Author: Soraya

  • قربانیان

    عید قربان  
    ویا بقول عربها عید بره کشون !!! 
    ایکاش بجای آنهمه گوسفند بیزبان بجایش یک درخت میکاشتند !
    خوب آنوقت دیگر حاجی نمیشدند لقب حاجی ولقب آیت الف ….مانند لقب سر و کنت ارزش دارد ! فرزندان  آینده باید بگویند که من پسر و یا دختر فلان حاجی بوده ام ، حاجی یعنی پولدار و ثروتمند ! بخصوص اگر در بازار بزرگ یک حجره هم داشته باشند !…..
    هنوز مانند پلیسهای مخفی و یا مانند ستوان کلمبو دارم بو میکشم و جای انگشتها را پیدا میکنم درحال حاضر دو بادبزنم مفقود شده اند  نگران نیش آن پشه ها نیستم  سوسکها درون حمام بیشتر مرا میترسانند  بگذار آن ها هم در باغ بزرگ خیالی خود تخم ریزی کنند .
    دلم از [گروه اپوزسیون] بیرون بهم خورد  آنان که سرشان به تنشان میارزید  با نظری بهتر  و کمی چاشنی اسلامیزه  ویا شاید صوفیگری در گوشه ای دارند میپرسند که چرا ؟ و چگونه شد؟ …
    مادر بزرگ همچنان میتازد همچنان پسرک بینوایش را که خود کشی “شد” معتاد و دیوانه قلمداد میکند حال ما در انتظار طلوع خورشیدیم ؟ خوب اگر قرار باشد به زور مافیای پشت سرشان با جلال و جبروت وارد شوند ، خواهند شد و بما مربوط نخواهد بود  فعلا که دوران روشنفکری و اداهای من درآوردی و اشعار مستهجن  و مبهم بسر آمده است  ایمان شاعران سست شده  و درباره مردم نادان واین غولان نتراشیده چیزی ندارم بگویم ،  که همه سرشار از باد شکم میباشند .
    آه ، پسرکم روزی با چه امیدی به دنبال ایده آلیستهای خود و پدرت رفتی  به آن ایمان و اعتقاد داشتی  و چه مهربان بودی امروز خشم و کینه تو را میفهمم  پیشرفت این انسانهای محصول لابراتوار بی وقفه ادامه دارد  آنها به راه خودشان میروند و هرچه را که سر راهشان باشد ویران میسازند  خردمندی کلمه ای شد که در صندوقهای قدیمی مادر بزرگها پنهان میشود  و عصر طلایی به پایان رسید  روسیه مقدس پرچمدار  عقل و اندیشه  و آزاد اندیشی بوده و میباشد !!! 
    آن نابغه نو ظهور هم که در رآس کشور کاپیتالیست نشسته  تا کمر در مقابل سکه های طلایی خم میشود هرچه باشد تاجر است .
    بهر روی امیدی نیست  برای یک جمهوری آرمانی که آینده ایران در آن نهفته باشد خطر جدی تر از آن است که میپنداریم از همه بدتر بی آبی و خشک سالی آبهای زیر زمینی بفروش رفت دریاچه ها خشک شدند تنها منبع آب آن سر زمین همان دریاچه کوچک “کاسپین “بود که آن هم دارد بخار میشود در عوض مته های چرخدار در عمق آن به دنبال نفت میگردند .
    امروز که چشمانم را باز میکنم  خود را و مردم سر زمینم را شکست خورده تر از روزهای دیگر میبینم  بهر روی چهره جهان  عوض میشود  یکجا زمین لرزه در جایی دیگر سونامی و در آنسوی سر زمینها آن پسرک خپله دیوانه موشک بازی میکند واز ذوق دستهایش را بهم میزند و قهقهه سر میدهد .دیگر دردل آن مردم چیزی غیراز انبوه ماتم نیست  رنجش ها مانند لخته خون خشک شده روی پوست همه نشسته  کینه ها لخت شده اند  و آدمها در هیبت یک حیوان درنده در انتظار حمله میباشند  با آن چشمان دریده وآن پوزه های خون چکانشان  بچه های ما بزرگ شده اند ما پیر شدیم وکم کم باید چمدانها ابدی را بر بندیم ودر صف قطار بانتظار بایستیم . هرچند امروز صبح احسا س این را داشتم که پوست انداختم و پوست جدیدی روی بدنم کشیده شده و از نو در خود زنده شده ام اما این تنها یک خیال ویک فریب است .
    امروز من نه خانه دارم ، نه هویت دارم و نه نام  نه نشان  ، مانند رویا روی هوا راه میروم  در سالهای گذشته هم من یک زن بی نام و نشان بودم که زیر سایه یک موجود احمق میزیستم  که با تاخت دیوانه وار خود داشت همه جارا پر گرد وخاک میکرد و غبار آن بر تن من نیز نشست ، سالها طول کشید تا توانستم آن لباس چرک را بیرون بیاندازم و دوباره لباس قدیمی خود را به پوشم .چشمانم هنوز لبریز از گرد و غبار آن روزهای وحشتناک است  هرچند میل ندارم یادها را بیدا ر کنم اما هر شب آنها هستند که مرا بیدار میکنند .
    خوشبختانه سقوط نکردم و توانستم با همان نخ سست و کهنه خود مرا سر پا نگاه دارم آنهم دربرابر دیگران که مشغو.ل توطئه بودند  وبیرحمانه بمن میتاختند  آن نیروی باور نکردنی درمن زنده بود ورجوشید ورمرا بیدار ساخت  دیگر میل به یاد  آوری آن روزها ندارم .
    آن روزها همه درباری شده بودند امروز همه درگاهی ، من هیچکدام نبودم و نیستم و نخواهم شد .ث پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / » لب پرچین « / 1/09/2017 میلادی / برابر با 10 شهریور 1396 شمسی /…
    ————————————————————————————————
  • دلنوشته امروز

    خوب ، آخر باید چیزی بگویم ، 
    او احتیاجی به حرف زدن ندارد ،  هیچ اعتنایی به گفته های من هم نمیکند ، آن یکی  دخترک را محکم در آغوش گرفت و دخترک نیز که از سر زمین انقلاب زده شوراها آمده بود طعم تلخ مهاجرت را چشیده بود بی آنکه تن بخود فروشی دهد  با نجابت ذاتی خودش خود را حفظ کرده و در دفتری بعنوان مترجم کار میکرد ، از این بابت خیالم راحت بود ، محکم بود استخوان بندی درشتی داشت پیکرش میتوانست حسابی پسرک را در خود جای دهد  و جای داد و خانواده تشکیل شد . 
    همه چیز از من پنهان بود  و من لزومی نمیدیدم که در بین آنها دخالت کنم  دست به قلاب ماهگیری نزدم ودر پی شکار نرفتم تا چیزی را کشف کنم و بعنوان سند به آنها ارائه دهم ، عشق بود و سرنوشت آن  همان کافی بود  او توانست طعم  آنرا بخوبی هضم کند  و چیزهایی بودند که به هم پیوندشان میدادند …..
    اما این یکی ،  خطر در اطرافش کم نیست ،  همه چیز ها را  نمیتواند به تنهایی حمل کند  نیروی جوانی او دارد نابود میشود  واین تنهایی را با نبردی سخت  با محیطی تلخ تحمل میکند  این کار او بر خلاف طبیعت است  او به یک دستیار یک همراه یک مادر یک خواهر بزرگتر و یا یک همسر احتیاج دارد زمانی فرا میرسد که دیگر نمیتواند همه کارهای خودش به تنهایی انجام دهد ، مگر من توانستم ، کارهایی برایم ساخته نشده بود آشپزی ، زمین شویی ، لباسشویی اطو کشی ، اینها را من انجام نمیدادم حال باید انجام دهم  واو چگونه میتواند زخمهایش را مرهم بگذارد ، زمانی از او میپرسم درجوابم میگوید به همان گونه  که تا امروز انجام داده ام ، چه چیزی را به دست آورد ؟ یک تنهایی بزرگتر را .
    زنان بیشماری در گردش در انتظار عشق اویند ،  اما این سودا در سر او نیست  او درزمان کودکیش قفل شده با تماشای فیلمهای گذشته وخیابانهای خالی وکوچه ها تنگ  خالی از هیاهو وگریز از مردم .
    حال من واو  هردو باید با یک تنهایی که بر ما حاکم است دست و پنجه نرم کنیم ، خوشبختانه هردو اهل کتابیم و هردو میخوانیم ، شب گذشته تا ساعت یک داشتم کتاب میخواندم و تنها آرزویم این است که چشمانم ازدست نروند اگر چه باقی پیکرم که به درد کسی نخواهد خورد !.
    خوب ، شاید او میل ندارد در چنگ دیگری اسیر باشد ویا دیگری را اسیر خود سازد ، میل به آزادی و آزادخواهی دراو بیشتر شورش دارد ، تنها درمیان ما میتواند آرام باشد .
    او عشق را بارها امتحان کرد و سرخورده بازگشت ، او نتوانست در لحظاتی  از عشق  که آدمی آروزی ابدی بودن آنرا دارد بایستد  فورا عبور کرد .
    نمیدانم چرا امروز فکر او مرا رها نمیکند  این سفر سخت را باخود هموار میکنم تا چند روزی او را ببینم . زبان یکدیگر را بخوبی میفهمیم  او از پلیدی ها و ناپاکیها رد شده  دستهایش هیچ الوده نیستند خودش را نجات  داده است از دامن ناپدری وپندار افیونی او چشمداشتی به مال او نداشت او هم مالش را محکم به سینه اش چسپانید تا بموقع به حلقوم گرسنگان اطرافش بریزد .
    هردو پاک برون آمدیم با دستهای شسته و تمیز و روحی سرشار از عشق و ازادی .
    نه ، میل ندارم زنی دیگر او را ازمن بگیرد و بخود بچسپاند ، این یکی متعلق بمن بوده و هست و خواهد بود .پایان / ثریا / اسپانیا /پنجشنبه 31 آگوست 2017 میلادی ……
  • درکدامین جوی؟…..

    بیشه ها با برگهای  زردشان 
    عصرها  و، آفتاب سردشان 
    آسیاب بادی مطروک شهر 
     غده ای در مغز پیر شهر
    از یمن ان چشمان سر سبز
    جنگل بی انتها ی سبز سبز
    ————————
    بیست سال از مرگ آن دختر والهه جنگ ” دیان ” گذشت حالی فیلمها ی پی درپی و عشاق بی مصرف را برایش شکار کرده واورا بیحرمت میسازند /
    گوساله های شیری که همیشه از پستان مادر بزرگشان شیر مینوشند  وگاوهای پر شیری که نوک پشتان را بر دهان آنها میگذارند تا خفه شوند  اما باور ندارند که شاخ هایی روی پیشانی پسرانش سبز شده اند .
    بیست سال از مرگ او آن نو جوان تیره بخت گذشت .
    یاد بودها و خاطره ها هیچگاه ما را رها نمیسازند  و من در این فکرم که درحال حاضر در ردیف کدامین یک از این حیوانات قرار گرفته ام ؟ ماده گاوی نیستم ،  و بزغاله پیری هم نیستم  امروز دستهایی را میبینم که درون خاکهای ساحل به دنبال تخم لاک پشت میگردند تا قوت روزانه خود را  بسازند و دراینسو در میان خیل راهزنان  سالادی مخلوط با خاویار برای آن دزدان  سر گردنه سرو میشود با بستنی های  مخلوط با گرد طلا !!! بوی گند نفت همه جا را فرا گرفته است . مغزها خوابیده اند باید بخوابند هوشیاری و بیداری جرم است .
    در فکر مردی هستم که در گوشه از خاک غربت درون یک مسجد خوابیده  به دور از خاک خود خاکی که آنهمه  برایش جنگید و در خاک وطن آو بیگانگان با جلال و جبروت درون اطاقکهای طلایی کپیده اند . 
    این  دنیای ماست ، ملکه حرکت میکند اسب سوارش را از دست میدهد و شاه مات میشود . 
    نره گاوها  با شاخ های تیزشان در جلو حرکت میکنند و ماده هایشان با پستانهای پر شیر به دنبالشان راه میافتند تا دهانی دیگررا بیابند ، بی آنکه بگذارند نوشنده نوک پستانشان را گاز بگیرد .
    تو هم اگر دلت بخواهد میتوانی  مانند آن ماده گاو  یک راس الاغ برای خود خریداری کنی و درجمع گاوچرانان آواز های هردم بیل بخوانی ، اما تو اینچنین زاده نشدی .
    تو همان کاکلی آواز خوانی که بر برج خود نشسته ای و میخوانی آوازت تا دوردستها نمیروند تنها در حوالی خودت میگردند  از هیچ دانه ای مست نمیشوی وتو ای پرومته آسیایی  هرگز  از این حیث کمبودی نداشته ای  تنها با بوی پهن اسبها زیسته ای که امروز ار برکت بوی نفت و بنزین و دود اتومبیلهای حتی پهن هم گیر نمیآید . تمدنی پوسیده از هم پاشید و تو از زیر آوار آن بیرون جستی یک پوسیدگی وحشتناک ، مردمانت را دیدی که روی نعش آن تمدن میرقصند ونو گریستی ، احساس خفگی میکردی  با تنی سوراخ شده از رنجها و دردهای آن بورژوازی تازه به دوران رسیده فرار کردی و حال ناظر بچه های الاغ سواری که ادای آن تمدن را در میاورند  آن ذبلهای دهاتی  با چکمه ها و پوتین های چرمی ایتالیایی و شلوارهای چرمی که بر قد وقوارهشان ساخته  نشده وبر تنشان زار میزند.
    زیر دوش حمام   گفتم  خدا یکی است و دیگری ندارد و نخواهد داشت و بقیه همه افسانه و قصه و  دکان نانوایی است ، همین پر بی ایمان بودم و هستم به دنبال هیچ ایمانی کور کرانه نرفتم و هرجا که رفتم به بن بست برخورد کردم دکانی دیگر ا نوعی شیکتر و یا لجن تر.
    حال در من بیزاری چنان شدید شده است  که خود را به دست آب سپرده ام  دیگر میان آنچه کم یا زیاد تر است فرقی نمی بینم  تنها چند بچه خردسال در راس دولتها نشسته اند به قدمت خانوادگی همه چیز ارثی شده است ، هنرپیشگی  ،سیاست ، خوانندگی ، رقاصی  حتی بقالی همه ارثی میباشند بتو چه میراثی رسید ؟ چند جلد کتاب ، یک ساعت و چندین قطعه عکس درون یک چمدان کهنه که مامور کفن و دفن به در خانه دیوان سالار برایت آورد .
    با دلهره زیستی ، با دلهره سپر ساختگی خود را نشان داد سپری از برگهای خشک شده درون دفترت حمله ها را دفع کردی ، حال شبها دچار هذیانی و صبح انها را به این دستگاه تحویل میدهی تا دیگران از میان ماست ها مو بیرون بکشند .
    صلیب تنها برای ادمهای صالح نیست مسیح هم دونفر را باخود همراه داشت چه در زندگی و چه در مرگ ، تو میان بیگانگان زندگی میکنی آنها سعی دارند زبان ترا بفهمند اما نمیفهمند تو هم اصراری نداری  به انها ملحق شوی و یا مانند آنها شوی . خودت هستی با همه عوارضت .
    و من چقدر این خودم را دوست میدارم عاری از هرگونه آلودگیهای روحی و جسمی .ث
    ———–
    من ندیدم دو صنوبر  را باهم دشمن 
    من ندیدم  بیدی سایه اش را بفروشد به زمین 
    رایگان میریخت  ، نارون  شاخه های خود را به کلاغ 
    هرکجا برگی هست ، شور میشکفد ……..”سهراب سپهری “
    پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا /31/08/2017 میلادی /…
    اسپانیا /
  • هرکه شد همدم ما….

    سر آزاده ما  منت  افسر نکشد
    تن وارسته ما  حسرت زیور نکشد
    ما فقیران تهی دست ز خود بی خبریم 
    جز سوی حق دل ما  جانب دیگر نکشد 
    ما گداییم  ولی قصر غنا منزل ما 
    هرکه شد همدم ما  منت قیصر نکشد …….” بهار”
    نمیتوان آسوده خاطر نشست و تماشا کرد ، طبیعت از یکسو و غولان سر برآورده از غار حرا از یکسو ودیوانگان زنجیری در سوی دیگر مشغول ویران کردن زمین میباشند ، طبق یک برنامه چندی ساله زمین باید صاف و فلات شود و از نو بنای قصری جدید نهاده شود و طرحی نو براندازند ،  همه زیر یک پرچم وزیر یک مذهب وزیر یک دولت حاکم !! بالاترینها مینشینند و غلامان و کنیزان مشغول برده داری میشوند از همین حال مدهای ژنده وپاره پوره را در مغازهای اعیانی به تماشا  گذاشته اند قیمتهای سر سام آور  ژنده پوشی مد شده  و هرکه بیشتر پول داشته باشد میتواند به گروه کلاب بپیوندد بیخود نیست عده ای درراس دولتها ناگهان با پولهای فراوان گم میشوند تا به خدمت اهل  ” کلوب ” دربیاییند البته پس از استفاده مشروع ونامشروع جنازه های آنها درون چاههای فاضل آب شهر پیدا خواهد شد ، خودیهای با هم فامیلند !!!.
    فایده زندگی همین است کشتن ویا کشته شدن  در میدانهای گاو بازی همیشه گاو محکوم به مرگ است اگرچه گاوباز را کشته باشد .
    خوب خانم احمق ،  حدا اقل سعی کن  که نمایشی زیبا بر پاکنی  ودل وروده گاوهارا بیرون بریزی  ، نه تنها شاخ خودت را در شکم دیگران فرو کنی ،  ویا دراین فاحشه خانه دنیا  که کم کم ترکش میکنی  چیزهایی از خودت بیادگار گذاشته ای که شم وبوی ترا ندارند ، تو بینی ات مانند روباه تیز است بو های نا مطبوع را فورا احساس میکنی و میدانی که چگونه آتش را به دم روباه بسته و آنها را بسوی کشتزارهای مردم بیگناه  روانه میکنند تا همه چیز را به آتش بکشند همان خوکهای پاپیون زده مزرعه حیوانات .
    خواه  ناخواه زندگیت به مبارزه گذشت امروز دیگر قدرت آن روز هارا نداری و کم کم این صفحه را کوچکتر و کوچکتر خواهند کرد وتو باید مانند کوران بنشینی و به هیچ بنگری .
    حال میل دارم فریاد بکشم  ای دیوانه ها  من بالهایم را بهم میکوبم  وآنچه را که طی سالهای شاعران و نویسندگان به دروغ بخورد ما داده اند بیرون استفراغ میکنم مانند یک کاکلی دربالای برجها برایتان آواز میخوانم  و از آن دانه هایی که برایم درپایین برج میریزید فرار میکنم میدانم که هرچه نا امروز بوده همه دروغ و افسانه میباشد ، افسانه ای دیگر درراه است .
    شب گذشته  قصه  ” ترزه ” یک پهلوان نیم افسانه ای را میخواندم که با همسر دوم خود فدرا وصلت کرد اما فدرا دل به هیپولیت پسر جوان و پهلوان  خوش بر وروی  شوهرش بنام هیپولیت بست ، هیپولیت از این دلبستگی فرار کرد وزن پیش همسرش شکایت برد که پسر تو بمن چشم داشته و میخواسته مرا اغوا کند  بیچاره پسر به دست پدر کشته شد واین همان افسانه یوسف و ذلیخاست که قرنها درکتابهای مذهبی بخورد ما داده اند  همه افسانه ها بهم شباهت دارند ، حال باید در پی دانستن افسانهای جدیدی باشیم که در کتابخانه  های مخفی  دارند  رشد میکنند .
    مردم از این پی ریزی دنیای نوین بیخبرند ویا شاید آنرا باور ندارند اما ویرانی ساختمانها تاریخی به دست عوامل ناشناسی که ساخته دست خودشان میباشد  نشان میدهد که هدف چیست  ، همه آثار باستانی درسوریه با خاک یکسان شد عراق صاف شد خاور میانه بکلی تبدیل به یک صحرا خواهد شد وما؟…….دستورات برای ویرانی ساختمان های چند صد ساله اسپانیا صادر شده بود !
    هنوز مینشینم تا پیر مردی  مارا بخنداند  با قصه های بی مزه اش .
    دیوسی مرد ، یک جاسوس بالفطره ویک حیوان درنده که تنها بخود میاندیشید حال باید دید جایش در کجاست ؟ درجهنم دنیا عذاب های زیادی کشید و مزدش را دریافت کرد حال باید دید درآن دنیا اگر دنیای دیگری باشد با او چه خواهند کرد او نیز ” عاملی” بیش نبود . پایان 
    —————
    به هزار زبان  ولوله برخاسته 
    واین دنیای  دیگری است 
     ار اینسو به آنسو  میگذریم 
     وهمچنان گوشمان به اوازهای دوردست است 
     که کم کم نزدیک میشوند 
    خوشا آن دمی که من نباشم 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 30/08/2017 میلادی /..
  • دلنوشته

    اولین شام تنهایی را با بی اشتهایی و وابسزدگی ودل زدگی خوردم ، آن تکه گوشت  نامرغوب  بهم فشرده ده به همراه  مقدار زیاد خردل !  شهامت آنرا نداشتم که آنرا بیرون بریزم ،  هرچند میدانم برای معده ام زیان دارد .
    زندگی بر گشت به روال همیشگی باضافه خستگی بچه ها برگشتند ( اسکول ) یعنی سر کارشان   ومن هنوز نیم دیگر این آپارتمان  را باید تمیز کنم  » آنتوان» از سر فخر گفت :
    انگلیس شمارا هم دیدیم ! حد اقل در اینجا میتوانی راه بروی !!! درآن اطاق کوچک لبریز از اثاثیه ……گفتم باغی بزرگی در بغل آن هست که حتی میتواتم بار بکیو درست کنم .. 
    درجوابم گفت :
    انگار به مکه رفته بودم !!!
     در دلم باو حق میدادم آن انگلیس مرده بود حال یک سر زمین هزار چهره و هزار مرام بران حاکم بود ،  تنها هنوز مطبوعات سر زمین فئودالها و بورژوازی کهنه  که  فرق بین یک انارشیزم ویک کمونیست ویک روشن فکر را نمیدانند مشغول پرواز دادن میهمانان  تازه وارد بودند با عبا وردا وخرجین سکه هایشان .
    او حق داشت هوای مطبوع و خالی از بوهای گند اغذیه ای گوناگون روی بالکن خانه ام را احساس میکرد وغروری داشت به سرزمینش مینازید ومیگفت ا”سپانیا  اس دیفرنته ”  بلی سر زمین او با همه جا فرق دارد حکومت دردست مردم است دولت اشتباهی در کنارشان راه میرود وقانون بشدت حاکم است قاتونی که از آن سوی دیوار روم دستور دارد .
    پر خسته ام  و پر افکارم دگر گون است ، حتی موج رایویی  که روی اف ام و موسیقی کلاسیک بود عوض شده …..چه کسی  ویا چه کسانی در اطاق من  ساکن بود ند ؟ همه سکوت کرده اند ! 
    اصراری ندارم از آنها باز جویی بعمل بیاورم اما این آخرین بار است که کلید خانه را به آنها میدهم تا باغچه ام را ابیاری کنند باغچه خشک شده بود و اگر این باران دور روزه نبود باید همه گلها وشاخه هارا بیرون میکشیدم معلوم بود کسی به باغچه توجهی نداشته است . 
    احساس میکنم بمن توهین شده است  احساس میکنم بمن بنوعی بی احترامی شده است چرا که اطاق خواب من برایم مقدس بود و پاک و عاری از هرگونه بوهای نامطبوع .
    اولین شام تنهاییمرا خوردم وفردا باید به بقیه خانه برسم از شدت خستگی روی کاناپه بخواب رفتم واز صدای زنگ در بیدار شدم وکتابهایم را برایم آورده بودندکتابهای سنگینی که درآنجا بجای گذاشته بودم حال چند صباحی چیزی برای تغذیه مغزم دارم .
    تا فردا ونوشتار بعدی .ثریا / سه شنبه  7شهریور 1396/.
  • خانه عروسک

    صحبت از پژمردن  یک برگ نیست 
    وای ، جنگل را بیابان میکنند ………ف. مشیری
    در گذشته های خیلی دور  نمایشنامه ای را روی یک صحنه تاتر دیدم بنام ” خانه عروسک” و باور نمیکردم که روزی  در اینسوی غرب درخانه عروسک به دست یک موریانه جان بدهم .
    امروز او را دیدم ، همان که پای مرا باندازه یک ستون قرمز رنگ و دردناک با نیش مسموم خودش به دردآورد باندازه یک عدس  قرمز بود باندازه یک ته سنجاق و سریع گذشت خودش را  بمن نشان داد و رفت ، محلولی قوی از شب پیش درست کرده بودم بجانش افتادم بجان همه خانه و همه سوراخ سنیه ها بجان همه مبل و صندلیها  اما او را نیافتم نه زنده اش را و نه مرده اش را چهارپایه قدیمی را با روکش آن به درون زباله دانی انداختم  هرچه قدیمی است باید دور ریخت باید نو شد و از نو ساخت حتی زندگی را حتی انسان  را .این نیاز است  برای پیشرفت کردن باید بجلو راند و زباله هارا به دور ریخت  آدمهای بی مصرف را نابود کرد جنابت بهترا از یک خلاء نامطبوع و تهوع آور است  ،» ماسون » سر عالم نشسته او را غمی نیست اگر پاهای من باین  روز افتادند و او را غمی نیست اگر ما درلانه عروسکها رویهم سواریم ،  صدها تن دیگر مانند من زندگی میکنند آنها به به بوی تهوع خود عادت کرده اند اما من هنوز درفکر بوییدن یک گل سرخ هستم .
    فرا تر برویم ، فراتر رفتن  از چی  از خود؟ واین خود کیست ؟  و آیا این منم کمتر از هیچ ؟ آه به دنبا ل چه جفنگیاتی هستم  حال تجربه های رنگ شده خود را در لابلای کاغذ پاره ها پنهان میکنم و با بپای امروزی ها راه میروم  هیچ خطری برای من ندارد خودم را محکم نگاه داشته ام وتا امروز خود من را از دست نداده ام  میلی ندارم بنایی را روی یک اینده نامعلوم بسازم آینده پر تاریک است  ساختمانهای بدون سقف و یا شیشه ای گویی ماهیانی درون یک آکواریوم در برابر چشمان آنها حرکت میکنیم میخوریم پس میدهیم ،  زمین به زودی کم خواهد آمد باید رفت زیر دریاها و یا روی درختان  ،  و من چه به اعتبار پاهای  محکم خود خود را قوی میپنداشتم  و حال با نیش یک جانور  پا هایم را نا هموار میبینم .
    هرشب  (او )را بخواب میبینم سر حال و خوشحال بدون آن زهری که مینوشید  وبه جنس آن کاری نداشت  همان میخوارگی سنگین باربران کشتی را تحمل میکرد و پس میداد چشمانش مرده بودند نگاهش یخ بسته بود گاهی از بخارات مستی  بهره می جست  و برایش لازم بود که بیاد نیاورد چه کرده  حال سرخوش و شادان در آن دنیا میرقصد .
    و خوب خانم خوب و مهربان و بزرگوار ! اگر تو هم چیزی برای عرضه کرده داری  روی کن . نالیدن فایده ای ندارد همه میتوانند بنالند وهمه میتوانند دیگرانرا بگریانند اما کار  تو گریاندن بقیه نیست  تنها باید بدانی که همه ما در عرصه شطرنج یا سربازیم یا ملکه و یا شاه گاهی اسب و زمانی یک برج بلند  ، گاهی میشویم دستهای زیبایی هستند پر قدرت که ما را و جایمانرا عوض میکنند باید نشان بدهی کدام یک هستی ، بنظر میاید که بهتر است اسب باشی ! باید بدانی ارزش همه مهره ها برابر نیستند  آن دست گاهی ترا مورد استفاده قرار میدهد و اگر لازم شد دستور میدهد ترا اخته کنند و یا برای خوراک بقیه جانوران بکشند .
    پر بیراه رفتم ، در انگلستان فیلمی قدیمی را تماشا میکردم بنام ” دارلینگ ” امروز در این فکر بودم که او شاید میدانست که درعرصه زندگی هیچکدام نخواهد شد بنا براین  ناجایی که توانست از زیبایی و رعنایی خود بهره برد و سپس در یک کاخ تنهایی نشست . شاید هم نقش کسی بود که امروز دراین دنیا نیست !.ث
    ———
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست 
    فرض کن  مرگ قناری در قفس  هم مرگ نیست 
     فرض کن  یک شاخه  گل  هم در جهان هرگز نرست 
     فرض کن  جنگل  بیابان بود از روزنخست 
    در کویری سوت وکور 
    در میان مردمی  با اینهمه  مصیبتها صبور 
    صحبت از  مرگ محبت  ،مرگ عشق 
    گفتگو از مرگ انسانیت است ………..مشیری 
    پایان 
    » لب پرچین « . ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 29/08/ 2017 میلادی / …
    ———————————————————————-
  • بوی من نبود

    من به میهمانی دنیا رفتم ،
    اما چه دنیای ما کوچک شده تنها  مرز میان دونقطه  در یک اطاق کوچک  ، 
     من به میهانی دنیا رفتم  به دشت بی ستاره و به خیابانهای پر ازدهام
    من بباغ سبز بی کسی رفتم  بجایی که خبر از آواز بلبلان نبود 
    تنها آوای جغد ها و پرپر زدن پرندگان  و فرار آنها از دست روبهان 
    من پای به ایوان چراغانی شهر نگذاشتم 
    پلهای روشن را از دوردستها میدیدم 
    درهوای خنگ صبحگاهی و روز بلند بی حالی 
    من بدیدار هیچکس نرفتم  تا طعم لذت دیدار را بچشم 
    در کنار تنهایی پر صدای خویش 
    افتادم .
    ———-
    بخانه برگشتم ، خانه بوی کسی دیگری را میداد ، بوی من درخانه نبود ، بوی من گم شده بود ،  بوهای بدی بود ، توالتها همه کثیف و رویه تختخوابم سر و ته بود معلوم بود کسی از روی بی حوصله گی آنرا پهن کرده است ، بوی بدی به مشامم میخورد ، میدانستم بچه ها برای شنا در استخر خواهند آمد ، اما نمیدانستم که به تختخوابم نیز دستی میرسانند ، دوستان  نوه ام از انگلستان  آمده  بودند حال اینجا خنک تر بود .
    تمام روز م را صرف بیرون راند ن بوهای ناشناس کردم به دنبال خودم بودم وبه دنبال تنهایی خودم و بوی خودم که گم شده بود .
    نوشته بودم که آنچه را میبینیم بیاد نمی سپارم  نیازی ندارم  اما باید میدانستم در نبود من چه اتفاقاتی افتاده ، ظرف قهوه ام  خالی بود و بقیه معلوم بود که قاشق نمداری درمیان آن فرو رفته بود همه را بیرون ریختم ،  در انتظار یک باد خنک  و خیالی خنک تر نشستم  و لبه تیز اندیشه هایم را بسوی یک یک فرستادم  سوزندگی افکارم  در زیر خاکستر خیال  همه چیز را عیان ساخت  گرمای دلپذیر خودم را از دست داده بودم 
    حال در سایه من کسی دیگر زندگی کرده بود  و رویاهایم را که در هوا معلق بودند به بیرون فرستاده تا بر برگهای تازه خشک شده بنشینند .
    هوم ، سوییت هوم ، نمیدانم خانه ام کجاست ؟ دردل فرزندانم و یا یارانم و یا دوستانم و یا روی زمین خشک و خالی  بین مرزها که هرروز تنگتر میشوند  اما کسی نمیتواند  راه عبور مرا ببندد به هرکجا که میل دارم سفر میکنم . 
    هرکسی بوی خودش را دارد وبه آن بو عادت میکند حال باید چند روزی دور خودم بگردم و هوا را با عطر شانل نوزده که مانند اسپری به هوا میفرستم اشباح سازم  تا دوباره خودم جا بیفتم .
    سیمرغ هم خاموش شد  در من هم خاموشی گرفت ،  او هم مانند هر جانداری میجنگید  وآهنگ جنبش خود را  با پای کوی پرد عقاب سپید  و ستاره های آبی  میخواند .
    حال خاموشی گرفته  و آواز سیمرغ من نیز در خاموش دارد میمیرد  و من دیگر نمیتوانم او را بشنوم  حال دوبار ه خاموش خواهم نشست و خاموش بی تفاوت به چهره مردگانی که در گورها خفته اند اما چهرهایشان همچنان روی پرده سینما میدرخشد نگاه میکنم و باز بر میگردم به دنیای  تاریک وبی چراغ خودم ، در انتظار رویش دوباره خود هستم هر گیاهی در خاموشی  میروید و من دوباره خواهم رویید و برگهای تازه و سر سبزی را روی شاخه هایم خواهم نشاند . من در خویش مردم و دوباره زنده شدم .
    باغها  با برگهای  زردشان 
    عصرها  و افتاب  سردشان 
    در خیابانها ظهر ها ، بر سنگفرش 
    گاری نفنی  ، طنینش تا به عرش …..میم ، نیستانی 
    پایان 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 28/07/2017 میلادی /./
    توضیح ، عکس بالا را از دوربین خودم گرفتم !!!!
  • یک روز داغ تابستان

    یک روز  ساکت  تابستان  ، 
    زیر باران  باد سوزان ،  
    غربتی دیگر را با هرچه بود
    با هرکه بود 
    بجای گذارم.
    ———–
    باز آمدم ، خسته و درمانده با دردهایی که  لازمه سن  است رفتم به آنجا بمیرم  باز در خودم زنده شدم و بازگشتم بخانه ، خانه نیست خانه من در دل فرزندانم میباشد ، دلم برای تو تنگ شده بود برای تو صفحه کوچک  که مرا تسلی میدهی /
    بمن ظاهرا باید خیلی خوش میگذشت ، اما چیزی  در درونم فریاد میکشید ، شیپورها آماده نواختند و باید چمدان خالی را این بار بست  هوسم بود که یک اسباب بازی نو بخرم  و آنرا خریدم و در کنار بقیه گذاشتم تا چرندیات   وزد و خوردها و بی بند و باریها و درعین حال توقف حرکت به جلو و اندیشه های نو، را ببینم  ، همه باید زائل شوند  با یک بشقاب واجبی ، در همان کنج  اندیشه های کهنه باید ماند و حرف نزد باید برگشت به قرون گذشته  “باید که باید “دستورات کم کم به اجرا گذارده خواهند شد  تا زمانی که تو وبا همه نوشته ها و کتب جمع آوری شده ات را به اتش بکشند همچنان که بناهای تاریخی را ویران میکنند زمین باید صاف شود انگلهایی نظیر ترا باید با موچین و ذره بین برداشت و دور ریخت .
    از اینکه نتوانستم با پاهای خودم حرکت کنم رنج بیشماری را متحمل شدم مانند یک کیسه زباله در گوشه ای بیفتی تا ترا جا بجا کنند  نه ، هیچ میل ندارم هنوز میتوانم راه بروم و هنوز میتوانم بیاندیشم و هنوز میتواتم فریاد بکشم .
    آه ، ای خواب ، ای سروش ابدی و شادمانی ،  ای هدیه بیکران طبیعت  تو تنها چیزی هستی که مرا در خود جای میدهی و از سایر این انگل ها دور میکنی ، زمانی کوچکترین حرکتی مرا به شادی و خوشی بر میانگیخت وتا آسمانها پرواز میکردم حال هیچ جیز بمن مزه نمیدهد  تنها به ارواح گذشته گان میاندیشم وبه تماشا بازی و آوازان رفتگان مشغول میشوم ،  از دیدار خیلی چیز ها افسرده شده  و آنچیرگی عقل را از دست دادم  از زرنگیها  و ادمهای خرفتی که میپندارند تو نیز مانند آنهایی ، اینجاست که رنج میکشم . 
    زمانی زندگی سخت دردناک میشود که قضاوت جای خود را به فضاحت میدهد  و چشمان طبیعت به روی همه بسته میشود آدمها جایشان عوض میشود ، نسلی پدید میاید که تو آنها را نمیشناسی همراهی کردن همدردی کردن با آنها بیفایده است باید متانند یک مجسمه بایستی ودمانند یک کره خر سر تکان دهی .
    حال بجای عدالت  ظلم میکنند و نامش را میگذارند قضاوت  و میاموزند که چگونه باید این عمل را فرا گرفت  و نامش را مهر کرد وبر سینه ها نشاند .
    آری ، دلم تنها برای تو تنگ شده بود که در سکوت به تشعشعات ذهنی من گوش فرا میدهی ، 
    چه خوب است که دیگر پاهایم  برای رفتن  به چراگاه آنها یاری نمیکنند  آنها خود را جمع کرده اند  تنها بتو میاندیشم ای واژه  تا دم به دم ترا شکل بدهم .
    بگذار نو رسیدگان  با آفتاب بزرگ شوند  و در روز بلند  چاویدشان و روشناییهایشان با چراغهای مصنوعی مغزهای مصنوعی شعور مصنوعی  با خرد از بین رفته و گم شده  با یکدیگر گام بردارند .یک ارتش بزرگ در گهواره خوابیده است .ث
    پایان 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 27/08/ 2017میلادی /.
  • ❤️❤️❤️❤️روز تولد من

    فرزندانم
    عزیزانم 
    نور دیدگان من 
    با این ودیویی که درست کردید وبمن دا دید 
    همه خوشبختیهای گم شده ام را به پایم ریختید 
    وبیادم آوردید که مادری خوشبخت  ومادر بزرگی  خوشبخترم 
    عزیزانم 
    از یک یک شما ها سپاسگذارم ومیدانم که ماهها وقت گذاشتید 
    دور از چشمان کور من واین ویدیورا د رست کردید 
    از همه شما ها  دخترانم وپسرانم ودامادهایم  نو ه هایم از صمیم قلب 
    سپاسکذارم 
    از تو نو ه خوشگل من که از طریق  گوگل کلمات فارسی را پیدا کردی
    از. شما  نوه های عزیزم وتو سگ کوچولو مافین همهرا بر سینه میفشارم 
    بوسه هایم را نثار یک یک شما میکنم ودانستم که بی مزد وبی منت نبود
    هر خدمتی که کردم
     هفدهم آگوست  دوهزارو نهصد و هفده میلادی 
    برابر با بیست وششم امرداد ماه یکهزاو سیصد ونود وپنج ایرانی 
    با عشق  /ثریا 

    سپاسگذارم

  • تولد

    تولد من
    فردا ر وز تولد من است 
    پر خسته ام رنج راه ورنج نتوانستن حرکت  نکردن وهنوز گیجم
    کجایم ؟خوشا بحال  آنان که به راحتی میگریند  زیرا سر انجام دلداری خواهند یافت 
    ومن همهرا از دست داده ویا میدهم 
    در هوای دلپذیر  گرم وروشنایی ومن  غمگینم 
    خانه پر  از گل است   و دل من پراز درد
    اه ما شکست خوردگانیم ودرکنار آهنگهای زیبای شما دل به 
    فصلها خوش کرده ایم 
    تنها جایم عوض شد همین  آسمان همان آسمان  است ومردم همان مردمان 
    ملتی از بیداد رنج میکشد ومن سرود نو میدی را برایشان میخوانم
    پسرم  
    احتیج بمن نداری من میتوانم باز هم تنها بمانم 
    خودت تنها بوده ای با مشگلات ونبردهای فراوان 
    اما من چندان تنها نبودم شما ها را روی شانه ام داشتم
    همه ما منزوی شده ایم ودیگر خبری از آن جشنها وسرودها نخواهد بود 
    درانتظار دیگری هستم که ازشمال باینسو را افتاده است
    در حال حاضر همه ما مهره های شطرنجیم وچه کسانی با این مهر ها 
    یعنی با ما بازی میکنند ؟ 
    پر خسته ام وپر خواب آلود 
    او هم خسته است 
    وخوب فردا ناهاری میخوریم وآخرین تولد بر گذار خواهد شد 
    در جایی باید توقف کنم وتمامش کنم
    پایان 
    ای نوشته را  روی تابلتم نوشتم 
    ثریا 
    ایرانمنش /لندن /۱۶آگوست ۲۰۱۷ میلادی

  • ما واین جهان باقی

    ماه ، این افتاده  آن شب از سریر
    این عجوزه  منکسر ، این در کویر
    چون  غریق خسته ای در آبگیر………..”.نیستانی “
     در  زمینه مهتابی  رود رنج ، هیچ همیشگی  موجود است ، همه هیچ است  هیچ، در هیچ  و همه چیز هیچ و آنچه نیست که به زحمتش بیارزد و یا جذبه ای داشته باشد .  
    هفتاد
    ——
    به نحوی نا پیدا  فرسایش  این سالهای دراز کار بی امان ، تنهایی بی پایان ،  همه بر چهره ام نشسته و نقشی گذاشته  شادی و خوشبختی از چهره ام گریخته  باید از پله ها بالا بروم  زندگیم بی آنکه توجه کنم گذشته است ،  عصیانی مبهم در سردارم  همه این زندگی از دست رفته  این زندگی تهی از عشق  بی عمل ، بی تجمل  بی شادی  اما پرتوان و نیرومند است با فکر کردن میتوانم  رنجها را بزدایم  و همه آنچه را که نداشتم توانسته بودم خود را اسیر و بهره مند نشان دهم نه ! دیگر فکر کردن به آن دیر است ، خیلی دیر .
    دنیا همین است که هست  و من همینم که هستم دنیا باید مرا تحمل کند  ، من که حوب تحملش کردم .
    حتی این پسر گرامی  ، این گرامی ترین  پندار  و گنج من  مانند بقیه  چیزها تنها در پندارند  ای دو  چشم فروزان من وای روشناییهای  دو چشمم  بی شما هنوز هم میتوانم  بدوم ،  هرچند دیگر به آن شکل و شمایلی که شما تصویر مرا نقش کرده اید نیستم 
    بعضی  از آدمها در محافلی باندازه کافی نمک پرورده پیدا کرده اند  که مطمئن باشند  بموقع به فریاد آنها خواهند رسید  من این کار را نکردم  ازآن محافل بالا نیز بیزار بودم  غیر از خدعه و نیرنگ و ریا چیزی ندیدم مردانشان مرا میخوردند و زنانشان مرا تکه تکه میکردند .
    امروز من همانم ، تنها پیراهنم عوض شده و کفشهایم را به دنبال خود میکشم  و از ایستادن و انتظار کشیدن خسته میشوم .
    پسر عزیزم ، من بر شانه های تو سنگینی میکنم ؟  چرا ، خودم میبینم  ، می فهمم ، حاشا مکن،  تو مرا خیلی دوست میداری  اما نیاز به ازادی خودت و آن سنگ مرمر بیشتر داری  نیازی است طبیعی  و مشروع  خدا کند که دردسرت ندهد .
    همیشه انسان اشتباه میکند  بخصوص زمانیکه  بی تجربه باشد  تو میتوانی دست به هرتجربه ای بزنی  خوب ترا بالا آوردم  و ساختم  سعی کن هر تجربه را بدون حضور تماشاچی انجام دهی . 
    من بیشتر به درست کاری قلب تو اعتماد دارم  تا به درست کاری هوش تو  از همه گذشته  من همین را خوش تر دارم  تو آتشین مزاج  و یگ پارچه ای  گاهی هم بی ملاحظه  سعی نکن ساخته ها را ویران کنی  ، قلب من آسان  ویران میشود ملاتش فرو ریخته تنها مانند گلبرگی در نسیم باد میلرزد .
     .
    ببخشید همیشه کمی تند میروم  دلم میخواست مرد بودم  هرچند احتیاجی  نمی بینم  من به سهم خودم  در مبارزه  این گله  ها گام برداشته ام  اما  از خفقانی که دچارش بودم  و یا هستم  بیزارم  واین سرنوشت  ما زنها ست  که در سردابه ای خود مان بجنگیم  نه در هوای آزاد  ، خوب  روزی ثروتمند بودم ،  حال بی چیزم  جوانی سر شار از خوشی را پشت سر داشته ام  حال ورشکسته  از آن محیط گریخته ام  با این همه هیچگاه  ضعفی نشان ندادم  هیچکس ندانست مبارزات من چگونه بودند  سی و پنج سال  از زندگی خودم صرف این مبارزه شد مبارزه ایکه   تن به تن و هرروزه  با آدمها  نو و تازه آمده  ، صد ها بار در آستانه مرگ قرار گرفتم  ایستادگی  کردم  تا لب پرتگاه نیستی رفتم اما دستی مرا برگرداند ، حال تو آمده ای تا مرا سر زنش کنی ؟  من از یک گهواره  ای برخاستم با پوستی نرم  و دست نخورده  با نا زها و نوازشها  و زپر پرستشها  درزمان افتادگی سر فرود نیاوردم  هیچ سازش پستی را نپذیرفتم   و در پی آن نبودم که با عشوه های  زنانه ام  با دلرباییها  برای خود  چاره جویی کنم  و یا تن به یک زناشویی سود جویانه بدهم .
    از این مبارزه هرروزه خسته ام  او را خواستم با تمام وجودم اما هنگامی عشق در دلم مرد هیچ قباله عقدی نتوانست  برای همیشه مرا پای بند کند .
    امروز سالهای گذشته و من از پله های هفتاد بالا میروم دیگر به پشت سر نمینگرم ، به کسی یا چیزی احتیاج ندارم دیگر آن ماهی  کوچک دریا نیستم که در رودخانه   شنا میکرد و  کوسه گردش میچرخید در شکم کوسه زنده ماندم کوسه مرد و من در کنار جسدش باقی ماندم .
    پایان 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 08/08 /2017 میلادی /.. 
  • اخته شدگان

    در برنامه ای هفتگی که روی تابلت من میاید  امروز با چهره  گربه های پرواری آشنا شدم که در کسوت کارمند درکارگاه .یا خانه سفید مشغول کارند ؟  و یا آن کار دیگر ، مردانمان را انقلاب و سپس جنگ اخته کرد و امروز   ماده گربه های پروار  دارند بو میکشند خود بینانی که تنها لاف میزنند  خندیدیم چرا که مجری برنامه میگفت اینها احتیاج دارند  ورزش بکنند نگاهی به هیکلهای آنها مرا به خنده واداشت .
    خوب ، چراگاه  ما ویران گشته اما مزرعه آنها لبریز از علف است خوب میچرند  و گاهی نر گوساله هایی آنها را حمایت میکنند  آنها نیز درجستجوی ماده گوساله های میباشند  بی آتکه ارجی به انها بدهند  و خدا میداند که امروز تعداد اینها کم نیستند  بیش از اندازه میباشند تا جاییکه مجری برنامه ” نگاه ” هم  میگفت دیگر در انتظار کاوه ای نیستیم باید ” گرد افرینی” بر خیزد ،درمیان اینها تنها من یک زن را دیدم او هم متاسفانه دربی بی سکینه مشغول کار است .
    در سر زمین  از دست رفته تازه واردین که ادای بورژوازی را درمیاورند با شلوارها پاچه تنگ و اتو مبیلهای آخرین مدل ولبان باد کرده صورتکی لبریز از رنگهای گوناگون مشغول  چرا هستند تا فردا چه پیش آید  آنها باید  دچار پندارهای بس گرانی باشند  تا تصور کنند  که زیر رو شدن  یک تمدن ویک دنیای کهنه ایشا نرا درگوشه ای دنج قرار خواهد داد  و یا فراموش خواهد کرد ،  آنان درحال حاضر سر میز قمار قمارخانه های زیر زمینی و خانه های عفاف زیر زمینی مشغول عیشند و شلاق تنها به صورت یک پرستار وظیفه شناس میخورد ،  چه کسی در انتظار آن است که طوفان شروع شود   تا آنها شن بازی خود را  به پایان برسانند . 
     و چه کسی حاضر است بقایا ی آن شن ها را بروبد  درحال حاضر از یک چند روزی که باقیمانده  لذت میبریم  برایمان کافی است  آنها زندگی را نیز فریب میدهند .
    حدا قل گستاخ باشید و شهامت ( آن یکی) را فرا بگیرید  فردا من دیگر مرده ام  و فرداهای دیگری نخواهم بود  همین امروز از دیدار او دلشادم  و  خوشحال  و همین را نیز چاشنی زندگی ام کرده ام  آنها میکوشند تا با  توجیه ایده و لوزیکی خود  هرچه باشد راهی برای فرار از بن بستها پیدا کنند  آه…. این یکی مارا میفربید ؟ چرا باید شما را بفریبد  ؟ شما فریب خورده هستید مغز شما لبریز از آشغالهای روزانه است که بخوردتان میدهند ادعای روشنفکری میکنید  و در زمان عمل از میدان میگریزید   نیاز به گریستن پیدا میکنید  برای خود دلیل و برهان دارید  حال ماده گوساله ها را به جلو رانده اید .
    من کسانی را که فرار میکنند تحقیر میکنم ،  » هر آنچه میخواهی باش ،  هرچه میخواهی بگو  و دلت اگر خواست  فرار کن  ولی بگو من فرار میکنم « .
    حال در انتظار کدام معجزه هستیم ؟  هرجایی که میل داریم حرفی بزنیم  زبان کسانی برای لیسیدن  خون ما  میخارد  نیک خواهان بشر !  به تردستی  بازیچه های مرگ را در اختیار آنها میگذارند  ، آنها مانند سگ بو میکشند و میدانند که آنها ، خریداران در شور وشوق  میسوزند .
    گله نیرومند سگان  بی بی سکینه  وابسته به ان سازمانهای مرموز  و اسرار آمیز  در همه جا حامی آنها میباشند .
    امروز حالم دگرگون است ، خیلی هم دگر گون است . گرما ودمای هوا حسابی مرا از کوره بدر برده است . تا بعد 
    از سری یادداشتهای روزانه 
    » لب پرچین « اسپانیا / ثریا ایرانمنش / بعد ازظهر دوشنبه 7 آگوست 2017 میلادی .
  • ادامه آن قصه

    “.روسیه اول سر زمینم را برد و سپس دست به کشتزارم زد وبهترین  هارا برد “
    آه… سخت ترین و بهترین  زنان میتوانند ،  اهانت های نهفته  را ببخشند ، اما هرگز  از یادشان نخواهد رفت .
    عشق دچار پارگی شد  تارهای از هم تنید  دیگر امکان  ترمیم آن وجود نداشت .او بیشتر دلبسته  منافع قبیله  خود و دارای همان  روحیه  وهمان خست گراییها وا نگیزه های مسخره زندگی بود  ، آیا فریب نخورده بودم ؟  خودم را فریب نداده بودم ؟  او حیله گر بود  قضاوت او هیچگاه از روی رئوفت  نبود  به گمانی شدید به همراه  اطرافیان  مقداری  از کارهای او جنبه تقلیدی داشت  مانند یک بچه  نارسیده و نا کامل .
    به رغم حرفهای گنده گنده  ( اکثرا خاموش بود)  اما فرمانبر  اطرافیانش بود  و من باخود میاندیشیدم مرا باین  اشخاص با این پک وپوزه هایشان  چکار ؟
    او یک بچه گنده بود که  میل داشت  برایش دل بسوزانند  او را نوازش کنند عیب های او را نادیده بگیرند  او وجود » زن«  را نمیدید  اورا احساس نمیکرد  تنها دوسینه سفت و محکم  و رانهای او را میجست .
     اوتنها یک تصویر زیبا را میخواست که بر دیوار اطاقش  بیاویزد  و مردانگی  خود را ازاین  طریق  نشان دیگران دهد  او زن را نمی دید زنی که اراده  داشت / اندیشه داشت /  آخ  ایا او میتوانست  مطمئن باشد  که بتواند چنینی زنی را  با بار اضافی وارد حریمش  بکند ؟ .
    من یک زندگی داشتم  نه چندان وسیع  از ان سر سری گذشتم  آنها نگذاشتند که من با گامهای خود  با اراده خودم  راه بروم  آنها مرا کشان کشان  رو ی خاک و خاشاک خودشان میبردند  .
    در کودکی یاد گرفته بودم  که به مردم  کمک کنم  حال دیگران  این از من گرفته بودند به قیمت کمک کردن به خودشان /
    آیا میتوان  زندگی د.رونی  خود را  فهماند  بسکه واژ ه ها  تیره و منهدم شده اند . 
    پسرم / پسر خودم / 
    برای اینده او  مجبور به یک ازدواج تحمیلی و نا خوش آیند شده بودم  و به دخترم گفتم بخاطر تو  تن به تحمل این جهنم داده ام  اما میدانستم که آن جهنم  کانون پرورش  خوبی برای بچه ها بخصوص دختران نیست ،  پسر از جهنم فرار کرد  و من تنها ماندم .
    او به پدر بیشتر احتیاج داشت  حال  پدر برایش یافته بودم  تنها یک باد ، یک خار ویک نیشتر  نه بیشتر .
     آیا بهتر نبود  زنی شوهر دار بودم  با چهار یا پنج مترس  تا یک زن تنها  با یک بچه بدون پدر ؟  پدری که روحش هنوز درخیال جنگل بود .
    امان این بورژوازی  نوین 
    امروز احساس میکنم دچار یکنوع دگر گونی شده ام  غم غریبی که در درون من  سر برآورده  میل دارم  آنرا سرکوب کنم اما بیفایده است  تلاشی برای دنبال کردن داستانها ندارم همه را همه  از بیش میدانند و  با قهرمانان آنها زیسته اند  به سفرها رفته اند.
    انرژی مثبت !!! بعله ! جمله بسیار زیبا یی است باید همیشه  انرژی مثبت داشت  و به دیگران نیز تزریق نمود  حتی هنگامیکه اسمان دود گرفته و ابری و داغ است ، سوختگی همه وجودت را گرفته  صدها هزار هکتار زمین و درخت در آتش میسوزند باید گفت ” به به ، عجب آسمان آبی و زیبایی و عجب هوای دلکشی  هنگامیکه بجای پرندگان خوش الحا ن گروه گروه هلیکوپتر ها ی کمکی  حامل آب وکف در آسمان میچرخند  که روی درختان شعله ور وبی زبان  آنها را فرو میریزند تا آتش را خاموش کنند  چگو.نه باید به این خود فریبی  و مردم فریبی ادامه دهم ؟ . بقیه دارد 
    آز یادداشتهای روزانه 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 07/ 08 2017 میلادی /…
  • زندگی درونی

    ” آدم وحوا در بهشت  درحال چیدن میوه ممنوعه ” !
    —————————————————
    قرار نبود بنویسم آما نامه ای آمد که برخیز ! برخاستم در اطاق داغ همسان یک سونا کولر درآنسوی دیگر کار میکند و کمی  بادش را بمن میفرستد  مستقیم نمیتوانم زیر کولر بنشینم ،
      فریبم میدهند ، این جانوران کوچک مرا فریب میدهند بخیال  آنکه سنی از من گذشته دیگر شعور را هم گم کرده ام  . من فریب آنهارا نخواهم خورد همچنانکه فریب بزرگترانشان را نخوردم ، تنها سکوت کردم تا بازی را ادامه دادند  سپس دستهایشان رو شد ، دست من پنهان بود ، پشت سرم پنهانش کرده بودم 
    من از درهای بسته  و پنجره های کدر و پرده های افتاده وحشت میکنم  ، باید نفس بکشم  باید آزاد باشم  آزادانه راه بروم  در لباس پوشیدنم   در گفتارم  در عشق ورزیدم  ، من بخاطر عشق بگونه ای  فدا کاری میکنم  ، اما اگر  مرا در قفس بکنند  زنجیر  را پاره میکنم  و فرار بر قرار ترجیح میدهم   من نمیتوانم زندانی  تجهیزات و تجملات باشم .
    ——–
    من مایل نیستم در مجالس ترحیم  شما حاضر باشم ،  و چادر بپوشم  یا سر سفره های مسخره  بنشیتم  بی آنکه بدانم چرا ؟  دنیا ی من دنیایی باز و لبریز از آفتاب و روشنایی است اگر مرا مجبور کنید خواهم مرد ،  تنها راه من به سفره خالی و رختخوابم منتهی میشود  ،نشست ،  برخاست  با زنانی که بیهوده اصرار دارند  نقش  بانوان متشخص را  بازی کنند مرا عصبی میسازد .
    تشخص سالها بود که درآن سر زمین مرده بود  هم اکنون این تازه وارد ین باید خیلی چیزها  را بدانند وبا خیلی از چیزها اشنا شوند .
    ” اوه کمی او را  بباد  تمسخر میگیریم  سپس باو یاد میدهیم  اشنایان شهرستانی ،  آشنایان شهری  وظائف خویشاوندی  دید وباز دیدها میهمانیهایشان  نشان یک سلسله  بیکاری  و در معاشرتهایشان  ” که زن باید کد بانو ” باشد  اگر چه  از فشار  درد و خستگی نالان بگوشه ای بیفتد . اما مدام باید سر فراز باشد  که خورش جا افتاده واین افتخار بزرگی است  برای این بردگان بی زبان  یک زندگی مکانیکی  در پندارهای  عقب مانده  و فرو مایگی شان  ، آه  همچو سنگی بودم  که مرا درون دیوارها با ساروج و آهک  کار گذاشته باشند  عشق گم شد  ، نابود شد ،  سروری و اقایی جای آنرا گرفت  آن انرژی پنهانی  در من هرگز  خاموش نمیشد  بر خلاف جهت آب حرکت میکردم  نه ، بمیل آنها ، بمیل خودم  تنها مدتی دچار  ضعف  اعصاب شدم . بقیه دارد
    از” دفتر یادداشتهای روزانه ( که خط خودم را نمیتوانم بخوانم ) ….
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  06/ 08 2017 میلادی .
  • یک چکامه

    ساعت دو ی پس از ینمه شب بود که با اخطار ( او) بیدار شدم ، حوصله نداشتم اما میدانم در خواب داشتم فریاد میکشیدم با چه کسی مرافعه داشتم ؟ کلمات اقتدار و ایستادگی را مرتب زیر لب تکرار میکردم ، سعی کردم بخوابم اما نشد ، باید بیدار میشدم هجوم کلمات و گفته ها و شنیده ها داشت مغزم را منفجر میکرد ، آه….حال با این پک پوزه های اینها چه باید کرد ؟  اگر آن چند دست لباس و الندگ و دولنگ  وآ ن اندوخته را را از آنها بگیرند هیچ هستند ، هیچ ، ” انقلاب ” فواید زیادی دارد در آن زمان که شعرای متعهد مشتهایشان را گره میکردند و فریاد میزدند و در شبهای شعر انستیتوی گوته با کلمات غلیظ عربی و دعای ربانی اشعارشان را شروع میکردند  از همه شعر های آنها  خون بیرون میریخت ، به اشعار فروغ و سهراب سپهری اعتنایی نداشتند ، آنها زیادی احساساتی و مردمی بودند باید خون از هر کلمه میریخت و هنوز این خون ادامه دارد وعده ای از جریان وفوران  بودن همین خونها به مراد خود رسیده اند وبر کرسی و عرش اعلا تکیه داده اند و دیگر خدا را بنده نیستند ، آه در کسوت یک زن اشرافی رفتن چه لذتی دارد !! آنهم بدون سابقه و پشتوانه فامیلی یا خانوادگی ، علفهای خودرویی که ناگهان در کنار درختان قوی و ریشه دار سبز شدن و حال مشغول جویدن ریشه ها هستند 
    اما من نشان دادم ، یک زن ایرانی یعنی چی ، نشان دادم  مادر یعنی چی و نشان دادم هنگامیکه از بالا به قعر دره نداری و فقر میافتی ایستادگی یعنی چی  نباید  خود و یا فرزندانم را به راههایی نابکاری بفرستم و آنها را مجبور کنم تا برایم پول بیاورند به آنها امکان دادم تا راه خودشان را بروند امروز افتخار میکنم که مرا بهترین مادر شوهر و بهترین  مادر زن و بهترین مادر بزرگ مینامند سیراب میشوم تشنه نیستم گرسنه هم نیستم  هنگامیکه فرود افتادم دانستم که باید از ماهیچه های ورزیده خود استفاده کنم ، کفشهای تی تیش مامانی را به کنار انداختم وبا پوتینهای کت و کلفت به راه افتادم ، بی انکه دستم را بسوی کسی دراز کنم ، در سر راهم خار مغیلان بودند که دامن مرا میگرفتند ، آوه از پک و پوزه های این مردم تازه به نوا رسیده چگونه خود را خلاص کنم ؟! احتیاجی نمی دیدم تا هر احمقی را بعنوان همسر و یا همراه در کنارم بگیرم ، اشتباهات زیادی  کردم اما این اشتباهات به کسی آزاری نرساند پر دل رحم بودم دانش درونیم و آن انرژی بی حسابی که در درونم شعله میکشید مرا به راه انداخت  باید با  این نودولتان که خر را داده و بجایش یابو گرفته اند بنوعی کنار میامدم هنوز نمیدانستم که ” پول و دارایی ” رکن اساسی یک انسان و چه بسا انسانیت !! را  تشکیل میدهد اگر چه یک یابو باشد این پولها غنیمتهایی بودند که از راههای نامربوط به دست آورده و حال نیمی از آنرا بباد داده اما هنوز در کسوت اشراف زاده ها قدم بر میداشتند مردم فریب میخوردند من در سکوت راه میرفتم نه زیر سایه کسی زیر حرارت جرئت خودم ، تنها یک فکر داشتم باید بنوعی زندگی را تامین کرد و آز آن پسر مردی ساخت و از آن دختر زنی با کمال و آراسته  حال با نگاهی تازه دروغ بزرگ زندگی را میدیدم  و درباره اخلاق انسانی !! که دیگران قضاوت میکردند میخندیدم  ، زن بودم وزن بودنم مصیبت بزرگی بود ، آنهم زنی جوان ، چه خوب شد که پا به سن گذاشتم .
    ایستادم بی آنکه بگذارم پاهایم جلوی کسی به لرزه دربیایند  ، خوب خورده بودم و خوب چریده بودم در کودکی  و سپس نو جوانی بدی داشتم اما خودم را رهاندم  مانند یک سیلاب همه چیز را در هم شکستم و به جلو راندم و نشان دادم که یک زن از لحاظ  نیروهای درونی  بسی غنی تر است  و اگر به دامی در افتاد است که مرد بر سر راهش  نهاده اسیر است نباید از مقاومت چشم بپوشد باید مبارزه کند و من این کار را کردم .
    روز گذشته در بین کتابهایم کتابی یافتم که مادر شوهر دخترم بعنوان هدیه تولدم بمن داده بود ، کتابی که در سال 1948 چاپ شده بود حاوی اشعار بزرگان قدیم با زبان فاخر انگلیسی  که من کمتر با ان آشنایی دارم تنها سه نفر را توانستم بشناسم امیلی دیکنسون ، و رودیارد کییلینگ وعجب آنکه دستخط جرج واشنگتن که اصل آن دریکی از دانشکده های  آکسفورد  محفوظ است نیز در این کتاب بچشم میخورد ، آن دوست نازنین گفت ” 
    این کتاب متعلق به مادرم میباشد و هیچکس غیر از تو لیاقت داشتن ـآنرا ندارد ، حال در این فکر بودم آنرا به نوه ام هدیه بدهم  او نیز مانند من مینویسد و خوشحال است در شهر ی زندگی میکند که جایگاه نویسندگان بزرگ است خوب مینویسد گاهی اشعاری هم میسراید عکاس خوبی است و نقاشی بی نظیر درمیان لباسهای گنده و ارزان  مانند الماسی میدرخشد اهمیتی به سر وضع خود نمیدهد میداند که زیبایی درونی و بیرونی او مانند خورشید همه جا را روشن میسازد  خوشحال شدم که دیدم اولین هدیه من که یک دفتر خاطرات روزانه بود کار خود را کرد و از سن هفت سالگی نوشت تا الان . 
    تولد او و تولد من در یک روز است و من این کتاب را باو خواهم داد و راهی سفر خواهم شد ، ریاست عالیه بمن سه هفته تعطیلی داده است !! البته پیشنهاد کرده که میتوانم از طریق آی پاد هم  برایش چیزکی بفرستم اما …من درتعطیلی هستم .همه شمارا به خدای خودم میسپارم خدایی مهربان عاری از هرگونه مکر و ریا و فریب است و خدایی آزاده  کار من این است  که نگذارم زبان فارسی تبدیل به زبان عربی شود ما هم مانند مصریان  هویت خود را ازدست بدهیم تا آنجا که میتوانم مینویسم اگر چه چرند باشد . پایان 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 31/07/2017 میلادی /…
    ———————————————————————–
    این نوشته را به دوستی هدیه میدهم که مرتب به همسرش میگوید ” من میل ندارم مانند “ثریا “شوم ، باید بنویسم ” ثریا شدن کار هر کسی نیست خیل جرئت و شهامت و دلیری و از خود گذشتگی میخواهد که درشما آنها را نمی بینم . عمرتان دراز …….ثریا 
  • پازل

    پازل را همه میشناسند یا جیک سو ، 
    برایم دلپذیر بود  که تکه تکه ها را کنار هم بگذارم  و” پازل ”  را تکمیل  کرده بعد تصویری بوجود میامد  ، وانرا بر روی دیوار  نصب میکردم و به تماشایش مینشستم .
    حال پازلی جدید یافته بودم  اعجوبه تازه از روزگار ما ،  گاهی تکه ها از دستم  می افتادند  و در زیر میز که لبریز از چیزهای گوناگون  و فرمایشات بود گم میشدند  آنها را پیدا میکردم  بهر روی او ” سالار ” شده بود  و قهرمان  اصلی صحنه  در رویاهای  کودکانه دختران جوان  و یا زنانی که هنوز هوسی در ته دلشان موج میزد  ، آن گونه لبخند ،  و آن برش موهها  گاهی با صورتی نتراشیده  گویی همین الان  از یک بستر پر تلاطم برخاسته است .
    نه گرسنه بودم ، نه تشنه و نه هوسی در دلم موج میزد  تنها میل داشتم کشرا بکشم  ببینم تا کجا میرود  معلوم بود که سر آنرا رها نمی کردم   تا بصورت خودم برگردد.
     سالها بود که روی همه زائده های زننده  که در دل و سینه ام جای داشت خاک ریخته بودم  بعلاوه از کودکی همیشه انتخاب با من بود ، ظرف شیرینی را باید اول جلوی من میگرفتند تا من یکی را انتخاب کنم ! .
    حال امروز سر و کارم با مردمی افتاده که بیمارند و از من  بیچاره تر  بجای  هر تفکری همه چیز را میپذیرند  مرده هایی که بخیال خود  زنده بوده و راه میرفتند ..
    چه چیز ها که از دست ندادم ابدا برایشان غمگین نیستم توده خاطراتم را به همراه آنها به دست سمساران سپردم  و خانه ای که ناگزیر به ترک آن بودم .
    همه را درازای سلامتی  وزنده ماندن  این موجودات بی پناه  که به دامنم چسپیده بودند  فدا کردم ، گاهی کپل سفید  و گوشتا لوی یکی را میبوسیدم  و صورت زیبای دیگری را  و  آنکه گنده تر بود گردنش را .
    حال سرگرمی میخواستم  ( پازلهای ) درون دفتر چه ها خسته ام کرده بودند ، این یکی جان دار بود  کنار هم میچیدم  تکه  ای از از آن گم شده بود و یا اصلا از اول نبود  مهمترین تکه آن  که درون سینه اش جای داشت  و من گمان میبردم که به دست دیگری سپرده  اما نه! گم شده بود  فرسوده بود سیاه شده بود .قابل ترمیم نبود ، دعدعه ای نداشتم  او در نظر بسیاری حقیر جلوه میکرد  و پیش  عده ای  پناه جسته بود  دروغ  را به راحتی آب در گلویش غرغره میکرد  و سپس آنرا بسوی بقیه بر میگرداند.
    او میل نداشت شکست را بپذیرد  ( هیچکس شکست را دوست ندارد )  و هنوز دست به سکوی های ترک خورده  بند کرده بود ، آویزان شده بود  ، خوب طبیعت چنین است ، همواره سرگرم شکار و هرکس بنوبه خود  یک شکارچی است  ، تا شکار .
    نه من  تنها تماشاچی بودم  ، تفنگم  آماده شلیک بود ،  او میل داشت که همه را داشته باشد  نیاز داشت  تا دوستش داشته باشند  امتیازات زیادی  به دست آورده بود  اما عده ای  با سوء ظن از کنارش میگذشتند و من در زیر میز  در بین کاغذ پاره ها و عکسها  د ر لابلای  نوارهای رنگین  موی سر دختران  به دنبال  تکه آخرین  پاز ل میگشتم تا آنرا تکمیل کنم. پایان /
    ” از دفتر یادداشتهای روزانه ” 
    ثریا / اسپانیا  شنبه 29 جولای 2017 میلادی ///
  • اندیشه های روزانه

    گر پنجره ای از پی دیدار گشود م 
    افسوس ، که بر سینه دیوار گشود م 
    گفتم بسرا پرده  خورشید زنم راه 
     نالان به سیه چاله شب تار گشودم 
    امروز احساس میکنم دچار یکنوع دگرگونی شده ام ، این نگرانیها و اندوه همیشه با من بوده  غم غریبی  که در من سر بر آورده  میل دارم آنرا سرکوب کنم ،  اما  بی فایده است  به کتابها روی آوردم  درهمان صفحه اول  باقی ماندند ، تلاشی  برای دنبال کردن داستانها ندارم  همه را از پیش میدانم  با قهرمانانشان آشنا هستم  به سفرها رفته ام ، تا مرز مرگ وزندگی  و سر زمینهای ناشناخته و گورستانهای عشق ،  هیچ پرشی ، هیچ اندیشه ای دیگر در من نمیجوشد  در یک جنبش بی حاصل  حرکت میکنم  مانند یک قایقی فرسوده  که به روی آب روان است بند اورا بر پایه های آهنی بسته اند ،  نه به جلو میرود و نه ساکن میشود  تنها  با تکان امواج  در جایش  می جنبد .
    در خانه تنها مانده ام ،  چرت میزنم ،  از همه بریده ام  میل ندارم در کنار آن مردم ناشناس  راه بروم همه برایم غریبه اند  همه را میبینم  کسی مرا نمیبیند  گیچ میخورم  میخوابم ،  زیاد میخوابم  این بهترین  راه رهایی است .
     روزها و هفته ها و سالها  مانند همان دریایی که در کنارم آرمیده  و روبه جزر و مد میرود بی حرکت وبی خیزاب  است ، دریک انتراکت طولانی  در انتظارم …
    در انتظا رچی ؟، در انتظار معجره از آن خدایی که نه دیده ام ونه او مرا دیده و یا میبیند > 
    روزگاری خیلی بهم نزدیک بودیم با او حرفها داشتم و گفته ها ، حال او روی بسوی گرداب زر خیز کرده است  پشت او بمن است صدای مرا نمیشنود .
    در گذشته های دور دراعصار قرون  در اعتقادات پیشین  اعتقادی  مبهم در دل مردم به  خدایی بود که  بیرحم  و تاجر پیشه  به  هیچ کس چیزی نمیداد  تا چیزی نگیرد  همه چیز را نقد میفروخت  و اقوام ماقبل تاریخ  برای حفظ دارایشان  خونی برایش هدیه میبردند ، ( هنوز هم میبرند )  اما خدای من مهربان  بود  نه ستمکار و نه تاجر پیشه  با اینهمه احوال  باو گفتم :
     همه چیز را بگیر  همه نقدینه هارا ،  اما ” آنهارا”  برایم نگاه دار  من مال و دارایی نمی خواهم  تنها این جوجه ها ثروت منند ، نمیدانم در چه موقع و چه ساعتی  با او این گفتگو را انجام دادم  معامله کردیم قرارداد بسته شد او تقریبا حرف مرا دریافت وهرچه را که داشتم از من گرفت و برد  اما بمن نگفت که هراز گاهی باید باز نقدینه ای تقدیم بدارم  ودر هر معامله چقدر باید بپردازم ؟! واین روزها حسابی کر شده است  خسته است  در این  حوالی بو میکشد  ! خوب ، خودم ، اول خودم آماده ام  با آنها کاری نداشته باش  طبیعت چیزی را که میدهد پس نمیگیرد این از جوانمردی به دور است  خودم هستم جای چانه زدن نیست  معامله پایای پای  انجام میگیرد ، اما گویا نشینید  یا فرصت نداشت بشنود  تا آمدم نفس بکشم دیدم در  حوالی  خانه آن پسر گنده میگردد ، آوه نه ، قرار مان این نبود ما باهم معامله کرده بودیم که همه چیزهایی را که داشتم بتو دادم  از کودکی او تا نو جوانیش  ، او تنها کسی بود که از خون پاک من بوجود آمد بعدها خونم آلوده شد با پیوند بستن به دیگری  او را رها کن ،  من آماده ام چمدانم را بسته ام  لبریز از هیچ . 
    تنها کمی فرصت بده تا نفس بکشم  خستگیها را ازتن فرسوده ام بیرون کنم  آنگاه آماده ام . او را رها کن بر گرد بسوی من …….
    دو هفته بود که از او از آن پسر بزرگم  بیخبر بودم و شب گذشته فهمیدم که درطول این دو هفته با سینه پهلوی شدیدی تک و تنها درون رختخوابش افتاده است .
    تلفنش جواب نمیداد ، تا روز گذشته برایم نوشت که کمی بهترم اما همچنان سرفه میکنم. 
    حال دیگر ، چیز ی ندارم تا بتو بدهم  ، هیچ چیز تنها خود مرا دارم همین .پایان 
    هنوز دست مرا  جرئت ستیزی هست 
    هنوز پای مرا قدرت گریزی هست 
    نشان هستی من  – همچو نقطه ای  بی بعد 
    اگر چه هیچ ندارد  ، ولیک چیزی هست 
    پایان 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 29/07 /2017 میلادی /…
  • دلنوشته روز جمعه

    سر گیجه ، عطسه ….. بیماری تابستانی ، 
    موشک سیمرغ به هوا رفت  وهوا را دچار سرگردانی و دگرگونی کرد ؛ هوای دم داروداغ  اینجا آتش سوزی ها در شمال و طغیان باد و بوران و تگرگ در ترکیه …….
    بچه دزدیها ، در همه جا یکسان آتش سوزی در تکزاس  و بیدردی مردم  بی خیالی  خیلی از مردم جهان که ” خوب اخرالزمان فرا رسیده  دیکتاوری در امریکای جنوبی ، آدمکشی حمل مواد مخدر و حیوانات خطرناک در قوطیهای سوپ و چیپس  بی نظمی ، بی قانونی ، عدم رعایت  حقوق بشری ( بشر کی و کجا حقوقی داشته است ؟) همه اینها علامت آن است که جهان دارد به پایان خود نزدیک میشود البته جهان و هستی ما که به دست خود ما نابود میشود زمین همچنان به گردش خود ادامه میدهد و خورشید همچنان میدرخشد و باد و بوران و فصلها نیز بموقع خودشان فرا خواهند رسید ما تنها کاری که میکنیم زمین ، مادر طبیعت را تکه تکه کرده و از بین میبریم تا روزی که اقیانوسها طغیان کنند و همه چیز را و همه کس را آب ببرد . .دوباره افسانه کشتی نوع را بر دفتری بنویسند .
    امروز سخت بیمارم ، حتی شام شب را نیز بهم زدم ، عطسه وسر گیجه نور چشمانم را کم کرده است تنها دریک گوشه نشسته ام کتاب میخوانم و به افسانه هایی که برایمان  درست کرده و یا میکنند گوش میدهم .
    شب گذشته ناگهان باین فکر افنادم که درطول این سی و هفت سال که از فوت شاهنشاه میگذرد  آیا حضرت ولایتعهدی هیچگاه به همراه خانواده به مزار ایشان تشریف برده اند؟ ایا به دیدار آن زن شجاع ” جهان سادات ” همسر انور سادات که جانش را بخاطر حمایت از شاه از دست داد  ، رفته اند؟ ایا میدانند او کجاست وجه میکند ؟ هیچگاه هیچ عکاس وخبر نگاری به دنبال او نرفت ! اما ” بی بی ” زمانی که به زیارت مزار همسرشان میروند یک توده بزرگ عکاس و خبرنگار  خبر دار میشوند و فردا عکسها در سر تا سر جهان پخش میشود . آه  این بیوه غمگین وفداکار  !!  به راستی فداکاری بزرگی کرد که دیگری را به سرای باقی نفرستاد .
    بهر روی هزیانهای  امروز من شروع شده اه اند گویا تب دارم ، در تابستان داغ و طولانی و داشتم به فریاد جناب دیکتاتور ” مادورو ” گوش میدادم که تا دنیا باقی است من رهبرم !!! قرار بود امروز یک دمونستراسیون از طرف مخالفین  بر پا شود  اما نیروی پلیس ومافیا جلوی همه چیز را گرفتند فعلا تا جنا ب ریاست جمهور سابق ما و همراهان باشند جناب مادورو و حزب شان پایدار میماند  مردم هم علف هرزه وخس وخاشاک میباشند . بمن چه مربوط است ؟ بتو چه ؟ سر زمین دیگری است مردمان دیگری و کسی نیست یک لیوان آب با یک قرص مسکن بتو بدهد ویا ناهاری برایت مهیا کند و تو راحت بخوابی !!  بتو چه که دیکران چکار میکنند ویا چکار نمیکنند ؟!  مگر تو فضولی ؟
    راست گفتی عشق خوبان آتش است این را هم برای این نوشتم که شب گذشته  خسرو فروهر در حین اشک ریختن میگفت هرکس برنامه مرا میبیند  گفته های مرا به سمع ولایتعهد برساند !! انگار ولایتعهد اختیارش دست خودش میباشد و تلویزیون متعلق باوست او همه  برنامه ها را رها کرد ” اندیشه ” متعلق به اندیشمندان امروزی است نه به تاریخ گذشتگان ونیاکان ما . طفلک معصوم ، میبایست از امیر ارسلان نامدار یاد میگرفتی تا نان دار  ونام آورشوی. ث
    ثریا / » لب پرچین « / جمعه 28 / جولای 2017 وچه ماه طولانی وسختی بود ……
  • عطر نرگس

    بی تو هیچم ،  هیچ ، همچو سال ، بی ایام خویش 
    بی تو پوچم  ، پوچ ، همچو پوست بی بادام خویش
    ———————————————
    با ز نیمه شب است ، باز بیخوابیها ،  عطسه ها، سر گیجه ها ، سکوت و تنهایی ، همه را میپذیرم از جان و دل اما سر به آستان کسی نخواهم گذاشت .
    بیاد شب گردی های ” او” میافتم که به دنبال قطرهای شراب همه جارا میجست  تا با می بخواب رود و وجدان بیمارش را بنوعی سرکوب کند.
    صفحه را باز کردم ، ” خسرو” داشت میگریست ،  خسروی که امیر ارسلان پای روی شانه او گذاشت و بالا آمد حال همه جا فرخ لقایش بجای او و سپس خودش سر بر استان رسانه ها گذاشته همچنان میتازد ، پادشاه جوان و یا حضرت ولایتعهدی را دیدم که مشتها را گره کرده و میگفت دیگر چیزی نمانده !
    نه چیزی نمانده واقعا آن یکذره حیا وشعور واتحادی را هم که داشتیم با روی کار آمدن فرهنگ جدید و ولگردیها و آوارگیها از دست دادیم همه شدیم  یک مجسمه بی تفاوت  و یا اگر چراغی روشن بود بسوی آن  بدویم . دروغ را مانند آب نبات چوبی به حلقوم دیگران  فرو میکنیم و خود به به و چه چه بلبلی سر میدهیم .
    دلم میخواست اشکهای خسرو را پاک میکردم  و باو میگفتم من هم خشم ترا دیدم وهم درد ترا اما تو هنوز خیلی جوانی واین ملت را نمیشناسی آنها زندگیشان مانند سایه یک آپاژور روی میز است در همان روشنایی که میبینند دور خود میچرخند و کسی را بخود راه نمیدهند تاریکی هارا نمیبیند از تاریکیها میترسند  ، گرد هم جمعند بی آنکه به هم وصل باشند تنها زیر یک دایره جمع میشوند واین  دایره ها هیچگاه بهم پیوسته نخواهند شد . 
    اشک او بی سبب نبود ، خانمی عکس همسرش را برایش فرستاه بود که تیر باران شده بود در اوایل انقلاب  و چه بسا خسرو بیاد پدرش بود .
    امثال این خسرو ها زیادند که در خلوت خود میگریند چرا که پاچه خواری را بلد نیستند لاس زدن را نمیدانند چیست و ذره های  زیر پای دیگران را جمع کردن دون شان خود میدانند ، در سکوت راه میروند و در سکوت زندگیشان میگذرد و در سکوت خواهند مرد .
    دلم میخواست باو بگویم که نسل ما هم سوخت و خاکستر شد اما حاضر نیستیم این خاکستر را بر روی آن سر زمین بپاشیم آن سر زمین دیگر نه متعلق به ماست و نه به تو خسروی عزیز ، آن سر زمین متعلق  به افعی ها  مارهای زهر آلوده و خوکها میباشد .
    دو سه روز است که سر بر روی کتاب دارم و دچار سر گیجه شده ام  از گشتن درون زندگی مجاز ی دیگر خسته شده ام بر گشتم به همان زمانهای گذشته  ، کتابهای چند جلوی خود را میخوانم باز با قهرمانان آنها اشتی کردم ، بی ازارند شاید راه درستی را بمن نشان دهند ” که دادند” در غیر این صورت من چگونه میتوانستم اینهمه مشگلات را ، اینهمه دردها را تحمل کنم و به روی خود نیاورم؟ .
    امروز دیگر وسعت دید من باندازه گذشته نیست ،  هر چه را میبینم   از سنگ خارا گرفته  تا خارگلی  که به دست میخلد  همه یک نوایی دارند  که از نای خودشان میدمند ، در هریک جوهر تاریکی وجود دارد  و آنها ان نیمه تاریک خود را نمی بینند درخیالشان روشنند مانند یک چراغ قوه  و بخیا ل خود خدایشان نیر در این راه با آنها همراه است ، در حالیکه خدا  تاریکیها را دوست نمیدارد  و خدایی نیست که درنای دورنگیها و زیرکی ها بدمد ..
    دلم میخواست خیلی چیز ها برایش مینوشتم اما تنها یک کامنت گذاشتم که :
    زمانیکه مردی بگرید باید تیری سخت در سینه اش نشسته باشد ، درهمان اروپا بمان تو نمیتوانی با این  غولهای بی شاخ و دم به جوال بروی . همه اینها  از یک ساروج ویک سیمان درست شده اند زبان یکدیگرا میدانند  زندگیشان با دروغ وریا آلوده وهمراه هست تو فرزند یک بانوی معلم اتریشی ویک سرهنگ ارتشی با تربیتی بسیار عالی تحصیلات خوب چگونه میخواهی چندین هزار نفر را که هنوز پای بند خر مهره و دود اسفند میباشند به راه بیاوری ؟ …… اما دسترسی باو را ندارم . پایان 
    ای تو همچو ن غنچه  ، عطر عصمتم را پاسدار 
    ای پناهم داده د ر خلوتگه آرام خویش 
    ای تو تو روشن تر  زهر مقیاس ، با دیدار تو 
    دیده ام  صد کهکشان خورشید را در شام خویش ……….سین . ب.
    ———» لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 / 07/2017 میلادی /….
  • آخرین مرد

    رضا شاه بزرگ  در سن موریتس
    ———————————
    زمین   نیزار  زوبین ها ، فضا خونین چرا باید ؟ 
    زمین و اسمان من ،  بدین آیین چرا باید ؟
    به چشمم پلکها هردم درشادی چرا بند د؟ 
    ز اشکم ، مخمل مژگان  ، بلور  آجین چرا باید ؟
    آخرین عکسی از رضا شاه بزرگ  ، که زنها را از زیر یوغ بردگی بیرون اورد  ودوباره آنها را به درون گونی فرستادند چون عده ای از این ” چادر بزرگ| خوب نان میخورند و تعطیلاتشان را در جنوب فرانسه و سوییس بدون چادر میگذرانند .
    شب گذشته هوای داغ بیدا میکرد بطوریکه قلبم داشت می ایستاد عرق ریزان خودم را به روی تختخواب انداختم میدانستم جایی دارد میسوزد ، و امروز صبح دیدم شعله های آتش از آنسوی مرزها بالا میروند دوباره پرتغال و این بار جنوب فرانسه هم از اینسو داشت میسوخت . اوهایو  در سر زمین غول پیکر آمریکا  نیز در إتش میسوزد !. 
    خوب هر های هویی دارد ،  جرایم بزرگ برای سر زمینهای مفتخور و صاحب عقیده همین  مجازاتها را هم دارد و… تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !  
    اخبار ایران  درگیر چادر خانم نامداری است ! اخبار اسکای را دیدم  حال معلوم نیست که این آتش سوزیها عمدی است _ که هست  ویا از شدت فشار گرما وبی یک لکه ابر در آسمانها  باران گم شد از باران تنها نامی بر روی دختران میشود شنید .
    سرمان دراین سوی دنیا گرم است امیر ارسلان نامدار هر روز با قصه ای تازه به روی صحنه میاید و یا رادیوها  و تلویزونهای اینرنتیی را تحریک میکند تا او را به روی صحنه بیاورند ، تبلیغات  منفی بیشتر عمل میکند تا مرتب بگویی بیسکویت مینو عجب طعمی دارد !!!
     بهر روی دنیا دارد در آتش  میسوزد و معلمین بزرگ علم مذاهب همه را ازچشم زنان بی حجاب میبیند وبی عفتی بعضی ” از مردان” !!! بچه های کوچک از کنار پدر و مادران غیب میشوند   امروز خبر چهارمین گمشده را اخبار به سمع شنودگان بی حوصله رساند. خوب جهنم را با چشم داریم میبینم حوریان دیگر در بهشتی  دیگر دارند با ریش ملایان بازی میکنند و یا در کازینو ها پولهای باد آورده را به سوی اربابان حمل و امل یا عاملین میلغزانند . بیخبر از ما سوختگان  میکده ها …..
       
     روز گذشته سالگرد  تولد رضا شاه بزرگ بود  و امروز پنجم ماه  سالروز مرگ محمد رضا شاه میباشد ، این ماه امرداد ماه  همان ماه مردگان و یا زندگی جاودان است همه حوادث در همین ماه در سر زمین ما و چه  سر زمینهای دیگر اتفاق افتاده است حتی دیان هم در اواخر همین ما از دنیا رفت و یا او را بردند از همه بدتر و وحشتناکتر زاد روز تولد منهم در همین ما میباشد که  با آمدن خودم  دنیا را  متبرک ساخته ام !!! 
    بانویی ویا آقایی که شکل و شمایل او نا معلوم بود تنها نامی زنانه بر روی خود داشت نوشته بود که ” صفحات شما برای من باز نمیشوند علت چیست ؟  علت فیلتر شدن بنده است همین . با فیلتر شکن بخوانید .
    هوا داغ است ، داغ یعنی قدرت نفس کشیدن را نیز سلب کرده  و من حوصله بیشتر نویسی را ندارم در انتظار روز تعطیلی هستم که برای دو هفته فرار کنم بجایی بروم که نه اب باشد ونه آبادی  ونه …بنیاد مسلمانی که همه جا را بخاطر ایدولوژی مسخره خود بسوزانند  و یا مردم بیگناه را با چاقو و قمه واره برقی تکه تکه کنند  ،چرا که چند ملای بی سواد و افیون زده آنرا کتابت فرموده اند . همین . پایان 
    به همت سر وریها را ،  اگر امکان نمی بینم 
    به خواری  بندگیها را ، چنین تمکین چرا باید ؟
    نگاهم ، نور  در آیینه گردون  نشد باری 
    غبار خفته بر دیوار   پولادین چرا باید ؟
    مجال تاختن  حاصل نشد ،  کرسی سواران 
     سمند  دولت  نا م آوران   ، چوبین چرا باید ؟………زنده نام . ” سیمین بهبهانی ” 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27/ 07/ 2017 میلادی /….  (7)