Author: Soraya

  • نقشی دربا د

    شبو کولاک رعب انگیز و وحشی
    شب و صحرای وحشتناک سرما 
    بلای نیستی ، سر مای پرسوز  ، 
    حکومت میکند بر دشت و برما !
    نه ما .را گوشه گرم کنامی 
    شکاف کوهساری ، سر پناهی 
    نه حتی جنگلی  کوچک ، که نتوان 
     در آنجا اسود  بی تشویش ، گاهی ……..میم . ثالث 
    حدودا نمیدانم چه ساعتی بود که بیدار شدم ، تمام شب آن گوشی لعنتی روی گوشهایم و صدای بلند خواننده محبوبم که میخواند “
    من همان آواز ه خوان مردم شهرم هنوز …..
    گمتر صدای دامب دامب بیرون را که پنج شب است خواب را ازمن گرفته بشنوم ،  مشتی دهاتی که کاری غیر ا عر خوری و رقصیدن و جش برگذار کردن ندارند پول میرسد از کجا؟ نمیدانم همه زمین دارند  !!!باخودم فکر کردم اگر درسر زمین خودم بودم صدای اذان و تلاوت کتاب مقدس از بلند گو ها پخش میشد فرقی ندارند هر دو یکی هستند باید صداها را بلند کرد تا  دنیا بفهمد ما زنده ایم وزندگی خوبی داریم !!! ، شهر یکپارچه غرق اتو مبیل ها وتوریست شده است . تابستان گرم وطولانی .
    ساعت از چهار گذشته بود که نیمه خواب ونیمه بیدار برخاستم ، نشستم ! دوباره خوابیدم ، نه باید بر میخاستم .
    آمدم کتابی بردارم ، چه کتابی را بردارم ، چشمم به یک دفترچه ازنوع ” زیراکس “وپا چاپ خانگی افتاد ، آه متعلق به حسن خان شهباز بود داستان یک عشق !!! نه ! حوصله ندارم ، او هم مانند من همه عمرش را صرف دوست داشتن و خریدن  مهر و مهربانی کرد و عاقبت هم در غربت جان داد و امروز کمتر کسی از او یاد میکند ، ته مانه نوشته جات و مجله اش را به همسرش داد حال ایا او توانست که راه اورا طی کند ؟ گمان نکنم ، مردمی که دران  مجله مینوشتند  از دوستان خوب و قدیمی حسن خان بودند  وبا اشتیاق در انتظار آن مینشستند  مردان قدیم و از بزرگان بودند که امروز دیگر هیچکدام یا نیستند ویا حوصله ندارند برای ( یک زن ومجله اش ) چیزی بفرستند !
    او آدم احساسی و زود رنج و آسیب پذیر بود ، تحصیلات خوبی داشت زیاد خوانده بود ترجمه های زیادی از خود بجای گذاشت  افسانه های اپرا شاهکار او بود و برباد رفته ،ربکا را او با حسن نیت  حفظ امانت و احترام به نویسنده و حفظ منابع ترجمه کرد هنوز اوراق زرد شاه آن کتابها درون چند کیسه نایلونی درون گنجه من است .
    کمتر مترجمی را دیدم مانند او عشق او به گوته و احترامش به بتهوون مارا بهم  نزدیک کرد .همین  احساس نزدیکی بود که من داستانهایم را برایش فرستادم   تنها خواهش کردم آنها را در مجله های زرد و صورتی لوس آنجلسی چا پ نکند نمیدانم باین گفته احترام گذاشت یانه ؟ دیگر خبری از او نداشتم تا خبر مرگ او را شنیدم بهر روی اوهم با درد سینه ازدنیا رفت ، یک دختر ویک پسر نازنین از او بجای مانده و چه بسا نوه هم دارد، بهر روی روانش شاد کتابهای زیادی برای من میفرستاد همه سنگین وزن تنها من پول پست را برایش میفرستادم ( به درخواست خودش ) !حال نیمه گنجینه ای از کتب گذشته دارم و خاطراتی که مانند انرژی برق در من و در رگهای من میدوند  تا مرا زنده نگاه دارند .
    در این ایام واین  سالهای گذشته غیر از رنج  هیچ چیزی برایم باقی نماند  میلی به یاد آوری آنها ندارم هرچه میگذرد بیشتر خاک روی آنها میریزم تا حتی بویی از آنها به مشامم نرسد ، شاید بدترین و نادرست ترین و گند ترین دوران زندگیم را در این  شهر گذراندم و هنوز باید بمانم راه دیگری نیست قفسی است بسته و پا های من شکسته بال و پرم ریخته نه قدرت پروازی در من مانده و نه رهروی تیز پا هستم باید زیر گنداب مزخرفات مردان و زنانی که سیاست  را ملعبه دست خود کرده و هر روز یک دایره زنگی به دست گرفته با آن میرقصند ، بنشینم و تماشا کنم ، آه امروز جنگ میشود  ، نه فردا ان خاک  تجزیه میشود ، نه مجاهدین نشست بر گذار کرده اند آنها خواهند آمد والاحضرت مشغول گرفتن بینی خودشان میباشند و میلی به رفتن ندارند منهم جای ایشان بودم نمیرفتم و به همین شکل مردم درحال حاضر مشغولند و دزدان مشغول جمع آوری بقایای آن  سر زمین و بردن و کشیدن آنها به کشور های بی ثبات و ناامن بهر روی باد آورده را باد خواهد برد-
    بمن مربوط نمیشود ، دیگر چیزی ندارم که از دست بدهم ، تنها خودم مانده ام با شعورم و اندیشه هایم و اینکه خوشحال باشم در سر زمینی زندگی میکنم کمی به دهات من شبیه است !!!
    امروز روز خسته کننده ای درپیش دارم باید خانه را تمیز کنم چند روز پیش یک قوطی پنیر خریدم که روی آن نوشته بود ” مسکه” بدون نمک بدون چربی  تنها از اسم آن خوشم آمد چون در ده ما چیزی درست میکردند بین کره و خامه ، نرم و لطیف و خوشمزه برای صبحانه و نامش ” مسکه ” بود ، حال امروز صبح زود با چای آنرا میل  فرمودم ، خداوند عاقبتم را به خیر کند .
    پایان دلنوشته ها . یک روز بی حوصله  ، یک روز اول هفته و خسته کننده مانند همه روزها 
    ثریا / اسپانیا / 03/07/ 2017 میلادی 
    اضافات ” مییلیونر نشدم بلیطم نبرده بود اگر برده بود اولین کاری که میکردم پول پالتوی کسی را که از من خواسته بود برایش میفرستادم !!!! متاسفم ، نشد .ث.
  • نیمرخ فرشتگان

    امروز  به یک  برنامه راز طبیعت از تلویزیون نگاه میکردم ، خداوندا درقعر اقیانوسها از جنگ جهانی دوم کشتی های غرق شده ، تانکهای غرق شده و هواپیما های سرنگون شده همه آنجا بودند و بیچاره ماهیان و جانوران دریایی که باید با این اکسیدان ها زندگی کنند .
    همچنان برنامه ادامه داشت تارسید به کوه بلند سز سبزی ” اسپریتو سنتو ”  یعنی روح مقدس درآنجا در بالاترین نقطه با رنگ سفید حک شده بود  ومرد راهنما نامش ” ممت” بود  حال نمیدانم مسلمین  همیشه درصحه هم پایشان به آنجا ها رسیده یا نه ؟ ده ها جزیره کوچک وبزرگ در میان اقیانوس هند .
    در عین حال بومیان هنوز با طلسم و جادو گری داشتند برای بقیه زنان و مردان و دختران دم بخت و یا بیمار دعا و طلسم میخواندند ومیساختند  کانال را عوض کردم آخرین برنامه یک کنسرت بود ، آه منوهین …..برنامه داشت تمام میشد ودر زیر خطوط ردیف برنامه بعدی را که گاو بازی بود ادامه داشت  . ( چه ترکیب  جالبی ) !
    آنقدر سرمان دراین برنامه ها ی گند فیس بوک و اینستا و غیره فرو رفته که بکلی موسیقی و نام رهبران را نیز از یاد برده ایم . یعنی من فراموش کرده ام . چقدر دلم سوخت .
    در آیینه حمام داشتم موهایم را شانه میزدم  تا برای بعد از ظهر آماده شوم ، بیادم آمد که روزی روزگاری نامزد عزیزم نیمرخ مرا به فرشتگان تشبیه کرده بود و همیشه میگفت از نیمرخ عکس بگیر مانند یک فرشته هستی !!! خدایش رحمت کند  و امروز  ابدا آیینه را نگرفتم تا نیمرخ خود م را ببینم حتما مانند مادر وهب شده ام .
    خود را رها کرده ام ، بی قید  بی حوصله وبی هیچ دلخوشی یا اگر هم دلخوشی باشد من دیگر حوصله اش را ندارم هوای وطن نوع دیگری عشق را طلب میکرد من نمیتواتم عشق مجازی داشته باشم و اشعار مجازی را بخوانم وبا عکسهای مجازی عشقبازی کنم .
    آدمها گم شده اند ، به راستی گم شده اند  و خودشان نمیدانند چرا و چگونه ، سی وهشت سال تمام است که ما درگیر یک سیاست بی معنا و ویرانه هستیم هرروز عکسی از یک بابایی با یک نوشته زینت بخش سایتها میشود .
    امروز در یک کامنت  درباره زندگی ابو علی سینا دیدم مردی نوشته بود ” ابوعلی  سینا آدمی گمراه و دیوانه بود !!! فکرش را بکنید اولین طبیب عالم و ایرانی و در باره دیگری  ابو ریحان نوشته بود ، که بچه باز بوده است ، طاقت نیاوردم برایش نوشتم از نظر شما در این دنیا چه کسی پاک و مطهر است ؟ آن دزدان دین یا مادر عمر و پدر شمر ؟ اما بعد فکر کردم بی فایده است شعور ها ویران مغزها خراب کاری نمی شود کرد . 
    اسپریتو سنتو همه جا هست با اشکال مختلف .پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه دوم ژولای 2017 میلادی .
  • تقسیمات

    ایوای  بر اسیری کز یاد رفته باشد
     در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد 
    آه از دمی  که تنها  با داغ او چو لاله 
    در خون نشسته واو چو  باد رفته باشد …………حزین لاهیجی 
    سر زمین ایران تشکیل شده است از اقوام مختلف ، واین اقوام هیچگاه باهم یگانه نخواهند شد مانند آنکه چند تکه سنگ را درون یک دیگ آبجوش بریزیم و بخواهیم از آن یک خمیر  تازه بسازیم ، امکان ندارد ، ترک ، لر ، کرد ، شمال ، جنوب ، تازه شمال هم گیلان و مازندران  میباشد  هریک دیگری را قبول ندارد !  ماهم از یک قبیله ای تریاکی برخاسته ایم که تنها کارمان سرودن شعر و خواند ن ابیات و نوشتن است ، همین و بس دیگر رمقی درجان نداریم تا برای مبارزه برخیزیم خیلی که عصبانی شویم میرویم طرف را میکشیم و راحت ….مانند آقا میرزا رضای کرمانی ، بیچاره آنقدر دنبال پولهای بر باد رفته  و طاقه شالهایش رفت به دربار ناصری و آنقدر گول دوستی کامران میرزا را خورد تا سرانجام رفت باباجان را کشت و خودش هم ملقب شد به ” سگ سیاه ” ،  همه اهالی شهر ما پشت منقلهای سنگر گرفته اند با گرز وافور  دیگر رمقی برایشان نماند و سر و کله زدنشان با بلوچها و هندیان فراری و برخی هم خود را بکلی فراموش کرده درون آتشکده ها گم شده اند .
    نه هیچگاه این سر زمین وسیع یک پارچه نخواهد شد من روی همین صفحه فیس بوک میبینم کافی است تو برخلاف نظریه شخصی حرفی بزنی سروکارت با کارد قصابی است . بنا براین دیگر قید آنرا هم زده ام گاهی عکسی میگذارم و میروم یا کاف و شعری مینویسم و میروم ، اطرافم را گروهها گرفته اند گروه های بختیاری ، گروههای بیخدایان  ، گروههای مومن مقدس سر بر صلیب شورا گذاشته وتقدیس میکنند بی آنکه تاریخ گذشته را بدانند تنها خوانده اند آن هم تحریف شده همه امروز دنباله روی کوروش شده اند درحالیکه عرب تا مغز استخوانشان نفوذ کرده و خونشان مخلوطی ا ز صدها خون است ، خون پاک کمتر درمیان انها دیده میشود همه سر پوشی روی خود گذاشته اند مانند لاک پشت .
    نه ، چشم  امروز بین من ، بر ضد فردا هاست ، اکثرا مینشینم به سریال ” فخر آور” خودم را سرگرم میکنم ، چه ها میگویند ویا مینویسند واو باز هم مانند یک باز شکاری روس شانه ات مینشیند . برایم جالب است . 
    آفتاب که غروب کرد شب فرا میرسد  و ما دیگر نمیتوانیم جلوی پاهایمان را ببینم در شب گام بر میداریم  ، آفتاب سر زمین من غروب کرده چه بهتر در روز روشن تجزیه شود و قبایل به زیر چادرهای خود بروند وبا ز همان خان خانی شروع شودو ارباب  رعیتی بر قرار گردد مگر اسپانیا نیست ، شمال جنوب را قبول ندارد مرکز هیچکدام را درعین حال یکپارچگی خود را حفظ کرده  و بنام اسپانیای قوی جلوی همه میایستند  زمانیکه کسی بخواهد حمله کند ، اما ما راحت راه را برای دزد  باز میکنیم و اگر لازم شد نوکر او میشویم هشتصد سال اعراب براین  سر زمین حاکم بودند هیچکس مسلمان نشد تنها عده معدود یکه عربها به مادرشان تجاوز کرده بودند پنهانی مسلمان بودند که هنوز هم هستند و بنام ( موروها)  در اطراف گرانادا به طواف کعبه مشغولند ! تنها روی زبان و موسیقی آنها اثر گذاشت که امروز دارند با آب جشنها و کمک کلیساها آنها را نیز پاک میکنند .
    کار من تاریخ نگاری نیست ، روشنگری هم نیست ، من درد دل مینویسم و چه بسا از لابلای این خطوط بهم ریخته تاریخ را توانستند بیابند و بدانند که سر زمین ایران زمین چگونه بود و چگونه شد چرا که مردم حوصله نداشتند یک پرچم را حمل کنند دنباله رو سر زمینهای دیگری بودند  بی آنکه احساس کنند که فرهنگشان و زبانشان با بقیه سر زمینها فرق دارد ، تاجیکستان از دام عربها جست از دام حجاب های اجباری جست اما ما زنهایمان  بجای پرورش دادن نسل های آینده و جوانان با خرد مسلسل به دست گرفته افتخارشان این است که غیر مسلمانرا میکشند طبیعی است که بچه هایشان نیز مانند خودشان آدم کش حرفه ای بار خواهند آمد .
    شخصی بنام “خسرو فروهر ” صمدی ” هر هفته برنامه ای دریکی از تلویزیونها دارد و من باز پخش آنرا روی فیس بوکها ویا یوتیوپها میبنیم آنهم با هزار بدبختی ، چیزیکه در این مرد مورد توجه من قرار گرفت ، ادب و نزاکت اوست  مانند یک بچه خطا کار مرتب درحال پوزش خواهی است ، فرهنگ بالایی دارد تربیت خوبی دارد معلوم است که زیا دخوانده مادرش اتریشی است بنا براین درآن سر زمین و بین آن اراذل اوباش شکل نگرفته در میان دستهای خوبی پرورش یافته عاشق ایران است و عاشق شاه ایران اما فریادش به جایی نمیرسد بازار خود فروشان پر رونق تر است  ، او میل دارد چراغی باشد برای روشنایی و کوران را راهنمایی کند اما کوران میل دارند همیشه کور و کر باقی بمانند اما زبانشان کار میکند ، او در آفتاب درخشانی راه میرود و پشت به تاریکیها دارد  نکاهش به دور دستهاست میلی به شهرت ندارد  تنها میخواهد آن در گودال افتاده ها را دستگیری کند  و چشمان آنهارا با نور روشن خورشید اشنا سازد ، اما بیفایده است دنیای شارلاتانهاست .
    امروز دیگر  سراسر زمان برای من یکسان است  و کاملا روشن  دیگر میلی نه به سیمرغ کوه قاف دارم و نه به اریو بزرن تنها سعی دارم که پاهای اندیشه ام به گودال و لجن زارها فرو نروند مهم نیست اگر کسی میل ندارد با پاهای من همراه شود من خود به تنهایی از پس خود بر خواهم آمد .
    امید داشتم که اشخاصی که به تازگی وارد گود شده اند چراغی از خرد باشند در سایه یک آفتاب بزرگ اما متاسفانه خود تاریکی بودند و میخواهند در نور مصنوعی چراغهای نئون و نورهای کم سو راهشان را پیدا کنند اسبشان روزی از پا  خواهد فتاد درحال حاضر لنگ لنگان راه میروند اما روزی پرده ها بالا میروند و همه چیز عیان میشود .
    و من میسرایم که ” من همان ابرم  که آبستن زندگی و عشق و خدا یم که خورشید است ، میباشم و روحم بسوی قله قاف  که سیمرغ وجودم در آنجا لانه کرده است .پایان 
    از آه دردناکی  سازم   خبر دلت را 
    روزی که کوه صبرم  بر باد رفته باشد
    امشب صدای تیشه از بیستون نیامد 
    شاید بخواب شیرین فرهاد رفته باشد 
    شادم که از رقیبان  دامن کشان گذشتم 
    گو مشت خاک ما هم  بر باد رفته باشد ……..حزین 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 02/07/2017 میلادی /
  • شهر پوک

    بیشه ها با برگهای زردشان 
     عمر ها  ، با افتاب  سردشان …..
    در خیابان ظهرها ، بر سنگفرش ……
    گاری نفتی  ، طنینش   تا به عرش …..” میم . نیستانی ” 
    پسرم آمد ؛ برایم ” گوگل هوم “را روی گوشیم نصب کرد و گفت هنگامیکه رفتی به تعطیلات  لپ تابت را میبرم تمیز میکنم  و برایت  برنامه دیگری میگذارم . اینکه بتو دادم از ” مک بوک ”  بهتراست مک بوک آشغال است .وبرایم  تعریف کرد که چگونه از راه ترازویی که از امریکا خریده بود گوگل وارد همه جزییات رسانه ها شده است خوشبختانه موقع آپ دیت از کار افتاد !!!
    بنا براین دیگر لزومی ندارد من از کسی دلگیر باشم افکارم را شبانه به هنگام خواب میخوانند  کم کم وارد بعضی جاهای نادیده  هم خواهند شد !.
    دخترکم زنگ زد که مادر اینهمه آدم کجا بودند دنبالت راه افتاده و وارد فیس بوک ما هم شده اند ؟ گفتم مرا پاک کنید و دیگر مرا درهیچ یک ا زان رسانه ها دنبال نکنید .
    – مادرجا ن، ول کن این ایرانیان را ، کم صدمه خوردی ؟  چرا مارا رها کردی و رفتی با آنها ؟ ……
    آه ! چرا ؟ چونکه نمیتوانستم برای تو و همسرت وآن دیگری و همسرش و آن یکی و همسرش بگویم 
    ” دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ……
    یا اینکه بگویم عاشق شده ام  ، عاشق جوانی خوش بر و رو !!! شما مرا میکشتید  ، نه ؟  شاید باور نکنی که حتی فحاشی و بیدادگری آن آدمها برایم مانند یک شعر و یا یک ترانه است ، آنها معنی کلامم را میفهمند ، میشناسند و امروز با کمال تاسف دیدم که خیر ! آنها هم دیگر زبان مرا نمی فهمند کله هایشان پر شده  از اراجیف و آن روح صافی و پر مهر را بر باد داده اند و بجایش چرندیاتی  را دهان به دهان جمع کرده و ملکه ذهنشان کرده اند ، اینجا بود که فهمیدم : چقدر تنها مانده ام .
    حال اگر من محو تماشای پیکری باشم  و زیبایی پیکری را ستایش کنم همه درهمین قلبم تلمبار میشود ،  و من نمیتوانم آنرا درگسترده  آسمان دیگری  بر افراشته کنم مانند یک پرچم ، اگر عاشق صورتی زیبا بشوم و  او را تقدیس کنم  دیگر نمیتوانم آنرا با کسی درمیان بگذارم ،  تا لبخند شیرینی از او دریافت کنم ، همه مانند گربه های وحشی براق میشوند وبسویم پنجه میاندازند .
    آنها نمیدانند که دل من محور مهر و مهربانی و عشق است چیزی که دراین  زمانه بی خریدار وبی مشتری است .
    و من در انتظار روزی هستم  که آنها از سوراخ تاریکی خویش بیرون بیایند   و من با  خود بگویم این من بودم که آنها را زاده ام 
    نه ، کسی نمیداند که من چگونه سنگتراشی بودم وبا چه پشتکاری  سنگها را تراشیدم  تا آن رنگ مهربانیشان را به آنها نشان دهم ، 
    حال آنها هم با من مخالفند وهم با شاه مرحوم ، حتی اجازه ندارم روح مرده اورا ستایش کنم اما انسانهایی را که آنها برگزیده اند ومن نمیشناسم باید بپرستم ، این یک جبر است .
     امروز در خبر ها خواندم که سه آرتیست و کارگردان ” چپی” وارد گود کارخانه ” اسکار ” شده اند یعنی به عضویت کارخانه اسکارا درآمده اند  بعد از این تکلیف فیلمها هم معلوم خواهد شد .
    چپ پیروز شد . همین دیگر به هیچ چیز دلخوش نخواهم کرد و در انتظار روزهایی ترسناک خواهم نشست . پابان
    آسیاب بادی  متروک شهر …..
    غده ای در مغز پیر و پوک شهر ……
    از پس آن چشم های  سبز سبز ……..
    جنگل بی انتهای سر سبز ……… 
    دیدم آن چشمان روشن را در کویر 
    آن دو الماس درشت مست و شیر
     چون دو خورشید مه الود  منیر ….
    چون غریبی ، خسته ای ….در آبگیر 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /”لب پرچین ” /1/07/2017 میلادی .
  • این نیز بگذرد …..

    ای دل به صبر کوش کن  که هرچه چیز بگذرد 
    زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد 
    فرهاد گو بتلخی غم صبر کن  که زود 
    شیرینی  تعیین پرویز نیز بگذرد ……….” میم . بهار “
    نمیدانم این چه حسی است میان من وتو ، با انکه فرسنگها ازهم دوریم اما بهم نزدیک  ، من آن مار اغوا گر نیستم و تو نیز آن شه زاده بیگناه نیستی ،  اما هربار با ید تو تکانی درون سینه ام احساس میکنم یک طپش ناگهانی و سپس یک سکوت ، نامش را چه میگذاری ؟.
    میان من وتو راهی ست پنهانی ، پس باید دراین فکر باشم که از بهشت رانده نشوم ، بهشتی که بیشتر شبیه جهنم است تلخی آ وسوزش آتش را تواما دارد ، سه شب است که درست نخوابیده ام از سرو صداهای طبل وناهنجاریهای پارک بازی بنام( فریا) 
    اگر هر سر زمینی در سال یک یا دوبار این جشنهارا دارد در این سر زمین هر محلی برای خود یک جشن دارد برایش هم مهم نیست بچه شیرخوار یا پیر مرد و پیر زن یبمار خوابند یا بیدار ، امشب ساعت چهار ویازده دقیقه هنوز صدای بامب بامب آنها میامد /
    نگاهی مطابق معمول به اخبار روزانه ومردم بیکار ه این جهان انداختم  ، نگاهی به بزرگترین جاسوس دنیا ( فیس بوک* انداختم  خیر همان حرفها همان فرصت طلبی ها .وهمان شیوه دلبریها .زمین و خاک من تنها ماند و وبیاد آن دزدانی افتادم که خری دزدیدند وحال درجدالند ودزد  سوم درانتظار ربودن آن.
    چه میدانند معرفت چیست ، اگاهی چیست ، بیمارند ، معتادند ، به هرچه که میخواهد باشد معتاد سکس ، معتاد سیاست  و درنا فرمانی کامل بسر میبرند .
    خدایان  در توفان خشم و عده ای در رشک  و همه آن خاک را از یاد برده اند تنها به درختان آلبالوی ان میاندیشند به همان باغ آلبالوی چخوف .
    چقدر این نوشته ها ونمایشنامه ها برایشان جاذبه داشت و مجریان آنها برایشان خدایان روی زمین بودند .و آنها ان بیخردان دراین گمان بودند که اینها افرییننده سعادت  وخرد میباشند و کمی هم به آنها خواهند بخشید بخود زحمت نمیداند که بروند و چیزی را کشف کنند  ، مردمان ما بدین گونه اند در انتظار بخشش خدایان مینشینند  و خدایان هم به انها نوید میدهند  اما کمتر چیزی را که وعده داده اند به  آنها پیشکش میکنند .
    من در انتظار خدای خویشم ، خدای من عشق است من او را میافرینم او آفریده من نیست من ساخته دست طبیعتم از یک خاک تمیز و خالی از هر آلودگی .
    دیگران خدایی ساختند وسپس از او دور شدند بسوی خدایان دیگری روی آوردند آنها هم مطابق میلشان نبود  ، چیز دیگری میخواستند .و آن چیز دیگر را نمیدانستند چیست ؟.
    گوهر من از جنس مهر بود  و مهر همیشه آفریننده است  و هیچگاه هم توبه نمی پذیرد /
    هنوز نمیدانم بلیط من برده یانه باید بروم روی تکس ببینم شب خیلی زود خوابیدم تا جبران بیخوابی شبهای دیگررا کرده باشم .
    امروز نمیدانم خوشبختم یا بدبختم تنها میدانم که این امر به دست خود شخص است خود میتواند بدبختی یا خوشبختی را بیافریند گاهی زیادی خواهی دیگران را بسوی گردابی پرتاب میکنند حال با لباس الوده ولکه دار از اپن گرداب برخاسته ان اما دوباره درگودال دیگری فرو مروند . تنها برای آنکه خودی بنمایانند ویا نامی در دفترچه زرد ساخت اوارگیشان برجای بگذارند .
    آنها در لجن دروغهای خود میغلطند اما باور ندارند  که درون یک خاکروبه  دورافتاده و گندیده  بخواب رفته اند ، بیدار کردانشان سخت است بد جوری اسیر مادیات شده اند .
    روز گذشته دریک برنامه کلیپی از یک پسر بچه دیدم حظ کردم در راهپیمایی روز ” قدس” که نمیدانم چیست مجری  تلویزیون با چارقد و چاقچور جلوی یک پسر بچه را گرفت وگفت “
    خسته نباشی ، پسرک هم درجواب گفت ” شما هم خسته نباشید 
    مجری پرسید برای راهپیمایی روز قدس آمده ای وبی آنکه منتظر جواب بچه شود گفت پیامی برای بچه های فلسطینی داری ؟ 
    پسرک درجواب گفت :
    فلسطین بما چه مربوط است / حظ کردم واقعا حظ گردم یک بچه ده ساله وخانم مجری با سرخوردگی رفت حتما انرا نشان نخواهند داد ویا گفته های پسرک را تغییر میدهند اما همین یک کلام کافی بود که من امیدوار باشم که ایران دوباره برخواهد خواست برغم چشمان کور دشمنان سوگند خورده اش که برای فلسطین سینه میزنند چون مواجب میرسد .
    درست است مردان خوب و فهمیده با کیاست ما رفته اند و دنیای ما افتاده به دست رجاله ها ، ایکاش درگوشه مینشستند و مینوشتند وارد معقوله ها نمی شدند مانند صادق هدایت از مردم ایران وفرهنگ بو گرفته اش بیزار بود اما سر زمینش را دوست داشت و تنهاا رزویش این  بود که مردم با شعور وبا سواد شوند ، عده ای شدند اما کتاب جنگ و صلح و برداران کامارازوف یک عطر دگری داشت داستانهای زیبایی بودند نویسندگان ایرانی تنها از رقیه وصدیقه ورعنا سخن میراندند واز تاریخ امیر ارسلان نامدار . دشتی چند داستان نوشت اما بی فایده بود چشمان بزرگ علوی بیشتر  کار کرد ویا غرب زدگی جلال ال احمد بیشتر جاذبه داشت و عمو زنجیر باف شاملو چیز دیگری بود  دنیا چه گوارا  دنیایی ناشناخته و لبریز از جاذبه بود !! بقیه هم مانند اسب عصاری با چشمان بسته دنبالشان رفتند . من با احساسم زندگی میکنم هنگامیکه میگویم یکی بد است بد است و زمانی از کسی خوشم میاید میدانم خوب است .حال دراین بازار مکاره دونفر را انتخاب کرده ام یکی تو و دیگری کسی دیگری است که هردو مورد نفرت آن پیر مردان و پیر زنان از کار افتاده اید چرا که آن  » پیر مرد «جاذبه اش بیشتر است .  پایان 
    نیمه شب شنبه / اول جولای 2017 میلادی / اسپانیا / ثریا ایرانمنش .
  • سالگرد ازدواج

    امروز بیست ونه سال است که از ازدواج دختر بزرگم میگذرد ، و بیست و نه سال است که من یک زن بیوه ام ! و بیست وپنج سال تمام در جهنم سوختم ، امروز نوه کوچکم کنارم بود و آنقدر مرا خنداند که د رتمام عمرم اینهمه نخندیده بودم آرتیست بزرگی خواهد شد واقعا بی نظیر صدای همه را درست تقلید میکرد حرفهایشان را ، واقعا نمیدانستم آنهمه مقلد خوبی است ، دلیل آن هم این بود که بفارسی گفتم  ” دلم تنکه ، بعد به انگلیسی برایش ترجمه کردم گویا خیال گرد من به راستی دلم تنگ و غمگین هستم  بنا براین دست بکار نمایش شد تازه همین الان مادرش آمد ورفتند .
    در این فکرم که زندگی چگونه بسزعت برق میگذرد با یک چشم بهم زدن ، گویی همین دیروز بود که با همه مشگلات توانستم یک عروسی نبستاا ابرومند برایش ترتیب بهم وحال  دشمنان چگونه  ارزن می پاشیدند تا مرا بر زمین بزند بماند ، او فورا راهی امریکا شد ومن ماندم وبقیه وتنهایی آن دوتای دیگر هنوز کوچک بودند .
    بیست ونه سال است که من حتی بمردی فکر نکردم  نه اینکه میل نداشتم به خاطره ای خیانت کنم ، ابدا دیگر میل نداشتم مردی درکنارم راه برود نازه داشتم نفس میکشیدم  بدرک اگر کسی یک زن بیوه را به درگاه وبارگاهش راه نمیدهد .بدرک که که میترسیدند من خودم میدانستم که دیگر به مردی احتیاج ندارم ماهیچه هایم قوی وپر قدرت بودند اگر چه قلبم نازک وشیشه ای بود آنرا زمانی فرا میرسید که پنهان میکردم گویی قلبی درسینه ام نبود یک تکه سنگ بود .
    امروز فهمیدم که چقدر خسته ام وچقدر احتیاج دارم با کسی باشم که دوستش داشته باشم هنوز نوای عشق درسینه ام زنگ میزند وهنوز دلی را میطلبد و نمیداند که دیگر دلی نیست هرچه هست خار است وخاشاک وزباله ، دیگر از مردان قدیمی کسی نمانده واگر هم مانده بانشد دیگر حوصله ندارند دعوی دوست داشتن بکنند همینقدر که بتوانند شکمشان سیر شود برایشان کافی است ویا اینکه درمارکت سهامشان پایین نیاید وغیره ……
    کف دستم میخارد ، امشب من میلییونر خواهم شد وپول را بین بچه ها تقسیم میکنم وتنها یک ( مک بوک) برای خودم میخرم این یکی کمی کهنه شده باید یک نو بخرم کوچکتر با ظاهری شیکتر !!اینهمه آرزوی من است گویی درون مک بوک عشاق حوابیده اند من میتوام از بین آنها یکی را بردارم ودر میان تکه ای نان بگذارم و بخورم  ،و قورتش بدهم !ودست اخر اینکه در شهر والنسیا  درپارک ناسیونال آتش سوزی بزرگی در حال بالا رفتن است وهنوز آتش نشانها نتوانسته اند آنرا خاموش کنند ، دنیای توریستی همین است دست روی دست بلند میشود  هتلهای خالی اند مردم بیشتر با کاروان کارها سفر میکنند خود من ترجیح میدهم درهتل میان ملافه های کثیف دیگران نخوابم واگر گاهی مجبور میشوم به هتلی بروم ملافه و روی بالش خودم را میبرم . اگر چه آن هتل هشت ستاره باشد ویا والدروف استوریا باشد ویا هتل ریتس !!
    بهر روی خستگی شدید وگرما بمن اجازه نمیدهد بیشتر دراین اطاق بنشینم و چرند بنویسم  تنها بخاطر سالگرد ازدواج دخترم بود .
    . عزیزم
     سالگر ازدواجت مبارک ، هم مادری مهربان ، هم دختری با وفا ومهربان وهم همسری فدار کار هستی برایت آرزوهای زیادی را از ایزد متعال خواستارم مانند تو کم دیده ام .بتو وبه بقیه فرزندانم به راستی افتخار میکنم اگر هنوز زنده ام همین افتخار وبودن شما مرا به زندگی پیوند داده است . جان شیرینم برایتان  عمری طولانی آرزو دارم .ثریا / پایان / جمعه 30 ژوئن 2017 میلادی .
  • عشق پیدا بود

    دلم تنگه ، 
    دلم تنکه برای گریه کردن ……
    چرا ؟ 
    نمیدانم  ، عشق پیدا شد ، درب را گشودم ، بیا تو ، حال که همه آمده اند ، تو هم بیا ، یکی از سپاه است دیگری مجاهد است سومی شاه پرست است  چهارمی دنباله روی  آن پیر مرد است و پنجمی ضد خداست ، ششمی ضد بشریت است هفتمی دنباله روی حیوانات است تو هم از گروه شهدا > شهید شدی بسکه از این  سوراخ به آن سوراخ سر کشیدی ! بیا تو اما وای به حالت اگر دست از پا خطا کنی ! 
    اما دلم تنگ است خیلی هم تنگ است ، غروب داغ  تابستان ، هنوز خیلی مانده تا به تعطیلات بروم یک تعطیلات کوتاه  تنها دوهفته میلی ندارم بیشتر درآن سر زمین بمانم  انسان هیچگاه آب رفته را نخواهد نوشید وبه پشت سر نگاه نخواهد کرد . هرچه بوده نیمی از زندگیم را در آنجا گذرانده و حال بخاک سپردم آن چهره ها ی منفور ، فراریان و دزدان همه دریک قالب .
    نه دیگر هیچ میلی ندارم برگردم .
    برای من یک سفر به یک سوراخ است ویک دانه گل که درآنجا روییده  پیچکی که کم کم دارد خشک میشود تا به امروز خودش را بالا کشیده  است . هرگاه خیلی غمگین میشوم باو میاندیشم . به نگاه غمگین او ؛ و به تنهایی او و به اینکه چگونه بقول معروف زندگیش  حرام شد همه زندگیمان بر باد رفت . بهر روی آنجا هم زندگی نبود یکنوع بردگی بصورت شرعی بود  و من هنوز از گلهای حسرت بوی ارزو میجستم  و از برگهای تاک  شراب میخواستم  و چه روزهایی در کنار آن دریاچه کنار قوهای آزاد نشستم و گریستم  و به حال انها حسرت خوردم ایکاش جای شما بودم .
    جنگ با تاریکیها  ، جنگ تا مرز دیوانگیها  ، جنگ با دست تنها و تهی . اما خوشبختانه خونین نشدم زخمی نشدم او زخمی شد  مانند یک گلابی پلاسید درون سبد خالی  تنها بو گرفت . 
    از هر سوراخی بوی تنهایی میاید هیچکس با هیچکس آشنا نیست دوست نیست زمان ولگردی روی صفحات الکتریکی است 
    سوی مرداب و بسوی نیستی . بهر رویی دنیا دارد عوض میشود و تحولی بزرگ در آن ایجاد خواهد شد خط استوا بین خیلی ها قرار خواهد گرفت و ما دونیمه  خواهیم شد حد متوسطی وجود ندارد .
    اما من دل مهربانم را گم نکرده ام  آنرا محکم در یک لفاف غیر قابل نفوذ پیچیده ام . تنها میتوان آنرا از جدار یک شیشه نازک خیال تماشا کرد . نه دیگر چیزی ندارم بنویسم  میروم تا فیلمی را بیابم وبه تماشا بنشینم و شب  با خیال به بستر بروم ونیمه شب بیدار شوم و گوش به صدایی فرا دهم که مرا میخواند .پایان 
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه . 29 زوئن 2017د میلادی ///
  • آتشگاه سینه

    آتشی زینسان کجا باشد که در هر مجمری 
    صورتی دیگر پذیرفت و به دیگر فن بسوخت   ؟
     این آتش شعله اش کم کم بالا میگرید و جهانی را میسوزاند ، انسانست بطور کلی از جهان رخت بربسته همه در فکر قطب بالایی هستند  ، در گروه اول بنشینند  و یا نوکری گروه اول را بکنند و زنجیرها  را برای گرده بردگان آینده بهم وصل نمایند .
    جهالت بیداد میکند واین را تعمدا در جهان بوجود آورده اند هنگامیکه جاهل باشی دست چپ و راست خود را نخواهی شناخت آن هنگام برده وار هر چه بتو بگویند باید انجام دهی  ، هرچه اندیشمند است به تیر غیب گرفتار شده و هرکس خواست بنوعی دیگران را روشن کند و چراغ راهشان باشد بنوعی سر به نیست شده است .
    این تنها منوط به ما ایراانیان نیست در همه جا میتوان بخوبی آنرا وکمبود یک جامعه روشن را احساس کرد .
    بانگ ها علنی پولهایت را میدزدند و میروند با چشم باز .
     بیاد دارم در روزگاران گذشته هنگامیکه مادرجان ما ! اجاره ها را برایش میاوردند پولهای را تقسیم بندی میکرد و در سوراخهای مختلف جای میداد چند تومانی را هم درلابلای کتاب دعا وقرانش میگذاشت  گاهی هم آنها را جا بجا میکرد ، روزی باو گفتم چرا پولهایت را در بانک نمیگذاری بهره هم روی آن میرود ، گفت اولا من بهره بانکی را نمیخواهم  بعد هم همه بانکها دزدند ، او در آن زمین میدانست .
    امروز نگه داری پول نقد درخانه غیر قانونی است باید به بانک سپرد و یا در جاهایی سرمایه گذاری نمود ! جاهایی که با بالاییها دست دارند .
    روز گذشته بلیط بخت آزمایی خریدم پانزده میلیون یورو!! دلت خوش است ؟ یا کله ات ویران ؟ حال امدی و بردی ، ده درصد آن مالیات میشود و بقیه را هم بالاجبار باید در بانگ بگذاری و سپس بانک ورشکسته میشود  یعنی پولها را تنها تو میبینی بعد هم نمی بینی  !!.
    حقوق ماهیانه من هرماه به بانک میرسد بانک ورشکستگی اعلام کرد ، خوب حال بانگی دیگر باید پیدا کنم  ، رفتم حساب را ببندم میگوید پنجاه یورو بده تا حسابت را ببندم در غیر این صورت مشمول بدهکار به بانک حساب میشوی ! با چانه زدنها به سی و پنج یورو قناعت کرد و حساب را بست .
    حال در انتظارهستم دلم خوش است که هرسال دوبار حقوق مرا دوبل میدهند ، یکبار نزدیک کریسمس و یکبار در تعطیلات ژوئن !!! چه نقشه ها که نمیکشم فردا کیفم خالیست !
    بنا براین نه من ومن خانواده ام هیچگاه  به مقام بالاترینها نخواهیم رسید ، درصف بردگان قرار میگیریم و اگر زیاده غیر از سلامتی آقایان حرفی بزنیم جریمه های سنگینی شامل حالمان خواهد شد .
    با نکاهی به مردان وزنان امروز ، مرا بیاد مبارزه بی آمان مردان گذشته میاندازد مردانی که به راستی برای آزادی وآزاد خواهی جانشان را از دست دادند همه تحصیل کرده دانشگاههای بزرگ دنیا و ایران ، کتک ها .شکجنه ها > گرسنگی های هفتگی و توهین ها و تحقیرها هیچکدام باعث نشد که آنها تن به خود فروشی بدهند و برای مامورین جانی کار بکنند و یا همراهشان باشند سعیدی سیرجانی  کشته شد ، همسر من بیمار فلج در گوشه ای از سر زمین آلمان در فقر و نداری جان داد ، با آنهمه  شعور وچند  رشته مهندسی داشت و صد ها هزار کتاب خوانده بود  چند زبان زنده دنیارا حرف میزد ترجمه میکرد ، عمویم درقفر جان داد چرا که نویسنده و مترجم بود  آخرین کارش این بود که یک شرکت هوایی را با یک ارمنی شریک شده بود و خلبانی و مهندسی هوا پیما را به خودشان واگذاشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد بی آنکه تسلیم زندان بان شود .
    حال امروز باز روی فیس بوک مدارکی علیه این نو رسیدگان مبارز چاپ شده بود حال یا فتو شاپ بود یا هرچه بود مرا نا امید ساخت نه اینکه خیال  برگشت داشته باشم ، نه دلم برای آن کودکان بدبخت و گرسنه وزنان و مردان بی کس و ندار  میسوزد کسانی که یا بلد نیستند خود را بفروشند .و یا اصولا این کاره نیستند .
    خود فروشی راههای مختلفی دارد باید اموزش دید وا واصولا در تن و جان باشد که متاسفانه در خانواده ما نبوده ونیست .
    مادرم میگفت ” 
    زن نباید لپش باد کندبه هنگام غذا خوردن ، زشت است به دور از آداب معاشرت  است !!! لقمه را کوچک بردار و روی زبانت بگذار و کم کم آنرا به گوشه دهانت بفرست ، چقدر زحمت کشیدم تا این کار را یاد گرفتم ، در مدرسه زنکهای خانه داری برایمان میز را میچیدند و بما یاد میدادند چگونه قاشق وچنگال و دستمال سفره را روی میز بگذاریم و درکجای میز بنشینیم ! حال امروز طرف بخاطر آنکه پول دارد میتواند دستش را تا آرنج درون دیس ا برده لقمه ای باندازه سر یک گوسفند بردارد و درون دهان گشادش بگذارد و ملچ ملچ آنرا بجوید و آبرا  با صدای  وحشتناکی قور ت بدهد و چایی را درون  نعلبکی ریخته به ان فوت کند و هورت بکشد ! اینها کارهای معمولی انسانهای امروزی میباشد ، بقول آن تیمسار پنبه میگفت ” 
    پول کجا دار ی > ریدم به معلو ماتت ، سرمایه چقدر داری ؟؟!
    پایان /
    اشک ودرد وناله شد درچشم وجان وسینه ها 
    لاله وسوسن شدو در مجمر گلشن بسوخت 
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه 29/06/2017 میلادی/.لب پرچین / 
  • در همین روز ، جهان پیر شد

    دارم گریه میکنم ، 
    بلی ! دارم گریه میکنم ، چون گریه یک مرد را دیدم که در حین گزارشی هولناک خود به گریستن پرداخت .
    طایفه وحشی  و آدم خور داعشی زن بدبختی را چند روز گرسنه نگاه داشتند  و سپس برایش پلو  با گوشت آوردند هنگامیکه سیر شد ، باو گفتند این گوشت لذیذ پسر کوچکت بود !
    لعنت بر دین ، لعنت برهر چه مذهب است ، همه اینها از یک کاسه آب مینوشند ، بیخود نیست ناگهان زدم  زیر همه چیز و شدم یک بی دین وبی ایمان و گفتم دین من تنها [عشق ]است و بس، آنقدر افکارشان پلید بود که این عشق را عریان کردن و به رختخواب کثیف و آلوده  خود بردند .
    خوشبختانه در فامیل ما دین و مذهب جایی ندارد هرچند بقول پسرم ( آفیسیال ) مذهبی برایشان قائلند اما مذهب آنها از بقیه جداست .
    از بیاد آوردن آن صحنه تنها توانستم یک ضجه بلند بکشم ، من از اخم  وبی خیالی دخترک سبزی فروش مینالم در حالیکه اگر به ته مغازه او بروم و کمک بخواهم برای کمک بمن همه درب هارا  قفل میکند .
    آه … نه ، مگر آنکه فرش و صندلی و آن چند سکه چقدر ارزش دارد که شما دنیارا باین کثافت کشاندید ؟ درد همه سینه ام را سوراخ کرده است .
    بیاد آن بانو ” نجیب ” افتادم که برای غارت اموال من ، میگفت همسرم با “ولایتی “دوست وهم دوره بوده است من میتوانم ترا نابود کنم ! 
    در جوابش گفتم احتیاجی به نابودی من نداری هرچه که مانده از قبل باج گیری و  دزدی  بوده و من تا این حد سقوط نکرده ام که این زباله ها را در حلقوم بچه هایم بریزم ، مال تو  پانصد سهم از یک شرکت تولیدی را به دوست و همکار و همدوره جناب ولایتی بخشیدم و خودم دست خالی برگشتم /
    فرش را فروختم ، کاسه های مینا و بشقا بهای نقره را فروختم ، حتی یادبودهای مادرم را فروختم ، تا امروز که بچه ها بزرگ شده  و در لباس بردگی مدرن در گرمای چهل درجه باید کار کنند تا بتوانند مخارج تحصیل بچه هایشان را بدهند و خودشان نان بخورند ، اما نه  که غمگین نیستم بسیار هم شادمانم که در سر زمینی زندگی میکنم که برای جان انسانها هنوز ارزش قائلند .
    روز گذشته تنها فرشی را که داشتم جمع کردم  حال راحت روی موزاییک راه میروم ، به دخترم گفتم بیا آنرا ببر خانه او بزرگ است و فرش بیشتری لازم دارد یکی برای سگ ، یکی برای اطاق پسرش ویکی برای اطاق دخترش و دوتا برای سالن و ناهار خوری و راهرو !!!
    مرتب این آهنگ هایده روی زبانم میچرخد  حالا بخاک نشستم  ، شاید خیلی ها مانند من بخاک نشسته باشند و صدا در حلقومشان خاموش است اما حد اقل این شادی را دارند که دردست اهریمنان گرفتار نیستند .  هنوز دارم گریه میکنم ، برای دنیایی  که میتوانست خیلی زیبا باشد و بشر با دست خودش آنرا  باین  صورت زشت و مهیب و نکبت درآورد . و خدا کجا پنهان است ؟ در لابلای سهام ؟ ویا کارخانجات اسلحه ؟ در “وال استریت ”   یا در برج های بلند بتونی ؟  یا در” مارکت ” ؟! . پایان  ثریا / همان روز چهارشنبه .
  • هماورد خدایان

    شب داغی بود ، آنچنان داغ که گویی دریک حمام سونا بودم ، پنجره ها را بستم تا کمتر هرم هوای داغ به درون بیادی بفکر” عسل ” بودم که باید میخریدم برای سوغاتی  صبح زود بلند شدم پیلی پیلی میخورم ، گویی تمام شب در یک بستری از شرب و شراب غوطه خورده بودم ، چشمانم باز نمیشدند ، صبحانه !  نمیداتم چی خوردم وچه نوشیدم  فورا لباس پوشیدم تا برای  خرید عسل و کمی میوه بیرون بروم ، دخترک سبزی فروش گویی از خواب مستی بیدار شده بود موهایش را در بالای سرش بسته بود همه جعبه های میوه در اطراف او صندوق حساب زیر خروارها آشغال گم شده بود ، بی حوصله دمپایی هایش را روی زمین  میکشید چشمانش پف کرده صورتش ورم کرده ، برای اینکه کار گر نگیرند همه کارها را خودشان انجام میدهند آنهم بااین وضع اسف بار ، خیار میخوام ، اوه اون بالا  زیر بادمجانها ! بادمجانها کجاست روی کدو ها  خوب کو کدو  آی …. کلی جعبه را کنار زد ، چند خیار گندیده آن زیرها پیدا شد گوجه ها زیر افتاب سوزان  پخته وکم کم تبدیل به رب میشدند ! هندوانه ، آه هندوانه ، یک لگن بزرگ پلاستیکی در عمرم من هندوانه باین بزرگی ندیده بودم ، خوب نیم آنرا میخرم کج وکوله انرا برید  یک طالبی شل وارفته دو عدد گوجه از میان خروارها گوجه شل وول جدا کردم   ورفتم  دکان نانوایی ( این روزها باید یاد بگیرم که خریدم را خودم انجام دهم ! اوه ، عسل ، نو، ، نو!   تابستان است عسل نمیاوریم …..من این عسل را میخواستم به لندن ببرم ، خوب  کنار صندوق مقددار زیادی  انجیز گندیده ، شا توت درون پلاستیک گندیده ، خوب چشمم به بلیطها ی روزانه افتاد که برای معلولین ونا بیانیان ( ظاهرا) بفروش میرسد یکی خریدم و خودم را کشان کشان با نیم هندوانه که خود ش یک کیلو بود بخانه رساندم ، گرما بییداد میکند کولر اطاق خوابم را روشن کردم درها بسته کرکره ها یایین یک زندان تاریک .

    در حال حاضر صحبت از باجگیران اینترنت میباشد هکرها رها شده اند ، با توچکار دارند آنها سر وکارشان با بانکها وشرکت های حمل و نقل و شرکتهای صادراتی  وارداتی است ، بعلاوه من از ” ویندوز” استفاده نمیکنم با آنکه ویندوز ده را دارم اما آنرا آپ دید نمیکنم و از  آن یکی دو ایمل  نیز کمتر استفاده میکنم .

    من بیشتر از “آی پاد ” استفاده میکنم آنهم مثل خودم دیگر رمقش رفته باز ” امیرخان ” مشغول بالا اوردن اشخاص روی فیس بوک بود اما امام زمانی آنرا به اشتراک گذاشته بود خودش آنرا مستقیم روی آنتن نبرده بود سئوالات زیادی در زیر مطرح شده بود اما کمتر به سئوالات جواب میداد  داشت یکی یکی را بالا میکشید . آنرا خاموش کردم آنچه او میکوید همه را میدانم

    روز گذشته مصاحبه خیلی قدیمی دریکی از رسانه ها از [فرح دیبا ]دیدم برای اولین بار دلم برایش سوخت ، خودم را سر زنش کردم ، اگر مثلا پسر داییش که او آنهمه به او اعتقاد و عشق داشت خودش را به روسیه فروخته بود شاید او خبر نداشت ، بسختی جلوی اشکهایش را میگرفت ، او امروز مانند من همه چیزش را ازدست داده ، همسرش را تاج وتختش را ودو فرزند خوبش را برای او دیگر شهرت و مال گمان نکنم باری از دل غمزده اش بردارد تنها شاید دارد خود را سرگرم میکند تا روز موعود .

    خودم را سر زنش کردم ، شاید باو حسادتی زنانه داشتم ، اما چرا این حسادت شامل حال فوزیه یا ثریا نمیشد فوزیه را که من ندیده بودم تنها عکسهایش را دیدم شهناز را صمیمانه دوست میدارم ، و عاشق ثریا بودم ، ثریا را از نزدیک هنگامیکه بیشتر ازچهارده سال نداشتم دیدم ، آه چقدر زیبا بود و چقدر ساده و مهربان .نام دبیرستان ما ثریا بود گفت نام آنرا تغییر دهید و نام مرا از روی هر خیابان یا پارک یا ییمارستان یا مدرسه و دانشگاه بردارید لهجه داشت  ، نمیدانم شاید پیوستگی بود نمیدانم هرچه بود او را مانند یک خواهر عزیز و گرامی داشتم حتی در این شهر هنگام تابستان که به ” ماربییا ” میامد خودم را به انجا میرساندم تا اورا از نزدیک ببینم ، لبخندش را دستهای بلندش را و موهایش را که بسادگی شانه کرده و لباسهای زیبایش و جواهراتی را که بی ریا درون سبد اعانه متعلق به ( حمایت از حیوانات ) میانداخت غمی بزرگ در چشمان سبز زمردی او نشسته بود لبخند او  بیشتر به یک گریه شباهت داشت با الکل خودش را  سرگرم میکرد در خانه اش درفرانسه و دراطرافش دزدان و مافیای فاچاق  ، به هرکه عشق ورزید تنها از او استفاده کردند ، شاه را عاشقانه میپرستید و امروز کمتر کسی از او یاد میکند او زیر سایه شهبانو گم شده است زمانی که شاه فوت کرد او میخواست به قاهره برود اجازه ندادند !!! طبیعی است دوربینها و خبرنگاران سوی او هجوم میاوردند …بهر روی همه رفته اند واین یکی مانده با اندوه بزرگش .

    من مانده ام با راهی که نمیدانم به کجا ختم میشود . زیر پرچم و سرزمین دیگری زندگی میکنم اما دلم در دور  دستها میان دشتهای کودکیم میگردد پی چیزی که نمیدانم چیست و پی کسی که نمیدانم  کیست ، نگاهی که امروز به آن سر زمین بلا زده و طاعونی میاندازم دلم میگیرد احتیاج به یک ضد عفونی کامل دارد . یک ضد عفونی پنجاه ساله که بمن وفا نمیکند . پایان
    دلنوشته امروز / 28/06/2017 میلادی / ثریا / اسپانیا ” لب پرچین «/
  • فصلی دیگر

    …..واین تابستان دیگری است 
    بی آنکه دیده شود 
    درون باغ سرگردانی 
    میتوان آنرا احساس کرد 
     در کمر کش خیابانها خشک 
    در جویبارهای تشنه 
    در میان درختان سوخته و برگهای بی مادر
    این تابستان دیگری است  
    که بی شتاب میگذرد 
    آثارش بر پشت شیشه های دودگرفته 
     آشوب مرغان را درهم میکوبد 
    این تابستان دیگری است 
    ——————–
    و ناگهان برقی جهید  سنگی غلطید  و سرسام شعله و نور  در  آسمان غلطید ، اولین چیزی را که زیر میگیرد میسوزاند  و سوزاند .
    زد و خورد با اهریمنان پنهان شده در تاریکی ها   پایان ناپذیر است ، زمانی پهلوانانی بوده اند  که با اهریمن میجگیده اند اما این روزها پهلوانان در گوشه اطاقشان پنهانند  و آنها نیز آتش را بر لبان گذارده و مغز خودرا میسوزانند .
    پهلوانانی که گوهر وجودشان   از یک رستاخیز بلند بود ، امروز مرده اند ، بی نام و نشان ، ما مرده پرستانیم که از زنده ها وحشت داریم .
    من در هر چهره ای به دنبال قهرمانی هستم و به دنبال پهلوانی ، چقدر آسوده خاطر میشوم هنگامی که احساس کنم که دارد آهسته آهسته میاید . اما به زودی از کنارم میگذرد و به بسوی اهریمن میرود .و اشتیاق من فرو مینشیند  باز چشم انتظار مینشینم .
    شب گذشته روی یوتیو ب ” مطابق معمول” جوانی را دیدم که تنها نامش را میدانستم و چند بار نیز او را روی فیس بوکها دیده بودم حال داشت خود را تکه تکه میکرد تا بما بفهماند فرق ” صوفی  با سوفساتیزم ” چیست ؟! البته من آنرا میدانستم کتب جلوی رویم که سالهاست آنها را از خود دور نکرده ام ( قلاسفه قرون هیجده و پانزده ) بارها بارها آنها را خوانده ونت برداشته ام ، طفلک به نفس نفس افتاده بود ، دلم میخواست دستی بر موهای انبوه او میکشیدم و میگفتم ، بس است ، نرود میخ آهنی درسنگ فرهنگ ما یک فرهنگ مرده وخاک شده وبی اعتبار و منحط  است ، وتو ای سیمرغ  تند پرواز  چگونه بال و پر میزنی تا باین تهی مغزان بفهمانی فرق صوفی با سوفیا چیست ؟! .
    نه زندگی ما ،  بما معنا نمی بخشد  تنها لیز میخوریم و خودمان را شانسی بسویی میاندازیم  یا درون  یک استخر پر آب و یا یک چاه .عمیق و فورا هم عادت میکنیم دیگر حوصله نداریم  خود را نجات دهیم .
    اگر معنا را احساس میکردیم  میدانستیم که معنا با جان هردو نیرو دهنده میباشند  حال میل داریم با سرسره بسوی دریای فراخناک بخزیم پاهایمان را زیر خود جمع کرده ایم  با بادبادکها همراهیم  روی خیزابها  سرگردا ن ، پریشان  ، کلماترا به تصویر میکشیم همراه یک نقاشی یا باغی لبریز از گل .
    ———
    از پس آن شیشه های  کدر 
    چشمان  تورا دیدم 
    که منتظر بودی 
     دیدم آن چشمان سبز را 
    از پشت شیشه های تاریک   
    سبز در سبز  درآن افق  ، آن جنگل 
    نقشی از یک رویا  
    خون پاک گلهای سرخ 
    در بطن ایمان تو 
    ثریا / اسپانیا / 27 ژوئن 2017 میلادی //.
  • با شما هستیم …..

    عمق فاجعه تازه معلوم شد.
    تنها یک آتش سوزی ساده نبود ، پنج هزار هکتار  زمین و درخت و خانه سوخت ، یک کمپینگ بزرگ  که کاروانها را در انجا پارک میکردند بکلی خاکستر شد ، در خانه ای عروسی بود ، خانه ویران شد ، حال شهر سوخته ، عده ای بی خانمان چادرهای دولتی فورا برقرار شد و در کنار هر سه یا چهار چادر پلیس نیز در کنارشان چادر زد ، سوپر مارکتها فورا غذاهای آماده وناپخته را برایشان آوردن با آشامیدنیها مردم خودشان بیشتر بهم میرسند تا دولت ، خانم رییس تنها چند کلام  فرمودند تا ببینم آتش از کجا بود!  خوب لابد بار بکیو  درست میکردند، بیشتر خانه ها خالی و در خانه های دوستانشا ن یا فامیل بسر میرند چون هرچه را داشتند از دست داده و حال زمینی سوخته که تنها خاکستر و دود از آن بلند میشود ، پرچمها نیمه افراشته ! نوار سیاه وگل ! اینها چه دردی را دوا میکند؟.
    این کمپینگی بود بسیار زیبا در کنار پارک دونیانا  پارک طبیعی خوشبختانه آتش زود  مهار شد ، بسرعت  اسبها را از معرکه بیرون   بردند حیوانات در هوای داغ سر به زیر پر برده و مامورین آتش نشانی روی آنها آب میریختند ، عده ای بطرف دریا گریختند کاروانها سوخته بود ! خیلی ها از هرم آتش پیکرشان سوخته و سرپایی مداوا میشوند و یا در بیمارستان بستری اند، دردناک بود مرا به گریه وا داشت واین همدردی  خود مردم و رادیو و تلویزیون ها بهر روی به آن مردم مال باخته و جان سوخته روحیه میداد این ملت گریه کردن را بلد نیست من خیلی کم دیده ام کسی غمگین باشد ویا بگرید حتی در عزای رفتگانشان ،, آیه ای دارند در انجیل از قول ” ‘سانتا ترزا : یک کاتولیک هیچگاه غمگین نخواهد بود چرا که اگر غمگین باشد کاتولیک خوبی نیست :
    خوب باید برگردند و یا در هتلی اقامت کنند وآ نهاییکه برای تعطیلات رفته اند دسته دسته برمیگردند دیگر کمپینگی وجود ندارد .
    این ملت همیشه دسته جمعی و باهم هستند بنا براین همه دارای یک کاروان کار میباشند وبا آن به تعطیلات میروند طبیعی است هتلهای خالی میماند توریست  خارجی هم دیگر کمتر باین سو میاید حسابی حال همه را جا آ.ورده اند اول که آن خانم انگلیسی داد و فریاد برداشت که دخترم را دزدیده  و کشته اند مدتی طولانی مردمرا سرگرم کرد کتاب نوشت وغیره  بنا براین نیمی از شهر [پرتغال ]خالی شد ، سپس آتش سوزی بقیه را نیز فراری داد و حال این شهر  زیبا نزدیک شهر سویل مرکز توریستهای محلی و گاهی خارجیانی که با اتومبیلها و کاروان کارهایشان میامدند ، امروز تبدیل شده  به گورستانی متروک  که تنها دود از آن بلند میشود و مردان و زنانی که با پای پیاده و عریان بسوی مقصد نامعلومی میروند .
    نه ! دولت مرکزی که ابدا کاری به  این خطه خود مختار ندارد تنها باید زیر نظر دولت مرکزی باشد بقیه کارها را فرماندار انجام میدهد و احزاب که بیشتر هم  چپی هستند .
    این همدردی مردم و در کنا رهم بودن برای  من بسیار دیدنی  بود بیاد سر زمین خودم افتادم که دراین موقع تنها بفکر تجاوز و دزدی ها میباشند . نه پلیس ومامورین آتش نشانی با جان ودل به مردم رسیدند .
    دراین  قسمت  سر زمین مردم مهربان ترند و هنوز آن خوی انسانی را ازدست نداده اند هنوز در حفظ خانه های اجدادیشان میکوشند من بسیاری از دهاتهای این  قسمت را دیده ام ، دهستاتی هست که تنها هیجده نفر درآن زندگی میکنند یک بار دارد ویک مغازه گوشت فروشی و بقالی ویک سالن دومینگو زنها کارهای دستی انجام میدهند ومردان مشغول کشت وکار وزراعت خودند  صفایی دارد ، هنوز آبشارها دست نخورد از کوهها سرازیر میشوند و هنوز مناظر طبیعی ترا بخود مشغول میکند که خوب ! دنیا چندان هم زشت نیست ، زمانی بنظرت زشت و تهوع آور میرسد که از آن محوطه  دهستان  دور شوی و وارد شهرهای بزرگ با مترو و اتوبوس جنجال فروشگاهها و بوی گند لجن ابهای راکد بتو میفهماند که صفای ده را پشت سر گذارده ای. بهر رویی ” اوالوا “ما باشما هستیم ودرغم شما شریک .  
    یک همشهری / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / لب پرچین / 26 ژوئن 2017 میلادی 
    Huelva,   Nos.Estamos con Vosotros
  • نون والقلم ….

    به گمانم یک سوره هم در کتاب آسمانی مسلمین  زیر همین عنوان باشد که متاسفانه من معنای آنرا نمیدانم .
    در گذشته که تازه دبیرستان را تمام کرده بودیم و کتاب شعرای بزرگ و نویسندگن را زیر بغل میکرفتیم وگنده گنده گام بر میداشتیم ، گاهی هم خودرا مثلا فروغ می پنداشتیم  چند خط را سر هم میکردیم و برای یک مجله یا روزنامه میفرستادیم  همین که نام ما بربالای صفحه میدرخشید کلی ذ وق میکردیم !!! کم کم  نه اینکه  وارد جرگه نویسندگان شویم بلکه زیر بال وپر آنها جیک جیک میکردیم و اگر ارزنی میانداختند ما آنرا بر میداشتیم ونان میپختیم وانرا برای مثلا مجله فلان که در آن غولها مینوشتند میفرستادیم البته سر دبیر آقایی میکرد آنرا ادیت کرده درست  به دست چاپ میداد!
    تعدا د این دختر خانم ها وآقا پسرها  که انشاء مینوشتند وآنرا داستان مینامیدند زیاد بود ، اما تعداد دختران بیشتر ! 
    صاحب یک نشریه هفتگی  که گویا چپی هم بود همه  نامه های مرا که به همسرم به درون  زندان فرستاده بودم در مجله اش چاپ کرد ، ایوای اینها اینجا چه کار میکنند ؟ ” گویا همسرم  همه را باو داده بود وزیر نام ” نامه های گم شده : چندین صفحه مجله را اشغال کرده بود ! …..آنهم درکنار کی ؟ جمال زاده ، خانبا با تهرانی و سایرین ،  سر دبیر مجله بمن نامه نوشت که اگر بازهم میل داری میتوانی چیزی بنویسی و بفرستی ، اوه دیگر روی پاهایم بند نبودم ، شماره  بعد را که میگرفتم میدیدم حضرت استادی نویسنده بزرگ ما که درکنار دریاچه لمان سویس نشسته و داشت استراحت میکرد سر فحاشی را به اینجانبه باز کرده بود ، مگر چی نوشتم ؟  خوب بیچاره دارد پیر میشود و عقل خود را از دست داده بخصوص نام زندان هم روی آنها هست نوشتن را قطع کردم اما اینجا رندی صاحب مجله کار خودش را کرد مثلا اگر میرفت به امریکا چند کارت پستال میخرید و روی آنها کلماتی دلپذیر مینوشت و برای همه ما میفرستاد ما هم خیال میکردم که جناب سر دبیر تنها این را برای من فرستاده ؟!  تا اینکه روزی در یک نشست دور همی و نوشیدن قهوه دست همه رفت درون کیفهایشان  و کارت هارا درآوردند !!! 
    تنها نامها جایشان عوض شده بود مطلب یکی بود کم وبیش و در خاتمه اصرار که بنویس ، بنویس ……
    این داستان مضحک را از این رو اینجا آوردم که بگویم فحاشی یکی از ارکان مهم ادبیات ما ایرانیان محترم وبا فرهنگ است هرجا کم میاوریم ویا کسی را دوست نداریم اورا بباد فحش میگیریم ، واین داستان  تا امروز ادامه داشته تربیت خانوادگی بوده پدر به مادر فحش میداده به پسر می گفته تخم سگ حرام زاده و به دختر نسبتهای دیگری میداده بنا براین همه به آن عادت کرده اند و برایشان مانند نقل و نبات است که از ذهن بیمارشان جاری میشود .
    اگر کامنتی برای کسی بگذاری و بگویی ” طرف، من از مصاحبه یا نوشته تو خوشم امد  دیگر آنچه که دردنیا موجود است تبدیل به کلمات مستهجن شده بسوی تو میفرستند . 
    بنا براین من دیگر پوستم کلفت شده میلی هم ندارم نقس یک نویسنده متفکر را بازی کنم هرچه را که خواندم امروز پس میدهم میگذارم برای کسانیکه میل دارند آنرا غرغره کنند و یا بنام خودشان در جاهای دیگری بگذارند ، برای من دیگر هیچ چیز مهم نیست ، هیچ چیز و هیچکس ، و هیچ کجا ،  حال در این جهنم سوزان مرتب باید بروم زیر دوش آب سرد و برگردم عرق بریزم کولر ها هم رمقی ندارند ، فرش را هم جمع کردم  تا بیاندازم درون  زباله و آشغال دانی یا ببخشم روی موزاییک  بهتر میتوان راه رفت خنکتر است وتمیز تر/
    .پایان 
    باز کن پنجره را ایدوست 
    صبح یادت هست ؟
    که زمین  را عطش وحشی سوخت ؟
    برگها پژمردند ؟
    تشنگی با حگر خاک چه کرد ؟
    هیچ یادت هست ؟ 
    توی تاریکی شبهای بلند 
    سیلی سرما با تاک چه کرد ؟
     با سر و سینه گلهای سپید
    نیمه شب ، باد غضبناک  چه کرد ؟
    هیچ یادت هست ؟ 
    حالیا معجزه باران را باور کن 
    و سخاوت را در چشم  چمنزار ببین 
     و محبت را در روح نسیم ………. زنده نام ” فریدون مشیری”
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 26/06/2017 میلادی /
  • اگر جنگ آغاز شود….

    این دومین بار است که من از این عکس استفاده میکنم!
    —————————————————
    از ساعت یک بیدارم ، نه ! نه گرما ونه سرما ، نه گرسنگی و نه ! نه! هیچی نبود ، هیچ ، تنها فکر جنگ بودم ، در خبرها خوانده بودم که سر زمین خرس سفید از دریای مدیترانه موشک پرتا ب کرده  ! بکجا؟ بسوی چه سرزمینی ؟  یک جرقه آن کافی است که نیمی از جنگلهارا به آتش بکشد ،  وروز گذشته جنگلهای  شهر “اوالوا” در همین نزدیکیها ما داشت میسوخت خوشبختانه زود آتش را مهار کردند چون تنها ریه تنفسی آن شهر همان پارک طبیعی  و دست نخورده حیوانات بیگناهی  که درآنجا به آرامی دارند در کنار هم بی خبر از فشار و حرصی و گرسنگی بشر دوپا  به زندگی خوبشان ادامه میدهند .
     روز شنبه اینجانبه یک گیلاس شراب نوشیدم انگار که مستی آن دیروز  عیان شد و دست بردی زدم به دفترجه هایم نمیدانم چرا داستان آن جناب را نوشتم بیچاره الان سالهای که درمقبره خانوداگی شان  درهمان مرز سوییس و آلمان خوابیده چرا که میل نداشت در ” کاتدرال ” دفن شود و بقیه هم ترجیح دادند این گناهکار که سوار بر اسب شده و در خیابانها میتازد درهمان مقبره خانوادگی آ آرام بگیرد .
    روز گذشته  صفحه ای باز شد از مرگ و یاد بود شجاع الدین شفا [ روان شاد ]که آن مردک پیزوری ای شیره ا او را فرو مایه خوانده ، هیچکس نیست باین  تریاکی بگوید تو کجا بودی ناگهان صاحب ” سر زمین جاوید” شدی و هر  غلطی هم دلت میخواهد میکنی به ارتش شا ه فحاشی میکنی ، به بزرکترین نویسنده و مترجم ایران و صاحب بسیاری از آثار او به دیده تحقیر مینگری چرا که خودت حقیری عکس آن پیر مدر دیوانه را جلوی رویت گذاشته ای خودت را باو و دم بو گندوی او آویزان کرده ای  در حالیکه زمانی او داشت فرمانروایی میکرد جنابعالی یا در هند و یا در امریکا مشغول جاسوسی بودید ، بهتر است بیشتر ننویسم 
    بگذریم یاد بود آن مرد بزرگوار شجاع الدین شفا و بخاک سپردن خاکستر او دریک گورستان حقیر دلم را به درد آورد ، گریه ام گرفت  و دوباره  باین  فکر افتادم  که هرچه احمق تر وگاو تر وبی مقدار تر باشی کار و بارت بهتر است واین مرد دانشمند که کاری غیراز روشنگری نداشت حال دریک گورستان دور افتاده از یادها رفته و آن هندی زاده  ویرانگر در آن بارگاه خفته  …..روزگار بدیست جان من ، حیلی هم بد باید  قرنها بگذرد تا خز از خزه جدا شود ..
    روی موبایلم دانه های _ (سایلون) به چشم  میخورد و بیاد همان فیلم کذایی افتادم نان دیگر کمتر پیدا میشود ، غذا درمغازه ها کمتر شده درعوض همه چیز در قوطی های کوچک کنسرو شده است ، گندم نیست ، گوشت نیست وچه بسا گوشتهایی را که درویترینها به نمایش میگذارند با هزاران رنگ وطعم آلوده میکنند  گوشت خود ما باشد ، در عوض صد ها هزار مغازه کفاشی  و لباس  فروشی و مد و لباسهای بوگندو ریساکل شده بچشم میخورد همه هم خالی تنها لیاس از پشت ویترین بتو دهن کجی میکنند ، مهم نیست مهم کشتی های عظیم و گرانقیمت متعلق به اربابان روی آبها ، جت های شخصی  روی هوا ، و اتومبیلها و کاخ ها متعلق به ریاست جموری ها !!! که از بردن نامشان اکراه دارم و کاخ های زیر زمینی یا پناهگاهها و آن مرد منفور کثیف ” رجوی: هم میخواست مثلا پوتین شود !!!  (البته شد پوتین سربازی )! 
    رفتم درون گنجه چیزی برای خوردن پیدا کنم یک جعبه نان خشک  نامش ( یاکوب * یا یعقوب و  یا جاکوب است ، متعلق به همان سر زمینی که مرتب ایران به آن حمله میکند و از یاد برده که امروز هرچه داریم از دولت سر همان مردان است که بجای ریش و پشم درون مغزشانرا پرکرده اند بهترین نویسندگان ، عالمان طب ، کاشفین بیماریها ، داروها ، و و و و همه از همانجا برمیخیزد حتی این تکنو لوژی که خود شما دارید از آن استفاده میکنید . انسان همیشه چیزی را که خودش ندارد میل هم ندارد دیگران داشته باشند بنا براین حمله را آغاز میکنند .
    ما ایرانیان تنها ادعا داریم منقل برایمان  از هرچیزی مهمتر است ، و مواد مخدر و افاده ها طبق طبق ، بی شعوری ، بیسوادی و عقده های سرکوب شده خود فریبی جان همه را فرا گرفته حاضر هم نیستند از آن پوست گرگی که به تن کردند بیرون بیایند حرفهایشان زیبا ، گفتارشان پرمعنا اما میان تهی و خالی و اگر کسی یک قدم به جلو برداشت او را صد قدم به عقب پرتاب میکنند دولتهای بیگانه هم خوب مار شناخته اند از مد سازان گرفته تا سیاسیون میدانند که ما به چه راحتی دست از عقیده خود بر میداریم و ناگهان یکصد و هشتاد درجه تغییر ماهیت میدهیم .
    برای  من انسان ها تنها انسانند نه کاری به دینشان دارم و نه ایمانشان و جالب است که در دعای نماز اعشاء ربانی مسیحیان جمله ای زیبا به چشم میخورد ”  خداوندا ، کمک کن کسانی را که بمن حمله میکنند ببخشم وآنها نیز مرا ببخشند ” ! بسیاری باین  امر معتقند و عمل میکنند تنها حرفش را نمیزنند .هیچ دینی بخودی خود بد نیست این رهبران ادیان  هستند که آنرا به بیراهه میکشند  دین بوجود آمد تا فرق انسان از حیوان مشخص شود اما امروز دین بهانه ایست برای “
    چپاول و حمله کردن و جنگها و آسیبهای اجتماعی و شخصی .
    چرا ناگهان  معلم شدم ؟!  میخواستم چیزی راجع به خان جانم یا مادر جانم بنویسم به اینجا ختم شد . خوب  بعد این کار را میکنم .
    پایان / ثریا / اسپانیا / نیمه شب دوشنبه  26 ژوئن دوهزار وهفده میلادی و…..
  • واندالها

    شاید همه آنهاییکه امروز در المان زندگی میکنند ، واندالها را  بشناسند و یا تاریخ زندگی آنهارا خوانده باشند ،  آنها در  سر سال 406 تحت فرماندهی  ” مردی بنام گایسریگ:  اروپا و نیمی از افریقا را موجب حمله ناجوانمردانه خود قرار داد قومی وحشی  که شهرت وحشیگری آنها  در تاریخ روم باستان بجای مانده است . حال چرا من باید آنها افتادم ، چرا؟ چرا ندارد؟ ما هم درعصر همان واندالهای وحشی زیست میکنیم تنها شکل و شمایل آنها فرق دارد ، آنها نه هنز را میشناختند و نه موسیقی را و نه زیبایی را تنها عشقشان به خون ریزی بود .
    نه در دنیا چیزی عوض نمیشود تغییر شکل میدهد . 
    خسته ام واین خستگی روحی است امروز باز باید ناهار به منزل دیگری بروم اما خسته ام ، هر صفحه ای را باز میکنم سیاست ون مایش خانواده ها یا سخن رانیها  از هزاران سال فسیلهای ما قبل تاریخ که هنوز دست از گفتار درباره  ” کودتای” نکبت خودشان نکشیده اند ، چه کسی باور میکند که من چهار بار به فرانسه رفتم اما هیچگاه پایم به موزه لور نرسید ، بیزار بودم ! از موزه بیزارم همه چیز بنظرم مصنوعی و رنگ میاید ، رافائل را دوست دارم اما اگر تابلوی از یک منظره زیبا کشیده باشد به وان گوگ عشق میورزم و از موسیقی دانان به واگنر  ، آه ، خدایا ، د راین شهر کسی نیست ؟ آیا من مرده ام ؟ کانالهای تلویزیون امروز همه دچاربیماری نماز خواندن شده اند به تازگی هر روز برایمان نماز اعشاء ربانی میگذارند  کشیشها هم دست کمی از آخوندها ندارند دین یک بهانه است یک منبع درآمد است  موسیقی تنها باید به باخ گوش داد کمتر کسی با واگنر اخت است ، آوه آهنگهایش خیلی سخت وزمخت میباشد تنها ” آوه آماریا ” او زیباست بهترین  آوه ماریا میباشد .
    امروز بیاد _ جناب  ” کاردینال ”  افتادم همان که مجبور بودم هر ماه  به دیدارش بروم و اعتراف کنم و دست آخر روزی باو گفتم “
    آخ ، جناب کاردینا ، من عاشق شما شده ام ، خیلی زیبا هستید ، حیف از شما که لباس کشیشی پوشیده اید ، اول اخم کرد وسپس خندید آنچنان خندید که قهقه اش بلند شد ، وزنانی که درپشت در درصف انتظار ایستاده بودند ناگهان به درون  آمدند ، جناب کاردینال از جعبه اش بیرون رفت ومن سرم را روی آن نرده های چوبی گذاشاتم واز خنده داشتم میترکیدم .
    چیزی برای اعتراف نداشتم ، اه جناب کاردینا ل هر ما ه از شهر تشریف میاوردند تا اعترافات را جمع کنند ، حال این زن دیوانه چه میگوید ؟ …….
     ماه  بعد دوباره به دیدارش رفتم واین کار آنقدر تکرارشد تا دیدم واقعا عاشق او شده ام ، او دیگر نمیخندید تنها گوش میداد وسپس برای همیشه غیبش زد . 
    تنها یکبار اورا با لباس سواری روی پیاده روی خیابان دیدم ، باخودم گفتم چقدر مردم خود خواهند با آسب وارد خیابانهای شهر میشوند آنهم روی پیاده رو اما سرم را که بلند کردم چهره زیبای اورا دیدم با گونه هایی که از فرط افتاب سرخ شده بودم ، خم شدم ، بلی خم شدم .
    حال خسته ام ، دیگر کمتر سخن از عشق و عاشقی .و هنر و شعر ادبیات بمیان میاید هرروز باید چهره کریه مردانی را دید با صدها کیلو پشم و ریش ، کثیف ، جلنبر  ، زیباییها کجا رفتند ؟ ایکاش بر میگشتم به ایتالیا ، شاید انجا هم شبیه همین جا شده باشد کسی نمیداند ! آنها همه جا هستند  حال ما مانده ایم با واندالهای قرن بیست ویکم و خدا میداند سرنوشتمان به کجا خنم خواهد شد ؟.
    بلی جناب کاردینال ، من خدارا با همه زیباییش درچهره شما دیدم ، شما خود خدا بودید .پایان 
    از ” دفتر قصه ها ی دیروز 
    ————————————-
    ثریا / اسپانیا  یک روز یکشنبه داغ / خسته وعصبی /
  • چند کنم اندوه …..

    بر خاطر آزاده  ، غباری ز کسم نیست 
    سرو چمنم ، شکوه ای از خار و خسم نیست 
    از کوی تو ، بی ناله و فریاد گذشتم 
    چون قافله عمر  ، نوای جرسم نیست ………زنده نام : رهی معیری 
    ———
    خسته ام ، شدیدا هم خسته ام ، با آنکه روز گذشته روز نسبتا خوبی داشتم  ، اما خسته ام ، با آنکه تمام شب را خوب خوابیدم ، بازهم خسته ام !
    رو گذشته با بچه ها به یک رستوران محلی ماهی فروشی رفتیم ، ناهار بسیار عالی بود !!! تنها ماهی بود !! منهم میانه خوشی با ماهی ندارم ، باید میخوردم ، پیاده روها و خیابانها جای سوزن انداختن نبود ، رستورانها همه پر و مغازه های چینی و هندی مراکشی با البسه آشغال  و کفش پلاستیکی و کیفهای پلاستیکی ، برای  پارک کردن اتو مبیل راهی طولانی را طی کردیم ، بهر روی ساعت شش بعد از ظهر خسته و وامانده بخانه رسیدم و خودمرا روی کاناپه انداختم ……
    از اول ماه ژوییه تعطیلات تابستانی شروع میشود و همه این شهر خالی میشود و بجایش توریستهای اروپایی سرازیر خواهند شد با پیکر های سرخ شده ، شکمهای آویزان و پستانهای عریان ، خوشبختانه من از دریا خیلی دورم کوهستان هوای دگری دارد و سکوت بهترین است / چیز زیادی  ندارم بنویسم ( چون دیگر تعهدی ندارم ) ! تنها در خبرها خواندم که موسسه گالوپ  نوشته :
    ایرانیان عصبانی ترین آدمهای روی زمین هستند !!! وسلطان ابن عثمانی اردوغان صد درصد مسلمان چندین آتشه دستور داده که تئوری ( داروین  و تکامل بشر ) را از کتابهای درسی بردارند !! معلوم است که اینها خودشان هنوز مغز خر خورده اند و همچنان خر باقی مانده اند و برای خر کردن بقیه راهی جز این ندارند که درب کتابخانه را ببندند و معلومات عمومی را به زیر صفر برسانند تا بتوانند حاکم باشند .( مانند مجاهدین ) .
    هر چه طرفداران آنهارادیدم همه از اقشار پایین جامعه بودند مانند گذشته که به هنگام سر باز گیری همه بیچارگان ودرماندگان وبچه های کارگران و مستخدمین میبایست به سربازی بروند و اگر شانس آنرا داشتند که درسی بخوانند به رتبه های بالاتری برسند مثلا سروان شوند سرهنگ شوند در غیر انصورت گماشته خانمهای جناب سروان میشدند !!! بیشتر در مرکز پلیس راهنمایی بودند هرچه بیرحمتر و بیشعورتر  اما اشراف پسرانشان را  در کالج ها و مدارس مهم و بزرگ  دنیا میفرستادند  موقع برگشت جعفرخان از فر نگ برگشته میشدند وهمه چیز ایران  وایرانی  “آخ “بود یا برای همیشه همانجا میماندند ، حال فرقه نابکار مجاهدین هم لشگر خود را از بین همین طبقه انتخاب کرده بود کمتر آدمی از یک خانواده سر شناس وبزرگ وارد آین  دستگاه بودند بانو ملکه مریم قجر میل داشت نقش انیس الدوله را  بازی کند وآن مردک عوضی خودش را درقالب امام اول شیعیان میدید همراه با حرمسرایش هزاران زن ودختر جوان  در حرم ایشان همیشه آمده بخدمت بودند ، واگر کسی را لازم نداشتند و زیادی بود به درک واصل میکردند با قرص سیانور ویا خفه کردن به دست زینب کماندوهای عقده ای که شستشوی مغزی شده بودند .
    شب گذشته هنگامیکه سرم را روی بالش گذاشتم اولین کارم این بود که سپاسگذار پروردگار  باشم که بچه هایم  آنقدر بیشعور نبودند که خود را وارد این معرکه ها بکنند ، با بودن آن مرد نادان الکلی و معتاد و دیوانه با دو شخصیت متضاد بعید نبود که بچه ها هریک به گوشه ای فرار کنند خوشبختانه سر نخ همه به دست خودم بود زنجیر را درجایی شل میکردم ودرجایی میکشیدم مواظب دوستانشان بودم تمام مدت درمدرسه هایشان درگوشه ای میایستادم بی آنکه مرا ببینند تا همراهان وهمکلاسیان انهارا ببینم خوشبختانه  در بهترین  مدارس آنها را گذاشتم زیر نظر شریفترین آدمها . باید اول از پرودگار و سپس از خودم و آنها سپاسگذار باشم .
    شب گذشته ضجه و ناله زنی  که جسد برادرش را در کمپ لیبرتی میدید و کاری نمیتوانست بکند  مرا به گریه وا داشت  آنها آنسو بودند و مادران و پدران رنج دیده اینسو ، عجب آنکه لبه تیغ سیم های خار دار بسوی  کمپ کج شده بود ظاهرا  دشمن در درون بود نه در بیرون دران صحرا ی داغ وبی آب و علف و مرتب در نشستهای مختلف و دستورات مریم ماه تابان که الان بشکل و هیبت جادوگران افسانه ها درآمده است . 
    آن مردک هم غیب شد یا از ترس و یا کشته شد و یا رفت تا  در نقش امام زمان برگردد با ریش و محاسن سفید اگر چه مانند کوسه ها بی ریش بود تنها یک سبیل بعنوان “آنکه من مرد ” هستم گذاشته بود اما ….. بقیه اش بماند .
    او یک بیمار روانی بود و شاید هست همه رهبران امروز دچار روان پریشی هستند هوای داغ و طبیعت خشک و سرگردان همه را دچار دیوانگی محض کرده است .
    من کجا نشسته ام ؟ در کدام از مقطع زمان ، دخترم با همسرش میخواند با اتو مبیل به انگلستان بروند !!! منهم باید یک ماه دیگر بروم سفری  زورکی هیچ میل ندارم به  آن سر زمین برگردم بخصوص درحال حاضر اما بلیط را برایم فرستاده اند ایکاش میشد که نمیرفتم هیچ میل به سفر ندارم .
    سفر مرا به کجا میبرد ؟ درکنار مسعود اسدالهی که هنوز نیمه عقلی برایش مانده و هنوز آن احساسات گذشته را در درونش حفظ کرده است با او هر هفته همراهم ، هرچه باشد با هم بزرگ شدیم !
    نه امروز هیچ حوصله ندارم هوا گرم ، شرجی و من بی طاقت . پایان 
    افسرده ترم از نفس باد خزانی 
    کان نوگل  خندان نفسی همنفسم نیست 
    صیاد در پیش اید و پبگ اجل از پی
    آن صید  صعیفم  که ره پیش وپسم نیست 
    بیحاصلی .خواری من بین  که دراین باغ 
    چون خار  ، بدامان گلی دسترسم نیست ………..”رهی”
  • یز نچیدم آنقدر دامن …..

    آتش عشق آمد و آب وهوا بر خاک ریخت 
     پرتو یزدانی  آمد و دام اهریمن بسوخت ………..”رشید یاسمی”
    صفحه تابلت را باز کردم صورتش به صورتم چسپید ، گویی ا زدرون قاب  پلاستیکی بمن میگفت ” ازمن نمیتوانی بگریزی ” کتری را به برق زدم وناگهان برق خاموش شد .کلید اصلی  آنرا پیدا نمیکردم  ، ماشین مرتب نعره میکشید که برق نیست ، برق نیست ، چراغ قوه دستی امرا برداشتم کورما ل کورمال درتاریکی  جعبه کلیدهارا باز کردم تنها دوتا افتاده بودند ،  اما بازم برق نبود ، مدتی خیره به اطراف نگریستم به راهرو رفتم ، چراغ راهرو روشن بود ، همه جارا گشتم ، نه کلیدی نبود محبور شدم به خانه دخترکم  زنگ بزنم وماجرا را بگویم بلا فاصله همسرش آمد ، هردو بی چیزی میگشیتم ، نه کلیدی نبود ، خوب ! لباس بپوش برویم خانه ما تا فردا ، 
    مواد داخل یخچال را چه کنم فریزر  همه از بین خواهند رفت  ، یکبار دیگر سری به آن جعبه طولانی زدم….. یافتم ، یافتم ! گویی رمز وراز مرگ وزندگی را یافته بودم ، جعبه کوچکتری درون  جعبه بزرگ تعبیه شده بود که اول خیال میکردی کلید برق است اما نه دریچه ای باز شد وکلید پایین افتاده بود واین کلید اصلی بود آنرا بالا زدم ……آه بشر چه زود به همه چیز اخت میگیرد غیر از تاریکی ، خانه غرق نور شد داماد عزیزم را بوسیدم زرشکهارا باو دادم تا ببرد وبرگشتم ، نه کتری مشگلی نداشت مشگل از توستر بود که مرد ، برق این خانه خیلی زیاد است ومن ماهیانه مقداری باید  برای بالا بودن فاز برق بپردازم همیشه غذاهایم میسوزند !
    تابلت را باز کردم او همچنان پشت فرمان داشت فرمانروایی میکرد ، برایش نوشتم شخصی روی فیس بوک من اینهارا نوشته باید  جواب بدهی نه جواب مرا ، برای من مهم نیست ، من ترسی ندارم جواب بقیه دوستانم را که مرا از تعقیب تو و همراهی با تو بر حذر میداشتند حال این مدرک را جلوی چشمانم گرفته اند که خوب ! دیدی ؟! مانند همیشه بیجواب ماند خیال میکند اگر جواب  بدهد از ابهت او کم میشود . مهم نیست .
    چند روزی است سرم با سخنان آن دختران وزنان بدبختی که از آن بیقرارگاه وآن بیدادگاههای مجاهدین فرارکرده وبیرون شده ان ، گوش میدهم ، گاهی گریه ام میگیرد ، چه رمزی درکلام وگفته آن مردان وزنان گمراه بود که شمارا به قتلگاه برد ؟ بعضی ها دست جمعی .خانوادگی رفته بودند .
    برادر عمو و پسر عمو و خواهران خود را از دست داده بودند …..
    همه زنان جوان و زیبایی بودند اما امروز گمان نکنم ، چرا که این فیلم ها مربوط به سالهای گذشته بود و تلویزیونی در آلمان انرا پخش میکرد ( آوا ) آوا بنظرم آشناست ……. آه بلی فهمیدم ……
    من احتیاجی ندارم که آنچه را میبینم بخاطر بسپارم ویا گناهی را ببخشم ،  چون آنرا بارها وبارها دیده ام  و میبینم  و از دیده ها  آنهارا با شبنم خوشبینی میشویم وطاهر میکنم  هنوز گناهی از ؟ او ؟ ندیده ام  و آنچه را میبینم  مانند یک لیموی فشرده تا درون گلویم  فرو میبرم کمی تلخ و ترش و گاهی بی مره اند اما  خوب بازهم تماشا میکنم ، مخدری است قوی .
    روز گذشته هندوانه ای خریدم به رنگ زرد ، خرما خریدم همه ترشیده بودن ساخت وطن ( بم ) همه درون زباله اند  تنها پولهای زبان بسته را خرج میکنم وهرچه را میخرم باید به درون سطل زباله بریزم .
    و حال از فراسوی  مردمانی دارم گذر میکنم که اکثر آنها زمانیکه جذب این فرقه شدند جوان بودند وبی تجربه ، درست مانند همان زمانیکه من بی اراده جذب خانه دراویش شدم و دیدم که همه به کار گل مشغولند و حضرت پیر مراد درقصری  روی تشکچه مخمل خود لم داده و انگشتش را تا آرنج در بینی فراخ وگنده اش چپانده مشغول  ساختن قرص است وچه بسا مریدان آنها را مانند داروی حیات در گلویشان بیاندازند  از این رفتار چندشم شد ، چیز زیادی از دست نداده بودم مغزم هنوز کار میکرد تنها مقداری پول صرف رفت وآمد با هواپیما ومخارج سیگار وچای وقند وبرنج وشکر آقایان وگوشت بره برای آبگوشت !!!!
    کارآنهااین بود که جوانان خوش بر و رو را گرفته تربیت کرده و بجان مردم میانداختند این کرمها بعدها خود مار وسپس اژدها میشدند واگر اهل هنری هم بودندخوب در مقام ” سماع ”  آنرا خالی میکردند ودرخلوت به کار دیگر مشغول بودند ومن در یکی از نامه هایم نوشتم :
    مصحلت نیست کز پرده برون افتد راز
    ورنه درمحفل رندان خبری نیست  که نیست

    دراولین فرصت خوشبختانه بیمار شدم گلویم دردگرفت وفورا سوار هواپیما شدم وبخانه برگشتم ، ویک نامه مفصل برای پیرشان نوشتم هرچه را که میل داشتم  درآن گنجانیدم و راحت نشستم ، پیر تا بحال بر گرده همه سوار شده بود حال این کره بچه الاغ سواری نمیداد نه این اسب وحشی رام نمیشد  ، درجوابم با مهربانی نوشت : عزیزم ، تو خود یک فرشته ای برای تو و خانواده ات آرزوی سلامتی دارم ؟! اهه ، ( هنوز نامه را دارم ) !.

    این دوفرقه باهم یکی بودند چراکه آن خواننده معروف که جذب آن فرقه شده بود از طریق همین قوم وارد و چهار هزار پوند ناقابل دستمزد چند شب خواندنش را تقدیم آنها کرده بود …..
    .
    خوب ، زمانی که آفتاب  ،عقل بعضی هارا خشک میکند  ودر تابه های سود وزیان مانند تخمه آفتاب گردان بالا وپایین میشوند میسوزند و میسازند  و تنها خیال خنک شدن  درزیز یک درخت باصف آرام نشستن  بر افکار آنها سایه میاندازد تازه آن افکاررانیز باید روی کاغذ بنویسند و تقدیم رهبر نماینند که چرا به گل سرخ اندیشیده اند، هردو رمز و رازشان یکی بود ( یکی بنام پیر دیگری رهبر ) باید در آنها ذوب میشدی ، من در درون خودم قبلا ذوب شده بودم و سوزندگی ونوک تیز اندیشه ام مرتب مرا هشدار میداد من آهسته مانند یک شبنم خیالی از روی این گل ولای پریدم .

    نه ! هر دو فرقه یکی هستند وزیر نظر گروه ( فراماسونری ) مشغول کارند و پولهای باید برای آنها جمع شود آنها درپشت درهای بسته میان اشخاص انتخاب خودشان را میکنند ویا سر زمینها را مورد حمله قرار میدهند و شیاطین را خوب تربیت میکنند مانند سگهای دست آموز و آنها را بسوی کسانی میفرستند که مانند من  هنوز میاندیشند .

    آه ، دوست نازنین من ، هنوز مرا ندیده ای ، توفانهای خشمگین مرا احساس نکرده ای  و نعره هایم را نشنیده ای .تو مرا ندیده ای که در پیچیدن  بخود مانند یک مار کبرا  درکلمات و رمز آنها گم شده و پوست میاندازم .
    نه ! نه فریب آن چشمان زیبایت را میخورم و نه فریب آن لبخندت را .و آنچه ر ا که در جام من ریخته ای من به دور ریختم آنرا ننوشیدم .میل ندارم دوباره درتاریکی راه بروم و درتاریکی گم شوم و درتاریکی به دنبال خودم بگردم . و یا نوری . پایان 
    سینه آتشگاه  آن  نار است  کز وی یک شرار 
    شامکاهی  لحظه ای  در وادی ایمن  بسوخت 
    تا چه خواهد کرد  با جان  و تن فرو گیرد مرا 
    شعله ای که امروز دین و دل به یک روزن بسوخت 
    ثریا / اسپانیا / 24/06/ 2017 میلادی / برابر با سوم تیرماه 1396 خورشیدی .
  • همیشه منتظرم

    آینده ما در انتظار ماست ،
     نه! 
    در انتظار دیگران و ساختن آنهاست ، من ساخته شدم ، نمیدانم از چه موادی ؟ اما سفت و سخت و محکمم ،  با انکه گذشته گلوی مرا میفشارد  تا بسر حد مرگ ، باز بغض را فرو میدهم .
    همان دوست  ، (ام آر آر)  نوشته بود دنیای مجازی بهتر از واقعیت است  ما بی آنکه  یکدیگر را ببینم ولمس کنیم همدیگرا دوست داریم ! چیزی از عکس او پیدا نبود اما از اشعارش توانستم بفهمم جوانی است از نوع جوانان جنگ دیده و رنج کشیده .
    راست میگوید ، همه دوستان مجازیم را دوست دارم و دلم برایشان تنگ میشود  و زمانی گمان میبرم که عاشق آنها هستم ، خیلی ساده ، دل من دریایی و بزرگ است همه را درون خودش جای میدهد  .
    حال کشتزار  در انتظار آنهاست  و من به گرد خرمن خود دارم پای میکوبم ، به دخترم گفتم  من با شما به دریا نخواهم آمد ساعت دوازده شب برایم سخت است ، مایو را باو دادم وحوله اش را برای دیگری گذاشتم ، باو گفتم برویم  بیرون هوای خانه دم دارد  برویم کفش بخریم ، درون گنجه چهار جفت کفش نپوسیده تابستانی وجود داشت ، 
    خوب برویم بیرون به ” مال ” چند تی شرت رنگ وارنگ خریدم آمدم درون گنجه دیدم هنوز    تی شرتهای قبلی تگ آنهارا هم نبریده ام هشت تی شرت و دامن و شلوار ، اوه  ، کمی نگران حال خودم شدم بیچاره دخترک مرا مینگریست و پرسید ایا میل داری فردا ناهار  بیرون بخوریم ؟ اوه ، بله ، بله حتما ،  مام قول میدهی  ،” یس ” اما حواسم به درون گنجه بود و به کفشهای نپوشیده و لباسهایی که فراموش کرده بودم بپوشم …….
    دوباره دارم شکل همان جنینی را پیدا میکنم ،  دوباره میل دارم زاده شوم از نو شروع کنم ، خط بطلان روی همه چیز بکشم  برگ برگ تاریخ را پاره کنم و دور بریزم   بی تاریخ تولد  بگذار باد  برگها را ببرد .
    ( نکند عاشق شده ای ) من دل هوسباز ترا میشناسم ، گیج هستی ،.
    نه ! من تنها در خانه عقیده خود زندانیم  و همیشه در انتظار آزادی  و نالیدن از غربت . اما در آن سرزمین نیز غریبم ، بارها این را نوشته ام کسی از خون من باقی نمانده  نیمی از آنها دور دنیا هستند ، نمیدانم اتریش ، امریکا ، سوییس ،  
    ایا آنها میدانم من هنوز هستم ؟ ایا مرا خواهند شناخت ، گمان نکنم ، و من در انتظار  آن ” کلمه ” شیرین هستم  آن کلمه ای که بمن بگوید : 
    هنوز دوستت دارم و بیادت هستم ؟! .
    حال با مردمی سر و کار دارم که نان و پنیر و چای را میچینند و عکس آنرا روی فضای مجازی میگذارند و برای ما آرزوی خوشبختی میکنند ،  آنها با تاریخ من بیگانه اند  و نمیدانند پیشرفت در تاریخ یعنی چی ،  نمیدانند در انتظار پایان گرفتن تاریخ یعنی چی ، آنها خوشحالند .
    همه امروز پهلوانند ، بزرگ ؛ با بازوهای فربه وخال کوبی شده  کسرشانشان میشود که بگویند :عشق :، آنها در انتظار  کشف  یک دشمن بزرگ هستند تا او را بز زمین  بکوبند  و ما هر کرمی را پهلوان مینامیم ،.
    همه قفلها در انتظار کلیدند  و ما همان قفل شدگانیم که دیگر هیچ کلیدی قادر بباز کردن روح ما نخواهد بود  .
    روشنفکران امروزی میل دارند همه را بیدار کنند و مردم برای همیشه بیدار بمانند و گوش بفرمان آنها و دزدان درا نتظار  آن نشسته اند  تا مردم بخواب عمیقی فرو روند  در انتظار خواب (یک ملت ) !
    همچنانکه دریک خواب خوش مستی  توانستند سراسر هستی یک ملت را بدزدند و غارت کنند .
    خوشحالم که من غارت چندانی نشدم ، هرچه بود خودم بخشیدم تا بزرگواریم را نشان دهم و آنها نگویند که غارتش کردیم ، نه این شانس را به آنها ندادم ، در جایی که دیدم باید سر خم کنم درب را بهم کوبیدم و بیرون آمدم ،  آری ما همیشه منتظریم  اما خودمان نمیدانیم در انتظار چه هستیم .
    جای پایی مانده و زخمی ، سبزه زار انرا ، به تن
    جمعه جانانهء گلگشت عیاران گذشت 
    پایان / ثریا / اسپانیا / لب پرچین / بعد از ظهر داغ تابستان /تیرماه 1396  و23 ژوئن 2017 میلادی .
  • نماز حسرت

    در هر آینه ای نمایان میشوم 
    با چشمانی شکوه بار 
    در فکر آنم که دیگر 
    مردی از خانه برون نیامد 
    تا بردارش زنند ، بجرم ” اناالحق” گویان 
    ———
    طبق عادت هر شب ، و طبق هجوم هوای داغ و گرفتن  نفس من  بی آنکه هیچ جنبنده ای بجنبد حتی صدای جیرجیرکی هم نمی آید دراین  نیمه شب  تاریک و داغ .
    دنیا سوت کو.راست با هجوم اینهمه جمعیت سوت و کور است ، جمعیت دنیا  رو به ازدیاد است اما تنها دهانهای باز و گرسنه روی زمین تف زده و داغ .
    مهم نیست میتوانند طبق قانون جنگل عمل کنند و یکدیگرا تکه تکه کرده بخورند ، درحال حاضر تکه تکه میشویم اما بعضی ها خوردنی نیستند ، گوشتشان مسموم و خونشان جامد است .
    روی  صفحه فیس بوک  شخص پرده برداری کرده از سه اراذل و اوباشی که درنقش مبارزه وارد گود شده اند ، یکی از آنها متاسفانه همان بود که همه مرا از پشتیبانی منع کردند اما گفتم مرغ یک پا دارد حال با دیدن عکسهای جور و اجور او در کنار عربها ، و سایرین دیگر شکی برایم نماند و آن عکسی را که بخورد جامعه بدبخت و تیره روزایرانیان داد و عده ای برایش دل سوزاندند تنها یک عکس مونتاژ شده بود او  پاهایش کوتاه دستهای کوتاه و مانند گور زادهاست .
    تو ، در نماز عشق چه خواندی 
    که سالهاست  ، بالای دار رفتی واین شحنه های پیر 
    از مرده ات هم هنوز پرهیز میکنند.
    این مرثیه را باید برای شاهی خواند که مانند من دلی پاک وبی کینه و صافی داشت او هم مانند من خیانت را نمی بخشید وخیاتنکار را  به سزای اعمالش میرساند اما من قدرتی ندارم در این حال خودم به سزای  اعمالم میرسم .
    انسانهای شریف کاری به سیاست ندارند تنها آنها که شهوت شهرت و نیاز مالی دارند بسوی این خزانه یا چاه میروند ، زمانی سیاست درسی داشت ،  
    زمانی خیلی دور که حس مردانگی در من داشت تقویت میشد و خودرا همپای یک مرد میدانستم و مانند مردان گام بر میداشتم ، این زنان بودند که مرا می ازرد ند حال گویا ضعیف شده ام و کم کم روحم را از دست داده ام دیگر آن قدرت بلند پروازی درمن  دیده نمیشود زندگی را رها کرده ام خودم را نیز رها کرده ام تنها امید کورسویی دردلم موج میزد که شاید : مردی از میان آن جانیان برخیزد و تنها رحم به کودکان و دختران جوان کند که سخت بی حرمت و بیچاره شده اند ، حال دیگر هیچ میلی به آنسو ندارم برایم دنیا یکرنگ شده رنگی خاکستری رو بمرگ، قدرت خدایی در من نیست  که ازدگرگون شدن  تصاویر و مفاهیم  در ذهن مردم  باخبر باشم  میل ندارم درشتی  کنم  یا خشم بگیرم  من به هر ذره ای پیکر میدهم و روحی  یا نیمی از روح خودم را  با ونقش میدهم در ذهنم اورا میسازم تصویری غیر قابل تصور  همان مفهوم نا مفهوم /
    و همیشه هم اشتباه میکنم  عجب آن است که از این اشتباهات  درس نمیگیرم دوباره اشتباه دیگری را مرتکب میشوم . واین صورتکها را جان میدهم از آنها خدا میسازم  و خود مینشینم به پرستش آنها  در حالیکه همه نقشی بر روی دیوارند  وبا یک جهش آب پاک میشوند .
    نه دیگر چیزی ندارم بنویسم لزومی هم ندارد بنویسم چرند نویسی راحت تراست مثلا اینکه “
    امشب شب سن خوان  است همان مردی که عیسی مسیح را غسل تعمید داد همه طبق یک سنت دیرینه به دریا میزنند، البته آنهاییکه به دریا نزدیکند ، اتش درست میکنند و از روی آن میپرند و آروز هایشان را روی یک کاغذ مینویسند ودرآتش میاندازند!! 
    منهم به دستور دخترم صاحب یک مایو و یک حوله  روی آن شدم  تا بسوی دریا بروم و پاهای ورم کرده ام را درون اب بگذارم و چشمانم را در آب فرو  برم تا کسی اشکهایم را نبیند و آرزوهایم را برخلاف بقیه درون آب رها کنم و به دریا بفرستم ، 
    آرزوهایم چی هستند؟ 
    برگردم وسی ساله شوم و دوباره این راه وحشتناک را طی کنم؟ 
    یا آنکه یکصد ساله شوم وبا نوح همنشین .
    روز گذشته بد جوری کسل بودم  انگار چیزی را ازدست داده بودم ( که ازدست دادم ) این خودخواهی های  منند که نمیگذارند گامی به جلو بردارم ، به کجا میخواهم برسم ، حسرتی ندارم سهم من از زندگی همین بود نه بیشتر .سهم خودرا برداشته ام دیگر کاری ندارم کسی هم میلیی ندارد مرا درگوشه ای بیابد  و یا مرا بجویند ، و یا مرا مزه مزه کنند ، تنها تکه ای از یک حقیقت گم شده هستم .و حال میبینم که تا چه حد گمشدن خود را دوست میدارم  و چقدر خوب است که مرا تنها در دو کلمه معنا میکنند .بگدار درگمان دیگران همان که میاندیشند باشم .
    امشب شخصی نمیدانم مرد است یا زن زیر نا  ام . آر . آر  قطعه شعری زیر نوشته هایم گذاشته بود ، جالب بود خیلی جالب بود و بسیار شور انگیز است تو از جانب آدمهایی که نمیشناسی مورد قدردانی و مهر قرار بگیری خیلی برایم جالب بود . پایان 
    ——-
    انبوه  کرکسان  مشغول تماشا ، 
    به همراه محتسب مست ،  و شحنه های معذور ، اما مامور بی وجدان ، بیشعور 
    راهی دیار بی کسی اند 
    و ما همچنان در سکوت خویش ، باقی خواهیم ماند .
    ثریا ایرانمنش / لب پرچین / اسپانیا / نیمه شب  23/ 06 /2017 میلادی و2 تیرماه 1396 خورشیدی .
  • زنده باد آزادی

    …… میوه کال خدا را  آز روز می جویدم در خواب
     آب بی فلسفه میخوردم ، توت بی دانش می چیدم 
    تا اناری ترکی بر میداشت  دست  فواره خواهش  میشد ………س. سپهری
    ———-
    حال دیگر راحت شدم ، و ازادانه میتوانم بنویسم ، هرچه را که میل دارم وبا هرکه دلم خواست به جوال میروم ، درکار من نه خدعه ونه نیرنگ است ونه پاچه خواری کسی را میکنم ، هستند کسانی که چیزی برای باختن ندارند تسلیم میشوند ، تسلیم جنک و تسلیم ننگ ، من دارم  ، خودم را دارم و میل هم ندارم که ” خود را ” از دست بدهم تا امروز به هر قیمیت شده آنرا نگاه داشته ام ، حال دیگر مجبور نیستم خود سانسوری کنم و یا در جاهایی عقب بنشینم که مبادا به تریش قبای کسی بربخورد ، بجنهم که بر بخورد برای من مهم نیست ، تا امروز چه کسی مراعات مرا کرد همه بخود اجازه دادن که بمن امر کنند ، فرمایش بفرمایند ، چون دستشان به جاهایی بند است ، خود فروشی این نیست که در کنار خیابان بایستی وتنت را بفروشی ویا درخانه های بدنام بکار بپردازی اگر آن کار را میکنی حتما شکمت گرسنه است ، خود فروشی آن است که تو خود ترا بفروشی روحت را بفروشی وتمام عمرت بخاطر دیگران خودت وروحت را زندانی بکنی که بتو بگویند ….چی بگویند؟
    من با ساعت امریکا بیدار میشدم ، با ساعت امریکا صبحانه میخوردم و گوش بفرمان امریکا بودم تا زنگ را بصدا دربیاورد حال دیگر ساعات خودم را دارم برنامه خودم را دارم و مجبور نیستم با بوی گند دیگری زندگیم را بسر بیاورم .
    روح زمین درمن گسترده است  من هیچ مرزی را نمیشناسم اگر میل داشته باشم به سرزمین  خودم میروم  وبرای آنکه بروم مجبور به اطاعت از دیگران نیستم  من خود یک شهبازم  در آسمانها  و نیاز به کسی ندارم میل  هم ندارم کسی برایم خانه بسازد  تا من بتوانم با پاهای او راه بروم ، گامها خودم استوارترند .
    دوست من ! 
    تو مرا ندیده ای، اما عکس مرا دیده ای ، تو مرا از لابلای این خطوط شناختی وعاشقم شدی بی آنکه  بدانی من چند ساله هستم ، منهم عاشق توشدم بی آنکه بدانم تو چند ساله هستی ، روزی دریک مقطعی بهم خواهیم رسید ، آنروز چندان دور نیست هردواسیر یک خاک هستیم  .نه توفانها ، نه تازیانه ها  ونه کینه ها  قدرت انرا نخواهند داشت که بر سینه من وتو بنشینند  وتو مجبور نیستی از فشار درد تیره وتر شوی  و  من مجبور نیستم نعره بکشم .
    من سکوت را گم کردم ، نه آنرا رها کردم  تا دردلهای دیگر بنشیند دلهایی که میترسند  واهمه دارند  جان من یک شاخه درخت تنومند است  بید لرزان نیستم  و چنار برگ ریز هم نیستم برای جستن پناهگاه هم خود را در انیار هیچ مرامی نمی گذارم  برای کسی جاسوسی نمی کنم  میگذارم پنجره ها باز باشند تا همه به درون  بیایند  و مرا عریان ببینند ، دیگر محال است دز فشار درد فریاد بکشم و محال است میل داشته باشم که زیر سایه کسی باشم تا مرا بخود راه دهد ، این منم که هرکس را خواستم بخانه ام فرا میخوانم واگر میل نداشتم  درب را خواهم بست .
    من به روزه داران ونماز گذران چه روی حسابگری باشد وچه  از صمیم قلب .
    احترام می گدارم ، به کشیش درون کلیسا و بردهایشان  احترام می گدار م و به آنکه سرش را به دیوارا ندبه میکوبد نیز احترام میگدازم ، من به انسان سلام  میگویم نه به حیوانات و یا طرز تفکرشان یا  خودشان هرچه میخواهند  باشند .
    من رقص را دوست دارم ، آواز  را دوست دارم و فریاد را نیز اگر برای فرا خواند ن عشق باشد دوست دارم .اما از ندبه و زاری و خدعه و فریب و نیرنگ بیزارم و انرا محکوم میکنم به فرزندانم نیز یاد داده ام تا جایی که ممکن است خودرا ازاین گونه آدمها کنار بکشند و فراموش نکنند که دردرونشان یک انسان بزرگ و والا جانی پرشور زندگی میکند .
    تو مرا ندیده ای که چگونه شبها بخود پیچیده ام  تا کلمات مه الود را از فراز مغزم بیرون بکشم آنها را پاک و مطهر کنم و برایت روی این صفحه بگذارم ، حال بعد از این آنها را با همان لباس چرکین  خودشان جلویتان میگذارم ، آیینه ای میشوم تا تصویر خود را خوب ببیند . و سر انجام به چکامه سرایان  پناه میبرم و دستی به کاسه آنها میزنم و لبی تر میکنم  تا مستی شراب را چندین برابر کنم  ، آنها را چکه چکه مینوشم  نوشیدن شراب چکه چکه مستی را صد برابر میکند  میل ندارم در تیره گیها و تاریکیها غرق شوم  میل دارم به مغز خودم خون برسانم نه به شکمم .
    دوست من ! از این پس آزادم تا برای تو ترانه بنویسم ، شعر بنویسم و ترا درقاب بگذارم و برایت نغمه های عشق و شادی بخواتم جلوی تصویرت برقصم ، عریان و لبه اندیشه هایم را با سوهان تیز تر کنم ، تو بمن نیرو میدهی ، من این سوزندگی را درزیر خاکستر زمان احساس میکنم  و از گرمان آ ن لذت میبرم  من وتو در سایه یک شبنم  بوسه بر لبان یکدیگر خواهیم نهاد وشنبنم اشک خود را بر صورت ما خواهد پاشید .ث
    —————
    من گدایی دیدم  در به در میرفت ، 
    و آواز  چکاوک میخواند 
     و سپوری دیدم  که به یک پوسته  خربزه میبرد نماز ! 
    بره ای دیدم  که بادبادک میخورد
    الاغی دیم  که یونجه را می فهمید 
    در چراگاه ” نصیحت:  گاوی دیدم  سیر که میچرید ……..س. سپهری 
    پایان / ثریا / اسپانا / » لب پرچین «22/06/2017میلادی .