Author: Soraya

  • مرد کامل

    تازه برگشتم ، خسته و نخوابیده ، 
    اما باز قلم و کاغذی  را به دست گرفتم تا مبتدا چیزهایی از یادم برود ، نیمه شب بود که با[ نوه ] دریک تختخواب خوابیده بودیم لگد پرانیها و بدخوابیها ی او مرا بیخواب ساخته بود  تنها سیزده سال دارد اما طول قدش به یک متر هفتاد وهشت سانت میرسد ! حال من با این  لنگ دراز  ودستهای  درازترش تمام شب درکشمکش بودم  ، زمانی فکر کردم بروم به اطاق او بخوابم اما از سر شب التماس کرده بود که با من بخوابد ، داشت  چرتم میبرد از صدای تلنگر تلفنم بیدار شدم فهمیدم پیامی دارم نه یکی یلکه چند  تا پشت سرهم ، نگاهی به باطری آن انداختم داشت تمام میشد ، مهم نیست فردا درخانه آنرا تماشا میکنم وتا الان که برگشتم وآنرا روی صفحه  تلویزون دیدم / 
    تمام شب باو میاندیشیدم  همه ساعا ت مرا پر کرده است  به گفته هایش وبه حرکات دستهایش  که گویی بر ای هرکلمه یک رقص جداگانه دارند ، درحال حاضر ما همه مجریان را نشسته میبینیم و نمیدانیم که قد وبالای  آنها بلند است ، یا کوتاه ،  این فکر اوست که  دارد مسلسل وار کار میکند شعوری تیز  که میداند چگونه جزییات را وارد کلیات نماید  چگونه  پیوند بدهد  وچگونه  برای تحویل دادن  آنها را بکار گیرد  ، در این فکرم که اپوزسیون زوار دررفته  دچار سر گردانی و دوار سر شده است ، اینجا را  نخوانده بود وگروه فحاشان و مزدوران خریداری شده خوراک تازه ای یافته اند تا عقده های چندین ساله  بدبختی هایشانرا درلفافه کلمات رکیک بنویسند و روی صفحه بگذارند دراین شهر این کارها جرم است وپلیس دخالت میکند اما درآنجایی که آنها هستند کاری با پلیس ندارند وهیچ کاری هم با قانون ندارند قانون خودشان را که عبارت است از تفنگ وچاقو وزبان کثیفشان به اجرا میگذارند . خصوصا که حکم رهبر را هم شفاهی گرفتند ( آتش به اختیار ) ! جمله وحشتناکی است ، وحشتناکتر  ازآن  چه  گمان میبریم .
    به چشمان او نگاه میکنم  هیچی چیز نمیتوان  فهمید برکه ای آرام که در خلاء  میگردند  نه به رنگ زمردند ونه به رنگ جید بلکه به رنگ همان سنگی میباشند که من میشناسم  دو گوشه ابروان او  هنگامی که   بالا میروند  خشم درونیش را نشان میدهند  وآن گره ای که بین آن دو بر پیشانیش مینشیند آنگاه میتوان به درون آشفته او پی برد ، کمتر عصبانی میشود .
    خواب از چشمانم گریخته بود میخواستم همان نیمه شب همه چیز را بدانم  وباز زیر زبانم مزه مزه کنم  ودراین فکرم که ما ایرانیان چرا وچگونه چند تکه شدیم گویی سالها مارا تکه  تکه کردند ،  درون مغزهایمان لبریز از آلودگیها  وکثافت جمع شده  و هیچگاه نمیتوانیم از دریچه دیگری به اشخاص بنگریم  ، بارها نیز مرا نواخته اند مرا روان پریش وچه بسا زنی …. بدانند برایم مهم نیست  شاید این راهی را که من طی میکنم هیچپگاه  به مقصد نرسد  و آمالهایم  بر باد روند  شاید احساسم  درست بگوید  واو همان باشد  ( که من درذهنم ساخته ام ) .
    کار من ساختن انسان است  به آنها شکل خودم را میدهم  وکمی از روحم را  همچانکه امروز  به اطرافم مینگرم  وخودم را درفرزندانم میبینم ونسل سوم .
    ما همه دارای روح هستم  میدانیم که هیچ چیز  نمیتواند  بدون  آنکه اثری از خود بجای بگذارد  زمین را ترک کند ،  در روی زمین چیزی گم نمیشود  بلکه تغییر  ماهیت میدهد  اگر   خداوند  قانون  اساسی خود را  برای تمام عالم  در نظر گرفته باشد  شکی نیست  که زوال  وجود  خواهد داشت  وما با این آگاهی  به زوال ناپذیری  ، به زندگی ادامه میدهیم  یک چرخش ابدی بین  مرگ وزندگی  ، ارتباطی  مابین گذشته  وآینده  ، آینده نسلهای بستگی به کشفیات  امروز ما دارد حتما نباید به کره ماه برویم ویا مریخ را کشف کنیم  باید با اعتقاد به آینده  و یا آوری خداوندگار نیکی ها  کار نیکی انجام دهیم .
    امیدوارم که توانسته باشم منظورم را  به وضوح بیان کرده باشم .
    همیشه یک عطر لیمو  وجود دارد  که  گذشته را  با زباله هایش  به یاد ما میاورد  مانند امواج دریا .
    و ایکاش از چشمان این انسانهای کور میتوانستم خوشه خوشه خشم وبد بینی را بچینم وبه دور بریزم وبجایش افکاری نو بگذارم .
    اما من چندان سیاستمدار خوبی نیستم برای سیاست هم ساخته نشده ام ، تنها درد ملتی که زجر میکشد و میسوزد و گرسنگی میکشد و فرشتگان جهنم با نمایش خود آرایی و پولهای خون دیگران براین آتش دامن میزنند و نمی دانند که روزی شعله های آن خودشان را در بر خواهد گرفت.
    البته این نوکیسگی وبقول خود افراد  توده ” بورژوازی شهرستانی” وپایین شهری همیشه درجامعه بسته ما وجود داشته است وتنها انسانهای شریف ودانا وخردمند میباشند که بر جای خویش محکم می ایستند مانند یک صحره و هیچ موجی هرچقدر هم سهمگین باشد آن صخره را ازجای بر نمیکند . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا . 12/06/2017 میلادی /.
  • اندوهگیتن

    شهر خاموش من  ، آن روح  بهارانت کو 
    شور و شیدایی انبوه هزارانت کو 
     می خزد در هر رگ برگ نو  خوناب خزان 
    نکهت صبحدم وبوی بهاران کو …………” ش . کد کنی “
    بی اراده بسوی مردمان  وطنم میروم ، هرچند نمیدانم وطنم کجاست  ، هیچکس نمیداند وطنش کجاست وکجا خواهد بود !  درحال حاضر مرزهارا محکمتر میکنند  اما هیچکس نمیواند  راه عبور مرا ببندد  من سایه وار وارد هر سر زمینی میشوم آنچنان که کسی عبور مرا احساس نمی کند چندی توقف میکنم و دوباره به راه میافتم ، یک ره رو بیگانه ام .
    برای رفتن و شناختن نیاز به هیچ عاملی ندارم ، خود ، خودشانرا میشناسانند ، نیازی ندارم همان راه را طی کنم چرا که میل ندارم بخودم دروغ بگویم ، آن خودی که در فراسوی من قرار دارد ، وجدان پاک وآسوده من است .
    شب گذشته با پسرکم 
     حرف میزدم بد جوری تلخ واز دنیا  بیزار شده بود نا امیدی همه روح اورا میخورد او بیشتر از من میخواند ، من نه چیزی را میبینم ونه میخوانم  ونه گوش میدهم ، باو گفتم اخبار را کنار بگذار این بازار مکاره وخر مهره فروشانرا نیز رها کن چیزی بتو نخواند داد غیر از آنکه روح پاکت را آلوده سازند وخواب را شب از چشمان خسته ات بگیرند .
    در حال حاضر شاعران توده که خانه مارا فروختند وحق وحساب کافی هم گرفتند آسوده بیخیال مشغول چرت زدن وساختن برج و باروی گذشته شان می باشند  وهمان لقب استاد استا داستا دگفتن انهارا تا ارش اعلا بالا  میبرد ، احمد خان شاملو قهرمان شده واز این روزها جای فردوسی را خواهد گرفت ومجسمه اورا زیب پیکر ویرانه های آن سر زمین خواهند کرد ، توفانها به راه افتاده اند  تازیانه های کینه ها  را بر سینه دیگران فرو میاورند  وآنها در کنارشان و من از خشم قرو خفته سیاه میشویم .
    هیچگاه دنیارا اینهمه سیاه وتاریک ندیده بودم وحتی تصورش را نیز نمیکردم  ،  حال تنها راهی که برایم مانده این است که باین کلمات پناه بیاورم  وآن چکامه سرایاین را بحال خود رها ساخته ام تا بادنیای دروغین خود تعارفات دروغین خود شاد باشند ودرمیان آنها یک صلوات بلند هم ختم انبیاء کننند که آنهارا قرب ومنزلت داد .
    کشتی جمشید ما در غرقابه  ها گم شد  دیگر حتی بادبان او پیدا نیست  دیگر از دوردستها هم نمیتوان  دردریای فراخناک خرافات وبیشعوری  به او نگریست ویا اورا یافت .سیمرغ نیز پرکشید وبال زنان از آن دیار گریخت . وخاموش بر سر قله دیگری نشست ،  وحال دنیای جانوارن سه پا ست ! سه پا و نه شاخ  و مانند جانوران میجگند وبجان خود افتاده اند  حال دیگر باید خاموش نشست وتماشا کرد  دیگر سرودی بر نمیخیزد وآوایی ترا به شورو شوق نمیاورد ، تنها چهره بی چهره گان است  که نشانی از نقش هستی را به نمایش  میگذارند  ، نقش اصلی ناپدید شد ه است .
    بزرگ ، بزرگ کسی است  که .میتواند هرگونه زیبایی را بیافریند  ومیتوان باو آفرین گفت  کار ما این است که هر بزرگی که هنوز زنده است هیچ پاداشی نمیدهیم  وهرگر آفرین باو نمیگوییم هنگامیکه  پر کشید ، آنگاه بر گورش بوسه میزنیم  وحال امروز دراین بازار مکاره خودفروشان هر گروهی  چند تن از خودی هایش را ” بزرگ : میسازد  و مشهور میکند  وبر گورشان بوسه میزند  بوسه مدح و ثنا  خبر ندارند که خودشان نبدیل به یک گور شده اند  کورند وکر  واز درک بزرگی به دور /
    فردا دخترکم یک عمل جراحی دارم وامشب را باید درخانه او بگذرانم تا فردا شب .و سخت پریشانم ، پریشان .
    چهره ها درغم  ودلها  همه بیگانه  به هم 
    روز پیوند  وصفای دل  یارانت کو ؟
    آسمانت  ، همه جا  ، سقف یکی  زندان است 
    روشنایی سحر این شب تاران کو ؟ 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 11/06/ 2017 میلادی /.
  • سیاووش وشمشیرش -2

    من این عکس را روز گذشته روی کانال جی پلاس  گذاشته بودم ، آقای محترمی که خیلی هم کم رو تشریف دارند برایم ایمیل دادند که ای عکس باید قدیمی!!! باشد ، این یک گلدان کریستال است که من با موبیالم بطور فانتزی از او عکس گرفتم و ذرات آفتاب را
     در آن جمع  کردم ، کامنتی هم به همین دلیل نوشته بود که هردورا بیجواب گذاشتم /
    گاهی به خیلی آدمها نباید جواب داد وزیاد آنها  را گنده کرد ، ظرفیتی ندارند خودشان نیستند  بهر روی امروز روی اینستاگرام جنابی را دیدم با عینک وگوشی وکلاه خود وتفنگ که گویا سیاووش و شمیشرش را که من دیروز نوشته بودم با چالش کشیده بود !!!
    اتفاقا  سوژه خوبی است ومرا خلاص کرده از اینکه شب تاصبح فکر بکنم که چه چیزیی تقدیم  ارباب نمایم  چه سوژه دیگری روبراه کنم چقدر ازخودم بنویسم کاملا لخت و عریان شده ام و آن عکس نکبت قطعا مرا به همه شناسانده  که چه ساده دل وساده اندیشم ، نه ساده اندیشی درست نیست ساده دلی و پاکی ، بهتر است .
    هیچ کونه  نا امیدی و شک  در دلم نیست که بهر روی او توانسته تا اینجا خودش را بکشاند سر انجام از پله ها بالا میرود  میرود اگر چه صدها هزار نفر زیر پاهایش له شوند ،  خود من عقیده ثابتی به هیچ مرامی ندارم ، شاید چهل سال پیش  بدون هیچ شک و تردیدی  فقط خواب و خیال  هایم را بکنار  گذاشته بودم  وهمیشه فکر میکردم » یک سوسیالیست » آدم خوبی است ! که دروغ از دهانش خارج نمیشود ، اما امروز دانستم که یک سوسیالیست هم مانند سایر آدمهاست وتنها تمبری بر پشت او چسپیده  چنین آدمی  مانند سایر آدمها میتواند دروغ بگوید و مانند همه آنها فریبکار باشد ( در این سرزمین بخوبی  این انسان) را دیدم و بخوبی درکش کردم ! .و شناختم و معنای سوسیالیزم که کمی کمراهم کرده بود برایم ترجمه شد !.
    رسیدن به تلخی ها دردآور و گاهی هم خطرناک میشود  ، رسییدن به نتیجه نیز هیچگاه روی نمیدهد ، ما از حوادث بی خبریم ، 
    این  اتکار من از یک  اعتقاد مذهبی سر چشمه نمیگیرد این کشور کاتولیک هست وباید همیشه حزب کنسرواتیو روی کار باشد گاهی برای تنوع از میان احزاب چند گانه یکی را برای مدتی میاورند او هم جیبهایش را پر میکند و قرارداهایی را نصفه کاره میگذارد ومیردو ودیگر کسی حتی سایه اورا هم نمبیند ،.
     امروز دنیا دردستها افراد مسن واز کار افتاده دارد جان میکند  و آنها هستند که بر دنیا حاکمند وجایی برای حوانان نیست ویا اگر هم باشد باز کسی در پشت پرده سر نخ را دردست دارد .
      باور نمیکردم که جناب ” هنری کیسینجر» هنوز زنده باشند اما درسن نود و چند سالگی هنوز راحت میتوانند وارد اطاق رییس جمهور شودد ولباسهای چرکشان را به دست ماشین لباسشوویی کاخ سفید بدهند تنها در هشت سال دولت ابو حسین ابو عمامه  نتوانست خودش را راضی کند که به اطاق او برود  اما  درس انشا ء را خوب بلد بود .
    بنا براین من یک اعتقاد غریزی نسبت به » او داشتم « ویا دارم  درعین حال نمیدانم آیا انسانیست با دلی نرم وانسانی ویا همه چیز را فدای مرامش کرده است مرام یا آرزو ، نتوانستم روی تلگرام اورا بیابم وکیبرد فارسی من روی اینستا گرام خیلی ریزو کوچک است بعضی چیز هارا وارد لب تاب نمیکنم آنرا تنها برای هرزه نویسی هایم وبرای ارباب گذاشته ام  بنا براین همه کار من روی آن موبیل کوچک ویک تابلت انجام میگیرد تابلت را هم باید امسال عوض کنم عمرش بسر رسیده است .
    بهر روی دراین هوای سی وپنج درجه   هیچ آدم عاقلی خوشش نمیاید دراین اطاق دربسته بنشیند و بنویسد  اما آنچه مسلم است من خودم را خوب میشناسم و گاهی بشدت از خودم انتقاد میکنم این حسن بزرگی است ، که انسان بتواند خود را  بشناسد ،  بخوبی میدانم من آنی نیستم که میخواستم باشم  حال یا کسانی  زویروهستم که  نه عقاید آنها و نه روح آنها نمایان نیست درحال حاضر با ارواح دارم  مسابقه دو میدهم .  اما دخترم  باهوش  واز نظر فکری یک پارچه است  اگر به موضوعی معتقد باشد  تا آخر داستان پیش میرود  وزمانی عقیده ای داشته باشد  بدون محافظه کاری  بر زبان میاورد  وهرگز دربرابر دیگران  واکثریت  تسلیم نمیشود ، اما من مانند او نیستم من گوش به احساسم  میدهم وآنرا تقویت میکنم حال درست یا غلط .
    طبیعتا آدم تنبلی هستم اما در اندیشه بسرعت جلو میزنم  بعد هم از آن نوع انسانها نیستیم که اگر چیزی درزندگیشان تغییر نکرد بیمار میشوند ، نه ! من عادت کرده ام سالهای دربدری بمن آموخته که چگونه باید خودم را حفظ کنم امروز نمیدانم درباره او ( غلط ) میاندیشم یا درست گاهی که کامنتهایی را که برایش میفرستد بحدی تهوع آور است که من مجبور میشوم آنهارا پاک کنم ویا  ریپورت بدهم ، متاسفانه من همه برنامه های اورا مجبورم روی یوتیوپ ببینم بنا براین همیشه سر ساعت در محل حاضر نمیشوم تا ببینم ازکجا شروع شده وحال دارد به کجا میرود  .
    بهر روی امروز شمشیر را از رو بسته بود  ، بزای کوتاه آمدن هم باید حدی را تصور کرد و من بی صبرانه درانتظار پایان این برنامه هستم . 
    هر گونه ترسی  یکنوع وقت تلف کردن است  ، پشیمانی نیز همینطور ،  من هر کاری که کرده ام و یا فکری به سرم زده  به آن اعتقاد کامل داشته ام  خواهان آن کار بودم  و پر واضح است که انسان در چنین موقعیتی  عواقب آن  را نیز باید  تحمل کند  بنا براین هیچگاه ترس را بخود راه نمیدهم  ، افتخار کسب کردن  وفخر فروختن هرگز  ذهن مرا  به خود مشغول نداشته است ، من هر کاری میکنم برای نفس عمل آن کار است .
    درگذشته بین آدمهای مجازی از کسی خوشم آمد  که متعلق  به یک دنیای  روستایی بود  و من نیز فرزند روستا هستم  و افتخار هم میکنم  بدون آنکه  هیچ عامل شهری  بورژوایی بمن  سرایت  کرده باشد  ، درهمان راه قدم بر میدارم .
    خوب گویا ماشین لباس شویی کارش تما م شد هوا هم ناجوانمردانه !!!  داغ وسنگین است . تا فردا 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 10/06/2017 میلادی .زنجیره ای !!
  • سیاووش با شمشیر

    او مرتب حرف میزد بدون آنکه کوچکترین اشتباهی بکند  نزدیک به یکساعت ونیم حرف زد  بی آنکه از روی چیزی بخواند ویا مجبور باشد گه فکرش را بیاد آوری بگذارند ، درباره حادثه مثلا تروریستی چند روز پیش ، او با دلیل ومدرک  داشت از یک تلویزیون که بطور زنده پخش میشد همه چیز را عریان میکرد ،  من متوجه شدم  که درباره او بسیار کم میدانم  شاید کمتر از  آنچه که میپنداشتم ، غرور .سرکشی واعتماد به نفس اورا درکمتر آدمی دیده بودم  .
    گاهی ازاو میرسم  شاید مردی باشد  قدرت طلب وخطرناک هرچه باشد خون قدیمی ها در رگهایش جریان دارد  ودر وجود او  بهم آمیخته شده است  همچنین نقطه نظرهای شگفت آوری دارد ،  واین دو وجود درهم آمیخته از او یک مرد استثثنایی ساخته  است به همین دلیل هم دشمنان زیادی دارد ، او هم مانند ” شاه” که معتقد بود روح کوروش دراو حلول کرده شاید اینهم این تصور را دارد که روح سیاووش در او حلول کرده است از هیچ آتشی نمیترسد .
    آنقدر که دراو قدرت طلبی را دیدم کمتر جاه طلبی را احساس کرده  ودر جایی  کسانی را که باو بدوبیراه گفته بودند خوب عریانشان کرد ، 
    درحال حاضر گویا معتقد به جنگ جهانی سوم نیست   و پیروزی خود را و سر زمنیش را دریک صلح بین کشورهای بزرگ  میبیند  فرضیه هایش درست است  کاملا بنظر منطقی می آیند .
    گاهی احساس میکنم باید از او ترسید  تا بحال مهربانی کمتر از اودیده ام گاهی مانند یک دانش آموز درس خوان وخبره  که میل دارد بیشتر تشویق شود  وزمانی این احساس را در من بوجود میاورد که الان مشتهای سنگینش را حواله بینی انسان روبرویش میکند ، اما روبرویش تنها دوربینها هستند  ، نمیدانم شاید هم بر خورد ظاهری او باشد  مودب بنظر میرسد گاهی نرم خو دوست داشتنی وزمانی سخت تسخیر ناپذیر واین تضاد دراو شخصیتی بوجود آورده که قابل لمس وشناسایی نیست .
    شب گذشته یکساعت ونیم بدون هیچ مکثی سخن گفت آنهم بطور زنده نه یادداشتی جلویش بود ونه از روی چیزی میخواند  از حافظه او حیران مانده بودم از  استعداد  او   کم کم خواب داشت مرا درخود فرو میبرد اما میل داشتم تا به اخر صحنه بروم و….رفتم  تمام شب هنگامیکه بین خواب وبیداری بودم از خود میپرسیدم چگونه او میتواند اینهمه بر خود ودیگران چیره شده باشد  سخت با کمونیستها دشمن است “مانند خودمن ” درعین حال با یک سیاستمداری  روی آب  با حضرت ولایتعهدی  کنار آمده است  ، واقعا دنیای چپ ها دنیای کثیف ومتعفنی است همیشه قیافه های اخمو منزجر کننده  .یک خشونت وگاهی بی ادبی .
    دلم میخواست او را از نزدیک میدیدم  واز او سئوال میکردم  تنها یک سئوال را مطرح میکردم  ، آیا فاشیست هستید ؟ ویا حاضرید  با همه غیر فاشیستها وبا اعضای احزاب صحبت کنید ؟! .
    در تمام حرفهایش گاهی زندان رفتن وبازجوییش را بنوعی به رخ همه میکشد ( خبر ندارد که من اینهارا جلوی چشمانم دیده ام ) اما نه به نفرت انگیزی بازجویان امروزی .
    زمانی اورا جوان وزیبا ودوست داشتنی میبینم  و زمانی او یک تکه سنگ سخت ورنگ پریده ، خیلی ها بر معلومات وتجربه های او ایراد میگیرند بخصوص کمونیستهای پیر وقدیمی ویا مجاهدین از کار افتاده کویی مشت بر یک سندان میکوبند .
    او از یک جنبش دانشجویی برخاسته ومرتب از آن سخن میگوید متاسفانه من درآن زمانها درکشورم نبودم وچیز زیادی نمیدانستم تنها حس ششم من بمن ندا میداد که خبرهایی خواهد شد ومن هنوز لباسها وکتابها وصفحاتم درون کمد خانه  جای داشتند .
    این اپوزیسیون زوار دررفته که حتی با خودشان کنار نمی آیند هنگامیکه صحبت از او میشود همه با هم یکی میشوند وفحاشی را شروع میکنند اما گویی او هیچ نه میداند ونه میفهمد ونه حوصله جواب دادن را  دارد از زندگی خصوص او کسی باخبر نیست  همه روی حدث  و یقین چیزهایی میگویند ، گویا همسری دارد که او بشغل برنانه ریزی وسایر کارها مشغول است ، اما کسی آنهارا باهم ندیده است میل دارد تنها باشد حتی آن دوست صمیمی اش را نیز درون آیینه جای میدهد  وخودش جلو مینشیند وآنچنان گازی بر شکلات میزند که گویی میخواهد به بیننده  القاء کند روزی گوشتهای ترا بدینگونه خواهم کند .
    از ایمانش بکلی بیخبرم وگمان هم نکنم ایمانی داشته باشد کمتر دراین باره حرف زده واز آنهایی نیست که میخواهند به زور ایما ن ناقابل خودرا بر همه تحمیل کنند  واز هرکس که مانند آنها فکر نکند  دوری کرده  واورا درانزوا قرار دهند   و یا او را دچار دردسر سازند .
    بهر روی مردی است انکار نا پذیر وهمیشه درهمه جای زندگی تو حضور دارد ، چه صبح روی تلفن وچه شب روی تابلت او بهر روی حضورش را به همه اعلام میدارد وهمیشه  هم چیزی برای گفتن دارد. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا /09/06.2017 میلادی/.
  • یک عاشقانه

    آخرین جرعه این جام 
    همه میپرسند :
    چیست در زمزمه مبهم آب  ؟ 
    چیست درهمهمه دلکش برگ 
    چیست دربازی آن ابر سپید 
    روی این آبی بلند 
    که ترا می برد اینگونه  به ژرفای خیال؟
    بتو میاندیشم  ، ای سراپا همه خوبی
     تک و تنها بتو میاندیشم ، همه وقت ، همه جا ………….” شادروان فریدون مشیری”
    امروز خیال  داشتم جعبه عکسها وآلبوم هارا بیرون بیاورم تا بعضی هارا که دوست ندارم پاره کنم واز بین ببرم وبقیه را نگاه دارم ، دستم به چیزی چسپید ، چسپ یک پاکت بزرگ بود ، آنرا بیرون آوردم ، 
    وای خدای من !
    مگر ممکن است ؟ همین چند روز پیش بیادت بودم ،  تکه ای بریده شده نامه هایش را عکسهایش را ودفتری از سفارت ……
    که برای او یادبود گرفته بودند ونسخه ای ازآنرا برای من هم فرستاده بودند وسفیر آن سرزمین با فارسی شکسته امضا کرده بود  
    مدتی خیره خیره به کارت پستالها نامه ها حتی روی دستمال کاغذی از هر سرزمین که میگذشت برایم میفرستاد نگاه کردم واشکهایم سرازیر شدند .
    دریک کارت پستال بسیار زیبا  نوشته بود:
    ” دریک رستوران مجارستانی غذا میخوردیم میخواستم از ویولنیست ها خواهش کنم که برایم  راپسوی پنج را که تو خیلی دوست داشتی بنوازند ناگهان بی آنکه بدانم آنها سر میز آمدند وراپسودی را اجرا کردند ومن گریستم ، حال تو آنرا چگونه توجیح میکنی 
    نامه دیگرش از پاریس بود نوشته تنها یاد تو با من است ، تنها نیستم با توهستم .
    وروی یک دستمال کاغذی شعری که خودش  سروده بود نوشته وآنرا درون یک پاکت پستی برایم فرستاده بود…..تنها نشستم وگریستم ، کجا دیگر این عشق ها پایه گرفته وشکل میگیرند . او سالهاست که زیر خاک خفته ومن سالهاست که پیر شده ام 
    با شادوران فریدون مشیری ونادر نادرپور خیلی دوست ونزدیک بودند  ، شبی در  منزل نادر پور  برنامه شعر خوانی داشتند بانوان مطابق معمول از فروغ میخواندند و  گویا مرحومه سیمین بهبهانی هم درآن جمع حضور داشت و”او” آخرین جرعه  این جام را ” آنچنان با احساس وبغض میخواند ( نوارش را برایم فرستاد)  ، جناب فریدون خان میگوید باید این بانو خیلی محاسن داشته باشد که ترا بدینگونه درآورده وآن قلب شیدای ترا تسخیر کرده وخود شده صاحبخانه باید اورا ببینیم .
    بمن زنگ زد وگفت اشکالی ندارد که با نادر پور وفریدون ناهاری بخوریم ؟ گفتم شام بهتر است وشام را در( چاتا نوگا) خوردیم 
    امروز هیچکدام نیستند همه رفته اند تنها یادشان وخاطره هایشان برای من مانده که دارم نشخوار میکنم .
    امروز او بسراغم آمد وگفت مرا هرگز فراموش مکن ، چرا که تا دم مرگ ترا فراموش نکردم ….
    آخرین نامه ای که از لندن برایم باینجا فرستاد لب دریا باد آنرا باخود برد  نیمه کاره  ، تنها توانستم چند جمله را بخوانم :
    هرجا توهستی زندگی همانجاست  ،  شاید به زودی به آنجا آمدم  اما مرگ اورا برد ،خوب شاید روحش درهمین حوالی میگردد ، کسی چه میداند ؟!.
    —————–
    من مناجات  درختان را ، هنگام سحر 
    رقص عطر گل یخ را باباد 
    نفس پاک شقایق را درسینه کوه 
    صحبت چلچله هارا با صبح 
    گردش رنگ و طراوت را درگونه گل 
    همه را میشنوم  ، میبینم 
    من باین جمله نمی اندیشم 
    ای سراپا همه خوبی ، تنها بتو میاندیشم 
    پایان 
     ثریا / پنجشنبه 8 جون 2017 میلادی 
  • رشته طولانی

    خیر ! 
    این رشته سر دراز دارد ، نمایش آنقدر مضک بود که بیشتر به یک کمدی و تراژدی شبیه بود، و در همین احوال تلویزیون آلمان دست به پخش یکسری فیلمهای مثلا مستند زده که فرح بانو  نقش اول را بازی میکند !!!!
    برای کشتن آدم هایی که لازم ندارند و ناریخ مصرفشان تمام شده نمایشی را آغاز کردند عده ای بدبخت بیگناه کشته شدند  عده ای را فورا اعدام کردند واز فردا ماشین مرگ دوباره بکار میافتد نان زیادی ندارند به آنها بدهند . و برای ادامه نمایش آرتیست همیشه در صحنه هنوز آماده بهره برداری است تاریخ مصرف او بی انتهاست و تا پایان قرون ادامه خواهد داشت .
    در آن  روزگاران  که ما درامریکا بودیم وهنوز خبری از هیچ اعتراضی نبود دنیا آرام بود ومن هنوز یک دختر بچه ترسو که درهواپیما قرص خواب میخوردم تا مقصد ، درهتلی که ساکن بودیم ، ناگهان  تیتر بزرگی روی صفحه تلو.یزیون نشست ومن تنها نام ایران را دیدم ، همسرم را صدا کردم که بیا ، بیا ببین چه خبر شده او هم انگلیسی نمیدانست اما آلمانی را خوب بلد بود بهر روی توانستیم بفهمیم که تیر این است :
    زمانیکه دنیا میرود  تا قهرمانانش را فراموش کند ، ایران میرود تا قهرمانی بسازد ،      دا ، دا، دام  ” فرح ” .
    با چه شوقی و غروری نشستم که بعله ! دوساعت تمام از شبکه سر تاسری امریکا این برنامه پخش میشد . گویا ازهشت کانال  همسرم سیگاری روشن کرد وگفت :
    مخارج این آگهی را چه کسی میدهد ، لابد ما بیچاره  که از حقوقمان مالیات برمیدارند، من فریاد کشیدم که نه ! این آگهی نیست این واقعی است مگر میخواهند دستمال حریر بفروشند یا تلویزیون  ” شارپ”  نگاهی مانند نگاه یک عاقل اندر سفیه بمن انداخت وگفت :
    بجای اینکه سرت را درون کتابها پنهان کنی کمی هم به اطرافت نگاه کن این رژیم رفتنی است وشاه افتادنی …….
    من گوش ندادم و دو ساعت تمام چشم دوختم به تلویزیون که داشت حمام آفتاب  ، غواصی ، دوچرخه سواری  وموتور سواری و منجمله جزیره کیش و هتل مخصوص شاهانه و غیره و ذالک .را نشان میداد!…….
    ما به ایران برگشتیم  ، من امریکارا دوست نداشتم وندارم ، درلندن دیدم تمام خیابانهای کنزیگنون مرگ بر شاه واشخاصی بعنوان دانشجو مرتب کاغذهایی بین مردم  بخصوص جوانان پخش میکردند من هنوز خیلی جوان بودم ولاغر شلوار جین با جلیقه جین با یک دستمال گردن ویک بلوز چهار خانه سوغات امریکا برتنم بود  ، مرد جوانی بمن نزدیک شد و گفت “
    دانشجو هستید تا دهانم را باز گردم دیدم مشتی از آن اوراق میان دست من گذاشت فورا بخانه برگشتم وماجرا را گفتم  دو روز بعد راهی تهران شدیم وماه بعد من برای همیشه راهی همان خانه درخیابان کنزیکنتون  شدم  با بچه ها ، تک وتنها .
    این داستان را  برای آن نوشتم که بدانید که بعضی از ستاره ها اقبالشان بلند است یکی مانند مارلین مونرو وآن پرنسس نادان    خودشا ن را به کشتن میدهند و دیگری تا آخر عمر نقش خود را خوب بازی میکند .
    یکی هم مثل من سرش اصلا توی هیچ خطی نیست  فقط زیر پایش را نگاه میکند  تا ناگهان زمین دهان باز نکند  و او را ببلعد . 
    دراینجا باید یادی هم از دوستان نازنینی که درامریکا داشتیم بجای بیاورم که بحق  مهربانترین انسانهای روی زمین بودند .
    پایان دلنوشته امروز ما / پنجشنبه هشتم ماه جون 2017 میلادی ..ٍ
  • زندانی ملال

    دهر  زندان ملالی بیش نیست 
    زندگی خواب و خیالی بیش نیست 
    مبدا و آغاز و انجام و معاد 
    ارتحال و انتقالی بیش نیست 
    زینت  ارایش دنیای دون 
    کذب و بهتان و محالی بیش نیست ……..” هروی”
    هر چه رو گذشته گذشت و هیچکس از عمق ماجرا خبر ندارد و یا * شاید* بزرگان ما خبردارند  و مردم بیچاره مال باخته و پاک باخته بی خبرند و باز حضرت ولایتعهدی پیام تسلیت به مردم بیچاره فرستادند ! چه خوب انسان پشت یک آکواریم بنشیند وماهیان درآب لجن وگل  آلودرا ببیند که دارند خفه میشوند  مرتب برایشان آواز بخواند .
    ملکه بئاتریس ( هلند) هنگامیکه تاج و تخت را به پسرش واگذار کرد تا امروز هیچ کجا نه نامی و نه نشانی و نه عکسی از او دیده نمیشود  درحالیکه دوست داشتنی ملکه اروپا بود و درتمام میهمانیها میدرخشید .
    و اما….. و اما ….  ما ندید بدید ها و بیچارگان هر صفحه ای را باز میکنیم شهر بانو شاخدار به همراه خانواده   یا تنها نشسته چهل است است که مردم را بدینوسیله سرگرم کرده اند و تازه میگویند ما شهروندی بیش نیستیم با داشتن چند پاسپورت محکم سیاسی وحقوق بالا وصد البته بیزنسهای بزرگی که خیلی ها خبردارند وخیلی ها بیخبرند ، اشرف خواهر شاه درگوشه ای بیصد مرد وبیصدا دفن شد چه تهمت های ناروایی که بر او نبستند ، شمس خواهر شاه ارام وبیصدا درلندن رفت هیچکس نفهمید  اما این یکی تا دم مرگ هم باید با سروصدا ودهل باشد هرروزی ما یک عکس به مناسبتی از ایشان باید زیارت کنیم درغیر اینصورت آن روز به پایان نمیرسد  وخوب بچه های تازه سال هم خیال میکنند علی آباد دهی است .
    چهل سال سرما با پیام ها وفحاشی ها وگفتگوها ومناظره ها  گرم شد خانه برباد رفت حتی آبهای زیر زمینی را نیز فروختند خاکهارا توبره کردن وبه کشورهای  عرب فروختند  نیم بیشتر از اقتصاد مملکت که باید صرف بازسازی وویرانیهای جنگ باشد دربانکهای خراج ویا در برگه  های سهام خفته اند ، هر روز ملت را بنوعی سرگرم میکنند آنها درداخل واین موجودات درخارج ……
    صدا از کسی بلند نمی شود  خواجه حرمسرا محکم درقلعه را بسته تنها میتوانید عکس بانورا ببیند ببوسید وبلیسید وبر چشمانتان بگذارید بیخبر از آنهمه رنجی که همسرش کشید ومعلوم هم نشد چگونه رفت .
    خدایان ظلم ونفرت اورا از بهشتی که بادست خودش ساخته بود بیرون راندند اما او هیچگاه از مهری که به سرزمینش وانسانها داشت  توبه نکرد  او مردم را وادار کرد بخود بیاندیشند  هنر اموختن را به مردمی که هیچ چیز را  تشخیص نمیدادند  ، آموخت وهیچگاه  از خدایان قدرت پرست ، نترسید . برای سرکشی از قدرتمندان توبه نکرد راست ومستقیم رفت و…….
    .
    واین یکی مانند یک مواد مخدر قوی و خطرناک  خودش را در ذهن مردم جای داده است  بی آنکه کسی از خیانتهای او خبر داشته  باشد. 
    مردم گرسنه که برای احقاق حقشان آنهارا به زور به مجلس بردند درراهروها به تیر بستند وسپس گفتند ” کی بود کی بو ما نبودیم باد بود ! وسپس پیامهای تسلیت  سرازیر شد .
    من هیچگاه کینه به کسی ندارم اما کینه ام نسبت باین  یکی مانند زهری است که هرروز با دین عکسهای جورواجورش مرا مسموم میسازد حتی باندازه همسر مرحومم نیز از او کینه بیشتر دارم چون اره کردن انسانها را خوب میداند و آن مفتخوران و عیاشانی که اطرافش را گرفته اند باو تعلیمات لازم را میدهند  وآن پادشاه  که امد کمی منی بکند  وخودش را جانشین خدایان قدرت بداند خفه کردند .ث
    جاودان گر زنده مانی حاصلی 
    صبح و شام و سالی بیش نیست 
    دولت و اقبال  دنیا سر به سر
    مایه رنج و ملالی بیش نیست 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 08/06/2017 میلادی //.
  • آشنای تو

    سخن از زلف تو گویند  دل وشانه بهم 
    می نمایند دو گم گشته  ره خانه بهم 
    حرمت کوی تو گر شیخ وبرهمن یابند 
    نفروشند  دگر  کعبه وبتخانه بهم ………”صفیر اصفهانی “
     در هوایی داغ ، ودم کرده  وگاهی کمبود  اکسیژن و خیلی خبرها که بمن مربوط نمیشود  ، من خارج از مرز زندگیم  سرودی مخصوص خود دارم  وبه هرچیز تازه ای از دید ی نگاه میکنم که مخصوص خودم میباشد  ومیتوانم ببینم که از اعمقا ق تاریکی  چه ناله ای بر میخیزد .
    برای آنکه بنویسم ، احتیاج به یک : ملهم : دارم  چندان میلی ندارم عاشق داشته باشم ویا معشوقی این هرد و حال مرا بهم میزند سخن از ” دوست ” میگویم ، دوستی که دیگر نیست  واگر امروز بود  این همه تاریکی را نمی شناخت ، او در مغز خود مینواخت  وگمان نکنم درگیتی هیچ نوازنده ای مانند او بتواند از نوک مداد خود آنهمه کلماترا بیرون بریزد که همه نوای یک ساز را داشتند .
    او همیشه دریک اشتیاق میسوخت  واز جداییها مینالید ، من سپر بلای او بودم  صمیمی با او وخودم  واین خصلت من است ، گوشم برای شنیدن سخنان او باز بود ، چشمانم برای پوشیدن عیبهای او بسته میماند  با گوش روشنم آوای اورا میشنیدم  وهستیم را بااو یکی کرده بودم .
    زمانیکه سخت  دل به سرود ویژه او سپرده بودم  از راههای دور  وداشتم درسایه اش راه میرفتم  وگم میشدم  ندایی بمن رسید که او هم رفت ! 
    به کجا؟  ومن با واژهای او گریستم  ، با نوشته هایش ، با یاد آوری گفته هایش  و تمام کلمات را که به دل سپرده بودم بیرون ریختم  تا اورا بیابم اما خودم را دیدم  ، عریان ، خود من معنا شده بودم .
    حال امروز دلی دارم که درگوشه ای افتاده  بی ثمر هیچ مشتی وهیچ کوبنده ای نمیتواند آنرا باز کند ، تنها گوهر تاریکی دران جای دارد وخدا؟ خدایی که خود  آنرا ساخته ام  و در کنارش نشسته است  واین اوست که نوازنده   پنهانی  است خود معماست .خود خدا ، یعنی [عشق .] .
    امروز دیگر برای دیدن وشنیدن وگفتن همه چیز دیر است ، معیارها عوض شده اند جایشان را چیزهای تنفر آوری گرفته اند  دیگر هیچگاه نمیتوان به دنبال  یک کلمه پاکیزه رفت   بلکه آهنگ چتدش آوری  که ترکیب شده  از واژه های های بی تناسب و تهوع آور .
    زمین لرزید ، آسمان لرزید ، آبها از حرکت ایستادند کوهها غرش برداشتند و آتشفشانها طغیان کردند ، من پشت پنجره خیال  آنها  را میدیدم وبا خود گفتم که :
    دیگر وقت رفتن است ، چمدانت را لبریز ازهوای نفسهای گرم کن ، گام های سنگینت  بیهوده زمین را آزار میدهند ، باید رفت و
    و باید همان آتش در نیستان را زمزمه کرد  خودم در نیستان افتادم و سوزاندم و سوختم .ث
    دوستان  بهر من از حالت مجنون گویید
    که خوش آید خبر حال دو دیوانه بهم 
    در قیامت باز به رهش فرو ریزم جان 
    افتد آنجا  چو گذار  من و جانانه   بهم ……صفیر…..
    ————————————————
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « ……..
    07 جون 2017 میلادی / اسپانیا / یک دلنوشته !
  • نیروی تفکر

    بر این گمان ، نه یقین دارم که از ملت ایران چه درخارج وچه در داخل بطرقی وبنوعی طریق تفکر را گرفته اند انسانهایی رباط مانند  وگاهی دیوانه وبا لفظ کلام های زشت ، خوب نباید هم بیشتر از این تعجب داشت هنگامیکه بزرگترین تجارشان وثروتمندانش از دروازه دولاب وسنگلج درخونگاه ونهایت سی متری برخاسته اند ،  ویک دنیای بلبشویی را تشکیل داده اند که نه خودشانرا میشناسند ونه دنیارا تنها میل دارند جبران مافات کنند ویا کینه ورنجی که پدر ومادرنشان کشیده اند آنهارا وادار میکند  تا دست به جنایت بزنند ، وجنایت آن نیست که تو با کاردواسلحه انسانی را بکشی هنگامیکه روح کسی بمیرد  دیگر لاشه وپیکر او به درد نخواهد خورد .
    متاسفانه روح انسانی در سر زمین ما برای همیشه ویا لاقل برای دویست سیصد سال  آینده مرده است .
     حال عده ای دل خوش کرده اند  ودرانتظار آن روز ( ایکس ) نشسته اند ! بمن مربوط نمیشود  با این فرهنگ  بااین کلمات تهوع آور ، من ابدا دیگر نه برنامه ای را خواهم دید ونه کامنتی خواهم گذاشت ،  تنها مینویسم ، آنهم برای آنکه سرم گرم باشد نه اینطرفی هستم ونه آنطرفی کاسه بلور چینی ولب طلایی ما همانند همان کاسه کریستال ساخت چک از هم پاشید وهزار تکه شد دیگر امکان دارد میان خار وخاشاک ها ومیان مدفوع وادرارها  دنبال  آن کاسه بگردی وتکه هایش را بهم بچسپانی وخیال کنی همان است  نه ! هزاران همشکل آن ساخت کارخانه جات ” چین | “ببازرا آمده است ویا ساخت ” روسیه ”  سر دم داران این رژیم نه باهوشندد ونه زیرک ودانا بلکه جاهلند بمعنای واقعی  وحال درانتظار مرگ فلانی نشسته اند وخیال میکنند با مرگ او همه مسائل حل میشود  درحالیکه همه مغزها کرم گذاشته افیون ومواد فراوانی دردسترشان هست آنها تنها با خیال زند ه اند مرده هایی که راه میروند مینوشند ومیخورند دفع قضای حاجت میکنند همانند همان حیوانات  اما گاهی درلباس شیک مد سال وگاهی هم در همان لباس قدیمی چون لباسهای شیک عاریتی است وبه آنها نمیخورد بچه کله پزهای زورخانه ها وحلیم پزی ها امروز بازراشان رونق گرفته است 
    زمانی شاه ما آنقدر اعتماد بمردم و ملتش داشت  البته میدانست که تنها در سطع  مملکت 25/. با سوادند واین بیسوادی مردم اورا رنج میداد  بخیال خود مملکت را داشت بسوی یک دموکراسی میبرد نمیدانست که هما ن با سوادها هم درعمق وجودشان کرمی وول میخورد ومردم ازاری و آدمکشی را ترجیح میدهند هرچه باشد ما ملتی نیستیم که مانند کشورهای سطح بالای جهان بگوییم خون ما پاک است ، خون ما مخلوط از تجاوز های یونیانیان ، ترکها ،  مغولها واعراب است این اقوام  بیشترین تجاوز را به زنان ما انجام دادند طبیعی است که دربطن آن زن چه جانوری رشد میکند  ، شاه خوشحال بود که به کارگران این حق را داده  است که از سود کارخانه ها بهره ببرند و خوشحال بود که به زنان آزادی داده است قانون حمایت خانواده را وضع کرد ، اما ایا زنان توانستند ازاین آزادی بنحو شایسته ای استفاده کنند ویا تنها به مینی ژوب رقص کمر ولوازم ارایش پناه بردند سیگار ومشروب وقمار دردست فلان دختر حاجی که تا دیروز زیر چادر بوده ومادرش هنوز چادر عبایی میپوشد ،  دوحزب داشتیم  واین  احزاب میتوانستند اقلبت واکثریتی را  بهر روی به نمایش بگذارند  واو میدانست که کمونیستها درکمینند  حزب توده را غیر قانونی اعلام  کرد آنها به زیر زمین رفتند  وتوسعه یافتند چند شاخه شدند وزاد ولد کردند ، او بخیال حود دموکراسی را به ایرانیان هدیه داد شاید هم داد اما این ملت معنای دموکراسی را  نمی دانستند کما اینکه هنوزهم نمیدانند ، شاه به کسانیکه به وطن خیانت میکردند رحم نمیکرد کما اینکه منهم رحم نمیکنم ، عده ای را دنبال میکنم آوانسی میدهم تا ببینم تا کجا میرود ودرجایی بخودم فرماذن ایست میدهم وسپس بر میگردم در لاک و جلد خودم  ، شاه خیانتکاران را تیر باران میکرد چرا که تروریست وآدمکش بودند اما وسعت اندیشه این توده آنقدر وسیع بود که توانست همه را باخود یکی ساخته درنهایت خود نیز بازنده شد ودزد سوم آمد وخرشانرا برد .
     شب گذشته باز تابلت   به حرکت درآمد تیک تاک تق  آنرا خاموش کردم و امروز صبح آنرا باز کردم گویا آن پیر خراسانی دو جاراگرفته است وهنوز تیغ حمله او به سوی “صدر ” جناب نویسنده بسرعت کار میکند . سپس رفتم که کامنتهارا بخوانم  ، اوف ….حالم بهم خورد واقعا حال تهوع گرفت برخاستم وبه دستشویی رفتم  واینها چطور میگذارند این کامنها روی صفحه بماند درحالیکه عکس من بر بالای صفحا است حال باید بروم همه را پاک کنم واز خیر تماشای آن نقشی هم که به آن جوان داده ام  بگذرم وبگویم گور بابای همه .
    شب گذشته کتابی بردم تا بخوانم ، متاسفانه نورچراغ آنقدر کم بود که هیچ یک از حروف را نمیتوانستم ببینم وخوب کتابها .
    متعلق به چهل سال پیش بودند و نویسندگانی بزرگ و صاحبان اندیشه ، میل ندارم بگویم فریب خوردم  فریب خوردن افراد به دست خودشان میباشد ، شاید دلم میخواست منهم یک بازی را شروع کنم اما من هیچگاه بازنده نخواهم بود شاید  درقمار ویا قمار زندگی اما در کار خودم و راهی را که درپیش میگیرم هیچگاه احساس پشیمانی ویا ضعف ویا اعتراف به شکست نمیکنم  چون میدانم دارم بازی میکنم هرگاه خسته شوم بازی را رها میکنم وبه دنبال یک بازی دیگر میروم ، آنها نباید خودشان وحرفهای مرا چندان جدی بگیرند .ث
    ثریا ایرانمنش» لب پرچین « / اسپانیا 07/06/2017  میلادی /.
  • رهبری

    برای رهبری کردن بر یک ملتی ، حتما لازم نیست قوی وپرقدرت وقهرمان باشی ، تنها کمی زیرکی وهوش  وجسارت میتواند کمک کند که شخصی رهبر دیگران شود ویا قیم ویا بزرگتر  ،  امروز به سخنان ” رهبر ” در باره جنگ با عربستان گوش میدادم وجوانانی که درآتیه خیلی نزدیک باید به قربانگاه بروند  ، دردلم دعا میکردم که خداوند کمی عقل باین انسانها بدهد وبرای بالا نشینی اینهمه قربانی ندهند  ، اما خود خدا مگر فرمانده نبود ؟ مگر دستور نداد به آدم وحوا که از بهشت بیرون بروید وتا ابد دردبکشید چرا سیب را مثلا از درخت چیدید بدون اجازه من؟  وسپس دراین فکر بودم که سرنوشت این زمین خاکی وما موجودات دردست چه کسانی است ، ایا ازما باهوش ترند ، آیا قوی ترند ؟ ویا سرمایه زیادی دارند ؟ . هنگامیکه به تاریخ گذشته نگاه میکنم  از خودم میپرسم کسی چه میداند که ایا کوروش واقعا آدم نازنینی بوده است ؟ وآیا هیچگاه آدم نکشته ویا اسکندر آن پسر زیبا روی که تنها سی سال عمر کرد چرا اینهمه میل به قدرت داشت وبه دورجهان میرفت تا همه کره خاکی را یکجا بگیرد وایا ناپلئون واقعا شجاع بود؟ کسی از بعد اخلاقی و خصوصیات شخصی آنها خبری ندارد هرچه را که نوشته اند بخورد  ما دادند وما هم زیر زبانمان مزمزه کرده ایم ، چه کسی میداند  که چرا ژاندارک بیگناه را درآتش سوزاند او که از یک دهکده کوچک بنام ارکا برخاست وناگهان یکشبه بر او وحی نازل شد که باید به کمک شاه فرانسه بشنابد وناجش را پس بگیرد آیا میدانست که پاداش آو آتش است ؟ هیچکس چیزی نگفت اورا بجرم جادوگری سوزاندند ..
    پادشاه ایران محمد رضا شاه پهلوی برای شاه بودن ساخته نشده بود او مردی بود که درخازج درس خواند وسپس به زور باو زن دادند   د رهمان سن موریس عاشق یک دختر فرانسوی شده بود ، هنگامیکه ثریا را طلاق داد سالها غصه دار بود واین غم را میتوانستی از چشمان او بخوانی اما باید یک ولایتعهد برای سر زمینش میداشت ….
    خوب امروز چه شد ؟  او هیچگاه  هیچی چیزی  را تکذیب نمیکرد  شاید درباره اش سکوت میکرد اکثر اوقات تنها گاهی زنانرا کوچک میکرد مثلا درمصاحبه هایش  گفته بود”  زنان هیچگاه یک مایکل آنجلو  ویا باخ ویا بتهوون نداشتند  حتی یک آشپز خوب هم د ربین زنها پیدانشد  اما خوب میدانست که گلدا مایر نخست وزیر اسراییل است وایندیرا گاندی نیز .اما ترجیح میداد که مردانه بیاندیشد او همیشه غمی را باخود حمل میکرد شاید این غم نمیگذاشت که درست بیاندیشد واطرافیانش نیز باو دروغ میگفتند .
    حال همه چیز دردست دیگری است .
    در گذشته برتراند راسل گفته بود زندگی ما دردست خروشچف ، مائوتسه تونگ وفاستر  میباشد  اگر آنها بگویند بمیرید ما باید بمیریم ، خوب حال وضع عوض شده است از مائو وخروشچف وفاستر خبری نیست اما دیگران بجای آنها نشسته اند وهمان حرفها را تکرارمیکندد ما جنگ میخواهیم برای بقا ء خود وشما هم بدتان نمی آید که جنگی دربگیرد و چهل سال دیگر بمانید.
    اما دیگر چیزی باقی نمیاند تنها یک تکه زمین خشک وخالی از همان ( واحه ها) که آرزویش را دارید  وشتر وشیر شتر وادرار شتر ومارمولکها .، درعوص آن واحه نشینان امروز در برجهای هزار متری مینشینند وصاحب مجهزترین تشکیلات  روی زمین هستند ،میدانید چرا ؟ برای آ|نکه اتحاد داشتند و دستهایشان دردست هم میرقصیدند . ما رقصهایمان نیز به تنهایی است روی سن تنها خودمانرا تکان میدهیم !!.
    ما گوسفندان بی زبان همیشه احتیاج به یک شبان داریم  ، حال درهر لباسی که میخواهد باشد .ث
    ثریا / اسپانیا / ششم جولای 2017 میلادی /
  • یادآن روزا بخیر !

    یادم میاید که آن روزها که بمدرسه میرفتیم ،
    کلاس ما بیشتر هفده یا هیجده شاگرد نداشت ، مدرسه ملی بود وکمتر شاگردی میپذیرفت  ، ترجیح میداد شاگرادان خوبی تربیت کند اگر چه کم باشند ، یادش بخیز خانم شمس السادات صفا  ، بهر روی  در کلاس ما معلم ازهر کس می پرسید که پدرت چکاره است ” میگفت خانم ، تاجر است ، معلم است ، فرهنگی است  از این سه شغل  جلوتر نمیرفتند  یکی دونتا هم پدرشان دنانساز بودندمه درشهر شهرتی داشتند ، دکتر ومهندش خیلی کم داشتیم ، روزی نوبت من رسید “
    خانم اجازه هست ،  پدرممون مرده  ( دروغ میگفتم ) اما مادرجان گفته بود بگومرده !
    .
    – خوب پس کی تقبل مخارج شمارا  میکند ؟ ” تقبل ” خانم ، اجازه هست ، دایی ما ! دروغ میکفتم دایی رفته بود حتی شناسنامه اشرا هم عوض کرده بود ونام فامیل دیگری را انتخاب کرده بود وروی  خودشان گذاشته بودند که هم گبر بودنشانرا بپوشانند همه مادر دیگر خیلی رسوایی ببار آورده مرتب شوهر عوض میکرد ، اما من خجالت  میکشیدم نیمتوانستم بگویم که شوهر ننه مان ! 
    حال میبینیم دایی داشتن خیلی خوب است انسان درتاریخ میماند یک شاخ هم روی سرش سبز میشود . 
    هر صبح هر صفحه  ای را که باز میکنیم این شهربانوی باتاج ونمیتاج وربع تاجش یا درپشت سر اعلیحضرت ویا تنها نشسته است دیگر خسته کننده شده ، بریتانیای  بزرگ را بی بی سکینه به دست گرفته وفرانسه را بی بی شهربانو . وامروز صبح روی فیس بوکم تا آن را بازکردم یک لوله هفت تیر به دماغم خورد ! تنها مانده بود شلیک کند ،،، وخانم مینا اسدی چیزی نوشته بودند 
    همه چیز دراین دنیا بستگی به شانس دارد وکمی زرنگی وزیرکی واینکه مانند کبوتر معصوم ، مانند روباه مکار ومانندگرگ درنده باشی .  ومانند کلاغ دزد ومانند بوم ، شوم ….باقی بماند .
    روزهایمان درملال و بیهودگی  میگذرد درشهرخبری نیست تنها در اپوزسیونهای چند رنگ دعوا ومرافعه وفحاشی ، نیمه شب گذشته ناگهان تابلتم به صدا درآمد آنرا بازکردم  ، آخی ، همان پیر خراسانی بود او هم دیگر حوصله اش سر رفته بود آن طنزو شیرینی را درکلماتش نمیتوانستی ببینی شاید هم به زودی تعطیل شود  چون متعلق به کانال یک است خوشبختانه من چون سایت لایت ندارم بیشتر آنهارا با بیست وچهار ساعت گاهی  چهل وهشت ساعت تاخیر میبینم وکامنتی میگذارم ومیروم هیچ اظهار نظری نمیکنم اما نیمه شب دیشب بدجور حالم گرفته شد مجبور شدم روی فیس بوک کمی فضل فروشی کنم !!!.
     نه دیگر خبری نیست  ، گرما آرام آرام وارد میشود ناگهان میبینی حتی شورت هم  به پاهایت میچسپد مرتب باید پارچ آب خنک دم دستتت باشد وبنوشی تا خفه نشوی ، من درانفردای خودم  در بین همه درهای بسته وانواع مختلف امداد رسانی همچنان اطاقهارا طی میکنم تا پاهایم چلاق نشوند دیگر حتی حوصله رفتن به سوپر وخرید راهم ندارم ، حتی حوصله نوشتن را هم ندارم ، خسته ام خیلی خسته . 
    وشاه چه معصومانه باین ملت تکیه کرده بود همچنانکه من به د وستان!!! تکیه کردم ناگهان دیدیم دریک گودال فرو رفته ام  خیلی سخت خودم را بیرون کشیدم ، شاه در آن زمان  هر صبح که میبایست بسفری برود مادرش اورا از حلقه یاسین رد میکرد ! او هم بی صدا میگذشت  وحلقه یاسین را میبوسید ، درته دلش به چیزی ایمان داشت وخیال میکرد اینهمه ادم که دراطرافش درروضه هاا ومساجد نشسته اند حقیقتا مومنند وبرای او دعا میکنند نمیدانست که دارند مغز شویی میکنند وشهربانوسکوت میکرد هیچ چیزی را باو نمیگفت ، حال درکتاب پاسخ به تاریخ به این موضوع اشاره کرده است که حتی نزدیکترین  کسانم بمن خیانت کردند ….شتاید هم میترسید روزیکه داشت گریه کنان از سربازان رشیدش  خداحافظی میکرد شهر بانو بسبک زنان تزار روسیه با کلاه پوست  وپالتوی بلندوچکمه ای که پاشنه های چند سانتی داشت با لبخندی زیرکانه با همه دست میداد …..باقی بماند .ث
    / پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا . 06/06/2017 میلادی /.
  • درانتظار آفتاب

    بیشه ها با برگهای سبزشان ،
    عصرها وآفتاب ،    سردشان ،
    در خیابان  ظهر ، بر سنگفرش 
    نا امیدی طنینش تا به عرش 
    ————————– نا امیدیها از حد گذشت ، 
    وما چه نا جوانمردانه  دستخوش  یک رویا بودیم  ، البته اینجانب خیر !  اما بودند دیگرانی که هم جانها داردند وهم مالها !!!
    حضرت ولایتعهدی آب پاکی روی دست همه ریخت :
    آقایان ، خانمها من تنها یک شهر وند ایرانیم  وبعنوان یک نمانیده یا وکیل از ایرانیان خارج ( البته آنهاییکه درهمان حول حوش خودشان درخانه های زیبایشان با لباسهای  های مارکدارشان ) زندگی میکنند  ، دفاع میکنم  شما خودتان باید یکی را انتخاب کنید 
    شاه بیچاره چقدر بد شانس بود ومملکت را بامید چه کسی گذاشت ورفت ، چه بسا میدانست که این یکی هم مالی نخواهدشد  وآن یکی هم رفت  یا بردندش .
    خوب ، حال یا آن مبارز نستوه باید ریاست این بلبشورا  به دست بگیرد یا امید  بیدانا ویا دیگری ….. ویا جنک قومی وقبایلی .
    یا اینمه بقول ولی عالیقدر وآورنده نکبت ونفرت وبیماری و جنگ  ملتی باید درتعفن این جانوران جان بسپارند وصحنه را رها کنند ، گمان نکنم چیزی باقیمانده باشد معادن که خالی شده اند وچاههای نفت که بخشیده شد  ورفقا هنوز دربیرون مشغول قهرمان سازی ومرافعه واینکه ساواک بهتر بود یا ساواما و نشستن درپای عکسهای تاج گذاری وآه کشیدن وحسرت لباسهای بانورا خوردن واینکه  ما تنها ملکه  تاجداررا داشتیم ، نه عزیزانم ، ناپلئون هم یر سر ژوزفین تاج گذاشت اما نواده های ژوفین هنوز در سوئد دارند فرمانروایی میکنند .
    بنابراین دیگر باید یک مجلس ختم برای ایران وایرانیان تدارک دید ودسته گلها وشمع هارا چید ویک سفره بزرگ سیاهرنگ با بشقابهای سیاه ولباسهای سیاه وگلهای رز سیاه هم گذاشت چرا که روشنایی از آن سر زمین برای همیشه رخت بربست .
    سالها بود که روشنایی خاموش شده بود با رفتن شاه چراغ ایران وایرانی برای همیشه خاموش شد حال ما چشم به شمعی دوخته بودیم شمع هم به انتها رسید وخاموش شد  برایمان دیگر فرقی ندارد که شمعدانرا تمیز کینم ویا بعنوان یادگار نگاه داریم …کسیکه دراین  میان برد تنها ( یک زن بود) ! هیچ چیر برایش مهم نبود اول خودش ، دوم خودش ، سوم خودش  بازی را هم خوب میدانست .
    از این پس  آی چشمان سبز ، 
    بر روی چشمه های سرسبز
     بر جنگل بی انتها وسرسبز ، خواهی تابید ؟
    آیا از پس کیودی شیشه ها ی تاریک 
     بیرون خواهی آمد؟ من 
    درانتظارت نشسته ام 
    درهمان زمانیکه مهتاب برچهره بیرنگت 
    نور افشانی میکرد ترا  دیده ام 
    دیدم آن چشمان سبز را  درکویر داغ 
    مانند دو  الماس درشت غمگین را 
     چون دو نور خورشید درخشان 
     در فضای مه آلود این زمانه 
    میدرخشید 
    دیدمت در عزلت وخاموشی  
    من بسویت  آغوش گشودم  
    کوه را نجوا دادم  تا بیدار بماند 
    هرچه گفتی ، تکرار کردم 
    بی تو اما عذاب دیگریست 
     ای دوچشمت  آفتاب  دیگران 
    برخیز ، برخاستن توست 
    تا این ناگوار جانرا از این درد
    نجات بخشد 
    این بازی مضحکی را که 
    ” نامش زندگی است ” 
    پابان . 
    دلنوشته امروز / » لب پرچین « ثریا / اسپانیا  5 جولای 2017 میلادی /
  • گلهای جهنمی

    جان عاشق زا ، سفر در چاردیوار تن است 
    پای خواب آلوده را منزل کنار دامن است 
    هرکه ترک سر نکرد از زندگانی بر نخورد
    راحتی  گر هست کفش تنگ از پا کندنست ………صائب
    دوست عزیز ، 
    بیهوده خودت را ویلان وسرگردان کرده ای ، گلهای جهنمی را که میلیون میلیون به پای من ریختی زیر پاهایم لگد کوب کردم ، بیهوده درون این صفحات دنبال خودت میگردی ، آنچه را که میبایست دردست ( دیگری ) قرارداده ام  بیهوده برای من جعبه های گوناگون باز مکن وبیهوده درلباس دیگران روی فیس بوک ویا سایر جاها نمایان مشو  ، که برایم چندان اهمیتی ندارند  تنها یک سرگرمی ، ورق زدن یک مجله زرد است  نه بیشتر .
    ایکاش میدانستم به دنبا ل چه هستی ؟ همه را بتو میدادم اما انسانهایی امثال تو هیچگاه سیری پذیر نیستند وهمیشه گرسنه اند مانندگرگ دنبال  گوسفندانند اما من نه گوسفندم ونه گاو نه من شیرده ، تنها یک انسانم که شاید کمتر نظیرش را دیده باشی . موفق باشی / این نوشته ها هم نیمی از وجود منند  آنها درهمین جا محفوظند مانند یک میراث گرانبها .ث
    ——————–
    خیر ، اگر ما صائب تبریز ی را  رها کنیم او مارا رها نمیکند ، هرصبح که دفتر شعری را باز میکنم تایک چاشنی باین نوشسته های بی مزه بدهم باز این ” صائب تبریزی” است که جلو میاید ..
    لابد همه داستان جنایت بزرگ ” لندن” را شنیده اند ودیگر توضیحی نیست که بدهم تنها دراین گمانم که درگذشته جنگها درجبهه ها بودندومردم زیر آوار گرسنگی وفقر وبدبختی وبیماری ها  جان میدادند امروز جنگها به خیابانها کشیده شده وعده ای بیمار روانی به زور میخواهند بقیه را مانند خودشان بسازند ویا تصاحب کنند  دین زورکی ، ایمان از دل بر میخیزد نه ازیک روح پلید .
    ومن؟ در کشتی شکسته خود  که ساخته ام  بادبانهارا میافرازم  تا دردریای  فراخناک  کلمات روی به کوه قاف کنم ودرکنار سیمرغ جان بسپارم میل ندارم طعمه کفتارها ومرغان وکلاغهای روی این زمین آشفته وکثیف شوم  میروم آنجا که سیمرغی نشسته ومادر زال است جد رستم  ، نماد جمشید  هرجند امروز خاموش  وبه تماشای این جهان نکبت نشسته است  اما روزی  بال پروازش رابروی  همه جهان خواهد گشود کفتارها ، کرکسها ، کلاغها همه طعمه او خواهند شد ویا قربانی و .آن روز که نای بزرگش را  بنوازد  وبه همه گیاهان دوباره زندگی  میبخشد ، نه جانواران سه پا ،  یا نه پا ،  ویا شاخدار وهزار رنگ وهزارنیرنگ  بلکه او سنفونی کیهانی را به صدا درخواهد آورد  وتنها انسانهای  دل پاک وشیفته وعاشق  میدانند که درآن سنفونی چه نواها نهفته است  درحال حاضر خاموش  وبه تماشا نشسته است .ومیداند که هیچکس راست نمیگوید .
    گاهی نواهای او با سرودی  از زبانها وواژها بیرون میریزد اما کم مایه اند  زمانی صدای اصلی او بگوش خواهد رسید که گیاهان ناگهان از زمین سبزشوند وبجای درختان سرخ امروزی وجویبار خون  برگهای وگلهای زیبایی برویند وجویبارها لبریز از ابی گوار وشیرین شوند وزمزمه  کهسارها انسان را بخواب ورویا فرود برد .
    من سروش وصدای اورا هرشب میشنوم  وهرکجا که میروم بال او بر من سایه انداخته  تنها درسکوت وخاموشی میتوانم نوای اورا بشنوم .
    نه ابرم ، نه باران رحمت ،  ونه چهره ای که دیگرا میل به رسم کردن آن داشته باشند  نقشی هستم از خودم وانسان که امروز ناپدید شده است  من همان معنای انسانم  واکثرا ناگفته درسکوت مینشینم من همان احساس خوش لذت هستم که در رگهای انسانهای واقعی حریان دارد ، امروز دستان من تنها حکم یک قلم مورا دارند که چهره هارا درآیینه رسم میکنند  وهرکسی که از کنار من میگذرد یالش را رها میسازد  تا مرا بشکل خودش ببیند  هزاربار دراشکال دیگران دیده میشوم وخاموش مینشینم  من خط باطل بر روی کسی نمیکشم کارم باطل کردن دیگران نیست بلکه زنده کردن روح انهاست  ارواحی که مرده اند ویا بی تفاوت دل به شیطان سپرده اند .
    در جمع اکثرا خاموش مینشینم نگاهم درست است ویک راست بسویی میرود که من ارزو کرده ام  هر حسی که دارم عریان میشود دربرابر چشمان خودم ودیگران انرا نمی بینند  واینجاست که شعر ان مرحوم مولانا بیادم میاید که ” هرکسی از ظن خود شد یار من / وزدرون من نجست اسرار من / .
    حس عجیبی دارم ، اگر کسی را دوست بدارم  او پاک است واگر کسی را نخواهم  یک شیطان دردرونش زندگی میکند .
    تاسف میخورم بر آن سالهای ازدست رفته که میتوانستم ماشین تحریرم را جلوی رویم بگذارم وبنویسم بی آتکه احتیاج به مهربانی آن شیطان داشته باشم .
    ناله مظلوم  در آهن سرایت میکند 
    زین سبب درخانه  زنجیر ، دائم شیون است 
    فارغم صائب  زنیرنگ  خزان ونوبهار 
    فکر چون  آیینه باغ دلگشایم  گلخنست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 05/06/2017 میلادی .
    /.
  • هوریسیما !!

    وای که من چقدر عقب افتاده ، امل و دهاتی هستم !
    واقعا باید دیگر خودم را میان حمام به داربکشم  ، انگار نه انگار توی این دنیا هستم ، داشتم به حمله شب گذشته درلندن گوش میدادم نمی دانستم  چرا وکی وچه کسانی مردم بیچاره را دارند میکشند اما صدای بوق اتومبیلها وفریاد مردم  حتی نگذاشت من بفهمم دنیا درحال حاضر دارد به کجا میرود ، گوشی را درون گوشم گذاشتم ، ساعت / 3 پس از نیمه شب.
    امروز شصت کانال را بهم ریختم ببینم شب گذشته بازی فوتبال چه  تیمی بود وکجا وبا کی ؟ آی زن ….انگاری پیر شدی ! 
    ” رئال مادرید ” قهرمان شد ! وحالا با تنگ نقره خود وارد مادرید  میشود  وهنوز جشنها ادامه دارد ! بلی بدبخت بیچاره تو که خبر از این نوع بردگی نداری ، تواصولا  فوتبال را دوست نداری  ، اوف ، خسته ، گرما  لباسهای به تنم چسپیده رفتم زیر دوش آب سرد .شصت کانال را زیر رو کردم همه یا فروشنده بودند ویا برای بت خودشان داشتند جشن میگرفتند از همه مسخره تر بانو (روسیو) را با یک کلاه بزرگ گلدار با پاپیون مانند دختران  قرن نوزدهم امریکا درست کرده بودند مثلا مدرن شده بود !!!  ومردان رویهم  داشتند این عروسک را حمل میکردند وزنان مومنه که تعدادشان کم نیست آوازهای آنچنانی میخواندند  با صداهای انکرواصواتشان.
    حال امروز درمادرید جشن وپایکوبی است ( نیست خیلی کم جشن دارند)  همیشه دریک دهی وشهرکی وشهری یک جشنی بر پاست حال دنیارا آب ببرد اینها خوابند  وخوشا بحالشان واقعا خوش بحالشان هیچی از دنیا حالیشان نیست حتی برای مرده هایشان هم اشک نمی ریزند کف میزنند .( دین چگونه از راه دیگری وارد شد ) واقعا خوش بحالشان حالا هم که آن گیسو گلابتون افتاده با آن پیراهن  چروک خیال میکند مردمی است وآن موهای بافته شده چرب میخواهد برکرسی وزارت تکیه بزند ، خوب دراین دنیا که ما شاهد خیلی چیزها هستیم این یک هم برایمان تعجب آور نیست . شاهد پادشاهانی که کارشان تنها بستن قراردادها وویران کردنهاست این یک چیز تازه ای نیست .
    ما آدرار تصفیه  شده خودرا مینوشیم ، مدفوع ریساکل شده را بجای غذا نوش جان میکنیم  گوشت خر و شتر مرغ وحیوانات وحشی یخ زده درون سوپر ها   غذاهای خاضری  درون قوطیهای پلاستیکی ویا جعبه های مقوایی  برایمان آماده است ، تخم مرغهای که بیچاره مرغ خبر از آنها ندارند ودرکارخانه ها درست وبسته بندی شده ،  مرغهایی که مانند علف ها وبا ماشین درون طویله هایشان  درو میشوند با ماشین دیگری پرشان ریخته میشود ، جوجه های تازه که مانند برنج آنهار با الک جابجا میکنند !!! این ها از کدام سو میاید  ؟  برنج ساخته شده از پلاستیک ونشاسته  ،  کاری نداریم  مینشینم انگشت میزنیم !!!! درعوض تا دلمان بخواهد پودر وماتیک وسرخاب ولباسهای مدروز ساخت کارخانه های چینی ! 
    وهرروز  تماشای عکسهای نوستالوژی ! وسپس آبشاری از از خون دلهارا شاد میسازد .
    خواب هنوز درون چشمانم نشسته وهنوز معلوم نیست حمله کننده روی پل لندن ( که همیشه هم به دست پلیس کشته میشود ) چه کسانی وچه کسی وبه چه منظوری اینهمه آدم بدبخت را زیر گرفته بعد هم در ( بارو مارکت ) در رستورانی یکی بجان مردم بدبخت که  درحال غذا خوردن بودند افتاده  چند نفررا به آن دنیا فرستاده است ، نه هیچی چیز حتی اسکای هم اشاره نکرد فعلا درحال تحقیق هستند !!! ویا تحمیق دیگران ! 
    خوب اگر قرار است دنیای مارا امنیتی بکنید کاری ندارد برای هر فرد دوگماشته مسلح کنارش بگذارید غذا خوردنش را حمام کردنش را وتوالت رفتنش را نیز کنترل کند وحتی میتواند درون آن مدفوع به کاووش بپردازد شاید کپسولی سمی یا فشنگی یا بمبی درونش باشد !!! آخ تاکی باید خر بود وخر نشست وخر مرد .
    دلم شور پسرکم را میزند تک وتنها درون  مغازه اش نشسته وهرشب  باید بااین  اراذل اوباش سوار ترن شود ودر تاریکیها بخانه برگردد ویکسر به رختخواب برود چون او  هم دیگر تحمل اینهمه نکبت دنیا را ندارد .
    در روزهای خیلی قدیم و گذشته که هنوز دنیا روشن بود ، من در دفترچه ام نوشتم :
    نه دیگر به آسمانها میتوانستم پرواز کنم ونه به نکبت زمین برگردم !!! 
    وچه میدانستم که زمین دچار چه توحشی وچه نکبتی وچگونه ناگهان انسانها خونخوار میشوند از کجا این جانوران سرازیر شدند ؟ درکدام آزمایشگاهها آنهارا پرورش دادند؟ .
    خوب اگر جنگهای صلیبی درراه است بروید درجبه ها واگر عنصری دیگر کار میکند مردم بدبخت را قربانی نکنید .
    روز گذشته دوستی نازنین برایم تکس کرد که روی اینستا گرام  شخصی یک عکس از من خواسته وشغل وکارم وپدرم کی وچکاره بوده است ؟! …..گفتم مردم چقدر بیکار ودچار روان پریشی شده اند واین سمی که به دست همه داده ان تا مغزهارا بشوید، نباید بیشتر از این توقع داشت ، تنها خیال کن درحنگل زندگی میکنی  مواظب باش ببری شیری پلنگی روباهی از روی درخت  بتو حمله نکند وترا نبلعد به گمان اگر طعمه آن حیوانات بشویم ارزش بیشتری دارد تا کاردی درشکم ما آنهم به دست همنوع وهمجنس ما فرو برود. 
    امروز در دنیای دیجیتالی کتابها خمیر شده اند ومردم تنها توجه شان به ” لایک هاییست ” برای آنها  زده میشود یعنی همه درانتظار یک انگشتند تا ……
    حالم چندان خوب نیست وگرما کلافه ام کرده است  . حوصله هیچکس وهیج کاری را هم ندارم حتی حوصله تماشا ی شوهای روی ” یوتیوپ را “پایان .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » . اسپانیا / 04/06 /2017 میلادی /.
  • پرنده خوش الحان

    چشم فروبسته اگر وا کنی  
    درتو بود ، هرچه تمنا کنی 
    چشم فروبسته ناگهان با یک هورا وهیجان وبوق اتومبیلها از هم گشوده شد .وسپس یک ارامش وسکوت بر همه جا سایه انداخت حال درانتظارم ( فوتبال ) تمام شود  رستوران  آنسوی خیابان که همه پیاده روهارا اشغال کرده صندلیهایش را بسوی پیاده رو بکشد وبه درون  ببرد وسپس سوار موتور خود شده با صد ای وحشتناکی راه بیفتد  ، شاید آنموقع بتوانم درب هارا کمی باز کنم تا هوا عوض شد وبخوابم .
    خواب نیست واین رستوران گویا یا خوب باج میدهد ویا گردنش کلفت است غذایی درآن یبده نمیشود جز چند عکس سیب زمینی وچند تکه پیترا اما  اربابانش متعلق به آنسوی جزیره میباند وتکلیفشان روشن است بنا براین باید هر غلطی که میکنند ما سکوت کنیم .
    ایکاش بلیطم را به ماه آینده میانداختم وهرچه زودتر میرفتم توان این گرمارا ندارم تمام روز بیهوده داشتم عرق میریختم وبستنی میخوردم !!!  
    بیادم آمد سال گذشته درلندن جناب سفیر اسبق مرا به شام دریک چلو کباب دعوت فرمودند !! ومن تصادفا آن روز ناهارم را درهمان چلو کبابی خورده بودم  یک تکه مرغ یخ کره با برنج شفته یخ کرده با یک لیمو جلویم گذاشت ، به اطرافم که نگاه کردم دیدم همه ( خودی ) هستند یعنی مسلمان !! پوشیده ومن با یک پیراهن آسیین کوتاه  درمیان آنهمه جمعیت پوشیده جلوه کرده وخشم اعرابی را بر انگیخته بودم !!!  ساعت هشت شب جناب سفیر اسبق مرا به هما ن رستوران بردند ناگهان چهره گارسن ها وصاحبان رستوران عوض شد تا کمر خم شدند نگاهی بمن وجناب سفیر انداختند وسپس یک دیس بزرگ باقلا  پلو با گوشت برده ترشی سبزیجات ومن گفتم اشتهای چندانی ندارم اما یک تکه مرغ میخورم با نان ، جناب سفر فرمودند که خر شما شام کامل را بگیرید هر چه را نخوردید من به خانه خواهم برد شام کامل یک دیس بزرگ با چند سیخ جوجه کباب سرخ شده سبزیجات وغیره جلوی من سبز شد وابدا با ناهار ظهرم  قابل مقایسه نبود ، صاحب رستوران مرتب کمر خم میکرد ومیپرسید چیز دیگری لازم ندارید ؟ 
    ظاهر آوازی از یک خواننده مرد دررستوران پخش میشد که من نمیدانستم چه کسی است اما آهنگرا یدانستم متعلق به مرحوم ” خرم” میباشد هرچه پرسیدم ایم چه کسی است جوابی بمن داده نشد وحال شب یک سی دی جلوی من گذاشتند مردی با ریش مرتب بنام دکتر فلان داشت آهنگهای قدیمی را میخواند .
    آقای سفیر اسبق که حال کارشان معلمی واداره یک آژانس هنری وغیره بود وهمه چیز درآن آژانس پیدا میشد ، صاحب رستوران را صدا زدند وگفتند که : 
    من فردا ناهار با چند نفر از بزرگان کانون توحید باینجا میایم میدانی که غذا چیست ؟ همه چیز مرتب باشد ویک میز هشت نفره هم برایمان رزرو کن ، باز صاحب رستوران تاکمر خم شد وگفت چشم قربان .
    جناب سفیر فرمودند این  رستوران غذای  آ خانقاه وکانون را میدهد آشپزخوبی است وغذایش حرف ندارد ، گفتم بلی امروز ظهر درهمین جا غذا خوردم وفهمیدم که غذایشان بی نظیر است …
    ..
    برای آتکه خودمرا از تک وتا نیاندازم  صاحب رستوران را صدا کردم وگفتم شما قران دارید میخواهم ببینم که دعای آیت الکرسی در سوره آل عمران است یا سوره بقره ( گاو)  ناگهان چهار عدد قراین شیک  با رنگهای مختلف روی میز جلویم گذاشته شد میدانستم که آن دعا درکجاست اما جناب سفیر مردد بودند، درهمین احوال مردی وسط رستوران ایستاد وگفت : میسیز فللان ! تاکسی شما حاضر است ، ومن بسرعت  از جایم برخاستم واز جناب سفیر که  شوکه شده وتا دم در مرا مشایعت میفرمودند  خدا حافظی کردم وسوا رتاکسی شدم وبخانه برگشتم ، تاکسی را پسرم بدون آنکه من بدانم برایم فرستاده بود !….
    در اینجا نتیجه میگیرم که این موجودات دیگر هیچگاه به وطن نه فکر میکنند ونه برمیگردند همه چیز برایشان آماده است از مسجد ومیخانه تا دیسکوتک وقمارخانه و….خانه مگر دیوانه اند همه درمنازل حسابی با گارد ونگهبان زندگی میکنند با هوای خوب و پول بی حساب بی بی سکینه ویا سی آی ای  که زیر هرعنوانی ومعامله ای  بحسابشان ریخته میشود طبیب خوب ، خانه خوب  وهمه چیز حکایت از یک زندگی راحت ومرفه میکند کسی بفکر آن ” لند ” نیست که دردست دزدان ویران شده است ومن امشب زیر لب میخواندم که :
    آن سر زمین من است ، آنرا خدا بمن داده یا شاید خداوند مرا به آنجا فرستاده ، باید برگردم وآنرا بسازم ، 
    سپس خنده ام گرفت  بیچاره هنوز درهوای رقص های لری وبختیاری داری حال میکنی وگاهی میگریی درحالیکه دیگران  اعم از سفیر و وزیر و بانو ووجانشین غیر از تو میاندیشند ، آنها همه جایشان محکم است پولهایی که در گذشته به حزب سوسیالیست فرانسه پرداخت میشد امروز  آنهارا در پناه خود گرفته است  تنها شاه خیال میکرد خانه اش درایران محکم سر جایش میباشد وتوی  ، احمق !!!چهار یا پنج کانال تلویزیون ورادیو که همه دستهایشان دریک کاسه است مشغول فریب ما وشما هستند تا آن ” لند ” با خاک یکسان شود ، خبر زلزله هارا میدهند وبمب ها وجنگها وحال تو از هورای این مردان لوس که برای یک توپ خودشانرا تکه تکه  میکننند گله داری ونمیتوانی بخوابی ؟؟ سعی کن بی درد باشی مانند دیگران ، امروز در تهران یک کتابفروش همه مغازه اش را به آتش کشید برای آن.که کسی کتاب نمیخواند توهم همه را به دور بریز ودرمیان شعله های آن برقص وبه کلماتی که به همراه شعله ها بالا میروند وخاکستر میشوند بنگر ، بی تفاوت .بانو مانکن زنده دنیای مدیستها بود ، با وقار ونامی بزرگ چرا برای تو طیاره خصوصی نمیفرستند تا برای تماشای سزون جدیدشان بروی ؟؟؟ چندان احمقانه فکر مکن وییاد ییاور که؟ و….
    آه همشهریان عزیزم کجایید ، رهی کجایی ؟  ساز شکسته درکجا پنهانی ؟  شما همه چیز را میدید ومیدانستید ومن ؟ ….چند بار وچند صدهزار بار ” پری کومو ” برایم بخواند “غمگین مباش همه چیز میگذرد”  آری بقول بقالی های قدیم » این نیز بگذرد « .پایان دلنوشته امشب  / ساعت 23.22 دقیقه .شنبه 
  • خوب! امیر خان …..

    در نمازم ، خم ابروی تو با یاد آمد 
    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد 
    از من اکنون طمع صبر وهوش مدار 
    کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد ……..” حافظ”
    ———–
     خوب امیرخان ! 
    امروز نامه ای از ریاست محترم دریافت داشتم که تعداد خوانندگانم کم شده اند ! یا توجه شما وشمایل زیبایتان وزبان وگفتار شیرینتان ویا دشمنانتان که برمن خرده گرفتند که چرا دنبال شما هستم ؟ .
    ایکاش می فهمیدند دنبال کردن چیز دیگری است وتماشا کردن ونتیجه گرفتن چیز دیگری  بنا براین دیگر حتی یک کامنت هم زیر گفته های  شما نمیگذارم ( از ترس )!!!
    بعد هم گویا بازار سایر کسانی دیگر را نیز کساد کردید نه تنها بازار  این بانوی عالیقدر را!! بلکه بازار آن پیرمرد که همیشه درخدمتیمرا را هفته ای یکبار اجرا میکرد وسخت دشمن شما بود وبازار تلویزیون میهین وآن دیگری شهرام ” ما هستیم ” همه بازار ها کساد شدند خوب است چند آگهی حسابی در کنار چهره زیبایتان بگذارید .
    ویا شاید هم  چیزهایی هستند که ما  نمی بینیم ونمیدانیم .
    من روز یکصد وشصت ایمل را مجبور بودم یا پاک کنم ویا جواب بدهم امروز تعداد آنها به نود رسیده است > های های های !
    مگسان به دور یک شیرینی تازه وخوشمزه جمع شده اند اما من دورا دور به تماشا میایستم ودرانتظار روز سوگند وفاداری شما هستم زیر پرچم ایران بزرگ . آرزو بر هیچکس عیب نیست  این انتخابی است که من کرده ام پایش هم ایستاده ام .
    من درهیچ یک از این سر زمینها خانه نخریدم ودرانتظار آن بودم که آخرین خانه ام را وآخرین قدمم را بسوی وطنم بردارم وسر به آتشکده های کوهستانهای بزرگ بختیاری بزنم بوی اجدام هنوز از آنجا بمشام میرسد با آنکه  همه را به آتش کشیدند ، مادرجانم میگفت روزی همه چیز جای خودرا خواهد گرفت دنیا تکان میخورد وسپس همه چیز بجای خود خواهد نشست ومن چه احمقانه به حرفهای او میخندیدم او نیز دل درگرو همان آتشکده ها داشت ، مادرش چهار ساله بود که خانه وخانواده اورا بیرون راندند وهمه چیز را سوزاندند وآنها را نجس خواندند ، عده ای به یزد رفتند ، عده ای به کویر وکرمان در جوپار وسر انجام توانستند دهکده ایرا بیابند وآنرا بنام خود ثبت کنند ودر آنجا با مسلمانان  حشر ونشر پیدا کنند ومادر بزرگ نه ساله من به عقد یک مرد چهل ساله مسلمان از امامان جماعت درآمد حاصل این ازدواج شش فرزند بود ومادر بزرگ در پنجاه سالگی از دنیا رفت درحالیکه هنوز بفکر سوختن خانه اربابیش درآن بالاها بود وچشمان سبزش را به آنجا میدوخت تا شاید ندایی اورا فریاد بزند . 
    ما گبرها و( گوروها) با انکه مسلمان بودیم وبا مسلمانان ومادرم با در سن نه سالگی با مردی سی ساله مسلمان ازدواج کرد وداییها کاتولیکتر از پاپ شدند ، اما نمیتوانستیم با آنها بجوشیم ونجوشیدیم وسوختیم اما خاکسترمان باقیماند تا الان که شاید من تنها بازمانده آن ارباب آتشکده ها باشم .
    روابط من با مسلمانا ن خوب نبود نمیساختم درعوض ارامنه دوستانم بودند وحال درخارج بی آتکه خودم را ازدست داده باشم چشم به آن کوهستان بلند دوخته ام تا دوباره آتش ایزدی را روشن کنم ودرکنار شعله های آن بنشینیم وخورشید را ستایش کنم  ، این تنها آرزوی من است . دستبندی  که بر دست خود بسته اید مرا بشما متصل کرد گویی من بند آن هستم ، نه بنده آن .
    بهر روی باید کار کنم تا دوباره مشتریان !!! را جمع کنم برایشان شعر وور بنویسم یا ازکنار شما دورشان سازم تا دوباره ارتشم را بسازم !!وبازارم را رونق ببخشم . 
    با احترام بشما وچشمان سبز شما که مرا بیاد مادر بزرگ میاندازد . ثریا / 03/06/2017 میلادی / اسپانیا /
  • سرنوشت ما مادران اهل بهشت !

    یاری از ناکسان امید مدار / ای که با خوی زشت ، یار نه ای 
    سگدلان ، لقمه خوار یکدیگرند / خون خوری ، گر از ان شمار نه ای ………..” رهی “
    امرزو ضمن نظافت اطاق  کوچکم  در گرمای شدید وعرق ریزان ، بیاد ( مادر شوهر ) بدبختم افتادم ، زنیکه که از طایفه خانهابود پدرش چندین کاروانسرا  حمام وحجره وتکیه داشت و اولین کسی بود که برق را به شهرستان  کوچکشان برد ، چندان زیبا بود اما مومن بخدا وزنی ساد ه دل وساده اندیش ، هنگامیکه همسرش همه ثروت اورا گرفت  رفت با زنی از اعیان امروز پیوند بست تا بتواند به کسب وکارش رونق بدهد  وان زن بیچاره تحمل نیاورد با داشتن  چند پسر ودختر  راه کربلا را درپیش گرفت ورفت دریک اطاق ” زوار خانه” آنجا سکونت کرد .
    هر ازگاهی که به تهران میامد یا درخانه این پسر وزیر دست عروس بود ونقش لله را بازی میکرد ویا درخانه  فلان داما د که باو سخت میگذشت وترجیح میداد به همان زوارخانه برود درتهران برایش سخت بود که  مرتب جا بجا شود ، یکی از پسرانش که سخت هم دلباخته مادر بود هیچگاه بفکر این نیفتاد که یک آپارتمان کوچک برای آن زن بخرد و با یک مستخدم واورا از دربدری رهایی بخشد ، اما پولهای بسیاری به زن برادرش وبه بچه های او  ویا به زنان رقاصه های کاباره  ویا درقمارخانه خانه ها  خرج میکرد وبباد میداد میداد ویک قر هم به دنبالش …..خدا میداند
    امروز دراین فکر بودم که پسر کو ندارد نشان از پدر اورا باید حرامزاده خواند ، حال من چقدر باید سپاسگذار باشم که دریک آپارتمان اجاره ای ، بدون هیچ همراه وهم پایی با پول پنسیونم زندگیم را بگذرانم وهیچگاه دست گدایی بطرف آنها دراز نکنم او در سفرهایش مرتب از فرست کلاس استفاده میکند ، خانه دارد وبرای همسر اتومبیل خریده ویک زمین چهار هزار متری که  هنوز مانده چگونه آنرا بسازد با سیستم تهویه نوین که دمای خانه یک جور باشد  وهرگاه بمن سر میزند تنها عصبانیت وخشونتر ا بهمراه میاورد  نه بامن ، بلکه با بچه های خودش که بگویم بس است دیگر میل دیدن شماهارا ندارم ……
    ما مادرانی که جایمان دربهشت بوده ؛ حال همه سر گردان ودرجهنم راه میرویم عده ای فرزندانشانرا ازدست داده اند وآنهاییکه تواسنته اند خودرا نجات داده بپای فرزندان نشسته اند تا آنها به رشد کامل عقلی برسند وسپس خسته ووامانده درگوشه ای شب را به صبح وصبح را به شب میرسانند .
    هیچگاه زندگ تلفن از طرف آنها به صدا درنمیا ید  که مادر چظوری ؟ تنها یکی از آنها که دوراست ونگران ودیگری که ئرهمین گوشه وکنار با همسر مامانیش میپلکد ونشان میدهد که همیشه نکران من است !!! 
    ما مادران احمق وبی شعور بجای آنکه آنهارا رها کنیم وبه دنبا ل زندگی خود برویم بپای آنها پیر شدیم حال چه داریم ؟ هیچ ! 
    امروز قیافه محزون آن پیرزن جلوی نظرم ظاهر شد همیشه یک 
    چادر سیاه  با یک روپوش  سیاه وجوراب سیاه ویک چارقد وجانمازی که همیشه زیر بغلش بود وتسبیح  از این خانه به آن خانه میرفت تنها او نبود جاری او نیز بدین گونه زیست ودراطاق بچه ها میخوابید وهنگامیکه درااثر غصه درسن شصت سالگی فوت  شد عروسش لباس خواب کریستین دیور سیاه بتن کرد !!!!وگاو صندوق آهنی اطاق خوابش لبریز از جواهرات بود !!!  آخر این دوزن بیچاره نه قمار بازی را میدانستند چیست ونه لبشان با گیلاسی از الکل تماس گرفته بود ونه رقاصی بلد بودند، تنها خودشان بود وخدایشان وجانماز وتسبیحشان که ذکر میکردند ! 
    همسر من این کاررا درقبال همسر برادرش  انجام میداد پول عمل جراحی ، درلند،ن پول اتو مبیل ، پول جواهرات وخرید پالتو پوست ، مادر کجاست ؟ دریک اطاق داغ زوارخانه درمشهد که کبدش بیمار شد واز دنیا رفت |؛ هیچگاه صدای  این زن را کسی نشینید …..
    نمیدام ، واقعا سرنوشت ما زنان ومادران را گویا فرستگان دوزخ از پیش نوشته اند وبه دست ما داده اند وبه زنان ومادرانی میاندیشم که هنوزدرکنج زندانهای جیم الف خون بالا میاورند وکسی به دردآنها نمیرسد دربیرون از نام آنها هیاهو براه میاندازند این هیاهو برای پر کردن جیبهایشان وشهرت  روز افزونشان است هیچکس حاضر نشد پولی جمع کند وبعنوان وثیقه به بیداگاه بدهد وزندانی ان زن بیچاره که گناهش تنها طرفداری از حقوق حقه همجسنانش بوده  ؛ اورا آزاد سازد .
    نه سرنوشت ما مادران دربهشت سوزان همچنان ادامه دارد ودراینجا راحت زن راسر میبرند ومیروند ، یک انگ هم باو میچسانند تا امروز درسال گذشته سیصدو نود زن به دست همسر یا بوی فرندشان کشته شده اند واین خونها را چه کسی بها میدهد؟ صمد 
    هیچکس ، دنیارا برای مردان ساخته اند ومردانی چون ” مولانا” میگوید زنان تنها برای پاک کردن منی ما ساخته شده اند و صمد آقای تازه نیز در سخن رانیش  زنانرا ماده گاو شیرده وزیبا به تصویر درآورد .
    در دنیا ی مردانه برا ی ما  زنان جایی نیست ، نه جایی نیست ، تنها خون میخوریم وبس …..پایان 
    پایمال خسان شوی  چون خاک / گر جهانسوز  ، چون شرار نه ای 
    ره نیابی بگنج خانه بخت / جانگزا ، گربسان مار نه ای 
    طعمه دیو و ددشوی  ، گر ز آنک 
    مردم  اوبار  ودیوسار ، نه ای 
    تا چو گل شیوه ات کم آزاری است / ایمن از رنج  نیش خار نه ای …….” رهی “
    » لب پرچین » ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 03/05/2017 میلادی /.
  • یک نامه بدون پاسخ

     شاید این دومین یا سومین نامه ای باشد که برایت مینویسم .
    اول باید بگویم من درجایی زندگی میکنم که کمتر مخاطب را ” شما ” خطاب میکنند  ” شما مخصوص شاهان وعالیجنابان درون کلیسا وکاتدرالهای میباشد حتی کشیش های معمولی را هم تو خطاب میکنند !! بنا براین من نمیتواتم ترا : شما بنامم چون آنگاه فرسنگها از تو دورخواهم شد .
    امروز برنامه ترا روی فیس بوکم دیدم آنهم بر حسب تصادف بصورت زنده جایی برای لایک گذاشتن ویا اظهار وجود من نبود تنها گاهی از دشمنانت پیامهای خشن وبدی دریافت میکنم به بعضی ها جواب میدهم وبعضی را نادیده میگیرم . 
    نمیدانم چرا درته دلم اروز میکنم که تو به هدف خود برسی ، مبارزه سختی را شروع کردی آنهم با این مردم بیخرد ونادان وهردم بیل ، پسر بزرگ من حقوق سیاسی خواند  اما رفت دکاندار شد چون دیگر جایی درایران نداشت حال دراین کمانم شاید تو بتوانی جای اورا بگیری ومن افتخار کنم که ، خوب ، حدس من درست آز آب درآمد ، همه میدانند که من با احساسم زتدگی میکنم واین احساس هیچگاه بمن دروغ نمیگوید وهمین احساس بود که دریک بعد ازظهر پاییزی مرا از ایران با بچه ها خارچ کرد بی آنکه هنوز خبری باشد ، اگر تلفن خانه زنگ بزند میدانم  با چه شخصی وودرچه حالی  صحبت خواهم کرد . دوستانم حداقلند اما تا دلت بخواهد یک لشکر بزرگ دوست مجازی دارم ومعادلش دشمن !!همه هم مرا دوست دارند بی هیچ تعارفی چون یکرنگم نه الوان .
    بهر روی روی اینستا نتوانستم ترا بیابم یوتیوب هم به تازگی  برای خودش برنامه میسازد  همه چیز را گم کرده ام خوشبختانه مصاحبه وگفتار ترا دریک صندوق پنهان نگاه داشته ام همان صندوقی که پسرم رانکاه داشته ام ، آه یادم رفت خودمرا معرفی کنم : 
    نام وفامیل مرا که میدانی از خرعیسی معروف ترم چهار فرزند دارم وشش نوه وچهار عدد سگ وآن سگها را نیز در زمره نوه هایم میپندارم  بچه ها همه رفته اند بخانه بخت واقبال خودشان ومن تنها دریک آپارتمان کوچک در یک خیابان پر رفت وآمد در بالای یک تپه زندگی میکنم هفته ای یکیبار از خانه برون میروم برای خرید دیگر هیچ کجا نمیروم  واکثرا تابستانهایمرا درلندن میگذرانم چون اینجا خیلی گرم میشود ومن طاقت ندارم  بنا براین درکنار آن یکی پسرم ایامی را طی میکنیم بهم نزدیکتریم چون او ادبیات فارسی را نیز خوانده است دیگران تنها فارسی حرف میزنند آنهم غلط  وگاهی دچار مشگل میشیوم  پسر دوم من مهندسی کامپیوتر را خوانده وهمین هفته پیش در ایالت  تگزاس یک کنفرانس بزرگ با شرکت ریاست  ” گوگل ”  گفتگو داشت  ومیخواست که از برنامه های او نیزاستفاده شود وتابحال دو کتاب دراین باره نوشته وببازار فرستاده است . 
    وخودم مینویسم تا جان دربدن دارم مینویسم با شعر مانوسم وشعررا خوب میشناسم با بقیه چیزها ومردم کاری ندارم . 
    اینجا بر خلاف سر زمین من هیچ ذره ای از طلاها واموالشانرا به واتیکان نمیفرستند همه را درانبارها خود پنهان کرده اند همه مسیحی هستند هر یک شنبه به کلیسا میروند واز کلیسا بیرون آمده دربار مشروب مینوشند وچه بسا به خانه های آنجنانی هم بروند برایشان هرسه یک لذت را دارد ، اکثرا مهربانند ومارا پذیرفته اند ما هم آنهارا پذیرفته ایم با هم کنار آمده ایم .
    حال این مادر بزرگ مهربان هرروز کارش این است که روی تکمه ها بازی کند تا بحال دو  لب تاپ را به درک واصل کرده است حال با سومی مدارا میکند چهارده سال است که مینویسم وهمه را درآرشیوی نگاه داشته ام . برایم یک سرگرمی بزرگ است عضو هیچ انجمن وحزبی هم نیستم تنها حزب خانواده خودرا دارم  .
    خوب پس مرا شناختی  ومیبینی که از طرف من خطری متوجه تو نخواهد بود بلکه آرزوهاست که بر فراز سرت دور میزنند تا تو موفق شوی نمیدانم چرا  ، من اولین  کسی بودم که ترا با رییس جمهمور فرانسه مقایسه کردم وگفتم او مرا بیاد تو میاندازد  واینجا باید بگویم که قانون اساسی این ملت خیلی محکم است وحتی روزی را برای ستایش ونوشتن قانون جشن میگیرند وتعطیل میکندد  قانون خودرا از روی قوانین فرانسه کپی کرده اند چرا که باقیمانده دربار لویی شانزدهم حاکم اینجاست وگویا فرانسه هم قانون خودرا بطوریکه میگویند از روی قانون نویسنده  فرانسوی کپی کرده وکمی هم از روح القوتنین مونتسکیو مو لای درز آن نیمرود مذهب جایی درقانون ندارد اعدام موقوف است زندانها بیشترا زبیست تا پنجاه سال مجازات نمیدهند  مردم خودشان قانونند( نام نویسنده یادم رفته )!!!همان که امیل را نوشت .
    خوب .دیگر زیادروی نمیکنم برایت آرزوهای خوب خوب دارم بامید دیدارهای بعدی / ثریا /اسپانیا / دوم جولای 2017 میلادی
    اضافات : سعی کردم که این نامه خیلی خودمانی وقابل درک باشد . بامید پذیرش / ثریا 
  • صدف های تهی

    رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست 
    وز کاروان رفته ، غباری پدید نیست
    از جام مانده نامی و از می  حکایتی
    میخانه ای  و باده گساری پدید نیست 
    ما بلبلان  سوخته دل  ، ازنوای  عشق
    بر بسته ایم لب ، که بهاری  پدید نیست 
    روشندلی نماند ، به ظلمت سرای  خاک 
    برگ گلی ،  بسایه خاری  پدید نیست ……….زنده نام ” رهی معیری” 
    هر چه میگردم وهرچه کاووش میکنم  میبینم دیگر کسی نیست وآنچه بجا مانده از آن کاروان رفته تنها یک غباری است که زود به هوا میرود وبر سر هر رفی مینشیند .
    دیگر نه هم صحبتی ونه همدلی ونه هم پیمانه ای ، نیست چه دروطن باشیم وچه درخاک غربت  آسمان ما همه جا یکی است تنها هوچی ها وهوچی گرها فریاد برمیدارند ، هرچه هست درپیاله زهر آلود سیاست است وبس ، همه میدانند که تنها درسیاست است که میتوان ” دارا: شد .
    روز گذشته درعکسی به ارباب غنائم ودست پرودرگان امت الهی نگاه میکردم ، آیا اینها همان بچه پادوهای قدیمی نبودند؟ آیا اینها همان بچه روزنامه برهای قدیمی روی موتور سه چرخه نبودند ؟ آیا اینها همان بچه نانواهای محله وقصابها نبودند؟  آیا اینها همان بچه دهاتیهای چادر نشین  وکوخ نشین نبودند ؟ چرا همگی 
    ازآنها بودن شکل وشمایل ورفتارشان نشان میداد که نوبت به آنها رسیده است .
    خوشبختانه بچه های بزرگ درس خوانده فرار کردند وحاضر نشدند که خودرا تا آن حد تحقیر کنند تا زیر دست اینها باشند غیز ار چند نفری که نوکری ارباب امامت را میکردند ودرخارج نه نانی گیرشان میامد ونه شهرتی میبایست ظرفشویی کنند بنا براین با این جماعت کنار آمدن وگفتند ” باهم میخوریم ” .وسپس تا کمر خم شدند وآنکاه  هم خارج را دارند  وهم داخل را !
    مهم نیست روزی پدر تو نوکر من بوده امروز من میتوانم دوست توباشم اما این دوستیها هم ظاهری بوده وتنها برای منافع ، اگر نویسنده یا شاعر یا هنریشه بودند برای بقاء شهرتشان دستمالهای رنگینی درجیب داشتند که بموقع از آنها استفاده میکردند ویا آنکه عمیقا واز ته دل آنها احمق بودند واین حماقترا با خود تا آخرین قطره جانشان حمل کردند .
    عده ای خانه نشین شدن ، عده ای زبانشانرا بریدند تا سخنی نگویند وسرودی نخوانند وعده ای ازغصه ها دق کردن  واز این دنیای کثافت رخت بربستند .
    حال نوبت نوه ها ونتیجه های این علفهای هرزه وتازه به دوران رسیده است درآن زمان هم بودند آن شهرستانیهای تازه به شهر آمده که لباس را عوض کردند اما شعورشان درحد همان آشی بود بنام شله قلمکار که همه چیز درآن دیده میشد .
    دیگر نه روشندلی بجای ماند ونه برگ گلی  ونه گلستانی ونه بوته رعنایی که درزیر آن به ارامی بنشینی  دیگر نباید ازاین جماعت  نباید طمع شادی وخوشحالی داشت  ماتمرا بیشتر دوست دارند .
    ما آن پیاده ایم  که زپا فتاده ایم 
    در عرصه وجود سواری  پدید نیست 
    سواران اسب چوبی  ، تنها در راه منافع میگردند وملتی گرسنه ، بی پناه ، تنها ، درون  جعبه های مقوایی شب را به روز میاورند وشکمهایشان به پشتشان چسپیده است .روز گذشته سفره افطار یکی از آقایانرا دیدم که یک بره تود دلی کوچک زیر خروارها برنج افتاده بود ودستهای کثیف وآلوده بخونشان داشت لقمه های پنجه ای میگرفت درعین حال شعار میداد که ما نان جورا بر اطاعت از فلان سر زمین ترجیح میدهیم .
    خوب معنای نان جوار فهمیدیم .
      
    دیگر تفکر دراین باره بس است من نمیتوانم که جهانرا عوض کنم ” صمد آغا” آمده وبا زد وبندی که با معدن داران ذغال سنگ بسته میل دارد بر خلاف قوانین به رشته  تحریر درآمد دوباره هوارا آلوده تر کند یعینی مانند مادر بزرگش بی بی سکینه دریک شب چهارصد نفر از فشار دود ذغال سنگ بمیرند آنهم زمانی که  همه دارند از نور خورشیده بهره میگیرند و
    مانند کشتی گیران جنگی میدان  مبارز میطلبد .
    همه هم برایش دست میزنند وهورا میکشند معادن ذغال سنک سالهاست بی مصرف افتاده چه بسا بتوان الماس هم از آنجا استخراج کرد !!! .
    بنا براین دیگر راهی وجود ندارد  بیهوده درانتظار یک سوار نشسته ایم در عرصه پیاده . پایان 
    » لب پرچین « / ثریا . اسپانیا / 02/06/2017 میلادی /.
    ———————————————————-
  • حریم دل

    هنگامیکه  احساس میکنی دستی به حریم خصوص تو رسیده ، گویی بتو تجاوز کرده اند ، از روز گذشته تا بحال  دچار یک نوع تهوع روحی شده ام ، درگذشته  انسانها میتوانستند صاحب نوشته ها وگفتار خود باشند هرچند احمقانه وغیر قابل تحمل بود ، 
    زمانیکه من چیزی مینویسم ویا شعری  میسرایم نیمی از وجودم درآن نهفته است  ومیل ندارم این وجود دست به دست گردد ومانند مجله های زرد وصورتی زیر دست وپاها بیافتد .
    من به خردمندی انسانها اهمیت میدهم ، اما این زمانه نه انسانی وجود دارد ونه خردی را میشناسد  تنها به یک چراغ پرنور احتیاج دارد تا بتواند حد اقل جلوی پاهایش را ببیند ، گام به گام بردارد  تا به آنچه که میاندیشد برسد  ، همین نیم ساعت پیش برایم یک پیام آمد از یک شخص ناشناسی که ” شما دچار روان پریشی هستید  چرا که از قلان شخص طرفداری کرده اید ” ! دراین موقع میل دارم یک آب دهان به روی آن نویسنده بیاندازم  وبگویم احمق ، در دنیای آزاد هر کس میتواند حرف بزندویا عقیده اش را بیان کند من  کامنت داده ام بگذارید طرف حرفش را بزند اگر دوست نداشتید نخوانید ، نه اینکه به یکدیگر فحاشی کنید ، نه بقول شاعر نرود میخ آهنی در سنگ .
    اینها کورها وکرهایی هستند که تنها صدای درون خودشانرا میشنوند  وراه درازی را بیهوده طی میکنند  آنها حتی اگر بزرگترین نورافکنها را هم به  انها بدهید باز کورند وکر نمیدانند ” یک انسان  با شرف وخردش زنده است ”  اگر یکی را از او بگیرند با یک حیوان فرقی ندارد .
    بهتر است از ته دل بخندیم ، ودیگری را دست بیاندازیم واین بهترین سرگرمی ماست  ، دوست داریم درتاریکی ها راه برویم چون خنجر را دردست داریم برایمان مهم نیست کجا آنرا فرو کنیم  ما رهرویم  برایمان ظالم ومظلوم یکی است .آنهم جامعه ایکه همیشه یکجا ایستاده  ودر اشعار قرون گذشته شنا میکند  میترسد یک پایش را جلو بگذارد  بی هیچ هراسی  حتی اگر خورشید اورا بسوزاند باز میترسد وهمین ترس از آن ملت یک برده ساخته  برده ایکه تنها زنده است اما زندگی نمیکند  از سپیده دم تا اغروب گام بر میدارد اما به مقصد نمیرسد  وشب هنگام درتاریکی بخواب میرود ودر رویاها سیر میکند ، شب تاریک را بیشتر دوست دارد  تا مانند  یک بوم درسوراخی بنشیند وناله سردهد .
    یک پای اندیشه های ما در دیروز است ویک پایمان درفردای نیامده ، حسرت دیروز را میخورییم وبه فردایی که نیامده میاندیشیم  ودر زمانیکه روی سراشیب حال ایستاده ایم نمیتوانیم خودرا نکاه داریم وهیچگاه باین فکر نبوده ایم که میتوان گامی راهم درروشناییها برداشت ، میتوان کینه  هارا دور ریخت  وعشق  ومهربانی را جایگزین آن ساخت ، سخت دل وکینه توزیم حتی دراشعارمان نیز همیشه معشوق یا معشوقه را به تازیانه میبندیم ، خودرا فرزند کوروش وافکار پاک او میدانیم وشاگرد حافظ وفردوسی اما اینها تنها برای نمایش یک پرده ای خوبند در پشت سن باز همان |ادم شکمو درنده وبی پرنسیب هستیم وچون باید خودرا وآن نیمه زشت خویش را پنهان سازیم چهر هایمان همیشه تلخ است خنده را گم کرده ایم با خود درجدالیم ، عشق را زورکی میخواهیم ( چون من ترا دوست دارم باید تو هم ما لمن باشی ومرا دوست بداری ) انگار که عشق را هم میشود مثفالی یا کیلویی خرید وفر وش کرد ویا به زور انرا دزدید .
    خرد ما به ردیف کردن کتابهایمان درپشت سرمان نیست ، خرد  ما درشعور ومغز ماست ، کتابهای من در چمدانها وکشوها جای دارند اما از روی جلد آنها همه چیز را تا انتها میخوانم .
    باز همان نیمه شب است وهمان قهوه وهمان بیخوابی ، شب گذشته صدای انعکاس قدمهایمرا درراهرو میشنیدنم وناگهان فریا دزدم ، هیچکس نیست ، نه هیچکس نیست من درکره خاکی تنها ایستاده ام وفریاد میکشم وناگهان بخود آمدم که : آهای زن نکند تنهایی ترا نیز مانند بقیه دیوانه کند وکارت بجنون بکشد ؟ تو خودت را داری از همه دنیا بیشتر وپر ارزشتر ورفتم تا بخوابم . پایان 
    دیگران از صدمه اعدا  همی نالند ومن 
    از جفای دوستان کریم  ، چو ابر بهمنی 
    سست عهد  وسرد مهرند این رفیقان همچو گل 
    ضایع آن عمری  که با این  سست عهدان سر کنی 
    دوستان را می نپاید  الفت ویاری ، ولی 
    دشمنان  را همچنان  برجاست  کید وریمنی 
    کاش بودند بگیتی استوار  ، ودیر پای 
     دوستان در دوستی  ، چون دشمنان  در دشمنی ………: شادروان رهی معیری 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 02/06/2017 میلادی /.