Author: Soraya

  • مجمع شهدا

    من ان حروف چنان نوشتم که غیر ندانست 
    تو هم  روی کرامت چنان بخوان که تو دانی …..” حافظ شیرازی “
    دیگر منتظر هیچ گفتگویی نیستم  ، منتظر آن ناگفته ها  که معنی خودرا گم کرده اند ،  ویا به عمد  نمیگویند  ، 
    “او” گفته هایش را صد گونه میچرخاند واز آن بهره ای نمیگرفت  بهر روی من زیر نظر بعضی از صاحبان نظر هستم داانستم  که عضوی ازگروه ” شهدا” میباشد  وچه بسا میل داشت مرا هم شهید بنامد !  و همه رافت وتعالی وزیبای وهیبت را بخود اختصاص دهد .
    من شهید خدایی هستم ،  دیگر  لازم نیست که  در خاموشیهای ناگفته اش  به این ناتوانیش بیافزاید  ویا بگریزد  واین تلاش  را برای پوشاندن  غرض حال ، درگفته هایش  ویا دربلاغت  وفصاحت کلامش  ومنطق وزیبایی مرا مثلا متحیر کند .
    من خاموش نخواهم نشست ، زندگی من ، روان من ، روح من تنها درنوشته هاست اصراری هم ندارم دیگر به سرنوشت آن خاک بیاندیشم .خاموش مینشنیم گاهی جوکی یا متلکی مینویسم  اما دراین خاموشی پرسشهای زیادی نهفته است .
    ودرهمین خاموشی بود که تلفن من بصدا درآمد  وشک ها ونیشخندها ی من سرانجام یافت .
    خاموش نسشتن من در برابر آن گروه  یک سایه  بلند طغیان است  سایه ای که به پهنای همه نورهای زمان  آنهارا میپوشاند  شاید آنها معنای این کلماترا نفهمند وندانند  شاید آنقدر درتبه کاریهایشان وکثافتشان غرق شده اند  تا به قدرت برسند  دیگر معنای هیچ کلامی را نخواهند دانست .
    هر دری را که بستم او از پنجره به درون  آمد سر انجام همه درهارا به رویش باز گذاشتم تا عماق وجودم نیز رخنه کرد ، چیزی نیافت ، نه ، نیافت ، 
    از عشق دروغینی که درنهادش کاشنه بود  برای قدرت  بود  وآنها چنان حقیرند که  میپندارند  زانو زدن در پیش یک قدرت نامش عشق است ! 
    من زمانی از عشق مینویسم  قدرت را فراموش میکنم  عشق تنها نیرویی است  که من آنرا اعتبار میبخشم  وچیزی درباره اش نه مینوسم ونه میگویم اگر چه سخت دلداده باشم .
    اوف ، چه بی ارزش ،  درگودال بی اهمتی دوباره سرازیر  شدید  ومن همچنان در اوج هستی خود راه میروم .
    چه دلی ، ای دل آشفته که دلدار نداری 
    گر تو ییمار غمی  از چه پرستاری نداری 
    شب مهتاب  همان به  که از این درد بمیری 
    تو که با ماهرخی  وعده دیدار نداری …….شاد روان سیمین بهبهانی 
    وچه دردآور است که تو باید دریک میدان امنیتی مواظب راه رفتنت باشی تا ناگهان دشنه ای از پشت بر قلبت فرو نکنند .
    بلی ، ادمیت قرنهاست که مرده ، دیگر انسانی وجود ندارد ، رباطهایی هستند که مغزشانرا طعمه شکمشان کرده اند.پایان 
    ثریا / دلنوشته امروز / چهار شنبه  دهم ما می 2017 میلادی .
  • کسیکه از یاد نمی رود

    اگرچه نیست  جواب تو  راحت دل من 
    ولی آیا عریضه من  درخور جواب نبود ؟
    اگر برای تو  کاغذی نمینوشتم 
    پیش چشم تو این کار  نا صواب نبود ؟
    مرا زمهر خود آن قولها که میدادی
    یکی  از آنهمه  ای دلبر حساب نبود
    ز همراهان تنها  ترا چو برگزیدم 
    بجز جمال  تو  گفتی که ماهتاب نبود 
    مرا چو ماهی  وخودرا  چو آب اندیشی 
    که زدگانی ماهی  بجز در آب نبود 
    درانتخاب تو گه وگاه  پرسم از دل خویش
    که دیدگانم  بیدار بود ؟ خواب نبود ؟
    بدان شبی که ترا بوسه ای زدم برچهر
    بجای عشق ، بوسه عذاب نبود ؟
     ببارگاه خدا ناله من ….. من
    که دلبر است و کمال   ، مستجاب نبود 
    بجز تو هیچکس چهره  شکفته نداشت ؟
    بغیر تو  طره ای  بتاب نبود؟ ………….”شا دروان استاد دکتر مهدی حمیدی شیرازی “از دفتر اشک معشوق .
    ثرا ایرانمنش » لب پرچین«  .اسپانیا /10/05/2017میلادی 
  • فضول محله

    باز نیمه شب است ، دوسه ساعتی هست که بیدارم .
    درد دندان امانم را بریده  آنهم آخرین دندان درانتهای فک که ریشه ای تا کجا ها داردوباید جراحی شود .
    سرم را با نوشته ها وکامنتهای تعارفی گرم میکردم ( مردی دهاتی اهل بختیاری )  برایم کامنتی گذاشته بود  منهم تشکر کردم ، ایوای دیگر رهایم نکرد  تاالان که از فشار عصبانیت دارم میترکم .
    ((چند سال داری ؟ کجا زندگی میکنی ؟ چرا بر نمیگردی به خاک خودت ؟ یک عکس ا زخودت برایم بفرست ! منهم عکس بالارا ضمیمیه یک نوشته کردم برایش فرستادم ….نوشته بود گمان میکنم باید هشتاد سال داشته باشی ؟؟؟؟….. اوف ! بهتر  است تمامش کنم ، معلوم است جایی از او درد گرفته است .))
    رفتم روی عکسهای زنان ومردان مکش مرگ ما در دیسکوتکهای زیر زمینی سر زمین گل اسلامی ایران ……نه، بهتر است نه چیزی بگویم ونه بنویسم اگر اینها میخواهند نسل آتی ایران را بسازند ومادران وپدران قردا شوند همان بهتر که ایران برای همیشه از روی نقشه جغرافیایی کره زمین محوشود وتنها یک خاطره بجای بگذارد !
    واقعا حالم بهم خورد چیزی از مد شنیده اند اما نمیدانند چگونه چه چیزی را بپوشند وبا لجبازی نیمه عریان با شورتهای کوتاه توری لبان بادکرده گونه های مصنوعی چشمانی که گویی روی یک بوم نقاشی عکس یک مترسک را کشیده ای با چکمه های بلند وکوتاه پاشنه صناری دومتری اوف ….حالم داشت بهم میخورد ، انگار زنان کنار خیابانرا میدیدم ودرآنسو زنان دیگر زیر هزار تکه لباس وشال وچادر ……جمع اضداد .
    نه ! هیچ چیزما انسانی نیست ، نه افکارمان ، نه فرهنگمان ونه شعورمان واقعا حیف رضا شاه ومحمد رضا شاه که میخواستند این حیوانات باغ وحش را تربیت کند وبا این قوم ایران را بسازند  همان بهتر  که رفتند
    .
    وچه خوش اقبال بودم من که دربهترین  وشکوفاترین دوران اقتصادی وفرهنگی سر زمینم زیستم هرچند باز هم زیر فشار های گوناگون بودم اما از اینکه هست بد تر نبود .
    نه ! متشکرم سرزمینتان متعلق بخودتان باشد ، ما رفتیم واین چند صباحی را که درپیش داریم میل داریم درصلح وآرامش باشم نه در  تشویش وبلای افسانه های گوناگون .
    متاسف شدم ، به راستی گویی دستی نامریی برای ویران کردن آن سر زمین درکار است . 
    انسانیت مرد ، عشق وصفا ومهربانی  از میان رفت  برگشتیم به عصر جهالت .حال باید از نو فلاسفه ای به دنیا بیایند البته حتما رباط خواهند بود و….نه بیخود من بفکر انسانم  انسان روبه فناست .آینده ای نخواهد بود وچه خوب من نیستم ونخواهم ماند .
    چقدر دلم برای بوی کتاب وکاغذ و دوات جوهری تنگ شده است وچقدر دلم برای بچه های مدرسه روی نیمکت که به هم سقلمه میزدیم ، تنگ شده است ، چقدر دلم برای آن پسرانی که با یک شداخه گل رز سر کوچه با کت وشلوار اتوکشیده وکراوات های شیک پیراهن های سفید ودکمه سردست طلا درانتطار خارج شدن دختران بودند ، تنگ شده ، هرکدام دردلمان این  آرزو غلط میزد که این گل واین پسر برای من ایستاده …..وهیچکس هم نمیدانست کدام یک برای چه کسی ایستاده است ،  من سرم گرم عشقم بود که زیر چشمی به دنبال او بین این مردان اتو کشیده میگشتم ، آنها ابدا بنظرم نمیامدند برایم مجسمه های زیبایی بودند که هرروز سر یک ساعتی درکنار کوچه وزیر درختها برای شکار دختران میایستادند .
    امروز با دیدن  هیکل های گنده وخال کوبیده وشلوارهای پاره که مد است وتی شرتهای آستین کوتاه  بدن های پرمو ….اوف بار دیگر بیاد ” او ” افتادم حد اقل او مراعات لباس پوشیدنش را میکرد ، سعی داشت اصالتش را گم نکند .
    چه حیف ، راهمان دور بود ، راهمان یکی نبود ، وچه خوب من هنوز هشتاد ساله نشده ام ………
    آیا باز دوباره بخواب خواهم رفت ؟ آیا دوباره خوابهای شیرینی خواهم دید؟ وآیا از این کابوسهای شبانه بیدار خواهم شد ؟
    همه رفتند ، همه رفتند ،
    ومن چون یک ابر خسته 
    در یک بهار نا تمام ، یا یک پاییز ،
    ویا زمستان ، ایستاده ام 
    تا نقشی از زمان شوم 
    هنوز این منم  که شور عشق
    دردلم شعله  میکشد 
    ومن روی زمین خسته  وتاریک راه میروم
    یک گردش بیهوده  در دل شبهای ترس وخاموشی 
    مینشینم تا راز دار برگهای خزان باشم 
    مینشینم تا بوسه بر دستهای بهار بزنم 
    من زاده خدایانم ، باید بروم ،
    میروم ودیگر راهی برای بازگشت ندارم 
    ناله هایت را میشنوم  در خروش امواج
    شکوه هایت را میشنونم در وزش باد 
    چشمانم خون میگریند 
    ————-ثریا 
    پایان / نیمه شب چهارشنبه  10/05/2017 میلادی .
  • زنان ما وزنان دیگران

    ای صبح نورسیده ، بخوان شعر تازه ای 
    وانگه گره ززلف شب خفته باز کن 
    ای آفتاب چهره بر افروز  وگل بریز 
    ای چنگ شعر ، نغمه ناخوانده ساز کن ……”.ح. هنر مندی “
    آهنگ تازه این است که امروز  دراخبار روزانه دیدم  خانم رییس حزب سوسیال اسپانیا با چندین اراء اول شده ود ورقیب مرد خودرا کنار زده وچه بسا در انتخابات آینده ریاست امور دولترا بر عهده بگیرد .
    دیدم یک خبرنگار زن ومجری تلویزیون درامریکا جایزه بهترین  هارا از بنیاد پرزیدنت  آیزنهاور گرفته است ، خانم سوزانا  مجری کانال سوم .
    ودیدم باز زنان در یک شورش درخیابانها راه افتاده اند که : ما فروشی نیستیم !
    دلم گرفت ، واقعا از صمیم قلب دلم گرفت دیدم اینجا چه حرمتی به زنانشان میگذارند ، زنان حرف اول را میزنند واین زنانند که ریاست خانوده را بر عهده دارند مردانشان درواقع بچه های بزرگ آنها هستند ، به هنگام جدایی دادگاه بچه هارا به مادر میسپارد وتا سن قانونی بچه ها پدر موظف است که مخارج بچه ها وزن را تا زمانی که شوهر دیگری انتخاب نکرده ، بپردازد ، دیدم چگونه زنها حق خودرا گرفته اند.
    ودر سر زمین ما این زنان هستند که بقیه زنانرا به کشتن میدهند یا بسوی طناب دار میفرستند با بیرحمی تمام چشمان اورا میبندند خودرامیفروشند درازای هیچ .
    واین فاطمه اره ها وفاطمه کماندوها بودند که از قله شهر نو راه افتادند وانقلاب را ضمانت کردند بی آنکه سهمی بخودشان برسد ومریم خانم بقیه را برد تا برده بسازد .
    واقعا دلم برای خودمان سوخت ، برای زنان خودمان ونه آنهاییکه در پرده های جداگانه مشغولند ، زنانیکه زحمت کشند ونجیب ومیل ندارند خودرا بفروشند ویا خود ررا  درمعرض هوسهای مردان قرار دهند ، همه چیز در سر زمین اهورایی به زور وشکنجه است 
    آه به راستی دلم گرفت با دردی که ناشی از دندان درد همه وجودم را فرا گرفته بیشتر برای خودم دلم سوخت که چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت تقدیر ما به دست ” هیچ” بود ! .
    آری امروز آهنگ تازه ای  ساز کرده ام  آهننگی که تا به امروز بر لبم ننشسته بود  همان روزهای هم زنی مرده بودم در پنجه زنان دیگر اسیر در چنگ ستارگان  شکست خورده وبدبخت  ، صدبار باید به آنها جواب میدادم که چرا با لاک ناخن دوش گرفتم وچرا غسل نکردم وچرا وچرا وچرا ؟ 
    دردست مردی نیمه دیوانه اسیر ومردی بیمار روانی که عقل وشعورش را درالکل وتریاک حل کرده بود با چشمانی که ازآنها خون جاری بود  ودرهمان حال با اسکنهاسهای بزرگ باد آورده اش در گوش  دختران چمن آواز میخواند  ودرپای لکاته ها اشک میریخت .
    حال درکنار جوانی ازدست رفته در عزای دلم نشسته ام که میترسد خودرا رها کند .
    بهترین  زنان مارا مانند فرخ روی پارسا بنحو تحقیر آمیزی کشتند تنها زن وزیری که داشتیم واین روزها زاد روز تولد اوست بهترین خوانندگانمان سوار برتانک دشمن شد وآواز حقیری سر داد ، بهترین  هنرمندانمان درخانه سالمندان فراموش شدند .
    وایندگان بی هیچ شتابی درانتظار طلوع ستاره غرب هستند تا با لبان  فروبسته وچشمان باد کرده آنهارا حمایت کند .
    نه! حسادتی درمیان نیست ، خوشحالم که درمیان آنها هستم اما نمیتوانم فراموش کنم که زاداه یکی از همان زنان بدبختی هستم که درسر زمینم درتنهایی جان داد
    من بی تو دریغا همه لب بودم وافسوس 
    من بی تو  دریغا  همه شب بودم واندوه 
    من بی تو هم آوای سکوت شب وروزم 
    چنگم ، که بلب دوخته ام نغمه انبوه ………ح.ه.
    پایان / ثریا / اسپانیا / سه شنبه نهم  از ماه می 2017 میلادی /
  • زنان بزرگ

    زنان بزرگ ومردان کوچک !
    خدارا شکر که بی سروصدا وبی خون ریزی ریاست جمهور فرانسه برتخت نشست ، بانوی اول بیست وچهار سال ازخودش بزرگتر است !
    نمبدانم ، شاید زیاد از مرحله پرت هستم ویا زیادی بقول معروف اولد فشن فکر میکنم  من ترجیح میدهم مردی یست وچهار سال ازمن بزرگتر باشد ، بچه وفرزند دارم ، نمیدانم با مردان جوان چه باید کرد ؟ تمام مدت باید دلهره داشته باشی تا اورا ازتو نگیرند ونمیدانم چهره این رییس جمهور جدید مرا بیاد چه کسی میانداخت ؟ آهان ، آن مردی که آرزو دارد رییس جمهور شود وچه بسا درآینده به آرزویش برسد همسر او با خودش همسن است اما درحال حاضر اورا پنهان کرده است .
    دنیای خر توخری داریم هیچ چیز سر جای خودش نیست گویی ناگهان دنیا وارونه شد وهمه چیز ها فرو ریخت معیارها درهم شکست ، روزی هر نوری سایه ای داشت  وخاموشی بهترین لحظات  بود  که در سایه گذشته ها مینشست امروز همه چیز عریان است چیزی برای پنهان کردن نداری ، باید درباره سایه ات گفتگو کنی ودرباره اینکه چرا نیمه شبان بیدار میشوی هرشب بهانه ای  داری وامشب دندان درد بیدارم کرد .
    آهان داشتم درباره قدرت مینوشتم  ودرباره سایه ها وسخنانی که نور دارند کسی آنهارا نمیبیند  همه درخاموشی به ـآنها مینگرند ، چون آن قدرت درسایه زندگی میکند  وبیشتر چترش را بر سر ضعفا میاندازد تا قدرتمندان  .
    دیگر نه  به مهر ونه به مهربانی ونه به عشق ونه رحمت عشق نمیاندیشم ، نقطه روی “ر” میگذارم میشود[ زحمت ! ]
    به دنبال کدام قدرتم؟ دیگر رمقی درکسی باقی نمانده  قدرت پول واسلحه دارد دنیارا میگرداند  ومن به دنبال کدام قدرت میروم؟ بهتر نیست درسایه بنشینم  واز دور باین  نورهای مصنوعی بنگرم که دنیارا پر نقش ونگارکرده اند ؟ همه چیز به رنگ سبز نا مطبوعی ویا سیاه در آمده است  ، حتی رنکهای متلون نیز گریخته اند وپنهان شدند ، هرکسی امروز به دنبال خودش میگردد ویا به دنبال سایه اش  ، ومن؟ 
    من درانتظار  شنیدن آن ناگفته ها ا هستم  که هنوز از دهان کسی بیرون نیامده است ، پشت هر دیواری کسی کمین کرده که نمیدانی کیست ، پشت هر نوری هیچ سایه ای نیست .
    روز گذشته دخترم هرچه را که درون تلفن وتابلتم بود پاک کردواز بین برد ، ترسیده ، بسکه به اخبار نامربوط رادیوگوش مدهد خاله زنکها دروهم جمع شده اند واظهار عقیده میکنند واو آئهارا جدی میگیرد، میترسد ، ازهمه چیز حتی از ریختن زباله ها قبل از ساعت هشت شب ومن تنها تماشایش کردم ، 
    چرا اینهمه ترسیده ، چه کسی اورا تهدید کرده است ؟ چه چیزی میداند که من نمیدانم ؟ 
    مهم نیست خاموش مینشینم  خاموشی من نیز یک سایه بلند  شک وطغیانم میباشد ، من تنها شک میکنم نمیترسم ، باید از تبه کاریها برای رسیدن به قدرت گفت ، من نمیتوانم ، به هیچ قدرتی که از سیاهی وتباهی وپلشتی شکل گرفته است احترام نمیگذارم  من روزی تنها از ” عشق” سخن میگفتم آنرا نیز ازمن گرفتند وحال حتی از نوشتن کلمه اش حال تهوع بمن دست میدهد .من از عشقی میگفتم که نهادش بر ضد هر قدرتی بود  وآنرا با زیرکی از من ربودند ، حال دیگر نمیتوانم آنرا درون گلدانی بگذارم وبه تماشایش بنشینم  ، عشق بمن نیرو میداد ، مرا به جلو میراند  حال خاموش مینشینم  ودیگر آنرا شایسته نمیدانم تا درباره اش سخن بگویم  انرا درگودال بی اهمیتی  انداختم .روزی نوشتم که :
    “خاموشی نفرین من است “
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین«/ اسپانیا /09/05/2017 میلادی /.
  • پرنده درقفس

    میگویند ، 
    سیمرغ تند پرواز میکرد ، وخداوند باد بود،
    معنای وزیدن وجان دادن را میدانست 
    ودمیدن را نیز 
    هرجا ، که جان بود ،  از معنا لبریز بود
    وهر جا که معنا بود  ، زندگی بود 
    باد نیز میوزید ، میدمید 
    وهیچکس نمیتوانست به آن برسد …….
    اینها همه افسانه اند ، سیمرغ نیز یک افسانه است  ، دلم میخواهد بگریزم ، بجایی بروم که روی آدمی را نبینم ، سوار بر قطاری بشوم وقطار همچنان درحرکت باشد ، از میان دشتها ، کوهها ، سبزه زارها وسپس تونلهای بتونی وسخت ، همچنان بروم بی هیچ ایستادگی . 
    دلم میخواهد بجایی بروم که روی هیچکس را نبینم .
    عده ای هنوز درانتظار تاریخ نشسته اند تا آنهارا به روی صحنه  زندگی بخوانند وآنها  برایشان آوازی تازه سر دهند ، من منتظر هیچ چیز وهیچکس نیستم ، درانتظار هیچ مبارزه یا همراهی وهمکاری هم نیستم ، میخواهم بروم   میل دارم سفر کنم ، آنهم با قطار ، قطاری که توقف نداشته باشد .
    دیگر آن آدم بادپای نیستم  که با بادبادکها دل خوش کنم وآنهارا درآغوش بفشارم تا بترکند  ویا درقالب کلمات خودرا تصویر کنند ، نه ، سفر بهترین  آغاز زندگی من است  یا بر قایقی سوار میشوم وبادبانرا میکشم  در میان پهنه امواج خروشان شاید زندگیم را دریابم .
    امروز هیچ چیز برایم نه معنا دارد ونه شکل ، ونه نیرویی که مرا بخود بکشد .
    میل دارم دریک خیزاب حرکت کنم ماهیهای کوچک را ببینم که روی پاهایم میلغزند  ویا دریا های فراخ را  که زیر وزش باد به جنبش درمیایند .وسپس تبدیل به طوفان میشوند  امواج را به حرکت درمیاورند ومن زیر امواج گم میشوم .
    نه درمعابد سرم گرم میشود ونه درمکتب ونه درس معلم عشق !! بادی از گوشه ای وزید ، کمی سردم شد ، پنجرهارابستم ودوباره به درون  همان لاک خود خزیدم  بادی را که میبایست مهار میکردم .
    نسیمی نبود ، نسیم بوی دیگری دارد ، شامه را نوازش میدهد  این با د تبدیل به طوفان  میشد ودر پی مرغانی بود که درقفس اسیرند ، 
    دیگر حتی کلمات هم برایم تقدس خودرا ازدست داده اند .
    باید راه سفررا درپیش گرفت با قایقی که میتوان بادبانرا به دست گرفت وآنرا به میل خود به هرسو کشید .
    خدا ، عشق ، حقیقت همه یکی هستند وگم شدند ویا درتجربه های گونانگون  دیگر عادی شده اند  آنها نیز پشت این بدبختیهای من بوده اند  تنها نامشان را عوض کرده بودند  ، اهریمن شریکشان بود .
    سالها کوشیدم تا خودم باشم  باندازه خودم باشم  تا نزد مردم با فضیلت باشم ! کدام مردم؟ کدام فضلیت ؟ کدام افسانه وکدام قصه ؟ 
    بگرد خود سیمی خاردار کشیدم ، نه هیچکس نتوانست از آن سیم عبور کند  تنها خودم را فشرده ترکردم .
    حال میل دارم از این قفس فرار کنم ، کجا بروم که انسانی دوپا نباشد ایکاش بومیان ساکن صخره های شمال مرا درمیان چادرهای  یخ بسته شان می پذیرفتند .
    دیگر میلی به افتاب درخشان ندارم وگرمای آنرا نمیخواهم  پایان 
    غروب دوشنبه / دلنوشته امروز من /ثریا / اسپانیا / هشتم ماه می 2017.
  • خانه بزرگ

    خانه مرحوم رضا شاه که به ثمن بخش بفروش رف ، این خانه جزئی از آثار تارخی وباستانی به ثبت رسیده بود !!!
    بقول پسر نازنینم که زیر یک عکس نوشته بود :
    هنگامیکه به عکسهای رنگی سر زمینمنان نگاه میکنم انگاری تلویزیون  رنگی خودرا با یک تلویزیون سیاه وسفید عوض کرده باشیم !
    در آن سر زمین قانونی وجود ندارد در هیچ مواردی .و زمانیکه مقبره اورا ویران میساختند شاه هنوز زنده بود وگفت ” آرامکاه پدر من همان خط آهنی سرتاسری کشور ایران است.
    بهر روی  هر رویداد بزرگی که میگذرد  ، یادش هر چند هم نا پیدا باشد  ، زنده میماند ، وهرچیز نو وتازه پدید میاید در جلوی چشمان من مانند زباله ای است که از غربال باد رد میشود .
    آیینه نیز در بدو بوجود آمدنش  یک رویداد بزرگی بود  برای هر انسانی دیگر نمیخواست عکس چهره خودرا درآب روان ببیند  وآن شیشه آیینه را آبگینه  کرد وجلوی چشمانش قرار داد  امروز ما در باره نیاکانمان حرف میزنیم اما هیچ چیز از آنها نمیدانیم  چه بسا آنها آهن وفلز را باهم یکی میدانستند/
    آیینه همیشه درنظر من نما د ساخته وچهره خود انسان است ، درآیینه صداقتی وجود دارد که راه به وجدان انسان پیدا میکند وهرچه بگذرد تو میتوانی افسردگی ونارساییهای خودرا درآن ببینی آیینه فریب نمیدهد .
    در گذشته خیلی ا از آیینه میترسیدند  وعده ای خدارا درآن میدیدند وعده ای آنرا نماد جادو گری  قرنها گذشت تا چهره آیینه پاک شد  ومنزلت امروز را یافت  وشکوه وزیبندگیش در همه جا دیده میشود .
    امروز دیگر آیینه در جلوی ما یادی از گداختگی گذشته نمیکند ما خود آیینه خودیم وهمانگونه که میل داریم چهره خودرا درایینه میبینم . ودیدن در آیینه گذر از زمان نیست  امروز آنچه از آیینه زمان بسوی ما بر میگردد  ، زشت ، تباهی  ونا بخردیست .
    هرکسی از دیدخود وبه میل خود  درآیینه روبروی خود مینگرد  .
    گویا جهان باید تبدیل به یک بیابان سوزان شود  اینرا برایمان پیش بینی کرده اند وتنها یکصد سال بما فرصت داده اند وسپس باید به کرات دیگر فرار کنیم ( البته نه بنده وشما ) ! نسلهای بودجود آمده از بازمانده های ما  دیگر نمیدانم آیا آنها راهی به چشمه  آب شیرین وبا صفا پیدا خواهند کرد یانه ؟وآیا خیابانی را بوجود میاوردند که نامش خیابان خاطره ها باشد ؟ ….
    چه بار احساسی را من با خود حمل میکنم وبا این احساس همه را به گریه وا داشته ام  روز گذشته ریاست محترم انجمن ویا اطاق فکر با یک سیب طلایی از من پوزش خواست وگفت :
    منظور من شما نبودید ، شما صاحب وارباب این انجمن میباشید بودن شما برای ما افتخار بزرگی است ( باد کردم ) ! منظورم تازه واردین است که تعداد آنها به پنجهزار نفر رسیده است . کلی در باره اوصاف روحی وقلب واحساسات من قلم فرسایی فرموده بودند که خودم از آنها بیخبر بودم ویا هستم . .
    حال دریک راهرو ایستاده ام ، راهرویی که مرا یا به شهر عشق میبرد ویا درهمانجا خفه خواهم شد  بی غایت خداوند  ، بی حقیقت ذات با کوله  باری از بارها ی ناشی از  دردها  که هنوز بر پشتم سنگینی میکنند .
    با کسانی روبرو هستم که فرق شعر ،و میر ، متعلقات وگفته ها ومثنوی ها وترجیح بند وترکیب بند  غزل وقافیه وتصنیف وترانه  را هنوز نمیشناسند هرچیزی را سرهم بافته بخورد یکدیگر میدهند و درپایین دوستانشان برایشان صدها لایک ودسته گل وآفرین میگذارند .
    آه ، گویا دارم پیر میشوم وخودم خبر ندارم .
    عماد خراسانی میسراید :
    برو ای دوست ، که ما دست به داما ن خودیم 
    سر خود گیر  که ما سر به گریبان خودیم
    اشک وآهی  شده  از دشت جنون حاصل ما 
    آتش خرمن خود ، قطره باران خودیم 
    خوان گیتی بود ارزانی  خانان ، که بخون 
    دیر سالی است  که همسفره ومیهمان خودیم 
    آه، یادم رفت بنویسم ! روی اینستا گرام یک جناب مانند شاخ شمشما دعکس ایستاده خودرا برایم فرستاده وزیر آن کلی مرا به عرش اعلا برده ، بیچاره نمیداند که دردل پرخون من چه ها میگذرد وسالهاست که از آن صف عبور کرده ام .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 08/05/2017 میلادی /.
  • آن روزها

    آن روزهای خوب رفتند
    همچو پرنده ای که بشکند قفس را
    ره یافته ام بسوی دیار شما
    من بسوی تو آمدم  ای شهر روشن
    با توشه های ز رنج بیکران 
    آن روزها رفتند ، آوازی به همین  نام بود  خواننده با صدای گرفته اش میخواند که ” آن روزهای خوب رفتند .
    آن روزها خاک بوی دگری داشت   با پای برهنه میشد روی آن راه رفت وعشق را جوید ، اما آمروز زیر پاهایت لبریز از تخم مار وعقرب وزوائد وزباله است  ودیگر نمیتوان به آن اعتماد کرد وگرد انرا بر روی سر ریخت ودرهوای آن نفس کشید .
    مانند هر نیمه شب تشنگی مرا بیدار کرد وسپس دمای هوای اطاق ، درخبرها خواندم که شاپور غلامرضا هم رفت وبه رفتگان پیوست ، او هم طول زندگی را داشت وهم عرض آنرا ، وآخرین بازمانده از آن خاندان یعنی از خاندان رضا شاه  نیز رفت ، مادر غلامرضا خانم توران امیر سلیمانی بود که سالهای آخر یک خیاطخانه باز کرده بود وبنام ” توتو امیر سلیمانی” خیاط بزرگان وهنرمندان بود و….
    آری آن روزهای خوب رفتند ، بهشت بود ، دریغ که این بهشت به جهنم مبدل شد  آن باغهای دلکش  وآن چشمه ساران  آن نغمه های دل آویز شب زنده داران  وآن صبح زیبای بهاری با عطردلکش یاس زرد وسپید  وآن گلهای خود روی وحشی  همه پهن شده  وجلوه بخورشید میفروختند.
    آن روزها عشق درگوش تو  زنگ دیگری داشت ونغمه ها شیرین ودل آویز بودند ترا تکان میدادند قلبت را بشوروشعف وشوق میانداختند ، امروز نمیتوانی حتی به دیوار بیکسی اعتماد کنی  ودیگر نمیتوانی عطر وبوی وبوسه عشاق  را که بی شکیبانه درانتظار بوسه ای بودند ، جواب دهی .
    آن روزها دلت هراسان نبود ،  و  ازدل زیر وبم و شور وشوق برمیخاست  وسپس پرنده دل  من بال میگشود باین سوی دنیا  بخیال آنکه از قفس میگریزم  .
    دراین سوی دنیا دیگر هیچگاه  بوسه ای برلبانم ننشست  وهیچ نغمه خوانی برایم آوازی نسرود ، تنها نگاه حسرت من به دیوارهای کچی خیره ماند  چون دیدگان عشاق  از من دور بودند 
    آن روزها بهشت بود وهیچ گفتگوی از فریب نبود وتو از عشق نمیترسیدی نقش شادی بود  وهیچگاه لب بشکوه باز نمیکردی  وهرشب  با رنگ تازه تری بخواب میرفتی .
    آن روزها خاک ومردمش برایت آشنا بودند  وکسی ترا بسوی نیستی فرا نمیخواند .
    روز گذشته ، نازنین دوستی برایم یک لینک فرستاد  که کمی مرا تکان داد وناگهان دیدم دارم گریه میکنم ؟ چرا ؟ خودم نیز نمیدانم .
    موسیقی زیبایی بود ، شاید چون سالها بود که گوشم از شنیدن آوای عشق محروم بود این موسیقی بر دل وجانم نشست .
    اما دوباره برگشتم  بخیال آن بهشت گمشده  باز نشستم  که مبادا بازمانده همان فریب باشد  واینجا من دراین دیار بیکسی  در خلوت  رنج بی انتها این سرود دل اویز را بر دیوار دلم آویختم  ، بی سبب .
    آی آشنای  دور ، یاد من کردی  ، تو درجهنم ومن درجهنم  دیگر از آن بهشت  زیبا رانده شدیم  واینک سزای ما تنها دوزخ است  وامید آنکه روزی سر انجام بسوی یکدیگر بشتابیم ، نیز  امکانش نیست . سپاسگذارم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا / 08/05/ 2017 میلادی / برابر با 18/02/1396 خورشیدی /.
  • مستخدم

    گفتار در همان کلام است .
    دوستی پیشنهاد داد که یک مستخدم شبانه روزی بگیرم ، گفتم بس است ، حساب کن ششصد یورو حقوق ماهیانه ماهی سی وپنج یورو درماه بابت  سوسیال وبهداشت او ، تازه من شدم مستخدم او ، لخت وعریان درخانه راه میرفت چون گرمش بود ، شبها خرخر او تا مغز استخوانم را به لزره درمیاورد تازه اگر میمیردم او صبح بیدارمیشد . 
    نه ، خودم هستم با همه  چیزهای اطرافم  حتی دیگر از آن دکمه هم استفاده نمیکنم میل ندارم بیش از این زیر کنترل باشم  باندازه کافی همه چیزمان زیر نظر است حتی باید پنهانی عشقبازی کرد ، وپنهانی عشق ورزید .
    تنها یک رشته نامریی  زن ومرد را بهم پیوند میدهد  گاهی این رشته باید دریک حرکات موزون مثلا رقص ایجاد شود  وحرکات با هم  ، هم آهنگهی داشته باشند .  این آهنگ موسیقی است  که گام اول را بر میدارد  وشروع اولین قدم را به نمایش میگذارد .
    نمیدانم میتوانم بنویسم یانه ؟ دو بیگانه باهم از راه دور تنها با تنفس آهنگی بهم پیوند میخورند بی آنکه اززندگی یکدیگر آگاهی داشته باشند .  این نوع رقص عاشقانه وجدید گاهی ترا تا آسمان میبرد . سپس ناگهان با مغز فرود میایی بر روی تخته سنگهای ساحلی که درآن میزیستی .  این رقص جدید ، از پیوستن ها وگسستنهای زود گذر حکایت میکند  مرد درجای خود محکم ایستاده روی خاک خودش وتو دراطرا ف او مانند یک پروانه درتلاطم هستی .
    او تند میگذرد  از کنار تو  وشبها درون بسترش ارام  میخوابد  لبهای پر بوسه  از گوشه وکنار  اورا تهی میکنند  وتودر فکر آسمانی خویشی .
    آنان میدانند که درهمسایگیشان  چه کسی بسر میبرد ، وهرشب حلقه بگوشند  تا هوسهارا تهی سازند  بی انتظار بی هیچ آوازی .
    وتو ، هر صبح  سر خواب برمیداری ، بسترت خالی از تنهایی است  وهوای خانه خالی از بوی تنفسی که به آن احتیاج داری  او همچون سیمرغی  درکمین نشسته  وتو با موهای پریشان که نخهای سفیدی آنهارا پریشان ترکرده است  به آیینه مینکری  واو….
    در خوابگاه زنی دیگر خفته تست  ولبان کام بخش زنی را مکیده است .
    هوس شکفته را درل دل خاموش کن  میدانم هوس هیچ هم آغوشی نداری ، اما بر چشمان سیاهت که کم کم روبه تاریکی میروند  برایت این نکته روشن است که ( ایکاش  سی ساله بودم) !
    اگر سی ساله بودی باز هم انتخاب توهمین بود  ؟   یا بازوان دلکش  عاشق توانای را ترجیح میدادی ؟ 
    بیهوده خیال  براین وعده مگذار ، خوبان شهر  بی خبر از عاشقیها  با او درکشاکشند ومن …..
    چشمم چنان بر برکه های سبز درخشان  ودرعطشی سوزان  در انتظار مرغ نگاهی هستم .
    در افق دوردست  موج نگاه او جلوه دگری دارد  جلوه رنگین گمان عشق  دردل تو  غنچه میکارد  وتو در سایه گذشتگان  گمشده ای 
    با لبهای او طرح بوسه هارا میکشی  وبا پیکر او بر لب چشمه روان مینشینی  تشنه وخاموش .
    تا رفقا بیاند وقت داشتم آبجویی بنوشم واین چرندیات را بنویسم …..پایان/ ثریا . روز ننه جان !یکشنبه 
  • اینهم مادر

    آنسوی مرزها خبری نیست ،
    پیام تاره ای نیست 
    خورشید جیره بندی شده  در کاغذ های زرورقی
    شهرهای دوردستی  بی پناه 
    ویرانه تراز خانه متروک ما در
    میرویم تا مرز آتش  به پهنای کاغذ های طلایی
    ودست تو ، مادر ،  قلب تو را به پشیزی نمیخرند
     وآن تکه طلایی را که دل نام گذارده 
    درسینه پنهان کرده ای ، همچنان خون آلود
    نگاه دار و……
    از طلاهای امروز معجزه مخواه ………. ثریا
     روز روشنی است وآفتاب گرمی همه جارا فرا گرفته است ، نمیخواهم  جدی چیزی را بنویسم ، تابلت بدبختم را آنقدر شبها خواب آلود رها کرده ام که صبح نمیدانم آورا زیر تختخوابی پیداکنم ویا درلابلای ملافه ها . بیچاره خیلی تحمل مرا داشت . 
    بهر روی تمام صبح فکر میکردم باید کاری را انجام میدادم  ، خوب آشپزی که ندارم رفقا میپزند ومیاورند منهم نوش جان میکنم ، بادمجانهارا هم شب گذته سرخ کردم ، ….آهان …یادم افتاد ! باید ماهی یخ زدهر ا بیرون میگذاشتم برای شاه داماد ، خیر  بکلی یادم رفته حال امروز ماهی نخورد مرا بخورد !! بوی گند ماهی دور اطاقها بپیچد که ایشان روز گذشته گوشت استیک میل فرموده اند وامروز باید ماهی بخورند ، خوب آنسوی خیابان یک رستوران بزرگ ماهی فروشی هست …….
    ” گوگل ” چند هندوانه گرد وقلمبه را رویهم گذاشته ومیغلطاند ویک کلاه کاغذی هم روی سر هندوانه ها ونوشته ” فلیسسز،  دیا دل مادر!  یعنی روز مادر مبارک باشد  ! از نظر این مردان ما همان هندوانه هایی هستیم که با شرط چاقو خریداری میشویم وواگر سرخ نبودیم وآبدار مارا بخانه ددی پس میفرستند !.ویا رهایمان میکنند .
    روز گذشته با شهامت تمام عکس خودم را بهمراه همسر مرحومم روی اینستاگرام گذاشتم ، درست دوهفته بعد ازاین عکس آقا به رحمت خدا پیوست چشمانش را فلاش دوربین بسته بود ومن درکنارش مانند یک جوجه کوچک ولرزان که دست دردست پاپا اداخته ایستاده بودم ، آه….چقدر جوان بودم وچه زیبا وچه چشمانی ؟! دهانم را به زور بسته بودم که معلوم نباشد غمگینم یا ….
    بهر روی امروز سی سال  از رفتن ایشان به سرای باقی گذشته ومن همچنان بی آنکه خودرا به دامن دیگری بیاندازم گرد این جوجه ها چرخیدم ، 
    پسرم کجاست ؟ ایالات متحده ، چند ایالت را باید درنوردد برای پرحرفی ومعرفی ساخته هایش وغیره …. باید برای بانویش پیام بفرستم روزمادر مبارک اون بیچاره هم مادرش وپدرش از او دور هستند تنها از طریق اسکایب آنهارا میبیند وحرف میزنند .
    باید برای دخترم هم که میاید اینجا پیام بفرستم وبخودم نیز یک پیام بزرگ  که خوب ” ننه جان ، روزت مبارک !!” بزای ننه جان واقعی هم باید یک شمع روشن کنم وبرای مادرانی که دیگر نیستند .
    بهر روی امروز متعلق بمن است دامنی گلدار پوشیده ام  وبا آن چرخی میزنم وچند بار دور آیینه میچرخم وهفت لیوان شراب ، نه ! دو عدد لیوان شراب ، نه ! شراب ندارم !!!!  آن شرابهای کهنه را هفت سوراخ پنهان کرده ام برای روزهای مخصوص ؟! مگر امکان اینکه روز مخصوص هم داشته باشم هست ؟ چه روزی از امروز بهتر ؟   ……نه دیگه من خر نمیشم . پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 07/05/2017 میلادی / برابر با 17 اردیبهشت 1396 خورشیدی . 
  • روز مادر

    عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم 
    در کوی میفروش ، چومینا نشسته ایم 
    مارا زکوی باده فروشان ، گریز نیست 
    تا باده درخم است  همینجا نشسته ایم ……….علی اشتری ” فرهاد”
     گوش ندادن به اخبار روزانه و نگاه نکردن ونخواندن روزی نامه ! ونرفتن سر بازار گذر ، نتیجه اش این است که ” روز مادر” را فراموش کردیم ! .
    چه خوب شد بما یاد آوری کردند حد اقل به دخترخانمها وعروس یک تبریک بگوییم هرچند آنها روز مادرشان روزهای دگریست 
    دخترکم زنگ زد که فردا روز ماد…. گفتم آهای خیال نکیند که مرا برای یک ناهار بیرون میبرید ووظیفه تان تمام میشود من غذای بیرون را نخواهم خورد …..نه صبرکن ما همه خودمان را بخانه تو دعوت کرده ایم اما خودما  غذا میپزیم ومیاوریم …آخ ، چه خوب …. باین میگویند روز ستایش مادر ! 
    حال باید بالکن را برای فردا آماده کنم  ، بلی فردا روز من است همه روزها روز من است همه دقایق مال من است …..
    چندی پیش نیمه شب بیدار شدم وچیزکی روی تابلتم نوشتم به همراه  یک عکس جالب روی پلاس گذاشتم وخوابیدم ….یادم رفت زیر آن بنویسم که این اثر گرانبها وپر گهر وزیبا ودوست داشتنی متعلق بمن است وعکس را هم از ” گوگل ” قرض گرفته ام بعد خودش آنرا میبرد .
    امروز صبح دیدیم روی صفحه گوگل یک جناب با یک قانون اساسی بزرگ شامل چندین ماده وتبصره  به همه هشدار داد که :
    آهای اهالی این انجمن  پر شر شور هر شعری یانوشته ایرا که دراینجا میگذارید ملزم هستید که نام سراینده ویا گوینده را بنویسید ، اوپ !!!!  رفتم درجواب نوشتم این تقصیرکاررا ببخشید نمیه شب بود ، دلم گرفته بود ، هوای یار کردم ، ویادم رفت بنویسم آخرا یار دلم را شکسته بود ( نه این را ننوشتم )  با عرض معذرت وپوزش این چند خط ناقابل متعلق باین حقیر سراپا تقصیر است .
    بعد بخودم گفتم ؛ تو فقط بدرد مردن میخوری وبس .
    عکسی که درآنجا گذاشته بودم خود هزاران زبان داشت وآنچه من نوشتم بود زیر متن ” ایکاش”  کمی ضربه زده بود ……
    واله حالا همه چیز مملکت درست است  قانون اساسی شما مو بمو اجرا میشود ، انسانهای شریف دست ستمددید گان وبیچارگان وتهی دستانرا میکیرند  ، گرمخانه برای گرسنه گان دارید؟ بهداشت کامل دارید ؟ گرانفروشی ندارید ؟ همه مردم  بهم کمک میکنند ویکدیگر را دوست دارند وفریب نمیدهند ؟ دزدیوآدمکشی وتروز شخصیت وتروز وآدمکشی نیست ، قاچاق اسلحه ومواد وزن نیست   تنها همین چند خط که من فراموش کرده بودم  نام پر ابهتم را بر بالا یا زیر  آن بنویسم وعرض اندام کنم مشگل ایجاد کرد؟ حال مفاد قانون اساسی را برای اعضای محترم انجمن میفرستید ؟ و یا آنرا به رخ من میکشید ؟
    روزیکه من وارد این اذنجمن شدم تنها ده نفر بودند با اشعاری مذهبی ، فحاشی وتفکرات ناشی از افکار دگرگون شده ، من (سپاس ودرود )را زیر نظرها نوشتم ، من همه را عزیزم وجانم خطاب کردم ، اشعارم از قدما تا معاصرین بود فهمیدم اشعار سیمین وفروغ را دوست ندارند ، اشعار سهراب سپهری را دوست ندارند همه چیزد رخط عرفان ومولا وحضرت امام غایب میباشد من دست به عصا میرفتم کار خودم را میکردم .
    حال این نوشتار واین تصویر گویا  کمی بو داشته وبویش به بینی خیلی ها رسیده تصویر مردی از قبیله سرخ پوسنتان که درکنار آتش نشسته ودست به دعا برداشته  اما از آسمان سر یک گرگ هویدا میشود .
    ومن نوشتم ای کا ش مار نمیفربید وغیره ……منظور خاصی نداشتم تنها دلم گرفته بود ؛ همین کورشم اگه دور بگم …..
    حال به آن جناب که حتما پلیس امنیتی این بنگاه شادمانی میباشند گفتم اگر خیلی ناراحت هستید بفرمایید این نام وفامیل من اگر خیلی حالتان بد  شد آنرا بردارید واگر دیدید بیشتر دچار توهم شدید آنرا پاک کنید .
    چقدر از خشم وخشونت وهجر یار بنویسم ، چقدر از عقوبت آخر زمان بنویسم ، اوف …… واقعا . . روزهای اول ” مادرینا” بودم که خودم را کنار کشیدم وبا احترامات فائقه گفتم من چون درایران  نیستم حق مادر خوانده انجمن را ندارم، سپس اهالی ده آمدند وهمچنان ادامه دارد عده ای رفتند حوصله شان سر رفت ۀ عده ای لک لک میکنند اما » قانون اساسی» بجای خود محکم است  دراین فکرم که باید برای آن جناب امیرخان چی چی آور بنویسم که بیا تو درکنگره امریکا قانون اساسی تدوین میکنی ما خودمان هرکدام یک قانونیم  .پایان 
    تا موچ حادثات  چه بازی کند  که ما 
    با زورق شکسته ، به دریا نشسته ایم 
    ما آن شقاقیم. که با داغ  سینه سوز 
    جامی گرفته ایم  وبصحرا  نشسته ایم …..” فرهاد “
    بهر روی مادرجان روزت مبارک وروزهمه مادران واقعی که باید هرروز سنتایش شوند نه بایک گلدان گل شبو یا یک جعبه شکلات یا یک تنبان وپستان بند .
    عمرتان دراز.
    ثریا / اسپانیا / دلنوشته امروز من / شنبه ششم ماه می 2016 میلادی /
  • به یک دوست !

    دوست من 
    میدانم که در این بازار مکاره  مشغول طوافی  ، میدانم  که به دنبال چه میگردی ، 
    میدانم 
    که گمشده  خودت را  میجویی
    این گمشده  ویران است ، مانند همان خاک سر زمینش 
    کهنه شده است /
    گامهای روزگار  چیزی برایش باقی نگذاشته ، 
    میدانم  به دنبال سرابی  آین سراب رو به تاریکی میرود 
    در رویا 
    تنها نقطه روشن زندگیش تو بودی 
    تو ، که خودرا شکستی  ، به دنبال تکه های تو بودم ،
    آنهارا جمع کردم  وبه سر زمین لاله های واژؤگون  سفر کردم 
    از همه کس  سراغ ترا گرفتم 
    همه گفتند “
    در خیابان  بن بست ،  کوچه بن بست ، ودرب آخر .
    درب را کوبیدم ، درب نیز شکسته بود ….. ثریا 
    » نقل شده از روی نوشتاری روی گوگل پلاس «
  • بی تو اما ….

    بی تو اما ، 
     به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ……ف. مشیری
    ——
    ومن … در همه گستره ها ، بی شناخت  مرز ، همچنان باران میشوم ومیبارم ،  برای رفتن  به دنیای دیگران  نیاز به هیچ راهواری ندارم  با گامهای خودم  راه میروم  با سینه ای که مانند ولگردان درآسمانها میگردد  ونیاز دارد که بر دیواری تکیه دهد مانند پرنده ای بی آشیان که نیاز دارد بر روی شاخه ای بنشیند  وکسی برایم لانه بسازد که دران تنها دود عشق درهوا پراکنده گردد.
    هیچکس مرا ندیده است ، ونخواهد دید ، اما درتصور وذهن همه نشسته ام ،  گاهی طوفانها ، تازیانه ها  وکینه هایشانرا که بر سینه ام  فرود آورده اند  ومن از فشار درد تیره وترا شیده ام ، اما گریخته ام .
    هیچکس مرا ندیده است  دران هنگام که بخود میپیچم  ودر این پیچیدگی  کمات مبهمی  به ذهنم فشار میاورد . گاهی بعضی ها ازدیدنم دچار شوک میشوند ،  چرا ، چگونه اینهمه چکامه میرسایی ؟ آنها به گمان دخترکی تازه بالغ شده وعاشق ، به نوشته هایم نگریسته اند ، اوه ، تو؟ حالا ؟ با این سن ؟ 
    سپس پریشان میشوم  از آنها میگریزم ، عشق نه سن دارد ونه نیاری به شمارش سالها ، عشق ناگهان درب خانه را میکوبد بیخبر میهمانی است ناخوانده وتو باید پذیرای آن باشی  ، سپس از خمره تاریک آن تیره بختان جدا میشوم وسر بر بالین عشق میگذارم  وبا شراب مستی  آور آن تخمیر میشوم ودرجامها رسوب میکنم  ریخته میشوم تا بنوشندم /
    دیگر به تیره گیها رو نمی کنم  در دلهای تاریک وسر شار از اراجیف کلمات بیگانه جایی پیدا نخواهم کرد  من به مغزها خون میرسانم .
    زمانی فرا میرسد که مجبورم از کنار مردمی بگذرم  که آفتاب عقل  تار وپود  زندگی آنهارا خشکانیده است  وخودرا مانند بردگان در بازار سود وزیان به معرض فروش گذاشته اند  آنگاه لبه تیز سوهان خیال را با اندیشه هایم نرم میکنم وبسوی انها میفرستم .
    من سوزش اندیشه وعشق  را زیر خاکستر خیال  ، وگرمای دلپذیرش  میسازم .
    گاهی بسوی وطنم میروم ، به خیال آتکه هنوز وطنی دارم ، خیالم را رها میکنم به کوچه پس کوچه های ناشناس ، به جاهایی که گمان میبردم عشق درون گردابی از خیال خوابیده است ، دراین زمان هیچکس نمیتواند جلوی مرا بگیرد مرزی را نمیشناسم همچنان میتازم ، از همه سراغ آن خانه را میگرم ، آدمها رباط شده اند ، با دست اشاره میکنند 
    » خیابان آخر ، کوچه بن بست ، درب آخر « 
    درب را میکوبم بخیال آن رویا ، بخیال آن هوای تازه ونفس گرم عشق ، اما …..درب شکسته است وزنی ویران درب را به رویم باز میکند .
    چهره خاک آلودم را در شیشه های خیابان مینکرم وآن چهره بی چهره را که گم کرده ام  در نقش یک آرزو تصویر میکنم ، نقشی ناشیانه  که درمیان امواج آب برکه ناپدید میشود  چون معنای مرا ، معنای هستی مرا نفهمیده است ومن کم کم خاموش میشوم  وآتش درونم روبخاموشی میرود  ودرآن خاکستر گرم  باقیمانده  آتش  گوشم را به دیوار  میگذارم شاید سروشی  را دوباره بشنوم  
    اما تنها پرنده درخاموشی  نغمه سرایی میکند . پایان
    پریشان کلبه ای دارم که پریشان میکند بادش
    من آز آب وگل غم میکنم هر لحظه ابادش ……….طالب آملی 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« /اسپانیا /06/05/2017 میلادی / برابر با 16 اردیبهشت 1396 خورشیدی .
  • به که مانم ؟

    به که مانم؟ به هیچکس ، بخودم ، 
    گاهی اوقات برخلاف میلم  در پی سئوالاتی بر میایم  ، سئوالها همیشه بیجوابند ، ویا نمیدانند ، زبانت را نمی فهمند در زیر خروارها خود فریبی گم شده اند ،
    زیبا پرستم ، خداوند  خیلی چیزهارا ازمن دریغ داشت دستهایم کوچک ، تا نتوانم مشتم را پرکنم ، پاهایم کوچک تا نتوانم درون چکمه فرو برده وبا دیگران همراه شده وبدوم  تا به آن کوه خود فریبی برسم ،  با گلی که مرا ساخت درونش پرتوی از خودش را نهاد ، واین پرتو همیشه بامن بود  ومیل نداشتم خیانتی روا بدارم  همه حصارهارا شکستم  برای ازادی روح  وهیچ درپی ساختن حصار جدید  که دران تاویلات وخیال موج میزد نرفتم .
    این زیبا پرستی سراسر هستی مرا به زیر خود فرو برد  ودر سراسر هستی من آتش زد  زیباییهایی که از خیال ودروغ شکل میگرفتند  وگاهی عقل حقیقت جویم را به زیر سئوال میبردند ،  زیباییهای که دل سرد وآهنینم را به آتش فشانی مبدل میساختند  وزیباییهای که  قافله افکارم بودند  ودر فرا سوی عقلم پرواز میکردند .
    مردم زبانم را نمی قهمند ، من هم  زبان آنهارا نمی فهمم تنها با حسی دردناک آنهارا با خود زمزمه میکنم  که ایوای باز یک فریب دیگر سر راهم ایستاد تا میتوانستم روی آنرا با خاکستر بی دردی پوشاندم  اما شعله ها آنچنان بلند بودند که تا اوج میرفتند  از زیباییها کاستم وبه زشتی پاهای طاوس فکر کردم که چگونه چتر خود فریبی را باز میکند و  آن پاهای زشت ونفرت انگیزش میگوید تنها من یک خیالم ، نه بیشتر .
    امروز نه دین دارم تا پرچم کفر را برافرازم ونه ایمانی که دران شک بوجود آید  دیگر حواسم را از محاسبات روزانه  بریده و تنها به دیواری میاندیشم که بین من وسایرین کشیده شده است .
    دگر میلی ندارم با کسی همراه شوم ویا با جایی شریک باشم  هر صبح با فرارسیدم  سپیده دم  ناگهان صداهایی دراطرام پیدید میاید واین صدا بمن میگویند که پیامی دیگر درراه است بی آنکه آنهارا ببینم به درون زباله دانی میفرستم  دیگر با کسی هم آواز نخواهم شد  ودیگر دررویا فرو نخواهم رفت ودیگر به آن سر زمین بلاخیز فکر نخواهم کرد .
    روز گذشته چند عکس از زادگاهم دیدم وبا خود میاندیشیدم اگر الان درآنجا بودم چه کاری برای این تیره بختان انجام میدادم بااین دستهای کوچک وپیکر ناتوان ، بی آبی ، فقر ، خشکسالی همهرا به جنون واداشته درکپرها خوابیده بودند درانتظار مرگ ومن حتم دارم که باغ بزرگ “سلسبیل “درحال حاضر فواره هایش تا عرش میرود وآبشارها درجویبارها روانند وسفره ناهار حضرت آقا با بره بریان پهن است وابلهانی که اورا ستایش میکنند وزیر چتر حمایت اویند گرد او حلقه زده ومشغول لقمه های زاویه دار میباشند .
    در آنسوی دیگر معدنی فرو ریخته وصدها انسان بدبخت بیگناه درهمان معدن مدفون شده داند واین را به حساب کفر وخشم خداوندی گذاشتند وتمام شد .
    بنا براین گفتن ونوشتن فایده ندارد هرکسی درخودش بیداراست وبفکر خودش  ومن در رویاها در بسترم  از این سو به آنسو میغلطم و به یک خیال پوچ  میاندیشم .
    امروز بیدارم  ، اما این بیداری دیگر بیفایده است  خودرا نجات داده ام از درون خویش جسته ام  دیگر ” ازما” نیستم واز دیگران نیستم خودم هستم  با نا پدیدشدن رویا  در روشنایی روز زیر آفتاب درخشان  دیگر از همه بریدم و ان گسیختگی ادامه دارد .
    نه ! ناتوان نیستم ،  ترسی هم نخواهم داشت  تنها در انتخاب رویاهایم ناتوانم  واز زیستن میان آنها بیزار ومتنفرم .
    هر انسانی آمیخته های از ضدیتها   از جمع وفرد است ومن فردی شدم یکه وتنها  احساس درهمه بودن را از دست دادم  با آن تاریکی که میپنداشتم خورشید است پشت کردم  چه بی خردانه درآن تاریکی نور خورشید را میدیدم ؟! .
    چیزی دردرونم فریاد میکشید که این یک فریب است ، یک فریب ناجوانمردانه  امروز همه چیز با ترازوی پول وزن میشود نه با مثقال احساس وعشق اینها گم شده اندعشق به میهن وبه خاک تنها یک وسیله ، یک ابزار است .
    حال تبعیدی شهری هستم که درآن هیج مجسمه ای نیست ،  وجایی که مجسمه نباشد خیال هم نیست  واین خیال است که میافریند  درشهر بی مجسمه کسی حق آفریدن ندارد  ، دراین شهر خدایی نیز وجود ندارد  که هرروز چیز تازه ای بیافریند وجنایتی تازه مرتکب شود  چون باحیال است که خدا آفریده میشود ، حال خیل خدایان درآنسوی شهر در محبس خود ایستاده اند تا زمستانی دیگر.
    ومن درانچه که درمن بودیعه گذاشته شده سرگرمم/ پایان 
    ره میبرم ، آنجا که پسند دل من بود 
    ای شاعر نوخاسته  ، اندیشه دگر کن 
    یا جامه لفظ از پی اندیشه بیارای
    یا نقش خیال من از اندیشه بدر کن /……..
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /05/05/2017 میلادی / برابر با پانزدهم اردیبهشت 96 خورشیدی.
  • خصوصی

    خصوصی است-
    —————-
    من روزی یک صفحه را باید برای یک کمپانی بفرستم برای چاپ ، بنا براین گاهی  دراین وسط هم خودم دلتنگهایم
    را مینویسم اگر که  ( دخالتهای بیجا) بگذارند .
    مرتب برایم زنگ نزنند که اینطور شد وآنطور شد ……امروز پنجشنبه است ومن دراین روزها تنها هستم وباید بنوعی خودمرا سرگرم کنم بقیه آشغالهایم  مشغول بارگیری یعنی شارژ شدن میباشند ، در صفحه  لپ تابم کمتر به این وآن تماس میگیریم وکمتر به سایتها میروم بخاطر ویروس وهمین امروز که داشتم یک برنامه را ازسایت ( قمرخانم)  تماشا میکردم  دستگاهم دچار بیماری شد خوشبختانه ضد ویروس خیلی قوی دارم که فورا به کمکم آمد وخوب شد آنچه که نباید بشود .
    داشتم  درخانه قمرخانم ( من تلویزیون  شیخ علیرضاخان نوریزاده  را خانه قمر خانم گذاتشه ام * که هرااطاقش را به یکی اجاره داده  ومن تنها دوبرنامه را میدیدم یکی مسعود اسدالهی ودیگری برنامه ای بود که بخاطر گوینده زیبای آن  خانم روشنک بنام چهار سو تماشا میکردم که متاسفانه خانم روشنک جایشانرا به یک قلچماق داده اند  وامروز تازه فهمیدم که تلویزیونی بنام ” جم تی وی” در ترکیه وسایر جاها برنامه های خوبی پخش میکرد وآن جنابی  که کشته شده ومن نا دانسته به یکی از وابستگان او تسلیت گفتم صاحب این ماهواره بزرگ بوده اند ، من کمتر تلویزیون تماشا میکنم یعنی ابدا تماشا نمیکنم مگر آنکه فیلم خوبی داشته باشد از اخبار آب کشیده واز هزار صافی رد شده  هم بیزارم اعصاب خودمرا بیشتر ازاین آشغالها دوست میدارم ، تلویزیون من تنها برای گذاشتن دی وی دی ها ویا برنامه هایی که روی تابلت یا موبایلم هست روی آن میاندازم وتماشا میکنم که خوشبختانه آنهاراهم به درک واصل کردم .

    حدود چهار صدعدد فیلم سینمایی دارم برایم کافی است هرباز هم که به کتابفروشی بزرگ شهر میروم یا بفروشگاه سری به قسمت فیلمها میزنم واگر فیلمی مورد علاقه ام بود میخرم گاهی هم به شرکت آمازون سفارش میدهم که متاسفانه بعضی از آنها ساخت چین ویا پرشده درهمین سر زمین خودمان است . کتابهای زیادی را به زبان اصلی روی تابلتم نگاهداشته ام که شبها میخوانم ویا به موزیک مورد علاقه ام گوش میدهم ، من هنوز درزمان خودم قفل شده ام خیال هم ندارم وارد این دنیا ی کثیف دوطبقه بشوم .
     امروز تازه فهمیدم که این تلویزیون چقدر درایران پر طرفدار بوده وسریالهای ترکی عربی وفارسی وغیره را با موزیک های شاد نشان میداده است .

    هر صفحه ایرا باز میکنیم یکی نشسته به دیگری فحاشی میکند  ویا خ …مالی ، تنها گاهی به طنز آن پیر خراسانی گوش میدهم با مزه است کمی میخندم بخصوص که دین جدیدی وارد کرده بنام دین پانا سونیک  یعنی علم ومعرفت ودانش  خو ب بد نیست بهتر از ژستهای روشنفکری وآرتیستی بعضی از مبارزین همیشه درپیست رقص اپوزسیون میباشد .
    هیچ علاقه ای به سیاست ندارم ، عشق من موسیقی است وشعر واکثر دیوان شعرای بزرگ را درون صندوقخانه اطاقم دارم  حال میفهمم چرا پدر مولانا دست پسرش را گرفت وفرار کرد ؟ چرا سعدی میخواست بگریزد وچرا حافظ ترسید فرار کند  وچرا اکثر شعرای ما با نامهای مستعار اشعاری میسرودند تا دردهای اجتماعی شان را بیان نمایند . ما ملت عجیبی هستیم مانند نداریم واقعا از صمیم قلب میگویم هیچ ملتی مانند ما دردنیا اینهمه بی درد وبی تربیت ومهار گسیخته نیست .
    اگر روزی من با دخترم وهمسرش برای ناهار برویم همسر او تنها یک آبجو مینوشد واگر بگویم چرا بیشتر نمینوشی میگوید باید رانندگی کنم ! وحق ندارم بیشتراز یک لیوان  آبجو بنوشم ،  وشبهایی که میهمان هستیم یا دورهم جمع میشویم  وظیفه رانندگی به عهده بانوان میافتد اگر آقایان بخواهند کمی بیشتر بنوشند .احترام به قانون برای آنها از همه مهمتراست .
    در سر زمین گل وبلبل ما  مردک یک بطر ودکارا سر میکشید به همراه زن وبچه قیج وقاج درجاده چالوس درتاریکی رانندگی میکرد چشمانش حتی باز نمیشدند بدرک اگر همه ته دره میافنا دند ، مهم این بود که اقا شاد وشنگول وسرخوش بودند …..
    امروز مرتب شعری از سهراب سپهری که دروصف فروغ  گفته بود بر زبانم جاری است اما هرچه به دنبالش میگردم آنرا نمییابم  هنگامی که فروغ مرد جناب اجل عالیمقام صدر هیت رییسه روزنامه داران !  حضرت والای مسعود بهنود در رادیو کانال دو صدای ایران آنرا بنحو دلپذیری دکلمه فرمودند !!!
    جوان بود  ، واز اهالی امروز بود
    لحن آب وزمین را خوب میفهمید ……

    منهم میفهمم اما میلی ندارم به کسی نشان بدهم  جوان هم نیستم پای به میان سالاری ! گذاشته ام با افتخار تمام .
    اجازه هم به کسی نمیدهم که پایش را از گلیم خودش بیشتر دراز کند  ، درمشتم کارهای تیزی پنهان دارم که بموقع از آنها استفاده میکنم ، من یاد گرفته ام که چگونه  ودرچه موقعی باید سگوت کرد وچه موقع باید فریادکشید ، فریاد کشیدن مباهات ندارد تنها یک جواب کافی است ازنوع حرفهای زیبای خودشان .انکار نمیکنم که کمی حساس هستم یعنی بجای رگها کلفت داش مشتی سیمهای نازکی زیر پوستم  نشسته که با هرتلنگری مانند سیم ساز بنوا درمیانند.
    از همه مهمتر ، من یک انسانم وانسانی فکر میکنم وانسانی عتمل میکنم بنا برای اگر گاهی حیوانی چموش سر راهم قرار بگیرد بدجوری اورا بهم میمالم وآورا بجایی میفرستم که عرب نی میاندازد .
    ویک انسان دلی دارد ودرون این دل خونی روان است ودرون این خون ذرات عشق متبلور میشوند بنا براین خیلی باید با من آهسته گام برداشت همراه  با پاهای خودم . من باکسی همگام نمیشوم ،  به پشتوانه خانودگی هم تکیه نمیکنم  چرا که احتیاجی ندارم به استخوان پوسیده امواتم بنازم خودم هنوز زنده ام ودارای قدرتی غیر قابل تصور .
     وچه بهتر تا زنده هستیم با یکدیگر مهربان باشیم  نه آنکه زمانی طرف از دنیا رفت برایش نوحه سرایی کنیم .پایان دلنوشته های امروزی ثریا .
    » لب پرچین « اسپانیا /

  • اسپانیا

    در معرکه  عشق زجرات خبری نیست 
    غیز از سپر انداختن  اینجا خبری نیست 
    سر گشتگی ما همه از عقل فضول است 
     صحرا همه را هست اگر راهبری نیست …….” صائب تبریزی”
    تو اینجا هستی ، د راینجا  عضوی از این خانواده شدی ، دراینجا ترا مداوا میکنند وبتو داروی میدهند دراینجا هرسال مجانی باید برای چک آپ بروی  دراینجا باید هرسال به دولت برگزیده مردم رای بدهی ، دراینجا ازتو پرسیدند که آیا با جدایی ” کاتالونیا” موافقی وتو جواب دادی : نه!  چهل وهشت درصد خوانندگان تو دراین سر زمین هستند وبهترین خبرنگار ونویسنده این سر زمین در توییتر باتو دوست است ، عده ای نوشته هایت را با ترجمه میخوانند وتو دراین سر زمین هنوز به آن خاک بیمار والوده میاندیشی  وبه آن مردم بیشعور وبی ادب  بی اصل ونصب که خود خودشانرا نمیشناسند وتو میخواهی ترا بشناسند؟ ….
    نه ! دیگر فکر نخواهم کرد مانند یک تماشاچی مینشینم به شوهای آنها گوش میدهم ویا تماشا میکنم یکی با ناله حرف از گذشته میگوید یکی با کلمات گنده گنده سخن از آینده میگوید سومی  ترا بیمار میسازد واز تجزیه آن خاک سخن میگوید بهر روی خاک بختیار وکوههایش گم شدند ، کویر کرمان درکرمها فرو رفت با مرکز هم کاری نداری . 
    فراموش مکن که تو یک اسپانیایی هستی بدون شناسنامه مضاعف  .
    بچه هایت به راحتی به همه کشورها میروند خودت به راحتی به همه جا سفر میکنی ، احترامت را دارند چه درسر صف اراء وچه درسر صف گوشت .
    ایا دلت برای فحاشی آن جانوران پس مانده سفلیس وسوزاک وایدزی تنگ شده است ؟  دوستانرا که دیدی ، خواهرت را شناختی  ؟ مادرت را که دیدی؟ از فامیل بزرگ هم دیگر حرف نزن  که تو خود فرمانده یک فامیل شده ای.
    آری ، گاهی فراموش میکنم کجایم ، گاهی فراموش میکنم که داماد عزیزم اتومبیل را صبح زود میاورد تا مرا به درمانگاه ببرد ومنتظر  میماند تا من برگردم ، گاهی فراموش میکنم که هروقت درجایی گیر میافتم همه فورا به کمکم بر میخیزند همه حواسمرا را داده بودم به آنسوی آب ها .آنهم آبهای گندیده لبریز از مارهای گزنده وخزندگان زهر دار .  آری فراموش کرده بودم .
    در ایران که بودم ، خانه امرا بسبک اسپانیایی مبله کرده بودم از بوفه های بزرگ تا مبلمان وپرده ، لباسهایم اکثرا به سبک زنان اسپانیایی بودندوموهایمرا به طرف بالا میزدم وگلی در گوشه موهایم مینشاندم که حتی شبی دریک عروسی همه بمن گفتنند که ” 
    شبیه پرنسس های اسپانیایی شده ام درحالیکه هیچ شناختی از اسپانیا  نداشتم  بی ارده عروسکهای اسپانیایی را سفار ش میدادم ودرگوشه وکنار اطاقم میچیدم . حال درمرکز دموکراسی وازادی نشسته ام وبرای  آن خاک الوده غصه میخوردم با مردان خود فروش وزنان هرجاییش  که با وزش باد همراهند .
    میل داری خط وزبان خودرا نگاه دارد ، نه بیشتر  وارد معقولاتشان مشو ، آنها غریبه هایی هستند که تنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است که آنهم به زودی  گم خواهد شد . فراموش کن ، فراموش کن . آنقدر این کلمه را تکرا رکن تا فراموش کنی  .
    نه ! زنده باد اسپانیا .  با همه سختی ورنجی که در محدوده خود دارم اما میارزد به شاهی در آن سر زمین . ث
    خودرا بشکن تا شکنی قلب جهان را 
    این فتح  میسر به شکست دگری نیست
    در قافله فرد روان   بار ندارم 
    هر چند بجز سایه مرا همسفری نیست ….. دلنوشته امروز من /
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه  چهارم می 2017 میلادی /
  • بن مایه بیخردی

    سالها پیش ، درهمسایگی ما دراین دهکده خوش آب وهوا  که باید خاکش را طوطیا کرده وبر چشم بکشم ، مردی زندگی میکرد که امروز نمیدانم درکدام خاک خفته در آلمان ، یا درهمین گورستان  بالای دهکده ، او یک فیلسوف بود ، دانش آموخته بود من اورا از طریق  یک مجله که مشترک بودم شناختم وبعدها فهمیدم که  او درهمسایگی ماست ،  اهل کاشان بود واز شش سالگی در تهران زندگی میکرد  در دبستان جم وبیرستان فیروزبهرام وکالج وسپس دانشکده  علوم تهران زیرنظر مرحوم دکتر حسابی  فارغ التحصیل شد . 
    به آلمان رفت  ودر آنجا دررشته فیزیک تئوری وفلسفه فارغ التحصیل شد ویک همسر المانی نیز داشت  اودر در مرگز پژوهشهای  ( هورک هایمر ) که بنینان گذار  مکتبی در فرانکفورت بودند  به پژوهش پرداخت  در عرفان وشاهنامه  وفرهنگ ایران استاد بود ومیل داشت بقول خودش رستاخیزی در فرهنگ ایران ودراندیشه ایرانی  واجتماعی بوجود آورد ……..
    هشتاد کتاب نوشت وبه چاپ رساند  درایران ممنوع القلم وممنوع الچاپ  بود  بنا براین یا درمجلات مینوشت بی مزد وبی منت ویا کتابهایش ا درخانه چاپ کرده درون یک کارتن آنهارا مجلد میساخت ومیفروخت کسانیکه به نوشته های او علاقه داشتند میخریدند نمونه ای چند از کتابهایش به ایران نیز رفت که دست به دست میشد  او نویسنده کتابهای ( بن مایه فرهنگ ایران) اصالت انسانی ، فرهنگ زنخ زدایی،  وسر انجام  ” در جهان گمگشتگی ومهر ”  وعرفان ایران  مقالاتی نوشت  وداشت (اسطوره ، تصویر ، مفهوم ، فلسفه )را مینوشت که اجل باو مهلت نداد وزود رفت .
    روزی که قرار بود من چند کتاب اورا بخرم با او قرارگذاشتم که در پایین دهکده دریک کافی شاب یکدیگر ببینیم  هردو ازهم میترسیدیم اواز من که نکند ماموری باشم برای کشتن او میروم ومن میترسیدم که برخوردم با او چگونه خواهد بود ، چهار جلد از کتابهای محصول خانگی اورا خریدم پولش را روی میز گذاردم یک کتاب هم بمن کاد و داد متاسفانه امروز نمیدام آنهارا کجا گذاشته ام .
    منظو ر از اینهمه روده درازی این بود که چگونه عده ای خودرا فنا میکنند برای آنکه باین نوزادان تازه پا به دنیای حیوانات گذاشته که در مدفوع خودشان غلط میخورند وبا پراکنده کردن عطر وادکلن به دور خود میل دارند بوی گند خودرا پنهان سازند چه برخوردی میداشت ؟ واقعا نمیدانم ، حیف از آن زحماتی که کشید تا مثلا ( خرد ایرانی را زنده کند واز درون شیطان فرشته بیرون بکشد ) ! زهی تاسف وبیشتر تاسف ازاین میخورم که چرا درآن سر زمین به دنیا آمدم وچرا برای آن خاک لبریز از جانور وفتنه دل میسوزانم ؟…….
    در زمانهای گذشته هم من این عقده اودیپ  خود گنده بینی را درخیلی از اشخاص میدیدم چون سر جنگ با کسی نداشتم با سکوت از کنارشان میگذشتم تنها بینی ام را میکرفتم تا بوی گند آنها به مشامم نرسد ، زد وخورد درغربت با این جانوران آسان نبود حال که نشسته ام وبرای دل خود مینویسم باز بدهکاری دارم وشب گذته از خود پرسیدم که : زن ، بتوچه ؟  تواز آن سر زمین طلبکاری اما بدهکار نیستی ، بگذار این نسل تازه ونوین  با صورتکهای  منحوسشان دور خود بچرخند غافل از آنکه بدانند دنیا چه خوابی برایشان دیده است .
    اگر حضرت ولایتعهدی بنوعی  از زیر بار مسئولیت شاهی خودرا کنار میکشد میداند که باید حاکم بر یک سر زمینی باشد که که تنها یک صحرای بی آب وعلف با مشتی جانور  خزنده وگزنده سرو کار خواهد  دااشت .
    هنوز صبح ندمیده  که من به دیار خودم شتافتم  خودی که از دیر باز اورا میشناسم روز گذشته پشه ای ناچیز روی دستم نشست با آب دهانم اورا بیرون کردم وجایش را الکل مالیدم  من زیاد از الکل استنفاده میکنم ،  من زیر نور خورشید وزیر تششعات او  عقل را یافتم نه درتاریکیها ودهلیزهای  نا مریی  به همین سبب هم  با تیغ تیز جلو میروم  حال اگر این سنگهای خام بخیال خود از مواد ذوب شده یک معدن بیرون آمده وصخره شده اند  خیال جنگ ندارم ومیلی به چالش کشیدنشان نیز ندارم میگذارم تا در رویاهای خود غرق باشند  این سنکها هنوز خامند از مواد گچی ساخته شده اند  اکثر ا|نها مردابهایی بیش نیستند   همه ، هیچند  ومن هستم ، با خرد انسانی خود وهرچه را که میل داشته  باشم از کلمات میسازم  آنرا شکل میدهم گاهی بصورت اشعاری زیبا وگاهی بصورت یک نوشتار .کمتر آن کلماترا منفجر میکنم چرا که نمیگذارم مغزم به حد انفجار برسد .
    امروز بیاد چهره غمگین آن فیلسوف بیچاره افتادم که روزی بمن زنگ زد وگفت میل دارم خانه امرا بفروشم چون دیگر حوصله ندارم اگر مشتری پیدا کردی برایم بفرست واین آخرین گفتگوی ما بود تا آگهی تسلیت مرگ اورا درهمان مجله خواندم که دوستان خوبش از او یاد کرده بودند .
    حال امروز درکنار این موجودات حقیر، این نوچه های زورخانه های پایین شهر ، میل دارم هنوز آن روزگاران را زنده نگاه دارم  برای کی وبرای چی ؟ برای پس مانده ها وزائده های  زنان قلعه شهر نو ؟ 
    شب گذشته دریک “تی وی ” نقشه کوچک شده ایران را را درمرکز خاور میانه دیدم ودراین فکر بودم که خواب من درست بود وفریادم برای همین زمین بی واب علف بلند شد ، گوشهای گربه به آذربایجان گره خورده بودند ، سرش درکردستان بود وپاهایش دردست اعراب واسراییل و تنها نیمی از دم او مانند سر یک موش باقی مانده بود کمی از دریای مازندران وحاشیه آن دلم گرفت . همین برای آن جانوران کافی است همان دشت بی آب وعلف ومن چه خوشبینانه بفکر یک ( جمهوری ازاد ) بودم ! هه هه  ، چرا امروز بیاد آن مرد وآن فیسلوف افتادم ؟.
    ؟ آو امروز را برایم نقاشی کرد وبه دستم داد.وگفت که ایرانی بیخرد شده وآن اصلیت خودرا از دست داده است از این مواد خام  ، از این گچ ها نمیتوان سنگی مرمر ساخت وبه ارایش وپیرایش آن پرداخت . پایان  
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« .اسپانیا 2017/04/05 میلادی/.
  • شهر ما شهر شما

     
    جناب ” ال سید” را حتما خیلی ها میشناسند .
    رودریگوی قهرمان  که با جنگ وجدال وگرفتن کمک ازاعراب  بدوی توانست تاج فرنادز اول را باو برگرداند خوب درعوض اورا به آوارگی وتبعید متهم کردند داستان مفصلی دارد که دراینجا  مجال گفتگو درباره آن نیست .
     دراین شهرک کوچک ما  یک برج قدیمی هست که آنرا گل آذین کرده اند چمن کاشته اند وصلیب گداشته اند چراغانی کرده اند ودر کنار ن کنسرت میگذارند ومح زیبایی است برای جلب توریست ، نزدیک دریا وافسانه آن این است که ال سید شبی رادراین برج بسر آورده واز ازآنجا راهی المریا شد تا بتواند سر کرده اعراب را ببیند وغیره و
    حال این از افتخارات این شهر است ویک ایستگاه اتوبوس را هم بنام ال سید گذاشته اند هرچند ملت اسپانیا چندان چشم روشنی باو ندارند با اینهمه از افتخارت گذشته شان نگهداری میکنند.
    هنوز آن آسیاب بادی دون کیشوت درزادگاهش بر پاست . حال افسانه بوده یا واقعیت اما به افتخار نویسنده بزرگشان جنداب سر وانتس آنرا نگاه داشته اند و…..
    دیروز درخبر ها خواند م که خانه رضا شاه کبیررا میخواهند ویران کنند .
    مردی که ایرانرا از زیر خروارها شپش وسفلیس وکثافت بیرون کشید دانشگاه ساخت ، زنانرا حرمت گذاشت امروز مقبره اورا ویران ساختند وبرای یک هندی که هیچ ا حساسی نداشت و
     مرگ را به ارمغان آورده بود بزرگترین آرامگاه جهانرا برپا کردند وحال  بجان خانه رضا شاه بزرگ  افتاده اند .
    هدف معلوم اسنت پرانتز زیبایی که بین استبداد ناصر الدین شاهی وملاهای آدمکش  باز شده بود باید بکلی پاک شود واز صحنه روزگار محو گردد که خوشبختانه هنوز با کمک رسانه های نوین این پرانتز باز است .
    وامروز در اینستا گرام شخص محنترمی که خطاط بود ونوشته های زیبایی داشت از شعرای بزرگ خودرا کنار کشید وگفت من میل ندارم این خطوط زیبا  با مرکب وکاغذ اعلا به دست سیاسیون نا دان بیفتند  وزمانی که رفتم تا کامنتی بمناسبتی  روی یک صفحه بگذارم از فحاشی وبد گویی ها حالم بهم خورد  بیشتر آنها زن بودند حالب این است که همه اعضا ی نا پیدای خودرا حواله آن گوینده بدبخت کرده بودندودیگران مردانی  بودند که  آن جواهر ناچیز درون  شلوارشان  را حواله میدادند .
    پوف ….
    واقعا حالم بهم خورد این فرهنگ پر بار ایرانی است که حال میل دارد با تغییر رژیم دوباره جنگهای داخلی را شروع کند وتجزیه طلبان مانند گرگهای گرسنه در کمین نشسته اند .
    خوب تا اینجا بمن مربوط نمیشود من اجازه نمیدهم که کسی بمن توهینی روا دارد برای همین هم اکثرراهها رابسته ام احتیاج چندانی به این   چند نفر دنباله روی منند ، ندارم چون به آدمها احمق احتیاجی ندارم واین روزها تعداد احمقها بیشتر شده تا انسانهای والا وبقول آن جناب |زا مبی ها | .
    (حال نمیدانم  رییس جمهور برگزیده زیبای من برای کدام ملت داری جان فشانی میکنی ؟ برای  آنهاییکه ترا بباد فحاشی وتمسخر گرفته اند وتو با یک شمشیر چوبی میخواهی به جنگ کرکسها بروی ؟  شاید شمشیر گداخته تری در آستین پنهان داری ومن یخبرم .)
    چه پرانتز زیبایی باز شده بود چه مردان نازنینی داشتیم وچه زنان نازنین تری حال بهترین  زن ما آن کوکب خانم عبادی است که از زندانیان گوانتانامو حمایت میکند !!! وجایزه نوبل را برایش خریدند گویا یک جناب دکتر هم کاندیدا شده است واین دکتر کسی غیراز آن پروفسور معروف وپزشک دست آن مرد چلاق نیست نامش هنوز افشا نشده اما بخوبی معلوم است که هم اوست جاسوس دوجانبه .
    بهر روی دلم گرفته بود واین دل گرفتگی هیچگاه باز نخواهدشد وتا روز مرگم با من است . قرار بو تولدم به سفر بروم حوصله  نداشتم بهم زدم درهمین عار تنهایی مراسم پر شکوه  شش  بعلاوه پنج  را میگیرم !!! پایان 
    ثریا / پنجم ماه می 2017 میلادی . اسپانیا /.دلنوشته های امروز یا دلتنگیها !ث
  • میهمان دنیا

    باغ ما د رطرف سایه دانایی بود
    باغ ما جای گره خوردن احساس وگیاه 
    باغ ما نقطه برخورد دو نگاه 
    وقفس آیینه بود …….| سپهری|
    خوب میدانم لال بودن یعنی چی ،  به همین دلیل نگذاشتم آنها که قدرتمند تراز من بودند  مرا به چاه فراموشی بیاندازند وخاموشم کنند .
    آنکه مرا  شکنجه روحی میداد از درد  ، مرا لال میساخت ، اما باز فریادم گوش فلک را کر میکرد،
    دردی که میکشیدم  تنها آنهارا درکلمات وحروف بجای میگذاشتم  وآواز وطنین موسیقی وکلامش به دنیا می فهماند که من صاحب دردی هستم .
    نه پیشانیم چین خوردگی یافت  ونه چهره ام درخاموشی خفه شد  ، از درد تنهایی  تنم وپیکرم رنج میبرد  ومن بخود میپیچیدم .
    امروز نیز خاموش ننشستم ، ولال نشده ام ونخواهم گذاشت زبانم را ببرند  اینها که بر اسب مراد سوارند  هیچگاه معنای واقعی یک کلمه را نمیدانند  وزیبایی ورسایی آنرا احساس نخواهند کرد  حرفهای خودشان لبریز از پوچی که با پیچ وتاب آنهارا به زوردرحلقوم دیگران میکنند وسپس دیگران لال میشود ویا خفه .
    گفته ها ونوشته های من آرامنند مانند یک جویبار  ملایم در کنار بوستانی میغزد وجلو میرود  سپس دوتا میشود وچندتا وسر انجام هزارها میشود  انسانی با شرف خم میشود وآنهارا برمیدارد  تا چین خوردگی آنهارا از هم باز کرده بصورت یک رشته مروارید  درخشان گرد هم پچیند  دراین چین خوردگیها نه تزویر است ونه ریا ونه فریب ونه از بوی گند سیاست لبریز.
    بعضی از اوقات دلم میخواهد به قعر فراموشی بروم  تنها به اوج شنوایی برسم  گفتن ، نوشتن بیفایده است  سروکارم با آنسانهای والایی نیست  هر گفته ای سر جای خود خشک میشود  وهرچه بیشتر بگویم کمتر شنونده خواهم داشت باید بازار هوچی گری را راه انداخت  فریاد کشید خودرا از این آغوش به آغوش دیگری پرتاب  نمود بازیچه  شد ، حقیر شد، تا بتوانی صدایت را بگوش احمقها برسانی ، دراینجا  باید بگویم من به احمقها احتیاجی ندارم شنوندگان من عاقلند  هر چه جلو تر میروم بیشتر درتب وتابم  وامروز این کلماتند که درد میکشند ودردهای مرا نیز باخود حمل میکنند   ودردها ورنجهایم را  به زیبایی ورعنایی میارایند  گاهی نمیتوانم جلوی لال بودنم را بگیرم وفریادم را بگوش  جهان میرسانم .
    من در  کنار مردمی نشستم که ناگهان همه باهم یکصدا ، خاموش شدند  هیچکدام حرفی برای گفتن نداشت ، شعری برای خواندن نداشت  وزمانی که من فریادم را بلند کردم همه گوشهایشان را گرفتند ورفتند  اما من گفتم ونوشتم  این من نبودم این فریاد ظلم وستم بود ، نابرابری ها بود  زور بود  که فریاد میکشید  ،…دراین معرکه بازار ودراین مکاره بازار این فریب بود که  فریاد میزد  مردم دور فریب جمع شدند  گوشهایشان را برای شنیدن سخنان واطوارهای او باز گذاشتند  آنها دیگر درآن زمان احتیاجی به مترجم نداشتند فریب با دستهایش ، چشمانش ، لبخند ، وچشمک زدنش  همه چیز را درگلوی آنها مانند یک لقمه لذیذ فرد میکرد و……سپس همه خفه شدند.
    پیر مرد نام با مسمایی بر روی آن فریب گذاشت ” اسیر عشوه ننگ آرایی ” .
    وآنهاییکه درپشت سر او بودند  همچنان هستند  ودرجایی ناگهان گویی همه جهان خاموش میشود  واستبداد  با اعلامیه آزادی ودموکراسی  آوایی نا موزون سر میدهد  وسپس همه همچنان درخاموشی خود فرو میروند یا درخواب مرگ ، کم کم راهشان را کج میکنند ومیروند تا به دیوار فریبی دیگر برخورد کنند . ث
    آب پیدا بود ، عکس اشیاء  درآب ، 
     سایه گاه خنک  یاخته ها درکف خون 
    شرق اندوه نهان بشریت 
    فصل ولگردیها در کوچه  زن 
    بوی تنهایی درکوچه فصل  
    دردست تابستان یک بادبزن پیدا بود 
    عشق پیدا بود ،  آب پیدا بود 
    عکس اشیاء درآب  
    سایه گاه خنک یاخته ها همچنان درتف خون .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 05/05/2017 میلادی /.
  • شب دوشین

    شب گذشته شب بدی را گذراندم ، خیلی بد ، 
    نزدیک ساعت پنج صبح بود که با فریاد ، نه ، نه ، ازخواب پریدم ومشت محکم همسایه دیوار به دیوار اطاق خوابم که  با شدت  بر دیوار میکوفت مرا دچار سر گیجه کرده بود .
    چی بو ، نقشه ایران ، بصورت یک گربه زنده وبزرگ که داشتند آنرا قطعه قطعه میکردند  سرش جایی افتاده بود پیکرش سه تکه شده بود وپاهای درگوشه ای بچشم  میخورد ومن فریاد میکشیدم ، نه ، نه، نه،  …..ساعت حدود پنج صبح بود ومن میان ملافه هایم میلرزیدم .
    میل ندارم از کلمات  دیالکتیک استفاده کنم  خیلی ساده  وروشن  مینویسم که امروز آقایان به ” کو….” خوردن افتاده اند !! 
    – بلی  انقلاب  ما دزدیده شد 
    – بلی انقلاب ما از با کورتاژ بیرون آمد!!!
    – بلی چپ ما شناختی از مردم دهات اطراف وکارگران نداشت ! 
    بلی وبلی وهمچنان این بلی ها ادامه دارد وسر انجا م یا مرگ یا ازادی ! خنده دار است  از کدام ازادی سخن میگویید  چه آزادی از این بهتر که هر کدام زیر سایه یک دولتی نشسته اید وراحت میخورید دوره دارید خواننده دارید نوازنده دارید وزمانی که به ایران برگردید باز دلتان  هوای چلو کباب کنار رودخانه تیمز یا اقیاتوس آرام ویا کوههای سوییس را میکند  هوس کازینوهارا  دارید  هوس دختران زیر سن قانونی را دارید !.
     برای چی انقلاب کردید؟ چه چیزی را میخواستید بخودتان ثابت کنید ؟ جماعت روشنفکر که از خاله زنکهای بیسواد جنوب شهر کمتر میدانستند  با خواند ن چند کتاب از نویسندگان امریکای جنوبی واسپانیای درهم ریخته وایتالیای درهم وزیر لگد مافیای مواد ومد وزن  ، خودرا بر تراز همه میدانستید وهیچگاه به آن ستاره هایی که یکی یکی زیر پایتان خاموش میشدند نگاهی نمی انداختید ، نه ، به زیر پاهایتان  نگاه نمیکردید به اسمان چشم دوخته بودید که از طرف حظرات برایتان لقمه ای پرتا ب کنند وشما ومارا بکشند .وسر زمین مرا به یغما ببرند ومشتی بیگانه را به سر زمین بیاورند تا جای شما آقایان روشنفکر را بگیرد .
     هنوز از یاد آوری خواب شبانه ام دچار پریشانیم .
    میبایست به درمانگا ه برای چک آپ سالیانه میرفتم  رگهایم خیلی باریکند به سختی از زیر پوستم دیده میشوند ، بنا براین دعا میکردم گیر یک پرستار پیر غرغرو نیفتم وتصادفا امروزدختر جوانی که تازه  آمده بود با چه حوصله ای دنبال رگها میگشت سر انجام باو گفتم میتوانی از پشت دستهایم خون بگیری خوب وسایل مخصوص میخواست دستی به پوستم کشید وگفت آب مینوشی ؟ گفتم کم ، از آ ب بیزارم درعوض چای وقهوه ومیوه مینوشم ومیخورم گفت نه باید آب بنوشی پوستت به خشکی زده است ، اوه پس از گرفتن خوق به یک کافی شاپ رفتم یک نیمه صبحانه ای خوردم تا بتواتم بخانه برسم واز ترسم دولیوان اب سر کشیدم وسپس قهوه را درست کردم با کمی مربای “به “صبحانه خوردم تا لرزش بدنم کم شود اما این لرزش از خون آزمایشگاه نیست این لرزش از آینده تکه تکه شدن گربه ام میباشد . اینهمه سال نویسندگان ، شاعران ، طنز نویسان چه غلطی کردید غیر از آنکه نگاهی به بازار ارز بیاندازید   وپولها را  تبدیل به معاملات املاک کنید وحال گنده گنده بنشیند پشت میزهایتان وگنده گنده حرف بزنید وخودرا صاحب جاه ومقام واختیار مردم  بدانید چهل سال مردم را دربیرون سر گرم کردید این ماموریت شما بود من خر نبودم هیچگاه هم خرشما نشدم .
    روزی وروزگاری در مجله ” پر” که درواشنگتن به همت دوستی از نوع چپ ها ودوست همسر سابقم بود مقاله مینوشتم برایش بطور خصوصی نوشتم که شما هیچگاه به زیر پایتان نگاهی نیانداختید واگر کسی جزئی از شما نبود ویا کمی بهتر میدانست اورا کوبیدید وبسوی سراب رفتید  همه چیز از نظر شما بازاری وبیسواد وخاله زنکی بود تنها مادر من ( یک حکیم) بود که باو احترام داشتید ودر عمق وجودتان میدانستید که دارد راست میگوید وشما پسران جوان به آن »مادر بزرگ جاسوسه که به ماموریت آمده بود « بیشتر دل بستگی داشتید تا مادر من که شمارا دعوت میکرد به خانه خودتان ، به میهن خودتان ، به خاک خودتان خیانت نکنید . نه مادر من زبان شمارا نمیدانست اما شعور وفهم او از همه شما بالاتر بود من فرزند آن مادرم وفرزند خاک ایران وکوههای سر بفلک کشیده واتشکده هایی که کم کم خاموش شدند وجایشان را  به اهریمن دادند .
    امروز دیگر ذکر مصیبت است واگر هم کسی چیزی مینویسد مانند من تنها برای خالی کردن عقده های درونیش میباشد .تنها یک چیز را میتوانم با تمام وجودم وبا افتخار بنویسم که هیچگاه مانند شما نبودم ونشدم ونخواهم شد ، تنها به فکر حفظ ارااضی وطنم میباشم ، اگر چه نتوانم هیچگاه به آنجا برگردم اما  آن خاک متعلق به اجداد من است نه بیگانه .
    امیدم این است که کابوسهای شبانه من از روح ومغزم پر بکشند ومن بخواب خوش مستی فرو روم و به عشق بیاندیشم وبه عشاقی که دیگر دراین دنیا نیستند. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا . 02/05/2017 میلادی /.