Author: Soraya

  • نه ! دیگه !

    نه دیگه ، این واسه ما دل نمیشه !
    کل آلبوم عکسها به همراه پلیس امنیتی اهل کمتیه شهدا بکلی رفت آن سوی وآن   زیرها وخودش نیز مانند شاخ شمشاد آنجا ایستاده  ……
    برایم مهم نیست من مینویسم ،  نه احتیاجی  به عکس دارم ونه احتیاجی به زلف پریشان یار . 
    آن حقیقتی را که درخودم داشتم  دارم به زبانی ساده بیان میکنم  میلی ندارم برای مردم این زمانه چیزی بگویم من برای فردا مینویسم .
    برای فردایی که اگر باقی ماند واگر کسی توانست دست باین آثار نیمه کاره ودستبرده شده از رهزنان شبانه ببرد .
    مینویسم که ملتی هستیم نظیر نداریم ، ملتی  کور وکر اما بازبانی تیز وتند وهرجا کم بیاوریم زبان فحاشی را باز میکنیم ، ملتی هستیم که پای بند هیچ اصول اخلاقی نیستم همیشه دم از چیزی میزنیم  که ندارم ، ملتی هستیم که راست را دروغ  پنداشته  ودروغ را آنقدر
    تکرار کرده ایم که برایمان نماد راستی شده است حتی بخودمان نیز دروغ میگوییم 
    ما همه یک  نیمه باطل داریم وان نیمه باطل را نمایان میسازیم ونیمه نیمه دیگر را گم میکنیم  ، 
    دزدان نیمه شبی بخانه ما حمله آوردند مال وثروت مارا به یغما بردند به زنان ودختران وپسرانمان رحم نکردند  چاپیدن کشتند وبردند زندانهارا وسیع تر کردند  باز میرویم دنبالشان وصدایشان میکنیم که شما کم بما چپانیده اید بازهم بچپانید  ، ما خوشمان آمد  
    ملتی تریاکی ، افیونی ، شرابخواره ، معتاد ، بی حیا ، بی شرم وبی هیچ نشانی ازانسانیت .
    بلی ؛ من آن نیمه حقیقتمرا عریان میسازم  ومیتوانم به زبان خودتان برایتان باز گو کنم  میلی ندارم که با   نشاط وخوشحالی آنرا یپذیرید اصلا میل ندارم بپذیرید چرا که خود نمادید من دارم از فسیلهایی سخن میگویم که شما را بیادگار گذاشتند وشما نسلی منگول وبدبخت را بجا میگذارید .
    نشاط وشادمانی وشعر موسیقی از میان شما رفت کلمات زیبا را گم کردید درعوض  عو عوی سگهای پاسبان ودست همه شما درون شلوارتان بود  شعر وموسیقی را درمیان پاچه لخت زنان ومردان مییافتید  کلمه دوستت دارم دیگر انسارا را بحال تهوع وا میدارد آنقدر نخ نما شده مانند مدفوع پرنده .
    شما دردوزخ خود دارید میسوزید و  این سوزش شمارا ارضا میکند چرا که غیراز آن  چیزی ندیده اید ودرون خاکروبه های زمانه  پی گوهر میگردید آنهم خاکروبه های ریسایکل شده ، وگندیده .
    همه چیز را از دور تماشا میکنید  واز دور از روی آن میپرید یا میجهید از نزدیک شدن به هر چیزی که نو باشد واهمه دارید  وهرجا که اصولی قابل لمس باشد  ویا مسئله ای  آنرا نا جویده تف میکنید  دندانهایتان شکسته وریخته  وخودتان دچار شکم روه شده اید وخبر ندارید که بوی گند شما دنیارا احاطه کرده است .
    آهای شهبازان بلند پرواز  ، خودفروشان امروز وفردا  با  آینده چه خواهید کرد ؟  شما بیمارانی هستید که پای به هرکجا میگذارید  کثافت خودرا نیز باخود برده وبجای میگذارید . نه دیگه بقول  معروف ( این واسه ما دل نمیشده) دل کندیم ورفتیم وشمارا بخودتان سپر دیم .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا . یکشنبه 21 ماه می 2017 میلادی .
  • عشرت خارها

    با درودی دوباره !!!
    نتوانستم عکس زیبایی بیابم وضمیمه این نوشتار کنم تا بخاطرآن عکس هم شده سری بما بزنید ، بنا براین با شعر شروع میکنم  شعررا که دیگر نمیتوانند از مغزم پاک کنند ، اندیشه ام را نیز .
    دلی دارم  که هر گز سر زحکم غم نمی پیچد
    تو پنداری  که درروز ازل غم کرده ایجادش 
    شب گذشته کابوس های وحشتانکی مرا دربر گرته بودند وبیدار هم نمیشدم ، خواب جنگ بود وهمه میبایست به جنگ بروند ومن داشتم صورت پسرم را میبوسیدم واورا بدرقه میکردم ……زمانی بیدار شدم اشک همه صورتم را فرا گرفته بود ، حیرانم درچه دنیایی داریم زندگی میکنیم وهر کسی چه دیدی نسبت باین زندگی  واطرافش دارد ؟ 
    امروز گوسفندان بحکم  ” کانون خیریه ” فلان !! یکصد کیلو متر راه را باید طی طریق کنند والبته ده یوروهم باید بابت تی شرتی که آنهارا یک رنگ میکند بپردازند دو گوسفند ماده منهم رفته اند !!! همان کاری که درگذشته در ایالت بزرگ امریکای شمالی  مد بود وهمه برای خیریه میدویدند ویا راه میرفتند ویا میرقصیدند !!! 
    در شهر خبری نیست کرسی محکم سر جایش نشسته وعمامه سفید متعلق به شوراهل تزراریست نیز بر آن تکیه داده است بنا براین هیچ آب از آبی تکان نخورد باز این گوسفندان بودند که به حیابانها ریختند وکمری قر دادند وباسنی چرخاندند وپولی دریافت کردندورفتند بخیال خود به دموکراسی رسیدند خبر ندارند که با دست خود چه آتشی را روشن کرده اند کبریت اول را زدند .برای ساختن تاریخ  لزومی ندارد که حتما انسانی شریف ودانا باشی تاریخ اصولا تشکیل شده ز مشتی نادان وخود خواه وجاه طلب  که به سر زمینها هجوم میاورند آنهارا میچپاپند وتکه تکه تکه میکنند  وآنچه را لازم است میبرند وبقیه تبدیل به مدفوع میشوند تبدیل به کود .
    همه آن کلماتیکه مثلا ” بزرگان ” ما گفتند تنها کلمه بود نه بیشتر ، دموکراسی ، عدالت ، برابری وبرادری ، بلی درانجمن ها میتوانی برابر یا برادر ویا ارباب باشی ” اگر خودی باشی ” اما دریک سر زمین مشگل است ، انهم سر زمینی که  با تک حزبی ورهبری اداره میشود 
    “شاه” هم این  اشتباه را کرد ونگذاشت احزاب جان بگیرند یا حزب رستاخیز ویا هیچ در وازه ها باز است هرکس میخواهد میتواند برود ، یعنی پدر خاتواده زنی را بخانه آورد وگفت این مادر است هرکس این مادررا دوست ندارد برود ماهم دوست نداشتیم ورفتیم مادر ماند با تاج دمرویش .
    هر قدر برایم درد آور بود  وهر چند  هم که بر ناتوانی من افزود وچقدر روی من اثر گذاشت  که ببینم آن سر زمین که محل دلداگیها وزندگی ورشد ونمو من است مرا نمیخواهد  مرا بیمقدار میداند ومن دیگر از دیدار آن خودداری کردم تا اینکه تبدیل شد به یک سر زمین بیگانه حال هم چهار قسمت پنج قسمت ویا هزار قسمت شود دیگر بمن ارتباطی نخواهد داشت .
    روز گذشته تمام روز خواب بودم  معنای این  خواب را نمی  فهمیدم  اما لازم بود گویی بدنم خودش داشت خودرا ترممیم میکرد .
    بهر روی من در سر زمینم موفق نشدم اما امروز درخارج بچه هایم موفق شدن آنهم در کوچکترین شهرهای  اروپای مرکزی 
    روز گذشته که پسرم را روی چهار مونیتور بزرگ در برابر شرگت بزرگ ” گوگل ” دیدم بخود بالیدم او درهمین شهرک به دانشگاه رفت اما ان دانشگاه نبود که با وچیز آموخت به دنبال تجربه ها رفت سر انجام چند کتاب به بازار داد وحال درمقامی است که شاید نیمی از مردم اورا میشناسند بی آنکه روی یوتیوپها برود یا روی صفحه های مضحک روزانه ویا روی صحنه های دستوری .
    حال درفکر جنک هستم اگر جنگی در بگیرد ؟ 
    امیدوارم که در نگیرد  صمد آقا که درعربستان دارد برنامه میچیند وکاریکاتورها در روی صفحات تلویزیونها دارند مارسر گرم میکنند کارتونهای دستباف شرکت سهانی بی بی سکینه نیز از پای  ننشسته اند …..دیگر هیچ 
    دل تنگ مرا هنگامه عشرت نمیسازد
    بجنگ ماتمش افکن  که ماتم میدهد دادش ……ط .آملی 
  • همان دوست قدیمی

    چند روزی است که دوباره به سراغ دوستان قدیمی ام رفته ام ، کتاب را به دست گرفته ام از اخبار دوری میکنم خبرها را نه میخوانم ونه میشنوم ونه برایم مهم است که کی کجا نشسته ویا رفته  ویا  خواهد آمد . .
    زمانیکه بیطرفانه به زندگی خودم نگاه میکنم میبینم چندان خوشبخت نبوده ام اما این بدبختی را به یکساعت خوشبختی دیگران عوض نخواهم کرد .
    حال دیگر با باید با احتیاط رفتار کنم وآهسته گام بردارم و تنها بنشینم وپذیرایی کسی نباشم درب خانه همیشه بسته است گویی کسی درآن زندگی نمیکند  اما همه دراطرافم هستند  پرواز صدای بالهای آنهارا میشنوم /
    موسیقی تنها چیزی است که مرا از خودم وبدبختیهای اطرافم برون میکشد زمانی که به یک موسیقی حتی عامیانه هم گوش میدهم گویی از زمان بیر ون رفته ام ، روزی خیلی میل داشتم شاعر باشم ! وشعر بگویم آنقدر شاعر از زمین مانند قارچ سبز شد که دیگر مجالی بمن نرسید نمیدانستم رو به کدام یک بکنم وکدامرا برگزینم وراه اورا بروم چند بار درغزل سرایی !!! طبع شریفم را ازمودم اما خنده دار از آب درآمد  گاهی نثری مینویسم کمی به آن  لعاب میزنم میشود شعر نو ! 
    هرکجا  پای شعر وموسیقی درمیان باشد من آنجا هستم . در گذشته آواز میخواندم صدایم بد نبود اما نه آواز خوان حرفه ای تنها برای دوستانم ودرمیهمانی های کوچک .
    اما با مرور زمان صدا درگلویم خفه شد حتی دیگر حق حرف زدن هم نداشتم ،  
    امروز آزادم  بتمام معنی نه اما خوب در زندان خاکستری هم نیستم با زندانبانان حرفه ای. میتوانم بنویسم وبخوانم راه بروم بخوابم بی آنکه مجبور باشم بکسی جواب بدهم .
    خوب .تا فردا 
    وفرداهای دیگر / ثریا /اسپانیا / شنبه /
  • زندگی چیزی نیست

    تنها یک رسم خوش آیندی است……..
    بیدارم ، نمیدانم ، خوابم ، نمیدانم ، آنقدر میدانم که طبیعت هیچگاه به موقع  داده هایش را بمن نمیدهد همیشه دیر است وهمیشه بعد از رفتن من اتفاقات خوب روی میدهد .
    روز گذشته گویا پسرکم دریک استادیوم چند هزار نفری رو درروی شرکت بزرگ وکمپانی _گاف _ ایستاده بود وداشت سخت رانی میکرد  جایش را نمیدانم لندن بود یا امریکا ؟ چون به هردو جا رفته بود .تصویر او در سر تاسر استادیوم پخش شده بود وتصویر کوچکی روی واتس آپ بمن رسید ، آه ، پسرم بتو افتخار میکنم حد اقل اینکه شاعر توده ایها نشدی وبه سر زمینیت خیانت نکردی  رفتی به مردم دنیا خدمت کنی برایت  سفید وسیاه وزرد فرق ندارد . متشکرم پسرم ، قدرت از دست رفته امرا بمن باز گرداندی .
    برای من این جهان تنها یک بیابان سوزان است  ومیبینیم هر گروهی  از راهی دراین بیابان رفته وزیر لب حماسه میسازد  وبخیال خود میخواهد به چشمه شیرین اب زندگانی برسد نمیداند که خوشبختیها در طول راهند نه درانتهای جاده /
    دراین سر زمینها ،  دراین بایابانها لبریز از خار مغیلان تو خود بتنهایی رفتی بدون حضور هیچ پدر خواند ویا پشتوانه مالی با شعور وعقل واستعدادی که دروجوت بود ، خودت را نفروختی ، به دنبال پولدار شدن نرفتی سختهایترا بچشم دیدم وگریستم وامروز باید از همسر تو سپاسگذار باشم که بی هیچ ادا واصولی مانند یک مرد پشت سر تو ایستاد نه جواهر خوتست ونه لباس مد ونه اتومبیل این توبودی که آنهارا باو دادی اما او همرا نکاهداشته است .وتنها بتو میاندیشد .
    بلی پسرم تو نه بازیکن فوتبال شدی ونه قهرمان تنیس ونه سیاستمدار نم دار تنها فردی خود ساخته که امروز میبینم هزاران نفر دارند ترا تماشا میکنند که اکثر آنها جوانند ویا مردانی نیمه سال وچه بسا از تو و سرنوشت تو پند بگیرند .
    امروز روز افتخار منست وامروز است که باید ازخودم تجیل بعمل آورم که تنها با عشق ترا به ثمر رساندم نه با پولهای باد آورده .سپاسگذارم پسرم . این چند خط را بعنوان هدیه از من بپذیر چیزی غیراز کلام ندارم بتو بدهم .
    مادرت /ثریا 
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 20/05/2017 میلادی .
  • کشاکش میان دو قرن

    روز بسیار بدی داشتم  ، شاید باید بنویسم یکی از بدترنی روزهایم بود ،  برای نوشتن یک شعر روی یک تابلت بارها خطوط آزارم میدهند ، حالم چندان خوب نبود  وهر بار این درد بیدرمان مرا فرا میکیرد که به تازگی ها میهمان  من شده دیگر همه روزم تباه است .
    شاید کسانی بپرسند که اینهمه زحمت برای چیست ؟ وبه کجا میخواهی برسی ؟ ..
    .
    تصادفا به هیچ جا میل ندارم برسم آنهم دراین زمانه  وبین این مردم بیسواد وبیشعور  همین که توانستند چند کلمه زبان بیگانه را فرا بگیرند دیگر علامه دهرند وحال باید بفکر درآمدی کلان باشند ، گاهی یکی از خوانندگان ناشناس بطرز شگفت اوری  واکنشهایی نشان میدهد  شاید درست باشد ویا شاید غلط ، مگر نه اینکه امروز همه مینویسندو چاپ میکنند وبعد بطور مجانی دراختیار عموم میگذارند و( یا شاید هم چندان مجانی نباشد ) .
    بگذار هر طور میخواهد باشد . در حال حاضر همه روزهای مرا پر کرده است .
    امروز از شرکت تلفن بمن زنگ زدندکه یک برنامه جدیدی بمدت شش ماه با قیمت هفتا د یورو برایت یفرستیم اگر دلت خواست همیشه بماند ، فریادم  را بلند  کردم وگفتم :
    یک زن ، تنها ، با پول پنسیون باید ماهی شصت تا هفتاد یورو با تاکس هیجده درصد بشما بپردازد نه بخانه کسی زنگ میزنم ونه بخارج جزئت ندارم گوشی را بردارم درحالیکه در تعریف قدیمی بمن گفتید با چهل یورو همه چیز را خواهی داشت اینترنت ، موبایل وتلفن خانه ، حال کم کم شد پنجاه  یورو  وروز گذشته ،
     که صورتحساب بانکم را دیدیم شصت وشش یورو ، واقعا شما وحشتناکید میل ندارم نه تلفن میخواهم نه اینترنت ونه هیچ ، دخترک ساکت بود سپس گفت میدانم ، میدانم اما من تنها یک کارمندم . حال برنامه  جدیدیشان شصت کانال تجارتی فیلم وهمه این برنامه ها کم کم به یکصد یورو خواهد رسید …..
    هیچگاه برنامه هایشانرا تماشا نمیکنم  کپی مسخره ای از روی برنامه های سایر دول است مشتی خاله زنک با مردهذ مینشینید ویکصدا باهم حرف میزنند هیچکدام نمیکذارد صحبت دیگری تمام شود ، اخبارشان چیست فلان هنر پیشه لاغر شده ویا از معشوقه اش جدا شده ویا با دوست پسرش بهم زده فلان فاحشه آبستن است …. همین نه بیشتر ودر وسط آن هزاران تبلیغ ..
    ..
    امروز  فیلم ” لایم لایت ” که فارسی  ترجمه شده ان بنام روشناییهای شهر  بود  تماشا میکردم ، این آخرین کار چارلز چاپلین بود وروزی نامه ها آنرا بدترین فیلم سال انتخاب کردند . دحترش جرالدین تنها پنج سال داشت که امروز از مرز هفتا هم بالاتر رفته وبرادرش نیز درآن بازی میکرد [کلر بلوم ] که  هنرپیشه مورد علاقه من است ، چرا این فیلم نگرفت ؟ یا آن آهنگهای دلپذیرش ؟ چرا ندارد او متهم بود که با کمونیستها رفت وآمد دارد ….اهه امروز که ریاست جمهور خودتان یک پا دوست وهمکار روسیه میباشد  یعنی که فضای امنیتی وهیتلری واستالینی را بر دنیا حاکم ساختید .
    بگذریم ، اکثر خوانندگان  من وتماشاچیان چارلز چاپلین   رنجهایی را که  ما میبریم  نمیشناسند که هیچ حتی متوجه آن هم نمیشوند .
    حال در فیس بوک وسایر انجمنها هرکدام اطاقی جداگانه دارند و امت   ( ببخشید ) عضو میپذیرند ……
    حتی یک خط شعری را که از شاعری می نویسی باید تمام وکمال  توجیه شود .
     سیاسی نباشد ، به سایر اغضا برخورنده نباشد  وزیاد عشقی نباشد و….. وغیره وذالک .
    در گذشته شعر دردشاعر را بیان میداشت حال بمدد اعتدال دموکراسی آب نکشیده در سراسر جهان اشعاز ونوشته ها هم باید زیر چتر حمایت پلیس امنیتی باشند همه چیز مصنوعی تعارفات  با سبدهای گل وشمع طلا سیب طلا اووووه بالا آورده ام .
    حال چگونه بنویسم که شادترین لحظه زندگی من  درچه موقع اتفاق افتاد ویا میافند ؟ ….پایان 
    دلنوشته امروز  /جمعه / 19 ماه می 2017 میلادی / اسپانیا .
  • صبح روز جمعه

    هر گر تصور نمیکردم که دنیای ما بااین چرکی وکثافت  مرگباری  بیدار شود ، آن روزها درتخلیل خود دنیای زیبایی ساخته بودم وامروز با اینهمه انبوه کثافت  ودرواقع یک جذام همه گیر  داریم به بیگانگی کامل  وتاریکی فرو میرویم .
    همه از یکدیگر فاصله گر فته ایم  ودر مشگلات یکدیگررا تنها میگذاریم  با هرج ومرج  های شیطانی وبی پایه  وسپس این دنیا ازخود چه به یادگار خواهد گذاشت ؟
    مشتی ادم سوخته وبیمار روانی  شاید بتوانیم دوباره  به آن روزهای خوب برگردیم اما تخم وزاد ولد شیطان  مارا از آن تصویر زیبایی که درذهن داریم دور نگاه میدارد تنها میتوانیم خاطرات را حمل کنیم وبا عکسهای رنگ ورورفته قدیم آه از دل برآریم که ایوای هرچه بود تمام شد .
    عالمی روحانی بر بالای سر داریم !! واین بزرگترین ننگ ما میباشد  باقی مانده بخت ما نیز با تجربه هایمان به فنا میرود  چیزهایی را که ما میدانیم نوه های ما نمیدانند  ویا تجربه های مارا ندارند درکی از آنها نیز احساس نمیکنند .
    به اطاق کوچک خودمان فکر میکنم که پدر دارد کتاب میخواند ومادر دکمه های افتاده پیراهن هارا میدوزد ومن با عروسک چینی زیبای خود بازی میکنم ودراین فکرم که تکه های پارچه ای را  پیدا کنم وبرایش لباسها ی متعددی بدوزم ، این همه آرزوهای من است .
    امروز همه آ|نها به گوشه ای از تل خاک فرو رفته بیرون اوردن آنها از زیر خاک کار ییهوده ایست آنها پوسیده اند  حال امروز زنگهای بزرگ اهنی به صدا در میایند برج ارام کلیسا روبه رویم ایستاده  وهر صبخ یکشنبه  زنان را دسته جمعی میبینم که  دست بچه هارا گرفته وبه زورداخل ان محبس میکنند تا برایشان نوازندگان آواز های مقدس حاکی از ترس  یا یوهان سبستیان  باخ را بخوانند ویا بنوازند .
     سپس به کریسمس میاندیشیم  با زرق وبرق ها ی مصنوعی چراغهای مصنوعی وجشن های مصنوعی  وعید خودما ن که گم میشود تنها به تخم مرغهای رنگینن میاندیشیم .
    تمام آنچه را که درکودکی در ذهن خود ساخته وپرداخته  بودیم از دنیای خارج امروز مانند پر مرغ به هوا میروند ودر فضا گم میشوند وخود ما نیز گم شده ایم .
    امروز تنها سر  گرمی ما گذاشتن عکسها روی صفحاتی است که نمیدانیم  از کجا امده وبه کجا خواهند رفت واهی از سر حسرت میکشیم که ایوای زندگی تمام شد وما تمام شدیم ودیگرهیچ چیز از ما نمیماند .
    روز گذشته با یک کادوی خیلی  کوچک که به خانم دکترم  دادم آنچنان ذوق زده شد وانچنان مرا دربغل گرفت وبوسید که سالها بود چنین مهربانی از هیچ کس ندیده بودم یک قاب کوچک منقش مذهبی بود !! مانند شیشه های رنگین کلیسا وآن بانو  انچنان  شیفته وار به آن نگاه میکرد گویی یک کاتدرال را باو هدیه داده ام .
    خوب این زندگی ماست ، ترس از موجوادات واهی ، بیماری ومرگ بنا بر این تن به هره حقارتی میدهیم بی انکه بدانیم هنگامیکه کاسه لبریزشد شد چه بلخ وچه بهشت .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا . 19 .05 2017 میلادی /.
  • از نو بیاندیش

    کار جنون  ما به تماشا کشیده است 
    یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی 
    ——
    برا ی عدل وعدالت  ظلم میکنند  وگاهی مظلوم  بخود این حق را میدهد که بر ضد ظلم برخیزد  وتازه یاد میگیرد که چگونه  میتوان فریاد کشید  وچگونه میتوان مهر ورزید  ودران زمان که مظلوم په پیروزی میرسد  او نیز ابتکارش را به ظلم تسلیم میکند  وکارهایی میکند که قبلا ازآن بیخبر بوده است .
    بیهود ه است بنویسیم که آفتاب از کدام سو میتابد  ومردم چگونه به روشنایی روز پی میبرند ، کار من این است که سایه وآفتاب را شکار میکنم و روی دوربینم به نمایش میگذارم کسی چیزی نمیفهمد نه طلوع را ونه غروب را ونه صبح صادق ونه صبح کاذب را .
    باز نیمه شب است ومن وقهوه و بیخوابی وگرما  گرمای ناگهانی.
      ( خواننده  قدیمی) بود بنام پروانه دران زمان ها هنوز مانند این زمان مردم ایران اینهمه پررو نشده بودند این زن صدای دلپذیری داشت اما چندان زیبا نبود وچندان خو دآرا نبود درخلوت با موسیقدانان بزرگ کار میکرد ومحصول کارش را آرتیستهای تازه روی پرده سینما میبردند  ، مرا ببوس ، اولین آهنگی بود که این زن با صدای گرفته وغمگینش خواند ، اما باسم دیگر ” گلنراقی” ثبت شد !! شبهای تهران دومین آهنگ او بود هیچکس نفهمید چگونه زیست وچگونه مرد _ چون کسی را نداشت تا  برایش تبلیغ کند _ » شهزاده رویای  من « آهنگی بود که یاسمین خواند  اما دیگران آنرا بنام خود ثبت کردند و دزدیده  شدن افکار هم یکی از شاهکاری ما مردم سر زمین آریایی میباشد ، تو کاووش میکنی دیگری میبرد بنام خودش ثبت میکند ، تو مینویسی دیگری میدزد بنام خودش به معشوق میفروشد .
    کار من فروشندگی وفروش افکار واندیشه هایم نیست تنها برای زنده ماندن خودم  وروشن نگاه داشتن  چراغی بنام زبان پارسی ! که امروز شیخی بی وسر وپای از لبنان رییس آدمکشان ومافیا مواد مخدر افاقه میفرمایند که :
    ” ایرانیان ریشه واصل ونصب  ندارند  هرچه دارند از اعراب است ”  خوب هنگامیکه به راحتی خودت را میفروشی وبه راحتی با دزدها دم را غنیمت  میشماری باید هم بی اصل ونصب وبی ریشه باشی ویک عرب پا برهنه چپ چس  غلط زیادی بکند .
    نه ، کسی آفتاب را نخواهد دید  وکسی با آفتاب بزرگ نخواهد شد  با دوده چراغ وتاریکی بیشتر حال میکنند  ما چراغی داشتیم بنام » خرد انسانی «  حال “د” این خرد برداشته شده است /
    مانند هرشب دوباره بیدارم از صدای کامیون زباله ها  ودیگر خوابم نبرد وسپس گرما ودمای زیاد . رفتم روی بازار مکاره ها ، نه چیزی نبود جز چند آگهی وچند شعر ور وچند چرند وسگ وگربه وروباه وشیر /
    من آن رهرو شبانه هستم گام به گام قدم بر میدارم  گاهی میل دارم که ازته دل بخندم ، اما روزگار جایی برای خنده باقی نگذاشته است .
    گاهی دلم  میخواهد از ته دل فریاد بکشم ، اما پلیس امنیتی دریک دکمه قرمر مرتب مرا کنترل میکند .
    روز گذشته پنج بار زنگ زدند ، من آن دکمه را بالای سرم میگذارم میل ندارم بر  گردنم آویزانش کنم  ویا بر سینه ام آنرا بچسپانم نه چلاقم ، نه سکته کرده ام ونه کورم ، روز گذشته  سه بار تلفن خانه زنگ زد نگاهی به شماره انداختم …ولشان کن  سپس به موبایلم زنگ زدند … آخ بلی چی شده؟ حالت خوب است ؟ بلی خیلی خوبم  ،  خوب ، داشتم باغچه ام را آب میدادم 
    نشیندم .
    خوب ارتباط ما با تو خوب به گوش نمیرسد دکمه را فشا ر بده ، چشم  سروصادی وبوق آژیر وزنگ تلفن از جعبه خانه را به لرزه درآورد ، دوباره تلفن زنگ زد ، زنی دیگری بود گفتم خانم  همین الان با همکار  شما حرف زدم ، هنوز گوشی را نگذاشته بودم موبالیم به صدا درآمد این بار مردی بود ؛ حالت خوب است ؟ بلی همین الان با دوهمکار شما حرف زدم مرسی از اینکه اینهمه مواظب من هستید اما دردلم گفتم مرسی از اینکه اینهمه مرا زیر نظر وکنترل دارید  صدای نفسهایمرا  مرا گفته هایم را وضربان  قلب مرا نیز باید ضبط کنید بعتنوان یک حامی وپلیس امنیتی !!
    بنا بر این فریاد هم  نمیتوانم بکشم ، آواز هم نمیتوانم بخوانم صدایم سوپرانو است وباعث رنج همسایه میشود وفورا درب را میکود که چی شده چرا ناله میکنی ؟؟؟
    بلی ، هیچکار نمیتوان گرد تنها خورد وخوابید ورفت درتوالت خالی کرد واین سلسله مراتب همچنان ادامه دارد ….پایان 
    ثریا ایرانمنش /» لب پرچین « اسپانیا . 18/-5/201 میلادی /.
  • قهقه کلاغها

    بعد ازاین با که حدیث دل دیوانه کنم 
    گمگشته دشت جنوم  ، بکجا خانه کنم ؟………” خلیل خلیلی ، شاعر افغان “
    نیمه شب از صدای پیامها بیدار شدم همه را خاموش کردم وبه اطاق دیگری بردم  اما خواب دیگر گریخته بود ، 
    به این جانورانی که امروز د رخارج وداخل درهم میپلکند ودر احوال وخیالات خود هریک بر سر بامی نشسته وقار قار میکنند بخیال آنکه آوای دلکش بلبلی را سرداده اند ، بمردمی میاندیشم که مانند رباط شده ند میروند میایند در یک عادت دائمی ومن در پی  شناخت آن گسترده دشت بزرگ هستم که چگونه شکل گرفت وچگونه از هم پاشید .
    کلیپی روی یوتیوپ بود که سالها میل نداشتم آنرا ببینم سر انجام دل به دریا زدم ودرست یک هفته قبل از مرگ شاه آن مردک عوضی خود فروخته بدبختی که حال درخیال خودرا بر صندلی قدرت میدید شاه را به زیر سئوالات احمقانه خود برده بود آن مردک بیچاره دلال مواد وفاحشه وخود فروش ” دیوید …ف ) با چه بیرحمی آن مرد بیمار که تنها چند پاره استخوان شده بود سئوال پیچ میکرد واو ” شاه ” با چه متانت وحوصله ای جواب اورا میداد وسپس مراسم خاک سپاری او وآمدن ریچارد نیکسون که در سخن رانیش گفت این یک وصله شرم وخجالت است بر چهره امریکا که روزی شاه را بهترین دوست خود میخواند  تا ابد میماند !وسرکار علیه شهربانو که بلا  فاصله به پاریس دستور داده بود تور سیاهی برایش بفرستند ! وحال در قیافه یک بانوی غمگین داشت جلو میرفت وپسرکش مانند بچه های خل وضع از بغل این به بغل آن میپرید وخوشحال  بود  که سرانجام شاه شاهان میشود خبر نداشت که چه آشی برایش پخته بودند وچه سرانجامی .
    حال مانند یک مرد اهل ولایت چاق وگنده  هرروز خودی نشان میدهد وگم میشود  وسرکارعلیه  هنوز مدل  مجله های زرد وقرمز است مجله هایی که درسلمانیها  ویا سر توالت باید ورق زد . 
    ومردم  مستاصل ایران چشم باین  دو دوخته اند  وآن یکی را نیز از بین بردند ……
    در این حال است که مانند باران وسیل وطوفان میل دارم بر همه غلبه کنم ، درآنسو مردانی از قبیل همان امیر رقاص وآن مردک پهلوان پنبه دارند نقشه میکشند ومردم را به خیابانها میفرستند تا زیر رگبار گلوله سربازان همیشه جان برکف اهل جزیره العرب 
    کشته شوند .
    همه رو به عقب دارند وچشمهایشان کور است جلویشانرا نمیبینند . 
    نه ! دیگر نیازی نیست که من کاسه از آش داغتر باشم ایران تکه تکه میشود وبقول شا ه ایراستان میگردد وهدف هم همین بوده والاحضرت ولایتعدی را سیر نگاه  داشته اند ومیدانستند که بقول معروف ” پخی “نیست  همین چند زن ودختر ومقداری پول ویک ثروتی باو بدهند  کافی است بیهوده دارد نقش بازی میکند مانند یک آرتیست تازه کار روی صحنه وکار گردان پیر هم دیگر توان ویارای دستورات را ندارد باید خودرا هرطور شده باند پیچی کند ودر مقابل دوربینها بایستد عاشق دوربین است .
    باید خودرا برای یک ضایعه بزرگتری آماده کنیم حال رابطه ما بادوستان چه خواهد شد ؟ با نسلهای باز مانده از ترکان عثمانی ومغولان وپو چاقچیان، زبان فارسی به کجا میرود ؟ درهمین  اطاق بخاک سپرده خواهد شد  .
    نه دیگر نیازی به راه ندارم  ونیازی ندارم کسی برایم کلمه ای بسازد  تا فقط همراه او باشم . من خود یک کلمه  هستم ( عشق) .
    عشقی که باخون درآمیخته تبدیل به شرابی تلخ شده ست .
    ———-
    دل من ساغر خون است  به غم یار ودیار 
    با کجا  زهر جگر سوز به پیمانه کنم 
    یک رگ زنده دراین شهر  نجنیبید که من 
    با صدای جهشش نعره مستانه کنم 
    نگه گرم کسی نیست نوازشگر دل 
    آشنایی زچه با مردم بیگانه کنم …….روان او هم شاد که درغم وطن درغربت جان داد. 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش» لب پرچین « اسپانیا / 17/ 05/2017 میلادی .
  • هویت ورندی

    امروز، کانال دوم تلویزیون ، برنامه اش را ساعتی به دنیای ” تروریستها” اختصاص داد واز سال 1970 که اولین هواپیما توسط سران  ورهبر جنبشهای تروریستی ربوده شد تا آمروز که دستمال چهار خانه معروف بر شانه رهبران اسلامی خود نمایی میکند  همه را بمعرض نمایش گذارد .
    امروز رسما اعلام کرد که دولت ایران پشت تروریست دنیا ایستاده است ! 
    خوب کارشان تمام شد آنچه را که باید بکنند کردند حال باید به زباله دانی تاریخ سرنگون شوند . 
    از آن روز که رهبر جوان چارقدبه سر با  فرنچ افسریش که تنها بیست وپنج یا  سی سال داشت وهمه جوانانی که ناگهان شبانه  خواب نما شدند ودنباله روی او  وبرعلیه سرنگونی دول استعمار گر وحمایت از فلسطین مظلوم بر خاستند ، به تماشا گذارد   چند صندلی خالی را نیز نشان داد که جای رفتگان بودند وجوانان انروز پیر شده درکنجی خزیده بودند ویا دچار آلزایمر  دستوری شده بودند . هیاهوی آمدن رهبر اسلامی وغیره …. که دیگر بما مربوط نمی شود /
    اما آیا خودشان یادشان رفته که چگونه سر زمینهارا از سرخ پوستان گرفتند  ؟ چگونه صاحب طلاهای آنها شدند ؟ چگونه صاحب زمینهای  آنان شدند زنان وبچه هارا ومردانرا به قربانگاه فرستادند ؟ سرخ پوستان تنها نیزه داشتند ومردان سفید تفنگ . سپس با کمک  بعضی از دوستان که همه جا حاضر به کمک میباشند ؟! مساوی شدند هردو تفنگدار شدند اما دیگر آن تفتگ تک لوله  با چند تیر نمیتوانست در مقابل مسلسلهاوارتش سازمان یافته  قدرت نمایی کند وآنها صاحب زمین  شدند وسپس برده داری وخرید وفروش برده وطلا ودست آخر نفت ، آنها ارباب دنیا شدند  وما  بازیچه بی هویت وبی  فرهنگ وهیچ شناختی از دنیای آنها نداشتیم  تنها میل داشتیم  مانند آنها باشیم هفت تیر به کمر ببندیم ، مارشا ل بشویم وستاره ای بر سینه هایمان نصب کنند ، مهم نبود اگر معادن مارا میبردند ، مهم نبود اگر نفت هارا میردند ، برای آمدن به سر زمین ما وکاوشها وظاهرا اعزام کاوشگران حق توحش میگرفتند  آب ، شیر ومواد غذایشان مستقیم از کشورشان  وارد میشد !!! 
    امروز  همه آن سینه چاکان وطرفداران حفاظت ملی وکسانیکه برای ملت دل میسوزاند درهمان حاشیه دارند کامروایی میکنند .
    حال بنشینیم وبه فرهنگ چند هزارساله خود بنازیم وتکیه بر بالش  ناصرالدین شاهی بدهیم  وفراموش کنیم که چه مردانی برای حفط امنیت واراضی این خاک جان خودرا ازدست داند .
    دیگر  نه آن سرخ پوستان خانمان بر باد رفته هستیم  ونه آن انسان شریف وبا یک فرهنگ قابل توجه هرکسی نی لبک خودرا برداشته ودرگوشه ای از دنیا دران میدمد .
    وما به صفحه تلویزیون چشم دوخته ایم که انسانهای ناشناسی  بسرعت زیر عبا وعمامه رفتند ریش گذاشتند ویکساله ره صد ساله دین را پیمودند ،ودست به کشتار زده و تقسیم غنائم . حکم این بود /
    حال اگر دوباره ورق برگردد  صندوقخانه کراوات فروشی باز است وماشین ریش تراشی فیلیپس هنوز کار میکند . کارخاننجات مدسازی مد سازان  در انبارشان  هزاران کت وشلوار وپیراهن  مارک زده آماده دارند …… پایان 
    دلنوشته امروز. سه شنبه 16 ماه می 2017 میلادی / 
  • سه گونه ایمان

    دهنده ای که به گل نکهت وبگل جان داد 
    بهر که هرچه  سزا دید حکمتش آن داد ……..محتشم کاشانی 
    هر صبح یا ظهر که در آشپزخانه مشغول ناهار ویا صبحانه خوردن هستم ، ناگهان بیاد آن مرد همسایه ان افسر گارد سیویل میافتم که چگونه به هنگام ناهار از روی صندلی پرت شد وجابجا مرد   ، مردی به آن بزرگی وبه آن مهربانی بازنشسته با همسرش که مرتب غر میزد وصدایش همه خانه را پر میکرد ،  میز ناهار آنها به دیوار آشپزخانه من چسپیده بین ما تنها یک دیوار نازک است !!! درآن روز گمان بردم چیزی ویران شده که صدای زن وفریادش بگوش رسید ” سکوررو ” سکوررو”  کمک کمک  هیچکس سرش را ازپنجره بیرون نکرد وهیچ کس از پله ها بالا نیامد تنها من بودم که دویدم ، چی شده لولی ؟ چی شده ؟ زبانش بند آمده بود واشاره به آشپزخانه میکرد  فورا به آنجا رفتم ومرد را دیدم که روی پهلوی چپش افتاده  گویی خوابیده ، دستم را روی پاهایش گذاشتم گرم بودند ، گفتم “
    لولی چیزی نیست یک پتو بمن بده وپتورا روی مرد کشیدم وفورا به پسرش که گارد بود زنگ زدم که تشربف بیاورید گویی اتفاقی افتاده پسرک بی آنکه سئوالی بکند گوشی را قطع کرد ، زن بیچاره را روی یک صندلی د رراهرو نشاندم  لیوانی آب باو دادم میلرزید ورفتم دکمه کمک را فشار  دادم وفریادکشیدم که کمک کنید من حالم خوب است اما …. زبانم بند آمده بود اما … همسایه ومن تنها واوتنها وگریه را سردادم  منکه از رفتن به یک درمانگاه وحشت داشتم حال درکنار یک جنازه نشسته بودم ….
    فورا آمدند درب را بستند وپس از مدتی بیرون آمدند وگفتند که خیر ! آبی شده .
    به دخترم زنگ زدم خودترا فورا برسان  وهنگامیکه آمد آنهمه ولوله را وآمبولانس را ید ترسید باو گفتم مرا از اینجا  ببر بجایی که بتوانم نفس بکشم .
    واز شهر بیرون رفتیم ، تازه گویی فهمیدم که چه اتفاقی افتاده . شب دیر  وقت برگشتم همه جا ساکت بود ، خبری نبود ، تنها مرتب از مرکز حمایت بمن زنگ زده ومیزدند که تو حالت خوب ست ، گفتم مرسی حالم خوب است دران ساعت شوکه شده بودم  بمن گفتند قرصی ارامش بخش بخوردوآرام بخواب ، نمیدانستم جنازه هنوز درخانه است ویا اورا به پر شک قانونی برده اند …..
    سه روز گذشت وهیچ خبری نشد نفهمیدم چگونه اورا دفن کردند ودرکجا وآیا کشیش را خبر کرده بودند یانه   شاید  همه این کارها در مرکز ” تاناتوری ” اتفاق میافتد دیگر  بمن مربوط نبود …..
    از فردا اهل محل گویی که یک قدیس را سنایش میکنند همه سرها خم میشد وسلام میگفتند  لولی شهررا خبر کرده بود وبه همه گفته بود که تنها این سینورای خارجی!!!! بمن کمک کرد ……
    حال هرصبح بیاد چهره مهربان  آن پیر  مرد میافتم هربار مرا میدید تا کمر خم میشد ولولی رویش را بر میگرداند . وآن مرد میکفت به به عجب زنی چه قوی وچه ….. لولی حسادت داشت وحتی جواب سلام مرا نمیداد حال خیالش راحت شده بود حال دوست شده بود ، اما برای من فرقی نمیکرد همسایه هستیم وشاید ماهها یکدیگر را نبینیم  .
    خوب یکی بخودش ایمان دارد   واین ایمان   بندی  سنگین بر دست وپاهایش  بسته است  چرا که ایمانش  را میپرستد  خودش جانشین خدای خودش  میشود.
      دیگری خدایش ا رارها کرده  وایمانش  را ازخدا بریده  خرد را نیز گم کرده است .
    من تنها بخودم ایمان داشته ودارم  وهمین ایمان  ئازیانه ای بود که بر پیکر مومنین فرود میاورد  آنها درونشان تاریک بود اگر چه چهره هاشان را رنگ میکردند من گستاخانه ریسک میکردم  وبه جدال میاندیشیدم  وبا چند قطره اشک  از د ودیده ومغزم  چشم خورشید را کور میکردم .
    ایمان داشتن به دیگری وچشم انتظار  کمک از دیگران  چیزی نا مربوط است  باید بخود ایمان داشت  تا بال پرواز را یافت  وبر فراز آسمانها پرواز کرد  من درخود ، درسینه  خودم  سر چشمه مهر وزیبایی را یافته ام  وایمان بخودرا گسترش داده ام  وبا بالهای نیرومندم همچنان به پروازم ادامه میدهم /
    بعرش رتبه عالی  بفرش پایه سست 
    ز روی مصلحت  ورای مصلحت دان داد
    دو کشتی  متساوی اساس  را دربحر 
    یکی رساند  بساحل یکی بطوفان داد ………کاشانی 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 16/05/ 2017 میلادی /
  • رقصیدن با گرگ

    نه !  مباهاتی ندارد ، نوشتم وپاک کردم .
    یک دیوانه ، مجنون  زجر کشیده که به دنبال قربانی میگشت .
    انسان بزرگ ووالا کسی است که میتواند  هر گونه بزرگی را بیافریند ویا احترام بگذارد ، وپس از مرگ نیز ببزرگی از او یاد کنند نه با شماره دردهایی که او به جامعه وارد کرده است .
    امروز کسی نیست تا برگورش بوسه بزند  وامروز  هر گروهی مانند او  مملو از خودنماییها واحساس بزرگی کردن درعین حقارت روح میباشد .
    امروز همه خودرا بزرگ میپندارند درحالیکه یک پشه ناچیزی بیشتر نیستند  اینها همه کورند ودر زنده بودنشان تبدیل به یک گور شده اند  مشهورند  ساخته دست بزرگ پروده ها میباشند وشهرت سازان  آنها نیز کورند  واز درک زندگی غافل .
    نه! افتخاری نیست که بتویسم یک دیوانه سر راه من قرار گرفت وشد آنچه که نباید بشود .
    این جانور نیز از نوع همان جانورانی بود که امروز  در اطراف خود میبینیم  آدمهای ساده دل وساده انیشی مانند من که تنها اصالتشان باقی مانده  درتاریکی ها  خودرا خفه میکنیم  ، زندانی میکنیم  اما آنها مارا میابیند ودیوارا ومرز بین ما وزندگی را میشکنند .
    آنروزها هر روز با خدایی گفتگو داشتم که مادرم  روزی پنج بار پیراهن اورا میشست  وسر ژولیده اش را شانه میزد  همان خدایی که با من نشست وسر زندگیم با من قمار کرد  ومن باختم  حال تنها باید بخودم تسلیت بگویم .
    نه ! چرا درباره اش بنویسم واورا بزرگ  کنم این نشان میدهند که هنوز زیر سلطه روح منحوس او گرفتارم  ، خدای من خدای آنها نبود حدای حقیقت بود  ومن میل نداشتم که خودم واورا بفریبم تنها کوشش میکردم که کمکم کند  شاید کرد ویا شاید خودم به کمک خودم برخاستم. آنروز ها خدا مانند یک تکه سنگ سخت ودست نیافتنی بود .
    وروزی ناگهان بر خلاف همیشه درچشمانم برق زد  وپرتو نافذش  سراسر زندگی مرا شست ومن دریک بیخبری خودرا رها کرده وبی هیچ توشه ای فرار کردم از زندانی که درب اهنی بزرگ خاکستری داشت دیوارهایش همه به رنگ خاکستری واطاقهایش نیر مملو از خاکستر ودود بودند .
    چگونه آنهمه ظرافت ونازکدلی تبدیل به یک تکه سنگ شد ، نمیدانم حیرانم  اما امروز رسیده ام به پایان تجربیاتم ودیگر میل ندارم آنهارا دراختیار هیچکس بگذارم هر کسی مسئول  زندگی خودش میباشدوحال امروز آن غباری را که درچشمانم پاشیدند نا کور باشم وجنایتهارا نبینم  با اشکهایم شسته شدند وفوران شوق جانشین آن شد .
    حا ل میتوانم بخوانم ، بنویسم وبیاندیشم وحتی فریاد بکشم دیگر به چشمان پرحسرتی که بمن مینگریستند ابد ا فکر نمیکنم چرا نباید باین بیاندیشم که این من بودم اورا قربانی کردم پا روی شانه های او گذاشتم اورا زیر لگد هایم له کردم وحودم باینجا آمدم بقول خودش قاره به قاره به دنبالم آمد دیگر کسی نبود تا تحمل اورا بکند ، مرا در شر ایط سخت مالی نگاه داشت تا باو محتاج باشم اما من هیچ احنیاجی نه  باو داشتم وونه به آن پولهای کثیفش .نه آن پیکر  آلوده ومتعفنش که از میان صدها بستر کثیف برخاسته بود .
    دیگر حتی دررویاهایم نیز نخواهد آمد واگر هم پیدایش شود بدون چهره میباشد ، مردی  بدون چهره درختی خشک وبی فایده من میوه هایش را چیدم وبا خود بردم او هیچگاه با هیچکس مرزمشترکی نداشت  همیشه بفکر قدرت بود  ومالکیت که امروز هم میبنم  آن مفتدرانی  که شبها مردم  درخوابند آنها  به دنبا ل رویاهای مشترکشان میروند .
    نه ! دیگر هیچگاه از او نخوداهم نوشت وافکارمرا متوجه ریا کاریها ، پلشتی ها وکثافتکاریهای او نخواهم کرد همین بس که همانان که از وجود ش بهره ها  میردندامروز از داشتن عمو ودایی نظیر او شرم دارند واز من میخواهند که اورا ببخشم ومن درجوا ب میگویم نه !  بخششی درکار است .ونه فراموشی هردو هست وتا روز مرگم این  دوبار سنگین را باخود حمل میکنم اگرچه خودم خسته شوم   هرجه باشد خون شما در رگهای او جریان دارد خون من پاک خالی از هر آلودگی است .
    روزی مثالی از ” شکسپیر ” آوردم ونوشتم :
    »اگر دزدی به اموال شما دستبرد زد محتاجی است که یا گرسنه است ویا اعتیاد دارد ، اما اگر کسی دستبردی به شرف شما زد او یک دزد واقعی است « واو یک دزد واقعی بود که شرف مر ا ببازی گرفت برای آنکه مرا خورد کند او اصالتی نداشت ودر برابرمن خم شده بود . حال میل داشت که خودش را بر افرازد اما نمیتوانست  مردم اورا نمیدیدند  مرا میدیدند واین برایش ناگوار بود .
    مردم تاسف میخوردند که پیرمردی زن جوان خوشگلی را دارد واینهمه حسادتها برای نگاهداری او میباشد درحالیکه فاصله سنی ما تنها دوازده سال بود واو فریاد میکشید که به صورت ظریف وچتری زلف وهیکل نازک او نگاه نکنید او از من بزرگتر
    تر است وهمه را به خنده وا میداشت ، آری بزرگتر بودم اما نه از نظر سنی بلکه از نظر اصالت وجودی .
    حال با نگاه یه جامعه امروز خود میبینم که این مردم همانند با همان حقارت روح واندیشه های نابرابر ونا جور همه گرسنه اند سیر نمیشوند وبرای اینکه سیر شوند حتی آدم هارا نیز میخورند ، کمتر کسی را دیدم که اصالت او سپر او باشد ، اصالتی ندارند من از جامعه قدیم برخاسته ام از خاک حاصلخیز کوههای بختیاری وآتشکده ها وخاک پر برکت کویر هردو اینها بمن اصالت دادند غرور وطاقت ..پایان 
    ثریا ایرانمنش . » لب پرچین» . اسپانیا . 15/05/2017 میلادی .
  • اعترافات


    اعترافی سخت ودردناک است .
    عزیزانم دوران دردناکی را گذراندم از زندانهای امروی دردناکتر بود  دم میخواست شلاق بخورم اما خنجری به صورتم خط نیاندازد . حال بیقرارم ، کینه هر روز بزرگتر میشود خطاهایش را نمیتوانم نادیده بگیرم ویا برای بچه ها تعریف کنم .
    دوپسرم خودشانرا بکلی از او وخاطرات او جدا ساختند  تنها دخترانند که عاشق پاهای  بلند |ددی |جان بودند ومقام ومنزلت قلابی او …..وچهره ای  که بخود میگرفت گویی حتی یک مگس را نکشته بود  چند گردن گلفت آدم کش دراطرافش بودند مانند مردان امروزی …. فرقی نکرده است ، زمان عوض شده وآدمها شبیه  یکدیگرند  ، فرهنگ همان فرهنگ است همان فرم دزدیها وکلاشیها ……
    نمیدانم از کجا شروع کنم  وچگونه آنراپایان دهم ؟ برای حودم بهتر  است باید همه را  بیرون بریزم ، مقداری از کارهای خاله زنکی وگفتار بی پایه واساس اورا کنار میگذرام اما درد ی درونم را میخراشد امروز بیست ونه سال است که این کینه درسینه من انباشته شده تبدیل به یک غده سرطانی ، کثافت کاریهایش را به حساب عدم تربیت وعدم شعور اجتماعی او میگذارم یک بچه حاجی بازاری شهرستانی که از چهارده سالگی با عرق خوری وخانم بازی رشد کرده واز دیوار مردم بالا رفته وبا زنان ودختران تجاوز کرده نباید بیشتر توقع داشت .
    دلم برای آن عشقی میسوزد که بی اتکه بدانم تقدیم او کردم ، درست همان افسانه گرگ وکلاه قرمزی ، گرگی درنده درعین حال ترسو . 
    از همسر اولم جدا شده بودم  چرا که افکار وروش کمونیستی اورا دوست نداشتم  بطور کلی دو فرهنگ جدا گانه داشتیم مادر او از روسیه آمده بود ومشغول تربیت جوانان به راه راست وتحویل دادن آنها به حزب .
    مادرمن یک زن ایلیاتی ودر دنیای خودش سیر میکرد 
    …………
    آپارتمان کوچکی داشتم درطبقه اول یک ساختمان سه طبقه داخل یک کوچه باریک در خیابان بزرگ تخت جمشید ، صاحبانه معلم بود در طبقه آخر مینشست با همس وبچه هایش وطبقه دوم به یک زن ومرد جوان اختصا ص داشت که با هم  تازه عروسی کرده بودند ومن طبقه اول را برداشتم بخاطر ” بی بی” یا مادرجان که نمیتوانست از پله ها بالا برود ، سه اطاق خواب بزرگ رو به افتا ب ویک حیاط کوچک با بایک باغچه پر گل  یکی از این اطاق هارا به خانمی جوان داده بودم که از پسر دوساله ام نگاهداری کند یکی متعلق بمادرم بود ویکی هم متعلق بمن که هم کار اطاق نشیمن را میکرد .هم اطاق خوابم بو ویک راهرو ، یک حمام ویک آشپزخانه ، دوستانی داشتم که یکی خیاطی میکرد دیگری  از  همکارانم بودندویا همبازیهای دوره هفتگی . هرصبح ساعت هفت بیدار میشدم دوش میگرفتم لباس مپیوشیدم وبدون صبحانه دوان دوان به دنبال اتوبوس یا تاکسی میدویدم تا خودمرا به دفتر کارم برسانم ، باکسی کاری نداشتم تازه طلاق گرفته بودم همسر سابقنم نیز درهمانجا بکار دکوراسیون مشغول بود میلی نه به ازدواج داشتم  ونه دیگر نسبت به مردی چشمی داشتم  حال مردی کوچک را درمیان بازوانم داشتم که میخواستم اورا به عالی ترین درجه  تحصیلات  برسانم با هر قیمتی بود اما نه با فروش خودم  .
    عشق دوران جوانیکه  به دنبال شهرت وزنان پولدار وسپس دربار رفته بود دیگر با او کاری نداشتم همان گوشه قلبم نشسته بود ومن بعضی اوقات خاطراتم را نشخوار میکردم  تازه نوزده سالم شده بود . در دفتر مدیر عامل کار میکردم اکثراوقات  در میان گرد هم آیی هفتگیشان مینشستم ونت بر میداشتم اساسنامه  را تنطیم میکردم مردان بزرگی بودند ومن درگوشه ای با احترام مینشستم درسکوت .
    تا اینکه مدیر عامل عوض شد ویک مردبهایی آمد طبیعی است که سکرترش را نیر باخود آورد من شدم معاون آن خانم …بهر روی کاری ندارم نتوانستم با آن خانم کنار بیایم برایم سخت بود از ریاست ناکهان به معاونت ویا کارهای پیش پا افتاده  دست بزنم تقاضا کردم مرا به قسمت دیگری بفر ستند هنگامیکه  در اداره کار گزینی با ریاست مشغول گفتگو  بودم او هم نشسته بود دوست بودند .ایشان ” تازه به قسمتی منتقل شده بودند از قسمت فروش شلوار مردانه وفروش لوزم خانه به قسمت خرید وفروش  نقل مکان کردند ….
    رییس کار گزینی مرا به دفتر  او فرستاد …اوه ، نه ، این مردی که هرصبح درآسانسور بوی گند دهانش  حال آدمرا بهم میزند؟ نه !!!!
    !میروم به قسمت حسابدااری یا انبار …. 
    خیر ایشان تقاضا کرده اند که شما را  به آن قسمت بفرستم بشما احتیاج دارند ! چکاری ؟
    سکرتر مخصوص ،
     ایشان گه چندین سکرتر دارند !!
    – خیر شما ریاست آنهارا خواهید داشت .
    پانزده روز مرخصی طلب کار بودم  دست بچه وپرستارش را گرفتم وبه شمال رفتیم با چند نفر از اقوام مادری …..
    در آن میان مردی بود که معاونت مدیر عامل را داشت سخت دلبسته من بود تا جایی که میخواست با من عروسی کند اما یک شرط داشت ! بچه را به پدرش بدهم وباهم به خارج برویم ….اوه نه ، مرسی  دیوانه من بود برایم اشک میریخت نامه میفرستاد کنتاب وصفحه وعطر میخرید بسته بندی میکرد برایم میفرستاد مردی تحصیل کرده وبه چند زبان آشنایی کامل داشت برادر زاده یکی از سناتورها ومدیر یک روزنامه بود . …نه جانم مرسی ….برای من بچه ام از تمام دنیا ارزش بیشتری دارد  حتی لحظه ای اورا از خودم جدا نمیکنم  او نیمی از من است مدتها با پدراو کشمکش داشتم تا اورا نگاه دارم تقاضای هیچ مخارجی را  هم از او نکردم  هر چه داشتم دادم وبچه را برداشتم  ورفتم .
    این یکی مانند مار جعفری داشت نقشه میکشید وخبرچینهایش برایش همه چیز را خبر میبردند ، آن مرد بچاره را از کار انداخت وبه قسمت سر پرست آشپزها در رستوران فرستاد ، دستش به کجا بند بود ویا چه کلکی زده بود ؟ معلوم نیست . وخودش مانند گربه های نر ، برایم سیگار روی میزمیگذاشت  فندک طلا روی میزم میگذشت واجازه داده بود درموقع غیبت او سر جایش بنشینم زیر عکس بزرگ شاهنشاه …..
    در آن واحد چهار شغل را یدک میکشید حال قدرت پشت سر او چه کسانی بودن ؟ بعدها فهمیدم  ریاست کل کمیسیون خرید ، معاونت کل بازرگانی ، معاون کل وزارتخانه وریاست  کل معاملات خرید وفروش دولتی …….
    طبیعی است ، پسر عمو تیمسار ورییس تشریفات ساواک ، وبقیه را نام نمیبرم  لزومی ندارد……..
    شبی یک گود بای پارتی  برای مدیر عامل قبلی تشکیل دادند وطبیعی است که روسا ومعاونین نیز میرفتند ، منهم باتفاق چند همکار دیگرم رفتم میدانستم او زن دارد ودر بعضی از میهمانیها همسرش که اتریشی بود بسیار هم زیبا ومتین ، باخودش میاورد 
    درمهیمانیها خودش را به مستی میزد وجلوی پای من میافتاد همسراورا بلند میکرد وباخود میبرد …..بیچاره زن دیوانه شد وبه در یک بیمارستان  روانی دراتریش بستری شد ودیگرهیچگاه برنگشت .
    درآن شب کذایی مرتب از آنسوی میز گیلاسش را بلند میکرد وبه سلامتی من میخورد رویم را بر میگرداندم اوف این مردک شهرستانی با آن کت وشلوار راه  راه مانند آقای هالو که تازه به شهر آمده …نه مرسی  ، اما او هالو نبود ، از جای برخاست وبه نزدیک من آمد وگفت میل دارم با شما برقصم ، مرسی  رقص یک سامبا بود اما ایشان وسط پیست باباکرم میرقصیدند صحنه را ترک کردم .
    آن شب تازه فهمیدم که چه قد بلنید دارد وچه پاهای بلند وکشیده ای ، مردی با قد یکمتر هشتاد دوسانت ، 
    به کنارم آمد وپرسید چه کسی شمارا بخانه میرساند اشاره  به دوستانم کردم ، گفت همه را من میرسانم  وهمه سوار اتومبیل فورد آلمانی ایشان شدیم اما بجای خانه همه را به کاباره میامی دعوت کرد وگفت من میل دارم تمام شب با این خانم برقصم ….ادامه دارد / ثریا .یکشنبه /
  • مرگ شیطان

    میل نداشتم بیاد بیاورم  ومیل نداشتم بنویسم شمع روشن سرخی با چند شاخه گل که دخترم دررروی صفحات مجازی گذاشته بود مرا بر آشفته کرد ، نه ! حسادت نیست ، انها چیزی نمیدانند ، آنها دردهای مرا احساس نکرده ونمیکنند،  آنها چیزی از درون شیطان نمیدانند  ، آنها ظاهر اورا میدیدند وسخنان نرم وبدبختیهیای که من بر سرش آورده بودم یعینی اورا بجاهایی رساندم که شد مدیر کل یک وزارت خانه! بدبختی بزرگی بود که از فروشندگی در قسمت شلوار مردانه یک فروشگا ه ناکهان به مدیر کلی برسد برایش لباسهای شیک میخریدم الدو کلن های خوشبو .
    واو دربغل زنان هرزه غلط میزد ومیگریست چیزی نداشت عرضه کند هیچ چی غیر از پولهای دزدی ، نمیدانم اگر این ( ددی ) یک مرد بدبخت کنار کوچه بود ویا دریک خانه سالمندان افتاده بود باز هم امروز شمعی برایش روشن میشد ؟ بطور  حتم نه ، 
    میل مداشتم بیاد بیاورم که امروز روز سقط شدن اوست با بیماری استتثقاء  بیماری سرطان ریه بیماری تمور کبدی بیماری روحی صبح که چشم باز کردم اولین  چیزی که گفتم اینبود ” امیدوارم که تا ابد روحت درآتش بسوزد؟ کدام آتش ؟ کدام عدالت > مگر اینها ییکه امروز زنان ودختران بدبخت مارا به کشتن میدهند معنی عدالترا میفهمند؟ در بهترین  بیمارستانها درمان میشوند چون پول دارند واو پول داشت پولهای رشوه ، پولهای باد آورده پولهایی که من را فراری داد.
    امروز در کنج یک خانه تنگ وتاریک .کهنه دارم جان میدهم خودم را سرگرم میکنم تا اشکهایم فرو نریزند موقعی که اورا بیرون کردند با یک پرونده بزرگ که قرار بود سالها درزندان بمیرد فورا خودمرا به ایران رساندم وکسانی را که میشناختم یافتم ودست التجا والتماس پیش آنها دراز کردم بچه هایم هنوز کوچک بودندومن هنوز خیلی جوان ، خوب من اینجا بعنوان وثیقه میمانم بگذارید تنها یکبار برای یک ماه به دیدار فرزندانش برود ، ومن تنها ماندم او رفت تا نقشه بهتری بکشد ، بچه هارا به شبانه روزی بسپارد خانه هارا بفروشد ومرا بیرون بفرستد بمن ندا رسید فورا اورا برگرداندم وممنوع الخروجش کردم وخودم رفتم .
    چطور پسربچه سه ساله را تو به شبانه روزی میسپاری واز مادرش دور میکنی لعنت برتو . نه اینهار نه دخترانم ونه پسرم نمیدانند تنها پسر بزرگم شاهد ماجرا بود با آنکه هنوز بیشتراز چهارده سال نداشت اما مانند ضبط صوت همه را ضبط کرد مانند یک فیلمبردار ماهر . نگذاشتم بقیه چیزی بفهمند . بلی  شمع ویکدسته گل برای ددی !!!! 
    مامی با قلبی شکسته ودلی پرخون وروحی سر شار از درد دارد خودش را خالی میکند . او به محارم خودش رحم نکرد او روحش را به شیطان فروخته بود او همان قهرمان داستان نمایشات گوته وشکسپیر بود همان تاجر ونیزی  وووووو خدایا آیا دیگر عدالتی دراین دنیا نیست؟  نه ، نیست ترازوی عدالت سالهاست که تنها رو به یکطرف خم شده آنطرف که از زر وسیم پر تر است 
    دلم شکسته تر از آن است که بتوانم  آنرا ترمیم کنم . خیلی شکسته .. وبشتر هر روز یک خاطره از او رداطرافم میچرخد حتی مرده اش دست از سرم بر نمیدارد .کدام جادو گر میتواند شر روح منحوس اورا از سر من کم کند  .لعنت برتو ولعنت بر آن کسی که ترا ساخت وبه دنیا تحویل داد .همین نه بیشتر .
      پایان /ثریا . یکشنبه  14 ماه می روز رستاخیز بزرگ من ……..
  • بما نگاه کنید

    بما نگاه کنید ، زرتشت ، 
    همه ما همانطور  که هستیم درجنگ ، جنگیده ایم ، 
    وبا مرگ  رو دررو  شده ایم 
    وحالی مناسب بازی وتفریح ووقت گذرانی نداریم ……..”.هرمان هسه “
    …………
    زمانیکه در شهر شایع شد که ” امام زمان” ظاهر شده است  اینجا وآنجا وهمه جای میدانهای شهر دیده شده است  چند پیر مرد وپیر زن وچند جوان برای دیدنش بیرون دویدند ، همه آنها دراضطراب بودند ، زمان آخر  فرا رسیده وباید درپیشگاه عدالت خداوندی ایستاد وجوابگو بود .
    در گذشته  برای همه این مردم وجود این مرد  یک رویا بود که عنوان پیامبر را داشت ودرکنار رهبر بود حال امروز همه آنچهرا که به احساسات انها پیوند میخورد  از دست داده بودند دریک سر گشتگی  در میان ابزارهای بی مصرف ویا درکوهستانها وصحرا ها ودشتها ویا شبها زیر نور چراغهای کم سو  اتاقهایشان  درافکار خود به دنبال چیزی میگشتند که انرا گم کرده بودند ،  به دنبال ان موجود اسرار آمیز حال که عیان شده است آنها تقدس خودرا حفظ کرده بودند .
    همه میدانستند که ” او ” وارد شده است اما نمیدانستند کجا ودرچه شهری وکدام میدان  همه جا مردم جمع شده ودر انتظار بودند خداوند درآسمان لبخندی بر لبانش نقش بست  ونگاهش را به چهره های این ابلهان دوخت  ، آه مردم نادان ! به چه دیوار  ویرانی تکیه داه اید ؟ .
    زرتشت پیررا فراموش کرده اید ، حال به دنبال کسی هستید که اورا تنها درانتهای ذهن خود پنهان داشته بودید .
    وزرتشت کجا بود؟  نه جنگجو بود ونه سر باز ونه قدیس ، مردی بود مانند همه  او در سایه ناپیدا درکنار این جمعیت لبخند زنان به پیش میرفت  وانهارا همراهی میکرد وبا خود میاندیشید که آنها اکثرا درحال نقش بازی کردن میباشند  آنها هیچگاه حتی با خودشان نیز یکرنگ وصادق نبوده اند .
    او ایستاد وبه چهره های نا مطبوع جمعیت نگریست  دیدهمه روبروی عوام فریبی ایستاده اند  وکسی اورا نمی بیند  او درگذشته  سرهمه بود  زاهدی کهنسال  وبذله گو  وخالق آخرین زیباییها وشادمانیها  حال چگونه باین مردم بیاموزد که عوام فریبی را رها کنید  چطور میتوانست فریاد این جمعیت گرسنه را خاموش سازد .
    جوانان اکثرا خاموش بودند  وبر چهره هایشان  نقشی از ناامید ی دیده میشد .افسرده وغمگین در کنار پیامبر خود گام بر میداشتند بی آنکه اورا بشناسند .
    در هما ن لحظه  فریاد ها ، شیون ها  وهمهمه هایی از آنسوی میدان بگوش رسید  درآن غروب ارام وزرتشت دید که چشمان وافکار  همراهانش  مانند خرگوشهای  جوان وترسیده  متوجه آن سمت است  وناگهان بنظرش رسید که درمکان غریبی  وارد شده است 
    او دیگر بار صدایش را بلند  کرد اما زیر بلواها وصداهای بلند دیگران محو شد ، 
    او خدایش را درسینه پنهان داشت  وحا ل صدای اورا میشنید که برگرد ، بمان ، با صمیمیت به آنها نزدیک شو واگر لازم شد زنگهارا به صدا دربیاور تا گوشهای کر آنها بشنود ……وزرتشنت همچنان ساکت در میان دیگران راه میرفت بی انکه بداند کجا میرود .پایان 
    ثریا ارانمنش /» لب پرچین « /اسپانیا /14/05/2017 میلادی .
    ” از دفتر خاطره ها”
  • اگر جنگی درگیرد؟

    دوستان عزیز :
    سال نورا با آرزوهای جدید وخطرات نا شناخته شروع کردیم  حتی ساعت نیمه شب نیز  دیگر هیچ معنایی برای ما نداشت  زندگی ما رسیده به لحظه لحظه ها.
    ” بقول نازنین مردی ” صمد آقا بر تخت نشست وحال این اوست که فرمان میراند وجهانرا بادوستش دوقسمت کرد دراین میان اروپا مانده بیکار وگرسنه با مهاجران اضافی که مجبور شده به زور آنهارا بخانه هایشان برگرداند حتی مهاجرینی که انجا تولید مثل کردند ونسلی که سر زمین پدری خودرا نخواهد شناخت .
     امروز تنها لحظه هارا جشن میگیریم  چرا که نمیدانیم دراین بیقراریها واین زد بندها واین گفتگوها  فردایمان چگونه خواهد بود ؟ .
    بی خاصیت تر ، احمق تر وبی مسئولیت تر که حسابگری را بر همه چیز حتی بر انسانیت ترجیح میدهند سر زمینهای قبیله ای میباشند  امید آنکه آن سرزمین روی آسایش ببیند ندارد بخصوص که چنگیز تازه یعنی گلبندین  حکمت یار با تفنگدارانش سرو کله اش پیدا شددر کنار ما درهما ن سر زمین قبیله ای  مانند ما ،   ماهم قبیله ای هستیم . 
    امروز بیلان سود وزیان ” صمد اقا” تنها درآیینه نگریستن وبخود مغرور بودن که این منم ؟ »هیچکس مث ما نمیتونه رییس جمهور بشه !!! «
    دنیا افتاده دردست مشتی دیوانه  وآدمکش  دیگر تفکری وجود ندارد ، سعادتی  نیست که بتوان به آن فکر کرد  زمان ، زمان ناپایداریها  و آشفتگیها ست.
    هیچ علامت روشنی درهیچ کجا بچشم نمیخورد  ناارامیها بما نشان میدهد  که چقدر ما ذاتا  از انچه که باید باشیم ، دور شده ایم 
    من دراین سه کنج خانه کچی  حالم نسبتا خوب است  ، وشما هم شاید درویلاهای خود حالتان خوب باشد  تنها گاهی مجبوریم آن دیا پازونرا درون دهانمان بیاندازیم  برای ما اینهمه سال گذشت  خالی از زندگی وسر شار از نا امیدیها وحال باید یک یک بار سفر را ببندیم .
    امروز با نکاهی با کتابهای ورق شده واز هم گسیخته خود انداختم و مجسم کردم که همه طعمه آتش بخاری  بچه ها خواهند شد مگر چند تایی که در جلدهای محکم جا گرفته اند ونیمی از آن در کتابخانه دخترم میباشد وهر با ربمن یاد آوری میکند که اگر بخواهیم خانه عوض کنیم   ….هیچ آنهارا بیاورید من زیر تختخوابم  میگذارم ورویشان میخوابم ، گنجه هایم لبریز از بسته ای صفحات ونوارهای قدیم و صورتحسابهای بانکی و نامه های عاشقانه ودفتر چه های خاطرات است .
    در این چندین  سال به کجا رسیدیم ؟ برای هم فحاشی نوشتیم وبا کلمه پرشکوه تاریخ بازی کردیم درحالیکه دررنجها وغصه ها غلطیدیم  بین عنکوبتها وکرمهای خاکی ، و بی مهره داران .
    تاریخ همان زندگی ما انسانهاست  درست همانگونه که یاد گرفته ایم عمل میکنیم  من یاد گرفته ام درست باشم دیگری یاد گرفته شارلاتان ودورغگو باشد ، یک تضاد وحشتناک  از این روی باید گفت بهترین  لحظات زندگی ما زمانی است  که اتفاقات کمتری روی میدهد وحادثه ای نیست .
    چه انکه  داشته باشیم وچه نداشته باشیم  هجوم جمعیت  بزرگانرا برآن  داشته که عده ای  آنهاییکه زیادی هستند از بین ببرد فرقی نمیکند چگونه داعش ، حکمت یار، عمامه داران ، جوجه های آنسوی ابهای واقیانوسها ؟ ویا روبهان   محلی ویا مارهای سمی ا…..
    قدیسین مشغول دعا ونماز میباشد واز خدای بزرگ میخواهند که گناهان ( ما ) بندگانرا ببخشد خودشان بیگناهند !!! تجاوز به چند  پسربچه ودختر دوساله گناهی نیست بلکه صواب هم دارد …..
    واگر دوباره جنگ دربگیرد نشانی از بشریت باقی نخواهد ماند .
    حال سرمان را گرم میکنیم با اسبابازیهای گوناگون که هرساعت از کارخانجات مانند فرفره بیرون میریزند وبتازگی فرفره هم آمده نیم ساعت  از وقت اخبار درباره این فرفره معجزه اسا میگذرد تا از خبرها جلوگیری شود . پایان 
    ثریا / اسپانیا / شنبه غمگین 13 می 2017 میلادی .
  • روز قیامت

    خنده صبحدم ، نشان ز روزی دهد
    بوی صبح بهار ، رهی بسویی دهد….
    دریغم آمد از خورشید امروز پس از چند رو ابری وبارانی عکسی نگیرم وروی صفحه ” بازار مکاره نگذارم ” ! 
    روز گذشته همه ابزار وبازیچه های من   قفل شدند ! تابلت ، گوشی وکامپیوتر ، نه هیچ چیز تکان نمیخورد  جعبه  اینترنت سر جای خودش بود و اکثر چراغهایش روشن ، دوساعت تمام نشستم تنها روی گوشی دیدم به رنگ سبزنکبتی که از ان بیزارم دارد یک واتس آپ جدید باز میشود فورا تلفن را خاموش کردم ونشستم بامید آنکه رخنه درکار شده ! با شرکت تلفن تماس گرفتم ، آنها گفتند همه چیز درست است ، گویی دستی نامری ناگهان همه چیز راخاموش کرد  تماسم با دنیای خارج  تنها از طریق خط تلفن مرکزی بود بقیه خاموش ، مردند .
    آهسته درب لب تاپ را باز کردم او تنها درگوشه ای افتاده بود دیدم نه خوشبختانه او آرام خفته فورا درب آنرا بستم ونشستم بفکر کردن تمام سوراخ سمبه هارا باز دیدکردم (آپ دید شده اند )، مشگلی ندارند بقیه فریز ، به جهنم همه را خاموش کردم کتاب حافظ را باز کردم وبخواند ن آن مشغول شدم چند بار دست بردم تا تلفن را بردارم ….” آهای بچه ها یک پیام برای من بفرستید ” نه پیغام سر جایش خاموش نشست . 
    حتی ایمل هم کار نمیکرد ، چهار ساعت تمام با آنها وررفتم  چیزهایی را که میخواستند نمیدادم  چیزهایی را که خودم میخواستم بسته بودند ، فیس بوک تنها | اف|  آبی رنگش دیده میشد اینستاگرام فریز شده بود بهر روی دستی درکار این ویرانی تلاش کرده بود  پس از چهار ساعت تلاش توانستم همه را بکار بیاندازم وآن نقش سبز نکبت گم شده بود ……تنها کاری که کردم همه آنهایی را که دنبالم بودند ویا دنبالشان بودم از بین بردم ، آه خسته ام کردید با این برنامه های چرندتان ….. 
    همه شما درکوچه های تنگ وتاریک ذهنتان دارید قهرمان سازی میکنید  ارتش مجازی میسازید  همه دریک دالان  باریک ، دریک گورستان تاریک  درکنج خانه هایتان فرمایش میفرمایید ، خاموش کنید ، روشن کنید به نمایش بگذارید ،  وخودتان درقفسهایتان با درهای بسته وچشمان بسته که مانند شیشه  بی خنده ، بی اشک ،  بدون آه  تنها سیاهی وکینه  با سینه ای جوشان  خروشان  ، بکجا میخواهید برسید ؟ .
    بر خود لعنت فرستادم دیگر دنبال هیچ یک نروم ، تنها به همان موسیقی گوش بدهم وکتابم را بخوانم وبا چند دوستی که میشناسم تماس داشته باشم ، فراموش مکن که اینها نسلهای همانهایی هستند که تو از قفسشان فرار کردی ، همان جانوران که ،  گهی چه گوارا میشوند ، زمانی ؛ گاندی ویا  ماندلا ودست آخر میروند به صحرای جنون قلعه حیوانات جرج ارول ودوباره برمیکردند تا نئشه شوند ، فراموش مکن اینها هیچگاه نه ” ژان کریستف خواهند شد ونه آنت ” قهرمانان تو ونه دیگر رومن رولانی بوجود خواهد آد ونه انسان دیگری مانند توماس مان ، حال کتابهای قدیم وکهنه را جلوی رویشان گذاشته اند ودارند کپیه میکنند ویا خودرا درنقش شیر وپلنگ وسیمرغ میبینند . سالها بود که تو از این قلعه حیوانات به دور بودی درمیان اشخاص غریبه بیشتر بتو خوش میگذشت آنها رفتند ، خسته شدند از حرفهای تو چیزی نمی فهمیدند آنها درسر زمین خودشان بودند وهنگامکیه تو از خاک زر خیزت حرف میزدی دهانشانرا جمع میکردند ومیگفتند ” نه ً درحال حاضر دراینجا هستی بین ما واز مایی باید فراموش کنی ….
    اما باز من آب رفته وگل آلود را بجوی بر میگرداندم ومیل داشتم بنوشم  هرجند گل آلود وسمی بود هرچه بود ذراتی ازمن درمیان آنها موج میزد ، میدرخشید /
    دیگر دیر است تو ای درخت کهنسال  یادگار خشم گذشته  ، بنگر به جوانه هایت  که از باغ دل تو روییده اند ، فراموش کن هیچ مگسی سیمرغ نخواهد شد وهیچ کلاغی بلبل خوشخوان باغ عشق نخواهد بود . پایان 
    از گوشه کوچه شهر رسوا میگیریزم
    از سنگلاخهای کوه بزرگ خواب آلوده 
    در آنجا هیچ پیامی برای تو نیست 
    از چهارراه شهر رسوایی وننگ میگریزم 
    از آن خیابانها بو گرفته  دود افیون وشهوت 
    از بیابانهای لبریز از خار مغیلان 
    از کوهستانها بلند و جویبارها 
    خالی از بانگ هی هی چوپان  وآواز دهقان
    از کوچه های مملو از ادرار
    یکجا دیوار ودر  بمن میداد دشنام 
    یکجا زمین خفته با من  داشت پیام
    ——
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا /13/05/2017 میلادی /.
  • زیر ورو شدم

    امروز همه چیز در موبیل ویا بقول خیلی ها گوشی  مخصوصا دراینستا گرام بهم ریخته بود وسر انجام برگی سفید روی آنرا گرفت یعنی فیلتر شد ، مهم نیست . دیگر حوصله ندارم  واز همه خسته شده ام از همه مهمتر این گرفتگی قلبم آزارم میدهم ، همه گالری عکسهای من گم شدند پیامهایم به فرزندانم نمیرسد برایم پیامک های جیدی ارائه میدهند
     همه را دلیلت کردم .
    به کسی شک بردم که نبال عکس خودش میباشد  ، نمیداند که این عکسها در گالری من نیست کپی شده وبه دست پلیس بین الملی است وبقیه هم دلیت شده اند . مزاحم را باید بنوعی سر جایش نشاند .
    حالم ابدا خوب نیست ،  هر چیزی جلوی دستم بود دلیلت کردم  دیگر میل ندارم وارد این بازار مکاره شوم چه خوش خیال وچه بیکار  هر چیزی گه برایم اتفاق افتاد آنرا پوشیده گاه داشتم  عقلم را بکار انداختم محاسبات  را شروع کردم ،  شعورم را  وحواسم را از حسابهای سود وزیان وحیله های مقدسش بیرون کشیدم تا پرت وپلا نشوند  تا ایمانم پرچم کفر را بر نیفرود ،  تا تن پروده  از کامروایی نباشم  وکامیابی هایم را بر صلیب کشیدم  دیگر میل ندارم بنویسم که درمن ودرمغزم چه میگذرد .
    حال آنقدر از آن زیباییهای که در افکارم انباشته ام میکاهم تا به زشتی مبدل شود وسپس آنهارا به دور میاندازم  با چاقوی تیغی آنهارا را میبرم .
    امروز هوا ابری گرفته وبارانی است اما قلب من هنوز درسینه ا م سنگینی میکند  مانند یک تکه آهنی درون سینه ام نشسته است .
    بگذار  رهروان در پیمودن راهشان وسر نوشتشان  مانند یکدیگر راه بروند یا دربیابانها ویا درکوچه های بی خردی ، گفته هایشان  همه یکر نگ است  سوخته وملال آور  وچاره ای جز آن ندارند که به درون خودشان پرواز کنند  تا از ملالشان کاسته شود /
    نگاه هرکسی  نشان کالبد سنگین اوست  مانند مشتی گرد وغبار  درفضا پاشیده میشوند ونفس هارا تنگ میسازند .
    من روزی احساس کردم که کسی را دوست میدارم که  مانند دیگران نیست یک آنار شیست بی قرار اما او هم ماموریتی داشت وروزی برایم نوشت که من نمیبایست ترا دوست میداشتم .آن روز فهمیدم که باید بین او وبدبینی یکی را انتخاب کنم .
    وکردم .
    حال او رفته  همه راهها به رویش بسته است  من درکوچه پس کوچه های بیکسی گم شده ام  ودیگر نمیتوانم از بودنش لذتی ببرم حا ل تنها سر  گرمیم همین چرند نویسی است خاطره ای ندارم که آنرا بیان کنم .وچیزی هم ندارم که پیش کش کنم / پایان /
    جمعه 12 می 2017 مییلادی / اسپانیا / ثریا .
  • بوی جوی مولیان

    آسمان صاف  وشب ارام 
    بخت خندان وزمانه آرام 
    خوشه ما فروریخته در آب 
     شاخه ها دست برآورده به مهتاب …….” ف. مشیری”
    بلی دوست عزیز همه چیز آرام است وهمه چیز ساکت ، آنچنان سکوتی که انسانرا به وحشت میاندازد . دلها همه ارام بی تشویش ! همه چیز بجای خود ، الان دربهشت برین داریم زندگی میکنیم وامام زمان هم بسلامتی تشریف آوردند با ردا ی سبز وبلندشان  وحضرت رهبر به پیشوازشان رفتند ! حال ما بیخردان وحق ناشناسان  که حق نداریم ایشانرا ازنزدیک ملاقات کنیم روی صفحه های مجازی عکس ببخشید شمایل پرفتوح ایشانرا میبینم بخصوص که تولد ایشان هم هست ولابد چهار هزار ساله شده اند .
    به همیه خاطر رادیو وتلویزیون صهونیسنهای بی دین وبی مصرف پس از چهل سال بسته شد ورسانه هنم همه خفه خون گرفتند برگهای هوایی یا رسانه های مجازی هم تنها به چند عکس وچند شعر بند تنبانی اکتفا کرده اند ودسته گلهاست که درفضای مجازی بپای حضرت اجل اله فرجه ریخته میشود . من کافر بی دین لامذهب تنها به خاکستر شدن آن سرزمین میاندیشم که باید بشود .
    ازهر که سراغ رییس جمهور انتخابی خودم را گرفتم همه بلا استنثا ء جوابم کردند که این مرد یک ” شارلاتان ” است ومامور است وعذرش موجه …بنا برین دیگر باو هم فکر نخواهم کرد .
    تلفنم بهم ریخته همه چیز رویهم سوار شده ، اینستاگرام  راهش را بسته وبقیه هم با احتیاط گویی در خواب راه میروند .
    تنها این صفحه نیمه  کاره باز مانده با اینرنتی که کم کم دارد چراغ عمرش رو بخاموشی میرود گاهی هست وگاهی نیست /
    شب گذتشه قبل از رفتن به تولد نوه ام قلبم درون سینه ام سنگینی میکرد نفسم بند آمده بود ، ای وا ی دارم سکته میکنم ……
    وهنگامیکه برگشتم ودرب خانه را بستم دیدم چقدر دردناک است که تو درب را به روی هیچ ببندی به روی هیچکس ودوباره به اطاق حالی وسرد خود بروی لباسهایی که دراطرافت بی قید ریخته . هنوز قلبم ونفسم بالا نمیامد به درون تختخواب خزیدم که دوستی نازنین  از راه دور بمن زنگ زد ویک موسیقی دلپذیر برایم گذاشت کم کم  از یاد بردم که دیگر نفسم بالا نمیاید وتنها هستم .
    بخواب رفتم .
    وحال احساس میکنم یک آرامش قبل از طوفان بر همه جا وهمه چیز ساکن است میلی ندارم راجع به دولتهای سایر کشور اظهار نظر کنم سیاسیت مانند انقوزه با ماتحت من فرو رفته حالم را دگرگون میکند .
    چقدر شعر بنویسم وچقدر به به وچه چه ودسته گل به پایم بریزند همه درفضای بی محتوا . دوستان مجازی قربان صدقه رفتنهای مجازی ، چه تصوری از من دارند؟ مرا چگونه در ذهنشان ساخته اند ؟ …..
    حال دلم برای جناب “ر” میسوزد که از سایت پر محتوایش !!! در آلمان خبرنگار وگزارش گر رادیو اسراییل شد با بادی که درگلوی هشتا دوچند ساله اش میانداخت خبرهارا از روی روزنامه ها برایش ترجمه میکردند یعنی دخترش برای او این کاررا انجام میدا دوایشان مخواندند تحلیل گر نبودند اما از آنجاییکه ما ملت عادت داریم آدم هارا گنده گنده کنیم این یکی برای خود یک غول مقوایی شده بود . حال لابد حقوقش  را از دست داد باز باید برود دیگرانرا فریب بدهد برای کارهای پناهندگی !!!
    یادم آید بتو گفتم از این عشق حذر کن حالا هم میگویم حذر کن ، یعنی فراموش کن درکجا به دنیا آمدی با چه شماره ی به ثبت رسیده ای ونام فامیل و مادر وپدرت کی بوده وچکار ه بوده اند دیگران که برایت تحقیق کردند وبه هرکدام شغلی ونسبتی دادند وزحمت ترا کم کردند ، حا ل تا اینجا آمده ای . بقیه راه راهم لک ولک کنان جلو برو تا پایان خط .
    روز گذشته دکترم  تلفنی برایم ویتامین تجویز کرد رفتم داروخانه وآنهارا گرفتم  باید برایش یک کادوی خوبی ببرم یک قاب از قدیسین یا طلا ؟!
    این روزها  دراین دنیا تنها همین اشیاء کار میکنند یا شمایل قدیسین ویا طلا بقیه دیگر حرف مفت است .
    خوب ، دیگر بس است .
    از من گرفته دوری تو  روزها وشبهای گفتگو را 
    بی تو دراین سکوت بهاری بسته راه سینه وگلو را 
    گفتم بخود که بی تو مهتاب به آسملن  نباشد 
    آویختم  به هر کوی وبرزن فانوس جستجو را……..اینهم سروه بی معنای خودم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا . 12/05/2017 میلادی /.
  • تولد

    امروز تولد یکی از شش نوه هایم  میباشد 
    چهارده ساله میشود ، با قد یکمتر وهفتاد وسه سانت ! ومن نگاهی به قد وقواره خودم میاندازم با یکمتر وشصت شاید کمی کمتر چون آب رفته ام ودیگر کفش  پاشنه هشت سانتی نمیپوشم تا همقدر ” آقا ” شوم .
    دیگر میل دارم  درهمین ربطه ها وهمین چرندیات بنویسم  ، نه بیشتر اگر خیلی دلم خواست که گنده بشوم وقدم به یکمتر وهشتاد برسد آنگا گنده گنده مینویسم .
    دلقکی وبیعاری خیلی بیشتر کار آمد دارد تا بنشینی جدی فکر کنی وجدی بنویسی ؟ مردم حوصله ندارند میل دارند همیشه روی پیست رقص برقصند  یا باید لال شوم ویا درهمان مرحله دلقک نویسی خودمرا گول بزنم .
    قدرتمندان دینی وسیاسی  وفکری چه بسا لبانم را بهم دوخته اند وزبانم را نیز از حلقومم بیرن کشیده اند فرقی ندارد اینجا باشم یا در میان اسکیموها یا درمغز متفکرین دنیا همه جا یک شکل وهمه یکی شده اند  تنم پیکرم نیز بیزبان کار خودش را میکند  بی آنکه هیچ یک از اندام هایم سخن بگویند ! با پاهای خودم میتوانم را بروم اما نه اینکه بدوم  باید کمی وقار وسنگینی خودرا حفظ کنم !!! هر چند نیرومند باشم 
    بزرگی در چیزی است که هرکسی  میتواند بهر جنبشی وهر گونه بزرگی  آفرین بگوید  من تنها این روزها به یکنفر آفرین میگویم وگفتم مرا شماتت کردند  به بیراهه ام کشاندند ، رفتم دوباره برگشتم سر حرف اول خودم  او از کجا این انرژی را میکیرد نمیدانم وبه کدام نیرو تکیه داده نمیدانم برایم مهم است که میخواهد به آرزویش برسد ومنهم میل دارم به ارزویش برسد .
    رییس جمهور بر گزیده فرانسه عجیب مرا بیاد او میاندازد ودر دلم میخوانم ایکاش اوهم روزی میتوانست آزادانه پشت میزی میایستاد وفریا دمیکشسد که ما”  جنرشن امروزی میخواهیم خودما سر زمینمان را اداره کنیم …..
    باز رفتم به بیراهه ! 
    وای ! امروز در یک سایت بادی گاردهای  روسای جمهوری ووکلای ایرانی را دیدم از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم اینهارا از کدام جنگل صید کرده اند ؟ هرکدام غولی واقعی با ریشهای بلند راسپوتینی وردای های بلند سیاه ….آه حیف آن سر زمین که دیگر رنگ روشنایی وسفیدی را نمیبیند مگر اینکه از خواب بیدار شود .
    بردن نام اشخاص قدغن است گفتن درباره آنها جرم دارد باید درلفافه حرف زد باید آنچه را که دردل داری مانند هما ن بیسکویتهای کهنه درون یک زرورق زیبا ورنگی بپیچی وتحویل دهی . 
    خوب ! برگردیم سر اصل مطلب ، آن آقای محترم دوست مثلا وهمراه من در پیست رقص گلها واشعار  فاخر بمن اصرار میکند که سنم را بنویسم .
    خوب ! سی ودوساله بیوه شدم ! وبیست ونه سال است که همسرم فوت کرده ، حال حساب کنید جمع پرتغالها وپرتغال فروش را 
    من خودم تنهایی بچه هارا بزرگ کردم ، آنهم میان مشتی رجاله که از شهر نو وجنوب شهر فرار کرده بودند ویا آمده بودن برای جاسوسی ، خودم به تنهایی آنهارا زن دادم وبه خانه بخت فرستادم ، خودم به تنهایی برای اولین نوه ام بقول اینها ( کونا) یا سیسمونی دوختم با تکه پارچه های ارزان فروشگاهها ….. خیلی زحمت کشیدم مرسی ثریا خانم آنها قدرترا خوب میدانند برای تولدت نقشه ها کشیده اند بین خودشان . هر کار خوبی اجری دارد زیاد نکران مباش ……
    خوب تولد نوه ام را به دخترم تبریک میگویم هرچند نمیتواند بخواند مهم نیست شاید ترجمه کرد …….پایان 
    پنجشنبه / 11 ماه می 2017 میلادی 
    ثریا . اسپانیا
  • مرگ خاموش

    گر چه از وعده احسان فلک سیر شدیم 
    نعمتی بود ، که از هستی خود سیر شدیم ………صائب تبریزی….
    بیهوده تلاش  ، بیهوده افکار مغشوش ، بیهوده درفکر کسانی که خود میل دارند باربر باشند وکوله بر ، فرقی نمیکند  سخن چینی همان حمالی است وهمان کوله بری .
    بیهوده خودم را رنج میدهم برای آن نوباوگان بی تقصیر . یک  هنرپیشه وا خورده  اعلام داشت میروم رای میدهم میلی ندارم به عقب برگردم آ ینده  روشنی درپیش داریم  طبیعی است با خوابیدن بغل یک قاتل وگرفتن چند رل نعش دریک نمایش مسخره باید هم در فکر معجز باشید  اعتیاد بد جوری همه را درگیر کرده است ، اعتیا د به مواد ، اعتیاد به سکس واعتیاد به خودنمایی همه اینها مستلزم داشتن پول است ومیتوان به اسانی خودرا دراختیار دیگری قرار داد چشمان را هم گذاشت و چند دست لباس شیک پوشید ویا کمی مواد به بینی ویران فرو برد .
    دیگر کسی از آن هنرمند باد کرده وشیک پوش ونوازنده دلها بالاتر بود ؟ اعتیاد اورا وادار کرد که پول یک زن بیوه با فرزندانش را بالا بکشد برایش حساب ارزی باز کند تا مالیات ندهد سر انجام اگر روزی من پایم به آن ویران شده برسد حتما یک برگ مالیاتی بزرگ مانند مالیتهای قبلی که فامیل برایم گوشه پنکه قرارداده بودند جلویم میگذارند ! راحت هم سرش را گذاشت ومرد بی هیچ دردی یا درمانی ویا ندای وجدانی ، نه نکیر منکری از او بازخواست کرده ونه با دردبی درمانی  تنها هشتاد وشش سال عمر پر حاصل برای خودش نه برای دیگری را با پایان رساند ، این نماد شر ف  یک انسان ویک هموطن ویک دوست ویک ایرانی ااست !!!
    اعتیاد انسانرا به هرکاری وا میدارد خوشبختانه اعتیاد من به این نوشتارهاست نه بیشتر ویک اب قهوه ای درون فنجان که نامش مثلا قهوه است دو درصد قهوه دارد نود و هشت درصد مواد زائد بنا براین برای این دو من احتیاجی به خود فروشی ندارم اگر گرسنه ام شود نان خالی هست ، نانها هم هرروز کوچکتر وپوک تر میشوند مرباها کم کم از فروشگاهها گم میشوند امروز سوپر خالی بود هیچ میوه ای درآن غیر از چند نارنگی مانده وپرتغال خشک وکیوی  نبود  .ومن چقدر دلم میوه میخواهد !!!!!
    فیس بوک راه اندازی شد خوشبختانه همه پنجره هارا به روی همه باز کردم تا به یکدیگر یا تعارف کنند ویا فحاشی تنها من تماشاچی هستم گاهی عکسی از خودم میگذارم ، از درو دیوارخانه  تنهاییم را تصویر میکنم برای کسی مهم نیست اما خودم میدانم که هوای نفس را چگونه درخود کشتم هیچ هوسی ندارم ، نه ، هیچ ارزویی ندارم ، تنها دلم برای کودکان بی پناه ومردان وزنان افتاده ازکار میسوزد . کاری از دستم ساخته نیست  ، وآنهاییکه میتوانند کاری بکنند برای خودشان بهتر انجام میدهند . 
    نیست زین سبز چمن  گل گشت من امروزی 
    غنچه بودیم  دراین باغ که دلگیر شدیم 
    وامروز روی فیس بوک گذاشتم اگر هم کسی بپا خیزد وقرار باشد این جمهوری نکبت بو گرفته را تغییر دهد با مزدوران وخود فروشان وحقوق بگیران از هر سو چه باید کرد ؟ آنها که زیر بار نخواهند رفت ؟ من چرا کاسه از آش داغ تر شده ام ؟ چه چیزی را درآن سر زمین بجا گذاشته ام ؟ ده که رفت ، مادر رفت ، پدر رفت خواهر زیر زلزله نابود شد زمین رفت خانه رفت شرکت رفت دیگر چه کاری دران سر  زمین دارم ؟ میروم به نرکستان یا تاجیکستان یا افغانستان فرقی ندارد ، نه برای من فرقی نداردتنها موسیقی است که جان مرا به لرزه درمیاورد ، هنوز ” شور فکرت امیر اوف” را درگوشه ای دانلود کرده ام وهر روز آنرا نگاه میکنم که مبادا آنهم رفته باشد همه چیز ما حتی نوشتن چند کلمه روی یک صفحه مجازی دراختیار ( آن برزگان ) است .میل دارند کلمات عربی باشد نه فارسی .
    چه جدالی است من شب وروز با خود میکنم ؟ 
    در خلوت خود نشسته ام ، درهوای خوب بهاری  وبارانی که شب پیش اسمان دم گرفته را صاف کرد وصبح به راستی نسیم بهشت وزید دلم برای کنج بازار بوگندوی مردان ….تنگ شده ویا زنان …..؟ ودکترم هر روز با تلفن برایم دارو یا ویتامین تجویز میکند ویا فشار مرا میخواهد ویا پشت گرمی بمن میدهد ، نه ، بیماری ندارم ، اعتیاد هم ندارم کمی خسته ام ، آهن خونم کم است برای آنکه گوشنت نمیخورم همین  . نه . عطای همه را  به لقایش بخشیدم وامروز سوگند یاد میکنم که غیراز  شعر وداستان چیزی ننویسم وهمه را بشما بخشیدم دوستان همه را /
    جز ندامت چه بود کوشش ما را حاصل 
    ما که در صبحدم  آماده  شبگیر شدیم 
    کرچه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی 
    اینقدر بود که  تسلیم به تقدیر شدیم ….صائب تبریزی….
    پایان / 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا / 11/05 /2017 میلادی /