم سالهای سال شاید قبل ازآنکه کسانی امروز به دنیا آمده باشند من با جمال بیمثال این قلاسفه بزرگ اشنا شدم احسا س بدی نسبت به انها داشتم وگمان میبردم برای ویرانی مغزهای ما به دنیا آمده اند با آتکه هنوز نوجوان بودم اما میترسیدم من مانند دیگران به آنها مانند خدایگان نمینگریستم بلکه بصورت دشمن آنهارا درمغزم تصویر کرده بودم ” گویا پرهم اشتباه نکردم” .امروز همان چپی ها وطرفداران این موجودات با انبو ه ثروتهای باد آورده جای کاپیتالستهارا گرفته اند ودموکراسی را درسته قورت داده و دارند دل برای بینوایان میسوزانند با بنگاههای خیریه ای که در هر گوشه وکنار برای فرار از مالیات باز میکنند ! مردم هم گوسفند وار سر به زیر انداخته بسوی چراگاه آنها میروند ، انتخابات آزاد !!! دموکراسی!!! ازادی !!! اینها تنها چند کلمه هستند ، همین ونه بیشتر .چه کسی آمد تا انسان بسازد ؟ یک انسان واقعی ؟ امروز عکسهایی از سیزده بدر درایران دیدم دلم آتنش گرفت . افتاده بودند بجان درختان وآنهارا تکه تکه کرده آتشی بر افروخته بودند آنهم میان جنگل تا گرم شوند اما ( ترادیشن) باید انجام میپذیرفت قابلمه سیخ وسه پایه ودیگ ودیگچه وچادر کبا ب وجوجه کبا ب وشیشلیک و شاخه های جوان درختان مانند جوانانیکه تازه بسن بلوغ رسیده بودند درآتش خود خواهی وخونمایی این ابلهان میسوختند ..جنگلهارا بسوزانید ، زمینها را ویران کنید آبهارا خشک کرده یا بفروشید برای آنکه نفس کثیفتان ارضاء شود .خریت شاخ ودم ندارد!پایانثریا / سه شنبه چهارم آپریل 2017 دلنوشته امروز !! -
خزان آرزوها
بی تو خاطرات لحظه هایم از من جدا شدبی تو اما نوبهارانم همه فصلی رها شدرفتم آخر از آشیان قمریان ویورش بادازفراز هر شاخه خشکی تیری رهاشدآخرین برگی که براین دیوار بی بنیادبودبا طلوع شب زنده دارن مرکب باد صباشدسه شنبهآن رخت وآن لباس را از پیکرم جدا ساختم ودیگر هیچگاه سر بسوی آن دیار ومردمش نخواهم داشت برایم ” بنگلادشی” جدید است که هیچگاه غیر از روی نقشه جغرافیا آنرا ندیده ام اگر چه زر وگوهر از پیکرشان ببارد ، دیگر میلی به دیدار آن چهره های منفور وفرم عوض کرده ندارم ودیگر میلی به شعر وشراب وشور زندگی ندارم هرچه بود به دست باد سپردم ودیگر دردم نخواهد آمد .روز گذشته یک نوشتاری را خواندم به قلم مردی که سالها اینجاست ومترجم وکارمند ” سفارت ” جمهوری است حال کتابی نوشته درباره انزیکسیون وهجوم ارباب دین در این سر زمین .خوب لطف کرده است فردا میشود محقق وتاریخ نگار ایرانی در دراین سر زمین پرشکوه !!همه میدانند که دین با این سر زمین وسر زمینهای مشابه چه کرد وهنوز پس از قرنها کله هایشان مانند همان مناره های سه گوش عبادتگاهایشان سه گوش باقیمانده ، هنوز مردی از میان آنا ن برنخاسته که خودنمایی کند ، هنوز سر وانتس وگویا ودون کیشوت مظهر جلال وجبروتشان میباشد ، تنها یکبار ، یک کارگردان آنچنانی توانست یک اسکار ( بخرد) از نوع اسکارهای ایرانی وسپس سوار اتومبیل شد ودوان دوان بسوی دهکده شان رفت ودرگورستان دهکده کنار مقبره والدینش نشست واسکاررا به آنها نشان داد !!! نهایت حماقت وبیشعوری یک انسان قرن بیستم بود .هنوز اگر در سر زمین دیگری بسر برند بین خودشانند ودرحد راننده یا خدمتکار اموراتشانرا میگذرانند ودلم برای آن ایرانیانی میسوزد که چگونه خودرا بالا کشیدند وتا مرز آسمانها رفتند وسپس مدفوع وافیون دین آنهارا پایین کشید و به دست مرگ سپردنه! دیگر با دیدن این چهره های منفور امروزی ابدا میلی ندارم به سرزمین با شکوهم!!! برگردم وایدا خیال ندارم خودمرا به نمایش بگذارم ویک وطن پرست بنامم وطن من درآتش بیخردی خود ما سوخت وخاکستر شد روی هیچ خاکستری سبزه ای نخواهد رویید .از دل هیچ سنگ خاره ای گلی زیبا بیرون نخواهد آمد .امروز نه من زبان آنهارا میفهمم ونه آنها زبان مرا همه چشم به بارگاه خلیفه دوخته اند وعده ای که خدای خودرا گم کرده اند هنوز اورا نیافته اند تا بتوانند باو نامی داده ویا تکیه کنند بنا براین بخدای خلیفه خودرا بست زده اند ، اموراتشان میگذرد .آنها خدایشانرا همیشه میجویند وهنوز نایافته گم میکنند همه چیز امروز عادی شده است خدا وحقیقت نیز گم گشته ودرهر تجربه عادی تر میشود مردم هم عادت کرده اند بنی آدم طفل بنی عادت است .حال بگذارید که این قوم بزرگ با افتاب بزرگشان ودرروزگار جاویدان بزرگشان وگذشته روشنشان گام بردارند بی چراغ وبی نشانه وبی همراه واز ته دل بخندند وهرکجا کوس رسوایی را کوس کوته بیننی را بکوبند .امروز من درآفتاب راه میروم ، آفتابی که هر روز داغ تر میشود وتیغه آن بر پیکر سرما زده ام فرو میرود تا استخوانهایمرا ازهم جدا سازد ، همه امروز درتاریکی راه میروند ، درسایه وبه دنبال فردایند فردایی که گم شده است آنها هیچگاه فردا را در روشنایی امروز نمیبیند واین افتاب وتابش آن چشمان مارا برای دیدن فردا کور وناتوان میسازد .دیگر بفکر یکی شدن پرودگار با عشق در یک قطره نیستم اورا هم گم کرده ام میلی به پیدا کردنش ندارم .شما ، بارها وبارها مرا دیده اید که چگونه از بادها ویادها رانده میشوم صدای تازیانه هارا بر پیکرم شنیده اید اماهیچگاه آغوشی باز نکردید تا مرا درآن جای دهید وزخمهایم را مرهم بگذارید ، نمک پاش را برداشتید وجراحتم را بیشتر ساختید وسپس مرا از یاد بردید، ویا از من ترسیدید ، بیچاره ها ……من عشق وخدارا دریک قطره جای دادم ونثار راه شما کردم حال امروز آن قطرات بر زمین ریخت ودستهای من تهی از همه کوزه های مهربانی ولطف است تنها نگاهی به نقاشیهای ورنگها میاندازم بی آنکه مفاهیم آنهارا درک کنم وتنها شمار زیر یک نقاب بی چهره میبینم اما پرده از روی من کشیدن اسان است مانند ابری که از روی خورشید کنار میرود .خدای من به فراسوی بینهایت اندیشه من سفر کرده است اما عشق را تبدیل به کینه نساختم آنرا درکنار همانکه باو نام داده ام نهان ساختم .شما هردورا به لجن کشیدید هردورا به رختخواب کثیف خود کشیدید وقوای آنهارا از بین بردید ودیگر هیچ شدید ، هیچ ، تنها یکقطره . پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / 04/04/ 2017 میلادی / اسپانیا . -
دخترم ، بهار
بهارم دخترم ، ازخواب برخیزشکر خندی بزن شوری برانگیز ………مشیریدیگر جای شکرخند وشور نیست ، جای پریدن از روی اتش است وتا میتوان باید گریست وبه اسمان پناه بردتا آنجاییکه خودرا از نیستی برهانیاماج تیر هدف گران قرار نگیری سرانجام شاید درآسمان برتخت نشستی !! ودر کنار آفریده خود به تماشای کثافت زمین مشغول شدیفعلا پرنده دربغل پدر بزرگ مشغول نوحه است ، وپدر بزرگ مرتب فریاد برمیدارد وبرای ازادی سر زمینش به دنبال رهبری میگردد ، نمیداند که آن شهزاده تعهداتی دارد واگر روزی باین تعهدات پشت بکند چه بسا بچه ها وهمسرش نیز به دنبال برادر وخواهرش خواهند رفت .همین بچه را که بزرگ کرده ای ،! به دنبال سراب بفرست .دراین زمان باید زبان بکام کشید درعین حال باید از زمان قفل شده برون پرید ورفت داخل قلعه حیوانات نشست وبا آنها نشخوارکرد اشعار قدیمی ونخ نما شده بچه کمونیستهای دنیای باتیستارا گوش کرد ویا نوشت دیگر گسی به لب وتمنای فروغی ویا رهی ویا حافظ ویا خیام ویا عطار گوش نخواهد دا د . قفل بسته را باز کن وناگهان بیرون بیا ، شاید دنیا را از دید دیگری دیدی ،ویا بی تفاوت نشستی وگفتی آهان واوهون .در فکر آفریدن مباش دیگر بخود مبال ، آنچه که نوشتی از گوهر وجودت مایه گذاشتی ورگهای خودرا گشودی تا خون تو درهر چه که میافرینی روان شود بگمان آتکه جانی تازه بیابی در پی روان وخرد ودانش بودی چیزی که دردکان نانوانی حتی بتو سوخته نانهارا هم نخواهند داد سخت این کلمات را درآغوش گرفتی روان خودرا ، روح خودرا با آنچه که نوشتی تقسیم کردی ، برای کی ؟ برای چی وکجا ؟انهارا درکنار کتب مقدس بگذار تا خاک بخورند شاید روزی کسی باین نیروی درونی تو پی برد زمانی که تو نیستی که نه اشگ شادی را ونه گرد غم را برچهره خواننده ببینی توخاک شده ای /سالهاست که تنها جز چند کلمه خشک وخالی را از دهانها نشنیده ام همه ترسیده اند همه خشک شده اند هیچگاه هیچ واژه ای با آهنگی زیبا به گوشم نخورد درجهان هیچ کلمه ای نیست که تنها معنا داشته باشد همیشه سرودی میشود وترا به شادی درمیاورد وگاهی زمین واسمانرا بهم پیوند میدهد .تو تنها بگرد معنا چرخیدی ، درحالیکه معنایی وجود ندارد با آهنگی رقصیدی در حالیکه درنظرت یک سماع بود نه رقص .حال واژ ها از معنا خالی شده اند تنها واژه سیاست بیمعنی در هر دهانی جابجا میشود وناگهان مانند تفاله وزائدات معده برویت و پرتا ب میشوند وتو چون چوب خشک برجا ایستاده ای ..عصا را بردار وبه آن چوب خشک تکیه کن فرقی با آدمهای امروز ندارد .چه بسا معجزه شد واین عصا ناگهان جان گرفت وتبدیل به یک مار ویا یک اژدها شد ..آه …. تامرا از از نیستان ببریده اند / از نفیرم مرد وزن نالیده اند !؟.نه ، هیچگاه نه مرد و نه زنی ونه انسانی از ناله هایت نگریسته .وننالیده است امروز باید درهر چهارراه با دیگران همراه شد وجیغی کشید وخودی نمایان ساخت تا بلکه از میان آنها مردی بیرون آید ودست ترا بگیرد وترا بسر” صدر “نشاند ، باید همرنگ شوی همشکل همسو وروبرو هم بو وهم خو.خیابانها بسته اند چهارراه همیشه با چراغ قرمز روشن میباشند ، راههای گذشته بسته است وتو پشت چراغ قرمز ایستاده ای ومیبینی که خیابانها بهم وصل میشوند چهارراهها میدان میشوند ومیدانها بزرگ وبزرگتر میشوند جاده ها کش میایند وخیابانهای کمر بندی آنهارا از هم جدا میکند تو هنوز سر چهارراه پشت چراغ قرمز ایستاده ای .در صف آخر /پایان دلنوشته امروز / دوشنبه 3 آپریل 2017 میلادی / ثریا .اسپانیا . -
پرنده پا کوتاه
خاکستر ترا ، باد سحرگاهانبا خود بردوبجای تو هیچ برگی از خاکنرویید /در کوچه باغهای خاطره هامن به آن پرنده پا کوتاهمیاندیشمکه چگونه آوازهای خودرا سردادبی هیچ ثمری.————روزی پرنده ای بسوی این دیار پرواز کرد با پاهای کوتاه ، آوازش دلنشین بود در منقارش برگ سبزی وما گمان بردیم که همان کبوتر صلح است ونماد آرامش .مرغی بود بی پر وبال که با بال دیگران پرواز میکرد وآن برگ سبز تنها یک شاخه خشک وپوسیده بود که از درختی بر زمین افتاده واو آنرا بعنوان شاخه بیدمشک بما هدیه میکرد .من محو کلام او شده بودم وزیبایی گفتارش که درگسترده نوشته هایش دیده میشد ، صورتگری بود که خود بظاهر خوب گریم شده بودباو نزدیک شدم ودستش را فشردم وبا لبخندی باو گفتم :این کودکان آواره دشت روزگاری در زهدان سنگها خفته بودند ودرانتظار روزی بودند که از زندان تاریک خود بدر ایند .وتو شاید بتوانی قابله خوبی برایشان باشی ، برای یاری دادن به زاده برخی از این پیکرها .من خسته ام ، سنگهایی را شکافته ام وحمل کردم گاهی ناخواسته به آنها زخم زده ام خراششان داده ام تا شاید رستمی دستان از میان این سنگها بیرون بکشم .اگنون گام هایم استوارانه تر و آفتابم روشن تر است وبرای گامهای بهتر نیاز به یک چراغ داشتیم وتو شمعی که میل داری افتابی درخشان شویآفتاب امروز و….فردا .اما تو به فردا سایه انداختی ودیگر فردای وجود ندارد ما برگشتیم به هما ن گذشته ودرسایه همان مجسمه های گچی نشستیم حال بفردایی میاندیشم که هیچ روشنایی دران نمیبینم ما نیاز به شعله داشتیم که درافتاب بی رمق کنونی بر فروزد .چراغ فتیله اش را پایین کشید وشمع زیر هجوم شاهپرکها رو به زوال رفت .آفتابی درخشان بر پهنه این شهر دامن افشانده وهمه راههارا میتوان درروشنایی دید میتوان چشم هارا به دوردستها دوخت که مانند اینجا روشند میتوان از افتادن درگودالهای عمیق وچاله ها پرهیز کرد میتوان از راههای صاف وهموار عبور نمود .من با چشم افتاب جهانرا میبینم نماد من خورشید است من کهکشانرا نیز مانند روز میبینم حال درزمان نشسته ام ودیگر به آینده نمیاندیشمسراسر زمان برایم یکسان است وهمه جا بیرنگمن عاقبت را مانند کف دستم میبینم .——–گر هلاک من است عنوانشسر نپیچم ز خط فرمانشمرد میدان عشق دانی کیست ؟آنکه اندیشه نیست از جانشکس بمیدان عشق روی نکردکه نکردند تیر بارانش ……..فروغی بسطامیپایانثریا ایرانمنش . » لب پرچین« اسپانیا / 03/04/2017 میلادی /.تقدیم : به نویسنده ” رفیق آیت …… -
ریسایکل
تا کی اندیشه این عالم پرشور کنیدست تا چند در این خانه زنبور کنیخلوت خاص تو بیرون زفلک خواهد بودخانه گل چه ضرورست که معمور کنی ؟ …….صائب تبریزیابن برنامه ریسایکل یا جداسازی زباله ها هم برای ما نوعی بردگی مدرنیزه شده است با یک آشزخانه فکسنی چند سطل رنگی چند کیسه رنگی دورخودت بچینی که دیگر اقایان خیالشان راحت باشد ماشین زباله درجا شیشه هارا خورد وآرد میکند ماشین زباله درجا مواد زائدرا تبدیل به پودر میکند وماشین مقوا وروزنامه همه را خمیر خواهد کرد وسومی بقیه کثافت را تبدیل به قارچ میکندیعنی خاکی که دران قارچ میروید واین قارچ را ما دوباره خواهیم خورد یعنی اینکه آتچهرا که دفع کرده ایم دوباره از راه دهان به معده میفرستیم و اخیرا کیسه زباله کرم رنگ مامانی ببازار امده برای غذاهای ” اورگانیک”!!!باید به آن کسیکه اینگونه افکار وتبلیغاترا میسازد جایزه ای بالاتراز نوبل داد.در گذشته که من اولین شغلم را پس از گرفتن دیپلم شروع کردم دریک شرکت تبلیغاتی بود که برای شهرداری کار میکرد وطبیعی است که آن آدم گنده گنده ها درراس آن بودند که ما کارمندان حقیر آنهارا نمی دیدیم . دردفتر من روبرویم مردی نشسته بود که قیافه اش دست کمی از عین اله خان نداشت ، یک کروات پهن با یقه ای که تا نزدیک چانه او آمده بود وبا کت وشلوار راه راه پشت یک میز بزرگ ومشغول نقاشی بود جواب سلام هیچکس را نمیداد ، جلوی من چهار دفتر بزرگ حسابداری بود که مبایست یکی را برای شهرداری ، یکی را برای اداره مالیات ، یکی را برای وزارت دارایی وسومین وآخرین که از همه مهمتر بود ودرکشوی میزم جای داشت با قفل وزنجیر متعلق به خود شرکت بود ، طبیعی است که ارقام وجمع هریک با دیگری فرق داشت جناب ریاست حسابداری برگهای ماشین شده را جلویم میگذاشت ومن وارد دفتر میکردم .روزی از یکی از کارمندان پرسیدم این مردک چکار میکند که اینهمه خودرا از شاه بالاتر میبیند ؟یکی از کارمندان گفت :او رییس تبلیغات این سازمان است کارش خیلی مهم است !ما هم مانند موش درجلوی ایشان مینشستیم واو زیر چشمی مرا میپایید ، روزی بمن گفت :میل دارم یک عکس از شما نقاشی کنم ،پرسیدم چرا ؟گفت برای آنکه خیلی زیبایید ، ماهم سرخ وسفید شدیم وگفتیم باشه عکس را که بخودم میدهید ؟گفت بلی .فردای آن روز مرا به عکاساخانه نزدیک شرکت برد یک شاخه گل مصنوعی دردست من قرار داد وبه عکاس گفت عکس بگیر .ما نشستیم ونشستتیم وانتظار کشیدیم ، نه خبری از عکسها ونقاشی چهره زیبای من آن دختر گلفروش نشد که نشد باز خودش را گرفت .روزی پرسیدم جناب ، آن عکسها کجا رفتند ؟درجوابم گفت ، فیلم عکسها همه سیاه شدند این عکاس بلد نبود منهم دیگر مزاحم شما نشدم ، ماهم خر، باور کردیم .چند هفته بعد درخانه ولوله افتاد : همه ریختند سر من که فلان فلان شده میری عکسهای تبلیغاتی میگری میگذاری توی عرق فروشیها؟من؟ کی ؟ کجا ؟ برادر ناتنی من گوش مرا گرفت وبرد خیابان سر چشمه دریک اغذیه فروشی وآبجو فروشی دیدم بلی ، خودم هستم بجای گل یک لیوان آبجود دست من داده اند ، آنروزها تبلیغات روی حلبی ها چاپ میشد ، با برادرم وارد اغذیه فروشی شدیم وخلاصه آن صفحه حلبی را به قیمتی چند خریدیم ومن بردم شرکت ومحکم کوبیدم روی میز جناب ریاست تبلیغات ….دومتر از جایش پرید ، سپس گفت این چه کاریست ؟گفتم این چه گندی است؟ شما را باید شلاق زد من شکایت میکتم عکاس را به شهادت میبرم ، بیچاره خیلی جا خورد .گفت ، آخر جناب رییس گفته اند چشمان این خانم خیلی خمار الوده ومست است از چهره او برای تبلیغ آبجوی »شمس« یک تابلوی نقاشی بکش .پس از آن ماجرا شرکت از ترس آبرو ریزی دستور داد کهاز تما م آبجو فروشیهای شهر آن تابلو جمع شود اما از شهرستانها بیخبرم .وآن چشمان مست وخمار الوده امروز در خماری روزگاران لبریز از اشک است .————–امروز سیزده بدراست بهتر دیدم یک داستان بامزه از آن روزها وخلق وخوی وخصلت ایرانیان را بنویسم .روز ورزوگارن شاد وزندگیتان همیشه سر سبز باشد .با سپاس از مهر همه شما نازننیان بخصوص آن بانوی همشهریم که امروز بجای من درصحرا هزاران سبزه را گره میزند . شاد زی .وآن دوست اهل ایل قشقایی که با خانواده برای من درشهر شیراز سبزه گره میزند . لطف همه شما بمن جانی تازه میدهد ، دست یک یک شمارا میفشارم .رستم از سیلی تقدیر بخاک افتاد استتا بکی تکیه بسر پنجه پر زور کنی ؟تا وقتیکه بتوانم ………ثریا / اسپانیا / روز 13 فروردین 1396 / برابربر با 02/04/2017 میلادی .
