Author: Soraya

  • بیست و سوم شهریور

    در پیچ و خم کوچه گمنام کتابی
     بیهوده نگاهم 
    جویای یکی خانه  لبریز از سرود است
    تا غلغله اش بشکند این خواب پر از هول
    در ها همه سو ، زمزمه پرداز درود است ………” هنر مندی “
    ———
    امروز سالروز تولد دختر بزرگم میباشد ، سالهای خیلی دور برای چنین روز هفته ها وقت میگذاشتیم  تا میهمانی بر قرار کنیم واین شاهزاده خانم را که برای ما روشنی آورده و نور خانه حضرت والا ست  زاد روزش را جشن بگیریم .
    اما این روزها دیگر خبری نیست همه جا سوت و کور است ، آن دختر ناز پرورده باید کار کند و حضرت والا در زیر خروارها خاک خفته اند و من بفکر این هستم که چرا این هارکین ها وباد ها و زلزله ها راهشان را کج نمیکنند ، مثلا به کاخ سفید یا کاخ باکیینگهام ویا ریجنت پارک و یا کاخ معظم واتیکان نمیروند تنها بسوی بیچارگان و آوارگان وآ نهاییکه باید به زور زنده بمانند ویا بمیرند ، سرازیر میشود و تلی از خاک و خاشاک و جنازه بجای میگذارد و ما خوشحالیم که در امانیم .
    امروز پر خسته ام ،  چند بار مجبور شدم این پله ها و تپه را پایین و بالا شوم برای خرید چند آشغال  تازه لیست خرید را که برده بودم خط ناخوانا بود !! تمام بعد از ظهر را مانند یک روباه شل روی مبل افتادم ، اطاق بوی غریبی میداد ، بوی من نبود هنوز با گذشت هفته ها بوی من نیست ، مانند سک شامه ام تیز است و بوها را احساس میکنم ، همه ساکتند و کسی چیزی بمن نگفته که در نبود من چه کس یا کسانی در این اطاق نشسته اند ، شب گذشته شیشه ادوکلن را مانند اسپری پشه کش به درون  اطاق پخش کردم و درها را بستم تا شاید آن بوی ناشناس از اطاق بیرون برود .
    امروز زاد روز آن دختی است که بخاطر او مجبور شدم همچنان به آن زندگی ننگین ادامه دهم برای آنکه او را بکشم خیلی دیر شده بود ، بهر روی در همین روز بود که برای اولین با با پدرش بیرون رفتم و در همین روز بود که چشمانم کور شدند و راه خانه امرا گم کردم  ، بی حساب شیفته و سر شار از عشق بودم ، زیبا بود ، قد بلندی داشت پاهایش کشیده و دستهایش بی اندازه زیبا بودند گویی آن دستها تنها زاده شده که قلم طلایی را دردست بگیرند و نامه و چکها را امضا کنند ، خودش از این زیبایش با خبر بود و خوب استفاده میبرد ، حال من سر راهش بودم ، نه میتوانست از من بگذرد و نه میتوانست رهایم سازد  چند زنگوله ناگهان به پایش زنجیر شدند و دعوای ما در ششمین ماه بارداری من شروع شد ، پر زشت شدی ، نمیدانستم زن حامله اینهمه زشت میشود ،  پس از به دنیا آمدن دخترک زیر فشار و اخم اطرافیان که وای دختر است ، من دوباره زیبا شدم ، زیباتر از قبل .
    حال امروز آنها بواسطه داشتن همسر و کار های سنگین مرا رها کرده اند بخصوص آنکه زنی از قطب شمال دارد بکلی سعی دارد مرا از ذهن خود برون کند  آنها اندوهشان را بین خودشان تقسیم میکنند ، با من کاری ندارند  همه گفته ها و رفته ها  و فعالیتهایشان  را برای هم  نگاه داشته اند  من آن بد سرشتی را ندارم که گله کنم  اقتضای حرفه مادر بودن همین است  زمانی بچه ها بزرگ میشوند و میروند و” مادر”   باید مانند یک دایه مهربان که کارش را انجام داده از سر راهشان دور شود  و از اندیشه آنها بیرون رود  آنها از دردهایی که مرا آزار میدهد بیخبرند  خودشان همین دردها را بار کرده و میکشند  ، دیگر جوان نیستم  بیش از سهم خود رنج برده ام  و کار کرده ام  و دیگران را تحمل کرده ام .
    گاهی درخستگیهای خود کرخ میشوم  و در این فکر فرو میروم  که بار کشیدن آنهاییکه دوست میداری چقدر لذت بخش است  اما….
    اما  اینهم لذت بخش است که کسی هم بار مرا بکشد البته این یکنوع تجمل در زندگی من بحساب میاید  ، تجمل ! سالهاست که آنرا گم کرده ام .
    خوب ! او نتوانست چیزی از من بگیرد ، در عوض  چیزهایی راهم بمن داد  که امروز در کنارم میغلطند اگر چه دور باشند اما نفسهایمان بهم نزدیک است .
    در جایی خوانده بودم که :
    مردان به زخمهاییکه در جنگها بر میدارند خیلی مینازند ،  ما زنها نیز زخم های پنهانی داریم  که در درونمان آنها را نگاه داشته  بی آنکه به آنها افتخار کنیم . پایان
    دختر عزیزم ، تولدت را تبریک میگویم .
    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” / اسپانیا / 14/09/2017 میلادی / برابر با بیست و سوم شهریور ماه یکهزار و سیصد و نود و شش خورشیدی .
  • سعیدی سیرجانی

    یک دردنامه !
    امروز برنامه ای دیدم که طرز کشتن سعیدی سیرجانی را در خانه امن وزارت اطلاعات  جیم الف  نشان میداد ، چرا نباید شعور انسانها بالا باشد ؟ چرا نباید گفتنی  ها گفته شود ؟ چرا باید  روز شب سرمان با چرندیات رسانه ها وبده بستانها وتجارتهای پنهانی خاندان  قبلی  گرم باشد و یادمان برود که پس از بابک ها  ، ستارخانها وامیر کبیرها ، مردانی دیگر آمدند اما جانشانرا بخاطر تفکراتشان وگفته هایشان از دست دادند 
    از  شهر کوچک ما مردان بزرگی برخاستند و زنانی که هم اکنون در پنهانی مینویسند و یاد آن مردان را گرامی دارند و
    در شهر بادخیز و صحرای بی انتها و کویر داغ مردانی بلند شدند که آن خاک داغ را برای ما مانند بهشت خنک و قابل زندگی ساختند . دریغ و افسوس که عمرشان کوتاه بود .
    خدایان آنهارا زود  از بهشت و زادگاهشان به بهشتی دیگر برد ، مرحوم میرزا اقا خان کرمانی ، مرحوم سعیدی سیرجانی ، با آن لهجه شیرین کرمانی  ، مرحوم باستانی پاریزی اینها همه از دهات اطراف ، دهات یکه نه آب داشت و نه علف بیابان خشک و خانه ها گلی بودند ، برخاستند و جان درراه خاک وطن دادند  آنها جمشید را خوب میشناختند  که از مهرش به انسانها و گیتی   رویگردان نبود ، آنها را به خویشاوندی  برانگیخته بود ،  او هیچگاه توبه نکرد و به فرزندانش نیز آموخت که دربرابر ظلم و ستم خم نشوند و توبه نکنند .
    جمشید هیچگاه  از خدایان  قدرت  و قدرت پرست نترسید  و برای زنده ماندن توبه نکرد . چون یک انسان فرهیحته هیچگاه  از مهر ورزی به انسانهای دیگر توبه نمیکند .
    از کشتن این مردان ، خدایان در جایگاهشان لرزیدند از کینه ورزی آین  مردان بزرگ دست برنداشتند اگر اذهان روشن میشد دکان آنها   و کسب و کارشان بی رونق میشد آنوقت دیگر نمی توانستند گله گوسفندان را به زیارت ” امام زاده قلقلی ” ببرند !!!
    گوهر وجود آن مردان هسته ای بود که با مهر و عشق ورزی  و زیبایی و خنده بر روی لبان دختران  با مهر درآمیخته  و همیشه چیز تازه ای میافریدند .
    مهر همیشه آفریننده است  و مهر هیچگاه توبه نمی کند  .
    قهرمانان دوران من یکی پس از دیگری جان دادند و اینک در زیر ظلم وبیداد ودر کنار مشتی خود فروش بازاری که بغل یکدیگر  دکان باز کرده اند باید چشمانم را به آنها بدوزم و افسوس بخوردم که سر زمین من چه ستونهای استواری داشت محکمتر از آن ستونهایی که در افسانه های تورات و انجیل وجود دارد . یک ملت بزرگ مردان وزنان بزرگی دارد و پرورش میدهد ، 
    بمن بگویید ای ستارگان همیشه درخشان در سراسر این  جهان ، غیر از تعظیم کردن و تکریم و خشت مالی کردن آن خاندان و فروش خود به خودی و بیگانه ، چه کاری برای این ملت بدبخت فلک زده انجام دادید ؟ نام سعیدی سیرجانی و میرزا آقاخان کرمانی ، و باستانی پاریزی ، و علی دشتی و آخرین آنها شجاع الدین شفا در تاریخ سر زمین ایران همیشه بعنوان مردان بزرگ بیادگار خواهد ماند و وای بر شما . ث
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / چهارشنبه 13 سپتامبر 2017 میلادی /.
  • آن فصل دیگری بود

    تو در نماز عشق چه خواندی 
    که سالهاست 
     بالای دار رفتی واین شحنه های پیر
     از مرده ات هنوز 
    پرهیز میکنند ؟……..کد کنی 
    ——-
     کار من ! خیلی زار است  دست نوشته های خودم را  نمیتوانم بخوانم ، حال در این فکرم که آن عشاق بدبخت من چه زجری را متحمل میشدند  تا کلمات را حدس میزدند و جوابی درخور خوش آیند من برایم مینوشتند !!!
    بدبختانه آنها شب  به مغزم هجوم میاورند  و هنگامیکه  خواب بر پلکهایم سنگینی میکند  قلم را بر میدارم  و چپ و راست  چند خرچنگ غورباغه  روی صفحه  سفیدی  می اندازم  و صبح باید آنها را  مرتب کنم و حدس بزنم  که شب گذشته  سفرم به کجا بود.
    سفرم؟ بخانه قدیم ، اما دیگر میل ندارم  خانه را تغییر دهم  ( منظورم ) وطنم میباشد  کلید آنرا گم کرده ام  زمانی فرا میرسد  که درگیر یک کشمکش  نا خود آگاه  بسوی آن سرزمین  و آن خانه متروک میروم ( از نظر من متروک شده ) !  بسوی آن پیچک  با گلهای زرد دور نرده های سفید  در جنگل اندیشه هایم  و افکارم  هیچ اعتقاد روشنی نیست  چرا خود و دیگران را فریب بدهم ؟  
      کمتر دیگر به آن خاک میاندیشم از مرزهای دین گذر کرده م  شاید دیگر نتوانم برگردم .
    قهرمان همه نوشته ها خودم هستم کسی دیگر نیست  قهرمانانم گم شده اند  حال دریک بندر گاه دیگر لنگر انداخته ام  امواج تکانم میدهند  نگران ان هستم که کشتی شکسته ام  بی هدف درمیان آبهای اقیانوسها برود ( تنها هستم )  کسی را درون آن زورق شکسته ننشانده ام .
    در میان این نسل نو و تازه  زمخت با چهره های عجیب  و همه فربه ،  خودم را مانند یک عروسک شکسته میبینم که یک چشم او را بیرون  کشیده اند .
    دارم به وضوح ریختن ستونهای گذشته را  می بینم  سر انجام  روی باید این خاک را نیز ترک کنم و در این فکرم که کلید آنخانه بزرگ را نیز گم کرده ام ، دست من نبود ، دردست دیگری بود .
    آه ….. کاش جوانتر بودم  جارویی به دست میگرفتم  و میرفتم  تا آن تار عنکبوتها و کارتونکهای قدیمی را پاک کنم  و طرحی نو براندازم  وبه یگانه خدایی که درسینه ام او را حبس کرده ام بیاندیشم  درحال حاضر آن مردم بینوا جانی و رمقی در پیکرشان نمانده  آنها نمیتوانند به درستی پاهای خود را دراز کنند  از هرسو یک ” مقبره متبرک” جدید بنا شده است  ترحم بر انگیز ورقت بار است در حال تحقیر کردن  یکدیگرند  از آن استاد بزرگ  غیر مذهبی ( لاییک ) تا آن  پیر خراباتی که دیگر تبدیل به یک فسیل و خرافات شده است .
    همه درگیر یک مسئله بزرگند و دور یک موضوع جمع میشوند ؛ دیگر هیچکس بفکر آن خاک فرو رفته نیست  هنوز اسیر همان افکار پوسیده خود میباشند  و هنوز ” کودتا” برایشان قهرمان آفرین بوده است  امروز مقبره ها و اموات و گورستانها نمیتوانند برایشان نقش یک قهرمان را بازی کنند  و نمیتوانند سیراب شوند .
    برای چه دل میسوزانم؟  برای حقیقت مردم درستکار  که گمان نکنم آنها را بیابم .
    گاهی که به فیلمهای قدیمی نگاه میکنم آهی از سر حسرت میکشم ، خوشا بحال شما که پدرانتان  و اجدادتان از طریق برده فروشی و ساختن اسلحه ،و سایر مهمات ثروتمند شدند ، شما در خانه های بزرگ  آرام و آسوده نشستید ، گلدوزی کردید و از پشت شیشه در انتظار یک شاهزاده اسب سوار بودید ، هیچ آسیبی بشما نرسید ، غیر از جنگ ، ما آسوده بودیم ، گلدوزی میکردیم و در پشت شیشه های کدر در انتظار هیچ بودیم ، هیچ .
    امروز دوباره باید آن شغل و آن تجارت شکل بگیرد تا نسلهای آتی بتوانند آرام وآ سوده در گوشه ای بنیشندوپیانو بزنند .ث
    ——
    نام ترا به رمز 
    رندان  سینه چاک نیشابور
     در لحظه های مستی 
    مستی و راستی  
    آهسته آهسته زیر لب 
     تکرار میکنند 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . » لب پرچین « / اسپانیا / 13/09/2017 میلادی /.
  • نا بکاران

    یک دلنوشته !
    خیال میکردم  که دیگر چشمانم باز  و حقیقت جو و دیدگاه ژرفی دارم ،  دیگر  موقع پوست انداختنم  بود  جوانی داشت کم کم از من دور میشد  و جسمم داشت کم کم ترکیب خود را از دست میداد ،  حال هردو بهم و باهم آمیزش داشتند  استخوان بندی محکمی دارم  بنا براین  دربرابر این ” فریب تازه ” چندان کمر خم نکردم  میدانستم  چگونه  باید در چشمان آن موجود حقیر خیره  و او را از اعماق وجودش  با برق اندیشه های ناجور و ناگوارش بشناسم ، بازی را شروع کردم  درعین حال سعی داشتم بسرعت بگذرم خود را فریب میدادم  ” باید باو فرصت داد  بدینی را از خود دور ساخت  او به نسل دیگری تعلق دارد نسلی که نه میبیند ونه میشنود  تنها میدود  افکارش  را کنار زده  و باید دوید همه چیز را درهم شکست و دوید  تا به آن ” نوار ” آخر رسید .
    او وارستگی و آراستگی خود را به زور حفظ میکرد  صفای روحی در او دیده نمیشد  بین حقیقت وبی رحمی و شفقت  راه میرفت .
    تسلط کاملی بر سخن رانی داشت  و آگهی روشن  بینانه اش  او را ازغرقاب نجات میداد ، همه بر ضد او برخاسته بودند اما من یکی جلو دار بودم و.طرفدار ، تا حد یک سیمرغ او را بالا بردم او را پر وبال دام او را به قله کوه قاف فرستادم !!! 
    حال او در غرقاب افتاده و همه چیزهایی را که باخود آورده ،   معلق بود .
    آنچه را که خود دوست میداشت ! چه چیزی را دوست میداشت  ؟  او تنها فارغ و از   اینکه مشغول فریب دادن دیگران است  غرق لذت بود  ، افکار بد را از خود دور میساخت  آنها را بخود نزدیک نمیکرد .
    بلی ! زندگی  همین  حال است  آنچه  میمیرد و انچه فردا خواهد مرد .
    او دلی بر ان محکومین  و آنهایکه بمرگ محکوم شده بودند نمیسوزاند  اصولا دلی نداشت که بر کسی بسوازند  او مردان دیروز را پشت سر گذاشت  و مردان وزنان  آینده  را در خورجین خود جای داد   احساسی نداشت ، چگونه میتوان دیگران را دوست داشت  هنگامیکه  پشت سری را دوست نداری  ،  این گوشه نشین خلوت نواز ،  بزرگ و دلاورانه حرف میزد  قوه تخیل بالای داشت  کار گری بود  که در کار گاه  آن مردم  که برای این نظم نوین جهانی  بردگی و کار میکنند  بزرگ شده بود  و کارآزموده شده بود   و پس از آن  به زور وارد اطاق ” ریاست” شده  خود را یک فریب خورده  نشان میداد .
    اندیشه های  پولادینش را  به سوی  مغزها و افکار  پرتاب میکرد  او آماده بود که به اژدها  نیز حمله کند  و چه بسا پنهانی به ان سوسمار  پیر  که زیر دست و پای او وول میخورد  نیز بارها  خندیده بود .
    تیری از ترکش گریخت وبر سینه او نشست .
    معجزه به پایان رسید . و سیمرغ پر وبال شکسته در جلوی پاهایم افتاد ، نیمه جان ، پاهایم را روی پیکر له شده اش گذاشتم …..
    ثریا / اسپانیا /سه شنبه 12 سپتامبر 2017 میلادی ….
  • گم نامی حیات

    …… من در این خانه به گم نامی  نمناک علف نزدیکم 
    من صدای  نفس باغچه را می شنوم 
    و  صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد
    و صدای سرفه روشنی از پشت درخت ………….”سهراب سپهری “
    ———–
    آه ” خوشا آنهایی که از اندیشیدن محرومند ”  …..انجیل ماتیو از گفتار مسیح !
    جان من ، من این اندیشه ها را  برای خودم در کنج  اطاقم انبار کرده ام  کاربردی ندارند ،  دست کم  چند نفری  آنها را میخوانند و از آن لذت میبرند ، یک اندیشه باز و وسیع به وسعت همه دریاهای جهان هستی .
    زیادی مهربانم و زیادی نرم خویی نشان میدهم  و از اتش  کانون گرم خانواده سالهاست به دور و محرومم آنکه با من همنشین بود  نگاهش بیشتر به “زر” بود تا زور و اندیشه  منهم گوشه پتوی  اندیشه هایم را  روی خودم کشیده بودم  بی آنکه  بگذارم  کسی مزاحم شود  از زندگی  بیشتر از این نباید توقع داشت  ، آخورت پر است  میتوانی تا دلت میخواهد  بخوری و نشخوار نمایی و سپس در طی سالها  آنها را برگردانی  .
    دخترانم  درهمان حد  راه دخترانه خود حرکت میکردند   _ در کنار (جین آسیتن و تصویر دوریان گری )  جلوتر هم اگر کمی میرفتند سرگذشت ریاست جمهور فلان مملکت و یا همسرش ویا فلان  بانوی وزیر خارجی بود ،  پسرها  میتاختند ،  بخصوص آنکه بزرگتر بود  کارش  خیلی بالا گرفته بود – آه  کجا ؟ با این سرعت  به آسمان رسیدن فایده ای ندارد  در جیبت چه داری ؟  آیا آن برگه لعنتی را داری تا بتوانی نشان دهی که در کدام طویله علف خورده ای و چگونه علفها را جویده و نا جویده پس میدهی ؟  آن  مدرک افتخار آمیز توست باید آنرا قاب کرد وزیز آن مانند راهبه ها نشست   وغب غب داد ، القاب فراوانی به دنبال دارد . کجا میروی ؟ تاریخ را کنار بگذارد سیاست را بگذار لای پنبه تا آب آن کشیده شده و خشک شود .
    زندگی ظاهری یا تصویر  زیبایی بود  از یک دنیای مادی  و چهر هایی که به زور  آرایش سرخ بودند .
    حال من آزاد شده ام  به گسترش  اندیشه هایم  پرداخته ام  پتو را کنار زدم  همه روی هوا  مانند ذرات  گرد و غبار  در پروازند آ 
    آهای مبادا مرا خفه کنید .
    کم کم مخمر را در اب حل کردم و شراب شد  و آنرا  مدیون همین تنهاییم  هستم  این اندیشه های گوشه گیر بذرهای بی ضرری هستند که در خاک  همه میکارم  کمتر کسی تا امروز  پیدا شده تا روی آنها خاکستر داغ بریزد  کمی سبز شده اند جوانه زده اند  هیچ یک  از کسان و اطرافیانم  چیزی تمی دانند  چون! نمی توانند بخوانند  ، شتابی ندارم  که آنها را درون یک جلد چرمی مقوایی  در ملاء عام به نمایش بگذارم .
    همین تکه تکه خوب است  لحاف چهل تکه زیبایی است ( احتیاط)  ؟! 
    بلی باید احتیاط کرد  احتیاط لازم است  نباید پایت را داخل دالان گل آلوده آن دیگران گذاشت پاهای خودت کثیف میشود  نباید نامی آز آنها برد نام خودت آلوده میگردد  کلمات میتوانند  اسرار آمیز  جلوه کنند  آنها گواه  جدال درونی منند ، برای بقیه ؟ 
    نمیدانم ! 
    گاهی احساس میکنم که درحال غرق شدنم  دیگر  تلاشی برای  آنکه روی اب بمانم نمی کنم  تنها برهنه هستم میدانم کسی نمی داند  که من چه ساعتی  فرو خواهم رفت  ( یاری اندر کس نمی بینم )  دوباره دست و پا میزنم  اندامم پر سنگین شده  تا مرا روی آب نگاه دارد  اما غرق نخواهم شد تا امروز  به هیچ سازشی تن در نداده ام  و آزاد بودن بها دارد ، بهایش را قبلا پرداخته ام  نیازی به  تلاش کردن نمی بینم   سالهاست که از کینه ها گذر کرده ام  ، چشم پوشی کرده ام  حال تنها این  چند خط برای خودم ذخیره دارم . پایان 
    —-
    ضربان سحر چاه کبوترها /  طپش قلب شب آدینه 
    جریان گل میخک در فکر /  شیهه پاک حقیقت  از دور 
     من صدای وزش ماده را میشنوم …….” سپهری” 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا  /12/09/2017 میلادی /…
  • نابودی تاریخ

    دل هر ذره که بشکافی 
    آفتابیش درمیان بینی……….” هاتف” 
    در جایی گفته شد که درس تاریخ را از مدارس ایران برداشته اند !  
    به راستی هم تاریخ چیز بیهوده ای است تاریخ جنگها و آدمکشیها و بردن غنیمتها ، تاریخ هیچگاه برای ما اصل داستان را نگفت بعد ها باستان شناسان خارجی آنها را بما هدیه دادند .
    تاریخ باید از روی زمین محو شود ، ملی گرایی محو شود وطن پرستی نابود گردد ، این برنامه ایست که کم کم به مرحله اجرا در میاید و باید از نو تاریخ را ساخت ویک افسانه دیگری برای آیندگان نوشت و بازگو کرد  و از روی آن فیلم ساخت و دو یاره نسلی را به بیراهه کشاند .
    تاریخ نوشته شده و آماده در یک منبع متساوی الاظلاع  دربهشت روی زمین محفوظ است .
    قانون  امروز مرا از قبیله خود بیرون رانده است  آیا میتوان گفت که من به هیچ قبیله ای تعلق نداشتم و یا ندارم ؟  چرا ، داشتم ، در سر زمین خاور میانه در انتهای دم یک گربه بزرگ پشمالو و زیبا درمیان یک باغ پهناور در کنار درختان صنوبر و جویبارها  سرزمین  خودم را دوست میداشتم  ، همان کویر صاف وبی آب و علف را که خاک آن پاهای کوچک مرا میسوزانید .
    همان آسمان آبی رنگ  و گاهی خاکستری و زمانی زرد و بعضی شبها لبریز از ستاره  سرزمینی که همچو تن دخترانش افق تا افق دیده میشد جنگلها ، تپه ها ،  کو ه ها ،  رودخانه ها  و آواز بلبلان  و گفتار روشن و لبخند  افسانه ای مادر .
    حال امروز این قبیله ازهم پاشیده شده دیگر آن آداب و رسوم بر جای نیست رودخانه از بستر خشک شده است حال همه در جریان یک سیلاب افتاده اند  ناخود آگاه میروند  یا رانده میشوند  به قشری نا شناخته ،  امروز دیگر کسی حتی انگشت کوچک خود را تکان نمیدهد  عده از از روی احتیاط  و یا حیله گری بز دلانه  به هرچیزی که باعث آسایش آنها باشد تن در میدهند سعی میکنند هرچه بیشتر بسوی مقامات عالی نزدیکتر شوند  کدام مقامات . 
    برگشتیم به همان جای اولمان  وکم کم مردان هم باید شلوارهایشانرا بیرون بکشند و لباده و آرخالق و عبا بپوشند و دستاری بر سرآن زلفین و کاکل زیبایشان بگذارند ، کم کم  زهر را به داخل پیکرشان تزریق میکنند .
    دیگران هم از زیر و روشدن اوضاع میترسند  ناخود آگاه این جماعت را پذیرفته اند واین جماعت تعداد زنان را درحرم بیشتر میکند برا ی متحد شدن و جمع آوری لشکر چهار زن عقدی صدها مترس و میلیونها نفوس .
    هرچه باشد ارباب به برده های بیشتری در مزرعه خود احتیاج دارد هرچه جوانتر باشند بهتر ، دیگر کسی حوصله جابجا شدن و اسباب کشی ندارد در همین خانه ویرانه با تارعنکبوتهای  دورمان و زنبوران و مگسها و پشه های زهر ساز میمانیم .
    انقلاب را پس از آنکه سالها از روی آن گذشت  دوست میدارند دیگر همه چیز در جای خود مستقر شده است  و هنگامیکه میدانیم  این خانه کهنه محکوم به ویرانی  است ، برای تغییر مسکن چه باید کرد ؟  بسیاری بر این نکته آگاهی دارند  اما برای کنار زدن این تصویر زمخت وزشت  و نا خوشایند که حلوتکده شان را بهم میزند  و به ناچار  در اشغال  پاهای گنده  و دستهای زمخت درآمده  بهتر است با همان باربران و دزدان کنار بیانند  ، هرچه باشد این خانه باندازه عمرمان دوام خواهد آورد  و بیشتر لازمش نداریم .
    فردا ، اگر فردایی بود ،  ما دیگر نسل بزرگ آنها نیستیم  این باررا بر زمین میگذاریم اگر تواناییش را دارید شما انقلاب کنید .
    منهم دراین گوشه به غربال کردن  گفته هایم میپردازم تا روزی که حضرت جبریئل درب خانه را بکوبد وقبض را به دست من بدهد رسید بخواهد .
    آن چیزی حقیقت است که واقعی است .
    تکه تکه شدن زمین را بچشم میبینیم  بشریت را میبینیم که چگونه رو به نابودی میرود  این جهان واقعی ماست  جهانی که ما را استثمار  کرده و از کشته پشته میسازد  از جانب نشخوار کنندگان و آن امپراطوری بو گرفته  که در اطرافش سگهای درنده را رها کرده  و برق اسا به غارت سرمایه ها میپردازد  .
    ما در سرگشتگی خود حیرانیم. پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین«  / 11/09/2017 میلادی ./.
  • بیهوده رفتن

    دیگر به هیچ کس 
    دیگر به هیچ جا 
     حتی فروغ دیده نواز ستارگان 
     بچشم من افسون تازه ای 
    نیست 
    ——–
    نه ! چندان به دنبال فریب نرفتم ، این کار من است تا انتهای تونل تاریک میروم ، اما کبریتم همراهم میباشد ، به مجرد برق  چشم گرگ آنرا روشن میکنم ، به عادت سیگاریهای قدیم هم کبریت دارم وهم فندک ، اگر یکی روشن نشد از دیگری استفاده میکنم .
    بدبختانه هر شب که با عجله چیزی روی دفترچه ام مینویسم ، صبح به سختی آنرا میخوانم ، عجله دارم تا اندیشه فرار نکند ، 
    این محصول شب گذشته است که فهمیدم احساس من پر بیگناه نیست گاهی هم اشتباه میکند ، گاهی مرا میفریبد شاید که پیر شده ام 
    هیچ جامعه  تازه ای  بخودی خود درست نمیشود  و بنا نمیگردد  مگر بر روی ویرانه هایی که پیش از آن بوده  و هر زندگی  که در جنبش و تکاپوست  از روی قربانیان میگذرد  واین زندگی نوین بر بنای ویرانی همان زمان قبل  ! بنا شده است .
     آن ساخته ها از سنگ نیستند مگر پیکرهایی که   در آنها خون جاری بوده است  گاهی مجبور میشوی  که زخم های  خود را  بلیسی  تا طعم  خون را  بچشی ،  با آنها همراه باشی ،  آن اشرافیت کهنه و الوده و مزمن  هنوز بجای خود باقی است  و روش افکار آن تنها در از بین بردن دشمنان  خود میباشد ، حال به هرقیمتی و یا تحت هر حرکتی  دنیای اسلام باید محکم بر خاور میانه  حاکم باشد  اگر چه میلونها انسان فنا وفدا شوند .
    یا باید ریاضت کشید و غرور را حفظ کرد و یا خود را به زیر پای  اسبهای  آنها انداخت  بهمراه پهن های آلوده  پیکر پاک ودست نخورده اترا آلوده  ساخت ، در گروهی  آز روشنفکران سابق  این خود فروشیها رایج است  یکنوع روسپیگری که برایشان  گرامی  و پر ارج است  آنرا لمس کرده اند مزه آنرا  چشیده اند ( ازادی اندیشه ) تنها یک تیتر بود که بر بالای دکانهای خود میگذاشتند  و خود در اطاق فکر به تفکر یا چله  می نشستند  .
    امروز همه از زن و مرد پسر و دختر  کوچک و بزرگ  لبهایشان را بااین آب آلوده اند  و خیس کرده اند  و برای هوس های والا منشانه  خود  آسوده خاطر تن باین روسپیگری داده اند .
    همخوابه شدن چیزی را به خطر نمیاندازد  این ایده هاهستند که خطرناکند  ، احترام  ، تفکر ،  وجدان  و فضیلتها  ویک وجدان  آزاد  که از روی این سیستم بد بو  باید بگذرد .
    خیلی از سالهای  پیش من از روی این چاه متعفن عبور کردم  با آنکه روحم صدمه دید نه از سر بزدلی  و ترس بلکه از روی غرور  و ترحم بر این موجودات  بی ترحم  که آماده اند  پوست پدرشان  را  بکشند  اما مقام والای خود را ازدست ندهند ، و همچنان ” بر”گوزیده ” باقی بمانند .
    آن داستانهایی  که از پشت میزهای خطابه  درس میدهند  درسایه یک پناهندگی  ویک چشمداشت نامفهوم همچنان جریان دارد   در حالیکه دیگر چیزی برای گفتن ندارند ، اما بهانه دارند .
    روزی دوستی نازنین که روانش شاد و روحش قرین رحمت باد بمن گفت : 
    مواظب باش ، تنها ترور فیزیکی نیست تا ترا ازبین ببرند یکنوع ترور دیگر هم وجود دارد نامش ترور شخصیت میباشد .و خود او ناگهان [ورپرید ]. 
    نویسنده ای بود توانا ومانند من گاهی چیزکی مینوشت وبه دست باد میداد ،  میتاخت و میرفت در تمام این دوران غربت او تنها کسی بود که توانستم دردهایم را باو تقسیم کنم و بیماری  او را بجان بخرم .
    حیف که امروز نیست تا ببیند چگونه علفزار پر شده است  از در و دیوار و از هر پنجره سری بسوی تو خم میشود تا باقیمانده مغز و شعور ترا نیز از بین ببرد .پایان 
    یکشنبه / دهم سپتامبر 2017 میلادی / 
  • تکه تکه ها !

    از چهارراه شهر رسوا میگریزم 
    تا سنگلاخ  کوه خواب آلوده دور 
    آنجا پیامی  خفته پنهان در دل سنگ ……….”ح هنرمندی”
    روزهای یکشنبه شانس این را داریم که تنها برای یکساعت   یک کنسرت که از کانال دو پخش میشود ببینیم ویا بشنویم آنهم راس ساعت هشت که اکثرا در تختخواب هایشان خر غلط میزنند .
    امروز کنسرتو ویلون فلیکس مندلسن اجرا میشود ! بیاد  دوران نامزدیم با آن  شهیر افتادم که شب ژانویه چون پول نداشتیم به جایی برویم گفت من بخانه شما خواهم آمد تا به کنسرت ویلون فلیکس مندلسن گوش دهیم ، منهم چیزی نمیدانستم ، گوشم بیشتر با سازهای ایران بخصوص با ” تار”  آشنا بود به ناچار تا به آخر خمیازه کشان آنرا گوش دادم بی آنکه از صداهای درهم و برهم ویلونها چیزی بفهمم !!!
    امروز که میفهمم ، چیزی وجود ندارد غیر از هیاهو.
    ————–
    امروز روی صفحه توییتر شخصی عکس کدبانورا انداخته بود وزیر آن نوشته بود :
    آنقدر زیبا زندگی کرد ! که زیباترین گل جهانرا به نامش  بعمل  آوردند وکاشتند !
    در جوابش نوشتم :
    این مدها و گفلفروشیها هستند که هرازگاهی برای یک فرد مشهور گلی میسازند ونام اورا روی آن گل میگذارند برای “ثریا اسفندیاری “هم زیباترین رز جهانرا بعمل آوردند اما ایشان گفتند نام مرااز روی این گل بردارید ! من آنرا درباغچه خانه ام کاشته بودم ، بیاد ثریا بختیاری !.
    ————
     از این خشت مالان زیادند ، ایشان هم درردیف همان پرنسس گریس کلی و کارولینای موناکو هستند ، نه بیشتر ، ملکه هلند اولین کسی بود که در جشن هفتاد سالگی خود ش او را دعوت نکرد .
    و اگر سالها گرد دربارهای  اروپایی گشتند به همت بانوملکه صوفیا  ملکه اسپانیا بود که خود را مرهون شاه ایران میدانست چهار سال  برادر او شاه برکنار شده  یونان ( کنستانتین ) در کشتی خود در دریای خزر دریک مرز بیطرف میهمان شاه بود ، اما هنگامیکه شاه در هوا دور آسمانها میچرخید تا جایی فرود اید با تن بیمار وعلیلش هیچ فرودگاهی اجازه فرود باو را نداد .
    این مکافات مهربانیها و خوبیهاست .
    تغاری بکشند ماستی بریزد ، جهان گردد بکام کاسه لیسان .
    ——————
    خسته ام ، پر خسته م ، واین خستگی هیچگاه تمام نخواهد شد بلکه بر آن نیز اضافه میشود ، بار سنگینی بر دوش داشتم آنرا زمین  گذاشتم اما خستگی برجانم نشست  ( چرا که من زیبا نزیستم ) !!! خودی شده بودم بی آندازه کوچک  بی نهایت مهربان  دیگر اندازه واقعی خودرا ازدست داده بودم .
    ————————
    اندازه من  آنچنان که میپنداشتم  خطی میان باریک نبود  جهانی را پر میکرد  اندازه ام همیشه برای دیگران معمایی بود .
    نواری بودم بسیار پهن .حال میان بی اندازه گی ایستاده ام  ، میان انسان وخدا میان خود وبیخود  میان دریا وقطره .
    انسان ها  معمایی هستند یکی درکل برنده میشود و دیگری در کل بازنده .
    در من چیزی بود که برد و باخت برایم معنا نداشت  به ان اندازه از باختن لذت میبردم که از بردن .
    ——————–
    از چهارراه شهر رسوا میگریزم 
    از آن خیابانهای پهناور زهر سو
    خالی  ز بانگ رهروان دور و نزدیک 
    از کوچه هاشان 
    یک جا بمن دیوار و در میگفت دشنام 
    یکجا زمین خفته با من داشت پیغام …………” حسن هنرمندی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 10 /05/ 2017 میلادی / برابر با 19 شهریور 1396 خورشیدی .
  • سرود نیمه شب

    ه
    هپیچ چیز بد تر از آن نیست که  نیمه شب بیخواب  شوی و در رختخوابت بغلطی و خارش پوست ترا آزار دهد  و به آخرین سروده   دیگران از وضع دنیا بیاندیشی ،  بی آنکه معنای آنرا  بدانی ، کور مال کورمال  چیزی را تجربه میکنم ،  تصحیح کردنش سخت است   دیگر در انتظار  کسی نیستم  آن بچه های بزرگ را بخانه فرستادم حوصله یک پسر دیگر کنج اطاق خواب  را ندارم  ، نه همه آنها بچه های شیر خوره اند ، لوس ،  دیگر لازم نیست  که خود مرا شکنجه بدهم  همه پستانت را دست آخر گاز میگیرند ، میدانم برای همیشه  در این سوی خط  تنهایی ، خط یکنفره در انتظا رقطار روی ریل ایستاده ام  ، قطار زندگی همچنان بدون دخالت من حرکت میکند تنها هنر من این است که نگذارم از ریل خارج شود .
    نمیگذارم کج شود ،  چرا در انتظار چیز بهتری باشم ؟  که میدانم باد او را با خود خواهد برد . از این نقطه تا آن نقطه تنها یک خط کوتاه فاصله است  میل ندارم در بستر دیگری بخوابم  و به دیگری بیاندیشم .

    اندیشه هایم را برای خو دم نگاه داشته ام  آنها را پرواز میدهم  به هوا میفرستم  هرکجا میل دارند  میروند  وبه هر شانه ای که میل دارند مینشینند  ، زمانی فرا میرسد  که خط این اندیشه ها از دستم خارج میشود  دنبالش میگردم نمیگذارم  از پل بی تفاوتیها عبور کند  عادت کرده ام درد هایم را  که مانند زهر  مرا بیحال میسازند  برای خودم نگاه دارم  ، صندوقم قفل است  تنها گرد و غبار  آنرا میروبم ،  و به هوا میفرستم مارهای درونم را فرو میدهم  ؛ قورتشان میدهم  به تنهایی اگر چه  تعدادشان  خیلی زیاد باشد احتیاج ندارم  کس دیگری را هم سفره خود  و دردهایم  کنم و او را سر میز بنشانم .
    نمیه شب است ، سکوت و تاریکی  همه جا را فرا گرفته و طبیعت همان است که بوده  اعتراض  به آن بیفایده است  دردی را دوا نمیکند  حال اگر قایق بی بادبان من  در آب افتاده  خودم به تنهایی آنرا بر میگردانم  ، هنوز دستهایم  قدرت دارند  و هنوز قلم به راحتی در میان انگشتانم میچرخد .

    هر کسی در این دنیا  سایه  ای دارد ، سایه من همیشه در پشت سرم هست هیچگاه آنرا در جلویم ندیده ام .
    روز گذشته از یکی از کانالها فیلم ( موسی و فرعون) را نشان میدادند بحدی خندیدم که اشک در چشمانم نشست ، چه خدایی خوبی بود با همه زبانها با چوپانانش حرف میزد  هم عبری ، هم عربی ، هم لاتین و همه چوپانان بیسواد هم میگفتند من بلد نیستم بخوانم  واو معجزه میکرد  موهایشان را مش میکرد برایشان یک ریش زیبایی میگذاشت وچشمانشان غیر از پیروزی چیزی نمی دیدند ،
     زبان  فارسی  بلد نبود ; چوپانی هم برا ی آن ملت بیچاره  فارسی زبان نفرستاد آنقدر گوسفندان خود را در آغل باینسو  و آن سو کشیدند تا سر انجام دولت فخیمه دلش سوخت و چوپانی  علم کرد و در ( حیفا) آنرا نشاند !  خوب یکی دعا میخواند ودیگری میخندد ، من میخندم  چرا که آخرین پیروزی من درهمان خندیدن است  که به دردهایم پیوند میخورد  ، و خیلی کم دچار سر گشتگی میشوم  چیزی در درونم میجوشد  به ندای قلبم گوش میدهم  فریادش را میشنوم ، ” میل ندارم تنها بمانم ”  اما این سرنوشت توست ، و جبر زمانه ،  به بهانه های گوناگون سرش را گرم میکنم  بر بال ” نوشتن ها”  آواز میخوانم و خودم  واو را فریب میدهم  نه دیگران را  بهر روی  نمیتوانم زیر قید و زنجیر  و فریب ها بروم .
    خدای اولیه من همان بود که فرمود :
    گفتار نیک ، کردار نیک وپندار نیک  وما اورا گم کردیم قرنهاست که گم شده یافتنش مشگل است او درکار اقتصاد دستی نداشت حال امروز خدایان همه درس اقتصاد خوانده اند ومیدانند چگونه امت جمع کنند .

    معلوم نیست این افسانه ها ازکجا سر چشمه گرفته اند  وتا کجا خواهند رفت و کی پایان خواهند پذیرفت  ، دستهایم از بسیاری از مردم این دنیا پاکتر است  و پیکرم  هزاران بار زیر اب  دوش کثافها  را شسته  و مطهر است احتیاجی  به آن  صدف نقره ای ندارم .
    امروز از نسل من کمتر کسی باقی مانده  اگر هم مانده بیمار وعلیل واز هوش وگوش افتاده است  ویا درگوشه ای بی تفاوت خودرا به تماشای هجوم  دیوانه وار  وعوض شدن مردم ودنیا  مشغول میدارد .
    نه دوستی دارم ونه متحدی  بر گزیده  که با او یکی شوم  باید نیمی از وجودم  را بدهم  تا راضی شوم  وبتواتم با طرف مقابل راه بروم  میل ندارم دو نیمه شوم  راه افراط گرایی را یاد نگرفته ام  میدانم تا کجا باید بروم وکجا بایستم  هوس هیچ چیز را ندارم صندوقم پر است ، کمتر  بهم نشینی و گرد هم آییها تن میدهم این مردم را با هزاران من چسب هم نمیتوان به هم چسپاند .مانند کش در میروند  و هرکسی راه خودش را در پیش میگیرد  بعضی ها پروای اخلاق دارند من از کامنتهایی که زیر نوشته هایم میبینم  بوی خوبی احساس میکنم  فرا موش نمیکنم  مرا ستایش میکنند  مهربانیم را ارج میگذارند  و پایین نیامدنم را و تسلیم نشدنم را ، ترجیح میدهم یک گرگ باشم تا بره معصوم  ویا یک گوسفند گله .

    زیاد از خودم نوشتم  ، شب گذشته به برنامه یکی از کانالهای گوش میدادم قریب یکساعت آن جناب وضع دنیا را برایمان تشریح کرد در نهایت باید از چند  قطب بزرگ بترسیم اولین آنها کره شمالی است دومین آنها چین است که دارد برای خود در خاور میانه نوچه جمع میکند پشم و پیلی ارباب بزرگ در حال ریختن است به همین دلیل اطرافش را نظامیان تشکیل میدهند و آن یکی همان جیم  سین الف شین سابق است که امروز تزاری جدید دارد و ما همچنان مانند آن گربه عابد و زاهد مسلمانا درکنج مساجد و درکنار امام زاده قلققلی قل میخوریم و باد توخالی در میکنیم .
    امید زیادی به  [مردان سپاه ] بسته ام ، نمیدانم چرا . البته بمن مربوط نیست کاره ای نیستم وزنه ای در زمینه سیاست نیستم اما دلم برای خاک خوبم میسوزد ، پر تنها مانده و پر زخم دیده و حال زیر پای این قاطرانی که هرکدام یک لگن بر سر گذاشته اند دارد جان میدهد ، ( همان سر زمین محبوب من ) .
    احتیاج شدیدی به یک ضد عفونی دارد پر مور و ملخ و جانور در آنجا لانه کرده اند ، باید پاک شود  یک  شستشو با دستهای  قوی و پر زور .
    پایان 
    ثرریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 09/09/2017 میلادی / برا بر با 18 شهریور 1396 شمسی /.
  • خانه بزرگ قمر خانم

    هر صبح که کانالها را باز میکنی ، از راست و چپ مانند پشه  خاکی که موش کور بنا کرده است  انواع و اقسام  اندیشه ها ، فحاشی ها  افشا گری ها  ، هم کاری های روشنفکرانه   روی پرده میایند .
    این کور دلان دیروز انجمن ها از زمین سر بر میاورند  این مردان بی عمل  به صف گسترده ای  تقسیم شده اند  نه چندان فشرده  بلکه به دور از هم ، در ضیافتها ، میهمانیها ، با هم  سر یک خورش مینشینند  اما در گفته هایشان  نامی از داد و ستد اندیشه و یکرنگی نیست .
    ” خانه کتاب” معروفترین و بزرگترین کتابخانه ایرانی در لوس آنجلس بسته شد  و آن چندصد هزار جلد  کتاب به کجا  میروند ( به کردستان نوین )  که استقلال خود را کم کم باز می یابد  دیگر چیز نمانده  ( این سر زمین بفروش میرسد ) !.
    باید بفکر غنمیت ها بود برای  تغذیه این قارچ ها  بگفته یک نویسنده فرانسوی مقدار زیادی کود لازم است  گاهی اوقات  نیازی به کود ندارند،  هر کدام زیر یک پرچم رفته اند تا خود را با آن بیارایند ، حال این کبوتران کشتی بزرگ نوح  از دورها آمده اند  پیر و جوان  مشتها گره کرده  بسوی یکدیگر نشانه میروند ، عده ای از آنها ده ها سال پیش پشت سر آن ” پیر مرد ” دیوانه واز خود راضی تحفه  و باز مانده قجر ها راه میرفتند  و حال اگر از آنها بپرسی که خانه بزرگ ما بنام میهن دارد تکه تکه میشود و اطاق اطاق آن به اجاره یا فروش میرود  ، چه باید کرد؟ در جواب میگویند ” 
    هنوز فرصت باقیست . و هنوز آن زمان فرا نرسیده است  ، همه آنها فرصت طلبند  و فرصت طلبی فطری که از مادر و خانواده به ارث رسیده است .
    آن پیر کهن سال بهرام قلی خان پشت قاب خاتم آن پیر مرد پنهان شده با چهره تریاکی با چند جلد کتاب نیمه خوانده دارد از تاریخ سخن میگوید تاریخی که تنها هزار و چهارصد سال بنا شده نه بیشتر  و نامش را گداشته سر زمین جاوید ! این سر زمین را رضا خان قلدر ( نظر شما) از زیر خروارها خاک ، شپش ، پشه مالاریا و بیسوادی بیرون کشید و مردان و زنان را به کلاسهای سواد  آموزی فرستاد وهمین  پیر مرد دیوانه در مجلس باو فحاشی میکرد ، شما باید درهمان طویله گذشته  با شپشها وتریاک ورشکها و ذرون حرمسراها با قلیونها ی زنان سبیبلو و خواجه ها که وظیفه شاهی را نیز انجام میداند !!! کنار هم باشید ، پاکیزگی و نظافت شما را بیمار میساز هم روحتان بیمار میشود وهم پیکر نحیفتان . بهر روی ارباب بزرگ بی بی سکینه شما را تنهانمیگذارد  وظیفه میرسد .
     با نگاهی به نوشته ها و کامنتها ی تهوع آور میتوان فهمید که آن فرهنگی که به آن میبالند تا چه حد سقوط کرده است .
    واین خطر تجزیه چیزی نیست که بتوان از آن فرار کرد ، نمایشگاهی در ( آلمان)  خانه های جدیدی را به تماشا گذاشته است که : دیگر کسی تنها نباشد  ! گروهی زندگی کنیم ؟! همان لحظات استثنایی را که میتوانستم باخود باشیم باید با دیگران تقسیم کنیم نمایش (بیگ برادر) را برای همین ساختند تا امتحان کنند که آدمها هم میتوانند مانند کوسفندان دریک طویله بهم فشار بیاورند .
    سر زمین پهناور ایران برای این حیوانات تازه رسیده ، بیسواد وبی شعور که تنها چند خط شعر را در حافظه شان پنهان کرده اند زیادی بزرگ است میتوان آنرا بقیمت خوبی ببازار عرضه کرد.
    درعین حال هم باید بفکر کمبود مواد غذایی بود و کمبود آب و جمعیت زیادی که هر روز بیشتر میشوند دیگر احتیاجی به گوله جلوی دهانه توپ نیست ، باید این ارتش را بنوعی کم کرد جمعیت باید کمتر از دو میلیون باشد همه جهان هستی باید بین چند میلیون جمعیت داشته باشد  بهر وسیله ای که شده باید این جماعت را از بین برد  تنها یک و یا دو میلیون برای بردگی کافی است  بقیه باید بروند ، گورها از پیش اماده اند  در هر شهری که بروی چند صد گور آماده و مهیا مانند یک اطاق بفروش میرسد !  وآن حیله سازان دیگر با تردستی  از بهره هایشان  بخوبی  استفاده میکنند  همه شتاب دارند ، دنیا دارد به آخر میرسد شکست خوردگان  فاتح شده اند  و کم کم همه در یک آغل  به رهبری  خود گرد هم جمع میشوند .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” / اسپانیا / 08/09/2017 میلادی / برابر با 17 شهریور  1396 شمسی ./.
  • چه گوارا / چگوارا !

    جایت خیلی خالیست ، مسیح آینده  ارنستو
    تا ببینی که دنیای ما به چه گندی کشیده شد .
    کم کم باید آن مرد لاغر و فرسدوه که دو هزار سال از رویش گذشته و خدمتی هم به بشریت  نکرده بلکه خدمت به درباریان نموده از صلیب پایین آورد و ترا بر صلیب جای داد، آنگاه من میتوانم ترا بر گردنم بیاویزم  ، حد اقل ترا بچشم دیدم و د انستم که کجا رفتی و چگونه کشته شدی تو افسانه نیستی ، قصه نیستی ، در هیچ کتاب مذهبی نامی از تو برده نشده است ، امروز کسی که میخواهد آزاد باشد باید پول داشته باشد ،  و آن کسی که   پول میخواهد باید آزادی خود را  بفروشد ،  کشمکش وجدان بی فایده است .
    امروز وجدانی وجود ندارد  و دلها سخت تر از آن روزها شده اند  ” میهن / وطن /  ملت / ” دیگر مرز ازاد حقیقت نیست .
     امروز همه کارها عیان است و همه دلیل قاطعی دارند  یا پول / یا مقام  و یا نقشی که میباید  بازی کنند   قدرت خیلی خوب است باید قدرت را ستایش کرد .
    تو ، پس از انقلاب (کوبا )خورجینت را به دوش انداختی و رفتی تا ملتی  دیگر را ازاد کنی نه وزارت را خواستی  نه سفارت را و نه ریاست بانکی را و  نه محاکه کردی و نه بازپرس شدی ،در همان راه انسانیت ،  شهید شدی بیصدا ترا تیر باران کردند شاید به دستور رفیقت کسی چه میداند ! او تا زمانی که سیمها ها ولوله های خون به پیکرش آویران بود همچنان به قدرت چسپید پس از آن قدرت را به دست  داداش داد !!.
    امروز همه قدرت را میخواهند  .هر کسی آرزوی آنرا در دل میپروراند ،  و دل بر آن بسته است  خوب پس از به قدرت رسیدن تازه درون تارعنکوبتهای آنهایی میافتند که بزرگترها برایشان بسته اند کسی نمیداند عنکبوت بزرگ کجاست ، چند چهره را نشان میدهند اما باز هنوز گم  است . ( دراطاق رم)؟ .
    ارنستو ، مسیح زمان ،  سالها  پیش عکس ترا رویی یک مدال داشتم ودر دسته کلیدم آویزان کرده بودم ، دوستان اینسوی آبها آنرا بیرون انداختند ، چیزی نگفتم  اما خود را فریب ندادم ، زمانی فرا می رسد   که بادی به غبغب میاندازم  و خود را یک جهان می پندارم ،  اما از یاد نمیبرم  که این جهان تنها در درون خودم جای دارد و در درون خودم  روزی منفجر خواهد شد  . جانی و جهانی که کم کم دارد رو بخاموشی میرود تنها من آنرا ارایش میکنم  و تنها پاهای یخ بسته ام را  با آن گرم نگاه میدارم .
    در قلبم  سوز سرما حکفرماست  برای خودم دلسوزی نمیکنم  هنوز در اجاقم کمی خاکستر داغ دارم  و گرمای  آنرا احساس میکنم  تنها کمی چوب لازم دارم  تا به آن برسانم و آتش را روشن کنم این چوب از لایه های عشق ساخته شده است .
    حقیقت  دیگر گم شده است و بیاد گفته آن پیر مرد هندی ( گاندی) افتادم که میگفت ” حقیقت خداست ” حال حقیقت گم شده بنا براین خدا هم گم شده است و بجایش خدایان ساخته از طلا حاکمند.
    ارنستو ، پزشک قلبها و دلهای مجروح ، مطمئن هستم زمانی فرا خواهد رسید که همه دنیا روی بسوی تو خواهندآورد وترا ستایش میکنند باشد تا این نوشته همه چیز را ثابت کند ، سرانجام این عنکوب بزرگ نیز طعمه عقرب بزرگتری خواهد شد همیشه یک حیوان بزرگتری هست تا کوچکتر ها را شکار کند.
    امروز آزادم  ، آزادم که دور اطاق  خودم راه بروم در اردوگاه اسیران  و آوارگان   دور از وطن  بیرون رفتن  و دویدن  و نفس کشیدن  و از شوق  فریاد برداشتن  ممنوع است .
    به همان  راحتی  میتوانند  ترا دوشقه کنند  اما آن بزرگواری را دارند  که میگذارند که تو  در متن نژاد  و ریشه ات منقرض شوی ، نابود شوی  آخرین  فرد ازادی  در جهانی دربسته  و ترا درون  قفس حیوانات جای خواهند داد ” این یک غول از  آدمهای  درحال انقراض است ”  نمونه یک انسان که دیگر  نسل او روبفناست  مانند اورانگوتان  تو جایت در قفس خواهد  بود در باغ وحش این جهان .
    پایان / نوشته : ثریا ایرانمنش  »لب پرچین« / اسپانیا / 
    پنجشنبه 7 سپتامبر 2017 میلادی .
  • زنجیر بافته

    از بیمارستان زنگ زدند که درقسمت اورژانس  داماد عزیزم خوابیده ، دخترک میلرزید لبانش وچشمان اودستهایش ، هنوز از مرگ آن دیگر  آن جوان دوست داشتنی و دوست و همکلاسی قدیمی آن یکی داماد در شوک بودیم و داشتیم از دوران جوانی او میگفتیم  که این خبر رسید .
    تا الان نمیدانم  چه اتفاقی افتاده تمام شب بیدار بودم وبه تلفن نگاه میکردم ، با خود گفتم چیزی نیست یک آنژین عصبی است ! اما ما زنجیری محکم بهم بافته ایم یک حلقه  کم شود همه از هم خواهیم گسیخت  ویکی یکی فرو میریزیم .
    مرگ آن جوان برایم یک شوک بود او را دیده بودم در عروسی دخترم ، زیبا ، برازنده بایک کت وئشلوار  سفید ، خبرداشتم که در انگلستان است اما روز گذشته خبر مرگ او را در همین جا شنیدم  و در همینجا بخاک رفت . دخترکم با بغض میگفت ” نمیدانی چه صحنه دردناکی بود در گورستان ! مادرجان …..
    حال در انتظار خبری خوش از آن یکی هستم شاید حالش خوب باشد و شاید تنها یک شوک باشد شاید خستگی راه باشد یکماه تمام دور لندن را گشتن با اتومبیل ،  نمیدانم کدام شاعر بود که میکفت زندگی کردن  و ماندن  و دیدن مرگ عزیزان ، زندگی نیست .
    نمیدانم .
    مرگ وزندگی دردست ما نیست  بردگی نوین اجازه نمیدهد تا تو حتی بر مزار عزیزانت بگریی باید دوید  و سپس نشست به تماشای قارچ هایی که در اطرافت سر برآورده اند ، قارچ هایی که سی وهشت سال است چرند گفته اند برایشان کود لازم است واین کود هم تهیه شده این دوستداران سر زمین و خاک و ملت ما ، صورتک های بی قانون و مضحک این روباهای نازنین ، که معلوم نیست دم آنها به کدام طویله بسته شده است  از کجا میایند و درمیان دو قدرت  و چند حکومت  د رلیاسهای رسمی  در مقام سفیران صلح .
    بلی روزگارمان درکنار این روباهان میگذرد  و خود مانند یک ماهی کولی روی آب روانیم ، باری کردن با ورقهای تاریح برایم تنها سر گرمی است .
     جنگ سایه اش روی سر جهان پهن است  صلح و همبستگی دیگر وجود ندارد  نه در جمع ، نه در مطبوعات  گم شده  نه در مجالس اشرافی  نه در کنفرانسهای جمع چند بعلاوه  چند  ، نه همه اینها مربوط بود به گذشته  ویک سرگرمی  هیچان انگیز است  امروز صلح و جنگ دردست کسانی است  که سر نخ کیسه های طلا را دردست دارند ، همه چیز طلایی شده است  آنها دیگر حتی حق انتخاب بین مردن وزنده بودن را بتو نمی دهند  خودشان بجای تو تصمیم میگیرند زندگی تو ، مرگ تو  به دست خود تو نیست  تا هر وقت خواستیم رشته را ببریم .
    نه دیگر آن کلمات که هروقت من خواستم ، هر وقت تو خواستی ، نه اینها همه گم شده اند مانند آن کلمه بزرگ درشهر گمشده .
    کسی چه میداند شاید نابودیمان بهتر باشد  امروز همه تلاش من برای کشتن و از بین بردن سوسکهای درون حمام است که درخانه جا گرفته اند، دیگر به دنبال کشتن کس دیگری نیستم  .
    هر صبح که کانالها را  باز میکنی  حمله این قارچ ها بسوی تو ، به تو میفهماند  که جهان دارد به کجا میرود  افسار زندگی از دست تو خارج شده است ، نفس هایت را میشمارند ، دم زدنهایت را و بالا پایین شدن سینه اترا نیز زیر نظر دارند .
    دیگر کسی روی رویاهای افلاطونی ما قمار نمیکند باید زحمت را کم کنیم ، پرچم هایما ن رنگ باخته اند امروز هرکسی برای خود پرجمی دارد وکم کم آن سر زمین فروخته خواهد شد .
    در فرانسه شاعری قدیمی بود بنام  »آلفونس دولا مارتین « ، این شاعر احساساتی که کتاب اشعار اورا من دارم ، آن پرچم آبی وسفید وسرخ را درفرانسه جاودان ساخت و ما؟  آن پرچم سه رنگ سبز و سفید و سرخ را بهمراه شیر وخورشید که نماد میترایسم ما بود  با کمک شاعرانمان و نویسندگانمان راحت به دست سوسکهایی دادیم که روی آن  نقش بسته اند .
    نه ، ابدا میلی باین زندگی مصنوعی ندارم . دراین دنیا بی ثبات  و کثیف مهم نیست تو کی هستی مهم آن است که  چه چیزی را نشان میدهی ،  برای آن سایه های  که در خدمتگذاری هر روز نقابی تازه بر چهره میگذارند  تا سر مایه های خود را بیشتر کنند  ، بیشتر مورد قبول جوامع میباشند تا تو که درون  این سوراخ نشسته و اندیشه هایت را میجوی  اندیشه هایی که رو بباد میروند .
    آه ،  کاش دستی بود من به آن پناه میبردم و سینه ای بود که سر بر آن میگذاشتم من مرد این بار گران نیستم ، پر خسته ام وپر ایستاده و پر دویده ام . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/-9/2017 میلادی /.
  • خانم ژنرال

    تازه باین شهر آمده بودم ، کسی را نمیشناختم ، باعتبار خانم هنرمندی که امروز دراین دنیا نیست آمدم ، باید بنوعی ازدست آن مرد دوباره فرار میکردم ، رندگی را بدجوری برایم جهنم ساخته بود ، ازقوانین انگلستان بیخر بودم درخانه حبس وزندانی بودم و ازیک تعطیلات تابستانی استفاده کردم با بچه ها راهی این سر زمین شدیم ، ترسی نداشتم آفتاب درخشان میتابید زندگیمان روی موزاییکهای خنک میگذشت . 
    چرخ خیاطی را بیرون  آورده بودم .
     نمیتوانستم کار کنم اجازه کار میخواستم اما درخانه میتوانستم وصله یینه واحیانا لباسی بدوزم ، اکثر روزها که خیلی غمگین بودم به کلیسایی متروک محل میرفتم هنوز این شهرک بنا نشده بود یک دهکده ماهیگیری بود با دو کلیسای کهنه  وقدیمی .  نه از دانسینگها ودیسوکتها خبری بود ونه از سوپرهای رنگ وارنگ ونه از شلوار جین !!!هر روز میرفتم درگوشه ای از کلیسا  مینشستم وفکر میکردم “
    خوب سر انجام چی اگر باینجا هم آمد کجا فرار میکنی ؟ومیگریستم .
    وآمد .وآتش جهنم شعله هایش تنها خودش را سوزاند  من قوی شده بودم حال این او بود که بمن احتیاج داشت .
    روزی درکلیسا  از زوایه چشمم  در زیر ریزش اشکهایم پاهای محکمی را دیدم به من نزدیک شد با ردای بلند ، کشیش بود ، کلیسا خلوت بود ، ازمن پرسید میتوانم بتو کمک کنم؟ 
    هنوز به زبان آنها چندان اشنا نبودم ، اما با چشمان اشکبار پرسیدم :
    چگونه میشود گناهان ناکرده را توبه کرد و نجات یافت ؟و ا زدرب کلیسا بیرون رفتم .
    چند ماه بعد زنی بلند بالا ، بسیار شیک لاغر  که معلوم بود که اهل این دهکده نیست ، در کنارم نشست ، مدتی بمن خیره شد و سپس گفت :
    نام من  میم و همسر ژنرال گارسیا هستم ، خانه ام درفلان محل ، بیا برویم با هم یک قهوه بنوشیم ، به دنبالش رفتم با هم به یک کافه نزدیک  کلیسا رفتیم واز همانجا آشنایی ما تا روزی که او فوت کرد شروع شد .
    زنی فهمیده تحصیل کرده و سخت معتقد به ایمان خودش ، همسرش نیز یک ژنرال بلند قد که از دوران فرانکو باقی مانده بود خانه ای بسیار مفصل داشتند و شمشیرها و مدالهای ژنرال همه به در و دیوار آویخته بود یک ویترین لبریز از ظروف نقره در گوشه ناهارخوری آنها خود نمایی میکرد با تابلوی بسیار گران قیمت ، آنها اهل شمال اسپانیا بودند ، دراینجا چکار میکردند ؟ 
    هیچ جنرال بیمار شده بود و به افتاب داغ احتیاج داشتند  در همین گوشه شهر یک آپارتمان چهار اطاق خوابه خریده بودند، که بیشتر به یک خانه راهبه ها شبیه بود با تسبیح های بزرگ چوب وانواع واقسام کتب مقدس ومددالهایی که  ژنرال از پاپ مقدسر واز شاهان و رییس جمهورهای کشورهای مختلف  گرفته بود و سفرهایی که مرتب به واتیکان داشتند و کشور سانتا تیرا .
    خیلی سعی کرد مرا به جمع خودشان ببرد اما من لگام نمیدادم  ، تنها روزی با خود گفتم که ” 
    این ژنرال بهر روی دستش بخون جوانانی که برای خود ایده هایی داشتند  و تیر باران شدند ، الوده بوده اما چگونه همه این ژنرالها زنده اند و همه حقوق بازنشستگی خود را میگیرند و همه مورد احترام مردم و اطرافیانشان میباشند ، اینجا هم مردم شورش کردند جنگها کردند که بر کسی پوشیده نیست ، اما ارتش با تمام قدرتش سر جایش باقی ماند نه تنها آنها را نکشتند بلکه احترام آنها بیشتر شد.
    ژنرال فوت شد با تجمل و تشکیلات وسیعی اورا به محل تولدش بردند وبخاک سپردند ، خانم دیگر تنها شده بود وما اکثر روزهایمان با هم میگذشت و نهارهای روز یکشنبه نیز برقرار بود دوستان دیگرش را نیز آورد جمع خوبی داشتیم زنانی از شهر های مختلف ، آنها دین و ایمان  خودشان را داشتند و من ایمان خودم را کاری بهم نداشتیم .
    روزی یکی آز آنها از من پرسید در کجا به دنیا آمده ام همه چیز را از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم ، سپس نگاهی بمن  انداخت و گفت :
    عجب روح پاکی داری . 
    این  زن چندین ساله غریب فهمید که روح من پاک است اما آنهاییکه در اطرافم بودند  نفهمیدند وبا شک و تردید بمن مینگریستند .
    امروز از هشداری که “داعش “داده ومیل دارد به ساختمانهای  قدیمی مادرید حمله کند و(این برنامه ریزی از سالهای قبل دردست اجرا میباشد ) یکی از همان ژ نرالهای پیر را آورده بودند تا باو مصاحبه کنند .
    بیاد مرسده افتادم که بیصدا خانه اش را فروخت ، بیصدا تلفنش را واگذار کرد ، بیصدا اتومبیلش را فروخت وبیصدا با سرطان کهنه اش به محل زادگاهش رفت تا درآنجا بخاک سپرده شود .
    ومن تنها ماندم وجودش برایم غنیمت بزرگی بود میگفت نه فرزند دارم ونه کسی را تو برایم یک فرزندی ، یک دختر خوب .
    چهل سال درکنار ژنرال زندگی کرد  که بیست وسه سال آن باهم جداگانه میخوابیدند  وحق طلاق نداشتند چرا که کلیسا اجازه نداده بود واو همچنان تا إخر عمر  ژ نرال را ترو خشک کرد .یادش گرامی باد / ثریا / اسپانیا / ششم سپتامبر 2017 میلادی .
  • سرود زنبور عسل

    دوان بر پرده های برفها ، باد 
     روان بر بالهای باد ، باران   ………میم ، اخوان ثالث
    نیمه شب بود که ناگهان از خواب پریدم ، همان خوابهای آشفته و درهم وبر هم ، کتابم را برداشتم تا بخوانم ، نه ، آنرا گذاشتم تابلت را برداشتم ، ” همان مردک پیر خراسانی با چرندیاتش ” دلم برا ی پانصد پوند پولم سوخت که برای یک تابلت جدید خرج کردم و آنرا درگوشه ای خوابا نده ام ، 
    همه را گذاشتم و بفکر روزهای گذشته زندگیم بود م سفر به آن روزها برایم جالب نیستند اما ناخود آگاه برجانم پنجه میکشند ، مگر میشود عمر رفته را فراموش کرد با آنهمه زخمها که هنوز جایشان روی قلبم نشسته است ، با آنهمه فریبها و ریاکاریها ، دسته بندی ها وتو همانند یک فرشته بیگناه تنها به دانه ای که کاشته بودی میاندیشیدی . برگشتم به اداره که در آن کار میکردم باندازه یک خر بار میبردم اما همیشه مورد خشم و غضب بودم حسادتها از چپ و راست ، آه فلانی عکس ترا باعینگ درعینک فروشی دیدم ، آه فلانی عکس ترا دریک لیا س در مجله وگ دیدم ، آه فلانی تو چقدر شبیه فلان آرتیستی ،  کسی مرا نمیدید  یک لقمه چرب و نرم برای بلعیدن و خورده شدن .
    حال من درطی این چند روزه برای چه کسانی دارم غصه میخورم ؟ برای آن مردم بی همت وبی رحم ؟ آنها همانند و امروز باید چاشنی آن خورشی را که پخته اند مزه کنند و باید دست پخت خودشان را بخورند . سر زمینم را دوست داشتم به خاکم  عشق میورزیدم و آن  ذرات  افتابی را  که بر پوستم مینشت و مرا گرم میکرد بیشتر از تمام عشاق میپرستیدم ، مادر را درکنارم داشتم تا حرمتی باشد و پرستار بچه ام و بچه ای که او را هدیه خداوندی میدانستم باید او را بزرگ کنم از او یک انسان بسازم یک انسان شریف . برای کدام جامعه ؟ .
    در فاصله سالهای بین بیوهگی و گرفتن همسر دوباره زجرها و زخمها بیشتر بودند یک زن بیوه در آن اجتماع یک هلوی پوست کنده و عریان است باید اورا بلعید و خورد و هسته اش را دور انداخت ،  در فضای خالی اطرافم هیچ کس نیود  تا ساعات فراغتم را با من بگذراند روزها ی تعطیل بچه را بر میداشتم و به استخر های عمومی میبردم و یا به یک رستوران ویا او را در خیابانها گردش میدادم  از همه چشم پوشیده بودم  همه میل داشتند حتی هوا را که تنفس میکردم از من بگیرند  و بدین سا ن بمن آموختند  که آن  عشقی را که به دنبالش هستم باید درقله های پر برف سرزمینهای ناشناخته بیابم ، پیراهن لطیف و سپیدم را با چرندیاتشان رنگ میکردند .
    حال اینک از خشم و خطای خود پوزش میخواهند ،  دشمنی هایشان  بیهوده بود زهر آگین بود  همه میل داشتند بر سر رسوایی خودشان سرپوش بگذارند ، خوب ، البته  پدر یکی تیمسار بود ، مادر دیگری از اشراف سالار دیوان  ، تفکراتم را درتنهایی نشخوار میکردم  آه ، جان و دلدار من که امروز بهترین  دوست و در کنار منی شاید بخاطر من همسری نگرفتی واین را بمن نگفتی ،  در کنار تفکرات گس وسوزان مشتی لجاره  که از تجارب زندگیشان سر خورده بودند میبایست راه میرفتم  جوانی و زیباییم برای آنها مسئله ای بود چه بسا میل داشتند شیشه ای اسید بر صورتم بپاشند ، درمیان مردان تحصیل کرده دوستان خوبی داشتم که بی نظر بودند دانش آموخته بودند دردهای مرا و اجتماع کثیف را بخوبی احساس میکردند  در همه آن سوراخهای و لانه های زنبوران گزنده  دروغ های هر روزی را میشنیدم  زیر پای اندیشه هایم را خالی میکردند  چندان مذهبی نبودم اما گاهی شبها از صمیم دل فریاد بر میداشتم که :
    خداوندا ، کجا نشسته ای ؟ چرا ترا نمیبنم ؟ نا امید شده بودم گاهی تصمیم میگرفتم که خود را از شرزندگیخلاص کنم  ، اما آن نور و آن چراغ کوچک  با آن چشمان زیبا و درشتش در خانه منتظرم بود ، پرستارش شبها بخانه میرفت و پس از مدتها از سر ناچاری ، از سر خشم و کینه ، به عقد آن ( مرد) درآمدم بی آنکه بدانم بیماری است روانی و معتاد و شدیدا الکلی در تمام روز مست بود حتی میان روز ناگهان غیبش میزد و همه میگفتند که در انبار مشغول میخواری است ، با کمک فامیل بزرگ در آن واحد چند پست مهم دولتی را دردست گرفته بود میخورد به آنها هم میداد ، من در امان بودم اما شبها از چشمان او که خون میبارید وحشت میکردم ، خود را بخواب میزدم.
    امروز از مال او چیزی درمیان دستهای من و فرزندانم نیست همه را بجا گذاشتم و تنها جان خود و بچه هارا نجات دادم حال از من سپاسگذارند ، 
    او نمیدانست آفریدن یعنی چی و آفریدگار کیست خدای او درون بطری بود وزیر دامن زنهای کاباره و رقاص و هنرپیشه های پس مانده که حالا زیر سایه یک همسر عنوان و عزتی پیدا کرده بودند وبا دربار سر وسر داشتند .
    او امروز برایم مرده است ، سالها بود که مرده بود  واین چیز وحشتناکی است که انسان در کنار یک جسد زندگی را ادامه دهد  هوای زندگی را از من دریغ داشته بود ، باز تنها ماندم . 
     با قدرت خود بچه ها را  بزرگ کردم ، اما دیگر فرسوده شدم حال در این  سن که احتیاج به یک همدم و مونس دارم تنهای تنهایم ، همه تنها شدیم و همین   تابلتها و گوشیها با چرندیاتشان مونس ما شده اند تا باقی شعور و مغز ما را نیز بخورند .
    او ، کد بانو  خوب مردم را شناخته بود و خوب میشناسد که در سکوت بر اسب مراد  سوار است و تن به زین نمیدهد میداند همه را شناخته است .
    حال از خودم میرسم برای چه کسانی دل میسوزانی ؟ دیگر کسی ترا نمیشناسد  حتی خاک تو ویرانه شده شهری که در آن متولد شدی کم کم به زیر خاک فرود خواهد رفت ، کوهها اما ، کوهها و ضخره ها باقی خواهند ماند ، خوب آنها ترا بخود راه نخواهند داد ، چرا که پای رفتن نداری . فراموش کن و به فردای نیامده بیاندیش و لحظه ها را مانند یک اب نبات زیر زبانت بگذار ومزه مزه کن . دیروز رفته ، فردا نیامده سرشت نیکوی تو همچنان دست نخورده باقی مانده این خیلی مهم است .
    روز گذشته نامه ای از یکی از آن کمیته ها دااشتم آنها برایم نماز میخوانند و حال باید حق این  نماز را بپردازم ! همان مسند نشینان  که قدرت تشویق دارند اما لگام بر دهانه من نزدند ،  همان ها که دهان کشیشان را که کله  گنده های صنایع در کلیسا ها و مساجد  خود گماشته اند و چربشان میکنند  و آنها همچو یک سرایدار مهربان باید در کارخانه ها را  به روی مردم باز کنند خانه هایشان درست روبروی فاحشه خانه است  تا بهره آنها تقدیس شود همراه با هزاران بیماری که امروز جامعه را دربر گرفته است ، پولی درون پاکت گذاشتم تا بفرستم و نمازشان را تضمین کنم ، چاره نیست موقع مردن باید کسی باشد .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 06/09/2017 میلادی / برابر با پانزدهم شهریور 1396 شمسی .
  • سرجنگ ندارم

    من ، آتشم ،  آتش ز گلی رنگ ندارم 
    زانرو به چمن  رغبت آهنگ ندارم 
    بر عشرت گلهای بهاری نبرم رشک 
    چون غنچه  گریزی  ز دل تنگ ندارم 
    ——–
    هیچگاه میل انتقام  در من نبوده و میلی هم ندارم   که درباره آن تصمیم بگیرم  با خشونت انسی ندارم  درمقابل اعمال زور ایستادگی میکنم  اما کینه ای به دل ندارم ،  در خون تب آلوده من  تنها اندیشه هاست که میلغزدد  با ستمگری هم میانه ای ندارم و هنگامیکه میبینم این مردان دیروز و امروز با مشتهای گره کرده در مقابل دوربینها خود را پاره پاره میکنند تا دیگران حرفهایشان را باور کنند ، دلم میگیرد .
    ایکاش انقلاب  مانند روزگاران  پیش بصورت یک آتش بازی تمام میشد  یک جهش آزاد  میافت  ،  آن  جهت سرکشی در بین عده ای بوجود  آمده بود که هنوز هم ادامه دارد  هر کسی طغیانهای روحی خود را  در توده ای از پندارها  بیرون میریزد اما هیچ یک درد مشترکی ندارند ،  امروز امنیتی اش کرده اند ،  گویی که دریک سر بازخانه  با انضباتهای سخت  که بی انضباتها زیر آن میزنند  همه چیز دارد مانند یک جویبار باریک گسترش پیدا میکند  به دستهایت ، به نوشته هایت  و اندیشه هایت  از دین گرفته تا فلسفه  کل. کائنات  نو خاسته که همه روزگاری با آن بیگانه بودند و چرندیاتی که گویی دریک طویله بزرگ بخورد مشتی گوسفند میدهند ، آنها دارند بر خلاف جهت دنیا حرکت میکنند  بر ضد فرضیه های آزاد فیزیکی و بشری  آنهم انسان معاصر همه دیگر فهمیده اند که این درسها  از شیارهای  انجیل مارکسیستی  بیرون میریزد  فریاد تکفیر  برداشته اند ،  و آنهاییکه  میل دارند سال اول زمان را به همان سال اول هجرت برگردانند  و آنها هم در نقش خود ثابت ایستاده اند  بلی بقول معروف ( جهان به یک قران نیاز دارد) ! !
    حال دربرابر خدایان تحمیلی  سرکشی کردن کاری بیهوده است  در این زمینه ها آنها از اندیشه چیزی نمیدانند  شوخی هم سرشان نمیشود  خوب ، این روح من است دست به آن مزن روحم را لازم دارم برای زنده ماندن ، 
    چه خوب است که نماندم  تا تیره نرم پشت خود را به دست پنجه این ( اربابان بدهم ) وچه شیوه نا مربوطی  برای گرفتن آزادیهای ما بکار برده اند  دویدن  بسوی کسانیکه  پنجه آهنین  یک دیکاتوری حقیقی  ، عقیدتی ، اجتماعی ،  اقتصادی ، و پلیسی  را در سرزمین ما پیاده کرده است  همان ( بنیاد) استالین گراد  خود در کنار اقتصاد و کاپیتالیزم راه میرود دست دردست ( آنها) گذاشته اما بردگان را تربیت میکند.
    چیزهای تازه ای بدعت گذاشته شده است ، زندانها لبریز از آدمهای بیگناه و یا گناهکاری که به دست آنها دست به جنایتها زده اند حال با یک شیوه احمقانه و به دور از انسانیت مردم را در خانه های خودشان زندانی میکنند  از هوای بیرون محرومند ،  باید درهمان لانه خودشان خفه شوند  در حالیکه بر فراز خانه خوب و قدیمی خودشان   بر ویرانیهای آن رقاصان جدیدی به رقص و پایکوبی مشغولند . این گروه غولهای  پیش از تاریخ  به درآمده . 
    ایکاش در همین اطرافم تنها چند مرد آزاد و مصمم میافتم که با سر وجود خود به هرقیمتی شده اصل حقیقت را پیدا میکردند اما همه مانند شاکردان تنبل از روی دست هم کپی میکنند .
    تنها ( آن جوان) تازه رسیده که مانند من میاندیشد او را تکه تکه میکنند به خونش تشنه اند ، او راه گریز را میداند همه پستو ها و کوچه پس کوچه ها را طی کرده هرکجا کم بیاورد در اطاق خودش مینشیند و بتو سلام میگوید .
    و آدم های مبتذلی که پیر شده اند اما درهمان زمان و عقیده خود قفل شده و هنوز دارند رنگ و روغن به دیوار خانه آن پیر احمق احمد آبادی میمالند او را قهرمان ملی خطاب میکنند و نام پادشاه که خانه را ساخت و بزرگ کرد و حیثت از دست رفته را بما برگرداند روی یک تابلو ی برنجی کوچک بر بالای سرش نصب کرده اند . 
    اگر قدرت داشتم  تابلویی به پهنای همان مسجد میساختم و در روی آ ن مینوشتم که :
    اینجا مردی خوابیده که درتمام عمرش تنها بود و همیشه در اطراف او خیانکاران پرسه میزدند ، دلش مانند موم آب میشد کمی میترسید ، کمی محتاط بود و کمی مذهبی اما توانست ما را از میان شپش ها و ساس ها و آب های گندیده فاضل آبها به  حمام های خصوصیما ن برساند  تا کثافت چند صد هزاره را از تن بشوییم . 
    نه! طبیعت کار خودش را میکند ، اعتراض فایده ای ندارد  و هیچ دردی را دوا نمیکند باید شناخت  و کوشید  که چگونه  سکان را به دست گرفت  اگر انسان نتواند ببیند که قایق او را اب میبرد  در آن صورت جز تن دادن به پستی  چاره ای نیست ..پایان
    با معنی امروز مرا نیست صلح است  
    ناخن مزن ایدل که سر جنگ ندارم 
    این رنگ حجاب است به رویم که تو دیدی 
    من چهره ای  امید خودم ، رنگ ندارم ………..” طالب آملی ” 
    نوشته شده : ثریا ایرانمنش » لب پرچین » / 05/09/2017 میلادی / برابر با 14 شهریور 1396 شمسی/..
  • چهارم سپتامبر

    چهارم سپنامبر  / چهلمین سالگرد آوارگی من .
    ——————————————
    همنی امروز بود ، هوا هم به همین گونه ، نه سرد ونه چندان گرم ، چند چمدان بسته بندی شده حاوی لباسهایی که لازم داشتیم وچند جلد کتاب و صفحات موسیقی و نوارهای پر شده  همه محتوی چمدانها را تشکیل میدادند ،  ( بلی دیگر نوبت من است ) میل ندارم خورده شوم  خدایان هم پر از من دورند که به آنها توسل بکنم باید فرار کرد  ، از دست جانوران ، ومردم  نخستین کشف من بود تنها لندن را ترجیح دادم همه اروپا را گشته بودم منهای کشورهای اسکاندیناوی ، لندن نزدیکتر بود ، به کجا؟  به جایی که از هزاران سال پیش مردم و حیوانات در کنار هم با صلح و صفا زندگی کرده بودند ،  همه بهم نزدیک بودند  بی آنکه تلاشی برای شناسایی یکدیگر بکنند ،  چراکه پوستمان ، گوشتمان ،  همه از هم و درهم تنیده بود ،  تنها اندیشه هاگم شده بودند اندیشه ها فرار بودند با کمک شاعران متعهد و خوانندگان متعهد و جانوران متعهد اما هنوز زندگی ساکت بود و رودخانه آرام در بسترش میگشت  هیچکس در غم من نگریست ، هیچکس نگفت مرو ، بلکه خوشحال هم بودند روی یک زندگی عالی و ساخته شده مینشستند  تنها برای رعایت ادب بچه ها را مشایعت کردند ، مرد مست در گوشه ای افتاده بود و زاری میکرد اما زاریش محتوی نداشت ، چه بسا درته دل هم خوشحال بود که این سر خر کم میشود نق نق بچه ها کم میشود بساط را از زیر زمین بالا میاورم …..
    .
    پیانویم گوشه راهرو زیر یک پارچه سفید ، سری به سالن زدم نگاهی به تابلوهایم انداختم ؟ خوب ، بر میگردم و هرچه را لازم باشد میبرم فرشها را نه یکی دو عدد ، نوکر ارباب در انگلستان نشسته بود و داشت دستور میداد که انگلیسها چگونه زندگی میکنند !! درته دل خوشحال بود با یک لیوان ویسکی خالی میتوان از آن مرد امضاء گرفت ، زنک حالیش نیست تنها به کتابهایش چسپیده پسرش وکیل بود خودش اهل بخیه و محضر دار بود برادرش رییس اداره هشتم و ترتیب دهنده سازمان دانشجو.یان در لندن بود !! از پیش بو  هارا احساس کرده بودند ، اما من تنها احساسم بمن میگفت :

    زود باش عجله کن ، بچه هارا ببر خودت فرار کن با این مرد بی غیرت بیمار چه بسا در آینده مورد خشم و غضب همان مستخدمین خانه ات قرار بگیری.

    هنوز خبری از انقلاب نبود ، همه چیز آرام بود ، درفرودگاه هیترو مامور  دستش را بالابرد وسلام نظامی داد وگفت : ول کام مام ”  ویک مهر یکساله درون پاسپورتهایمان زد ، آه بچه ها را بمدرسه خصوصی میگذارید ، نه؟ بلی سر بلی نامشانرا نوشته ام اینهم مدرک آن .نو نو مام یو آر ول کام .

    باران شدیدی میبارسد هوا سرد بود با چهار بچه که بزرگترنی آنها چهارده سال داشت وکوچکترین آنها دوساله بود درانتظار تاکسی بودیم کسی به پیشواز ما نیامد ، با آنکه میدانستند ما میرویم ،  نزدیک غروب بود هوا تاریک تاکسی مارا به درب خانه آن آقایان رساند ، خانمش لباس پوشیده و آماده بیرون رفتن بود تنها دریک کلام با لهجه ترکی گفت : چه بیموگه آمدید ما بیرون میرویم  !!!

    عیبی ندارد کلید خانه مرا بدهید  بچه هارا با تاکسی بخانه بردم ، خانه سرد ، یخچال خالی و باران یکبند میبارید  ….اوه یادم رفت بگویم سیف وی تا نه شب باز است اگر غذا …..

    مرسی خانم عزیز خودم تا اینجا آمده ام بقیه راهرا هم میروم .
    ورفتم تا برای شام وبرای خوابیدن غذاوملافه تهیه کنم ………..

    آه ، خانه با اثاثیه بفروش رفت ; کتابهایم ؟ پیانویم ؟ گرامم؟ تابلوهایم ؟ لباسهایم؟  فرشهای ابریشمی که کادو عید برایم آورده بودند؟ هه هه هه هه ، این جوابم بود .
    خانه را توپ داغان نمیکرد .

    خوب امروز هر کسی سر شار از زندگی خویش است قایق خالی منهم درگوشه ای با یک طناب پوسیده  بسته است 
     هیچ همنوعی نداریم  
    آه …. تو یک بیگانه ای  واگر برخوردی باشد  تنها دشمنی  ، هیچ سخاوتی دراینها دیده نمیشود ، لندن به کمبریج واز کمبریج به قعر دنیا به شاخ افریقا ./
    امروز دوشنبه است / پدرم دوشنبه فوت کرد/من دوشنبه آواره شدم  از دوشنبه ها بیزارم .
    ثریا / اسپانیا / بازهم دوشنبه 4 سپتامبر 2017 میلادی…
  • دلنوشته !

    بزرگ کسی است  که میتواند به هر بزرگی آفرین بگوید ، 
    ما هنوز بزرگی نیافته ایم  تا زنده باشد و باو آفرین بگوییم ،  به شماره ها و لایکها و انگشتهایی که بما میرسانند آفرین میگوییم  و سپس بر گور خودمان بوسه میزنیم .
    امروز هر گروهی  چند ” حیوان : برای خود میسازد  و چند تن از خودیهایش را بزرگ میکند  و مشهور میسازد  و سپس آنهارا زنده بگور میکند .
    و باز بر گور آنها بوسه میزند و اشک تمساح میریزد .
    شهرت  بوسه هایی است که زنده به گوران بر خود میزنند ،  همه آنها در زندگیشان  تبدیل به خاک شده اند  البته آنها مشهورند و مشهور بوده اند  دست سازند  ساخته و پرداخته ساختمان سازها ! و شهرت سازان  . 
    شاید عده ای کور باشند ، اما ما کور نیستیم  واز درک بزرگی نیز عاجز نیستیم  ، 
    ما میل داشتیم  بذری باشیم در خاک خودمان  در خاک فرا موش شده که امروز روبه ویرانی میرود و آخرین نشان گذشته نیز کم کم بمدد تکنو لوژی نو پا فرو کش کرده به زیر خاک میرود دیگر اثری از تاریخ بر آن سر زمین و سر زمینهای دیگر باقی نخواهد ماند ، نه ! صدا نیز خاموش میشود ، تنها صوت کارخانه ها و صدای گوش خراش بلند گوها ست که مردم  را به بردگی دعوت میکند .
    خداوند ، چون باد بر ما وزید و رفت ،  در ا نتظار وزیدن دوباره او هستیم  اما زمانی او را خواهیم دید که در خاک خفته باشیم و یا خاکستر شده بر باد برویم  واو به شگفت آید و گاهی از  رنج بگرید و زمانی  به زیبایی بیش از حد  لبخند بزند  او برای ما حقیقتی بود که گم شد  حال ما در دلهایمان سرود حقیقت را میخوانیم و او را فریاد میزنیم .
    »آه … خداوندا ، سپاسگذارم که هنوز چشمانم میبیند و شعورم میرسد و میتوانم دوست بدارم بی آنکه دشمنی در حق کسی روا بدارم «.
    من برایت قربانی نمیکنم بجایش برایت درخت میکارم ، نهالی تازه در باغچه خانه ام کاشتم  تا تو را بیاد توفان  نیاندازم .
    من ترا درمیان سینه ام دارم ، و دیگر یجایی نظر نمیدوزم  ترا زندانی نکرده ام ، مجبور نیستم از دیوارهای طلایی بالا بروم تا ترا ببینم ویا روی زمین ولو شو م و ترا زیر زمین احساس کنم  ، تو مرا به حقیقت خویش بردی و اغوا کردی و من ترا همانند یک عشق در سینه دارم  ترا نفریفتم ، و برایت شاخ و برگ و درخت دروغ نکاشتم  ترا مانند یک آهوی تیز پا شکار نکردم  برایت خانه نساختم ، ترا آنقدر لطیف و زیبا و مانند حریر خیال در ذهنم دارم که محال است مانند موم در کف دستهایم آب شوی .
    دلم تنگ است ، دلم درپی ارزوهاست ، در کنار سفره نان و پنیز سماور جوشان و چارقد سفید مادر بزرگ .چایی دراستکانهای کمر باریک و حواس گم شده ام در کوچه و در خانه پسر همسایه .
    چرا گم شدم ؟ همه گم شدیم .
    خانه ام کجاست ؟ جایم کجاست ؟ عقلم از محاسبات روزانه  آسوده است من رفتم تا توشه هایی از فضیلت را برای این روزها بردارم اما دیگر فضیلت من به درد کسی نمیخورد ، قدیمی شده است ، بوی کهنگی میدهد ، مانند اشعار شاعران قرن هجدهم و فلاسفه قرن نوزدهم ، تنها گاهی ممکن است کلمه ای از آنرا بیرون بکشند . پایان . ثریا / دوشنبه 13 شهریور 1396 / اسپانیا /
  • بز دلان امروزی

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست 
    که من خموشم واو در فغان و درغوغاست ……..”حافظ” 
    از کمبود و فشار هوا بر تنفسم بیدار شدم ، مدتی روی تختخواب نشستم ، اسپری را مصرف کردم دلم بد جوری هوای قهوه را کرده بود ، آنرا درست کرم و بیاد آوردم درگذشته کسانی در اطراف دولت بودند که هنوز چای را در نعلبلکی هورت میکشیدند اما قهوه روزانه شان فراموش نمیشد ، بودن بی پدر و مادرانی در آن زمان که تخم  و ترکه شان نیز در این زمان دور  نگهبانان  تاج میچرخند!
    همیشه عده ای بی پدر و مادر و ناقص العقل و جانی دور بر عده ای بی پدر مادر جانی دیگر که حاکمند میچرخند  ، هنوز آن تاج از دست رفته و روی زمین افتاده  با شیشه های رنگی ، افتخاری برایشان دارد  وعده ای بی پدر و مادر را  زیر بال خود گرفته اند بز دلانی  که میترسند و تسلیم شده اند  و یا بکار گرفته شده اند  تصویرهای پایین تنه خود را نشان میدهند ورباین  طریق بما میفهمانند که آن حکومت و سگهایش  باقی میمانند .
    چرا مانند دیگران نمیروم در کنار اجاق آشپزی بایستم و غذاهای خوشمزه ، کیک های طعم دار، شیرینی ها ، مرباها، ترشی ها را درست کنم و بنشینم نوش جان کنم ؟و چرا آن سر زمین را ازیاد نمیبرم  چه چیزی درآن خاک آلوده و حقیر خوابیده که مرا  فریاد  میزند؟.
    افکار عمومی ومطبوعات  زیر نظرند  آنها تنها  درباغچه خود میچرند  با غرغره کردن اشعار والامنشانه ،  و مجیز گوییهای بی بها .
    در اینسو نیز عده ای از پیر و جوان  خرد و بزرگ مشغول نواله هستند  چیزهایی را که خود پخته اند میخورند وبه دهان ما هم میگذارند ، خود را مستقل میدانند ، نواله ها را از دست یکدیگر میگیرند و نشخوار میکنند  میان آن روشنفکران قدیمی و از کار افتاده  و اربابشان یک قرارداد ناگفته و پیمان و عهدی پنهانی بسته شده است  از آن نوع که بین حیوانات اهلی حکفرماست .
    همه گونه آزادی  در بردن و چاپیدن  و به کار گرفتن  دیگران در بسترهایشان دارند  ، دیگر به ان خو گرفته اند در پی براندازی دشمن نیستند  دشمن بهترین دوست آنهاست  آسوده خاطر قلاده بر گردن  دارند  و آن گروه بدبخت و کوچکی که در آن میان  دور خود میچرخد وزیر نیش  شرمساری هنوز آزار  میبیند  بیهوده  در انتظار نشسته اند  ، گردنها کلفت شده اند  هرچند پشم و پیلی هایشان ریخته باشد و دیگر کسی برایشان ارزشی قائل نیست جز سگهایشان که هنوز دور و اطرافشان به پارس کردن مشغولند و خوابیده واق میکنند .
    و آن گروه ، آن گروه سرگردان  آن گروه وامانده  هیچ سر مشقی برای جوانان  آینده ندارند  آنها نیز  هر کسی بیشتر بدهد  خود را باو میفروشند  به شیوه زنان خود فروش  اعیانی رفتار میکنند  با لباسهای گرانبها که سایرین باور کنند  به پاس  خدمت  مهربانی و خوبی ارباب  بزرگ آنها را  ” نشانده ” است و در روزگاران آینده در سر نوشتها نقشی خواند داشت .
    زندگی دو رنگ شده ، سرخ و سیاه  و اگر بخت برگردد  فورا به آستانه ( شاه) جوان سر خواهند سایید  و هر زمانی چنین بوده و همچنان خواهد ماند .
    برای اولین بار یکی از این سگهای دست نشانده نیش خود را به همراه شکل پایین تنه اش زیر عکس شاه جوان و بانویش بمن نشان داد ، فورا اور از میان صفحات راندم ، بیچاره دلم برایتان میسوزد  که چندان احمق باقی مانده اید  آنعا تنها به شما احتیاج دارند نه به امثال ما ، تنها شما را میتوانند برده خویش سازند نه ما را .
    من به حکم عشق به وطنم  و عشق به آخرین پادشاه ایران  چند سالی این اراذل را تحمل کردم . امروز دیگر نه میلی به مبارزه دارم و نه برایم مهم است که کی میاید و کی میرود ، همیشه عده ای بی پدر ومادر حرامزاده در اطراف یک قدرت بوده اند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 04/09/2017 میلادی / برابر با 13 شهریور 1396 شمسی …..
  • تجزیه ایران

    من چاقو کشان ارتجاع سیاه را ترجیح میدهم ،
     آنها مانند همان تیغ های  کاردشان  که ممکن است روزی در پهلوی منهم بنشیند ،  راست وبی غل وغشند ..
    نوای بلند تجزیه ایران از دهان گشاد مریم قجر که چه بسا پایین تنه اش نیز به همان گشادی باشد و صد ها مرد رای در خود جای دهد و آن پسرک ابله رضا پهلوی که حیف از نام پهلوی بر روی او مانده  ،  ایران آینده را بجای آنکه  “اقوام ملی “بخوانند آنها را : ملیتها : خواندند  یا چنان بی شعور و بیسوادند و یا  آنکه دارند به حریف کمک میکنند . در هر دو حال  آنها شایسته بخشش نیستند ، آنها خیانتکارند و من امید دارم روزی به سزای اعمالشان برسند .
    تمام شب دچار آشفتگی  و خوابهای   وحشتناک بودم ، این بچه سوسیالیستها تازه رشد کرده  تنها از اقتصاد حرف میزنند و مانند بوسه یهودا  بوسه بر چهره مردمان ایران  میزنند .
    تنها کسی که از روز اول به این بچه نیم پهلوی اعتقادی نداشت  من بودم  مرا چپی و ضد وطن خطاب کردند و حال بیایید تماشا کنید با کمال وقاحت میگوید :
    “من بعنوان یک شهروند در ایران آینده با هرچه اسلحه و بمب اتمی است مخالفم ،” 
    خوب بگذار شبها عربها و اقوام دیگر از سر تا سر و اطرافت وارد خانه  شوند و به همه تجاوز کنند ، تو آسوده بخواب ،  این کرایه نشینان حکومتی  که در انتظار  زیر و رو شدن خانه میباشند تا فورا خود را برسانند و قباله زمینها را دریافت کنند  و آن سر زمین تکه تکه شده  را به دست گرفته سرمایه گذاری کرده و از ایرانیان و وطن پرستان بهره کشی کنند  به هر قیمت شده طبقه طبقه بالا میروند تا به گلو بالیستها بپیوندند و در آخرین طبقه جای خوش کنند  بی آنکه بدانند تنها یک عمله بودند .
    امروز هرکه را که در اطرافم  میبینم بدون وطن هستند و کسانی به اراده  خود تن به بردگی سپرده اند  آنها حتی ( ارباب)  را نیز فریب میدهند  و درحال حاضر در فکر جمع کردن الودگیهای زیر پای ( اربابانشان) میباشند .
    مریم خانم قجر از میراث پدرش (کردستان بزرگ ) را به رسمیت میشناسد بذل و بخشش میکند : نه ما بمب اتم نخواهیم  داشت ما اسلحه نخواهیم داشت ، کردستان بزرگ دارد کم کم دین و آیین ایرانی را  با خود میبرد آنها اکثرا سنی و یا عمری هستند شیر پاک نخورده اند حال در کسوت زردشتی با زبان کردی دور دنیا میرقصند ، آن پسرک خواننده گیلک را باد کرده اند و دور دنیا برایش ارکستر و آهنگ مهیا ساخته تا با زبان گیلکی مردم را بخود جلب کند ، ترکها مشغول فرا گیری و درس دادن شاگردان خود به زبان خویشند هیچ کس مادر را نمی خواهد ، مادر وطن کهنه شده چند صد هزار سال از سن او میگذرد هزار ان بار مورد تجاوز قرار گرفته است حال مانند یک انسان فرتوت دارد تکه تکه اجزای بدن خود را از دست میدهد . ننگ و نفرت  بر شما بیگانه پرستان .
    خدا حافظ پرچم سه رنگ شاهنشاهی ، خدا نگهدار آخرین پادشاه بزرگ ایران و خدا حافظ میهن پر برکت من . حال بهتر است از پرچم قوس وقزح همجنس بازان بعنوان نماد ” ملی” استفاده کنید .
    —————————————————————————————————؟
    وتو ای خواننده بزرگ ، تو ای نوازنده بزرگ وتو ای ملت بزرگ شهید پرور  ایا میدانی که [حسین گل وگلاب[ سرود ملی ای ایران را در چه موقعیتی سرود و آنرا برای همیشه بر تارک سر زمین پدری ما گذارد؟ . 
    در موقعیتی که سربازان انگلیسی به صورت مردان ایرانی سیلی میزدند .
    ——————————————————————-
    وشما  ای آوارگان سر زمین های بیگانه چگونه بی تفاوت نشسته اید تا مادر وطن را ببینید که دارد از هم میدرد و خون میگرید برای فرزندان ناخلفی که در دامن خود پرورش داد .
    زبان شیرین ” فارسی ” کم کم بعنوان یک لهجه  در گوشه ای حواهد نشست ما حتی از تاجیکستان و ازبکستان نیز بیچاره تریم آنها توانستند پس از به دست اوردن آزاد ی  زبانشان را نیز دوباره زنده کنند ما همه چیز را فروختیم شاهنامه را ، حافظ را ، مولانارا ، خیام را سعدی خوش نشست چون شیخ بود .بند وامثال زیاد داشت  وتو ای تیر بخت خورده سیاه تریاکی که داری سر زمین جاوید را بردوش میکشی تو چرا بیصدا نشسته ای ، مواد که میرسد حد اقل از سر زمین  پدری و ابا ءاجدادیت دفاع کن وشما ای مصدق الهی ها که سر زمین پدری ما را باین روز کشاندید ، شما ای روشن فکران بیهود گو و بیهوده سرا ایا هیچگاه بفکر مادر  وطن و درد ها و زخمهای او بوده اید  ؟.
    من به ارتجاع سیاه وچاقو کشانش وسگهایش بیشتر احترام میگذارم تا آنهاییکه چهل سال درفکر پر کردن جیبهای خود وخیانت به مردم و میهن بودند .
    روانت آشفته مباد شاهنشاه ایران در کنار بهترین  کارها و ساخت و سازها و حمایت منافع ملی جانورانی را نیز در کنارت پرورش دادی یک اژدها را وارد حریم خود کردی یک جادو گر خود فروخته را .که امروز سر زمین ما را به دستور اربابانش به باد داد .
    گریه مکن من هم دیگر گریه نخواهم کرد ، اما هنوز مینویسم و رسوا میکنم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 03/09/2017 میلادی /..
  • ققنوس

    بزن از ساغر به روی ما شرابی 
    که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار ……”حافظ”
    در همه کتب  غزلیات حافط   درون ساغر گلاب ریخته اند ! همان ملاهای عهد بوق و حسابی غزلیات را زیر و روکرده اند حال امروز من آنرا در صفحه ادبیات ” فاخر”  گذاشتم و در انتظار ملا لغتی ها نشسته ام تا یک یک بمن بگویند که خانم شما اشتباه کرده اید در حالیکه آنها  دارند اشتباه میکنند ساغر متعلق به شراب است و گلاب پاش درونش گلاب  انگار درون آفتابه چای بنوشیم .
    بیچاره  امیرخان  همه مانند گرگهای گرسنه از سر بی برنامه گی  و بیکاری بر سر او  شوریده اند  شب گذشته در این فکر بودم اگر او روزی به مقام ریاست جمهوری ایران برسد این موجودات هرکدام به دنبال یک سوراخ موش میگردند  تا پنهان شوند ویا همه چاکر درگاه خواهند شد!
    این از خاصیت بشر است با نسیم میلرزد آدمهای مبتذل هم در دنیا فراوانند  بدبختی گناه کسانی است که  نمی دانند چگونه رفتار کنند یا گرایش به چپ دارند یا به راست یا به اندوه  این بشر نقص های زیادی دارد که خود در پی
     مداوای آن نیست  
    بدبخت بخواب رفته را بیدار نکردن بهتر است ، خوشبختانه من با دیگران به یک جوال نمیروم  من به همه چیز احترام میگذارم مگر برایم خیانت ثابت شود .
    روز گذشته مردی با یک گوشی بزرگ میکروفن انگار دریک استودیوی بزرگ چند هزار نفری دارد برنامه ضبط میکند شل وارفته او هم شروع به بدگویی از آن مرد مورد خشم گروهی  کرد  زیرش کامنت نوشتم تو کجا بودی؟ چقدر میگیری برای این برنامه های چندش آورت ؟ .
    بیکاری بد دردی است انسان مینشیند وسوزن جوال دوز یا بخودش فرو میکند یا به دیگران .
    من تنها دلم برای روح خودم میسوزد که زمانی میبینم دچار مشگل شده  در کنار این چرندیات من از روز اول با آن بانو سر خوشی نداشتم گویی زن پدرم بود و ثابت شد که احساس من چندان بیراهه نرفته است ، اول سیندرالا بود بعد پشت او به نسل سی ام محمد میرسید و کم کم از شاه میزد جلو ( که زده بود) و میرفت تا ریشه ا را دربین مافیای سر صخره  دریای مدیترانه  بیابد کاری ندارد اگر دختران منهم یکی از آنها روزی ملکه یک سر زمین میشد بطور حتم شجرنامه میرزا اقاخان کرمانی از قعر چاه برون میامد ویا  نسب من به ویکتوریا میرسید !  باید بدانیم که پادشاهان و ملکه ها و پرنسس هارا بنیادهای مد وزیبایی ومواد وکارخانه داران مانند مهره شطرنج میگذارند وبر میدارند و باید تا ابد نوکر آنها باشیم به هر طریق شده مماشات ویا حد واندازه خوراک وروزی وبطور خلاصه منافع  آنها را فراهم وحفظ  کنیم تا ناگهان یکی از عزیران ما  خودکشی نشود و یا خود ما خودکشی نشویم ! .
    خوب در نظر عامه اگر تو از شاه خوشت نیاید پس ” چپی” هستی ! شاه همیشه درطرف راست است و” راستی” حال اگر نظیر اقامحمد خان قاجار دوهزار چشم را هم برون آورد مهم نیست و اگر تخم و ترکه اش بخاطر لرزیدن آتچه درون شلوارشان هست نیمی از مملکت را به تاراج دادند آنهم مهم نیست القاب دریک طومار نوشته شده است واین القابند که کار میکنند .
    بهر روی در حال حاضر آن مرغ سکوت کرده و در پنهانی مشغول کار است روزی دوباره سر در میاورد او بیکار نخواهد نشست ..
    دران دنیا همه چیز زور است حتی عشق خاصه عشق که انسان را بنده میسازد موجب میشود  که لنسان به سرشت خودش نیز دروغ بگوید  مایه پستی میشود .
    او از گروه کسانی است  که بیصدا و گمنام  ناگهان روی صحنه ظاهر شد و تارهای  مراقبتی پنهانش  هوای او را دارند  و ممکن است روزی همان تارها نیز ناگهان بر روی اسمان آن سر زمینی  که میرود تا به یک صحرای جدید تبدیل شود ، پهن کنند .
    آبهای زیر زمین فروخته شد  شهرکها  وواحه ها آباد شدند سر زمین ما تبدیل شد به صحرای کویر حال ما دراینسو نشسته ایم وبر سر چند تار موی گلابتون بانوی شهرمان مرافعه داریم  و پسر مامانی کاکل بسر هم هر روز پهنا باز میکند ودر هیبت یکی از همان غولهای مافیای ناگهان سر به شورش بر میدارد ، کسی چه میداند .
    بهر روی بمن مربوط نمیشود از من گذشته چیزی دیگر تا پایان راه نمانده کم کم باید رفت و وای بر آیندگان و وای بر نا بینایان .
    جان غافل  را سفر در چار دیوار  تن است 
    پای خواب آلوده را منزل کنار دامن است 
    هر که ترک سر نکرد از زندگانی  بر نخورد 
    راحتی گر هست کفش تنگ از پا کندن است ……”صائب تبریزی”
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / » لب پرچین « / اسپانیا / 02/09/2017 میلادی /..