Author: Soraya

  • تهوع

    این عکس را یکبار دیگر در این صفحات گذاشته بودم ، 
    اما برای آنچه که امروز مینویسم عکسی بهتر ازآن نیافتم !!!!
    ———————————————————-
    حال تهوع دارم، بلی بقول مرحوم [صادق هدایت ]کتابی بنام استفراغ نوشت ، او هم دچار همین  بد حالی و بی حیایی ها شده بود .
    چند روز پیش برنامه ای  را که مرتب روی یوتیوپ من میاید  ، داشتم تماشا میکردم و دراین فکر بودم که امروز چه خواهد گذشت  ؟ ” دوست ” از کاشانه اش بیرون آمده و عیان شده بود و حال درکنار ” مراد خویش نشسته بود ، احساس بدی داشتم  ، چیزی مرا عذاب میداد ، من زندگی را بیشتر از درون کتابها شناخته بودم گاهی احساسم به کمکم میامد ، اصراری به فضل فروشی نداشتم  هیچ سودایی نیز در دلم نبود ، همان نام ” نویسنده ” کافی بود که من ناارام باشم ، اما این بار ……
    پس از پایان برنامه بخیال آنکه دوربین خاموش است دستی بسوی دیگری دراز شد این دست دست تمنا و خواهش بود ، دست…..
    واشعاری که ” از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است ؟!……..
    نه بهتر است این موضوع را برای  دیگران و تشریح آنان بگذارم ، بمن مربوط نیست اما حلم بهم خورد ، ناگهان از اوج آن مردان  فرود آمدند وبر زمین افتادند مانند برگهای زرد پاییزی یکی ززد زرد دیگری داشت رو به زردی میرفت  اما سوداها هنوز در دلشان بود ، سودا های خفته و سرکوب گشته در درونشان ، جان میکرفت یکی با بی حیایی میل داشت از قله ها بالا برود و دیگری با تمنا جان را میطلبد .
    کتابی برداشتم تا بخوانم اولین صفحه آنرا که باز کردم مقدمه ای بود  از اشعار زیبای ” شیلر ” “
    فرزندان من ،  جهان به دروغ   و کینه  انباشته است ،  هرکسی  تنها خودرا دوست میدارد ، پیوندهایی که  به دست سعادتی زود شکن  پدید میاید  همه سست میباشند ، آنچه بلهوسی آنرا بهم میچسپاند  باز بلهوسی  آنرا ازهم  خواهد گسست  ، تنها طبیعت است که راست  وبی غش  میباشد ،  تنها اوست ، که بر لنگر های استوار تکیه دارد  ، باقی همه بازیچه های امواج  طوفانی اند  ،  هوس دوستی بتو ارزانی میدارد  و سود مشترک  یک رفیق  را ؛ خوشا آنکسی که مادرش برادری به وی هدیه میدهد ،  دربرابر این  جهان  جنگ و خیانت  دو تن هستند که باهم  پایداری میکنند ……..
    و من در صندوق خانه دیوانگی هایم او را برگزیده بودم  بامید آنکه سرباز میهن است ! حال نیازمند آن هستم که خود را سخت سرزنش کنم وبرادری ندارم تا دو تن باشیم و بتوانیم درمقابل این خیانتها پایداری کنیم  به زودی از پا خواهم افتاد .
    جهش زندگی محدود است  باید دید تا کجا میتوانی بالا بپری آگر پاهایت بلند باشند بیشتر گام بر میداری وای به روزی که پاهایت کوتاه و دفرمه باشند ، حال رویاهای فاسد خود را درون جیبهایتان نگاه دارید و از پرواز آن به اسمان دیگران خودداری کنید .
     جهش در زندگی محدود است  هر گز نمیتوان  از همه سو خود را درمیان دید  دلهایی که سودا زده نیستند بسیار نادرند ، جانهایی که راه میروند گردا گرد خو نور میافکنند نه تاریکی  فانوس شما کم نور و کم کم خاموش خواهد شد  ، این رفتار ناشایست  به حرمت و حریم خانواده ها آنهم در فضای باز عمومی شایسته نیست  /
    اوف ، اجتماع ما گند تر از این حرفهاست که من دارم خودم را برایش تکه تکه میکنم .
    روز گذشته تصادفا شعری از ” شادروان فریدون توللی ” یافتم که میتوانست  گویای احساس مرا نسبت باین نوع اشخاص بباشد  ، آنرا در سایت اشعار فاخر گذاشتم که بانویی موقر ومفخر ! آنرا اداره میکند ، در کامنتی از من پرسیده بود ؟ ایشان نویسنده اند یا شاعر ؟؟؟ خانم همولایتی  شاعر گرانمایه میباشند . نو شتم ایشان شاعر و من افتخار شاگردی ایشانرا دیر زمانی داشته ام و اهل شیرازند 
    بسکه این بانو در دریای  تولد و مرگ انبیاء  غرق شده اند ، دیگر نه شاعری از گذشتگان ما میشناسند  و نه فاخری و نه نویسنده ای را .
    دیگر باید خاموش بنشینم .پایان 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 26/07/2017 میلادی /…
  • کتابت ، من !

    قابل توجه !-
    ———-
    نه خیال دارم این نوشته ها به چاپ برسند ، ونه خیال دارم در کتابخانه ای جای بگیرند ونه خیال دارم آنها را بفروشم و جایزه بخرم .
    ————————————————————————————————————————
    به خواهش دوستی  که سراسر احساسات خود را بمن نشان داد  من مجبور شدم باز دوباره نوشته ای را بر بالای این سطور ناچیز بگذارم ، 
    کاخی ویران شده ، یا کندویی  شکسته و ملکه آن مرده و زنبوران در سراسر جهان پراکنده اند ؛ بنا براین جمع کردن آنها در این شرایط کاری بس مشگل است آنهم در این دهکده دورافتاده ، میلی هم ندارم شهرتی بهم بزنم  ، از قدرت سر دولتهای بزرگ و امکانات  آنقدر دکتر پروفسور و مهندس زیاد شده که دیگر جایی برای یک نویسنده کوچک ناچیز نیست ، میلی هم ندارم در بین این آدمهای تازه و نو رسیده و نو پا بالبان سیلکون  شده خودی بنمایانم .
    بعلاوه این روزها  این رابطه ها هستند که مجریانند نه ضابطه ها ……..
    امروز مانند همان کاخ ویران شده  اندوهی بزرگ بر زندگیم نشسته  و چهره ام را درهم تنیده است  در یک احساسات درهم آمیخته از رنج و خودخواهی ،  و برخی احساسات زننده  زنانه !  گاهی بغض گلویم را میفشارد با اینهمه از آنهمه رنجی که مرا احاطه کرده بود جان سالم به در بردم  پدری پیرو فلسفه و اندیشه و مادری  آزاد اندیش  در کنارم بود  و هیچ محظور اخلاقی هم نداشتم  من عادت دارم هر چیزی را در اجتماع اول خود بسنجم  و اگر پسندیدم آنرا ارائه میدهم  جنبه های نیک و بد آنرا خوب ارز یابی میکنم  آزادی در عشق را از ته دل امری مشروع میدانم که در این دنیای ما گناهی نابخشودنی است  و خردمندان !!! نمی پسندند.
    و آن گرایش جوانانی که خود را  پیشرفته و جلو دار وانمود میکنند  چندان بر روی افکار و عقیده من اثری بجای نمیگذارند.
    ———————————————————————————————————————
     روزی هر گز بفکرم نمیرسید که دختران ما بتوانند به ازادی برای خود زندگی دیگری را انتخاب کنند اما امروز دنیا عوض شده است  وزنان و دحتران هرچند پنهانند اما در پایگاه دیگر نشسته اند . غمی به دل راه نمیدهم که چرا با دیگران همراه نیستم میلی ندارم تنها یک تماشاچی هستم که بازیگران را در لباسهای مختلف روی صحنه  می بینم ،  من بسوی ازادی آمدم  اما  در دموکراسی های لاتینی  تنها راه مردان باز است  و برای مردان ساخته شده  مانند همان دین مبین اسلام که مردانه است آنها هیچ شناسی از زنان مشرق زمین ندارند  و میل هم ندارند که کمکی به آنها کرده و یا سلاحی به دست انها بدهند ما در سپیده دم قرن بیست ویکم هنوز در خیلی چیزها عقب تریم  ، در این سر زمین کسی ما را نمیبیند ؛  تنها با شیوه کثیفی از ما بهره کسی میکنند  سروکارمان با مردمی است  که بیچاره ترا ز خود ما هستند  اما مقاومت کرده اند ، کاری درخور وشان ما نیست اگر هم پیدا شود  از پذیرفتن  ما سر باز میزنند  ده ها تن خودیها هستند  که به التماس آن کار را میخواهند .
    من احساس خود پسندی خود را از دست نداده ام  احساس نیرومندی است که مرا دربر گرفته است  و نیار به شناسایی دارد روحم پاک و شریف و دست نخورده است کمتر کسی را برای حمایت از خود پذیرفته و یا میپذیرم  جوهر عاطفی مادری در من بیشتر است  و هنوز پسران گنده من بچه های کوچک منند  .
    بهر روی اینها را  نوشتم تا کمی خود را  بشناسانم  هر جند خوب مرا شناخته اند اما ازدید خود و پندار خود .بنا براین میلی بفروش افکارم ندارم ، مگر قرار باشد داستانی سر هم بکنم و برای بازار بفرستم از این کار هم بار ها سر باز زده ام چرا که میل به خود مایی در من نیست . با سپاس .
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا سه شنبه 25 جولای 2017میلادی /…….
    درخاتمه باید اضافه کنم که ” 
    یک نفر را میتوان فریب داد ، چند نفر را میتوان برای مدتی فریب داد آما همیشه همه را نمیتوان فریفت . …….پاینده باشید .
    ———————————————————————————————————
  • دنیا تنهایی من

    دخترم تاریخ را تکرار کرد 
     قصه غمها را بمن گفت 
     تا بخاطر بسپرم آن قصه را 
     چون به پایان عمرم رسید 
    باز گفت .
    ——-
    صبح زود یکشنبه بود ، خسته از گرمای درون و بیرون و نخوابیدن ها  سر میز صبحانه ، احساس کردم چیزی پای مرا گزید ! 
    چه بود ؟ مار که نبود !! عقرب هم نبود ! “شاید میبود ”  مارمولکها در درون  باغچه جولان میدهند ،  کنار درخت خودروی داعش  ـآن خار مغیلان ،  پس چی بود ، اعتنایی نکردم  اما خارش و سوزش و سپس ورم پا مرا کمی دچار نگرانی کرد ، اولین کاری کردم شیشه سرکه را روی پای خود خالی کردم ، سپس با الکل و ضد عفونیهای قوی آنرا مالش دادم ، خیر ورم بیشتر شد و رنگ پوست پایم نیز تغییر کرد ، 
    کجا بروم؟ به اورژانس روز تعطیلی که چند پسر ودختر تازه از دانشکده برون آمده مشغول هر وکر هستند ؟ بیمارستان !  نه تلفن را برداشتم تا به دخترم بگویم فریادش  بلند شد که از دست این جاروی برقی …… تلفن را قطع کردم …. بهترین  کار این بود لگنی لبریز از آب ونمک کردم و پایم را درون آن گذاشتم ، کمی خنک شد ، کجا بروم ؟ به چه کسی زنگ بزنم ؟ به آن دکمه قرمر که فورا چند مرد قوی هیکل ویک آمبولانس میفرستند و اولین کاری که میکنند یک سرم به رگهای نازک تو وصل میکنند !!!  
    بهترین کار ، از دایه ام یاد گرفته بودم ، کمی زرد چوبه را خمیر کردم و روی پایم گذاشتم و نشستم به کتاب خواندن ، هرچه  باید بشود ،  میشود …….
    نزدیک غروب دخترم زنگ زد با عذر خواهی که  چی شده ؟؟ ماجرا را گفتم درجوابم گفت ” چیزی نیست یک پشه به تازگی  پیدا شده بنام تایگر موسکیتو !!!! عکسی از پایم گرفتم و برایش فرستادم و گفتم گمان نکنم آن جناب موسکیتو از نوع ببر به این پای کوچک حمله کرده باشد .
    ناگهان تلفن زنگ زد که ماما باید برویم دکتر !!! گفتم دیگر دیراست بیست و چهار ساعت اگر زنده ماندم  که حوب چیزی نیست ……
    حال تهوع رهایم نمیکرد .
    بیخود نبود آن زن سرایدار هرروز با یک سطل اب جوش و چند  بطری رنگ و وارنگ پله هارا میشوید و یا ان خدمتکار پیشین من هرروز با آب جوش و بلیچ خانه را میشست که مرا دچار خفگی میکرد ……
     امروز  درکجا ایستاده ام واین کدام روح پلید بود که نقش خود را روی پای من انداخت هنوز جای نیش او معلوم است ،  این خانه ها روی برکه های خشک شده و تالاپها  وگورستانهای متروک بنا شده اند خانه های بساز و بفروش شرکتهای هلندی و دانمارکی که هریک را برای خود برداشته و اجاره میدهند  معلوم است که از زیر خروارها خاک گندیده و کثافت جانوران سر بلند میکنند .
     نمردم ، نه ! نمردم اما هنوز در این فکرم که چه جانوری مرا نیش زد همه جا را  گشتم همه جا را شستم و ضد عفونی کردم تنها مورچه ها میهمانم بودند آنها را هم درون جعبهایی که برایشان گذاشتم دارند یک یک به سرای باقی میروند این نیش مورچه نبود !
    اما گورستان آن سوی خیابان را که محل سوزاندن اجساد و نگهداری آنها درون  گلدانهای دربسته و سالن  بزرگی که برای میسا بنا کرده اند  را چگونه از یاد ببرم  آنهم وسط شهر کنار بزرگترین سوپر مارکت شهر ، اینها با مرده هایشان زندگی میکنند همه نوع جانوری را میخورند ، ابایی ندارند از خوردن هیچ جانوری و …….موجودی …… 
     امروز به آن ارواح پلید وآن جانورانی که ما آنهارا  به چشم نمی بینیم  اما آنها ما را می بینند  ایمان آوردم ….. پای چیم هنوز متورم است و به سختی آنرا میکشم ، ………
    نه دلم برای خودم نمیسوزد من از ازمونهای زیادی بیرون امده ام . این یکی تازه بود افتخار میکردم که خونم پاک است وهیچ حشره و جانوری به من نزدیک نخواهد شد !……… غیر از جانوران دو پا که این  روزها ترس دارند و باید از آنها بنوعی فرار کرد .
    نه ابدا دلم برای خودم نمیسوزد این زندگی را خودم انتخاب کردم  اما نه در کنار یک گورستان متروک و روی تالاپهای خشک شده ، ظاهرشان چیز دیگری بود  .پایان   
    » لب  پرچین «  / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /25/07/207 میلادی /…
  • خطرازاد بودن

    این علامت ” وی” علامت آزادی است ، 
    علامت رهانیدن از زیر یوغ بردگی است ، من آنرا بتو تقدیم میدارم ، بر خلاف آن “(پیرزنی  در پشت سیم تلفن که خود را فرزند کوروش مینامد ) !
     امروز هر کدام از ما  از ما زنان و مردان  به درجه ای از تحولات رسیده ایم که در گشدته از آن محروم بودیم ، قهرمانان پوشالی ما ، مانند  شین ، ب. سین لام وکاف .  میان همه فرق گذاشته بودند ،  نسل زنان  درقیاس با نسل مردان  همیشه  بیک اندازه  نبوده گاهی زنان پیش پا افتاده  و کنار بودند .
    من سعی داشتم که این گوشه افتادگی را پس بزنم و جلو بروم  سر سختانه جنگیدم  ” مگر درپهنه سیاست ” که از آن  بکلی بیزار بودم  چرا که بیشتر نرینه ها  پر باد کرده صندلیها را  اشغال کرده بودند ، من تنک دست بودم ، تنک دستی با تنگدستی میدانی که فرق دارد ،  راهی بس دشوار پیمودم تا خود را بجلو راندم  و اینکه تنها بخورم  و بخوابم و فرزندانی بیاورم  آزمون زندگی من نبود منش من  ازاد یخواهی بود تن پروری کار من نبود  حال این پیروزی پیش پا افتاده را برای خود افتخاری میدانم  چرا که ببهای همه آزمونهای زندگیم تمام شد .
    خدایی را که دیگران ستایش میکنند و نامش هرچه باشد من نمیشناختم خدای من درون سینه ام جای داشت و دارد  و امروز با تمام وجودم از او خواستم  که ترا برگزیند . رودخانه باید بسوی دریا برود  ، تو خروشیدی مانند یک سیلاب سرازیر شدی هرچه را  که سر راهت بود ویران ساختی  آنکه باید به دریا برسد و در امواج اقیانوسها بغلطد تویی .
    نطفه ترا از خیلی پیش در سینه کاشتم و امروز ثمره آنرا میبینم گل داده گلی خوشبو و زیبا ..
    طالب جنگ نیستم  اما این صلح آبکی را نیز نمی پذیرم  زیرا که براین عقیده ام  صلح درواقع نبودن جنگ نیست  فضیلتی است    که از نیرومندی جانها سر چشمه میگیرد .
    در برابر زور باید زورمند بود  نه ناتوان  و نه ترک و نه تسلیم .
    پایداری کن ؛ غریزه قلبی من مطمئن  تر از  وسواسهاست  ، روزی و روزگاری پیرو آن پیرمرد هندی بودم ( عدم خشونت ) اما امروز دیگر آن سلاح خریدار ندارد و کاربر دی هم نمتواند  داشته باشد . حال با یک پیکار درونی دست به گریبانم ، و هنگامیکه از روی صندلی همیشگی ام  برخاستم تا به اطاق خوابم بروم ، صمیمانه  از تو خواستم که برخیزی میدانم پیروز خواهی شد .
    امروز قوانین جهان زیر و رو شده است ، من ترا درسینه ام پرورش دادم حال نوبت توست که مرا از نو بوجود بیاوری.
    بهار فرا میرسد ، شاید من نباشم و شاید بودم و پیروزی ترا بر همه عالم دیدم کسی چه میداند . ثریا 
    » لب پرچین « / عصر دوشنبه 24 .07 /2017 میلادی /.
  • قطره های نور

    بر پای عشق ، دست امیدم  ار آنچه بست 
     زنجیر اهنین شد  و خلخال زر نشد 
    مرداب دل چو آیینه چشم مردگان 
    از جنب و جوش زنده دلان  با خبر نشد ……….” سیمین “
    خاموشم ، 
    واین خاموش را بیشتر دوست میدارم ،  هیچ سرودی دیگر در من نمیجوشد ،  خوشه انگوری  از دانه های  واژه بر درخت نخواهد نشست ، باید آنها  را دور ریخت ، تنها در دل و در سینه میجوشند .
    من خاموشم ، 
     سروش من گوش من است نه بیشتر  ، کسی برایش گوشی نمانده تا بشنود ، دیگر درباره هیچ اندیشه ای به فکر فرو نمیروم ، و دیگر بیهوده  نمی اندیشم ،  هوس هیچ قدرتی در من نیست ، دهان هستیم میرود تا بسته شود .
    سراسر فریادم ، فریادی خاموش ،  مانند آن خدایی که در  در بوته آتش  در کوه طور  جرقه زد  و به موسی گفت ” 
    من هستم که باشم ، من هستم ، ! اما من آن خدا هم نیستم ، آن آتش هم نیستم ، شعله ای خاموشم که تنها دودی در اطرافم پیچیده و به چشم دیگران میرود .
    من هستم که باشم ، همین  ، نه بیشتر .
    بزرگ کیست ؟ بزرگی وجود ندارد  ، همه بزرگ هیکل شده اند  و ما به آن بزرگی که هنوز در ذهنمان زنده است  هر گز آفرین نخواهیم گفت ،  تنها به شماره ها میاندیشیم و  شماره آفرین ها .
    حال بر گور کوروش بوسه میرنند /
    در حالیکه زنده بگورند  بوسه هایشان بیشتر مدح و ثنا ست تا از روی فطرت و عشق .
    اینان مشهور جهانند ،  بزرگان باختگان به زورند ، و دوستان کور که از درک بزرگی به دورند .
    خاموشم .
    هیچ کلامی در ذهنم نمی نشیند  و هیچ حرفی برای گفتن ندارم  امروز همه هستی دهان شده و باز و بسته میشود  ، بانگ میشود ، فریاد میشود اما هیچ یک از این بانکها جهان را نمی لرزاند دلم برای آن جوان میسوزد که روزی سرانجام در پشت آن شیشه های تلویزیون از فرط غصه سکته خواهد کرد ، چگونه میخواهد کوردلان خود فروخته را به خود آورد و در گوش کر آنها بدمد و در دلشان نور امید ایجاد کند ؟ انها مردگانی بیش نیستند که تنها راه میروند ، میخورند و بخواب میروند  میل ندارند وارد تاریخ شوند .
    تو حقیقت را با مدرک برایشان میگویی و آنها بتو میخندند چرا که بازی را خوب نمیدانی  ، آنها در تاریکی راه مروند راهشان را خوب میدانند احتیاجی به نور شمع ندارند یک کبریت سوخته برایشان کافی است تا بگویند ما چراغی پر نور همراه داشته ویا داریم .
    خاموشم .
     خاموش مینشینم  ناگفتنی ها ،  وآنچه گفتنی ا است گفتم و شنیدم  آنچه که قدرت ندارد  همیشه  ناگفته باقی میماند  و حقایق همیشه  همه جا درخاموشی است .
    آنجا که هیچ بانگی نیست ،  حقیقت  بی محتوا تنها زیر لب زمزمه میشود  آهنگی ندارد ،  با قدرتی آمیخته نیست ، 
    خاموشم ، 
    این خاموشی بانگی است بی صدا و فریادی  بی قدرت  که در ذره ها پیچیده  شده است .
    —–
     در شوره زار  سینه من  ، دانه امید 
    پوسید  و مایه بخش نهالی دیگر نشد 
    گویی غبار گوشه تاریکی خانه ام 
    کز درک نور ، هستی من بهره ور نشد 
    جسمم چو لاک پشت  ، نهان به لاک خویش
    چون گربه  ، جفتجوی  به هر بام و در نشد ………پایان 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  24/07/2017 میلادی / برابر با سوم امردادا ماه 1396/..
    -“————“
  • فرشته نا کام

    وه چه شیرین است ، 
    بر سر گور تو پای کوبیدن 
    وه ، چه شیرین است از تو بوسه مرگ را ربودند .
    ———
    چند روز بیشتر دیگر به سالگرد آن فرشته زیبا ( که نامش ) نیز در اساطیر به فرشته جنگ ثبت شده ، نمانده است .
    پسرانش هرروز آلبوم عکسهای کودکی را ورق میزنند و در یک مصاحبه کوتاه پسر کوچکش اظهار داشته بود :
    آخرین شب با هم حرف زدیم واو سپس گفت ” گود بای ”  چرا گفت گود باید ؟ مگر میدانست که این آخرین صحبت ماست چرا که میدانست بارها وبارها او را تهدید کرده بودند و میدانست سرانجام دریک اتفاق ناگهانی جان خواهد داد و آن مرد مصری هم برای فروش کالاهای بنجل خود مرتب او را عروس خود میخواند و از او مجسمه های طلایی ساخت، در حالیکه جوهر وجود او  از طلای ناب ساخته شده بود ، بی هیچ آلیاژی .
    با مرگ او زشتی ها روی آب ظاهر شدند  و ما فهمیدیم که در کنار موریانه ها ، عنکوبتها و مارمولکها ی دور گورستانهای قدیمی  ، در بیغوله  های تاریک تاریخ باید به زندگی نکبت بار خویش ادامه دهیم .
    نه ، چیزی دیگر به سالگرد مرگ او نمانده  ، ماه امرداد همچنان که مرگ را باخود میاورد جاودانگی  را نیز به همراه دارد .
    یک فکر ساده ، یک احساس ساده ،  ویک خیال ساده  که دریک شعور ساده زاییده میشود هیچگاه پایدار نخواهد ماند  باید آنرا در هزاران لفافه پیچید  احساس پیچیده نامریی است  و دیگران را بفکر وا میدارد کتابی است بسته و جلد شده  نیاز به  فضل و دانش دارد .واین یکی آنقدر افکارش را صادقانه بیان میکرد  تا مرگ خود را تسریع ببخشد ، اما روحش جاودانی بر دنیا حاکم است .
    همیشه اندیشه ها و کارهای در این دنیای بی ثبات به ثمر میرسند که توام با سروصدا و هیاهو نباشند  باید در پستوی پنهان شده و کم کم خود را به نمایش بگذارند .
    باو گفتند :
     لباسهایت را بفروش برسان برای بچه  های بیگناه گرسنه ،  چون از قبل میدانستند او دیگر باین لباسها احتیاجی نخواهد داشت .
    حتی یک موزه برای او درست نکردند تا یاد و خاطره او را از اذهان ببرند دریغ که کارشان بی ثمر ماند و روح او یاد او در سینه ها باقی مانده است .
    او نماد یک اصالت قدیمی بود اصالتی که بر او تحمیل نشده بود ، با آن به دنیا آمده بود  پیچیدگی منفور این اصیل زادگان قلابی را نداشت .
    او تبعید شده بود ، به کجا ؟ جایی را نداشت حتی خانه پدری  درش به روی او بسته بود ، نمیتوانست برگردد دوباره ” دایه ”  شود  او یک ستاره به اوج آسمان رسید و سپس ناگهان خاموش شد و تنها خاکسترش روی زمانه ماند در هر قرنی تنها یک ستاره به دنیا میاید ویک ستاره اوج میگیرد و این ستاره بی اقبال و خیلی زود خاموش میشود .
    اوف ، چه دنیای متعفنی ، چه دنیای گندی ، امروز پس از آنکه از زیر دوش بیرون آمدم خود را در آیینه تماشا کردم و از خودم پرسیدم این وجود را برای کی و چرا نگاه داشته ای ؟ نابودش کن ، فورا نابودش کن . قبل از آنکه زندگی ترا نابود کند ……
    یا د ” دیانا” اسپنسر  بانوی بانوان و فرشته  جاودان گرامی باد ، میل ندارم از القاب ساختگی استفاده کنم . پایان 
    ثریا / اسپانیا / » لب پرچین « / 13 جولای 2017 میلادی .
  • مستر " شین "

    دخترک لرزان و ترسنان دست دردست او وارد یک اطاق تاریک شدند ، اطاقی که بیشتر چراغهای آن در گوشه و کنار قرار داشتند و شمعی در وسط میسوخت ، بسختی میشد دید که چند نفر در آن اطاق بو گرفته و تاریک نشسته اند  روی دیوار سایه های بسیاری بود .
    وارد شدند ، او میلرزید ، تازه برای اولین بار میرفت تا با بقیه رفقا اشنا شود ،  یک منقل بزرگ با چند وافور درمیان اطاق جای داشت ، با خود گفت :
    اینها که از این کارها نمیکنند  ، اینها جوانند د وارند درراه عقیده شان میدوند  و میجنگند ، خوب شاید صاحبخانه مرد مسنی باشد ! صاحبخانه وارد شد با صدایی گرفته که بسختی از گلویش بالا  میامد با چند بطری ودکای یخ زده ،  گفت  ” 
    همین الان از دورن یخ آنها را درآورده ام ، بفرمایید بفرمایید ،  خودش نشست ، صدایش بد جوری رقت آور بود ، گفت :
    بلی ! دکتر بمن گفته سرطان دارم  ، من ابدا نمیترسم ، …
    دخترک باخودش فکر کرد سرطان ؟ سرطان  ، نشنیده ام ، اما به مرد نکاه میکرد و درته دلش برای او دلل میسوزاند  که هر مرضی دارد شفا پیدا کند . شاعر با چکمه هایش و سبیل از بنا گوش دررفته اش بهمراه  دوست دخترش روی کاناپه چمبک زده بود و داشت مینوشت ! حتما شعری  به مغزش هجوم آورده .  همه باو نگاه میکردند ، به چهره رنگ پریده اش وهیکل لاغر وصورت بدون خون او ….
    – مستر سین ، بگو ببینم این یکی را ازکجا گیر آ.رودی؟ 
    مستر شین درجواب گفت ! در قطاری که بسوی جنوب میرفت ، او داشت میرفت تا پرستاری بخواند ، 
    هان….. چند سالته دختر ؟ !  
    دخترک قرمز شد وگفت …. هفده سال ! 
    اوه خیلی جوانی ، 
    مستر شین بگو ببینم پدرش چکاره است ؟
    – پدر ندارد ، اما شوهر مادرش از بوژوازهای شهرستانی است !!! 
    دخترک با خودش فکر کرد ! بور ، بور ژواها ، باید بروم این کمله را هم پیدا کنم چیز تازه ا است تا بحال نه سرطانرا شنیده بودم و نه این کلمه ؟ چی بود؟ بور چی ؟    …….
     بساط عرق خوری راه افتا د، دود تریاک همه جار ا فرا گرفت ، دخترک نفس تنگی میکرد میخواست پنجره ها را  بشکند ، راستی ،  اطاق پنجره نداشت ؟ چرا درپشت یک پرده کلفت پنهان بود .
    به درب اطاق نگاه کرد ، جاب بجا میشد ، مستر شین گفت :
    چیه / چرا ناراحتی ، باز امل بازی را شروع کردی ؟ اینها دوستان منند ایشان شاعر معروف ه.ال …. ایشان فلان ، ایشان فلان…
    مهندس فلان وکیل فلان ،،، ایشان قهرمان بسکت بال تهران وووو 
    دخترک همچنان آب میشد نگاهها باو چقدر تحقیر آمیز بودند ؛ ناگهان از جا برخاست ، نفسش به سختی بالا میامد خودش را به راهرو انداخت !
     مرد صاحبخانه با صوت ناهنجارش گفت :
    معلوماتش چیه 
    معلوماتی نداره ، فقط دیپلم گرفته ویک سالی هم در کجا ! نمیدانم  در اداره جغرافیایی  پیش آن سرتیپ ها و مهندسان نقشه کشی یاد گرفته اما خیال دارم او را به المان  بفرستم تا زبان یاد بگیرد انگلیسی را میداند .
    میخواهی باش عروسی کنی ؟ 
    آره ؟ چرا نه ، خوشگله ، میتونه پله ترقی من بشه !!! 
    بهر حال ما برای اینها داریم مبارزه میکنیم !!!! 
    —————–
    آه ، مادرجان ، پله ترقی شدن یعنی چی ؟ 
    کی بتو گفت 
     نامزدم 
    فورا جدا شو او میخواد تو را به حریف بده 
    حریف ؟ حریف چیه ؟ 
    آه دختر ، تو چقدر خری !!! مردم از دست تو 
    نه  ، نه،  تازه از اون یک عالمه چیز یاد گرفتم به آقاحان گفت چی ؟ 
    بور چی ، بور چه …بور  نه باید بروم و آن کلمه را  پیدا کنم …….
    هنگامی آن کلمه را یافت که دیگر دیر بود.
    داشت  برای اولین بار پس از ماهها بیخبری بطرف زندان برای ملاقات همسرش میرفت …..ث  
    پایان / ثریا / اسپانیا / 2 جولای 2017 میلادی …….. 
  • سایه من کو؟

    من نمی خواهم  
    سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم 
     من نمی خواهم 
    او بلغزد دور از من روی معبرها 
     یا بیفتد سنگین  و خسته 
    زیر پای رهگذرها …………….. فروغ فرخزاد 
    —————
    در حال حاضر همه ما تقسیم شده ایم ، دهه چهلی ها ، شصتی ها ، و غیره ، نمیدانم متعلق به کدام دهه هستم اما میدانم درآن دوران هم بودند انسانهای ناروایی که میدزدیدند ، پنهانی میکشتند  وزنان  وحشتناکی که چیره بر زندگیها میشدند و مردان خود فروشی که هریک یک معشوقه پا بسن گذاشته از طبقه بالای جامعه داشتند !!  ژیگولها و پسران خوش تیپ و خوش پوش که عزیزدردانه مردان و زنان محروم بودند ، محروم از مهربانیها ی همسر و خانواده . 
    متعلق به دوران | مولی بروان ” هستم ، زنی که با همسرش صاحب یک معدن طلا بودند اما در سوسایتی ها و جامعه بالا راهی نداشتند  چرا که ( تازه به دوران رسیده ) ! بودند ..
    امروز دیگر این حرفها قدیمی شده ، هرکه پول دارد  میتواند وارد درگاه شود و همه به پای بوسش میروند مهم نیست از کدام طبقه برخاسته ،  چهره ها همه عوض شده دیگر از ان مردان جذاب و خوش هیکل و خوش فرم خبری نیست همه بمدد بنگاههای ورزشی هریک هرکولی شده اند با پروتینهای مصنوعی ، دیگر از زنان تو دلبرو و جذاب خبری نیست عروسکها و مانکن هایی که فرقی با هم ندارند .
    آن روزها هم مانند همین روزها بود اما زمان عوض شد و مکان ، حال سیگار و روزنامه و کتاب را از دست ما گرفتند و بجایش یک جعبه کوچک دادند که همه دنیا را و اسرار آن را میتوان در آن بخوبی دید و همه را شناسایی کرد  با دوربینهای  مخفی و میکروفن های مخفی هریک برای خودمان یک پا جاسوس شده ایم  ! .
    نه من میل ندارم سایه خودم را و خودم را از دست بدهم همچنان میلغزم و به جلو میروم بی آنکه وارد این دسته ها بشوم .
    حال تهمینه ها با برادرانشان به رختخواب میروند  پسران با پدرانشان ، عیبی هم ندارد دنیای وارد یک مدار دیگر شده است حال اگر کسی پیداشد واز این مسائل به دور و خواست خودی بنمایند حمله گرگها و سگهای درنده از ار سو شروع میشود و تا او را تکه پاره نکنند آرام نمی نشینند .
    در آن روزگار  هنوز اندازه خودمان را  خوب میشناختیم  وهر چیزی را که می آموختیم  خود اول در مدار آزمایش آن قرار میدادیم  نه دیگری را به خطر بیاندازیم .
    حال نباید بیفتی ، کافی است مانند یک سر باز زخمی در صف سایر سربازان کمی احسا س خستگی کنی  درمیدان جنگ ترا تنها خواهند   گذاشت تا شلیک گلوله ها از هر سو پیکر ترا سوراخ  سوراخ کنند . آنها به راه خود ادامه میدهند ما نند همان دوچرخه سواران و مردان دو و میدانی که میخواهند زودتر برسند وان سکه را بر گردنشان بیاویزند .
     باید حساب کنی که ببینی در کجا ایستاده ای در خطر افتادن  نیستی.
     نیاز به ازمون و بیشتر شناخت مردم داری آنها درست پیر نشده اند ، و جوانان درست شکل نگرفته اند وزندگی با  برخوردهای گوناگون  و رویداهای ناشناخته از آنها چیز دیگر بوجود آورده چیزی که تو نمیشناسی  ، حال باید امکانات خود را تنگتر کنی  و کمتر در صدد شناخت و آزمودن آنها بر بیایی  هرچه جلو تر بروی تهی بودن و کاستی را بیشتر احساس خواهی کرد .
    و ناگهان  میبینی به اوج تنگی رسیده ای  و دیگر چیزی نیست که آنرا بیازمایی  و دیگر زندگی درست  در راس خطرهاست  و تنگی جا و کمبود اکسیژن  .
    خبری از معرفت وداد نیست  شماره حسابت در بانک چه ارقامی دارند ؟  دین هم یک معامله پرسود با خداوند است  تبدیل به یک کاسبی بزرگ شده  کسی احتیاجی به شعور و مغز کامل تو ندارد  هرروز باید  از وزن مغزت کم کنی و شعورت را به حد اقل برسانی تا درمیان _ جامعه( متمدن امروز ی) ترا ببازی بگیرند .
    ———-
    ای هزاران روح سرگردان 
     گرد من لعزیده در امواج تاریکی
    سایه من کو ؟
     سایه من کو ؟ 
    لیک دور از سایه ا 
     بی خبر از دلبستگی هاشان 
     از جدایی ها و از پیوستگی هاشان 
    جسم های خسته ما دررگ و پود
     خویش 
     زندگی  را شکل میبخشد ……….پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 22/ 07 / 2017 میلادی /..
  • همین ، یهویی !!!

    همانطور بقول ایرانیان عزیز ” یهویی ” جناب  جان مک کین سرطان مغز گرفت و رفت بیمارستان  خوابید !شیخ ابو امامه  اب ابن الحسین  برایش نامه فرستاد که به سرطان بگو با چه کسی طرف است ؟! 
    درست زمانی که گفتگو ها درباره تحریم ها بود ، این جناب تا ماه پیش که درکمپ مریم خانم سه روز میهمان بود و کلی عزت و احترام نثارش شد وبا جیب های پر برگشت سپس حضرت ولایتعهدی به دیدارشان رفتند و قوالی ایجاد شد !!! حال به یکه باره ایشان یک جوش بالای چشمشان درآمد  گفتند خیر یک تومور بد خیم سرطانی است .
    ما را فیلم کرده اند خیال میکنند مردم هنوز گاو هستند شاید هم باشند ،  همه بفکر آنند که پولهای را جمع کنند و بروند قسمت فرست کلاس دنیا بنشینند و قسمت بیزنس کلاس متعلق به پادوهایشان و آخرین قسمت متعلق به برده ها .مانند کشتی تایتانیک !!! بارها برایمان فیلم ساختند و بخوردمان دادند باز آدم نشدیم و نفهمیدیم دینا یعنی چه .
    گروه +نایاک +خیلی قوی است  باید نوشت گروه نا پاک متعلق به جیم الف و قدرت مافیایی آن  حال مشغولند زیر زمینی دارند چاه را میکنند تا عده ای را که لازم نیست و مانند من فضولند به درون جاه بیاندازند و بقیه از پله ها بالا یروند . 
    بقول شادروان و یا مرحوم سهراب سپهری “
    زندگی  جذبه دستی است که میچیند  ….. هیچکس نفهمید .
    فیلمها را برایمان درست میکنند و نشانمان میدهند ما بی تفاوت میگذریم ، شاید سه بار من فیلم سولیون گرین را دیدم و حال دارم دنیای امروز را میبینم گوشت آدمها را بخوردمان میدهند ، خودشان در پهنه مزرعه های بزرگ گاو چرانی ، و مرغ دانی دارند و پاته گوشت غاز میخورند آنهم از نوع تازه آن ، گوشت سوسمار و خون او را درون کیسه ها میکنند بعنوان سوسیس بمردم میفروشند و پوستش را اقایان کفش و کیف و چمدان درست میکنند  امروز بازار خرید وفروش وتجارت سوسمار یا همان کردوکویل  یکی از پر درآمد ترین بیزنسهاست اما قهوه دربازار گم شد ، کاکائو گم شد عطرهای خوشبو و صابونها لطیف گم شدند و یا به قیمت گرانی آنهم تنها به مشتریان خصوصی فروخته میشود  یک قالب صابون شانل یکصد پوند درحالیکه تنها پنج پوند بود اری ، زندگی  نوبر انجیر  سیاه ، در دهان گس تابستان است 
    زندگی ،  یعنی بعد درختان  به چشم حشره ……..ثریا /اسپانیا / جمعه 21 جولای 2017 میلادی » لب پرچین »………
    !
  • ما وتاریخ

    گر پنجره ای  از پی  دیدار گشودم 
    افسوس که بر سینه دیوار گشودم
    گفتم به سر پرده خورشید زنم راه 
    نالان به سینه چاک شب تار گشودم ……….”سیمین”
    این روزها خیلی بحث بر سر تاریخ ایران زمین است وعده ای که چند کلاس خوانده اند و یا هنوز در راه نوباوگی خود قدم بر میدارند مینشینند و از تلویزیونها نقش تاریخ سه هزار ساله ایران را در اذهان مخدوش میکنند !. تنها یکنفر میداند واو هنم در اتریش زندگی میکند .
    روز گذشته در یک  برنامه تلویزیونی جناب ” منشه امیر ” میفرمودند که تاریخ اسراییل پنج هزار سال قدمت دارد و اگر نام کوروش در کتاب مقدس تورات نبود امروز هیچکس کوروش را نمیشناخت و جوانمرد  بزرگ ما که عمرش طولانی باد ” آقای پرویز کاردان ” گفتند که اما! آرامگاه کوروش در ایران  جای دارد !! بهر روی از این مناقشات  که بیشتر آنها از سر بیکاری و بخصوص اشخاصی که مانند من دوران بالای میان سالی را میگذارند یک سر گرمی است .
    تاریخ ما یعنی تاریخ ایران بهم ریخت و هیچکس به درستی نمیداند که چه بر سر آن آمد شاید در کتب مخفی موزهایی مانند کتابخانه کمبریج یا آکسفورد بتوانیم آنها را بیابیم که من چند تای آنرا یافتم  ، روزگاری ما چیزی را  میافتیم  و در یافتن  آن میرفتیم تا انتهای آنرا بیابیم اما امروز هما ن تیترها برایمان کافی است ، نسلی از بین رفته و بقول خودشان سوخته و نسلی که درحال حاضر دارد رشد میکند با کتابهای خالی و تنها اسلامی است عمربن الخطاب را بیشتر از بهرام گور میشناسد .
    ما هنوز در تاریکیها و زوایای تاریخ گم شده ایم هرچه را که بودند به آتش کشیدند تا اسلام عزیز بر این سر زمین حاکم باشد  ما هنوز حتی خدایی را نمیشناختیم  که بر هر چیزی فرمانروایی کند  و فرمانی جداگانه و روشن برایمان  بسازد .
    دنیای ما هنوز  ساختگی نشده بود  و ما هنوز به دنبال آن سازنده نمیگشتیم که تاریخ سر زمین ایران بنا گردید ، ساخته نشد ، بوجود آمد ، و خدای نیکی ها بن هستی ما جای داشت  و از ریشه پاکی روح سیراب میشد  ، جهان تنها درختی بود  که از یک تحمه  در تاریکیها روییده بود  ، و خدا کسی بود که خود خود را میافرید .
    خدای نیکی ها و پندارها و رفتارها  در جان  ما دمید و باد آنرا بسوی یکی یکی از ما آورد  وان جشن مهرها بود ( مهران) یکی از نامهای خیلی قدیم تاریخ ما میباشد ،  و نخستین مهر .
    آن دم که نا معلوم است از کوههای بزرگ سر بفلک کشیده برخاست  و از باد ، آب بر دمید ،  از آب زمین رست ،  واز زمین گیاه رویید  و از گیاه جانور  و از جانور انسان پدید آمد  و خداوند مهر در دل همین انسان جای گرفت .و نام آنرا نماد هستی گذاردند و از بیخ و بن ان اهورا مزدا با پاکی سر بلند کرد .
    خدا در دل انسانهای پاک بخداییش رسید  و در گسترش آب و باد و گیاه  و جانور .
    جمشید زاده شد که نماد خورشید بود و نماد روشنایی و روز  ، امروز در هیچ یک از کتب تاریخی نامی از جمشید برده نشده و تنها در شاهنامه  آمده که نتوانسته است در ذهن مردم درست  بنشیند ، چرا که شاهنامه م به اتش کشیده شد .
    آن روزها  نه مار اغوا گر و هوشیار  و نه درخت میوه ممنوعه  بود  بشر همانند خدای خود حاکم بر مال و هستی و جان خود بود .
    امروز ما در تبعید یها اگر چه سخت زندگی را به پایان بردیم اما ریشه و تخم هستی خود را شناختیم .
    در زمان پهلویها  به غیر از محمد رضا شاه که نام فامیل خودرا از قدیمی ترین نامهای ایرانی برگزید و همیشه به اجداد پر افتخار ایرانیش بخود میبالید ،  واین او بود که فریاد زد کوروش آسوده بخواب ،بعضی ها میل داشتند که به جهانیان اینگونه  نشان دهند که آنها پایه گذار ایران و هستی میباشند امروز لباسهای بی بی در کاخ کهنه و دیوارها نم کشیده به نمایش گذاشته شده و  اطاق آرایش و تختخواب شاهی  در موزه ها و نسل امروز ما تنها او رامیشناسد و لباسهای گرانبهای او را میبیند و دارد یک کپی از او میشود بی آنکه بداند ، تهمینه کی بود ، کی کاووس کجا بود ، و ماندانا  و آناهیتا ایزد بانوی بزرگ تاریخ ، 
    درکجا زیست میکردند ، در آنزمان هم  بمدد آناییکه سخت به ایمانشان مسلمانی چسپیده بودند و تاریخ نگار هم بودند  ،این پرده بر روی تاریخ گذشته ما کشیده شده بود .تنها میدانستیم که مردی نانجیب از یونان  برما یورش برده کاخ های زیبای ما را به اتش کشید و سلسله ای بنام یکی از سردارانش که سلوک نامیده شد بر پا ساخت تا موی و روی زیبایی زنان زشت یونانی را با زیبایی و ظرافت و پوست و موی زنان زیبای ایران عوض نماید .اما اسلام همیشه عزیز بود هیچگاه کسی  حتی اشاره ابه به سوزاندن کتابخانه به دست عمر و آتش زدن فلک الافلاک و قلعه انوشیروان نکرد ، انوشیروان ظالم شد چرا که نوع مذهب جدیدی را که امروز ته مانده  آنرا بنام  مجاهد وخلیق وغیره میکشند ، بنام مزدکیان  کشت ونا بود ساخت او تنها یک دین را ویک ایمان را میشناخت ،
    ” زرتشت بزرگ ” را  نه مانی ونه مزدک .  تاریخ بهم خورده مانند آش شله قلمکار هرکسی نذری خودرا دردیگ ان ریخته است .
    زنان ایران همیشه با پوستی سپید چشمانی نیلگون و موهایی طلایی و یا به رنگ میوه های نخل داشتند ، حال در زمان قاجاریه هم زنان با سبیل بیشتر جلوه میکردند !!!! امروز حتی نمایشات و سرودهای ملی و رزمی را برچیده اند  تنها باید نوحه سرایی کرد برای کسانی که هیچ نسبت خونی و نژادی با ما ندارند ، اما دکان خوبی است برای جمع آوری مال ، هرچه مردم  کودن تر و احمق تر باشند بیشتر میتوان ا زآنها بهره کشی کرد . قلم ها را شکستند ، کتابخانه ها را به اتش کشیدند تا کسی نتواند بداند  از کجا آمده و چرا آمده و به کجا میرود ، خدا گم شد و بجایش الله نشست /
    بحث امروز من رفتن به اعماق تاریخ نیست نه تاریخ نگارم ونه باستان شناس تنها زنی هستم که  اوقاتم را صرف خواندن  تاریخ سر زمینم کردم و آنچه را که مینویسم با سند و مدرک و کتب تاریخی اصیل است بخصوص که اجدادم از نسل جمشید بودند .
    اگر گه  گاهی چیزکی مینویسم باین امید است که باقی بماند تا شاید شمعی باشد برای کوردلی ونا بینایی که در عمق خون شهدا و خون قمر بنی هاشم گم شده است و نامش ایرانی است !. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 21/07/2017 میلادی /…
  • شهر سکوت

    روز گذشته زاد روز میلاد بانو “سیمین بهبهانی بود که اگر زنده میبود امروز نود ساله میشد . یادش گزامی .
    روا مباد سخن گفتنم  ، که می دانم 
    روا به شهر شما ، غیر ناروایی نیست ………..سیمین از کتاب “رستاخیز “
    بزرگ بانویی بود که دیگر مانند نخواهد داشت  .
    این جند روزه بشدت مغزم خسته است ، حذف فیزیکی راههای مختلفی دارد و میتوان با وسائل خیلی عادی ترا و شعور ترا از میان برداشت ؛ دیگر خسته ام  ،در این  چهل سال چیزی غیر ا ز چرندیات  نشنیدیم  و ندیدم ،  تصاویر  ارائه شده و یا موناژ شده  از زندانها و شکنجه ها  و شیوه محاکمه ها  و غیره  که بعضی از آنها واقعا ساختگی  و از شدت بی مایه گی دل انسان را  بهم میزنند ،  کتبی که در این  چند ساله به چاپ رسید ( و هیچکس ندانست چگونه ) مجوز گرفتند ، یا کپی برداری از روی کتابهای قدیمی مانند پنجاه و سه نفر و یادداشتهای یک زندانی بسیار معروف که حال در این دنیا نیست تا از مایملکش اعاده حیثت کند  و چقدر هم طبیعی و ساده بنظر میرسیدند .
    حال فرض کنیم  نویسنده حق دارد  که به کمک  قوه تخیل  خود  به هر نوع  آفرینشی دست بزند  وبا استفاده از چنین حقی  حتی گرگ اجنبی کش  را نیز آفریده است ، چرا راه دور برویم در همین چند ساله  روزی نبوده که ما تصویر دوریان گری را از همه رسانه ها نبینم و چیزها نشنویم ، اشنایی با چند گروهبان  و مترجم  و در کامیون باربری فلان تاجر نشستن  میتواند کمک بزرگی بکند . اگر کسی باو اعتباری نداد خودش بخودش اعتبار میبخشد .
    عملا سینه اش را جلو میدهد  و گویی میخواهد با یک گلوله سینه ات را هدف بگیرد  پس از صحنه پردازیهای  بسیار ابتدایی  بسویت تیری پرتاب میکند و دستوری میدهد وتو نا خود آگاه آنرا انجام میدهی .
    حال اگر کسی پیدا شد و رفت مثلا کتاب ( امیر ارسلان نامدار ) را  بخواند آنهم نه یکبار بلکه ده ها بار محال است چنان تخیل پر باری در نهاد خود بیابد .
    حداقل در کتاب امیر ارسلان اینهمه کش مکش و جدال نیست  ویک خارجی وجود ندارد  مگر دیو افسانه ای و مادرش  و یا جادوگری با طلسمش  و یا مثلا مهر حضرت سلیمان ، 
    بهر روی احساس میکنم خسته ام ، خیلی هم خسته ام ، روزها را میشمارم تا چه وقت میتوانم از این شهر بگریزم برای مدتی خودم را پنهان کنم و برای مدتی چشمم باین  آت اشغالها نیفتد و خودم را درگیر بعضی مسائل که ابدا بمن مربوط نیست ، قرار دهم /
    ز شهر بند سکوتم رهایی نیست 
    که پیش خفته مجال  سخن سرایی نیست 
     زهیس هیس لبان شما ، توان دانست 
    که خلق را به فغان من آشنایی نیست ……..یادش گرامی بانو سیمین بهبهانی 
    زاد روز میلاداورا تهنیت میگویم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 20/07/2017 میلادی /..
  • چرا بنالم ؟

    هدیه تولد !
    هر که در بزم سخن آید سخندان میشود 
     چون به درمانگاه شد  بیمار ، درمان میشود ………” رنجی ” 
     امروز صبح زود پسرم تلفن کرد و گفت شماره حساب تو چیست ؟ حسابدارمان خواسته  ! تعجب کردم و درعین حال پرسیدم چرا ؟ منکه هر سال فرم مالیاتی را پر میکنم ، چیزی نگفت شماره  حساب را باو دادم و عرق ریزان نشستم تا ببینم سر انجام چه خواهد شد .
    دل درد  شدید امانم را بریده بود بلند شدم لیوانی کنیاک سر کشیدم با هوای داغ مخلوط شدم و سرگردان ،  تلفن زنگ زد با ز پسرم بود ، میدانستم روز گذشته یک مصاحبه مفصل  داشته و مصاحبه او را یکی از مجلات مهم در انگلستان چاپ کرده است  از این بابت خوشحال بودم پرنده کوچکم بهر حال  عقاب شد و به پروازش ادامه میدهد  فارغ از سیاست روز/
    گفت : 
    مادرجان هزار پوند ریختم به حسابت دروغ گفتم  که حسابدارمان شماره را میخواست برای کادوی تولدت اگر به انگلستان رفتی میل داشتی تابلتی بخری اما بنظر من آی پد مزخرف است  میتوانی اندروید بخری که با تلفنت هم آهنگی داشته باشد !!!!
    عرق ، و داغی همه وجودم را فرا گرفت اشک از چشمانم فروریخت ، پسرم  من نه تابلت میخواهم , نه آی پد حتی نه لب تاپ دیگر حوصله ندارم ، اکر هم این چند خط را مینویسم  برای آنکه مسئولیتی را   قبول کرده ام ، من احتیاج به چیزی ندارم و نمیدانم با این پول چکار باید بکنم ؟ نه میل به غذا دارم و گنجه ام لبریز از لباس و چهل و هشت جفت کفش دارم از غذا خوردن در رستورانها هم بیزارم ، واقعا نمیدانم با آن چکار  کنم ، خوب برای خودم یک عطر میخرم و برای برادرت یک ادوکلن !!!!
    شاید قایق گرفتیم و برای گردش روی رود گنداب تیمز رفتیم  ، او نمیداند چقدر خسته و بیمارم  شاید اگر د ر وطنم بودم میرفتم دور شهر میگشتم وبی خانمانها و کودکان گرسنه را پیدا میکردم با آنها به یک رستوران میرفتیم باهم غذا میخوردیم اما اینجا کسی فقیر نیست !!! چون همه دزدند …..
    هنوز اشک در چشمانم نشسته و هنوز داغی کنیاک یک رخوت در من ایجاد کرده است و هنوز  بان میاندیشم که ” اگر باد بکاری طوفان درو میکنی ” و من دانه  اصل کاشتم .
    چیزی نداشتم بگویم بغض راه گلویم را بسته بود  تنها برایش دعا فرستادم او بمن و دعاهایم اعتقاد دارد هرگاه به سفرهای دور میرود مثلا استرالیا یا امریکا  روز قبل به دیدن من میاید همانکه دستم را روش شانه اش میگذارم  واو را به خدای خودم میسپارم او با اطمینان میرود میداند روح من در کنارش و همراه اوست و روح ایزد پاک . سلامت باشی پسرم و عمرت طولانی و همیشه بر سر فرزندان و همسرت  سایه  ات باشد افتخار من به همسر او بیشتر است زنی تحصیل کرده مادری فداکار وزنی زحمت کش بی هیچ توقعی کمتر کسی را میافتم تا او بتواند انتخاب کند امید کامیابی برای همه آنها دارم و سلامتی کامل . پیروز باشید . ثریا 
    دلنوشته امروز من ، توام  با درد وشادی !
    ثریا / اسپانیا / 19 جولای 2017 میلادی …….
  • شمال وجنوب

    دو مرد از دو دو جهت / شمال و جنوب !
    ————————————-
    این روزها نام ” قاسم سلیمانی ”  ژنرال دوستاره ایرانی خیلی ! بر سر زبانهاست  و گویا او را در آب نمک خوابانده اند تا پس از مرگ آن فسیل  همه چیز ناگهان بهم نریزد و فورا صندلی اقتدار توسط یکی شاغل شود تا بعد تصمیم ها گرفته شوند !
    باز ی چرخ بشکندش بیضه در کلاه 
     آنرا که  عرض شعبده  با اهل راز کرد
    فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید 
    شرمنده  رهروی  که عمل بر مجاز کرد ……….”.حافظ شیرازی “
    روز گذشته مصاحبه  جناب فخر آور را که از هر سو نیزه طعنه و تهمت  بسوی او روان است دریک برنامه از تی وی اندیشه دیدم  یک برنامه یک ساعته که اول خانم مهر انگیز کار آمدند و من گمان کرده بودم که ایشان بسوی برادر پرواز کرده اند اما دیدیم نه دستهایشان تا وسط میز دراز شده بود و سپس جنا ب فخر آور که باز در اطاق خودشان بودند یا محل کار خودشان وهمان برنامه فروش زنان و دختران ایرانی که با درج اسنادی از سوی مجلس امریکا یا کنگره  بر ملا شده است بهر روی ، آنچه مسلم است او پای در کفش کسی کرده که در حال حاضر همه درباره اش مینویسند و او را بهترین ژنرال و قدرتمندترین مرد خاور میانه مینامند ! این مرد کسی نیست غیر از همان قاسم خان سلیمانی همشهری بند ه ! زاده یک دهقان و بزرگ شده در میان امواج پر تلاطم انقلابیون  جنگ رفته و صاحب دوستاره !!و غیره که امروز بر صدر نشسته است  …..
    و آن یکی بی ستاره آنچنان بی ستاره است که  حتی آن بچه مزلف امید نادان هم با آن دستهای نکبتش بر او یورش برد….. انسان وقتی شانس نداشته باشد از همه بدتر قدرتی مالی چندانی  هم نداشته باشد همه باو خواهند ر…… حال  بین این شمال و آن  جنوب  یعنی   امریکا و روسیه جدال است ، تمام روزنامه های چپی خارج که قلم را به نرخ روزی میزنند از جناب سلیمانی  حمایت کرده اند ، اما هیچ رسانه ای غیراز دنیای مجازی و سرو صدای های خود آن جناب نامی از ایشان نبرده است . بنا براین امید شکست ایشان تا الان صد درصد است 
    در مصاحبه روز گذشته حمله ایشان به سلیمانیه و قاسم سلیمانی بود ……..
    قاسم سلیمانی خونسرد تسبیح به دست داشت تکبیر میگفت ؟……….
    خوب من چیزی ندارم بنویسم چون ابدا  بمن مربوط نمیشود جناب سلیمانی چون اهل ولایت هستند مرا وادار به نوشتن این چند خط کرد از ولایت ما مردان بزرگی برخاسته اند ، میرزا رضا کرمانی ، میرزا آقاخان کرمانی ، نویسندگانی نظیر باستانی پاریزی  و شاعران از همه مهمتر تریاک اصل کرمان ! 
    میگویند البته این  را به سعدی نسبت  داده اند که  ، روزی مردی از کرمان وارد سرای سعدی شد  و خواست که آن بزرگوار را ببیند دختر سعدی گفت از کجا میایی ؟ وآن  مرد جواب داد از ” کرمان ” !
    دخترک فریاد زد : با با بیا  ، با با ، بیا مردی ز کرمان آمده / کرمان ز گوه آید برون  این گو ز کرمان آمده /….. حقیقت و دروغ این  گفته را میگذارم بر گردن آنهایی که با اهل ولایت ما دشمنی داشتند ( داستانی  تاریخی است ، من خیال ندارم وارد بحث تاریخ شوم).
     بهر روی در سر زمینی که بزرگترین  نویسنده ما رضا براهنی باشد و جلال آل احمد و صمد بهرنگی و بهترین تئوریسین افکار  و فلسفه ما شریعتی و بزرگترین شاعر ما گل سرخی باشد و جناب هوشنگ ابتهاج و خانم ژاله اصفهانی ! طبیعی است که قاسم سلیمانی رهبر خواهد شد بخصوص که چند بار هم پنهان  و آشکار  به ملاقات رهبر بزرگ و پیشوای اهل بیت جتا ب پوتین هم رسیده نقشه هایی را ارائه داده و دستوراتی گرفته و میداند کجا بایستد کرمانیها زیرکند .
    من تنها دریک دهکده  در آن بالاهای کوهستانها آن به دنیا آمدم سپس  وارد بهشت پایتخت شدم و در آنجا رشد کردم و سپس عطای این زایش و پرورش را به لقایش بخشیدم حال در این سوراخ پنهانم ، بخاطر لهجه ام در مدرسه مورد تمسخر قرار میگرفتم در نمایشهای  مدرسه همیشه نقش زن کدخدا را داشتم یا خدمتکار یک خانم شهری !!! بنا براین بمن فرصتی داده نشد که بتوانم خوب درس بخوانم ، در خانه “شوهر مادر” هم از شهریه خبری نبود میبایست کار میکردم بهر روی تا دیپلم ریاضی را گرفتم اما نشدم  ، ” شادروان مریم میرزاخانی ”  شدم یک زن حساس ؛ زود رنج ، فراری از اجتماع ، گوشه گیر و در اعماق دل خود به جستجوی معنای زندگی پرداختم ، دیدم تنها نامم ستاره است در آسمان ابدا ستاره ای ندارم . 
    بهر روی از موضوع خارج نشویم  حال رازهای بر ملا نشده جناب سلیمانی  بر ما نیز پوشیده است و تلاش های  آن مردی که ” سیاووش ” گونه دوباره روی آتش پریده است  نیز بر ما کاملا  نا معلوم و نا شناخته  است .
    من حکم ارتش زیر زمینی او را دارم ، چرا که میبینم سخت تلاش میکند جرئت و شهامت او در دیار غربت بین آن مردان فسیل برایم جالب است مانند یک تماشا چی نشسته ام تا ببینم روی صحنه بوکس کدام یک دیگری را از پای میاندازد ، همین ! نه بیشتر .
    من برای نظرات خودم هیچ دلیل قانع کننده  و قانون پسندی ندارم  تنها احساس درونی  و برداشت شخصی من  از سبک و جنجال این سیاستهای روی آب است و ویرانی دنیا و گلوبال شدن شدن دنیا و پادوهایی که بسرعت میدوند تا خودشان را باین  گوی بچسپانند ، امثال بی بی و پسرش  ، سکینه خانم وداودو !!!….. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » / اسپانیا / 19/07/2017 میلادی /..
  • خدایان اغوا گر

    خدایی که چون سنگ خارا ، سخت میشود 
    و ما ، او را دردستان خود میگیرم  ، موم میکنیم و میشکنیم /
    امروز درب دولت همه خدایان را بستم و آخرین آنها فیس بوک آنرا بحال تعلیق درآوردم تا بعد از سفرم ببینم با آن چکار خواهم کرد .
    سیاسیون ، شعرا ، دلنوشته ها ، خالی بندها تجار بازار ، همه همه هریک برای خود سازی میزدند و شهریاران نیز تشریف بردند تا درکنج خلوت خود با منشور ساختگی  خود که بامضای بی بی شان نیز رسیده  ببیند اصلا ارزشی دارد پای مبارک را  به آن سر زمین بگذارند آنهم روی کول چند پیر مرد زوار دررفته وفسیل ؟ سپس چند نفر از اقایان در یک گوشه جمع شدند که اآهای نوکر جمهوری اسلامی چرا ان فخر آور را کنار ما نشاندی ؟اینها میخواهند مملکت را بسازند  ودست به تغییر بزنند . بنا براین آخرین شعرم را گذاشتم و بعنوان تعطیلی خدا حافظی کردم حسابم هنوز باز است که درلندن باید آنرا ببندم .
    حالم را بهم زدند قبلا چه گهی بودند که حال ته مانده هایشان پس از سالهای فلان پاره کردن راهی ایران شوند . بدرک دیگر چیزی ندارم که با آن سرگرم شوم گرما بیداد میکند ،  نیمه شب داشتم خفه میشدم ،  نه ! دلم برای هیچکس تنگ نشده ، هوای هیچ خیابان و دهی را هم ندارم اگر خیلی میل داشته باشم شمال اینجا زیباترازشمال انجاست  خاک وجودم  را هم الک کردم و به دور ریختم . خدایانرا بخودشان سپردم  خدایانی که مانند مارهای سمی  مارا اغوا میکنند  چون حقیقتی ندارند  خدایانی که ما آنرا به دورغ ستایش میکنیم  یعنی خیال خودرا میپرستیم .
    خدایانی که هرروز  لباس عوض میکنند  و ما مجبوریم پاره ها ی  آنهارا  بهم بدوزیم و شکل بدهیم و به آنها یاد اوری کنیم که “عایا” را با الف مینویسند نه با عین .  خدایانی که بیشتر آنها در آتش بی خدایی خویش میسوزند وبا یکدگیر سر جنگ دارند  و خدایانی  که پیروانشان باهم هیچگاه دریک  پیست نخواهند رقصید .
    بلی حالا مانده ام و  ته مانده این صفحه . و اگر گرما بگذارد و حالی برایم باشد به همین قناعت میکنم و بازی روی تابلت از همه بیشتر لذت میدهد چون همیشه من برنده هستم !  پایان 
    ثرریا / اسپانیا / سه شنبه 18 جولای 2017 میلادی /و
  • آفتاب رنگ دیگری دارد

    پیشانی  از داغ گناهی  سیه شود 
    بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا 
    نام خدا نبردن  از آن به  که به زیر لب
    بهر فریب خلق بگویی خدا ، خدا …………” فروغ فرخزاد “
    ——-
    بمن چه مربوط وبه ما چه مربوط و ما را چه غم ، اگر فریادی از حلقوم من بلند میشد و در امواج جهانی گم  گشته و کسی آنرا نمی شنید برای ” این نو رستگان ” بود که زادگاه و اجدادشان را فراموش نکنند ، که ! …..
    متاسفانه فراموش کردند و آنچنان ذوب در این  گردش روزگار شدند که از یاد بردند کجا بودند و کجا هستند .
    آفتاب این دیار و دیاران دیگر رنگ بهتری دارد ، تنها تن رنج دیده و پیکر رنج کشیده من است که هنوز سر به آن سو دارد ، بسوی کی؟ و آستانه چه کسی ؟ من تاجی ندارم تا آنرا به آنها نشان بدهم و گذشته شیرینی هم نداشتم تا آنرا به رخ آنها بکشم و باعث افتخارشان باشم !!.
    روز گذشته روی فیس بوک داشتم چیز هایی را مطالعه یا و گشتی میزدم ناگهان دخترم با اخم وتخم بسیار گفت ” 
    اینها را چرا دور خود ت جمع کردی مشتی ” ایرانی” همسرم که فیس بو کش را بست چون حوصله این ایرانیها را نداشت !!! 
    خشکم زد ، به چشمان خیره وبی احساس او نگاه کردم ، به پیکر لاغر او دمی نگاهی انداختم به لباسهای تنش که بکلی مغایرت داشت با پوشش شیک زنان و دختران گذشته ما و امروز ( نه نورچشمی های ) تازه به دوران رسیده .
    ای وای ، چه اشتباهی کردم ، اینها در محیط خودشان ذوب شده اند و آن ذره شعور و احساس را که هم داشتند همسرانشان از آنها گرفتند ، نباید زیاد هم بر آنها خورده گرفت چون هیچ یک از فامیلشان در این گوشه بدیدار شان نیامدند (پول خرج کنیم برویم بالای کوه که چی )؟…….
    اینهمه فریاد من ، و تلاش برای زنده نگاه داشتن زبان مادری و آنهمه جمع آوری کتاب و  عکسهای قدیمی و غیره …. برو مامان حوصله داری ؟!! 
     عکسهای دوستان فیس بوکم را نشانش دادم و گفتم ” 
    اینها رفقای منند همه صاحب تفکر و اندیشه ویکی دو نفر را هم خوب میشناسی مردانی بزرگ که موهایشانرا درراه عشق به سر زمینشان سفید کرده اند و حالا همسر دهاتی تو …….دیگر ادامه ندادم از چشمانش که براق شده بود ترسیدم  پر بی حیا شده وپر دهانش گشاد است . صفحه را بستم .
    به اطا ق خوابم پناه بردم موسیقی ها هم قلابی شده اند  یک سایت باز میشود صد آهنگ مثلا از فرانک سیناترا آهنگ چهارم را کس دیگری میخواند یک خوانند ناشناس که کمی صدایش باو شبیه است آنرا هم به گوشه ای پرتا ب کردم و چشم به سقف سفید و تاریک  اطاق دوختم .
    آسمان من بی آفتاب است و سقف شب من بی مهتاب .  آنها را چه  غم ! زمانی   که شیخی از راه رسید و در شادیها را به رویمان بست  و دیگر کسی نیست نا انرا باز کند وا گر هم باز شود من دیگر نیستم .
    گویی همه خاک وجود من با غم آمیخته شده است . اشکهایم بی اختیار روی گونه هایم فرو میریختند .در بیرون  صدای وحستناک موتور سوارن میامد  و من در میان امواج دریا سر گردان هیچ تکیه گاهی نداشتم حال میدانم که روی یک موج سوارم و کم کم غرق خواهم شد . 
    ماییم که طعنه  زاهد شنیده ایم 
     ماییم که جامه تقوا دریده ایم 
     زیرا درون جامه بجز  پیکر فریب
    زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم 
    …..
    و من برای حقیقت خواهم مرد ، آن آتشی را که در درونم شعله میکشید خاموش ساختم ، روزی بخود میگفتم ” 
    هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / حال چیزی و کسی نیست تا دل من زنده باو باشد ، لذا خواهد مرد .
    الان ساعت چهار و پنجاه و هشت دقیقه صبح است .و من از ساعت دو بدارم با ضعف شدید  فشار و قند  خونم پایین آمده بود باید چیری میخوردم یا مینوشیدم قهوه بهترین آنها بود .
    دیگر چیزی و یا کسی در این  جهان نیست تا من باو روی آورم . هرچه بود تمام شد ، باقی افسانه میباشند .
    و حال بر این باورم که در زندانی میان مشتی خارجی اسیرم و راه نجاتی هم نیست تا روز مرگ ، یک زندانی یا  یک محبوس ابدی. پایان .
    ثریا ایرانمنش /» لب پرچین « / اسپانیا / 18/07/2017 میلادی /..
  • نادان

    شخصی روی فیس بوک  پستی گذاشته بود و نوشته بود که :
    نادان را از هر طرف نوشتم نادان بود ! بسیار حرف بجا و درستی است ، نادانی ما را باین ورطه وحشتناک انداخت و تنها خدا میداند که چه عواقبی برایمان پیش بینی کرده اند ، همه آدمها رباط شده اند ، یک شکل گویی از روی آنها قالب برداشته اند وآن چیزی نیست که طبیعت و یا آفریدگار به وجود  آورده باشد . هرکسی میتواند یک آفریدگار باشد ،  امروز من نمیدانم چرا اینهمه کینه نسبت به ( آنها) دارم ؟ چیزی مرا عذاب میدهد  حسی که برایم آشناست  چیزی نیست که دگر گون شده باشد 
      من همیشه مهر میورزیدم  حال از چیزهایی که در دیروز آفریده شده تنها خدای کین و خشم است  که از من جدا نیستند  و آنچه را که امروز مینویسم اثری از مهربانی  و لطف و خوشی  در آن نیست ، چه شد ؟ چه بلا برسر من آمد ؟.
    چگونه یک انسان میتواند دچار تضاد شود ؟  و درعین حال چند خدا را بپرستد؟  هرچیزی که دراین جهان هست  یک آهنگ مخصوص خود را دارد  ، تنها میدانم نباید به بعضی ها وزن داد و یا زیان آنهارا سنگین برداشت ،  امر بر خودشان هم مشتبه میشود .
    هر حادثه ای  نوای نایی است که  از ژرفترین  و تاریکترین زوایای گذشته  نوایی سر میدهد هر نوایی را نباید بگوش دل سپرد ، 
    چرا که  خود شخص نیز هیچگاه زوایای تاریک خود را نمیشناسد.
    چه کسی در من میدمد؟ عشق ؟!یا بیهودگی ؟ و یا بیحوصله گی ویا بی تفاوتی که اصرار دارم  خود مرا بکار وادارم .
    سالها در زیرنوای نی و سیمهای لرزان  در اشتیاق یک عشق واقعی سوختم  نایی که از جدایی ها مینالید من نمیدانستم که این جدایی یعنی چی  چرا که هیچگاه از جایم تکان نخورده بودم  ، حتی اب را در لیوان به دستم میدادند . من نیز مشغول خواندن کتاب درون خویش بودم .
    گوشم برای شنیدن آهنگهای دیگران کر بود ؛، هرچه بود فریاد بود ، هرچه بود جنجال بود .هستیم آمیخته  ای از یک جدال درونی و بیرونی که هیچکدام با هم همخوانی نداشتند .
    روز ها رفت و من دل به آهنگی سپردم  و نشستم واژه ها را با آن آهنگ تنظیم کردم  شاعر نبودم و نیستم اما شاعران روح مرا قبضه کردند گاهی دست میبردم چیزی به هوا میفرستادم چند به به وچه چه  اما خودم راضی نبودم .
    امروز این سنگ خاراست که بر ما حکم میکند  هرکسی  نوایی میسرایند بی محتوا ، 
    فردا که به زیر سقف نیستی رفتیم بر جسد تکه تکه شده ما اشک خواهند ریخت  مرده پرستی کار ماست .
    ای کاش این احساسات را نداشتم و ای کاش بی تفاوت بر سر هر رهگذری میگذشتم وبرسر هر یتیمی بیهوده مینگریستم و میپنداشتم که گناه از خود اوست .ث
    شب تیره ، و ره دراز و من حیران 
    فانوس گرفته او به راه من 
    بر شعله بی شکیب  فانوسش 
    وحشت زده میدود نگاه من 
    بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند 
     در بستر سبزه های تر دامان 
    گویی که لبش به گردنم آویخت 
    الماس هزار  بوسه سوزان 
    بر ما چه گذشت ؟ کس  چه میداند 
    من او شدم … او خروش دریاها 
    من بوته وحشی نیازی گرم 
    او زمزه نسیم صحراها ………… از شعر ترس ” فروغ فرخزاد “
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 17 جولای 2017 میلادی .
  • سنگ درلقمه ما

    میزبانی که  زجان سیرکند مهمان را 
    چه ضرورست که  آراسته سازد خوان را 
    هرکه بی حد شود   از حد نکند پروایی 
    چه غم از محتسب شهر بود مستان را ……..”صائب تبریزی “
    ——–
     صبح خیلی زود بود که دیدم قلبم در سینه ام بد جوری به تلاتم افتاده است ، نفسم سخت بالا میامد ،  شب خیلی زود به رختخواب رفتم حسی نا پیدا مرا رنج میداد ، در چنین وضعی تنها بستنی های خنک به داد من میرسند ، این بار دیگر جعبه بستنی را بکل خالی کردم !.
    سر به قلعه حیوانات زدم ، دیدیم همچنان خر تو خر است و خبری از کسی که من به دنبالش میگردم نیست ، فعلا مرحومه بانو مریم که از اتوبوس راهیان  نور جان سالم به در برده و افتخاری برای زنان ایرانی الصل با خود آورده به ناچار دست به دامن افسونگری های پزشکی زده و تقاضا کرده که اورا راحت کنند چون میل نداشت بیشتر درد بکشد و رنج اطرافیان  را  بیشتر سازد روانش شاد. بهر روی او در کشوری متمدن بود نه در سر زمینی وحشی  و دزد  مانند سر زمین خودمان که تنها دموکراسی را مانند آب نمک در گلویشان غرغره میکنند بی آنکه بویی از آن برده باشند همه به دنبال + یک چیز + هستند !!
    میل ندارم دیگر به هیچ پزشکی رجوع کنم ، برایم همان اولین ها کافی بود ، تنها یکبار در درمانگاه دولتی نواری از قلبم گرفتند وگفتند حالت خوب است هیچ چیز غیر طبیعی درآن دیده نمیشود !!!
    بیاد روزی افتادم که با دخترم و نوه ام که تازه به راه افتاده بود پنجاه کیلومتر را پیمودیم تا به مطب دکتر قلب برسیم دکتری  را که پزشک بالینی معرفی کرده بود با بیمه خصوصی ! مدتها نشستیم یک پیرمرد  و پیر زن بیرون  آمدند و دکتر تا درب آخر آنها را بدرقه کرد و تعظیم و تکریم نمود ، سپس نوبت بما رسید ، وارد شدم نگاهی بمن انداخت وگفت : 
    شما مریض من نیستید ؟! 
    گفتم خیر ، اما دکتر من شما را معرفی کرده ، بی انکه بمن اجازه نشستن بدهد ، گفت فعلا که وقت ندارم شما را ببینم ، گفتم اما سکرتر شما بمن وقت داده ، گفت خیر دراینجا  نام شما نیست ، اهل کجایی ؟ امریکای جنوبی؟! 
    گفتم خیر جناب  دکتر ، اهل جایی هستم که ملکه شما تمام قد دربرابر شاه ما زانو زد و برادر ملکه شما چهار سال میهمان شاهنشاه ما بود درب را بهم کوبیدم و بیرون آمدم  و به گیشه سکرترش مراجعه کردم چک بیمه را دادم فورا به دنبالم دوید که خوب میتوانید وقت دیگری بگیرید ؟! گفتم متشکرم دکتر ترجیح میدهم بمیرم و دیگر روی شما را نبینم و بیرون آمدم تمام راه را در اتو مبیل میلرزیدم …..
    حال نیمه شب با این قلب بیمار داشتم باخودم میاندیشیدم این بیماری نیست این کمبودهاست دل من همیشه لبریز از عشق بوده و عشق تنها آبشاری بود ه که رگ و پی آنرا آبیاری میکرده  و از آن  روزی که  خورشید خانه مادر غربت و در کنار مصریان عرب شده بخاک رفت تا امروز دیگر در دل من کسی جای نگرفت  ،حال آن  بچه گنده میل دارد جای پای او بگذارد کسیکه مانند غولهای مدرن شده است تکان نمیتواند  بخورد چهل سال به همراه  بی بی از جیم والف وسپاه وبسیج وکسان دیگر پولهای کلان گرفتند به همراه  سگهایشان پار س کردند و ملتی را بخاک سیاه نشاندند ، فریب دادند و سر گرم کردند ، حال که ملت میخواهد برخیزد دوباره سگها به پارس کردن مشغول شدند  و کد خدا مرتب شو اجرا میکند وبی بی هر بار با یک لباس تازه جلوی دوربینها خودی مینماید وتوله ها او را جواهر قیمتی نام نهاده اند هیچکس نپرسید چهل سا ل شما چه کاری برای آن  ملت دربند و بدبخت و بچه هایشان انجام دادید تنها پیام پشت پیام . تا آن لچک بسر سر انجام  تکیه بر جای بزرگان بزند بی آنکه اسباب بزرگی را آماده  ساخته باشد  ، وچه بسا آماده کرده ، ما نمیدانیم ؟!. 
    قلب من بیمار است بیمار عشق ، بیمار خاک وطنم و بیمار اسارتها .بیمار دوروییها ، بیمار ننگها و نفرت از همه در حالیکه روزی در این سینه و دراین تکه خون عشق و ایثار جای داشت .
    حال مانند حیوانات تنها علف میخوردم و آب !.در طویله ام سرگردان و دور خودم میچرخم . یک زندگی بی ثمر البته شاید پر ثمر باشد اما با چه قیمتی ؟!.ث
    ———-=====—====
    کاش یکبار  بسر منزل ما می آمد 
    آنکه بر تربت ما ریخت گل و ریحان را 
     پیر را حرص دو بالا شود  از رفتن عمر 
    بیشتر گرم کند  جستن گوی چوگان را 
    بسکه درلقمه من  سنگ نهفته است  فلک 
    بی تامل  نگذارم   بجگر دندان را ……..پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین« / اسپانیا /17/07/2017 میلادی /.!
  • چالش !!!

    کاش ٍ چون نای شبان  میخواندم 
     بنوای دل دیوانه تو 
    خفته بر هودج مواج نسیم 
    میگذشتم ز در خانه تو 
    کاش چون پرتو خورشید بهار 
    سحر از پنجره میتابیدم 
     از پس پرده لرزان حریر 
    رنگ چشمان ترا میدیدم …….” فروغ فرخزاد .”
    درجه حرارت در این ساعت بیست وهشت درجه میباشد ! ( هشت وپانزده دقیقه صبح) ! اما بیرون و در بالکن نسیم خنکی میوزد امروز روز تعطیلی ماست و من نوه جان را که از انگلستان برای تعطیلات تابستان برگشته برای ناهار دعوت کرده ام اما واما درون آشپزخانه خودم هم مانند مرغان درو ن دیگ دارم میپزم!!!.
    واما این چالش ، من نمیدانم آنهایکه فیس بوک را بنا نهادند   هدفشان چه بود ؟ آیا  هدف از این بود که ما ازتجربه دیگران استفاده کنیم ؟ یا کتابی را  ، موزه ای را موسیقی را نقاشی را ویا داستانی تازه نوشته را  که تازه خوانده ایم به دیگران معرفی نماییم ؟ یا قطعه شعری و یا درددلی و اگر بیزنسی داریم در آن میان هم یک تبلیغی بکنیم ،
    اما واقعا صبح که من چشمم باین صفحه میافتد فورا آنرا میبندم  ، بانویی هفته پیش ( البته بانوی معمولی مانند این حقیر نبوده) تجربه ریاضیات داشته وجایزه ای گرفته بود نامش را قبلا شنیده بودم ، یکروز خبر دار شدیم که ایشان به بیماری وخیم سرطان مبتلا شده اند و فردا ناگهان اعلام شد که ایشان فوت کرده اند ……. حال بیا و ببین هر روز صفحه مملو از عرض تسلیتهایی است  از طرف اشخاصی که حتی ممکن است تا امروز نام او را هم نشنیده باشند ، هیچ سه روز است که صفحه ما شده محصول آگهی های تسلیتی !!تازه آن بزرگوارانی که با زندگی  ایشان  آشنا بوده اند حرفی ندارند بزند تسلیتی و اظهار همدردی کردند و رفتند اما  خیر این داستان تا ابد ادامه خواهد داشت .
    دیگر آنکه به تازگی مد شده که : من بیوگرافیم را به چالش میکشم ! و یا زندگیم را با عینک به چالش میکشم !!!!  سپس یک دیزل نفتی هشت چرخه درحالیکه بستنی میخورد ، مینویسد بلی من در فلان جا به دنیا آمده ام حالا در آلمان هستم  شش ما ه در آلمان شش ماه در ایران !! وبا نوه هایم خوشحالم  !
      بما چه مربوط است ؟  معلوم است که ازکدام قبیله ای  ! هان بما چه مربوط است وان پیر مرد هنوز تا هنوز است دست از سر این مرد بدخت فلک زده امیر خان برنداشته هرروز بنوعی دوباره شروع میکند  امروز نوشتم  :، وای ! دوباره ؟! 
    نه چیزی برای گفتن ویا نوشتن ندارند و یا آنکه همه شده اند نوکر اعلیحضرت رضا دوم  که اگر دری به تخته خورد و ایشان راهی دیار شهر ویران  شدند دست آنها را هم به جایی بند کنند .
    و من هنوز  ندانستم که این کلمه  » چالش «  را درکجا  باید استفاده کنم درحال حاضر مانند دستمال کاغذی بمصرف همه چیز میرسد .
    وای زندگی ، کجایی ؟ ای عشق این همه بهانه از توست ، و ما امروز برای دلخوشی بچه های دیگران را که مثلا نوه های ما هم هستند بر سینه میفشاریم که گاهی خوششان  نمی آید ا چرا که ز خون دیگری میباشند از مادر یا پدر دیگری که با ما نه همخونند ونه هم نژاد .
    واین بود  نتیجه یک انقلاب شکوهمند که انسانها را تبدیل به حیوان ساختند  در انقلابهای دیگر در سر زمینهای دیگر حد اقل انقلابی به ثمر میرسید انقلابیون  و آدمکشان توبه کرده بسوی مردم میرفتند حال در سر زمین بلا خیز ما هیچ کس نمیداند رویش را به کدام سو کند که بوی زندگی از انجا به مشام جانش برسد همه ترسیده اند.
    چقدر جای فروغ در زندگی ما خالیست ، چقدر جای شاعران دیگر  و جای نویسندگان بزرگمان در زندگی ما خالیست  داریم به ته دره سقوط میکنیم روی یک خاک سست ایستاده ایم و جایمان در ته  دره میباشد بی هیچ دست آویزی ویا دستگیره ای .ث
    کاش در بزم فروزنده تو   
    خنده جام شرابی بودم 
    کاش در نیمه شبی درد آلود
    سستی و مستی  خوابی بودم 
    کاش چو آیینه روشن میشد 
    دلم از نقش تو خنده تو 
    صبحگاهان به تنم میلغزید 
    گرمی دست نوازنده تو /……. از دفتر دیوار فروغ 
    ثریا/ اسپانیا / یکشنبه 16 ژولای 2017 میلادی / //
  • هیچکس ، جانا نمیسوزد چراغش

    تا کی ببزم شوق غمت  جا کند کسی  
    خود را بجای باده  به مینا  کند کسی 
    ای شاخ گل ، به هرطرفی میل میکنی 
    ترسم دراز دستی بیجا کند  کسی 
    ——
    نامه ای داشتم  ، 
    یا بقول آن پیرمرد  در ایمیلی آمده بود که : 
    از چه مینالی و از حال کی ؟ همه چیز اینجا محفوظ است ، تو منال ، فریاد مکن .
    در جوابش نوشتم :
    حالم بهم میخورد زمانیکه فکر میکنم کسی دست بسوی حریم خصوصی من برده ،  گویی مرا دستمالی کرده است ، این یک تجاوز است  حتی دخترکم روز گذشته با دیدن نام ” او ” گفت : 
    این چه بلایی بود که بجان ما افتاد ؟ سرم را از شرم پایین انداختم ، اگر خودم یکه و یالقوز بودم مهم نبود اما خانواده گناهی ندارند ؟
    خانواده ؟ مگر آن دخترک بیگناه هفت ساله که به دوست پدرش اعتماد کرده  و برای دستشویی به مغازه او رفته بود گناهی داشت ؟ امروز این گناهکارند که زنده میمانند ، بیگناهان میروند /
    بیاد آن روزها افتادم که “استاد تار” اینجا بود و در لباس دوست فامیلی نوه هشت ساله مرا آنچنان شستشویی مغزی داده بود که ناگهان دخترک به درون ن اطاق دوید و گفت : 
    من با عمو فرهنگ به ایران میروم !! ناگهان کشیده ای محکم بگوش عمو نواختم و گفتم این آخرین بار باشد که دست بطرف ناموس خانواده من دراز میکنی ؟ درانتظار این خشونت نبود .
    اما  ، چشمان آتشبارم آنچنان او را سر جا میخکوب کرد که توان حرکت نداشت . او مرا در این پندار میداشت که من اسیر دست اوبم  واو سپر بلای زندگی من ،  سپر من خورشید است بیچاره تو که  همه عمرت در تاریکیها بودی و در روز روشن بر چشمانت عینک سیاه میزدی تا روح پلید ترا نتوانند بخوانند .
    اما امروز دارم به فردای تاریک پای میگذارم ،  فردایی که آفتاب غروب خواهد کرد و خورشید بر آن نخواهد تابید .
    فردایی تاریک که خورشید را هرگز نخواهد دید،  ما از اینی که دران هستیم  به آنی گه هنوز نیامده گام بر میداریم  اما از آن  اندیشه  که در مغزمان تابیده است تهی میباشد  به گمان آنکه خورشید هنوز رهنمای ماست  و در شعورمان تابان است  بسوی روشنایی که دیگر وجود ندارد دست دراز میکنیم .
    یک پای اندیشه من در دیروز است و ایکاش میشد  انرا قطع میکردم ، وبا آن سنگینی گذشته نمیتوانم  پای دیگرم را بسوی فردا بردارم ،  به همین  روی همچنان چشم بسته به همه اعتماد کرده ام  چون خود نقطه روشنی هستم  هیچگاه به شب نیاندیشیده ام .
    همه سوراخ ها را بسته ام اما حسابهایم هنوز بازند و در انتظار پسرکم هستم تاهمه را ببندد چون اینها بودند که مرا بسوی این چاله ها فرستا دند و خودشان بیرون آمدند . بخیال آنکه من سرگرم شوم ، درمیان ان حیوانات زهی تاسف .
    چگونه  میشود سرگرم شد تنها باید مطمئن باشی که ماری پای ترا نگزیده باشد و سمی وارد خون و اندیشه ات نشود ، اینهایی که اطرافم را گرفته اند همه بیگانه اند و من بخیال او که هم خاک من است و من دل در گروی آن خاک داشتم و آن آتشکده ها او را پذیرا شدم در حالیکه عقربی بود که آهسته آهسته در تاریکیها میرفت و زهر میریخت .
    از قدیمیها کسی باقی نمانده و آن چند قدیمی را که دارم همه پیر و بیحوصله و یا دچار بیماری قرن شده اند ، بیماری بیحوصله گی ناامیدی و زوال پیکر.
    پیر مردی مفنگی روی صفحه فیس بوک هر روز این بیچاره[ امیر فخر اور] را میاورد و سند رو میکند مثلا کارتهای شناسایی او را یا ویرای امریکایش را که خوب ، چی ؟ ناگهان او تمام قد روی صفحه میایستد و میگوید : 
    دوستان در فلان جا با من همراه شوید خیل دنبال کنندگان بسویش هجوم میاورند اما آن پیر مرد دست بردار نیست مثلا از حق و حقوق شاهنشاه دفاع میکند .
    در گوشه ای برایش نوشتم :
    ناپلئون چگونه تاج  شاهی بوربونها را از زمین برداشت وبر سرش نهاد ؟ او بچه انقلاب بود سپس کنسول شد و شعری از حافظ برایش ضمیمه کردم هرچند میدانم چندان و یا شاید اشتباه کرده باشم درحال حاضر دل به اشعار نمیسپارد او میتازد و به جلو میرود مانند یک آبشار وحشتناک ویران میکند  و هرچه خس و خاشاک است از جلوی پاهایش بر میدارد اه دلم خنک میشود اگر قبلا برای کسی کار میکرد حال هدف خود اوست ؛ برای خودش میجنگد وسیله را هدف ساخت .  . باز هر صفحه را باز میکنم آن بانو با چهره ای  که هزار کیلو لوازم آرایش بر آن نشسته و تمیز شده دارد بما میخندد.
    دلم برای شاه میسوزد چگونه اینهمه سال توانست تحمل کند ، مانند خود من انسان هنگامیکه یکی از اعضای پیکرش بیمار شود دیگر دنیا را نمیخواهد برایش همه چیز بی معنی است تنها وظیفه است که او را سر پا نگاه میدارد . 
    در جایی آخوندی  فرمایش فرموده بودند که ما برای آبادی ایران نیامدیم ، اگر اینطور بود شاه که بیشتر از ما ایران را اباد کرد ، ما برای بر قراری اسلام آمده ایم ! یعنی برقراری استعمار و دوباره نوکری کردن و گرسنه بودن و بیچاره بودن برای همین هم هست که هر کی هر کی شده و هرکسی تفنگی دردست دارد و نشانه میرود .ث
    ——========————————=========———-====
    نشگفت  غنچه که بباد فنا نرفت 
    در این چمن  چگونه دلی وا کند کسی 
    خوش گلشنی  است حیف  که گلچین روزگار 
     فرصت نمیدهد  که تماشا کند کسی ………….”ق. کاشی “
    پایان .
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین » . اسپانیا / 15/07/2017 میلادی /.
  • آتشی که شعله خواهد کشید

    اصل بد نیکو نگردد و انکه بنیادش بد است 
    تر بیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است 
    —————————————–
    چه خوب ما اینهمه شاعر وپند اندرزگو  اشعار ناب و یا بقول امروزی ها ” فاخر” داشتیم واین سر انجاممان شد .
    هنوز پیکرم میلرزذ ، چرا آنهمه مردم خطا  کار وبی شرمند ؟ چرا ؟  چرا ندارد این قانون طبیعت است بخور ، یا خورده شو،
    یا گرگ باش ویا نقش شیر را بازی کن مرتب عربده بکش و غرش کن .
    آهای دزدان ! این  صفحه تنها سرگرمی من دراین  زندان انفرادیم میباشد به همراه  کارت سبز بازنشستگی و حقوق بازنشستگی و خانه ای اجاره ای ، چیزی ندارم بشما بماسد ، یک گمشده د ر سراب ، یک  فراری از دست امثال شما ،  این راهم نمیتوانید بر من ببیند  شما که آنهارا مجانی میخوانید کپی هم بر میدارید و کسانی هستند میدانم بنام خودشان آنها را به دست چاپ میدهند چون درسرزمین بی قانونی زندگی میکنند در جنگل وحوش ، حال چرا مرا رنج میدهید ؟ .
    من همه حقیقتم را برداشتم  و بیرون آوردم تا دچار رنگ و ریا نشوم ،  نتوانستم به زبانی دیگر بنویسم چرا که گفته های من مانند سکه های از دور خارج شده بی ارزش بودند ، با زبان شیرین مادریم نوشتم ، گریه هایم را درون کلمات جای دادم ، غصه هایم را و رنجهایم را  ، اینرا نیز برمن نمیتوانید ببینید ؟ آی مرگ و نفرت بر شما باد .
    شما که همه خودرا  باطل کرده اید حتی نیمه  باطل هم ندارید  نه در رفتارتان و نه در اندیشه هایتان  و نه میدانید حقیقت چیست ؟ انرا به دور انداخته اید مواد را چسپیده اید ، سکس و مواد  دو نوع از شیرین ترین و کامیابترین  چیزها دردنیا ! زیان نمی فهمید  نشاط را و زیباییهارا باطل میکنید و خود دردوزخ خود میسوزید .
    روزگار ی با زبان شما حرف زدم حال به زبان خود سخن میگویم . میدانم برای پیشرفت و پیشرو بودن باید مردم را به دنبال خود کشید اما من از مردم بیزارم و بقول آن غول شاملو از همه نفرت دارم تنها حیوانات را دوست میدارم سگهایم را .
    دیگر میلی به جلو رفتن ندارم  هرچه و همه چیز را به اکراه میکشم امروز به دخترم گفتم باید زندگیم را مانند همین بازیجه ها دفترش را ببندم  ، زیاد مانده ام ، بیشترا ز حد یک انسان معمولی، شصت بهترین  بود وهفتا دآخرین . دیگر آنرا ادامه نخواهم داد  نه بخاطر شما ، خودم خسته ام روزی آخرین شعله را خواهم کشید مانند شمعی که درحال مردن است و آخرین پرتو خود را نثار میکند ، من نیز درصدد هستم فتیله را تا اخرین  حد بالا بکشم تا خانه پرنور شود و خودم کم کم  بی نور. عمرشما زیاد. ثریا / اسپانیا / 14 جولای 20117 میلادی .