Author: Soraya

  • اخبار روزانه!

    ارباب تکس کرد که یک کمپانی بزرگ از آنسوی خلیج میخواهد این شرکت مارا شریک شده وسرمایه گذاری کند وچند سایت وتلویزیون  فارسی زبان باز کنیم ، گفتم بنا براین  به مینمت ومبارکی اما من دیگر چیزی پست نخواهم کرد ،  هرچه را که نوشتم داخل صندوق امانت خودم میگذارم برای روزهای مبادا ، تکس کرد یعنی چی ؟ پول بیشتری میدهیم گفتم اگر هر صفحه را یکصد هزار پوند هم بدهید من نخواهم نوشت بروید جایی دیگر وکس دیگری زا پیدا کنید که آن زبانراهم بلد باشد من عربی نمیدانم ، تمام …..حال درانتظار جوابم .
    توانستم  با نوه عزیزم تماس بگیرم حالش چندان خوب نبود میگفت هتل ما کولر ندارد و چهار  نفر دریک اطاق میخوابیم نفسش بالا نمیامد  او هم مانند مادر بزرگش دچار اسم ونفس تنگی است ، گفتم آب زیا دبنوش وماست  بخورشیر وبستنی  راهم نخور بچه ام کسل بود. منهم کسل شدم . خوب باید بچه هارا برای آینده وسختیها ساخت نباید درآغوشمان نگاه داریم بچه ها متعلق بما نیستند !!
    خیلی کسل هستم ، امروز روز بدی را گذراندم  هم این خبر وهم آن خبر وهم سایر مسائل ، رفتم روی بالکن نشستم دیدم جناب ” داعش ” آنچنان پر وبالی بازکرده وبقیه گلهارا زیر خود له ولورده وخشک نموده گاهی هم سرش را بلند میکرد وبر بازوی من میکشید که یعنی من اینجا ریشه کرده ام دیگر نمیتوانی مرا بیرون کنی ….دلم گرفت دلم برای شمعدانیها وگلهای دیگرم سوخت  از لج باو آب ندادم اما خشک نمیشود خار بیابان است لعنتی .
    بهر روی عکس ایشانرا روی ایستا گذاشتم تا بقیه را خوشحال کنم آنها گلهای رز و اورتانسیا میگذارند من خار بیابان ، خوب خلایق هرچه لایق زمانه درحال حاضر بر پیکر ما ریده دیگر نباید حرفی بزنیم با هیچ ابی هم این کثافت پاک نخواهد شد .
    کجا بودم ، کجا رسیدم ، با کی بود م حال با خار مغیلان دمسازم . 
    اگر آن برنامه تمام شود آنگاه میتوانم شروع کنم به نوشتن رمان برای دلخوشی بعضی ها !!! پایان . تا بعد / ثریا .اسپانیا / 
  • گناه دوست داشتن

    امروز این تصویر با به همراه  یک قطعه کوچک از دیوان شرقی ” گوته” در یک جایی گذاشتم .
    از تصادف روزگار تولد یکی از صاحبان رسانه ای معروف  ای بود که من برایش پیام تبریک فرستاده بودم واو این نوشته وپیام مرا دیده بود وحال امروز داشت درباره اش سخن میراند سپس باو خبر دادند که پدر یکی از همکارانش فوت شده برنامهی را نیمه کاره رها کرد ورفت .
    در طی برنامه چند با ر مرا به گریه انداخت ، البته اورا از خیلی سالها میشناسم  مرحوم نادره افشاری بارها بمن پیشنهاد کرد که نوشته هایم را باو بسپارم تا برایم به دست ادیت وسپس چاپ بدهد ، آنروزها گفتم :
    نه ! عزیزم همان تو که کتاب چاپ کردی بس است من همان دوکلمه را هم که درپنهانی مینویسم  وخدا نکند نوک قلمم ( ببخشید ماووس ، ویا دکمه )به گوشه ای بربخورد فورا مورد سر زنش قرار میکیرم وهمه چیز بهم میریزد .
    حال امروز دیدم که این مرد نازنین  با بیماری شدیدش داشت همان گونه میاندیشید که من فکر میکردم ، او گفت ” 
    ما فراموش کرده ایم که بگوییم دوستت میداریم ، همیشه با هم رفتاری خصمانه داریم  ، همیشه از هم فراری هستیم ، واگر از لباس کسی خوشمان نیامد همه چیز او به نظر ما زشت و تهوع آور است ، و ادامه صحبتهای او باعث شد که مرا به گریه بیاندازد به تازگی خیلی زود گریه ام میگیرد ،  گویا ما مردم  که درخارج نشسته ویا زندگی میکنیم کم کم احوال و افکارمان نیز دچار سرگردانی میشود روحمان که بکلی از جانما ن پرواز کرده و فراموش کرده ایم مهربانی یعنی چی ، دوستی یعنی چی و عشق به همنوع یعنی چی  و بطور خلاصه کمک کردن یعنی چی  هرکدام درگوشه ای پنهان شده ایم مانند موش درون سوراخ ونامش را گذاشته ایم زندگی مثلا ! وحافظ منافع خودیم که مباد به آن آسیبی برسد !!!
    امروز دیگر برای من واو هر دو دیراست که من بخواهم تقاضای گذشته را بر زبان بیاورم درآن زمانی که من نشستم به نوشتن مردم هنوز حال وهوای کتاب خواندن را داشتند امروز  همه در یک دایره که نامش سیاست است چرخ میخورند ، آه با فلانی نرویم ممکن است خطراتی برایمان ایجاد شود ، همه درپی منافع میباشند منافع کجاست وطرف نامش چیست ؟! وهمسرش کیست ! 
    خودما نرا به شاه مرحوم میچسپانیم  ودیگری به مصدق وسومی به حزب توده چهارمی به قبیله مجاهد وبجان هم میافتیم تا یکدیگر تکه تکه کنیم وسپس راحت مانند دراکولا که خونی را نوشیده ومست شده تکیه به دیوار  ویرانه خویش میدهیم .
    هیچکس محکم سر جایش نه ایستاد ونه نشست .
    در حین برنامه یک مصاحبه از شاه پخش کرد واقعا حظ کردم چه اعتماد به نفسی وچه زیبا وچگونه تنها لباش حرکت میکردند با خبرنگار انگلیسی وامروز انگلستان را پیش بینی کرد اما هیچگاه بفکراو  خطور نمیکرد که سر زمین پدریش که آنهمه برایش زحمت کشیدند بجایی سقوط کند که زنی برای پس گرفتن اموالش خودشرا جلوی بانگ به آنتش بکشد ویا نماینده مجلس خودشان بگوید :
    اول انقلاب ده هزار زندانی داشتیم حال دویست هزار زندانی وهنوز داریم مجوز میگیرم که تعداد زندانهارا زیادتر کنیم  بی آنکه احساس کنیم آن زندانی وخانواه اش نان میخواهند لباس میخواهند مدرسه میخواهند ما اول انقلاب گفتیم زندانهارا به دانشگاه تبدیل میکنیم حال دانشگاه  را به زندان مبدل ساخته ایم >
    او یک نماینده مجلس اسلامی بود حال چه برسرش خواهدآمد خدا داند و یا مامور پلیسی که داشت حکم میکرد مردم را کتک نزنید اورا بسویی پرتاب کردند .
    ایا شاه امروز را حتی درمغزش پیش بینی کرده بود؟  او تنها میترسید که سر زمینش تجزیه شود وترس او بیمورد نبود . درآگهی ها یک قوطی آب میوه محصوص _ (یونیون گلف / عربستان ) نیز به تمایش گذاشته شد .
    دیگر ذکر مصیبت بس است .
    حالا آن پسرک دیوانه  برای سرگرم کردن مردم خودکاررا میان انگشتانش میچرخاند که چرا شاهزاده از بردن نام خلیج پارس خودداری کرده است ؟!.
    نمیدانم واقعا نمیدام  من هیچ عوض نشده ام ، تنها از خیانت ودورویی بیزارم ومتاسفانه هردوی انها همیشه سرراهم قرار دارند .و من نمیتوانم مدرس و یا معلم جامعه باشم ، همین قدر که بتوانم مغزم را بکار بیاندازم تا دچار روان پریشی نشوم خودش هنر بزرگی است .
     پایان .  دلنوشته امروز / ثریا . اسپانیا /
    ونوشته ام این بود “
    با اینکه دانش و خرد  سبب نمود و برترین   نیرو  برای آدمیان است ، اکنون تو باید به کمک جلوه های افسون و سحر  از اهریمن نیرو بگیری ” 
    دیوان شرقی ” گوته”////////
  • جمیله یکه سوار

    با دیدن این عکس ، کمی خنک شوید !
    با نوشته های من کمی گرم شوید ، جمیله یکه سوار منم ، من ، عاشق اسب و سوار منم  منم ،……. آه یادش بخیر پسر کوچولیم چقدر این آهنگ را دوست میداشت و بین آن صفحات یک رنگ ویک شکل میرفت آنرا پیدا میکرد و میگفت جمیله ، جمیله را بگذار روی گرا ما فون !! تنها سه سال داشت .( این آهنگ را خانم الهه دریک فیلم فارسی خوانده بودند ) یادشان گرامی ….
    بهر روی من امروز ناگهان این شعر بیادم آمد ، نیمه شب درو پنجره فیس بوک را بستم اما حسابم باز است بخاطر”بانو پرچین هم آنجا و در توییتر اما خودم آمدم برون در به تماشا ، در آنجا هم گروه و دسته بندی بند شاعران یکطرف ، بند نویسندگان یکطرف بند شاه پرستان یکطرف بند توده ایها  واز کار افنادگان مجاهدین که حال خودرا به سپاه وامنیتی فروخته اند یکطرف و مصدقیان با قهر مان ملیشان سویی دیگری و درعین  حال بازار تبلیغات داشت زیاد میشد ومشتریان درپشت صحنه   ردیف درانتظار ورود وهمه همبستگیهایی داشتند ارواح پدرشان ! .د رهر حال بوی تجزیه طلبی میامد ………
    تنها چند مرد قدیمی که از روی ایستا گرام مرا میشناختند وا زنوشته هایم اطراف مرا گرفته بودند بقیه هریک دریک گروه و تشکیلاتی . 
    عطای آن رشته را به لقایش بخشیدم اما همچنان حسابم باز است تا فکری بحالش بکنم .
    ———
    شب چو ما ه آسمان پر راز 
    گرد خود آهسته میپیچد حریر راز
    او چو مرغی خسته از پرواز 
    مینشیند بر درخت خشک پندارم 
    شاخه ها از شوق میلرزند 
    در رگ خاموششان آهسته میجوشد 
    خون  ، یادی دور 
    زندگی سر میکشد  چون لالهای وحشی 
    از شکاف گور 
    از زمین دست نسیمی سرد 
    برگهای خشک را با خشم  میروید 
    آه ….بر دیوار  سخت سینه ام 
    ناشناسی مشت میکوبد 
    ” باز کن دررا … این اوست ،
    ” باز کن در را ….اوست ،
    من بخود آهسته میگویم : 
    با زهم رویا ؟ 
    آنهم اینسان تیره و درهم 
    باید از داروی تلخ خواب 
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
    میفشارم پلکهای خسته ام را بر هم 
    لیک بر دیوار سخت سینه ام  با خشم 
    ناشناسی مشت میکوبد 
    باز کن ، این منم ، من 
    باز کن   این اوست ! اوست 
    دامن از آن سر زمین برچیده  
    با شکیبا  دشتها را درنوردیده 
    روزها در آتش خورشید رقصیده 
    نیمه شب  چون گلی خاموش  
    در بستری غلطیده  باز کن …. این اوست 
    اشک حسرت مینشیند  در نگاه من 
    رنگ ظلمت  میدود  در رنگ و آه من  
    و من با خشم میگویم : 
    با ز هم رویا  
    باید از داروی تلخ خواب 
    عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم 
    میفشارم پلکهای خسته ام را برهم  
    ———
    تقدیم به دوست از یاد  رفته  
    ثریا / اسپانیا / چهار شنبه 21 ژوئن 2017 میلادی .
  • تیشه بر هر ریشه

    در آن باغی که گلچین باغبان است 
    فغان  بلبلان بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش درآن ملک 
    که دزد اندر لباس پاسبان است 
    ز گرگان چند داری  چشم رحمت ؟
    فنای گله از خواب شبان است 
    ———– صابر همدانی 
    آن کلاغی که روزی چند بر بام ما نشست با تیر ما پرید و رفت . حال دنیای ما محدود شده به چند انسان  از دوران گذشته ، اگر آنها هم بروند ، خوب ما هم خواهیم رفت .  دیگر گفتن و نوشتن درباره این  آدمکشان حرفه ای کاری عبث است و من اگر تعهدی نداشتم  دیگر هیچگاه حتی کلام فارسی را نیز تکرار نمیکردم و درب این دستگاه را میبستم ویا به هما ن شررورهای مشتی احمق جواب میدادم .
    نه روح من ونه ارزشی که برای خودم قائلم بمن اجازه نمیدهد جواب خیلی از این حیوانات را بدهم بنا براین یک خط قرمز روی آنها  میکشم ومیدانم که آنها از ” قلم” وحشت دارند از دانش و خرد بیزارند همچنان به شستشوی مغزها مشغولند حال با هر وسیله ای که باشد برده پرورند وبرده میخواهند ارتش ولشکر لازم دارند تا به جنگ دیو سیاه نشسته درقلعه بروند ومن برده ولشکر کسی نخواهم بود .
    ازاد به دنیا امنده ام ، آزاد زیسته ام وازاد هم خواهم مرد فارغ ازهر سوزنی که در مغز من فرو میکنند حتی به دست طبیبان هم خودرا نخواهم داد ، مگر آنکه درکما فرو بروم ودر ظلمت وتاریکی بسر برم آنگاه دیگر من نیستم پیکری بی مصرف که تنها به دردتشریح میخورد .
    حیرانم که چگونه تکنو لوژی بیشرفته بجای آنکه مردم را روشنتر کند  همه نیرو و ابتکارش را درراه  ظلم و جنایت مصرف میکند  همه درحال حاضر اسیر شکم وزیر شکم میباشند برایشان دیگر مرد وزن فرقی ندارد آنچنان از خود بیخود و دچار شهوتند که حتی به مادر خود رحم نمیکنند .روان پریشی و بیماری بیشتر بین افراد رخنه کرده است هر کسی با یک دوربین ویک کامپیوتر جلوی رویش  یک رسانه ساخته و هرچه دل تنگش بخواهد میگوید و یا انجام میدهد ، من از ” خرد انسانی” میگویم درست مانند این است که در طویله ای فریاد بزنم که ” گاوها به موسیقی شوپن گوش ندهید  موزارت را بشنوید برای  شما و شیر شما بهتر است ” 
    در گذشته ظالم کمتر داشتیم بیسواد و بیشعور بودند اما ظالم نبودند حال نمیدانم این نسل بعد از ما و نسل جدید با چه موادی تغذیه میشوند  وزیر دست چه کسان رشد میکنند که اینچنین خونخوارند ، جلوی آفتاب را سد کرده اند مردم باید گله وار بسوی چراگاه آنها بروند در علفزار آنها بچرند ویدرتاریکی خود را پنهان کنند ، از ته دل خندیدن دیگر کاری مشگل است  اما گریستن آسان .
    نه دیگر برای جلو رفتن این نسل ونسلهای آینده  چراغی بنام چرغ راهنما لازم نیست آنها کور مادرزادند و در تاریکیها رشد کرده اند و راهشان را خوب میدانند  هر گام که بر میدارند گام بعدی را نیز میدانند به کجا ختم میشود  کمتر به یکدیگر میاندیشند  وآنقدر دم به دم تو میدهند یا تو جان  دهی و یا خودشان قالب تهی کنند .
    بیچارگان امروز که روی شب راه میروند  و آن چشم بیدارشان را کور کرده اند برای چی؟ یک اتومبیل ، یک پیراهن ؟ و یا یک لانه موش  یا یک تکه ماهی گندیده یخ زده ؟ که خودشان همان ماهی کر و کور دریا و گندیده اند  ، 
    فتیله هارا پایین بکشید ، کسی به چراغ احتیاج ندارد ، یکی دستش رو به اسمان است دیگر ی سر بسوی یک دیوار دارد و سومی سرش روی زمین است  به نظر من میتوان از آسمان ستاره چید وماه را دید ، دیوار را نیز میتوان ویران کرد آما آنکه روی زمین سر میگذارد  به قعر چاه فرو میرود و یا رفته  و آن چشم بیدارش برای ابد کور شده است .
    ——- 
    آتشی بود وفسرد ،  رشته ای بود وگسست ، 
    دل چو از بند  رهایی رست ، جام جاودیی نیز شکست 
    آمدم تا بتو آویزم  ، لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی 
    لیک دیدم که تو بر چهره امیدم 
    خنده مرگی 
    وه چه شیرین است  از تو بوسه سوزنده مرگ
    چشم پوشیدن 
    و چه شیرین است پای بر سر گور تو کوبیدن 
    در به روی تو بستم ، که جهنم آنجاست 
    بهشت آنجا نیست 
    سایه ابر و کشت و بهاران آنجا نیست 
    تو همان به که بیاندیشی  به خود 
     و نیاندیشی  بمن که من از تو و مکر تو بیزارم 
    پایان 
    ثریایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا . 21 /06 /2017 میلادی /.
    ” پست شد “
  • سروش اسمانی

    گل زرد
    گل زرد همیشه نما د اندوه درونی من است .
    من هنوز یک کودکم ، یک دختر نازنین  وای خواب ،  ای هدیه سروش ، 
    آنگاه  که از شادی سودها  واز درد زیانهایم  خسته وافسرده میشوم  یک عقل چیرگی می خواهم  که از زرنگیهایش  مست است .میل ندارم خرفت وکند باشم ،  تو با دست لطف خویش  چشمان مرا  دزدیده وخواب رابرآنها چیزه کن 
    چشمانی که چون ماهی  کر ، دردریا  لرزش ابی را  در سدها  رنگ میبند ،  چشمانی که  چون رخش  رستم  یک موی  سیاه را درشب تاریک  نور میبیند .
    چشمانی که  درتاریکی خواب  ومستی با نور را توام میبیند 
     من با این چشمها  بود که ناگهان  خودرا درمیان دیدم  ، دریک کارگاه بافندگی از تارعنکوبتهای  زهر آلوده  وخود پیکر آفریدم .هنوز درخوابم . مرا بیدار کنید آی سروش یزدانی ، مرا که محو زیباییهای درونم  از پیکرهای گندیده  جداسازید .
    منکه درگسنرش کارگاه هستی  پرچم خرد افراشته بودم .
    صورتگری بمن نزدیک شد و دستم را فشرد  وبا لبخندی گفت : 
    من همانم که تابلو های رنگین میسازم  این پیکر لرزان  روزگاری در خانه سگهای درنده خفته بود .
    در انتظار روزی بود که مانند یک بچه مار از تخم بیرون اید وبیرون آمد ، آما زهراو  بمن کاری نشد ..
    من خود سنگتراش هستیم ، سنگهای سنگینی را تراش داده ام  من بودم و ناف  پیکر یک نوزاد  که از مادر بریدم 
    حال امروز آنها خون میمیکند ، طالب خونند .
    ای سروش ایزدی  ای بزرگ مهر بان  پیکر تنو مند سیمرغ  را بسوی من بفرست تا بالهایش را روی من  سایه اندازد و از دام کلاغان هرزه ومرغان شوم رهایی یابم . 
    من زاده کوهستانم ومادرم سنگتراش زاده میترا  او زاده شدن از سنک را ننک میدانست  اما سروش ایزدی پدرش بود .
    آه ای سیه دلان وکورهای مادر زاد ، بروید  درکنار درختان پوسیده تا ازآنها نیرو بگیرید وآنها از جوانی شما بهره برند . 
    من هنوز همان صورتگرم . 
    همیشه میتوانم یکی را پایمال کنم وزیر طاق شب بفرستم  وپای دیگرم را برای گام های بعدی بردارم  درلحظه های بسیار کوتاه .
    امروز کرمی را زیر پای خویش له کردم ودیگری هنوز بر صفحه مانند یک شاپرک سنجاق شده است . 
    وفردا روز دیگری است . پایان 
    ثریا . ایرانمنش » لب پرچین « / سه شنبه 20 /06/ 2017 میلادی / اسپانیا ، (تپه های هزار سوراخ ) .
  • خیانتکاران تاریخ

    یادداشتهای روزانه !
    —————-
     هرصبح که زیر دوش میروم گویی آب گرم و نیم گرم و گاهی سرد مغز مرا باز میکند و چیز هایی را بیادم میاورد  ،اولین چیزیکه مرا سخت آزار میدهد این موریانه های دم درازند که نمیدانم از کجا به درون  وان حمله میکنند همه جارا ضد عتفونی  کرده ام با الکل وکبریت آنهارا سوزانده ام همه حمام هر روز تمیز میشود اما هر صبح یکی از آنها درون وان بمن لبخند میزند ، خوب آنهارا به سپاه پاسداران تشبیه کرده ام وگاهی بخودم میگویم :
    زیاد سخت نگیر بیاد زندانیان باش که تنها پنج دوش برای صدها نفر است آنهم گاهی  آب گرم ندارد  بنا براین الکل را روی آن جانور خالی میکنم وسپس آب داغ را تا بدرک واصل شود با انکه همه سوراخها بسته است .
    امروز زیر دوش بیاد،” تیمسار فردوست “دوست جانجانی وهمیشه در رکاب شاه افتادم یکی از بزرگترین خیانتکاران که توانست زیر پای اورا خالی کند ، شاه دو خیانتکار را درکنارش داشت وبه هردوی آنها  اعتماد کرده بود یکی در چنگال انقلابیون افتاد دیگری ….. تاریخ بعد ها قضاوت خواهد کرد .
    ننگی از این بالاتر نیست که انسان با خیانت بمیرد و برایش لعنت بفرستند تا زنده است گمان میبرد همیشه براسب مراد سوار است من خیلی کم به اشخاص اعتماد میکنم آنها را صدها بار درکاسه های مختلف صاف کرده تا ماسه ها وشن های آنهارا از بین ببرم ویا بکلی آنهار از صافی رد کنم . 
    اما شاه ما دلسور و مهربان بود وهمین مهربانی اورا نجات داد تا مانند دیگران دردست انقلابیون هلاک نشود و بطرز شاهانه ای بخاک سپرده شود امروز از هر یکصد نفر نود هشت نفر باو وروحش درود میفرستند و هزاران لعنت به روح تیمسار  سپهبد فردوست .وچند تیمسار دیگر که مثلا سران بزرگ ارتش بزرگ ما وحافظ وطن بودند > خائنین بلفطره …….
    انسان هیچگاه نباید از مهر ورزی  توبه کند  این گوهر گرانیها دردل آدمی جای دارد  مهر ورزیدن نماد ضعف وبی قدرتی نیست همه میتوانند وحشی باشند آن خوی درندگی در همه پنهان  است همان اهریمن درونی که بعضی ها میل دارند اورا از روح انسانها بیرون بکشند که خود اهریمنانند .
    درجایی نوشته بودم که هر انسانی یک نیمه پنهان دارد  نمیتوانستم به زبانی دیگر توضح بدهم اما خیلی ها میتوانند آن نیمه شیطانی را زیر پوستشان پنهان کنند وبا آرایش وپیرایش خودر فرشته ای نجات بخش به نمایش بگذارند اما همیشه آن نیمه دیگر انسانرا دچار تشویش میکند بنابراین بهترین راه گریز ازآن نوشیدن الکل ویا کشیدن سیگار ومواد مخدر است ، آن نیمه برای مدتی گم میشود ویا برعکس بر نیمه واقعی چیره گشته ونفرت بار میگردد.
    انسانهایی هستند که دردوزخ  حقیقت گم شده میسوزند  و در زباله های به دنبال آن میگردند  زمانی انرا میابند که چیزی فرسوده وگندیده  وغیر قابل مصرف است .
    امروز ما ساده از روی خیلی مسائل رد میشویم و یا شانه بالا میاندازیم ،یا درانتظار فرصتی تا خودرا به نمایش بگذاریم  مرتب درحال نشخوار گذشته ها هستیم و در نگاه دیگران شهبازان  بلند پرواز جلوه میکنیم  بی آنکه معرفت آنرا داشته باشیم /
    درک ازادی برای  مردم  آن سر زمین بسیار دشوار است ، آزادی را با بی بند وباری اشتباه گرفته اند ، من اینجا آزادم ، درلیاس پوشیدن ، دررابطه هایم با مردم ، درنوشیدن ، در خوردن و در خوابیدن و حتی در نوشتن ، اما میدانم کجا باید بایستم درلباس کهنه خودم راحترم  و کسی بمن به صورت اهریمن نمینگرد با آنکه هیچ آرایشی ندارم وییرایش برتنم جلوه نمیکند ، امروز بیاد شاه گریستم ولعنت به روح آن خیانتکاران فرستادم که برای مقاصد خود وپیشرفتشان دست به چه جنایت بزرگی زدند همان کاری که یهودا با عیسای مسیح انجام داد، و خیال میکنند که گریخته اند ، سایه شیطان آنها را تعقیب میکند  ونسیم زندگیشان به یک طوفان مبدل خواهد شد. 
    حال امروز درتاریکیها دستم  را بسوی کسی دراز کرده ام که گمان میبرم درمقصد درانتظارم میباشد ، اماگاهی باو شک میبرم گاهی مانند یک بچه شیطان وگریز پا وزمانی مردی فهمیده و دانا ،  واین امر مانند برقی  میماند که در تاریکی  خفته باشد گاهی میدرخشد و زمانی خاموش میشود  گاهی حریق است و زمانی  سوز و د رد و گاهی ابی گوارا .
    چرا دراین  پندارم که او حلقه ایست  بر درب خانه ایمنی  و چرا ارامش و سکون ندارد  و چرا خود را محکم به در و دیوار میکوبد  بانگ میشود ، فریاد میشود  و گاهی نرم خو مهربان  و خبر به مشتاقان میدهد که به مقصد خواهیم رسید کاروان درراه هست .
    من نه بفکر خویشم ونه اندوه خویش در این داغی تابستان و نخوابید ن ها بفکر آن مادران و زنان بیگتاهی هستم که دربند اسیرند ، بفکر کودکانی هنستم که درخیابانها کنار سطل زباله افتاده اند ، بفکر دختران نا بالغی هستم که مردان وحشی گروهی به آنها تجاوز میکنند و فریاد رسی نیست ، کسی نیست ، هرچه هست پیام است وپیام وپیام .
    حال زمان تا بجایی کشیده شده که عده ای نام خدایشان را نیز گم کرده اند  ونمیتوانند با نام او چیزی را اغاز کنند  و آغازشان تاریکی هاست  .//////
    پایان  یادداشتهای امروز / سه شنبه 20 ژوئن 2017 میلادی / اسپانیا .
  • مغز بدون پوست

    در این سرزمین بخصوص در شبهای داغ تابستان ،
    باید یک ساعات بخصوصی را به خواب اختصاص داد درغیر این صورت نمیتوان  تمام شب یک سره خوابید ! 
    از سروصدای چادر بالکن  بیدارشدم و سپس آژیر یک خانه به صدا درآمد و هوا هم ایستاده برگی تکان نمیخورد ،  آی پد راروشن کردم پیر خراسانی آمده بود اما این بار خیلی سعی داشت که به بینندگانش بپردازد وکامنهای آنها  تا به به شاه عباس سوم بند کند ویا به برنامه های صدر و درعین حال طلب همراهی و همکاری هم میکرد ، عباس پهلوان ، شهرام همایون وایشان سه تفنگدار  دراه خدمت به میهن عزیز و در کنارشان توده ای های سابق و مجاهدین توبه کرده همه در لباس فیلسوف و نظریه پرداز ، باطری  تما م شد از خواب هم خبری نبود ، برخاستم مطابق معمول قهوه را ساختم و نشستم به تماشای برنامه های تلویزیون موزیکی که از نایت کلابها پخش میشد ! به اشعار آنها گوش میدادم ، چه بی محتوا وچه آبکی است / من آن نیستم که بودم الان تو بگو من کی هستم ؟ و چرندیاتی در همین راستا و بیاد شاعران خودمان افتادم غیر از توده ای ها و خود فروختگان  ، بیاد سیمین افتادم دست آخر با بیماری  سرطان از دنیا رفت امروزکمتر کسی از او یاد میکند ، لعبت والا علیل وفلج درگوشه یک خانه کنسل هاووس درلندن  دارد به زندگی گیاهی خودش ادامه میدهد  و خوشبختانه شاعران دیگر هم از دنیا رفتند اما بعضی ها نامشان همچنان باقی مانده آنهاییکه مانند احمد شاملو لات و قلچماق و فحاش بددهن بودن هر روز نامی از او برده میشود ، اما کمتر کسی بیاد میاورد که نیما یوشیج بنیان گذار شعر نو کی بود و چگونه زیست ،  حافظ ومولانا وسعدی هم دیکر اشعارشان از شدت تکرار نخ نما شده است و دیدم در این دنیای ما تنها قشری که هیچگاه از زندکی خوب  بهره نبرده و نخواهند برد همین جامعه “ادبیات “ماست اگر مالی و منالی از فامیل داشته باشی تا مدتی میتوانی جلو گری کنی درغیر ان صورت بسته به باد است که از کدام سو میوزد  ، امروز دوباره صادق هدایت و گفته هایش بیانگر همه نوشته ها میباشند  آنهم تنها چند خط از علوی خانم ویا کاکو چون کاملا با فرهنگ موجود حاضر درایران وفق دارد .
    نه ، دراین سی وهشت سال نه تنها شاعری ، نویسنده ای ، ادیبی  ، به دنیا نیامد بلکه آنهایی هم بودند به زیر خروارها خاک فرو رفتند ویا  همه یک پارچه سیاستمدار شدند حتی اشعارشان نیز سیاسی شد نوشته ها سیاسی شدند ( این بیماری یقه خود مرا نیز گرفت که فورا رهایش کردم ) از ساعت دو بیدار شدم هوا ایستاده  بادی نمیوزد ، صدای چادر کمتر شده وآژیر هم خاموش شد سکوت همه جارا فرا گرفته اما خواب هم از سرمن رفته وباید تا صبح بیدار بمانم وبیاندیشم  که زندگیم پر بود یا خالی  ، درست رفتم یا کج ، شخصی زیر شعرمن کامنتی گذاشته بود که ” وقتی را برای خندیدن بگذار ” نوشتم همه وقتم برای خندیدن  به روزگار میگذرد چون توقعی از زندگی و مردم حال آن ندارم گذشت آن زمانیکه نازم خریداری داشت و نامم بر سر زبانها بود رسوای عالمی شده بودم  دراه عاشقی ! ، حال دیگر کسی بیاد نمیاورد چهره ام چگونه بوده است .
    روز گذشته درون کیفم اولین  عکسی را که پس از ازدواج گرفته بودم  به همراه جناب همسر به دخترم نشان دادم  آنرا قابید ” اوه ماما ، دو آرتیست زیبا ، مارچلو ماسترویانی و الیزابت تیلور!!!! خنده ام گرفت ، باخود گفتم او مارچلو را ازکجا میشناسد عکس را گرفت تا ببرد اسکن کند وبه دوستانش نشان بده وهمان نسخه اصل را که زرد شده بود برایم پس بیاورد . او به زیبایی خیلی اهمیت میدهد مانند مادرش تنها دنبال زیبایی ها رفتم میدانستم که زشتی ها را با پول میتوان پنهان کرد من از این معامله بیزار بودم ، نه ، پشیمان نیستم ، دوران خوب و طلایی داشتم حال هم دوران بازنشستگی را به همراه میوه های باغ می گذرانم بی انکه مزاحمتی برای آنها فراهم کنم در سکوت راه میروم و در سکوت درد میکشم و در سکوت میگریم برای خاک محبوب واز دست رفته خودم و دیگر آن خانه و آن خاک به درد من نخواهد خورد خروارها بیماری و کثافت زیر آن مدفون است برای اباد کردنش سالهای زیادی لازم میباشد که من فرصت آنرا ندارم قبل از هرچیز باید بمردم سواد آموخت  مهم نیست که از دانشگاه چه مدرکی دارند سوادی که مد  نظر منست آن شعور باطن میباشد که در همه گم شده یکنوع خود نمایی و سرانجام خود فریبی گریبان گیر همه شده است همه آلوده به به این  مواد خطرناک که خوشبختانه من به هیچ یک ارادتی  ندارم تنها همین واژه ها هستند که ساعات مرا پر میکنند و بس نه میلی  به مراوده دارم ونه معاشرت گروهی تازه به نوا رسید از راه آمده اند همه اطمینان وعزت نفسشان و قدرتشان به ارقام بانکی و اتومبیلهای آخرین مدل و ساعت های گرانبهایشان   میباشد اگر آنها را از دست بدهند هیچ هستند خالی یک  بادکنک روی هوا ،  حال صد ها خانه داشته باشند ویا هزاران دست لباس و کشتی و جت و غیره ، تازه میشوند مرحوم عدنان قاشقی قاچاقچی نه بیشتر .
    نه هیچ میل ندارم خودم را تا این حد خار و حقیر کنم من راحتم با خودم وبا مردم و اگر چیزی بر خلاف میلم باشدویا دروغی با تمام قدرتم با آن مبارزه میکنم و میجنگم /
    روز گذشته سخنان و اولتیماتوم حضرت ولایتعهدی را با ملاهای حاکم بر سر زمینم شنیدم ، جالب بود برای اولین بار ایشان از خواب برخاسته اند و ریش مبارک را تراشیده ادوکلن زده با صدایی رسا و بلند فرمودند من نمیتوانم تحمل کنم !!! چهل سال شما دیدید که چگونه با زنان و دختران  آن سرزمین رفتار کرده اند آنها را در کنج زندانها با دسته جارو وزمین شور از هم پاره میکردند و میکشتند و اهسته بخاک میسپردند یا دراسید حل میکردند و شما خبر نداشتید ، مردان جوان را از میان رختخوابهایشان بیرون میکشیدند وآنهارا به بیدادگاهها میبردندوخدا عالم است چه بلاها بر سرانها میاوردند ، شما بیخبربودید ، علیاحضرت مادر تنها با لباسهای زر دوزی شده کنار سایر ملکه های شمال وجنوب وشرق وغرب راه میرفتند درحالیکه مردان بی وجدان درخوابگاه دختران به انها تجاوز کرده سپس از پنجره آنها را به وسط میدان پرتا ب میکردند و نامش را میگذاشتند خود کشی نیمی از این زنان و دختران از ترس با آن جانوران  همکاری و همراهی مینمودند زینب کماندوها با چادرهای مشکی با تیغ و چاقو به دختران بیگناه حمله میبردند عقده های دوران بدبختی شان را خالی میکردند ، شما کجا بودید . حال با کمک جنا ب مکین ویا مجاهدین میخواهید ایران را ازاد کنید؟ خیر ایران از درون خود خواهد جوشید مردم خود خواهند غرید مانند هما ن شیر جوان .جنگلهای سرسبز سر انجام مردی پیدا خواهد شد که جا پای پدر بزرگ شما بگذارد .گمان نکنم غیر ازچند تن جیره خور درگاه شما کسی بخواهدشما را بر تخت بنشاند تخت به موزه نقل مکان کرده است دیگر دوران شاهی گذشته و آخرین پادشاه خوب ونازنین ما به دست همقطارانیکه  که بانو دور خود جمع کرده بودنداز پای درافتاد بعد ازاو دیگر تف به دنیا.
    حال باید بفکر یک رییس جمهور بود .این عقیده من است . صلاح مملکت خویش خسروان دانند و…بس و پایان 
    ثریا ایرانمنش  از » لب پرچین « نیمه  شب سه شنبه 20/ 06/ 2017 میلادی .اسپانیا /.
  • ایکاش میبودی

    عموی عزیزم ! 
    این نامه برای  توست ، چرا که امروز دریکی از این چرند نامه های دیدم کتابهای هایت به چاپ چندم رسیده اما خیلی کم از تو سخنی به میان آمده است  ،  امروز آرزو کردم ایکاش زنده بودی وبمن کمک میکردی ومرا از این پریشانی رها میساختی ، خود تو سالها دور دنیا را گشتی سرانجام طاقت نیاوردی ودر ایران دل  به مرگ سپردی  ، حال امروز من احوال ترا میفهمم وحال ترا درک میکنم ، در بین دوستان و فامیل و وابستگان انسان عالم دیگری دارد تا دربین غریبه ها که ترا نه میشناسند ونه دردهایت را احساس میکنند ، نمیدانم آیا کسی باقیمانده ؟ گمان نکنم ، تا مادرجان زنده بود من خبر داشتم واز زمانیکه او رفته من دیگر دردنیارا به روی خود بسته ام ، گاهی به کرمی یا گنجشگی دل میسپارم بامید آنکه شاید جای ترا بگیرد اما آنها هیچگاه باندازه تو نه  آب زندان را نوشیده اند  و نه خاک زمین را بوسیدند تو هیچ بلند پروازی نداشتی ، در گوشه اطاقت تنها دل باین خوش کرده بودی /که بنویسی ، ترجمه کنی و نانی بخوری با چند دوست وهمپالگی خودت . 
    من نتوانستم در غربت کسی را بیابم تا با گام های او قدم بردارم همه عقب عقب میرفتند گویی از جلو رفتن وحشت داشتند ، همه از یکدیگر رو پنهان میکردند و همه دچار  نوعی بیماری شده بودند ، گویی طاعون به یکباره باین ملت حمله کرد از خرد و درشت و ریز را باهم مخلوط نمود  ، هجویاتی درخارج بچشم میبینم که شرم میکنم نام انسان برآنها بگذارم وچه از داخل ، 
    من آزادم ، آزاد  ، آزاد ازهفت دنیا ، پای بر سر دنیا گذاشته ام هرچه را که آن مرحوم به ارث گذاشته بود با اجازه  از فرزندانم همه را بخشیدم ، خواهرکم زیر زلزله بم کشته شد با همه خانواده اش بنا براین برای بقیه از طریق دوستی مطمئن پول فرستادذم میدانی دویست دلار !!! پولی بود ، و میدانم که به دست آدم درستی افتاده ، به یک خانواده بی سرپرست نیمی از پولم را بخشیدم و بقیه را به دست مردی دادم که هم دوستش داشتم وهم فقیر بود  یعنی دچار فقر شده بود تازه از امریکا برگشته ودربدر به دنبال خودش بود ،  من آن میراث شوم را که از جاهای نامربوط بما رسیده بود نمیخواستم میدانستم که برجان وتن من نخواهد چسپید از همه آنها گذشتم ، تازه شدم مانند تو یک لا قبا خودم بودم و کتابهایم و نوشته هایم و اشعارم و زندگیم که حتی از یک گنجشک هم کمتر غذا میخورم واز یک کبوتر کمتر پرواز میکنم ،  حال امروز دلم برایت تنگ شده بود ، اگر تو بودی میتوانستم با تو حرف بزنم میدانی که دیگر برگشتن من امکان پذیر نیست درهمین بیغوله خواهم پوسید  ، گاهی دستی به اب میرسانم بلکه بتوانم شعوری را بیدار کنم اما بی فایده است گویی مشت بر سنگ میکوبم  خانمی نوشته بود دو قطره اب بهم میامیزند وتشکیل رودخانه میدهند اما دو سنگ هیچگاه باهم یکی نمیشوند ومن با سنگها وکلوخها وآجرهای مصنوعی روبرو.طرف هستم نه با یک دریای  مواج وخروشان و یا یک آبشار بلند طغیان گر ، نه همه ترجیح میدهند از همان شیر آبی که برایشان تعیین شده نم نم بنوشند ومیترسند تمام شود ، همه همسن وسالهای تو یا پیر وپاتال شده اند ویا مرده اند وهمسن وسالهای من با کمک جراحان دوباره ازنو گل کرده اند اما من میل ندارم دست به ترکیب خودم بزنم خودم را با همین  وضع اشفته دوست میدارم خیلی هم دوست میدارم ، درخیابانهای شهرکی که درآن زندکی میکنم مانند یک روح راه میروم کسی مرا احساس نمیکند مرا نمیبیند ضرورتی هم ندارد که همه بهم برخورد کنیم وراه یکدیگرا ببریم از این خیابان به آن خیابان میروم از ان کوچه باریک به سر تپه میرسم  بی آنکه پیچ بخورم ویا راه را دوباره  طی کینم از راه دیگری بر میگردم ، در این راهها همیشه باید به یکسو رفت وراههای یکراسته ویک سو  همه به یک سوپر بزرگ منتهی میشوند  وراههای دیگر که همه دم از آزادی برگزیده میزنند . 
    درشهر هر روز ساختمانی تازه وراههای تازه ای میسازند  شهر هرروز زیبا تر اما غم انگیز تر میشود  چون تنها رباطها درآنجا حرکت میکنند  هیچ امکان تماشایی برای ما باقی نمانده  زندگیمان دوقسمت شده دیگر مانند سابق نمیتوان  به تالار رودکی رفت و نشست به یک موسیقی دلپذیر گوش داد حال باید به هیاهوی  بسیاربرای موجودیت آنسانهایی که ناگهان مانند قارچ از زمین سبز شدند گوش فراداد و سرسام گرفت . روزی  روزگاری همه انسانها یکدیگرا میشناختند و به انسانیت احترام میگذاشتند امروز نام ” الاغ ” یا سم قتال و یا هر چیز دیگری که از آن بدتر نباشد ترا هدف تیر قرار میدهد وهمه هم اهل همان _ شهرند .. 
    بس امروز دلتنگم   و چقدر به بودنت احتیاج داشتم . افسوس باید خودم از خودم حمایت کنم و از خود بپرسم که خوب سر کار خانم بانوی شریف تکلیفت را روشن کن آنسوی دنیا خبری نیست وهمه اینها سرگرمی وبهانه است سعی کن دراینسو دنیا از هما ن آب خنک درون یخچال خودت بنوشی وکاری به دیگران نداشته باشی آنها مرده اند مردگانی که راه مروند همین وبس .پایان//////
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوشنبه /ماه ژوئن 17/
  • جهنم

    دلنوشته امروز !
    پرتغال یکهفته است که دارد میسوزد امروز تنها دود و خاکستر آسمان را فرا گرفته  مردم خانه برباد داده درختان خاکستر شده 
    هوای آنجا وهرم گرمای آنجا باینسو نیز سرایت کرده است ، ومدرسه  بچه هارا درهوای چهل وچهار درجه گرما به گراناد برده است !!! نوه منهم در میان آنهاست  .
    کلیسا تنها دعا  میخواتد، اخبار  دارد برنامه پخش میکند وجناب استادی فرمایش میفرمایند این از هوای وتنش گرمایی جهانی است همان هوایی که آقای ترامپ  خودرا ازآن جدا کرد ؟ گوز به شقیقه چه ارتباط دارد ؟  چه بسا خودتان آتش را به پا ساخته اید هرچه باشد شما وپرتغال همه دست نشانه اربابان  چپی هستید شب گذشته خوشحال بودیدکه سرانجام حزب سوسیالیت برنده شناخته شد حال بروید ببیند چه تاجی بر سرتان خواهد گذاشت ، یک انقلاب فرهنگی نوین ویک جوانک بی تجربه حال میخواهد این سیاسیت نم کشیده وزوار دررفته وویران اسپانیارا به دست بگیرد بی هیچ فرهنگی وسوادی  تنها دلخوشیتان این است که خوب کلیسا کمتر  رویمان فشار میاورد  ، نه قربان دین حتی دررختخواب شما نیز وارد شده است » بوی آتش وبوی خاکستر همه مشام مرا پرکرده ، کولر راوشن کردم وخودم به اطاق دیگر آمدم «  وامیدوارم مانند دفعه قبل آنرا روی هوای گرم تگذاشته باشم ؟ چون عینک نداشتم همه حواس من به گرمای آنسوی شهر است واینکه این بچه هارا دراین گرمای شدید به کجا میبرند وبرای چه منظوری بهر روی دراین سفرها همیشه مقداری منافع هست ، در غیر اینصورت گرانادا دراین حال وهوا ونزدیک مرز پرتغال چه میتواند به بچه ها بدهد مشتی بچه بیگناه  راهی شهر نور شده اند !!!! 
    بلی تا میتوانید آب بنوشید ودرون لیوان اب خود لیمو بیاندازید و از خانه بیرون نروید چشم بسته غیب میگویند ، نگرانی من بیشتر ازآن است که بشود فکرش را  کرد ، این سفر درچنین هوایی چه لزومی داشت ؟ چند بچه راه افتاده اند ؟ ازکدام کلاس وازکدام گروه ؟ کسی نیست جواب مرا بدهد  واتس آپ بلاک شده مسنجر فامیلی موت شده تلفن نمیتوانم بکنم چون بچه ها سر کار هستند  ، بردگی نوین خارجیان تمام تابستانرا کار میکنند خودشان به تعطیلات میروند !!! تعطیلات خارجیان نیمه های شهریور است !! 
    نه گرما  پاک مرا کلافه کرده است با یک رکابی و شلوار کوتاه نشسته ام مغزم صوت میکشد چه دنیای کثافتی برای ما درست کردید؟ چه بیماری داشتید ؟ روز گذشته شخصی دریک منبع نوشته بود همه ثروت انگلستان در ددست یک دهم مردم میباشد بقیه گرسنه انذ ! چشم بسته غیب میگوید ، مسلمانان خوشبختانه هر تابستان با روبنده ها وچاد رهای عبایی همه بوتیکهارا خالی میکنند روز گذشته دریک فیلم دیدم زنی در یک رستوران نشسته دارد ماکارونی میخورد  چنگال را با ماکارونی درون روبنده  انداخت مقدار از آن آویزان بود زن با دستمال مجبور شد آن نیمه را از روی روبنده اش پاک کند یک کمدی بود  گویا این فیلم را بیخبر ازاو گرفته بودند حالم بهم خورد این چه وضعی است برای چی راهی انگلستان میشوید دوبی که نزدیکتر است برای خرید …..
    نه بهتراست حرفی نزنم سرم داغ شده مغزم داغ شده چشمانم از بیخوابی ورم کرده و گرما دارد مرا میکشد هیچ سالی در چنین فصلی اینجا نبودم اما امسال حوصله نداشتم  گذاشتم تنها در موقع تولدم یک سفر دوهفته ای بروم آنهم یک کادو بود در غیر اینصورت میلی ندارم آن سیاه پوشان و ریش داران را زیارت کنم در این پستوی خودم راحت ترم .
    بیاد دارم شبی در منزل یکی از ثروتمندان ساکن این دیار میهمان بودم خیلی ها از ایران آمده بودند با موههای بور والماسهای درخشان تکیلا وخاویار ونان سنگگ وغیره وشراب ودکای فراوان ، من درگوشه ا درتاریکی نشسته بودم وتماشاچی بودم یکی مست بود میخواند دیگری داشت  از سیاست حرف میزد سومی داشت  تلویزیونی را که به پهنای تختخواب من روی دیوار نصب بود روشن کرده واخبار صدای امریکارا تماشا میکرد روی میز انواع غذاهای سرد وگرم چیده شده بود .من دراخر شب ناگهان پرسیدم ؟
    چه کسی بسویی شهر میرود ؟ تا مراهم به درب خانه ام برساند؟  همه گفتند من ، حتی صاحبخانه بیچاره گفت خودم ! یک خانواده که از ایران آمده بودند گفتند ما به آنسوی شهر میرویم وشمارا میبریم .
    کاری ندارم که از باغ  بزرگ وبی سر وته در میان فواره های فراوان .درختان سر بفلک کشیده چگونه وارد چه اتومبیلی شدم چهار بانو بودند ویک مرد رانند ، 
    مرا به درب خانه رساندند گفتم سپاسگذارم همینجا پیاده میشوم ، خانمی گفت که نه ما شمارا بخانه میرسانیم . گفتم نه زحمت نکشید واز این سربالایی سخت است بالا بیایید ، ناگهان یکی از آنها پرسید ” وای ! شما اینجا زندگی میکنید / نمیترسید ؟ پرسیدم از چی بترسم ؟ ار دیوارها ویا ازدرختان ویا  از تپه ها ؟ اینها ترس ندارند آدمها بیشتر ترس دارند وخدا حافظی کردم وراه تپه را درپیش گرفتم ، لابد باخودشان میگویند  ” بیچاره زن ، لابد خیلی فقیر است که اینجا را انتخاب کرده است ، اینجا که جای آدم نیست ! 
    اما اینجا تنها جایی است که انسانها زندگی میکنند بی خبر از  انچه که درشهرهای بزرگ میگذرد ! تازه خبر ندارند که خانه هم اجاره ای است من دیگر خیال ندارم دراین سر زمین خانه ای بخرم همان اولی کافی بود . 
    نه ، نمیدانم وطنم کجاست . و نمیدانم آخرین خانه ام کجاست ؟ هیچکس نمیداند . و متاسفم برای آنها واقعا متاسفم .معنای زندگی را در مستیها یافته اند و من در میان اوراق کتابهایم ./  ثریا / اسپانیا / دوشنبه / 19 ژؤوئن 2017 میلادی/.
  • ارنست جوان

    سالها پیش کتابی خواندم بنام ” اهمیت ارنست بودن ” شاید هنوز در لابلای  کتب بهم  ریخته ام  آنرا داشته باشم .
    و زمانی نوشته هایم را اختصاص دادم به جناب ” ارنستو چه گوارا”  نه بخاطر خودم چون هیچ علاقه ای به آن ایده ولوژی نداشتم ومیدانستم که عاقبت چه خواهد بود و شد آنچه نباید بشود اما این ارنست برای من کلی خواننده آورد و فهمیدم تا چه حد بدبخت دردنیا وجود دارد وتا چه حد مردم چشم امید به بعضی از آدمها دوخته بودند و سرانجام آنها همان خوکهایی بودند که در قلعه حیوانات از آنها بارها وبارها یاد شده است ، زیادی بودن خواننده برایم من مهم نیست ( برای ارباب ) است ! .
    بهر روی امروز مطابق هر یکشنبه درانتظار بودم و با اشفتگی تمام در گرمای بیست وهشت درجه  با چشمان پف کرده از نخوابیدنها  قهوه ام را درست کردم و نشستم به تماشای برنامه تو که از طریق دست دوم بمن میرسد ! چه افتخار آمیز ، چه برازنده و معلوم بود که یقه پیراهن نرا سخت عذاب میداد ، درعین حال از حاضر جوابی تو  متحیر ماندم، سئوالی که آخرین بانوی ساکن امریکا از توکرد همان سئوالی است که من میخواهم بپرسم .
    چرا تا بحال جناب ولایتعهدی چنان درگیر مصاحبه و مراوده با مردم نبودند و امروز و قردا میکردند ؟ من هیچ علاقه ای به ایشان و آمدن ایشان و دوباره دیدن شهربانوی عزیز ندارم یکبار کافی بود شاه مارا به ورطه  نابودی کشاندند چهل سال درسکوت و ارامش مردم را ببازی  گرفتند با خاطره نویسی ها و عکسها و تصاویر و مصاحبه ها حتی با دشمنان خود فروخته ایران این مبارزه نبود یک بیزنس بود . یک تبلیغات بود . 
      با امدن تو همه امیدم را بتو بستم  یک رییس جمهور آینده ایران ، فهمیده ، باشعور ، با استعداد و عاشق وطنش و سر زمینش ، یک نویسنده ؛ یک شاعر ویک مرد با جرئت حال امروز نا امید شدم میدانی چرا ؟ هنگامیکه اظهار داشتی   باعث ملاقات مکین و والاگهر تو بودی >
    حال دارم گریه میکنم ، ناکهان احساس کردم نکند نقش توهمان  نقش ارنست باشد که شاه را به پادشاهی برساند وخود جانش را به طریقی از دست بدهد ؟!. 
    من نمیتوانم مانند جناب صدر  خود را فدایی بنامم چرا که نیستم  شاهنشاه را از صمیم قلب دوست داشتم میدانستم برای وطن دارد جان میدهد او همان خدایی بود که باو پیوسته بودم ناگهان شیطان درکنارش قرار گرفت  و همه چیز عوض شد  خدایی که او را  در خود زندانی کرده بودم حال روح او را در تو میدیدم  در زندان تاریک و انفرادی خود  و خودی را  که خودم زندانی کرده بودم  حال دیوار ها را از هم شکافته و داشتم  بسوی روشناییها میرفتم  و ترا تا مرز خدایی رساندم و خود شدم یک بنده که ترا دنبال میکند بامید آنکه این مردم بیشعور را با روش خود از خواب خوش مستی بیدار کنی  ، میل نداشتم هر روز لباسهای ترا درمقابل دیگران بشویم مخالفت با تو زیاد بود حتی بین اعضا ء خانواده ام . اگر فیس بوک را را دوباره بکار انداختم بخاطر تو بود وبقیه  رسانه ها را حال این خدا کم کم دارد درسایه  دیگری پنهان میشود مشگل بتواتم سایه اورا ببینم حال دراین  گمانم که باز باخته ام  و برای فرو بردن خشم خود تنها راهی را که یافتم اشکهایم بودند .
    تو مارا با حقیقت اغوا کردی تو نه آن “مار”  بهشت بودی و نه حوای عشوه گر تو خود انسان بودی همان ” هیومن ”  و حقیقت برای من روشن بود  نه خود را به دست فریب ندادم  و دروغی در تو تو ندیدم  دروع ها همیشه زایده خیالند  .
    تو همان خدای دشتهای خیال من بودی   که مانند یک آهوی تیز پا  دردشت میدوید میل نداشتم شکار شوی  چرا که خود خدا بودی  نه شکار چی  حال دیدم امروز در نقش یک قربانی نشسته ای ، در نقش یک عمو زنجیر باف  حال ترا چگونه بر گردنم بیاویزم  و برایت در خیال خانه بسارم  تو آنرا طعمه حریق خواهی کرد . من به خدای افسانه ها ابدا اعتقادی  ندارم   حقیقت برای من خداست خدایی که چون  رود ارنگ از البرز  اسطوره ای  شتابان سرازیر دشتها ی تشنه شد  و دررگهای  نازک  وتتگ  مارخورده ها  روان گردید ، 
    من خدایی را میخواستم  که اورا ببینم ودر زیباییش غرق شوم  وببویم  بوی گل سرخ سر زمینم را از او بمشام جان برسانم نه عطر ننگین مغازه ی کثیف شهر فرانسه را یا بورلی هیلز را من تیزی دندانهای ترا بر گوشت و پوست پیکرم احساس میکردم  و میدانستم که خون تازه ای در رگهای ما جریان خواهد یافت .
    گیج مانده ام ، در آستانه آمدن زمان ایستاده ام  دیگر هیچگاه به دنبال خدای دیگری نخواهم رفت خدایی که از خدا بودنش اکراه دارد وبا نشستن با بندگانش نیز برایش بی ارزش است حال با کمک تو و روی دوش تو و دیگران دارد نردبان را طی میکند .نه من اورا نمی خواهم . او نماد تجارت و نماد سکه های بی ارزشی است که من دور ریخته ام .ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 19/06/2017 میلادی /.
    »این نوشته را به جناب امیر عباس فخر آور تقدیم میدارم .«
  • دنیای مجازی

    ای آدمها که در زیر کولر خنک نشسته اید
    یکی داردردریای آتش میسوزد !!!!
    —–
    کولر را دراطاق دیگر روشن میکنم وخودم به اطاق دیگر میپرم تا دوباره دچار عطسه و آلرژی نشوم کولر که چه عرض کنم هوای کثبف وداغ بیرون را به همراه  منبعی آب گندیده درون لوله ها به درون اطاق میفرستد تازه این از نوع خوب و ساخت دنیای تکنو لوژیسیتهای آنسوی قاره است ، 
    روز گذشته دیدم ” آی پد ” بیچاره هم دیگر به سختی از جایش بلند میشود  با تنبلی و کسالت  حتی آن ورقهای بازی ” کاناستا” را سخت بهم میریزد ! گویا عکسهای رنگ ووارنگ آن بانو اورا هم  دچار سر گیجه و خستگی کرده است در همین بین چشمم افتاد به تبلیغ آی پدر 10 / به وبه  چه دنیایی ، برای پسرم تکس کردم که قیمتش چنده ، نوشت پانصد یورو ، گفتم خریدم ، خریدم ، بخر و من به لندن خواهم آمد وپولش را برایت خواهم آورد هرچند یک سفر زورکی است اما من هرسال تولدهایم را در کنار او میگذرانم  و امیدوارم انرا بحساب کادوی تولدم نگذارد !!!؟ بخصوص در این سال که درست “چهل” ساله ” میشوم !!!!
    سپس با خودم فکر کردم میخواهی چکار کنی ؟ آن پیرمردان و پیرزنان از کار افتاده که هنوز در زمان خودشان قفل شده اند و هنوز دارند فحاشی میکنند را ببینی ؟ یا آن دخترکان لوس لب باد گرده با چشمان مصنوعی وکلاهکهای عجیب وغریب ؟ ویا دلت برایت عکس ” بانو” تنگ شده هرچه را عوض کنی او حضورش را اعلام میدارد حال زیر هر عنوانی که باشد .
    از روزی که والاحضرت ولایتعهدی به نزد آن پیرمرد حریص پولکی و هرجایی مستر مکین رفته ، بلبل باغ ما خاموش نشسته است  ، نمیدانم چرا ؟ .
    منهم میخواهم مانند ان برادر بزرگ مصطفی بزرگ نیا  اعلام کنم که ” 
    از جان خود گذشتیم با خون خود نوشتیم یا مرگ یا امیر !!!!  با امیرالمومنین عوضی نگیرید ؛ ها ! این یکی امیر دیگری است .
    رفتم روی فبس بوک ، دیدیم به وبه عکسهای آلبوم مرا یکی یکی بالا آورده و میپرسد چرا اینها رابه اشتراک نمیگذاری ؟ بتو چه ؟ توبه چه حقی به انبار من دستبرد زدی ؟ دیدم به همان حقی که زمانی  دارم برای یکی کامنت میگذارم فورا خاموش میشود ویا کامنتم گم  میشود به همان حقی که رییس سایبری ایرانی الصل واز گروه مجتهدین است .
    روزی پسرکم بمن گفت در کمپانی  ما بمن پیشنهاد شده که به لندن بروم وسر پرستی فیس بوکرا بگیرم قبول نکردم حالم بهم میخورد ، حال امروز فهمیدم که او چه میگوید  او نمیتواند مانند دزدان شبانه وارد انبارهای مردم شود وهمه چیز را زیر ورو کند ببیند آیا توهینی به جمال بی مثال مثلا استاد ابو الابکر امیر المومنین حسین ابوعمامه شده یانه !! نه این کار نه از او بر میاید نه از من ! 
    من د ر مقام سئوال هستم و اعتراض  میکنم از چیزی هم واهمه ندارم هر چه را دوست نداشته باشم میریزم بیرون هر چقدر ارزش داشته باشد ویا به ضرر من تمام شود .
    روز گذشته نقش عزراییل را باری کردم ، نشسته بودم ساکت وآرام داشتم بازی میکردم ، ناگهان بیاد طروف بستنی خوری  افتادم گفتم ببینم درون گنجه آنها را کجا جا بجا کرده ام  درب اولین گنجه را که باز کردم ناگهان یک جا تخم مرغی شیک وکار دست افتاد و شکست چهار عدد بودند آنها را زمانی که فرهنگ شریف اینجا بود با هم خریدیم تا او بتواند هر صبح تخم مرغ نیم پز را درون  آن بگذارد و بخورد من  آنها را بعنوان یادگار نگاه داشته بودم ….
    آه زن ، تو بیکار بودی> از جایت برخاستی و رفتی زدی یکی را نابود کردی و برگشتی ؟ 
    “کولر از کار ایستاد دیگر صدایش نمی اید “عرق از هفتا د وهفت بند من جاریست  حتی دوش آب سرد هم تنها توانست کمی از تلاطم قلبم را کمتر کند  . بنا براین نوشتن دراین  اطاق که عرق روی چشمانم را گرفته کاری بیهوده است . 
    تا فردا / با سوزه ای بهتر .
     وروز وروزگار شما خوش 
    ثریا / اسپانیا / 18//06/2017 میلادی /
  • آلبوم ××

    آرزو دارم که یک شخص خیری پیدا میشد ، پیک البوم کامل از عکسهای شهربانوی را ار  بد تولد تا زمان مرگ چاپ میکرد ودردرسترس عموم میگذاشت تا هوا داران وهواخواهانش  هرروز آنرا به دست بگیرندوبه لباسهایی که در مزن های مختلف با قیمت گزافی دوخته وبرتن ایشان نشسته ، ببیندد وآه بکشند وما  را از شر این عکسها رهایی میدادند که دچار آلرژی روحی وجسمی شده ایم .
    مگر درسال چند بار عکس ملکه الیزابت روی صفحه های عموم چاپ میشود ؟ 
    در سال چند بار عکس ملکه سوفیا اسپانیا روی صفحات عمومی  میاید 
    در سال چند بارعکس ملکه هلند / دانمارک سوئد / وسا یرکشورها روی صفحات مجلات مد وزیبایی و قیس بوک ایسنتاگرام توئیتر و غیره میاید ؟ 
    اما ما ، هر صبح که یک صفحه را باز میکنیم یا برای تفرج وگردش ویا برای خواندن  اخبار روی اولین عکسی که  چشمان مارا پر میکند این بانو میباشد لابد بقول مروف ( آزانس تبلیغاتی ) خوبی دارند .
    وحتما از صاحبان مد ومدسازان پورسانازی میگیرند .در غیر اینصورت ، بابا مرلین مونرو اینهمه عکس به دست چاپ نداد …
    خسته شدم واقعا امروز چیزی نبود که تابلتم  را ازپنجره بیرون بیاندازم .
    جناب ولایتعهدی رفته اند روی یک نمیکت درحضور جناب مک کین نشسته اند  حالا بیا وببین چه غوغایی برپا شده مک کین کسی است هرکس باو پول بدهد میرود مثل مجاهدین مثل ملاها چرا پیش من نمیاید بپرسد دردتو چیست ؟ 
    خوب حال چه تاج دیگری میخواهید بر سر دنیا بگذارید ؟ تمام شد رفت آتکه میبایست میبود دربین ما نیست واما شماها از برکت  او خوب بردید وخوب خوردید . دیگر کافی است تا دهانم را باز کنم وبقیه اش را بگویم . بس است دیگر بس است …..چقدر مردمرا فریب میدهید چهل سال سرمردم  را گرم کردید اینهمه مردم بدبخت درفقر وبیچارگی وفحشا وجنک وگرسنگی وتشنگی جان دادند .وشما گذاشتید ملاها ببرند وشما ته کاسه را بلیسید فرقی با ان دللالهای  دزد نفت ندارید . 
    بس است . دیگر بس است تحمیق کردن  بس است بگذارید مردم نفس بکشند مانند بختک روی آنها افتاده اید ونمیگذارید نفس بکشند  ویا خودشان تصمیمی بگیرند
     .
    آه حال میرویم ، نه نمیرویم \حال  میگوییم نه نمیگوییم . بس است بس است آن کسانیکه باید جواب ملت را بدهند شما هستید نه ملاها آنها تکلیفشان روشن است دزد را میشود شناخت اما آنکه درلباس دوستی بخانه تو حمله کرد وهمه چیز را به یغما برد اورا باید محکوم کرد .  ما نه شاه میخواهیم ونه ولایتعهدی ونه شهربانو را ما ریاست جمهوری خودمانرا میابیم . همین و تمام 
    ثریا / اسپانیا / 17 ژوئن 2017 میلادی /……
  • نمازعشق

    تو، در نماز عشق چه خواندی ؟ 
    که سالهاست ،
    بالای دار رفتی  واین شحنه های پیر 
     از مرده ات نیز هنوز ، میترسند 
    پرهیز میکنند ……….کد کنی 
    شب گذشته از فشار گرما روی کاناپه اطاق نشیمن بخواب رفتم ، میان خواب و بیداری ، دستی به شانه ام خورد ، چشمانم را باز کردم ” او” بود ، ترسیدم ، بلند شدم  ، او اینجا چکار میکرد ؛ همچنان با آن لبخند کج و تمسخر آلودش ،  نشستم ، ایستاده بود ، و دستهایش مانند همیشه زیر بغل .
    بمن گفت :
    چگونه بمن اعتماد کردی ؟ ومرا بخانه ات فرا خواندی؟ 
    گفتم : 
    من اعتمادی بتو ندارم ، حتی به چشمانم نیز اعتماد ندارم تنها به دکترم  این حس اعتماد درمن میجوشد که به زور میل دارد من زنده بمانم ، نمیدانم برای چی ؟ نه ابدا بتو اعتماد ندارم اگر ترا بخانه ام خواندم مطمئن باش همه دربها قفلند وتو راهی بجاایی نخواهی برد ، تو اگر هم از آنها باشی برای من با آنهاییکه جداگانه در خارج راه میروند یکی هستید فرقی ندارید من همه عمرم را به  ریسک کردن گذرانده ام وهنوز هم این حس درمن هست ، من چیزی ندارم که ببازم ، تنها خودم را را دارم آنرا هم درکفه ترازوی عدالت گذارده ام ، نه خود را به مال و منال فروختم و نه بوی گند نفت از من بلند میشود و نه بوی کثیف ریا ، مانند 
    شکوفه های بهاری  خوش عطر و خوشبویم ، تنها ترا راه دادم تا ببینم کجا میروی ؟  درها همه بسته اند راهها همه مسدودند حتی راه قلبم و راه دیدگانم . نه ابدا بتو اعتمادی ندارم ، آن جوانان بدبختی را که از سرز مینها  روی صفحه ات بالا میکشی واز خانه ومکان وشهر آنها میپرسی وآنها هم اگر مانند خودت رند باشند راه راعوضی بتو نشان میدهند واگر ابله و ساده باشند وفریب گفته های تو لبخندت و چشمک زدنت وجا بجا شدنت را خورده اند خوب سزایشان را هم خواهند دید. 
    من گاهی بوجود خودم هم شک میکنم ؛ دستی به سر تاپای  خود میکشم ببینم وجود دارم یانه ، موجودیتم را درچشمان دیگران میبینم .
    هنوز آن یکی مانند قیر به صفحاتم چسپیده درانتطار کدام معجزه نشسته ؟ ترا هم به صفحه دیگر سنجاق میکنم مانند دو پروانه !
    تا حدودی توانسته ای مردم را سرگرم کنی  خواننده خوبی هستی آوازت گیراست صدایت آرام ودلپذیر است  وما خودرا به دست رویاها سپرده ایم  آوای تو برای بعضی از گوشها سنگین است  وآنها درون گوشهایشان را موم میگذارند تا صدای ترا نشنوند  سپس یا نعره ها و طعنه ها  و غرشها  صدایشان را بلند میکنند و مشتی لجن بصورت تو میپاشند من مانند یک دیوار محکم جلوی تو میایستم نمی گذارم لکه ای بر صورت یا پیکر تو بنشیند  ، من سالهاست که غرشم را فراموش کرده ام  و خاموشی گزیده ام  هیچگاه هم مردم را به دنبال  کلمات درشت  و خشمناک دعوت نکرده ام تا آنهارا به  چراگاه بفرستم  تا حدی مردم را بفریاد وا داشته ام  اما خودم خاموش نشسته ام .
    گوش من دیگر برای شنیدن هر چرندی  کر شده است  خود رهروی هستم خسته ومیروم تا درخاموشی گم شوم .
    او همچنان ایستاد ه بود ومرا مینگریست .
     بخیال خود داشت قدرت بیرونی را آرام میساخت  وخودش راحت وساکت بود  و من در آن ارامش گاهی غرق میشدم  نه ! ا از او  نترسیدم و نخواهم ترسید  چرا که گفته ها ی من فتنه برنمی انگیزند تنها کلامم  گره های هر قدرتی را از هم میدرند وپاره میکنند  این کلمات درسینه من زندانی هستند باید آنهارا اآزاد کنم  درغیر این صورت درسینه ام به جدال بر میخیزند ومن دچار بیماری روحی خواهم شد وهستی ام از هم خواهد درید .
    صدای تو ، گاهی خوش خراش میشود  ومن مجبور میشوم همه درها را ببندم  وپرده هارا بکشم  اما میدانم تو درجایی نشسته ای وخاموش بمن  مینگری ، مانند آن یکی او هم درتاریکیها مانند دزدان شبانه درگوشه ای آرام نشسته است .
    من با شعورم خلوت کرده ام عقلم را را گاهی بکار میبرم وگاهی از دست او رها شده  وبه احساسم پناه میبرم باو دستور میدهم که به جولان بپردازد  وآگاه من واو به تنهایی درمورد تو نصمیم میگیریم .
    نه ! بتو اعتمادی ندارم اما چندان هم دلم راضی نمیشود ناگهان ترا خاموش کنم مانند یک رادیو میگذارم راهت را بروی هیچ منبعی تا به امروز از تو حمایت نکرده است بلکه اکثر درها به رویت بسته شده هنمه ترسیده اند ، او دیگر از کجا پیدایش شد؟ 
    منافع آنها ممکن است درخطر بیفتد ، باید زد واین موجودرا کشت ، اما من منافعی ندارم من هستم واندیشه هایم درهرکجای دنیا که باشم میاندیشم ومینویسم حتی درمغزم یک کتاب بزرگ را ورق میزنم با زهم مینویسم  سپس در یک فرصت آنهارا نظم میدهم تو نمیتوانی آنهارا از من بگیری نه تو ونه هیچ قدرتی .
    بلند  شدم روی کاناپه نشستم ، هوا به شدت داغ بود عرق از همه پیکرم جاری بود کو لر را هم نمیتوانستم روشن کنم شب قبل  مرا دچار آلرژی شدیدی کرده بود وتا صبح عطسه میکردم من به آتش جهنم عادت کرده ام ومیدانم جهنم کجاست وتو دردوزخ نشستی  بد تر  از جهنم است .
    ———————-
    نام ترا به رمز میبرند 
     رندان  سینه چاک  نیشابور
    در لحظه های مستی ، مستی و راستی ، آهسته زیر لب  تکرار میکنند 
     وقتی تو ،  روی چوبه دار  خموش و مات 
    بودی 
     ما آسوده  گرگان  تماشا چی 
    با شحنه های  مامور  ، مامور بی غرور 
    همچنان ساکت نشستیم 
    گفتیم : ما ندیدیم ……….
    ( اشاره به او که گفت من خود خدایم/ حلاج)
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  .» لب پرچین « / اسپانیا / 17/06/ 2017 میلادی /.
  • حضور بی حضور

    نه! تو مرا بیدار نکردی ، هوای داغ  و گرمای شدید مرا بیدار کرد ، تلفن را روشن کردم  باز ترا دیدم ، به اطاق دیگری رفتم تا ببینم امشب در باره چه چیزی خواهی گفت ،  روی تلفن نمی شد ترا دید ، باید  ترا روی صفحه تلویزیون میفرستادم ، خواب دیگر رفته بود ساعت   سه و نیم پس از نیمه شب بود . 
    آه ، راجع به تحریم ها !  تحریم های جمهوری اسلامی ؟! از آن سو حضرت ولایتعهدی بسوی سران بزرگ رفته وطرح خودش را داده و در إنسوی دنیا مادر ملت کلئوپاترا  دست درست مافیا دارد راه میرود ، ملت زیر فشار کمر خم کرده اند گرسنگی بیداد میکند ، فشار زور بر همه قشر مردم از حد تصور گذشته و اینجاست که میخواهم فریاد بکشم . 
    برای من مهم نیست من جای خودم را دارم در گرمای شدید تابستان و سرمای وحشتناک زمستان ، اما دلم آنجاست  میان مردمی که دارند کم کم خودرا رها میکنند  ، رها شده اند بسوی نیستی و نابودی ، خیلی کم رویشان باین سو  وامیدواری دارند  دگر کسی مقاومتی بخرج نمیدهد  همه نیروی آنها را  را اسلام عزیز گرفته است ، شب گذشته درمرکز دراویش حدود چند صد نفر را با ریش وپشم وموهای بافته دیدم که هرکدام مزقونی دردست وداشتند مولا مولاحیدر حیدر  میکردند ،ویا دور خودشان میچرخیدند وبقول خودشان سماع میکردند همه نئشه واز خود بیخود ! مردم هنوز باین  طناب پوسیده چسپیده اند میترسند  جدایی از دین آنهارا دچار وحشت میکند آنها خدارا نمیبیند  ، شبهی از او در تصوراتشان نشسته تو چگونه میخواهی با آن چند برگی که دردست داری بدون هیچ سلاحی به جنگ این خرافات بروی ؟  روزی تو جای کسی را خواهی گرفت  و آن  روز من دراستراحت کامل بسر میبرم  تصور نمیکنم برای مردن من چندان زود باشد  فکر میکنم هرآنچه که از دستم بر میامده برای  روشن شدن ذهن این کودنها بکار برده ام اما نه ، درست مشت بر در سنگی کوبیده ام ، دست خودم درد گرفته است  آنچه را که باید بفهمم تا بحال فهمیده ام ، مثلا فهمیدم که تو ، 
    چپ دست هستی ! وآدمهای چپ دست انسانهای با شعور وبا انرژی وبقول خودتان “جنیس “میباشند پسر کوچک منهم مانند تو  چپ دست است او هم دیوارها ومرزها راشکست و خودش را به چایی رساند که میخواست اما او پشت به سر زمینش دارد دیگر آنجا را نمی شناسد مردم آنجا برایش غریبه هایی بیش نیستند . حق هم دارد آنچه که من واو درطی این سالهای از انهمه  مردم بی ثبات دم دمی مزاج وباری به هرجهت دیده ایم بکلی خودرا کنار کشیده ایم . 
    گمان نکنم تو احتیاجی بمن وامثال من داشته باشی ما تنها میتوانیم د  حد یک مراقب سرکوچه  بایستیم ومواظب باشیم که کسی بتو 
    صدمه ای وارد نسازد  ،  و ترا رو به جلو فشار دهیم ، برو تا آنجاییکه میتوانی برو اما نه بااین بچه هایی که دور خود جمع کرده ای خیال میکنی جوانان نورسیده که بتو نزدیک شده اند بتو وفادار میمانند آنها مانند یک کش زود در میروند  درجاییکه که باید بایستند فرار میکنند وصحنه را خالی کرده ترا تنها میکذارند ، مگر آنکه پشت تو به جای محکمی بند باشد ویا آنکه …….
    من میتوانم ترا به ملتی هدیه بدهم مانندیک گل سرخ  ، یک گل سرخ پر برگ وپر عطر ودیگر به سمبل نمی اندیشم  تو یک امتیاز بزرگ داری که دیگران  از آن محرومند ، جسارت وپشت کار ، گاهی هم مرا به خنده وا میداری  ومن هیچوقت نفهمیده ام  چرا  آنطور میخندم  شاید بخاطر  آن است که خیلی زیاد گریسته ام  فقط آنهایی که زیاد گریه کرده اند قدر خنده هارا میدانند  وارزش زیباییها ی زندگی را درک کنند ، تو تقزیبا نیم بیشتر اوقات مرا گرفته ای و مرا بخود مشغول ساخته ای بی اختیار به دشمنان تو حمله میکنم وبی اختیار میل دارم سپری به دست بگیرم واز تو حمایت کنم ونگذارم بتو صدمه ای وارد شود اینجا نمیتواتم این کاررا بکنم ، ازمن خواهند پرسید چرا ؟ توکیستی ؟ واو کیست ؟ . 
    من شهروند این سر زمین نیستم من قسمتی از این خاک شده ام ، یکی از آنها شده ام اما نه بشکل آنها همانطور بشکل خودم باقی مانده ام ، دراینجا هفته ها وماهها باید بگذرد تا تو بتوانی مانند یک نوزاد  لبخندی برلبانت بنشیند اینجا زندگی سخت است برای امثال من که با روحی بزرگ زندگی میکنند ، اینها نیز درچهار چوب همان مذهب وخرافات  گرفتارند ، جهل سال دیکاتوری نظامی ومذهبی دیگر رمقی برایشان باقی نگذاشته تنها جوانانشان سر به عصیان برداشته اند اما همه آنهاییکه در چهار چوب اعمال حرم کار میکنند باید طبق سنتها رفتار کنند ما دراینجا  مانند بابادکهای کاغذی روی هواییم چون نه ایمان آنهارا داریم ونه مسلمانیم ما یگانه پرستیم ایزد را  توانا ودانا میدانیم و خرد انسانی را این  همان باری است که من زا دوران بچگی موظف بوده ام که بردوش خود حمل کنم ، راستش را بخواهی من هنوز نه آن برگه قانون اساسی ترا خوانده ام ونه از مفاد آن آگاهی  دارم تنهامیدانم درمیان ملت ما قانون یک چیز مسخره است چیزی که تنها روی کاغذ آمده وباید در گاو صندوقهای آهنی پنهان شود برای روزهای مبادا .
    نظر من این است که دین حقه بزرگ وعظیمی است  که بخاطر آرام ساختن مردم بوجود آورده اند  یکنوع شیره چسپنده که بر مغز و شعور آنها مالیده شده و زدودنی هم نیست  هرکه را میبینی یا از ایمان  و دین و سپس عشق حرف میزند  کشیشها ازعشثق میکویند درحالیکه ابدا آنرا نمیشناسند  آگهی های تبلیغاتی  و دست اندر کاران  سیاسی  و بالاخره آنهاییکه   حقیقتا عشق میکنند !  من از این کلمه کذایی متنفرم  بهر زبانی ودرهر جایی که استفاده میشود ، راه رفتن را دوست دارم  رفیقم را دوست دارم ترا نیز دوست دارم  آزادی را خیلی دوست دارم  یعنی چه ؟ سعی میکنم  این کلمه دوست داشتن را هر گز از کار نیاندازم ودر مواقعی آنرا ابدا بکار نمیبرم  ، میدانی ؟ من با قلب وروح خود یگانه هستم  واین آنها هستند که مرا به تلاطم وا میدارند  واین همان  عشق است من واقعا نمیدانم که ترا چگونه دوست میدارم مانند پسرم ویا برادرم ویا دوستم نه بیشتر  به تو به صورت عشق نمینگرم  بتو میاندیشم وامید آنرا دارم که زندگی را خوب طی کنی، همین  نیمه شب که داشتم برنامه ترا میدیم وبه همراه  قهوه درست کردن از درگاه ایزد متعال خواستام بتو کمک کند وتو به ارزویت  برسی درجاییکه بدانم تو خود یک حقیقتی  نه یک آرتیست روی صحنه .
    من آتچه را که تور در کتابت نوشته ای بصورت زنده دیده ام خود یک تاریخم ، وآنچه را که میخواهی انجام دهی تنها تماشا میکنم واگر بتوانم کمکی از دستم بر اید بتو کمک کنم درهمین راه نه بیشتر ، من به فرزندان آینده ان سر زمین میاندیشم ، به کودکانی که محصول ازدواجهای نامناسب یا از تجاوز   بوجود آمده اند ناخواسته  امروز در خیابانها  ویلانند بی صاحب ، گرسنه .وتنها .وکسی نیست از آنها حمایت کند فعلا سگها .گربه ها اهمیت بیشتری دارند وبرای فروش دربازارهای بزرگ تربیت میشوند بعنوان ( حمایت از حیوانات ) این یک بیزنس بزرگ است مانند حمایت از سرطان ، سرطان بیماری نیست یک بیزنس است ، چه کسی بفکر فردای آن بچه های کوچه ویا آن پیر مردان  وپیر زنان از کار افتاده گوشه خیابان است  ؟ یا آن روستا ییان بدبختی که با بی آبی وکمبود مواد عذایی دست بگیرباند اما دستهای ملاها تا آرنج در دیس پلو خورش  با بره تود لی درون  سینی های بزرگ نقره  فرو رفته است !  ایران امروز درست مانند قصه های جن و پری و دیو  در کوه سبلان محبوس است .
    من به انها بیشتر میاندیشم نا قانون اساسی درقانون اساسی  تو گفته شده است که آیا صاحبان معادن که باعث کشتار آنهمه مردم بدبخت ومردان  معدن شدند چه عد التی درباره آنها اجرا میشود ؟ نه !  وخانواده های بی سر پرست آنها چگونه باید زندگیشانرا بگذرانند ؟  نه!  آیا عدالتی وجود دارد ؟ نه !  آیا در آن قانون اساسی گفته شده است اگر بانکداران وسرمایه داران بزرگ اموال ما بیچارگان را بالا کشیدندو فرار را بر قرار ترجیح دادند چگونه باید   با انها رفتار کرد ؟ نه !قانون سدی است برای بیچارگان ونا دانان   ، نه بیشتر .پیروز باشی . 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 16/ 06/ 2017 میلادی /. 
  • دلنوشته

    عمر در بیحاصلی شد جمع  وچون خرمن بسوخت 
    بر نچیدم  آنقدر  دامن  که  تا دامن بسوخت
    پیرهن  چون شمع تر کردم  ز بیم  سوختن 
     آتش پنهان نخست   آن روی پیراهن را بسوخت 
    —- 
    هیچ معلوم نشد چه کسانی در برج زنده ماندند و چه کسانی زندگی میکردند و چه دستی آنرا به آتش کشید ، هنوز از تماشای آن فارغ نشده بودیم که در سر زمین خودمان ساختمانها به آتش کشیده شد و چندی  نگذشته بود باز سیل تیر باران در رستورانهای فلان کشور مردم را بخاک و خون کشید ( آتش به اختیار) یعنی همین هرج ومرج  و دیوانگی .
    محال است من روزی صفحه ای را باز کنم وعکس کلئوپاترای قرن بیستم رانبینم درحالات مختلف ، میدانی  گاهی دیگر خسته میشوم  حالم  بهم میخورد ، بمن چه که دست تو دردست مافیا ی قدرت ومد و لباس و تجارت شراب و زمین و خانه سازی است ، بمن مربوط نیست که تو چگونه تا بحال زیستی ، بمن هیچی مربوط نمیشود  آنچه بمن مربوط  است اسراری است که تودرسینه داری ودرکنار شاه بودی ومیدانستی او بیمار است وچه کردی ؟  با زهم مانکنی بودی  برای خود نمایی امروز روزگار توست ، صدها هزار بار عکسهایت را منتشر وتکثیر میکنند ، آرتیستی که بجا نمانده  مردم باید سرشان گرم باشد مدلها هم پیر شده اند ویا دیگر حوصله شان سر رفته الان این تویی که باعث سرگرمی همه شده ای با حالات مختلف  نمیدانم چه کسی این عکسهارا درهمه جا تکثیر میکند من راستی حالم بهم خورد آنهم دراین زمانه .
    اشنایی یک ویویو کلیپ توام با شعر وموزیک برای من فرستاد مرا به گریه واداشت آنرا روی فیس بوکم گذاشتم  تا همه ببینند وتو هنوز دست درست  دیگران ویا تنها مرتب عکسهارا منتشر میکنی ، مردم باید بنوعی سرشان گرم شود واز اینهمه  اشوبی که دردنیا به پا شده بیخبر بمانند ، کسی درمقام سئوال بر نیاید ونپرسد که چه شد ؟ چگونه تو چهل سال د راوج زیستی ومن وامثال من چهل سال رنج بردیم وزحمت کشیدیم تا فرزندانمان را برای وطن آماده  سازیم نمیدانستیم که طعمه خواهند بود . آنهم طعمه تو وامثال تو .
    در روزنامه خواندم درسال گذشته هفت درصد به میلونرهای آلمان اضافه شده است ، تنها درآلمان  درجاهای دیگر کاری ندارم .
    این پولهای زحمت کشی وبهره کشی از گرده ماست فلان فوتبالیست یازده سال است که برگه مالیاتش را تمدید وتجدید نکرده است یعنی مالیات نداده اما برای چندر قاز من باید هرسال کلی برگه وکاغذ پرکنم  وبنویسم باورکنید که قاچاق اسلحه نمیکنم ، بانکدار نیستم ، قاچاق مواد نمیکنم ، خانه ام محل فاحشه ها نیست وکازینو ندارم وقمار باز نیستم وقا چاق زن ودختر هم نمیکنم ، ویسکی نمینوشم سیگار نمیکشم واز خانه بیرون نمیروم مبادا مجبور باشم پولم را خرج کنم ، بلی باید هر سال این برگه لعنتی را پرکنم وبفرستم .
    امروز شاهد حمل طلاهایی بودیم که مثلا زیر لوای مذهب  از کاتدرالها به میان مردم برده  میشد همه قشری  به دنبال این طبق طلا بودند وآن دایره گردی که دروسط آن است یک آیینه ! مراسم نماز اجرا شد وپرستاران ، شهسواران ، ارتش ، ودست اندر کارن این بیزنس بزرگ که سالهاست بر گرده مردم سوارند  همه بودند به همراه بانوانشان وجواهراتشان وتورهای بالای سرشان .
    این مردم سواد ندارند سوادشان درحد هما ن معلمی است و خواندن و  نوشتن و چند کتابی که برایشان باقیمانده ، خیال ندارند شعورشانرا بالا ببرند ” گوگل هست ”  ! رقص و آواز برایشان کافی است ودرچنین روزی جلوی مجسمه ها و طلاها میرقصند ومرا بیاد ایام رهبری نرون و یا فرعون میاندازند ، نه انسانها فرقی نکرده اند  همان بوده که هستند  تنها زمان ومکان عوض شده ، حال بجای کلئوپاترا تو راه میروی ، و بجای همسر نرون  خانم زهرا خانم . 
    میدانی خسته ام ، از اینهمه خود فریبی خسته ام میل ندارم زندگی را ادامه بدهم اما باید تا به آخر بروم  چاره نیست من حق ندارم زندگی را از خودم بگیرم .
    هوا بسیار گرم است ومن جوش آورده ام . همین 
    سوخته خرمن بسی  چون من دراین  دشتند جمع 
    لیک هریک  را درون  از خویش دل بر من بسوخت 
    لاله را  این داغ  درد  الوده  نیز بر دل بهر چیست 
    گرنه او را دل  ز درد سنبل و سوسن بسوخت …….رشید یاسمی 
    پایان / ثریا / پنجشنبه 15 ژوئن 2017 میلادی /.و
  • آسمان بی دود

    با چه خوشحالی عکسی از آسمان صاف وبدون دود  را روی ایستاگرام گذاشتم ! این آسمان امروز ماست با درجه حرارت  28 وتازه اول صبح است ، 
    درب ها همه بسته کرکره ها پایین  ومن این آفتاب را در زمستان لازم داشتم نه در تابستان ، خوب زندگی هیچ تعهدی بمن نسپرده که به دلخواه من رفتار کند ، میخواستی چشمانت را باز کنی و خانه ای بگیری که روبه آفتاب  باشد .شب گذشته داشتم کتاب ” حقیقت من ، ” زندگی ایند یرا گاندی دختر نهرو را میخواندم ، چه زنی بود همانند پدرش ، یک انسان واقعی و من چقدر دلم میخواست جای او بودم البته اورا نیز کشتند پسرانش را نیز از بین بردند وا زخانواده گاندی اثری بجای نماند چرا دیگر جای انسانها با حیوانات داشت عوض میشد ، حیوانات شورش کرده بودند و قرار بود که خوکها رهبری را در دست بگیرند . 
    در جایی مصاحبه گری از او پرسید بود :
     من هرگز نمیتوانم  شمارا در قالب  یکزن  خانه دار تصور کنم ! واو در جواب گفته بود که “
     برعکس  اشتباه میکنید  کاملا دراشتباهید  من همیشه یکزن  خانه دار کامل بوده ام مادری کردن برایم لذت بخش ترین حرفه دنیا  است ، بطور قطع  هرگز چنین کارهایی بردوشم سنگینی نکرده است  من طعم  این زندگی را خوب چشیده ام  و خوب میدانم  امروز  فرزندانم …. که من دیوانه آنها بودم  و فکر میکنم  برای به ثمر رساندن  آنهاکارهای زیادی  انجام داده ام  ، حالا فرزندانی  خوب  ، جدی ، از آب درآمده اند  من هرگز  مسئله زنانی را  که خود را قربانی  فرزندانشان می دانند وبه بهانه پرورش آنها  دست  از فعالیتهای  اجتماعی  میکشند  ، درک نمیکنم  ، این دو  موضع را  میتوان با تقسیم اوقات به راحتی  وتوانایی انجام داد “.
    او زن بزرگی بود او ، وگلدا مایر ، دوزنی که از خاور میانه برخاستند و نشان دادند که یک زن میتواند قدرت را خوب دردست بگیرد درعین حالی که هم زن است وهم یک مادر .
    حال زنان امروزمارا بااین  دو مقایسه میکنم و میبینم یکی از اینسو افتاده دیگری ازسوی دیگری حد وسطی ندارند .
    زنان درس خوانده ودرعین حال وارد به امور اجتماعی در میان ماخیلی کم است واگر باشد آنچنان حودرا در سطح بالایی از جامعه میبینند که  فراموش میکنند پاهایشانرا در کجا بگذارند .
    آنها پیست رقص را با صحنه سیاست عوضی گرفته اند ویا برعکس صحنه سیاسی را با پیست رقص عوضی گرفته اند  سفره ابوالفضل وآشپزی کردن  وزیر حاج آقارا جمع نمودن و درکنار هوو نشستن برایشان یکنوع فدا کاری است وحتما جایشان دربهشت موعودی که به آنها وعده داه شده است میباشد .
    مرتب چیزی پشت ذهن من مرا ازا میدهد ، چرا آن عکس را روی ایستا گرام گذاشتم در حالیکه بیشتر آسمانها را دود و آتش فرار گرفته است ؟ اما من دریک یک سربالایی زندگی میکنم ، به آسمان نزدیکترم تا به زمین ،  بهر روی من همیشه عاشق کاری  که انجام میدهم هستم ، عکاسی را دوست داشتم حال نوه ام جای مرا گرفته است نقاشی روزنامه نگاری یکی از آروزهای من بود حال او بجای من دارد این درس را میخواند  اما برای کدام دنیا ؟ از کجا میتواند عکس برداری کند از جنازه های سوخته و آویزان شده از پنجره ها؟ و یا از دود یکه جنگلها را  پر کرده است و یا از لاشه های جوانان بیگناهی که باید طبق دستور پیر پاتالها کشته شوند و یا بکشند .
    نمیدانم ، خوشبختی دراین دنیا وجود ندارد ،  یک نظر گاهی کوتاه مدت است میاید و میرود  موقتی است  وجود خارجی ندارد  تنها آن احساس است که دران آدمی مینشیند مانند زخمها ودرد ها  احساس خوشبختی چندان طول نمیکشد امادردها ورنجها همچان زخمی بردلت میمانند از همان نوع زخمهایی که ” صادق ” هدایت درکتابش  نوشت این زخمها بیصدا هستند تنها ترا میجوند هرصبح که سراز خواب برمیداری باید بیاد بیاوری که شب گذشته دوباره کابوس به دیدارت آمد وحال زخم دوباره سر برداشته خون ریزی میکند ، باید جلویش را گرفت ، من حتی بزرگ شدن وموفقیت فرزندانم نیز دلمرا شاد نکرد هیچ دستی نتوانست این درب بسته و میخ شده را بکوبد و باز کند وبرای چند لحظه بمن کمی آب خنک بنوشاند تا من مزه خوشبختی را احساس کنم .
    بهر روی من مردان وزنان خوبی را درآسیا میشناختم وبرایشان ارزش قائل بودم ذوالفقار علی بوتو یکی اازانها بود که همسرش ایرانی ونسبت دوری با خانواده همسر من داشت . بیشتر رییس جمهوران پیشین پاکستان زنانشان ایرانی بودند امروز دیگر زنان ایران حرمتی ندارند حتی دربین پاکستانیها ویا هندیان ، دران زمان ما رایزن های فرهنگی داشتیم و د رهر سر زمینی در سفارت یک رایزن فرهنگی نیز بود ، که کارش روابط عمومی فرهنگی بین کشور ما و سایر کشورها میبود اما حالا ما درکنار تروریسستها نشسته ایم وخوشحاالیم که میتوانیم با پودر فسفر آدم بکشیم .ث
    I  do not wish you an eacy time , but  I wish you  that  whtever dificuñty you  have , you  will overcome.
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 15/06/ 2017 میلادی /.
  • دموکراسی فانتزی

    گرچه از وعده احسان فلک  سیر شدیم 
    نعمتی بود  که از هستی خود سیر شدیم 
    ——-
    هفت کانال را دور زدم تا بلکه ببینم علت آتش سوزی آن ساختمان بلند ویا بقول خودشان تاور چرا وچگونه سوخته و چند زخمی وجنازه برجای گذاشته ، ؟! خیر خبری نبود مجلس داست  به سخنان جناب پابلو که میل دارد صدراعظم را ازتخت پایین بکشد گوش میداد .دیدم  به راستی این سر زمین هم برادر بزرگ همان کشور خودمان است  تنها زبانش فرق میکند . 
    سرانجا م دست به دامن بی بی سکینه شدم ، چه آرام و ساده از کنار این حادثه گذشت و” هنوز اطلاعی صحیحی ” دردست !!! نیست .
    رفتم به تماشای برنامه رفقا که روی یوتیوپ میگذارند  ،  با آنکه میلی نداشتم دیگر به سخنان _( آن پیر) گوش بدهم باز  رفتم ببینم هنوز چوب را بر داشته وبا قوطی رنگ مشغول نقاشی کردن چهره هاست ؟ بعله ….. ایشان مثلا آموزگار بودند و شاگرد تربیت میکردند . خوب معلوم است همان شاگردان امروز در صف انقلاب ایستاده اند !  من نمیدانم این چه بیماری است که گریبان ما ایرانیان را گرفته که مرتب یکدیگر را بنوعی بنوازیم !  و ایکاش بگویند دردشان چیست ؟ کجایشان دردگرفته وچرا ؟ 
    باز چوب را برداشت وبسوی برنانه صدر رفت وبقول خودش شاه عباس سوم …..
    .
    خوب  مبارک است حدااقل یک عنوان خوبی باو داد  ودراین فکرم که اینجناب  مصدق چگونه ناگهان قهرمان ملی شد؟ کسیکه درهمان بیست وهشت مرداد خیال داشت حمهوری را به راه بیاندازد وکاشانی را کاندید کرده بود ، شاه را بیرون کرد درواقع این او بود که کودتا کرد   اشرف  را  بیرون  کرد خانواده پهلوی را بیرون  کرد وهنوز آنها روی آسمان ایران بودند که مرحوم فاطمی سر چهارراه اعلام جمهوریت میکرد این یکی را من خودم شاهد بودم  ، داشتم از مدرسه برمیگشتم سال پنجم دبستان بودم متاسفانه خانه ما درست جنب مجلس شورای ملی قرار داشت وهر روز شاهد زدو خوردها بودیم و من از ترس از کوچه پس کوچه ها ی باغ سپهسالار خودم را بخانه میرساندم و فورا دراطاقم پنهان میشدم . توده ایهای یکطرف ، ملی گراها یکطرف ، شاه پرستان یگطرف وخورده پاها وطلاب وبازاری ها هم در یکسو سینه میزدند .وبرادر بزرگ ” بزگ نیا تیرخورده وسط خیابان  انگشتش را درخون خود برده ونوشته بود که  :
    از جان خود گذشتیم / با خون خود نوشتیم / یا مرگ یا مصدق /!!!! 
    من چقدر از هیبت آن مرد بیزار بودم از اداهایش واز غش کرد نهایش واز آن پتوی چهار خانه ای که همیشه باخود همه جا میکشید در مجلس روی نمیکت میخوابید آنهم با دم پایی !!! ایشان نماد یک قهرمان ملی بودند !؟ مثلا نحست وزیر یک مملکت بودند ،   شاه را صمیمانه دوست داشتم عاشق او بودم برایش گریه میکردم با ثریا درایتالیا بدون پول گویا سفیر ایران بایشان مبلغی داده بود …..
    نه اینهارا هیچکس شاید نداند ویا اگر بدانند بخاطر بعضی از روابط ها  حرفی نمیزنند ویا فراموششان شده است .
    امروز همه جمهوری خواه شده اند همه قهرمان ملی شان را میپرستند همان قهرمان ملی که با توده ایها اعتلاف کرد وباقی را همه میدانند .
    امریکا آمد خوب کسانیکه مانند من شاه را دوست داشتند فریاد کشیدند منجمله  شعبان جعفری …..
    شاه همه چیز بشما داد اما اگر خودش را تکه تکه میکرد ودردهان شما میگداشت باز به دنبال   دیگری بودید اصولا ایرانیان دوست دارند قربانی شوند ، مانند گوسفند ،  زاری کنند ، همیشه بدبخت جلوه کنند ، همیشه ستمدیده ورنج کشیده جلوی دیگران نماین شوند ، از اشعار وترانه هایمان معلوم است میل ندارند زیر یک سقف با هم همراه باشند مانند چوپانان در صحرا ها نی لبک خودرا به صدا د رمیاورند وموشها وخرگوشهارا به دور خود جمع میکنند چرا که سازشان نوایی ندارد.، دران زمان که همه طبق مد  روشنفکر شده بودند به همراه  چند شاعر فکلی مآب با سبیلهای از بناگوش دررفته به همراه ودکای روسی در بهترین  خیابانهای شهر خانه داشتند  بهترین  لباسهارا میپوشیدند با پاپیونهای کوچک فرانسوی سفرهایشان ازاد  بود وسپس میسرودند که ” 
    چرا از لا له ها خون میچکد ؟ چرا زلف بنفشه پریشان است ؟ و خاندانشان همه  قوم خویش !!  بی بی سکینه …….چرا ؟ یکی از خیانتکارانرا تیرباران کرده بودن ، شاه از سر آنهاییکه به سر زمینش خیانت میکردند نمیگذشت ، حال روسیه شوری برایشان بهشتی برین بود با دختران سفید روی چشم آبی وگوشتالو .
     امروز نیز در قلب تمدن دنیا نشسته اند باز همان وافور وهمان چلو کباب وهمان قلییون همان ذکر مصیبت وفحاشی آنهم با آن لحنی که شایسته یک مرد پا به سن گذاشته نیست ، روزهای اول گما ن میبردم مردیست با طنزی تلخ اما امروز میبینم تنها عقده هایش را خالی میکند و خوب رفقا هم تریبونی در اختیارش گذاشته اند تا هر چه دل تنگش میخواهد بگوید من از آن آدمکهایی گله میکنم که کامنت میگذارند ، آنها هم شاگردان همین مرد هستند . متاسفم ، من نه طرفئاری از آن جناب میکنم ونه اورا قهرمان رویاهایم ساخته ام ونه عاشق چهره وجمال ایشانم اما جسارت او را تحسین میکنم ، کاری نو پیش آورد و مردم را تکان داد جنباند این کار بزرگی است .
    حال همه از خماری شبانه برخاسته اند ، کاری که از پیششان نرفته چهل سال نشسته اند یکدیگرا رنگ کرده اند حال این یکی آمده بازاررا کساد کرده است  ،پیامبری نو با کتابش . همین .
    من همیشه باید بگویم متاسفم وهمیشه هم متاسف هستم  ./ هوا گرم ودرجه حرارت 37 میباشد گویا باز جایی آتش گرفته است …..
    جز ندامت چه بود  کوشش مارا حاصل 
    ما که در صبحدم آماده  شبگیر شدیم …….. جناب صائب تبریزی 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 14 ژوئن 2017 میلادی / ساعت به وقت محلی  21/ 37 دقیقه بعد از ظهر !
  • جنگ درراه است ؟

    آیا این آتش سوزی شروع و آغاز جنگی دیگر نیست ؟ 
    یک بیلد ینگ  بیست وهفت طبقه در شهر لندن همچنان میسوزد درمحله نورٍث کنزیکتون ، در غرب لند ن مرا بیاد آتش سوزی برجهای دوقلو انداخت ، باز دچار پریشانی شدم ، بچه  کجایند ؟ یکی در شرق است یکی هنوز وارد نشده وسومی خیلی دوراست ، اما چه کسانی دراین آتش سوزی قربانی شدند ؟ آیا محل مسکونی بوده ویا تجاری ؟  ، بهر روی ما درحال  حنگ هستیم  بی آنکه جنگ در جبهه ها ادامه داشته باشد درمیان شهرها با آدمهای مختلفی که نقش سربازان  و یا بمبها و یا توپها را بازی میکنند ! معلوم نیست درکنار تو ناگهان آدمی منفجر نشود ، مردم احمق ویا شاید گرسنه بچه هایشانرا برای انتحاری درراه دین به گروه های تروریستی میسپارند بامید آنکه بچه ها دربهشت جای دارند ، بیچاره ها نمیدانند که نه بهشتی ونه جهنمی وجود ندارد هرچه هست در همین عالم و روی همین کره خاکی است .
     آنقدر مردم را شستشوی مغزی داده اند که باورشان شده یک قدیس درجایی از آنها حمایت میکند   ، رهبر هم چنا ن میتازد وطلب ارث پدریش را دار گویی که آن سرزمین تنها متعلق باو و خانواده اوست مردم مانند گوسفند جلو میروند و قربانی تقدیم میکنند .
    هیچ چیزی عوض نشده است بشر محال است ترقی کند و روبه جلو برود این مومنینی که راه رابه روی همه بسته ان باید نانخورش خود را حفظ کنند حال اگر یک توالت را تبدیل به یک مکان معجزه آسا کنند باز کسانی هستند عقل باخته ویا جیره خور بسوی إن مدفوع میروند و طلب مغرفت میکنند و منتظر پاداشند نمیدانند که زمانی پاداشی میگیرند که دلی را شاد کنند شکم گرسنه ای را سیر کنند بچه ای را  یا از دست انفجاررها سازند گویی بشر قرن بیستم دچار فقر شعور و مغز شده است همه رباط شده اند تنها حرکت میکنند میخورند میخوابند وبرای قضای حاجت گاهی به توالت میروند وزمانی درجای خودشان کارشانرا میکنند . 
    صادق خان رییس شوارای شهر لند ن به عبارتی شهردار اظهار فرموده اند که نباید چیز مهمی باشد باید فعلا کاوش کنیم بیست وهفت طبقه وانسانهایی که درون آن سوخته اند یا در خواب بوده اند و یا !!!! آتش سوزی در نیمه شب اتفاق افتاده بود .
    نه دیگر نباید انتظار هیچ معجزه ای را کشید .
    معجزه اتفاق افتاد و حیواناتی بر روی زمین جای انسانها را گرفتند و انسانها کم کم ذوب میشوند و از بین میروند این معجزه برای شعورهای بالا و مغزهای پر نبود برای احمق ها و کسانیکه هنوز دل بسودای  عشق کربلا وخانه خدا دارند ونمیدانند که خانه خدا  کجاست  راه را گم کرده اند ، همان گمراهانی هستند که بارها درکتب مقدس خودشان از آنها نام برده شده است .
    این عقل وشعور ماست که باید  راه را بیابد  و دشمن را بشناسد  واین شعور ماست عقل ماست  که نشان میدهد  چگونه میتوان از راهی درست حرکت کرد وجاده را یافت  وبه انتها رسید  و تسلیم نشد .
    وجدان آدمی ایمان  اوست .
    آه . که داشتن عقل ومعرفت چه موهبتی است  وقدرت را تقویت میکند ، کسانی میان روز وشب آویخته و حیرانند ، یا بکلی خدارا نفی میکنند ویا آنچنان مانند چسپ و سریش باو میچسبد که هر شیادی را که بعنوان او روی صحنه بازی کند نیز میپرستند .
    از نظر من پیکر ساختن وپرستیدن آن پیکر نه تنها زشت بلکه گناه است  چون یک پیکر بیجان را که خود نمیداند چرا آنجاست  بعنوان یک معجزه بپرستند  درحالیکه خود خدارا که درخانه قلبشان جای دارد گم کرده اند .
    چرا خورشید را باور ندارند ؟ چرا بیشتر معابد تاریکند وبا سوی شمع روشنایی به اطراف پخش میکنند؟ چرا کسی در افتاب روز روشن سخنان خودرا بیان نمیدارد همه درپستو ها نشسته اند ؟ از خورشید ونور پر فروع و تششعات آن واهمه دارند  چشمانشان کور خواهد شد  وعقل از سرشان خواهد پرید  /
    خورشید خنجر  نور وتازیانه را به حواس ها اهدا میکند ، امروز بت پرستی همه جارا فرا گرفته است مهم نیست این بت جان دار باشد یا بیجان از جنس گچ وآهک ورنگ ویا جانداری مرده خوار وخون خوار مانند همان ضحاک ماردوش .
    در افتاب میتوان چهره هارا دید و همه راهها را شناخت  میتوان نگاه ها را  به دوردستها انداخت  که همچنان نزدیکند  میتوان از افتادن درگودال خرافات نجات پیدا کرد  و پرهیز نمود  میتوان از جای های هموار رفت .
    من ، با چشم آفتاب  راه میروم  و کهکشانهای دور دست را مانند پنجره اطاقم می بینم در زمانم ؛ نه دراینده ونه درگذشته .سراسر زمان برایم یکسان است و من عاقبت  وغایت نهایت را  مانند کف دستم میخوانم ، چرا که تسلیم نشدم .ث
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « .اسپانیا / 14/06/2017 میلادی /.
  • فدریکو گارسیا لورکا

    رنگ عشق را  ، خشم زده ساز 
     عشق ، رنگ فراموشی ……..لوییس سرنودا 
    ——-
    مقتول آسمانها ، 
    در میان اشکالی  که تبدیل  به مار میگردند 
    و اشکالی که  در جسنجوی بلور  هستند 
     من ، موهای سرم  را بلند خواهم کرد ……..فدریکو گارسیا 
    ===
    فدریکو گارسیا لورکا در پنج ژوئن  1898 در یک دهکده در قریه لورکا در شهر فونته واکرو به دنیا آمد ، تحصیلات ابندایی وسپس روبه شاعری و در نهان همراه  با گروههای چپ سوسیالیست ، و دوستی و رفاقت بی حساب او با نقاش بزرگ اهل کاتالونیا 
    ” سالوادروردالی” که ا زدانشکده   شروع  شد وسالهای سال ادامه داشت سالوادور دالی به بارسلونا رفت وفدریکو درگرانادا ماند .——–
    با ساقه بید درخت  که اکنون  لختی ندارد 
    و چهره  کودکی به  سفیدی تخم مرغ 
    با تمام موجودات  جنون زده 
    و خش خش پاهای خشک آب 
    با نیروهای کر و لال  از دست رفته ، 
    و پروانه ای که در دوات غرق شد 
    او در زمان دیکتاتوری سخت رنجیده خاطر بود بارها به زندان  افتاد وبارها پنهان شد و سپس ناگهان مفقود گردید مرگ اورا در آگوست سال  1936 ثبت کرده اند به روایتی میگویند گروهی اعدام و درگورهای دسته جمعی بحاک سپردند و هنوز تا هنوز است که از او نام و نشانی نیست .
    اما این هفته بمناسبت تولد او نمایشگاهی از نقاشی های او را دریک موزه در شهرگرانادا به نمایش گذارده اند .
    عروسی خون ، رقص کولی ، و بالکن را باز کن از معروفترین آثار اوست  و بیشتر اثار او را بصورت تاتر یا موسیقی به روی صحنه میاورند .
    شعری برای دریا 
    در دوردست ، دریا لبخند میزند 
     با دندانهای کف ، و لبهای آسمانی 
     آه …. دخترک رنجدیده ، با سینه های  عریان ،
    چه میفروشی ؟ 
    ” آقا ، من آب دریا هارا ، میفروشم “
    ” آه ای جوان سیه چرده 
    چه چیزی  را میبری  که باخودت مخلوط شده ؟”
    ” آقا ، من آب دریاها را میبرم “
    ———-
    خدا حافظ 
     اگر من بمیرم ، بگذارید بالکن باز باشد 
     کودک پرتغال  می خورد
    من از بالکن  خودم او را میبینم 
     درو گران غلات را درو میکنند 
    از بالکن  صدای آنها را میشنوم 
    اگر من بمیرم 
    بگذارید بالکن باز بماند 
    ————-
    ” جنایت ” 
    چه شده  ؟ ضربه ای بر صورت و دیگر هیچ 
     تیغ خاری  برای مغشوش ساختن مقاصد ، 
    نیش سوزنی  برای فرو شدن در آب 
    و دریا دیگر جنبشی نمی کند 
    چه شده ؟ چه شده ؟ 
    کنار بکشید ،  آیا ان طور بود ؟
    بله ، فقط قلبی خارج میشود 
    ” خدایا بمن کمک کن “
    ——–
    با بودن اینگونه شاعران و نویسندگان و هنرمندان   از جان گذشته این سر زمین سر انجام به دموکراسی دست یافت و ریشه دیکتاتور را  از بیخ و بن برید حال در سر زمین ما دارند یک کپی مسخره را میسازند و برای ادیانشان مانند اینها بت وبتحانه بر پا میکنند ، اما سر زمین من  ، انسانهای بزرگی ندارد ، کسی مانند لورکا به دنیا نیامد ،  همه فرارکردند ، تنها عده معدودی ماندند  و کسی باز نگشت  همه روی صحنه های سر زمینهای دیگر به رقص و پایکوبی مشغول شدند و تنها بفکر درآمدشان بودند وهستند و خواهند بود  .
    واین ملت  امروز سر زمینشان  به یک دموکراسی بزرگ دست یافته و قانون حاکم  است نه شخص اگر ” آقایان آنسوی اقیانوسها بگذارند” پایان 
    دلنوشته امروز / ثر یا / اسپانیا / 13 ژوئن 2017 میلادی . 
    توضیح : 
    دراین سر زمین اگر چیزی مینویسی که مربوط به شخصیت خاصی میباشد ، یا باید روزنامه نگار باشی و یا حتما از خانواده  آن شخص کسب اجازه بکنی  به همین جهت من بطور خلاصه  زندگی او را نقل کرده ام .ث
  • نفورم ز عشق

    برو ایدوست ، که ما دست به دامان خودیم 
    سرخود گیر که ما  سر بگریبان خودیم 
    اشک و آهی  شده از دشت جنون حاصل ما 
    آتش خرمن  خود  قطره باران خودیم  ……….” عماد خراسانی “
    تمام شب یکسره خوابیدم ، یکنوع خستگی که تا به امروز در جان من راهی نداشت ، چرا اینهمه خوابیدم ؟ ظرفهای ناشسته درون  دستشویی بمن دهن کجی میکردند وپرده های فرو افتاده ، دیگر میلی به شکار آفتاب نداشتم ، تنها برای خالی نبودن شکم وخوردن چند قرص مجبور بودم قهوه ای سر بکشم ، همچنان بی اهمیت به همه چیز میگذشتم ، چه چیزی مرا تا به این حد خسته و دلزده کرده بود ؟.
    هیچ سرنوشت تکراری ، و خودم را در آیینه زمان میدیدم ،  حال در درونم گرفتار غوغا بودم  و در هر گامی و هر قدمی چیزی مرا آزار میداد ،  هر  عبارتی و حتی هر ویرگولی میان کلمات باعث عذابم بود ، نگاهی سرسری  به لیست ایمل هایم انداختم و همه را به درون چاهک  فرستادم هیچ چیز برایم مهم نبود ، نه هیچ چیز .
    همانطور که میان ستونها وخطو.ط وسطرهای قرمز وسیاه راه میرفتم دراین فکر بودم که ” ما برای این به دنیا آمده ایم که کار کنیم ویا کار میکنیم برای آتکه  زندگی کنیم ؟  نه زندگی نه دل مرگی  هرچه که نامش را میخواهید بگذارید ،  فاصله ای بین سفید و سیاه یک رنگ بی رنگی  یک خاکستری محو  ویک خاموشی . 
    خانه به آن بزرگی تبدیل شده بود به یک علفزار ، علفهای خود رو از هر طرف سر کشیده و درختان سرو را درهم گرفته بودند پیچ  امین دوله که من آنهمه آنرا دوست میداشتم وعکسهای فراوانی از آنها گرفتم همانند علفهای هرزه و پیچک به دور نرده ها بیمار افتاده بودند وگلهای شاه پسند بدون بووبی عطر پژ مردگی ونا امنی را به نمایش گذاشته بودند ، میلی نداشتم به درون حیاط بروم  نشستم با پسرک سرم را گرم کردم  تا بیشتر نشان از هم گسیختگی زندگی را نبینم ، هردو جوان پیر شده بودند وتنها میخوردند تا زنده بمانند وفردا دوباره مانند دو کارگر اجیر به دنبال نان بروند ، پسرک موبایل طلاییش را بمن نشا ن داد ومن  رویم را برگرداندم ……. بیاد آن روزها بودم دیگران از معبری دیگر عبور میکردند من به دنبال پرندگانم بودم  آنها آرام میرفتند ومن با شتاب ،  آنها به گفتگوهای درگوشی وفتنه ها عادت کرده وگوش میدادند  ودر راهشان راهی هموار مطابق با اجدادشان  صاف  ادامه میدادند ومن بر خلاف جهت آب حرکت میکردم همانند یک ماهی سرکش از نوع قزل الا ،  درخاموشی بریده بریده گام بر میداشتم  و معنای زندگی را درمیان عبارتها و کلمات میافتم در حالیکه سجاده  نماز و سفره عبادتهای دروغین آنها باز بود !……
    در عوض آنها معنای چسپانیدن کلماترا بهم نمیدانستند ، دهانشان مرتب کار میکرد اگر چرندبافی نبود سقز بجایش بود ویا تخمه و حال در آن سرزمین فلاکت بار به نوا رسیده پرنده هارا با پولهای فراوانی به دنیای باز  فرستاده بودند ! آیا آنها خوشبخت بودند؟ ویا من؟ این جوجه های دیروز را  زیر بال گرم خود گرفتم وامروز شاهد آن هستم که چشم از مال پدر بریده وتنها دل به کاربسته وهمه خوشحالیشان این است که کار میکنند ، کار برایشان هست ، بردگان کارند ، آنها هیچگاه راهی را که دختران وزنان امروز و دیروز میرفتند طی نکردند مانند من همان دخترکان روستا بودند بی هیچ آرزویی .
    نه !پیچ امین الدوله دیگر بوی آشنایی نمیداد ، ودرختان بلند و قد کشیده سرو هیچ احساسی در من برنمی انگیخت خاک روی آنها  را پوشانده بود و من فکر میکردم در لابلای آنها چند مار وعقرب و عنکبوت لانه کرده اند ؟!. بیشتر به گورستان شبیه بودند تا به یک باغ یا یک خانه  که باید شادی از درون آن بیرون بزند ، حق داشتند بچه ها بزرگ شده بودند یکی از آنها رفته بود واین دختر وپسر دیروز  مانند دو پیر مرد وپیرزن درکنار هم راه میرفتند بی آنکه یکدیگرارا بشناسند تابلوی ایرانی همراه با نقاشیهای کار دست دخترم و پوسترهای قاب شده روی دیوار  بمن دهن کجی میکردند انگار که تنها برای پر کردن دیوارها آنجا نشسته بودند .
    بیاد تابلوی چرمی سنت جرج افتادم که با اژدها میجنگید و روی چرم نقاشی شده بود ، پیشنها کردم که آنرا از خانه و درون کمد من بردارند و بجای آن پوسترها آویزان کنند حد اقل اصالتی درآن وجود دارد نشانی از گذشته های دور هرچند ما آنرا تعبیر میکنیم جنگ خوبی با بدی اما درواقع همان سنت جرج میباشد .
    حال دنیا تنها دردست قدرتمندان دینی و سیاسی و نطفه های پس افتاده آنهاست و ما بردگان دوران مدرن همچنان جایمانرا به دیگری میدهیم بی آنکه خود بدانیم ، برای پر کردن صحنه و خالی نبودن سالن نمایش .ث
    خوان گیتی بود ارزانی  خانان ، که بخون 
    دیر سالی است  که همسفر ومیهمان خودیم 
    از دو سو چرخ کشد تا گره مشگل ما 
    فارغ از  عاطفت ناخن  یاران خودیم 
    شکر لله  که زدرمان طبیبی  آزادیم 
    طرفه حالی  است که دردخود و درمان خودیم ……..” عماد”
    پایان /
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین« / اسپانیا / 13/06/2017 میلادی /.