Author: Soraya

  • بی اخلاقی

    ….. روزهای پریشانی فرا رسیده اند ! 
    آیا ممکن است  آنها باخودشان فرهنگی نو را  به همراه بیاورند؟
    ……گذرگاه عشق برای سفر بسیار سخت است  ، زیرا از هر سویی با بی اعتقادی مواجه میشود …. از کتاب گذرگاه” عشق  “هرمان هسه ” .
    جالب است که این کتب در ایران به چاپ میرسند و ناشرین نیز در ایران میباشند و اینهمه  بی اخلاقی و فساد و کثافت سر تا سر ایران  را دربر گرفته است ، شاید هنوز در دهات دوردست باشند کسانی که پای بند عفت و نجابت خود باشند و چه بسا آنها هم از ترس جهنم و یا دین  آن عفت کذایی را نگاه داشته اند . 
    اولین بی اخلاقی  را گذشته در خانه همسر گرامی که به پاس آنکه بچه حاجی و ثروتمند میباشد هر غلطی دلشان میخواست میکردند ، در خارج ، در میان ایرانیان در همین اسپانیا دیدم . برایم سخت تعجب آور بود ، این قیافه ها واین مردان واین رفتار بی ادبانه سخت مرا آزرده میساخت ، سعی کردم مراوده ای با آنها  نداشته باشم و اما همسر گرامم برای چند لیوان ودکا در محضر چند ارمنی ! مرا مجبور میکرد که به بعضی از مراوده ها ادامه دهم ، تنها توانستم یک نفر را بیابم و محکم او را نگاه دارم او از این قبیله نبود از قبیله خودمان بود نجابت و شرافت اخلاقی میراث خانوادگی او بود .
    بقیه تکلیف شان معلوم بود ، یا از ناحیه سیمتری آمده بودند و در خیابان وزا ء خانه دار شده و بشغل شریف لحاف کشی مشغول بودند و یا آنهاییکه ناگهان  پدر کار فرمایشان را درکارخانه ارباب  درآورده همه جا را  تخلیه کرد و به غارت اثاثیه خانه های مردم که فرار کرده بودند پرداختند و حال مسافر آمریکا بودند !!! ودکا را با شیشه سر میکشیدند و چون ” پول| داشتند  همه انها را در بغل میگرفتند و صفات عالیه به آنها میدادند ، اوف…. یاد آن روزها چگونه مرا به گریه وا میدارد . 
    چگونه توانستم این بچه هار از آن گرداب دور کنم ؟ سخت بود ، خیلی سخت بود ، یکی ادای کنتس نیمتاج گم کرده را در میاورد واصل و نصبش به مالک اشتر میرسید  سه ماه بعد اصل و نصبش به خواجه نظام الملک میرسید ، چند ماه بعد پدرش مشاور محمد رضا شاه مرحوم میشد .
    و من بی کس و کار !!! تماشاچی این قوم برجسته و از بند رها شده وبی اخلاق و فاسد بودم کارشان> ؟؟؟ قاچاق مواد مخدر خرید و فروش و کارهایی از همین قبیل و دزدی از خانه ها ی دیگران  ولو دادن مردم بیگناه وبه زندان فرستادن آنها و صاحب اموال بقیه شدن ، فاحشه های تک پرانی که در خدمت قاچاقچیان فروش اسلحه درآمده  و حال بانوی اول شده بودند …… داستانها زیادند
    بلی ، من ایران واقعی پس از اانقلاب را در همین  شهر کها دیدم و خود را در خانه محبوس کردم ترجیح دادم با دیوار  حرف بزنم تا چهره به چهره با این قوم نباشم . گمان بردم ارامنه  همان دوستان قدیمی اند نمیدانستم که آنها هم عده ایشان دست کمی از مردم  مسلمان ما ندارند بلکه صد درجه وحشتناکتر و خطرناکترند و تا پای جانت میایستند . 
    امروز  از دیدن یک برنامه  روی یوتپوب که گوینده میگفت ” طلا و نقره وزندگی و همه چیز ما را بردند ، به جهنم  اخلاق ما را نیز مصادره کردند ، فهمیدم که من تنها نیستم صداهایی از دوردستها نیز بگوش میرسد .
    مقصود این است که از دنیای سخن میرانم  که عده ای داد بشر دوستی و انسان دوستی سر داده اند  و برخلاف ان عمل میکنند ،  به بشریتی نهیب میزنند که خود را باخته  و فریاد » خودت را بشناس«  درگوش ناشنوای هیچکس فرو نمیرود  ، نه ،  تنها صدای سکه ها یی است  که از ماتحت ملایان فرو میریزد  و خورده گدایان آنها را جمع میکنند و میلسیند برای تبرک .وتفرعن .
    نشان حیوانی را درمیان اقوام و دوستان قدیمی خود دیدم  چهره شان نیز خبر از راز درونشان میداد  همه دگرگون شده بودن دهانشان برای بلعیدن باز بود برای تکه تکه کردن تو و بردن چند تکه ارثیه شوم ، از همکلاسی دوران کودکی تا خواهر خوانده  و پسر دایی واقوام مادری ، همه درا نتظار آن بودند که چه چیزی را پس میدهی  ؟ .
    حال با نوشتن این خطوط هم خود را تسکین میدهم وهم  تقدیم به دوستانی میکنم  که در طی این سالهای پر درد  این سایه های  زشت و منحوس را یافتند  و برایم نوشتند  که تنها نیستم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا /
    11/10/2017 میلادی /..
  • نامه سر گشاده !

    نامه به یک دوست !
    دوست من ، مدتهاست که از تو بیخبرم ، امید آنرا دارم بخاطر خطای  ذهنی که کردی دچار مشگلات نشده باشی ،  آخرین بار که ترا دیدم مرتب عرق میکردی وگاهی با دست عرق صورت وپیشانی اترا تمیز میکردی ، امروز نمیدانم د رکجا هستی ، خدا کند که در بیمارستان نباشی و در بستر بیماری .
    دوست من ، 
    میل دارم برایت بنویسم که پایت را بد جایی گذاشتی ، نمیدانم چه کسی ترا مجبور کرد که  آن کلمات بیمورد را در آن برنامه  که خود برنامه گذار پادوی دست بفرمان آن بزرگوار است  ، بر زبان بیاوری ، میتوانستی بگویی نه، نمیتوانم بگویم . 
    تو خبر نداشتی که داری با دم عقرب بازی میکنی ، و نمیدانستی که نام بردن از آن بزرگوار بدون بسم الله چقدر برایت گران تمام میشود ، برای همه ، همه آنهاییکه میل ندارند او را تقدیس کنند  ، و میدانند که باعث بانی اینهمه بدیختی ما او بوده است ، او میلی به سرزمین  اجئایش نداشت او ولگرد بود همه جا میتوانست خانه کند ، او در شهر وزیر دست مادری بزرگ شده بود که هم نماز میخواند ، هم روزه میگرفت هم به مکه مشرف میشد وهم قمار میکرد هم عرق میخورد ! من او را چند بار دریک سلمانی دیدم که برایش صندلی مخصوص در اطاق مخصوص گذاشته بودند و پس از آنکه میخ طویله محکم کوبیده شد سلمانی مخصوص بخانه میرفت ومیبایست دستهایش را آب بکشد وبا وضو سر مادر را آرایش نماید ، نراد خوبی بود تخته را  خوب بازی میکرد و میدانست که مهره جایشان کجاست . 
    تو اما ساده دل و ساده اندیش و در انتظار یک پیروزی آنهم با دست خالی یا چند خط پنهانی و هزاران دشمن در خاتواده ای اهل ده با خلوص نیت و سادگی .
    دوست من ، 
    بد جایی پایت را گذاشتی  خیلی ها میل دارند که حرفهایشان را بگویند آما جرئت ندارند دنیا دنیای سرمایه داری و سرمایه گذاری است .
    سرمایه گذاری در املاک و زمین ، سر مایه گذاری در سازمانهای مدسازی ، عطر و شراب و سرمایه گذاری در رسانه ها  و آگهی های تجارتی ، باز کردن دکان های کمک رسانی به آبهای ونیز و ویرانه های پمپی !!   دست اردات ودوستی به مافیای زمان و  دست آخر  کمی هم گرد به همراه یک سیگار .
    تو اهل کدام یک از این شهر ها بودی؟
    نه شهر اردونیا ، نه اسلوانیا ونه چک ونه …ونه و…ونه …..نه/ مانند من  یک لا قبا تنها به هوش و حافظه ات اعتماد داشتی وتکیه کردی . .
    حال در کجا هستی ؟ بعد از این باید بدانی پایت را کجا میگذاری که که گل به کفشهایت نچسپد وجای پایت باقی نماند آنرا پیدا میکنند وچه بسا دستهایت را قطع کنند تا نتوانی بنویسی  و زبانت را تا نتوانی بگویی ، باید تاریخ را از روی کتابها و مجلات و نوشته نویسندگان مزد به قلم خواند ،و یافت وسپس  احترام گذاشت و سرخم کرد و افتخار نمود  بلی از این افتخارات نصیب ما نخواهد شد چون بلد نیستیم خود را بفروشیم . بیشتر نباید به این گودال پای نهاد بوی لجن همه جا را فرا خواهد گرفت . پایان
    همراه با بهترین آرزوهای صمیمانه برای تو و آینده ات .
    ثریا / اسپانا / 10/10/2017…..
  • شمع کور در مصاف خورشید

    چراغی بی  خرد در کنار آفتابی تابان 
    در عزا داریها ” سرود ای ایران را با بوق سرنا  و طبل” اجرا کردند با پیراهنهای  سیاه و شمیشرهای بر کشیده از نیام ! وما چگونه هنوز دلبسته این ” اپوزیسیون پوشالی ” هستیم تا هرروز و هر دقیقه و هر ثانیه با فرستادن پیامی سرما را گرم کنند .
    ———————————————-
    ایران و سرود جاودانی ای ایران اسلامیزه شد!
    ——————————————– 
    بمن مربوط نمیشود ایران دیگر برای من .وجود ندارد نه برای من نه فرزندانم و نه نوه هایم ، حتی یک متر زمین برای مردن ما در آن سر زمین بجای نماند  ، نه ، او چیزی باقی نگذاشت تا برای ما بماند   همه را صرف  لوندی های یک زن هرزه کرد .وزنان هرزه دیگر .
    خود او ؟ درون دیواری از یک سر زمن غربت درون یک جعبه مقوایی  جای دارد ، حتی مگسها  هم رغبت نمی کنند از کنارش بگذرند  بروند ، بوی گندش همه جا را فرا گرفته است .
    بلی ما فرزندان میترا و خورشید هستیم وبا آفتاب میتوان همه جا را دید  اما آفتاب امروز همه چشمها را کور کرده است و نابینا ساخته  و نگاهایشان  به دوردستهاست  و نگران این هستند که در چاله ها نیفتند .
    امروز داشتم خاکهای اطرافم را میشستم و بیاد آن خواننده سنگین وزن افتادم  که میخواند” حالا ببین که  روی خاک افتادم ” درحالی  این آهنگ را  میخواند  که روی کوزه ای از جواهراتش مانند مار حلقه زده بود .
    بلی میتوان از جاهای ناهموار هم عبور کرد ،  وبا چشم بصیرت آفتاب را دید  امروز دیگر زمان برای من گم شده  خیلی دورافتاده از پنجره اطاقم تنها آفتاب را شکار میکنم  سراسر زمان برایم یکسان است  من غایت و  نهایت  این آینده را مانند کف دستم میخوانم .
    آفتاب عده ای را کور ساخته و نابینا  راه میروند با شمعی نیمه سوخته وعده ای را به دنبال خود میکشند آنها یکه هوشیار ترند در پستوها پنهانند و خمره جواهراتشان  نیز در پستوهای آهنی پنهان است و هفت تیرهایشان آماده تا به روی تو شلیک کنند .
    ما آآنی که بودیم در آنی که نیستیم میخواهیم در زمانی بایستیم که نمیدانیم  چه زمانیست .
    بلی ، ما فرزندان خورشید تابانیم و همه دنیا از ما سر مشق گرفت و همه هستی ما را به تاراج برد حال چی؟ بنشینیم برای از دست رفته ها اشک بریزیم و به استخوان پوسیده های اجدادیمان افتخار کنیم  مانند گذشته   ؟ حرکت بی حرکت و بگذاریم که همه ناموس و حیثت باقیمانده ما را ببرند چرا  که سخت خماریم ؟ و احتیاج به مواد داریم ؟! .
    گویی این خورشید سنگین تراز بینش ماست  و فردای تاریک را نمی بینیم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    10/10/2017 میلادی  برابر با 19 مهرماه 1396 خورشیدی !.
  • خورشید سرنگون

    دیگر آوای گرمی از دل نا ساز تو  بر نمی خیزد ، 
    ساز کهنه  چگونه فراموش شدی ؟!
    واین ها زیبایی های بودند که بر سر تا سر هستی من میتابیدند ، امروز تحمل اینهمه زشتی را ندارم  ،  روزی بود که تحمل زیبایها را کمتر تاب میاوردم ،   درمقابل هر زیبایی از شوق به گریه مینشستم  ،امروز به هرچیز زشتی باید نام زیبایی بدهم  و آنرا که پوشیده از خار و خاشاک و پلیدی است لباس زیبایی بپوشانم تا بتوانم آنرا تحمل کنم .
    هر چیزی و هرکسی که در جلویم ایستاد سعی کردم زشتی آنرا بپوشانم و باو جنبه زیبایی بدهم  اما بعضی از زشتیها مانند رنگ ذغال کمتر از دیده پاک میشوند .
    عقلم را هیچگاه در ترازوی سود و زیان  و حساب بکار نبردم  و حیله های مقدسش را  نیز به جان نخریدم  ایمانم هیچگاه پرچم 
    کفر را برنیافراشت . اما امروز همه چیز بنظرم تهی و خالی میاید حتی در نور خورشید شک دارم آیا کوره ای از آتش است که در آسمان جای گرفته یا همان خورشید گرما بخش روزهای زمستانی ما ؟! .آنهمه چیزهایی را که سالها  و دهه ها  با رنج درون حافظه ام  اندوخته ام  و آنها پیش از  اندیشیدن کسب اعتبار میکنند ، مانند زباله هایی درونم را میخورند ،
    باید آنها را به دست آتش بسپارم .
     از زیباییها آنقدر بکاهم  که دیگر تفکر مرا بر نیانگیزد .
    بلی ، میتوان با یک چاقوی تیز جراحی  همه آن رشته هارا قطع کنم  و همه امعا و احشا ی آنرا بیرون بریزم .
    بیاد ” میم” افتادم که چه زحماتی کشید برای آن شهر  ک زیبای کنار دریاچه  وقصر کوچکی برای روزهای تعطیلی شاه و خانواده نقشه ها را هرروز میبرد   و روزها و ساعتها بلکه شبها  سر کارگران میایستاد هنوز ناتمام مانده بود  که جلای وطن کرد .
    امروز آن قصر و   ساختمان محل عیاشی از ما بهتران است زیر تابلوهای ” منطقه نظامی ، ورود ممنوع و زمین ها مین گذاری شده   سپاه پاسداران .
    حال بر خلاف میلم باید همه چیز های خوب را دور بریزم و دل باین  سیاه چاله ها ببندم .
    هستیم  پراکنده است و افکارم چنان درهم ، همه آن خلاقیت  ها  و تاویلات و گفته ها و نوشته های  از پیش در ذهنم ناگهان دود میشوند و به هوا میرود ، برای چه کسانی مینویسم ؟ برای چند نفر که برایم صد آفرین بگویند بی آنکه آنها را بشناسم یا ببینم و یا از روی ادب و نزاکت ذاتی شان ؟ 
    دیگر به کدام زیبایی بیاندیشم و به کدام سو رو کنم تا گلهای زیبای وحشی را ببینم و زمین را که خنک است و نفس میکشد به هر سو که نگاه میکنم آنش است و دود است و سیاهی و نفرت و خون و جنگ .
    آه ای باران ، که روزی  برایمان نعمت بودی و  هنوز هم هما ن ارج را داری همان نم نم تو برایمان هستی  بود ، امروز به آسمان خشک و دود گرفته مینگرم و در انتظار آن قطره های  حیات بخشم ، نه ! خبری نیست مگر آنکه ناگهان سیلی از گوشه ای سر بر آورد .
    »مرا لازم دارید ، آقایان ، من تاریخ زنده هستم بی هیچ غل و غشی وبی هیچ ریا و مکر و دروغی . خود  تاریخم .
    تاریخ چپ / تاریخ راست / تاریخ میانه / ناریخ خیانت دیده / تاریخ رنج کشیده / تاریخ شبهای دراز بی عبادت / با گناه وبی گناه / مرا لازم دارید . «
    حال نشسته ام وبا عقلم کلنجار میروم  به آن گره میزنم  آنرا در پیله های ابریشمی میپیچم و به تماشای بی شعوری ها مینشینم .
    پایان  ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 
    -09/10/2017 میلادی /.
  • موسیقی

    امروز در سر زمین بزرگ ایران موسیقی حرام است .
    اما دراسپانیا موسیقی جزیی از زندگی مردم شده و در طی روز محالست کسی از کنار تو بگذرد و آوازی زیر لب زمزمه نکند .
    زمانیکه  اسپانیای مسلمان   پذیرای  مکتب  هنر موسیقی خلافت شرق شد ،  لااقل  صد سال  از زمانی میگذشت  که این خلافت  خود پذیرایی موسیقی ایران بود  و بیش از  موسیقی اصلی عرب دور رفته بود ،  این موسیقی اصیل را دو مورخ  بزرگ عرب  ” مسعودی و ابن خلدون ”    در کتب خود توصیف کرده اند .
    مسعودی  در ” مروج المذهب ”  داستانی را تعریف میکند که روزی یکی از سران قبیله عرب از شتر برزمین افتاد و فریاد  کشید ” یا یدا ! یا یدا! ”  » آخ دستم «  واین فریاد  با حرکت  شتران هماهنگ بود  و همین فریاد  آهنگین بود که  ” هدا” نام گرفت  و اساس شعر و موسیقی عرب شد .
    بر خلاف اعراب ، ایرانیان  یک سنت هزار ساله  موسیقی داشتند  یک هیئت باستان شناس که در سالهای 1961 تا 1966  به ریاست  ” هلمن کانتور  و پناس دلو گاس ” که در خوزستان فعالیت داشتند  در حفریات  چاه  سنگ کتیبه ای را  کشف کردند که یک دسته ارکستر را با گروهی نوازنده  آلات موسیقی  مختلف نشان میداد و چه بسا آن نماد قدیمترین  ارکستر جهان بوده است .
    ” گزنفون  ” نه تنها  از استادان  موسیقی بلکه  یک دست ” کر”  مرکب از زنان  خواننده  در دربار  پادشاه هخامنشی  گزارش کرده است .
    د ر گذشته جوانان ایرانی موظف بودند که  موسیقی را  به منزله  بخشی جدا نشدنی  از تعلیم و تربیت خود فرا بگیرند ،  ( خود من تا کلاس ششم ابتدایی در مدرسه موسیقی را به همراه  نت فرا میگرفتیم زیر نظر استاد ظهیر الدینی ) .
     تنبور یکی از سازهای ایرانی بود  و در عصر  ساسانیان موسیقی اهمیتی  بیشتر یافت  اردشیر بابکان   بنیانگذار   این سلسله  خود موسیقیدان بود و نوازندگی میکرد  و آوازی خوش داشت .
    اردشیر هفت سازمان دولتی پدید آورد  در هر سازمان  روسا ی دولت  تمام افرادی  را که به امور  مملکت  و سازندگی  .اجرای قوانین واقف بودند بکار واداشت  وزرا / موبد بزرگ / قاضی / چهار اسپهبد /  که هریک  یک چهارم  کشور را اداره میکرد  و مرزبانان  و سپس آواز خوانان  ، هنرمندان  چیره دست  و همه کسانی  که آشنایی به حرفه موسیقی  داشتند  و طبقه ویژه و خاصی  را دارد بودند و…..   (مانند امروز !!! ) .
    یکی از مهمترین  و مشهور ترین  موسیقی دانان  دربار بهرام گور زیباترین محبوبه او به نام ” آزاده ” بود  که در فن نواختن چنگ  استاد بود  و بعدها مدل بسیاری از نقاشان مینیاتور قرار گرفت .
    امروز حتی مینیاتور ها را هم  زیر حجاب برده اند !
    دیگر آوای سازی از هیچ گوشه ای بر نمیخیزد ، غیراز ناله جغد و نوحه عزا داران .
    متاسفانه بیشتر  نوازندگان و خوانندگان گذشته بخاطر بقای زندگی خود  ، خود را در اختیار اداره امنیت سازمان مخوف  جمهوری اسلامی قراردادند و  حال گاهی از گوشه وکنار نیز افاضه معلومات میفرمایند !!! همان خوانندگان  میخانه ها !آن عده که میل نداشتند با این دستگاه همکاری بکنند همچنان در سکوت خاموش نشستند. 
    حال امروز  با صدای ساز و رقص و آواز این زنان  و مردان که خواب را نیز از من گرفته بر حال خودمان تاسف میخورم چگونه راحت به زیر پای این گنداب خزیدیم .
    ثریا / اسپانیا / 
    » لب پرچین « 
    یکشنبه هشتم اکتبر 2017 میلادی /.
    ————ماخذ :
    1- مسعودی
    2-پلو تارک » زندگی های موازی » 
  • آغاز " فریا"

    شروع ” فریا” 
    مرغان عشق ، باپرهای    سبز وزرد و قرمز  
    بر سیمهای ارتباط  
    با یغض بنفش ، 
    میرقصند 
    گلهای سرخ و صورتی  آبی   وبنفش 
    طاق های رنگین  مجلل  
    تصویری از یک  شهر تازه 
    زنان بر خاک شاعران و نویسندگان میرفصند
    با گلهای کاغذی بر زلفشان 
    گاوبازان شهر 
    و دیوار های سفید شهر  ” اسپانیا ” 
    آوایی که کمتر از گلوی ” گارسیا ” برخاست
    دیگر پلکها رویهم نمیمانند  
    و آرامش چند صباحی
     پر میکشد از اطاق کوچک من 
    مبهوت آن طاق نصرت های رنگارنگ 
    هرچه دراین زمان زیسته ام همین بوده است 
    اینک شروع هفته “فریا:” 
    دست افشان و پای کوبان  ، نوشانوش 
    نوشیدن و بوسه دادن  و گاهی تا شدن 
    پرش  چین دامنها  پا چین ها و لحظه های خوش 
    نوشیدن از پستان کولی دنیا  بی امان 
    رقص در آغوش  شهر  وفریادها  رقصان در خوابگاه من 
    صدای چه کسی میاید از بلند گو ها 
    از میان خیابانهای خشک  در کنار پایکوبیها  دست افشانی ها ، 
    به کجا بروم  ؟ 
    هیاهوی دختران با  رقص فلامنکو در ناف یک شهر ساختگی  وران ها عریان 
    بطریها ، لیوانها ، شیشه ها تهی و خالی  
    از می شبانه  بهر سو روان 
    حاشیه خیابانها  و در زیر سایبانها  ، ردیف کافه ها 
    فانفار با  هیاهوی بسیار  مردم را دور خود میچرخاند 
    خواب از چشمانم گریخته 
    قرنی است که ماتادور ها  خون گاوهارا ریخته اند و،  گاوها خوان آنهارا نوشیده اند
    وتو ، 
    ای پریزاده قرون واعصار  
    چگونه میگذری  در میان این کولیان  
    با پنهان کردن روحت ، دراسپانیای کهنسال 
    رقصیدن  ، دیوانگی  و خلاص از ترازوی عقل
    مردم در افتاده در مستی 
    و تاریخی دروغین از جهل آشکار نماز خانه ها 
    قامت بلند شهر بی قواره  
    در پیچ وتاب  موسیقی  داغ 
     بر کمر گاه خود  ، جشنی ساختگی از درختان نارنج
    الکل و عشق و لذت و آوای گیتار
    مستی و بیخودی 
    میگریزد از بستانی  به بستانی دیگر 
    روح من دیر زمانی است که در این شهر گم شده 
    تنها روحم را به دیوار های  سفید 
    نقاشی کرده ام 
    با التهاب انگشتان لرزان خود 
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه /
    08/10 /2017 میلادی برابر با 16 مهرماه 1396 خورشیدی 
  • خود آفرین

    مردان وزنان بزرگ ما  در میدانهای نبرد 
    هیچگاه به خدایان پشت نکردند  ، به هیچ خدایی ،
    و چرا ما آن خدایان را  نادیده میگیریم ؟ 
    میگویند :
    یعقوب  با یهوه  خدای اسراییل  سراسر شب کشتی گرفت  و یهوه برای  رهایی یافتن از دست  یعقوب که نمی خواست بر او پیروز شود  حاضر میشود که باو برکت !! عطا کند ” سفر پیدایش   32 . تورات “
    حال چند روزی است که من با تو کشتی میگیرم  تا توان در بدن دارم با تو میجنگم و از تو بازخواست میکنم ، تو گفتی در کنار منی ، در حالیکه ابدا اینطور نبود این من بودم که ترا در ذهن کوتاه خویش آفریدم ..
    در کتابهای درسی ما آمده بود که رستم برای نابودی دیو سپید  از هفت خوان گذشت  و در این هفت خوان یا کشت و یا نابود کرد  حتی فرزندش را نیز قربانی کرد روی ندانم کاری ، و رفت تا خورشید را یافت که بر جام جم میدرخشید .و خود نابود شد .
    حال من نه آن رستم دستانم  و نه آن جام جم که خورشید در من جای بگیرد ، تکه پاره شدم .
    اینها همه افسانه  بودند ، و هستند ، اما ضحاک وجود دارد ، لمس میشود ، میخورد ، میخوابد وبا خون دیگران تغذیه میکند وتو کجایی؟ 
    تاریخ بشریت سر تا سر همیشه جنگ بشر با تو  که خدایی بودی ،  میباشد و هر کس میل دارد خدای خود را بر دیگری چیره سازد . .
    من ، خود آفرینم  ، از چسپیدن دو قطره کثیف دریک بغل خوابی نکبت بار بوجود آمدم همه ما به همین شکل بوجود آمدیم تنها رنگ پوست و موهایمان فرق میکند  و محل زندگی مان  ،  و سپس به دنبال تو روان شدم  تا چیزی را بیابم که گم کرده بودم  رسیدم تا انتهای یک دالان تاریک و هیچ نوری نبود تنها چراغ قوه که ساخت دست بشر بود راهنمای من شد . هنوز در تاریکی های ذهنم به دنبال تو هستم .
     اوف….تو فرمانروایی ، بر تخت نشسته ای و مقربان درگاهت برایت هر صبح گزارش ها را میاورند وتو دستور میدهی کی بمیرد وکی کجا نابود شود و چند صد هزار تن ناگهان جانشانرا از دست بدهند ، این کار توست و ما دریک جهان ساختگی به تولید مثل ادامه میدهیم .
    هنوز دنبال سازنده خودیم  چرا که از خودمان نفرت داریم . و از دیگران نیز .
    اوف ، بس کنید این افسانه ها را که در بن هر هستی خدا نشسته است ،  واین اوست که ریشه ها را آبیاری میکند  ، پس چرا قحطی باران شده  تو کجایی تا این دنیای ویران را ببینی ؟  در اطاق تاریک خود نشسته ای و عینک تاریکی بر چشمانت گذاشته ای تا دیگر این مخلوقات پلید را نبینی .
    جهان هستی ، کدام هستی ؟  جهان هستی درون بانکها  پهن شده است  در میان تاریکیها ،  تو خود خودت رآ فآریدی یا کسی دیگر ترا آفرید ؛”نیچه “
    فیلسوف میگو.ید ما ابناء بشر ترا آفریدیم در ذهنمان بتو جاه و مقام دادیم ..
    من هرچه درحول و حوالی خودم گشتم نه ترا دیدم و نه اثری از جای پای تو و نه خود ت را بمن نشان دادی ، تنها دستی نامریی مرا بسوی نیستی ها میبرد و من با حساسیت  و ذهن نا خود آگاهم  فورا راهم را کج میکردم ، برایت من یک اسباب بازی کوچک وبا مزه بودم  ، مرا قل میدادی تا لب پرتگاه دوباره میگرفتی ؛ به هوا میفرستادی دوباره بر زمینم میزدی  تا جاییکه دیدم دیگر رمقی در من نمانده و باید باین بازی ننگین خاتمه دهم . تو پیروز شدی حال این منم که باید  بخود م برکت بدهم و حرکت کنم . 
    همه هستی ما یکدم بیش  نیست ، و یک دم را نیز خودمان می آفرینیم .
    روزی در جایی خواندم که سیمرغ افسانه ای به دنبال تو  در کوه قاف آمده است ، سپس این سی مرغ تبدیل شد به سی عدد مرغ که باز برای پیدا کردن تو روانه شدند اما همه در کوره راهها  از تشنگی و یا گرسنگی جان دادند و ترا نیافتند .
    البته این تراوشات  مغز شاعران قدیمی  بود که  بتو چسپیده بودند تا از نام و ننگ رهایی یابند .
    باد سردی از دور دستها میوزد ، و باید کم کم بفکر پوشیدن پیکرمان باشیم گمان نکنم تو بتوانی بالا پوشی از آسمان برایمان بفرستی .یا یاد تو ما  را گرم کند  ، بیشتر سردمان میشود  چون آنگاه میدانیم که به ابدیت نزدیکتر شده ایم .  
    شب هایی زیادی بتو  اندیشیدم و به زندگی خودم ، دیدم چه قهرمانانه مانند مرغ آتش زا از میان آنهمه آتشی که برایم افروختی و هیزمها را برایم مرتب فراهم میکردی ، بیرون جستم . 
    حال در آرزوی یک هوای خنک نشسته ام .در انتظار یک پتوی گرم ابریشمی از جنس ابریشم خالص بدون بنجلهای که با ان مخلوط میکنند . 
    حا ل فهمیدم که چقدر تنهایم و چقدر تنها بودم  وتو چقدر بمن خندیدی  و چقدر با من  گلاویز شدی  ….و من به آن مهری که در سینه داشتم آویختم .پایان    
    ثریا ایرانمنش .»لب پرچین « / اسپانیا /
    07/10/2017 میلادی / برابر با 15 مهرماه 1396 خورشیدی./.
    این نوشته را به قربانیان شهر ” لاس وگاس ” هدیه میکنم  ، بامید پذیرش .
  • بتو که دیگر دراین جهان نیستی

    شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد …..
    نه میل به مردم ندارم ،  آن قوی زیبا هم نیستم ، هرگاه دلم خواست دنیا را ترک میکنم و تنها از خدای خواهم پرسید ” خداوندا من که ترا ندیدم آیا تو مرا دیده ای؟ حتما دیده ای مانند یک تیله با من بازی کردی من اسباب بازی تو بودم .
    برایم بسیار دردناک و سخت است است که شروع بکنم  اما باید روزی آنها را بیرون بریزم ،  دردی بی امان و جانکاه درونم را میخراشد  قادر نیستیم آنرا از خود دور سازم .
    نه بد بینم و نه از دنیا سیر اما از مردانی که زن را بازیچه قرار میدهند و خود را خدای زن مینامند متنفرم ، در ازدواج همیشه باید یکی ارباب باشد واین ان مرد است که ارباب و رهبری را برعهده دارد در حالیکه بشدت از زن بیزار است ، اکثر مردان از زن بیزارند مانند آن مردک کارگردان  پازولینی که نمیدانم چرا تا این حد از زن بیزار بود و چرا من امشب بیاد او افتادم  او از اینکه از شکم یک زن بیرون  افتاده بود بیزار بود و سرانجام هم به دست چند پسر  بچه  از پای درآمد  حال چگونه میتوانست از بیضه یک مرد متولد شود ؟ شاید درآینده این مهم انجام گرفت !! مردان با خودشان راحترند بخصوص مردان خدا ! همین چندی پیش چند راهب و کشیش را دریکی از کلوبهای مردانه و سکسی یافتند  که با چند مرد دیگر درهمان اطاقی که دعا میخوانند و رزاریو را به دست میگیرند با مردان دیگر همبستر شدند و سپس لباس پوشیدند و بسوی محراب  رفتند بی هیچ احساس گناهی .
     گناه را تنها زن انجام میدهد  واین  زن است که گناهکار است . 
    تنها هفده سال داشتم  که مجبور شدم اولین فرزندم را به دست جلاد بسپارم ، همسر عزیزم هنوز آمادگی چندانی برای داشتن بچه نداشت متینگها و زن بازیها و سایر کثافتکاریهایی را که انجام میداد و جبران مافات میکرد باو اجازه نمیداند که پدر باشد ، رسم و راه پدری راهم خوب  نمیدانست .
    بعلاوه باید اول از ” ماما ” جانش اجازه میگرفت ، حال من بی اجازه صاحب طفلی بودم موجودی که در شکم من جای داشت و من سخت باو عشق میورزیدم ،آه زمانی که مرا سخت در آغوش میگرفتی و محبت های خود را نثارم میکردی و چه بسا زنان دیگری را نیز به همین ترتیب درآ غوش داشتی  و چقدر بمن امید دادی مرا دوست داشتی میل داشتی مرا خوشبخترین زن عالم کنی ،  روح وجسم من دراختیار تو بود تا روزیکه فهمیدی جنینی در شکم دارم ، آنروز آب دهنترا بر زمین انداختی و مرا بسرعت به دست یک جلاد دادی تا در مطب خود مرا و بچه  امرا تکه تکه کند .هیچکس نفهمید نه خانواده تو ونه خانواده من ، گریه کنان ،وبیمار بخانه برگشتم و سپس آن آواز کذایی را که نمیدانم از کجا فرا گرفتی بودی سر دادی ؟   
    ” عشق مرده  من بخاطر عشق گریه میکنم  …..نمیدانم تو یک انسان بودی یا چیز شبیه آن چه چیز تو راست بود ؟ 
    دومین فرزندم نیز به همین سرنوشت دچار شد و سومی را دیگر بتو نگفتم هنگامیکه  از زندان بیرون آمدی در دفتر طلاق وپس از مراسم طلاق و پس دادن حلقه ها ، آنرا بتو گفتم  وسپس از تو خواستم دیگر به هیچ عنوانی به دنبال من نیایی واین بچه متعلق بخود من است اگر بمیرم او هم خواهد مرد و اگر او زنده ماند منهم به پایش زنده میمانم ..
    او در من وجود داشت  و از یک زندگی و از شیره جان من سر چشمه گرفته بود او ترا نمیشناخت در تاریکی پیکر من میغلطید  هنگامیکه صدای هیاهوی و طغیان او را میشنیدم بوجد میامدم و زمانیکه حرکت میکرد مانند یک ماهی درآب گویی من دریای او بودم .
    حال تازه نوزده ساله بودم  با او شبها در خلوت خاموش و خانه ای را که تو خالی کردی حرف میزدم ، خوب اگر میل نداری پای باین  دنیا بگذاری یک لگد محکم به شکم من به آن حبابی که در درونش جای داری بزن .
    خانه خالی بود ، خالی از هرچه که خریده بودم  تنها یک تختخواب  فنری داشتم ویک زیلو  و هنوز اقساط فرش و مبلها را مجبور بودم بپردازم و همه در خانه تو زیر پای خواهر و مادرت پهن بودند .مهم نیست ، من چیزی گرانبها ترا ز آن اثاثیه دارم .
    ببن عزیزم کسی ترا نمیخواهد  اما من عاشق تو هستم و ترا به هرقیمتی که شده نگاه میدارم ، هنوز چندان بزرگ نشده بود با لباسهای گشاد کاری پیدا کردم  کاری بسیار خوب با درآمد عالی اما دیگر نمیتوانستم او را پنهان کنم ؛ داشت بزرگ میشد وجثه من خیلی کوجکتر از پیکر او بود . خوب از مرگ نمیترسیدم  میدانستم کسی که تولد یافته روزی هم خواهد مرد حال باتو فرزندم من موجودیت پیدا کرده ام . دیگر آن دختر بچه سابق وبی تجربه نیستم .
    کم کم بمن لگد میزد و کم کم بزرگ میشد  فردا باید پدرش را میشناخت  ، بسوی تو آمدم و ماجرا بتو گفتم مدتی مکث کردی وسپس با کمال وقاحت گفتی :
    از کجا بدانم متعلق بمن است ؟ 
    در جوابت گفتم :
    مردان ثروتمند زیادی در اطرافم هستند که میتوانم فورا بیاندازم گردن آنها ولی هنوز با آنها همبستر نشده ام بچه ام باید پاک باشد و طاهر . میتوانی پس از به دنیا آمدنش خون او را و خودت را  به آزمایشگاه  بفرستی .
    وباز گشتم .
    تو خودت چگونه ساخته شدی ؟ پدرت چه کسی بود؟ یک مهاجر و مادرت یک جاسوسه از بالای کوههای سیبریه و قفقاز ، آنچنان باد به غبغب میانداختی و از خانواده حرف میزدی تنها دو برادر و دو خواهر بودید یکی به امریکا فرار کرد و شما سه نفر بین زندان و خانه دررفت و امد بودید. 
    امروز سالها گذشته است ، زنان و دخترانی را میبینم که به راحتی آب خوردن بچه هارا از خودشان بیرون میکشند  و سپس یک پرده بکارت نیز یدک همیشه همراه دارند برای روزهای مباد ا. 
    امروز ا و پسر بزرگی شده  ، رفیق و دوست  و همراه من است سرانجام ترا دید و شناخت و خانواده جدیدت را در یکی از ده کورهای نزدیک اوکراین. اما بیشتر بمن نزدیکتر شد تا بتو .
    از اینکه پسرم باید نام ترا با خود حمل کنم پشیمانم  زمانی فرا میرسد که میل دارم نام فامیل او را عوض کنم واین بستگی به خود او دارد او هنوز نمیداند که قبل از او دو برادر یا خواهر خود را از دست داد یعنی تکه تکه از بدن من خارج کردند .
    خوب درحال حاضر همه مردان روز زمین با زن ضدیت دارند و حتی اولین قصه ای را هم ساختند آقایی بود بنام ” آدم وزنی گنه کار بنام “حوا”  که مایه دردسر همه آدمها ی روی زمین شد قهرمانان همه از مردانند ، مسیح هم که تکلیفش معلوم است پدرش خدا بوده است .
    با همه این وجود ، زن یک گل زیبا و دوست داشتنی است ، زن نماد زایش قهرمانان است  البته روزیکه هنوز پسرم به دنیا نیامده بود منهم آرزو کردم او یک مرد باشد  مردی که همیشه در رویاهایم به دنبالش میگشتم  مهربان وبی آنکه خشن باشد  تولد او برایم یک معجزه بود  ، گفتنیها در این باره زیادند حال تو رفته ای و تنها یک قوطی خاکستر از تو بجای مانده و چند عکس که در اطرافت گذاشته ان و چند ستاره روی آن دریچه کوچک ستاره بزرگتر صد البته متعلق به همسر دوم توست که مادری را درحق تو به راستی انجام داد تو یک مادر لازم داشتی و من یک همسر .
    اما هر شب خواب آن کودکان از دست رفته امرا میبینم با آنکه امروز چهار فرزند و پنج نوه دارم نوه ترا نیز بفرزندی قبول کرده ام نه بخاطر تو بخاطر پسرم .تو دومین مرد زندگی من بودی و اولین کسی که مرا متعلق بخودت دانستی دیگر بقیه هرچه بود شعر بود و ترانه و آواز های کوچه باغی.پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « نیمه شب شنبه 7 اکتبر 2017 میلادی / 15 مهرماه 1396شمسی .
  • دلتنگیها

    هیچ نمیدانم چه بود ، هیچ نفهمیدم چه شد و چه خوابی دیدم ؟!
    بیدار شدم گریه میکردم ، نگاهی به صورتم در آیینه  انداختم  همان لوح ساده بود  ؛ هما ن که شکسته بود  تا از من پیکری دیگر بسازد .
    میگریستم ، بی اختیار میگریستم ، کم و بیش خوابم را بخاطر می آوردم .
    لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم ، کجا میروم ؟ هوا عالی  تازه گویی بوی بهشت در سر تا سر پارک پیچیده شده بود نفس عمیق کشیدم اشکها همچنان فرو میریختند . چی شده ؟ مغازه ها اکثرا هنوز باز نشده بودند به نانوایی رفتم نمیداتم چه چیزی را درون کیسه ریختم و بیرون آمدم ، چیپس ، کیک نان  بیسکویت !!!
     بخانه بر گشتم قهوه های نوشیدم  نه گریه امانم را بریده بود ، دوباره به خیابان رفتم آه فروشگاه بزرگ ” چینی”  از شیر مرغ تا جان آدمیزاد دور خودم میچرخیدم بوی ضد عفونی ، بوی گند بوی نفتالین بوی لباسهای مانده  همچنان میچرخیدم آه استکان برای قهوه ترک یک قوری یک قاب دیواری یک  ، یک ، یک جلوی صندوق کیفم در دستم نبود ، کیفم به همراه کلید خانه  در دستم نبود ، اوه مدتی گشتم جلوی پایم افتاده بود > همه را درون  کیسه ها ریختم مدتی با  دخترک چینی که حامله بود حرف زدم ، بخانه برگشتم امروز جمعه است و بعد از ظهر باید برای خرید هفتگی بروم ، به دخترک پیغام دادم  که ناهار را بیرون میخوریم ، درون کیفم را نگاه کردم پنجاه یورو  را در یکساعت بباد دادم برای چی ؟ ……….
    نه 1 دلم پر گرفته  هیچ کاری میل ندارم بکنم نه فیلم ، نه موزیک ، نه هیچ  فقط میل دارم گریه کنم ، چه میدانم شاید میخواهم بیمار شوم .
    من یک خمیر شکل پذیرم نباید مرا شکست  نباید از من پیکری  دیگر ساخت ، نباید مرا رها کرد ، من خود اندیشه ام نباید از من نسخه برداری کرد ،  نباید بر من مهر باطل زد  من خدایی نیستم  که از دگرگون شدن تصویرم  و مفهوم آن در ذهن پلید مردم برنجم  ودرشتی کنم و خشمگین شوم .
    خواب شب گذشته چه بود ؟ ایکاش آنرا  خوب بیاد میاوردم /
    حال امروز گم شده ای هستم که به دنبال خودم میگردم .
    جمعه  14 مهرماه 1396 برابر با ششم اکتبر 2017 میلادی 
    ثریا / اسپانیا 
  • آینده بدون گذشته

    و….ناگهان  سنگی غلطید  و فرو افتاد  ،همان سنگی که ایستاده بود ،
     سرسام آور  به نشیب خود ادامه داد 
    و هرچه را که سر راهش بود ویران ساخت 
    و ما؟ بی گذشته ، نشستیم که درد له شدن را احساس کنیم /
    امروز صبح گریه مردی را دیدم که خود من  نیز با او گریستم گریه مهندسی که برج شهیاد را ساخت ، گویی بر نعش فرزندش میگریست ، و ادامه داد که هرکجا این نماد را نشان دهید میدانند ایرانی هستید اما برج میلاد صدها نمونه دارد !….
    و ما راحت گذاشتیم تا این گذشته ما ویران شود ویک آینده مبهم برای خود تدارک دیدیم ، ” مهم نیست پولها را بر میداریم و در جایی دیگر خوش میگذرانیم ”  
    این آواز درگذشته  در بین اهالی کسب و کار و کارمندان ارشد نیز پخش میشد همه بفکر فرار بودند ، فرار از کی؟ از خودشان !
    نگاهی به برج متروک و تنهای شهیاد  انداختم مانند آغوشی بود که همه را میپذیرفت آغوش مادر وطن ،.
    گذشته را بکلی از بین بردیم  بدون آینده .
    کاتالان ، امروز نقل دهان همه رسانه ها شده بی آنکه به اصل موضوع پی برده و یا چیزی بدانند ، تمام روسای بزرگی که مردم  بیگناه  و بعضی نادانها را به کوچه سرازیر کرده بودند دزدانی بودند که باز میل داشتند پولها را بردارند و به جای دیگری بروند 
    به کجا ؟ با کازینوهای بزرگ موناکو و لاس وگاس  ، همه آنها متهم به پول شویی و اختلاس و دستبرد به اموال مردم بودند بانکها یکی پس از دیگری بسته میشد ، کجا میروید ؟میل دارید به سازمان بزرگ ” گلوبولیستها”   پیوند بخورید آنها پولها را میگیرند و درها را به روی شما می بندند  و باید سگ درگاه باشید در پشت درهای بسته بنشیند و پارس کنید .
    مردم ، مردم برای همین زنده اند که در چنین مواقعی خود را به خیابانها برسانند مشتها را گره کنند و سپس جان ببازند ما مردم را برای همین کار میخواهند ، یا پرچم به دست بگیریم و مشتها را گره کنیم و یا در مواقع انتخابات رای بدهیم  بقیه اوقات ما وجود خارجی نداریم کسی ما را نمی شناسد ، ما همان چمن های سبز خانه می باشیم
     .
    پیکار با این دشمنان که در لباس دوست دربرابر ما ایستاده اند  سخت است ، روزی و روزگاری سیاست درس داشت امروز پسر خاله و پسر عمه و دختر دایی و نوه عمو   وارد گود سیاست شده اند بدون هیچ شناختی  از خود سیاست ، در سر زمین اسلامی ما کدام یک از مردان سیاس و یا سیاست پیشه بودند ، دزدانی بودند که نیمه شب بما و به خانه ما حمله ور شدند ما در خواب بودیم و خوابهای طلایی را میدیدیم دروازه تمدن بزرگ به رویمان باز شده و ما در لیاسهای طلایی و موهای بور شده در جاده های صاف و بدون هیچ ناهمواری پیش میرفتیم . 
    زمانی بیدار شدیم که پدر مرده بود وزن پدر همسر دیگری شده بود و ما تنها درمیان دزدان و آدمکشان سرگردان .
    پهلوانان ما مرده بودند  آنهاییکه گوهر وجودشان از رستاخیز  شکل گرفته بود ؛  دیگر کسی نبود تا با ما همراه باشد  و تاریخ را ادامه دهد .
    مردم این سر زمین  هم دست کمی از آن سر زمین مادری ما ندارند هشتاد درصد آنها بیسواد و تنها با مجله های زرد و سرخ و اخبار از هزار صافی رده شده سرشان گرم است هر روز شاهد بغل خوابیهای فاحشه های نامی میباشند کسی به دنبال” مدرسه “نمی رود  مدارس همه خارجی با ماهیانه های کلان  که پدران و مادران باید بپردازند و فرزندان هم فردایی ندارند .
    آن سیمرغ بلند پرواز ما  همان خداوند  ما بود  آمیزه ای از جان و خرد  و معنا  هرکجا که بود از معنا لبریز بود  و به هرچیزی معنا میبخشید  باد او را باخود برد و دیگر کسی نمی تواند باو برسد .
    امید آنرا نداریم که پهلوانانی از خواب چندین هزار ساله برخیزند و تکانی بخود بدهند و خاک تیره روزی را از جامه و جامعه ما بتکانند ،  وبا شناخت تاریخ  و اسطوره ها بپردازند  چرا که چهره اهریمن همچنان در زوایای مختلف دیده میشود  چهره ای که مانند خود ماست و ما خودمان ران نیز نمی شناسیم .. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .
    06/10/2017 میلادی / برابر با 14 مهرماه 1396 خورشیدی /.
  • قصر خاموش

    چقدر دلم برای سخن گفتن شاه تنگ شده .
    چقدر دلم برای آن صدای پر غرورش بی هیچگونه خشی  تنگ شده ؛ 
    چقدر دلم برای آن اعتماد به نفس و آن غروری که درمقابل خبرنگاران پررو و سمج به عمد نام “خلیج ” را تنها میاوردند واو عصبی میشد و میگفت ” 
    مگر درس نخوانده  ای  و نمی دانی  که این خلیج همیشه ” خلیج پارس بوده و خواهد بود ” و نگاهش را غضب آلود به آن خبرنگار بی مصرف  خود فروخته  ، میدوخت .
    با رفتن او دنیا خاموش شد و تاریکی بر چهره جهان نشست . 
    یادش گرامی و نامش جاودان و روحش قرین رحمت باد .
    یک پژوهش گر اسپانیایی زبان  نوشته :
    تمدن ابرانی  در دوران های پیاپی ماد ، هخامنشی ، اشکانی ،  ساسانی  و اسلامی ،  در مدت قرنها  بی وقفه ادامه داشته است  و در بسیاری از جاهای دیگر  اسلام این مداومت تاریخی را قطع کرده است ، اما در ایران  این تداوم همچنان  حفظ شده و برقرار مانده است ، بندرت یک کشور به خاطر  آن که سرسختانه  امتیاز ( خودش بودن *) را در طول قرنها محفوظ نگاه دارد  حتی ار چار چوب تاریخی  خود فرا تر رفته است تا بزرگتر از خودش شود و توانسته است ستایشی تا بدین بزرگی واین پایه شورانگیز در نزد مورخان  بر انگیزد …..( رنه گروسنت . تمدنی ایرانی )
    امروز چی از ما باقی مانده ؟ من بروم و امثال من بروند نواده های امامان ایرانی را ترکیبی از عرب/ فرنگی میسازند و بکلی زبان مادری فراموش میشود زبان شیرین پارسی و بجایش الفاظ رکیک  و چاله میدانی  و بقول آن پیر مرد زبانی که در پشت کوچه های شهر نو بکار میرفت رواج پیدا میکند …که هم اکنون رواج دارد .
    پژ وهشگران زیادی از همین جهان مسیحیت  روشن کرده اند  که نه روز 25  دسامبر تولد  واقعی عیسی مسیح است  و نه  روز یکشنبه  روز مقدس او ، بلکه  این هردو سنت هایی هستند  که سه قرن بعد از خود عیسی  یعنی در سال 435 مسیحی از طرف  شورای کلیسای نیکوزیا  با رونوشت برداری  از سنتهای  سابق دار آیین  میترا در امپراطوری  رم ،  برقرار شده است  بدین  ترتیب که روز 25 دسامبر که درطول  سه قرن  در این امپراطوری  به عنوان  رو ز مقدس  ” مهر”  یعنی روز خورشید دانسته  میشد  روز مقدس مسیحیت اعلام گردید هرچند هنوز هم این روز در  زبانهای المانی  و آنگلو ساکسون همچنان ” روز خورشید:  نامیده میشود  ، شاید این توضیح نیز لازم باشد  که روز اول زمستان  که در امپراطوری  روم روز  تولد میترا  شناخته میشد  واقعا  مفهوم جسمانی  خدایی بنام میترا را نداشت  بلکه  این روز روزی بود   که در آن کوتاهی روزهای زمستان  به پایان میرسید  و دوباره  دوران بلندی  آنها آغاز میشد  و به مفهومی دیگر  خورشید تولد میافت .
    هنوز رونوشت برداریهای کلیسای مسحییت از آیین ایرانی و میتراییسم  به همین مورد محدود نشده  بلکه همه سنت ها و آیین های  دیگر  را نیز دربر گرفته شده است بعنوان مثال همچنانکه : مهر: ار مادری باکره بنام آناهیتا در غاری متولد شد  سنت  بر این نهاده شد که عیسی نیز در درون طویله ای  از مادری باکره بنام مریم  زاده شود ، سنت  تعمید که  که اساس آیین میتراست عینا تحویل آیین مسیحیت داده شد  و آن ستاره شناسان که به نبال خورشید بودند حال تولد ستاره ای را اعلام میدارند!!  جستجو و گفتگو در این باره بسیار است اما هنوز هستند  کسانیکه این آیین را نه برای تولد مسیح بلکه برای زاد روز خورشید جشن میگیرند  ” خود ما جمله ای ازآنها هستیم ”  سال هم  هیچگاه از وسط زمستان شروع  نمی شود  بلکه از اول بهار شروع میگردد . هنگامی که ملتی خوار و ذلیل شده همه زندکی و سنتهایش به یغما میرود  مانند انسانی که ناگهان در کوره راه زندگی تنها میماند و همه آداب  و رسوم و ادب و در آخر سنت ها و اموال او را به غارت میبرند و در این باره کوتاهی هم نمی کنند بلکه او را دشمن و کپی بردار سنتهای خود میدانند . در این مورد مثالهای زیادی دارم  .
    در جایی خواندم که ” هرجا یک کرد باشد آنجا ایران است ، !!! خیر قربان هرجا یک ایرانی باشد آنجا ایران است حال نوبت شما انچوچکها شده که تتمه و باقیمانده این فرهنگ را نیز از آن خود کنید > شما که حتی نمیدانید کارد غذا خوری را  به دست راست بگیرید یا چپ و ترجیح میدهید با دستهای بزرگتان لقمه را در دهان گشادتان بگذارید . کوتاه بیایید .
    اگر لازم باشد که این تاریخ ادامه پیدا کند کتابی قطور خواهد بود و ایکاش آن جوان که دست به انقلاب زد و کتابی  _ زیر عنوان  “رفیق آیت اله” نوشت و به سراسر جهان معرفی کرد کمی هم دست به انتشار این تاریخ میزد واصل و ریشه ما را از زیر خروارها  خاک  بیرون کشیده  و نمایان میساخت . او که مورد لعن و طعن و دشمنی همه فسیلها قرار گرفته است حال چه بهتر دست به نگرش تاریخ اجدادیش بزند .  متاسفانه من نه قدرت آنرا دارم که  نوشته هایم را به دست چاپ بدهم و نه حوصله آنرا هرچه باشد او آشنایانی بیشتر از من دارد و میتواند گام مهمی در این راه بردارد و نامش را جاودانه سازد . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    05/10/2017 میلادی / برابر با 13 مهرماه 1396 شمسی !.
  • درسهایی ازتاریخ

    “هگل ”  در یکی از نوشته های خود بنام ” درسهایی درباره فلسفه تاریخ ” مینویسد :
    در ارزیابی  واقعی تاریخ ،  ایرانیان  نخستین ملت شاهنشاهی هخامنشیان    ، نخستین  امپراطور  تاریخ ساز  جهانند .
     زیرا اصل تحرک و تکامل  که سازنده تاریخ  است  عملا  با شاهنشاهی ایران آغاز میشود  که بارها گسترش یافته ، بارها فرو پاشیده  و باز به شکوفایی برخاسته است .
    در صورتیکه  درهمان  زمان  امپراطوری های چین  و هند  در وضعی  بی تحرک باقی مانده و به شیوه گیاهی  زیسته اند .
    نخستین آیین جهانی  نیز در ایران پا  گرفته است  ، زیرا  فروغی که پیرامونش  را روشن میکند تا اجزاء و ترکیب کننده ماهیت  وجودی  خود را بشناسد و هرکدام از راه مستقل خود به سوی تکامل  روند   برای نخستین بار  از طریق روشنایی آیین “زرتشت”  تابیده است  ، فروغی  که یکدستی تاریکی  را از میان بر میدارد  و خود شناسی وزندگی و پویایی را بر جای میگذارد 
    ” هگل فیلسوف قرن هیجدهم “
    متاسفانه امروز  تاریکی بر سرتاسر آن سرزمین روشن تابیده وامپراطوری  اقتصاد  چین بر آن حاکم تاست ، عرب سعودی و صحرا گرد امروز به تمدن  کامل رسیده و آخرین تکنو لوژیهارا دردست دارد و کم کم با مفتی ها کنار آمده آن رسم و رسوم وحشیانه را که زنان و دختران را زنده بگور میکردند  از میان برداشته  و آنها را به میدان فرستاده است و” ام کلثوم” بلبل حنجره طلایی شرق پس از سی سال باز روی صحنه رفت . 
    وبلبلان ما خاموش در کنج قفسهایشان  آخرین نفس هارا میکشند .
    ایرانیان میروند تا به صحرای کویر و کربلا ملحق شوند وبا پاهای برهنه همراه  شیر شتر و تجاوز به بز و گوسفند در تاریکی ابدی فرو روند ، جاها دارد عوض میشود عربستان جا پای شاهنشاه ایران گذاشت و اربابان و رهبران ایران تند تند مشغول شستشوی مغزی جوانان ، زنان و مردان میباشند ؛ آیه پشت آیه نازل میشود تا جاییکه آیه ای هم برای دنیای مجازی و ارتباطات نازل شده و درباره کامنتها اظهار نظر فرموده شده است !!!!.
    اما ایرانیان واقعی بیکار ننشسته اند هنوز کتب اشعار و تاریخ  قدیمی به چاپ میرسد هرچند دستهای پلید ملاها به درون  آنها به کاوش میپردازند تا چیزهایی را پاک کنند ، آنها تنها سر و کارشان با پایین تنه و آلت تناسلی است نه بیشتر با مغز ها کاری ندارند درخورش قیمه حمام میگیرند و سگهای وحشی را آنچنان تربیت کرده با گوشت خام که بهترین  لحاظشان زمانی است که پاچه زن جوانی را  بلیسند  وسپس آنرا بخورند .
    بزرگترین تاریخ  و وجه مشترک  آن با تاریخ های جهان اسلام ، و یا معتبرترین  آنها  همان تاریخ ” طبری ” است ،  نادیده گرفتن تاریخ قبل از اسلام ایران  یا به حاشیه راندن  آن برداشتی  که در طول تاریخ  قرون بعدی نیز بطور  سنتی از جانب  حکومتهای ترک و مغول  و تاتار  و ترکمن و قزلباش ادامه  یافته  در این  تاریخ نگاری ها حکومتها با خلقت آدم ابوالبشر  آغاز میشوند  ویا ماجراهای [ توراتی ] هابیل وقابیل  توام میگردد،  ایران ماقبل قادسیه  نه جایی دارد  نه اعتباری  در بهترین   صورت سر زمین مجوسان  مشرک  که بنوشته ـ آ ن ملعنو ” خمینی” در کشف الاسرار آمده است .
    او دران کتاب منحوس از کیومرث  و سایرین بدین شکل نام برده است :
    کیومرثیه ، زروانیه ،  زردشتیه  و دیصا نیه ومرقونیه  وکینویه  واصحاب تناسخ  و درتمام این نوشته ها  هیچ اطلاعی از ایران گذشته وجود ندارد  بعلاوه افاقه  فرموده که بیشتر ایرانیان درآن زمان بت پرست بوده اند .
    حال به برکت  عصر انقلاب روشنگری و جوانانی که میل داشتند  گذشته خود را خوب بشناسند  مکتبی بنام مکتب ” خاور شناسی”  که یکی از بهترین پیامدها بود  درطول سده ها به وجود  آمد و چه بسا هنوز هم ادامه داشته باشد در زمانیکه من در کمبریج زندگی میکردم  هنوز در  کینگز کالج  وجود داشت و من توانستم مقداری  از آن کتب را بگیرم و باخود حمل کنم و تا این سر زمین آورده ام . یکی از آنها  ” تاریخ ایران و اسپانیا ” میباشد . با انکه اوراق آن از هم گسیخته اما آنرا نگاه داشته ام و به روان پر فتوح زنده نام شجاع الدین شفا درود میفرستم که هم بیست وسه سال را به رشته تحریر درآورد وهم کتب زیادی را که که میتوان منابع خوبی برای آنهاییکه ایران را میشناسند ودوست دارند ، باقی بماند .
    امروز میل داشتم دراین رابطه  یعنی رابطه  بین ایران و اسپانیا چیزی بنویسم که ناگهان چشمم به کتاب آن ملعون افتاد و حواسم بطور کلی منحرف شد ، بهترین کاری که این قوم توانستند انجام دهند این بود که دین و مذهب را از بن و بیخ از دل مردم بیرون راندند حال شاید مردم بخود ایند و بتوانند ریشه خود را از زمین برون کشیده آنرا از دستبرد و آلودگیهای بچه های امروز بیرون آورده و درخشان ساخته  جوانانرا بنوعی بخود آورند . درحال حاضر همه چیز ما جنبه جوک و مسخره بخود گرفته است . 
    فسیلها یکطرف  افاضه وجود میفرمایند مانند ابوالخالق مشیری ، و جوانان در سوی دیگر فحاشی را پیشه گرفته بخیال آنکه میتوانند د از این طریق ” ایرانی بزرگ با ارمانی بزرگ ” را بوجود آورند ، خیر عزیزجان مردم را باید بسوی مطالعه وکتب خوب راهنمایی کرد . باید آنها را به مطالعه عادت داد  . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” / اسپانیا /
    04/10/2017 میلادی /برابر با 12 مهرماه 1396 خورشیدی /..
  • کردها

    این نه افسانه است ونه قصه و نه انتقام ، تنها یک واقعیت است 
    —————————————————————
    سرنوشت من گویا با این قوم ” کرد” گره خورده بود ،  از بچگی مجبور بودم در کنار یک زن کرد زندکی کنم زنی به تمام معنی بیرحم و پرمدعا و خشن ، نمیدانست خنده چیست و نمیدانست رحم چیست و نمیدانست شعور چیست ، تنها یک  سقز دردهانش میانداخت وتمام روز مشغول نشخوار بود ، ودرفکر اینکه چه چیزی را بفروشد از روزنامه کهنه تا شیشه وپاکتهای خرید  را به چندر قاز وهمسر مبارک حضرت شاهزاده قاجار درحال زن گرفتن و صیغه کردن و تولید مثل  خود او یکی از صیغه  ها بود که بعدها توبه کرد وهمسر رسمی حضرت والا شد ، پس  میبینید  زمان عوض نشده است .
    چاه بدبختی و سیه روزی من به دست همین زن کنده شد .
    طبیعت هیچ انتقامی از او نگرفت ،  به مکه رفت آب توبه بر سرش ریخت و شد حاجیه خانم و همه گناهانش پاک شدند و سابقه کثیف او برای ابد پنهان شد تنها بیماری سوزاک و سفلیس  برایش ماند.
    وچند بچه حقه باز . کاری ندارم چه نسبتی با من داشت ، تنها خوشحالم که از خون من و خانواده من نبود  ، خون من پاک است هیچ آلودگی در آن دیده نمیشود .
     گمان کردم برای همیشه از این قوم دور شدم و دور اما سرنوشت یکی  از نوع بدترین آنها را جلوی پایم گذاشت ، راحت دروغ میگفت  ، راحت زیر دروغهایشان میزد  ، راحت روح  انسانها را میکشت  و راحت میتوانست  بخوابد و به هیچ چیزی هم اعتقاد نداشت   ، تنها تظاهر میکرد  به دین داری .
    سی سال دیگر مجبور بودم  در کنار آنهمه ریا و مکر و فریب و زبان بازی  به زندگی ننگین خودم ادامه دهم  از آن رو میگویم ننگین که دیگر ابدا عشقی بین ما نبود تنها میبایست کنار هم باشیم و من همیشه احساس بدی داشتم احساس زنی که خود را میفروشد برای هیچ برای آنکه در اجتماع همسر کسی باشد .
    مردانشان تنها فکر و ذکرشان عرق خوری ، تریاک  وزن بود همین و اینکه چگونه حساب صنار خود را نگاه دارند .
    آخرین بازمانده آن “زن” آخرین ضربه را در لباس خواهری و دوستی بمن زد وشرکت  تولیدی مرا بنام خود و همسرش کرد بعد هم بمن اولیماتوم داد که میتوانستم ترا نابود کنم اما نکردم ، همسرش با ولایتی شریک بود .چشمه دیگری که انجام داد ویلای مرا شش ماه به شرکت  همسرش اجاره داد بی آنکه من بدانم و اجاره را خورد   هنگامیکه خودم را رساندم به مرکز خانه دریا تنها مقدار زیادی صورتحساب و قبض برق و آب در لابلای پنکه  جای داشت .خانه دیگرم را میخواست به همسرش بفروشد بعنوان مشتری که دادگاه انقلاب دست روی آن گذاشت ، باز  خودم را به تهران رساندم و چهل و پنج روز هر صبح در دادگاه حاضر میشدم تا توانستم خانه را آزاد کنم و فورا به ثمن بخس آنرا بفروشم .
    به همین خاطر ابدا احساس همدردی با این قوم نمیکنم  هیچگاه ، بسیار زبان باز ، درعین حال دروغگو وبهترین  شاعرشان برای خمینی  ترجیح بندی ساخته ناگفتنی برای یک حلقه گل ناقابل ، عرق میخوردند دهانشان را آب میکشیدند وبه نماز می ایستادند درحالیکه تلو تلو میخوردند ، من با آنها مشگل داشتم . درحال حاضر سعی دارم نفرتم را پنهان کنم اما نمیتواتم .این زندانی که برای خود ساخته ام و هر شب نزدیک غروب میل دارم گریه کنم برای آنکه هوا دلگیر میشود و کسی در کنارم نیست ، تنها نتیجه خدمت و مهربانی این  قوم بود ، پر ظالمند ، پر بیرحمند . 
    و ارتشیان آنها که همه به مقامات سرلشکری  و سرتیپی رسیدند بزرگنرین خیانت را به شاه انجام دادند  خیلی زود ثروت باد آورده  را بیرون ساختند و سپس با گذاشتن ریش و سبیل به خدمت سپاه درآمدند و ادعا کردند که در رژیم گذشته مورد ظلم وستم بوده اند . خیلی گفتنی  ها هست اما برای من دیگر مهم نیست ، امروز تنهای تنها دریک مجتمع اجاره ای که حتی اجازه ندارم یک آنتن بالای نرده ها بیاویزم  دارم به یک زندگی بی مزه ادامه میدهم  ،پستچی تنها برایم نامه های کلیسا را میاورد وصورتحسابهای پرداخت شده را ، کسی به ملاقات من نمیاید   خانه کوچک است ،  باید بچه هارا جدا گانه دعوت کنم در حالیکه آرزویم این بود که همه آنهارا روز تعطیل دورهم ببینم  جایشان  تنگ است حوصله شان سر میرود حال نیمی  ازآن دهاتیها ویا بقول چپی ها بوژوازهای شهرستانی در امریکا زندگی اشرافی دارند نیمی در پاریس و ایران کانادا  و امریکا درحال رفت و آمد هستند ، خوب گاهی برای آنکه ببیند هنوز زنده ام ویا بچه ها خدای نا کرده از راه خطا بیرون نشده اند تا برایم یک تابلوی دیگر بسازند ، تلفنی میزنند ، همین ، نه بیشتر آنهم تنها بخاطر فضولی . همه آنها ” تاجر” بودند وبچه حاجی و نوه ملا ها ……
    بقول مادرجانم  اینها قو الظالمین بودند نه انسان . و حال این غروب دلگیر پرده هار ا کشیده ام درب ها را  بسته ام و میروم دوباره در تختخوابم دراز بکشم و سوژه تازه ا برای خوراک فردایم بیابم . 
    پر دلم گرفته . هوای گریه دارم .
    پایان 
    ثریا / اسپانیا 
     سه شنبه سوم  اکتبر 2017 میلادی /
  • نقشه شوم

    روزگار شگفتی  هاست ، چه نقشه شومی برای دنیای ما کشیده اید ، آنهم اول از کشورهای ناتوان شروع کرده اید کشورهایی که منابع آنها را غارت کرده و تنها مردان خدا را حاکم فرموده و انها را وابسته بخود ساخته اید  و حال مشغول تجزیه و ترکیب زشت آنها هستید .
    دیگر از هیچ سویی نمیتوان منابعی را برای  تحقیق یافت که ایا این دنیا درگذشته نیز چنین بوده ؟ و آن ویرانیهای  بجا مانده  نیز نتیجه  نقشه های شوم آن خود خواهان نا جوانمرد میباشد ؟ .
    مردگی و بیهودگی در عهد عتیق در بعضی جاها بیان شده است اما امروز انسان دارد بجایی میرسد که درطول چند ثانیه میتواند قاره ای را  به پیماید  ، آه ای مردم نادان ، که چشم دارید اما نمیبینید  گوش دارید اما نمیشنوید  و هر چه بیشتر نیروهای انسانی خود را صرف هوای و هوس آنهایی میکنید که شما را بنوعی فریب داده اند .
    آنچنان دنیا را در بغل فشرده اند که گویی تنها متعلق به آنهاست  به همان گونه که در کلیساها و مساجد بت هارا میپرستند  ویا شخصی ثروت خود را  حال بجای ایجاد دنیای نوین و خلاقیت های تازه مشغول ویرانی و کشتن مردم هستید تا به مراد خود برسید و دنیا را در آغوش بکشید و برای هشتاد نسل خود باقی بگذارید همچنانکه فلان لرد از قرن هیجدهم تا بحال دارد میخورد بدون آنکه بازوان خود را بکار بیاندازد . 
    انسان امروز خسته است ، خسته از بیهودگی  و خسته از اینکه عمرش را دارد بیهوده تلف میکند  و تنها به تماشای رباط ها نشسته است تفکرات قدیم و قرن پانزدهم دارد کم کم ذهن مردم را بخود مشغول میسازد   و آنها در اثر بیهودگی  و بیروحی به حیابانها میریزند .
    امروز استان ” کاتالونیا ” بکلی تعطیل شده است  حتی بیمارستانها بنا براین  کارخانه ها هم از کار افتاد ه اند شیرها در بشکه ها دلمه میشوند و گوشتها در فریزرها یخشان آب میشود و مردم گرسنه نیمی از خوراک اسپانیا از طریق کاتالونیا تامین میشد حال اینها هم گرسنه اند نا نهایشان پوک شده و زندگیشان دگرگون .
    اربابان دولتها مشغول مذاکره هستند میزهایشان پر است صبحانه شان عالی و الهام الهی در آنها میجوشد .
    امروز کار با انسان  بسیار بیگانه است  تولید از راه حرفه ها  وصنایع دستی بکلی مرده  کارخانه های بین الملی ( بخضوص آنمردان زرد چهره) شب تا صبح کارگاهایشان کار میکند همه نوع چیزی را میسازند حتی خدارا .
    و ما ؟ ما گوشه گیران ، تماشاچی و خود را از کار افتاده میپنداریم هرچه هم کوشش کنیم بی فایده است  امروز بیکاری در جامعه بزرگ آریستو کراسی و سرمایه داری  به اوج خود رسیده است مردم برای سیر کردم شکم خود  و خانواده شان حتی زنجیر و قلاده به گردن میاندازند و صدای سگ میدهند همه تبدیل  به حیوان شده اند  طبقه کار گر و روز کار گر دیگر به نقطه پایان خود نزدیک است  نقشی در جامعه ندارد ؛ سرمایه کجاست ؟ مهم نیست از چه طریق  از فروش آدمها تا کشتن آنها  حیوانی که دیگر باقی نمانده ، و فروش اسلحه و مواد خام زیر زمینی و برده داری مدرن ،  کم کم خانه های بردگان دارد آماده میشود ” کلبه عمو تام” ساخته شده از چوب الوار و خورده ریزهای درختان  نیروها دارد به هدر میروند  امروز جوانان را در شهر بارسلونا میدیدم که هریک کیف به دست درحال مشت بازی وزد و خورد یکدیگر بودند و زخمی ها کجا بروند بیمارستانها بسته است .
    این همان  نقشه شومی است که برای ما انسانها کشیده اید ؟ لعنت برشما  وآن دنیای جهانی و یگانه شما ؛ لعنت بر ایمان نداشته شما و لعنت بر آن که باعث و بانی این نقشه هاست .
    کویین بزرگ پس مانده ویکتوریا در کاخش ارام نشسته و گیلاس حین وتونیک خود را سر میکشد بی خبر از آن آنچه در بیرون میگذرد او باید تاج را محکم در بغل نگاه دارد برای آیندگان لازم است و اگر کسی کمی فضولی کرد خود کشی میشود .
    قصه های بچه ها همه روی حسرت یک شاه زاده میچرخد و همه میل دارند کلاهی از جنس شیشه های رنگی بنام تاج بر سر بگذارند  حال به هر قیمتی  شده .
    دیگر کسی صاحب اموال و ملک خود نیست و دست آخر همه از هم میگریزند و باهم بیگانه میشوند ، دنیای امنیت حاکم بر سرنوشتهاست . 
    دیگر هیچ زندگی یعنی هیچ یک بازی بیهوده با سرنوشتی که دردست ما نیست . پایان /  .
    ——————————————————————————–
    ثریا / اسپانیا / 3 اگتبر 2017 میلادی  برار با 11 مهرماه 1396 میلادی .
  • زبان فاخر

    آنکه هیچگاه توبه نمی کند-
    ————————
    عیب ما مکن ای زاهد پاکیزه سرشت  
    که گناه دگران بر تو نخواهد نوشت !
    شب گذشته در یک کلیپ پسر جوانی را دیدم که بیشتر از شانزده سال نداشت و سخت مشغول فرا گرفتن زبان فارسی بود مجریان برنامه تلویزیونی از او میپرسیدند  چرا این زبان را انتخاب کرده ای؟  در جواب گفت برای ” فرهنگشان و شاعرانشان مانند حافظ ” و فورا یک بیت از حافظ را بالهجه شیرینی مخلوط با زبان خودش خواند و جالب آنکه معلم که داشت باو زبان فارسی را درس میداد ابیات حافظ را فراموش کرده بود !!! معلومات او تنها درمیان کتاب نهفته بود !یک کلمه و یا یک جمله میگفت و بعد می ایستاد  سرانجام برنامه تمام شد و آن پسر جوان که نمیدانم اهل کجا بود شیفته حافظ و خیام شده  و از بزرگی و فخر زبان پارسی سختن میگفت ! .( بیچاره هنوز با زبان چارواداری و فحاشیها و کلمات رکیک و زبان فاخر گم شده ما بیگانه بود ).
    در باغ زیبای بهشت  آدم که هنوز  انسان است با اغوای یک مار هوشیار که همان ابلیس در لباس و پوست مار خود نمایی میکند  خواست تا از درخت معرفت و خرد  میوه ای بچیند  تا همراه ” خدا” شود چرا که میدانست انسان خردمند  جاودان میماند  وبا خدا یکی است .
    و آن خدای حسودی که در کتب مقدس از او نام برده اند  ” آدم” را از بهشت بیرون راند تا در روی زمین دچار سر در گمی و وحشت و سپس خشونت شد و دریافت در کنار خدا بودن بهتر است اما راهش را گم کرد ، توبه کرد ،  اما دیگر در بهشت به روی او بسته بود . 
    تنها چند انسانی باخرد توانستند همگام  خداوند پایدار بمانند .
    امروز آدم هایی پیدا شده اند که بهشت را روی زمین میافریند ، خانه های قدیمی را ویران میکنند آن مصالح محکم مانند آجر و سیمان و بتون آرمه را به یغما میبرند و بجایش خانه های چوبی ، مقوایی و پلاستیکی  با طرح های جدید ارائه میدهند  و برای حفظ ما از شر سرما نور خورشید را نیز زند انی کرده و خانه را گرم میکنند . و ما تا چه حد از این بهشت خیالی خرسندیم .
    ما تنها حافظ را نداشتیم  جمشید  را داشتیم خیام را داشتیم ( امروز نداریم ) بجایش عربده های خوکهای  وحشی را میشنویم با کلمات رکیک ، بجایش حسین داریم و حسن و کبرا و صغرا .  و همیشه ام از بیم خدا و ترس از جهنم خود را بنوعی دچار سر در گمی میکنیم .
    آنهایی که بر ما حاکمند  همیشه وعده فردای بهتری را بما میدهند فردایی که هیچگاه نخواهد آمد  و امروز را از ما دریغ داشته اند  یک انسا ن با خرد خود میتواند خدای خود باشد ، مهر و مهر آفرینی تنها  راهی است که بشر میتواند آنرا برای نجات خویش بیابد .
    هر انسانی از دو نیم شکل گرفته یکی شر و دیگری نیکی و مهر و جدال درونی بشر با این دو همیشه بوده و امروز آن شر است که بر روح بشر حاکم است و نمیداند که چگونه دارد در دوزخ خود  ، دوزخ حقیقی میسوزد.
    اوف ، باز نیمه شب شد و بیخوابی  ،منهم دچار فلسفه بافی شدم . بهتر است برگردم بر سر اصل مطلب . 
    شب گذشته سر انجام تصمیم گرفتم که تابلت جدیدم را نگاهی بکنم  انرا که باز کردم اولین چیزی که ناگهان فریادش به اسمان رفت همان پیر خراسانی بود که داشت  نام مرا میبرد ، اوه …ظاهرا خیلی از نام من خوشش آمده ماهها پیش نامه ای یا ایملی یا کامنتی برای او گذاشته بودم حال تازه آنرا بازگو و باز خوانی میکرد . و سپس همان گروه همیشه در صحنه اما دریک کیفیت عالی و تصاویر زیبا ، من  راه پیام هایم را بسته ام اما ظاهرا در این یکی هنوز نتوانسته ام راه آنها را پیدا کرده و مسدود کنم  اوه هزاران پیام داشتم  آنهار با باز نکردم تنها یکی باز بود  از شخصی بنام ” بدون نام” بدون عکس  و افتخار کرده بود که انجمن شان مرا برای داوری و سرپرستی  انتخاب کرده است !! بهر روی از این شخص هرکس که هست سپاسگذارم و متاسفم که نمیتوام جوابی بدهم تنها  به همان کامنتها اکتفا میکنم  از اینکه میتوانم هنوز  اشعار زبان فارسی را به بهترین وجه ارائه دهم خوشحالم و اگر گاهی کسی شعری را نیمه کاره و یا دست خورده بنویسد بی آنکه باو بی حرمتی کرده باشم اصل شعر ا برایش میگذارم ،  متاسفانه د ر اشعار ما خیلی دست برده و مقداری را نابود ساخته اند  من یک کتاب حافظ دارم که در زمان انقلاب به چاپ رسید  بیشترین  و بهترین اشعار را حذف کرده ویا آنها را مطرود دانسته اند  زیر نام ( فروغی ) هنوز خیلی ها رودکی را نمی شناسند رودکی سمر قندی را ، تنها مولانا و حافظ  ……و شعرای جدیدی مانند فروغ و غیره که اکثرا هنر خود را در اختیار سیاست گذاشتند و خوانندگانی که با وقاحت تمام زیر بنای ساختار ایران نوین را ویران ساختند حال روی صحنه به دکلمه اشعار آنهم بطور ناقص مشغولند و نسل نو هم خیال میکند خدایی روی صحنه است فریاد بر میدارد و آن خسرو آواز در سکوت نشسته و باین  هیاهوی بسیار برای هیچ مینگرد و در انتظار بهبودی و فردای خویش است ، امید دارم عمرش طولانی باشد .
    برای پیروز بودن باید مردم را به دنبال خود کشید  اما من احتیاجی باین مردم نادان ندارم و آنهایی که مرا می ستایند از نوع خودم میباشند .
    امروز دیگر کسی به فردایش  نمی اندیشد زمان حال است باید انرا جلو کشید و به اکراه به آینده مینگرد  و یا در هماجایی که هست ایستاده و در جا میزند  و چنگهایش را درهمان حال به دیوار فرو میکند تا نیفتند از سقوط میترسد از فراز بودن میترسد  و تنها زیر لب زمزمه میکند درمانده است  و از درک خود نا آگاه .
    من تنها پشتیبان آزادی بشر هستم از همه قیود که متاسفانه کار مشگلی است هرروز بند ها و زنجیر ها محکمتر میشوند .
    پیکار با اهریمن  امکان ناپذیر است . پایان  شبنامه !.
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    03/10 /2017 میلادی برابر با 3 مهرماه 1396 خورشیدی ./.
     .
  • امیران

    آنهاییکه خدایی بی نام دارند 
    هنوز خدایی برای خویش نیافریده اند 
    خدای من خدای خرد است 
    آنهایی که خدایی را نمی شناسند فورا او را گم میکنند .
    خدایشان یک گوهر گم شده است .
    خدای من در عشق  قالب شده است  
    و هیچگاه گم نمیشود 
     درطول زندگی  سه تا ( امیر را شناختم)  یکی هنگامیکه چهارده سال بیشتر نداشتم  او را جلوی درب مدرسه با یک گل سرخ ایستاده میدیدم پر ژیگول بود شیک پوش بود اما من زیاد از او خوشم نیامد ، یکی از دوسنانم او را دید وفورا رفت و همسرش شد و پس از مدتی طلاق گرفتند .
    امیر دوم امیر عباس مسعودی بود که خدایش رحمت کند هنوز انگشتر نامزدی او درون جعبه من جای دارد ، مردی تحصیل کرده آشنا به چند زبان زنده دنیا ازیک خانواده خوب  ومن کم کم خودم را آماده میکردم که خوب ، میتواند شوهر خوبی باشد که ناگهان رستم دستان با پاهای بلند و کشیده اش از راه رسید و گفت :
    منم رستم دستان ، و اهل کردستان !!!
    ترا باخود به عرش عالم خواهم برد به هرکجا که میلت بکشد و هر چه را  بخواهی ……هیچ چیز نخواستم غیر از رهایی و آزادی سی سال در خانه محبوس بودم در بین خدمه ها و خبرچینان. سی سال دچار بیماری اعصاب شدم تا دریک فرصت مناسب فرار کردم .
    امیر عباس دوم نفرینم کرد به قم رفت و سر مقبره خواهرش گریست و سپس برایم نوشت امیدوارم هیچگاه روی خوشبختی را نبینی انگشتر نیز نگاه دار …..اوه ، چقدر بنظرم کمی خاله زنک بود ….خندیدم و رفتم .
    و حال …. هر چیز کوچکی  برای جهانی بزرگست  برای پیدا کردن خدایم وقت تلف نکردم خودش آمد .
    امروز  سومین امیر بخانه من آمده است ، مقدمش را گرامی داشتم و مانند خدای گمشده او را دنبال میکنم بمن چه بگویند شیطان است .
    منکه نمیخواهم او را مرد زندگیم بسازم ، البته گاهی زیر و رو میشوم  باز برمیگردم به آوای دلم گوش فرا میدهم ، نغمه سرایی میکند .
     تنها برایش آرزوهای زیادی را از درگاه  آن خدای واقعی طلب کرده ام  آرزوی پیروزی  بگذار گمشدگان  با خود و خدایشان و افکارشان در زیر نور پروژکتورها فریاد بکشند و او را بدنام سازند من به آوای دلم گوش میدهم  چه بسا هر ستایشی کمی بوی خود ستایی را بدهد .  هرکسی باخبر است  که در کنج  دلش چه چیزهایی را ستودنی میداند . پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 2 اکتبر 2017 میلادی / 10 مهرماه 1396 خورشیدی 
    یک دل نوشته .
  • امروز ، روز دیگری است

    قبل از هر چیز زاد روز اولین پسرم را باو تبریک میگویم چندین سال پیش در چنین روزی   راس ساعت 12 شب پای بعرصه وجود گذاشت و بهانه ای بود برای زنده ماندن من .از او سپاسگذارم  ، دوست من ، رفیق من و پسرم .
    امروز  سالها از آن روزهای خوب گذشته و من دارم گریه میکنم ، برای آنچه را که از دست دادیم برای آینده او ، و آینده سرزمینم برای شاه مهربانم .
    امروز در یک یوتیوپ مسخره یک مردک مخنث با چند بچه ولگرد جلوی یک خرابه داشت میگفت ” 
    شاه مرد ما میخواستیم خودمان او را بکشیم و پولهای کارتل نفتی !!! را از او پس بگیریم  زهی خیال باطل ، امروز کجا هستی مردک ؟ بر خلاف ارزوهای پوچ شما نامردان  و نمک ناشناسان او شاهانه مرد و شاهانه بسوی آخرین خانه رفت .
    ما ملت راستین ایران زمین از ملت مصر و شادروان انور سادات که جانش را برای این مراسم داد و از بانوی بزرگوارش صمیمانه سپاسگذاریم .
    تاریخ در باره او قضاوت خودش را کرد امروز نه تنها من بلکه هزاران زن ومادر و پدر در سوگ او اشگ میریزند . 
    من به آهنگ دلم گوش میدهم ، تمام شب نخوابیدم ، نگران بودم ، نگران چی؟ سالگرد مرگ پدرم بود و میل نداشتم در چنین روز منحوسی بمیرد  ، ساعت چهار ونیم صبح از صدای زنگ کوچکی بخود آمدم ” او” بود  آه ، سر انجام آمدی ، حال برایم بگو ، بگو که نگرانیهای من بیمورد است  و چه زیبا همه چیز را بیان کرد .چه زیبا واژه ها را بکار میبرد ،  و چه زیبا به آنها آهنگ میداد .
    همه واژه های آهنگین او را  جویدم و قورت دادم  او معنایی شده و معمایی ،  و من از درد پژمردگی مینالم ، دلی دارم که در گوشه ای افناده  و بانگی دارم بیصدا  اما حواسم بر سر جاست  و در آن زمان که حواس بکار میافتد دل نیز آهنگش را مینوازد .
    سپس گریستم  امروز هرچه مبینم تراشه هایی از سنگ خارا  ویا خار درختان سمی  که به افکارم میلغزند  ، هرکس نوایی از نای خود بیرون میفرستد دچار سر گیجه شده ام  همه خود در تاریکیها نشسته اند و تنها زیر نور یک شمع بخیال  خود جهان را روشن مبینند 
    دارم گریه میکنم ، باید خوشحال باشم  ، اما نه ، فرزندانم را در بهترین مدارس گذاشتم بامید آنکه بر میگردیم و به کشورمان خدمت میکنیم ، اما امروز همه آنها بردگان دیگرانند تنها برای آنکه زنده بمانند ، آنها را از سیاست دور ساختم ، از همراهی با سایر هموطنان جدید دور ساختنم و چه کار خوبی کردم ،  آنها به راه خود رفتند ریشه را نبریدند  پر دلهره و نگرانی داشتند میترسیدند  از خیابانها سیاه و تاریک و هجوم این جمعیت وحشی و آدمخوار  میترسیدند که گم شوند و خودشانرا گم کنند ، اما خوشبختانه همچنان در یک خط مستقیم راهی شدند . و امروز در کنارم با صدای بلند آواز میخوانند  و فردا که به اسمان پرواز کنم  آواز آنها را  در آسمان نیز خواهم شنید  امروز ناله هایشان  عاشقانه  و مهربان است  و آتشی در مین بر میانگیزد  و چه بسا من دران آتش بسوزم  امروز به ماتم دیگری نشسته ام ، به ماتم شاه از دست رفته  شاید امروز همه بمن بخندند  فردا آنها در میابند که چرا  امروز گریستم .
    گفته های ” او”  چون شیر تازه در جویباری  سرازیر شد و کمی آرام گرفتم  برای رفع تشنگی ابدیت او کافی نیست مردان دیگری نیر باید باشند تا آن سر زمین را از دست جانوران ، خوکان و سگهای حسین و قنبر و علی کبرا و زهرا و صغرا وزینب  نجات دهند .
    ——————–
    بهر روی . پسر عزیزم تولدت مبارک ، مهم نیست چند ساله شدی مهم این است که چگونه میاندیشی . برایت آرزوی سلامتی و دلخوش توام با سعادت را آ در دل میپرورانم . .
    از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان 
    باشد که از میانه یکی کار گر شود 
    پایان
    ثریا ایرانمنش »لب پرچین« / اسپانیا /
    02/10/2017 میلادی برابر با 10 مهرماه 1396 خورشیدی . /
    ————————————————————–
  • عصر یکشنبه

    عصر یکشنبه ، بعد از ظهر روز عاشورا !!!!
    یک فایل صوتی  “پنهانی ” از مردان حسین و مداحان پخش شد که تا مدتی مات مانده و از خجالت نمیدانستم آنرا ببندم و یا باز بگذارم ببینم آخر آن چه خواهد شد ، مداحانی که جلوی هزاران نفر میایستند واز مشک پاره شده  و لب تشنه حسین میگویند  ومردم  احمقانه میگیرند ،  در خلوت خصوصی دوره هم جمع شده بود ویکی ازان حاجی آقا باصطلاح رییس بود وداشت  مزه پرانی میفرمود وتعریف میکرد از قم ومولاها و فحاشی و کلمات زشت و رکیک بقیه دست میزدند و میخندیدند ، حال کدام یک این سخنانرا ضبط گرده و به بیرون فرستاده اند هر که هست دم اش گرم میدانستیم که اینها چه جانورانی هستند و چه خونخوارانی ! اینها هما ن بچه های حرامزاده شهر نو میباشند ، بچه هایی که از نسل سفلیس و سوزاک به دنیا آمده اند حال پروار شده اند و همه چیزشانرا عریان در ملاء عام میگذارند و من بفکر زنان و دخترانی بودم که در زندانها گیر اینها میافتند این مردان غیر از پایین تنه و زور مشت و بازوان  کلفت چیزی در کله شان نیست همه مغز آنها درهمان حوالی پایین تنه شان میگردد ،
    در گذشته زمانیکه یک افسر راهنمایی کمی بی ادبی میکرد ، همه باهم میگفتند که : 
    معلوم است ااز کجا آمده از یتیم خانه و پرورشگاه یا از خانه ناپدری ، تازه بی ادبی آنها در حد خیلی خیلی پایین بود .
    حال من مانده ام که این حیوانات از کجا آمده اند ؟ از کدام مادر زاده شده اند و چه پدری بالای سر آنها بود و در کدلم  کوچه پس کوچه ها به مادرانشان تجاوز شده که اینگونه وحشی باز آمده اند و بلا فاصله  پس از ختم جلسه خصوصی روی صحنه رفتند و میکروفون را به دست گرفتند وبا چشمک زدن به یکدیگر میگفتند  که ” حال بده ” و روضه را شروع کردند !!! اوف حالم بهم خورد به راستی حالم بهم خورد 
    در این راهها همه باید یکر نگ باشند  هرکسی همراهی دارد  همرنگی دارد .
    مشگل است که من روزی بتوانم با چنین اشخاصی نه نام شخص نمیتوان روی آنها گذاشت نام حیوان هم نمیتوان گذاشت به حیوان توهین میشود ، باین موجودات عوضی  همراه شوم ، مرگ را ترجیح میدهم  .
    برای چه داریم خودمان را میکشیم ؟ برای اینها و یاآ ن فاحشه هایی که با اینها در زیر  چادر مثلا ” حال ” میدهند .
    نمونه باسواد آنها را در این دیار فرنگ داریم شیخ علیرضا نوری زاده بچه آخوند و سایرین که میل ندارم نامشان را ببرم .
    در آن زمانها که من گاهی مجبور بودم برای  دیدن همسرم به زندان قصر بروم تمام بدنم میلرزید ، نه از ترس بلکه از متلکها آن سربازان و پلیسها  ، اما امروز آن متلکها درمقابل این گفته نوازش است ، شعر است ، اوف ، حالم بد شد خیلی بد شد ..
    چه خوب است که دراین کنج زندانیم و مجبور نیستم با این کثافتها روبرو شوم  شهر بزرگ ؛ هرروز بزرگتر میشود برای چریدن این وحوش  راههای گذشته از شهر گم میشوند  و بیابانها کم کم در داخل شهر میافتند و ساکنین آن بیابانها همین جانورانند که شهر را بصورت کمر بندی دراختیار گرفته اند . 
    مرده شور خودتان ، ایمانتان ، مذهبتان را ببرند . بیزارم از شما . 
    حتی قدرتی مافوق قدرت رضا شاه هم قادر نخواهند بود این آشغالها را به سطل زباله بریزد . بگذار درون خودشان بپوسند ../ ثریا /اسپانیا ./////
    اول اکتبر 2017 میلادی /برابر با 8 مهرماه 1396 خورشیدی /
  • آرامش قبل از طوفان

    شبی را گذراندم ، با هزار اندیشه ناباور وباور .
    امروز صبح سکوتی  بر تمام شهر حکم فرماست تلویزیون را روشن کردم همه شهر بارسلونا وبطور  کلی کاتالونیا در دست پلیسهای وگارد سیویل بود ، نمیدانم چه خواهد شد ؟! بیاد پیراهن سیاهان دوران فاشیسزم ایتالیا افتادم ، چه همه کشته دادند سر انجام ایتالیا به یک شهر بی دروپیکر که تنها حمایتش از خرابه هاست ،  افتاد .
    گلوبولیستها بسرعت مشغول کارند و چه بسا الان دربین همین پسران و مردان و دختران وزنان جوان در کاتالونیا خود را درزمره موافقان جدایی طلبان جای داده و مشغول سخن رانی میباشند .
    آنها کارشان ویرانی است  و جدا کردن  سر زمینها و تکه تکه کردن ـآنها  خوش خوراکند  و شکمی سیری نا پذیر دارند ، تا دوباره شرکتهایشان مشغول آبادانی شوند و مانند سایر کشورهایی که ناگهان بی ریشه از زمین سبز شدند ، آباد شوند و درطول جنگهای مذهبی وسیاسی  مشغول ارسال فشنگها واسلحه ها باشند و دراین  میان دلالها نیز به نوایی برسند پول تریاکشان برسد و استکانی عرق !.
    با نگاهی به سر زمین یوگشلوی زمان گذشته که چه همه زیبایی داشت ومحل گشت و دپدار توریستها بود ، امروز نامش درخاطره ها  مدفون و چند کشور تکه تکه بوجود آمده است ، با نگاهی با سر زمین چک اسلاویا که آنرا دوپاره ساختند چک و اسلوانیا  دیگر چیزی از تاریخ آنها بیاد کسی نمانده است .
    ایران هم چند تکه خواهد شد تاریخ مدفون شده همین امروز درس تاریخ در مدارس ممنوع است تاریخ ایران از زمان صفویه وشاه اسمعیل صفوی شروع شده است اما کردستان بی هویت ناگهان دارای هویتی چندین  هزار ساله شد !!!! بیچاره مادرم همیشه میگفت این گشنه گداهای کرد و نان نخورده ……
    زمانیکه از فراسوی این آدمها میگدرم  و میبینم چگونه آفتاب عقلشان را در کاسه سرشان خشکانده  و دارند زندگی را تنها درتابه سود و زیان میسنجند بی آن که به اینده سر زمینها و فرزندانشان  بیاندیشند  ، دلم میسوزد  و در این فکرم که چگونه خیالی خنک بر آنها سایه افکنده  و دارند خود را به دست هیچ میسپارند ، آنگاه سوزندگی اندیشه هایم را در مغزم احساس میکنم  و یخ میبندم .
    آن قوم بنی یعقوب و بنی اسراییل صاحب دنیاست ، همان کاری را که با مردم فلسطین کرد ، زمینهایشانرا خرید خانه هایشانرا خرید  وآنها آواره صحرای سینا شدند حال در این شهر کشور کنار این سر زمین یعنی در( مراکش) مشغول خرید خانه میباشند و در جنوب این شهر نیز ، اما اینها حواسشان جمع است سخت به زمینهایشان چسپیده اند خودشان یک پا خریدارند .
    سکوتی تلخ امروز بر همه جا سایه افکنده ، من غمگین شمعی بیاد پدر روشن کردم و در قابلمه همیشگی مقداری سبزیجات برای خوراکم آماده ساختم چرا که از گوشت بیزارم و لاشه ها را میل ندارم به دندان بکشم آنهم لاشه  مرده را .چه میدانم گوشت کدام حیوان ویا کدام بیزبان است .
    روز گذشته  مقدار زیادی برنج را مجبور شدم درون کیسه زباله خالی کنم ، برنجهایی که سمی بودند و در بسته بندیهای شکیل و زیبا آنها را برای فروش در سوپرهای معمولی ارائه میداند کم کم مسموم میشدیم ، هرچه باشد باید جمعیت کم شود غذا نیست برنج های باسمتی درجعبه های شیک سفید رنگ محصول پاکستان با سمی بنام …… درونشان که در زمان کشت از فاضل آبهای خانه ها  و کارخانه ها  جاری میشد .  حال همین فاضل ابها به سوی سبزیجات و صیفی کاریها نیز روان است ، حال باید همه چیز را  پنهانی درخانه کاشت و روزی خواهد رسید که همین کار را نیز ممنوع خواهند کرد کاشتن پیاز وسیب زمینی وسایر صیفی جات درخانه ها نیز ممنوع میشود خانه ای وجود نخواهد داشت برایمان خانه هایی ساخته اند که جمعیتی باید دران زیست .
     امروز در این فکرم که دیگر بسوی وطنم نخواهم رفت چرا که دیگر وطنی باقی نخواهد ماند ،  و ابدا نمیدانم کجاست وطن من ، هیچکس دور من مرزی نکشیده اما خودم خودم را زندانی کرده ام قبل از آنکه بمن دستور بدهند که زندانی شوم  اما با مسیر افکارم به همه جای دنیا سفر میکنم  هر انسانی در درونش میاندیشد  و آوازهایی میسازد  من در خودم خاموش میشوم  و درآواز مرغان خوشخوان . پایان  
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  01.10/2017 میلادی / یک دل نوشته !
  • سلطنت ابلیس

    بمناسبت روز بزرگ داشت ” مولانا”
    ———————————-
    قرنهای متمادی است که میگو.یند  ابلیس ( یا همان شیطان)  با روح پلید و ناپاکش  با قدرت تمام  بر اریکه  فرمانروایی  تکیه زده و ارواح پاک  و خداوندگار مهربان  را از تخت به زیر کشیده  و خود بر اورنگ خدایی نشسته است .
    این اوست که فرمان میراند  هم اکنون او بکام دل رسیده است  و فرزندان آدم را آماج مکر و حیله های خود قرار داده و به زیر فرمان  خود برده است .
    در دین مسیح روایتی هست از سازش بین انسان و شیطان  وهم پیمانی بین این دو ( گوته )” فاوست “خود را بر همین روایت نوشت .
    شمعون کیمیاگر که در ” سامریا ”  میزیست از نوع همان انسانهایی بود که روح خود را به شیطان فروخته با جادو گری و کیمیا گری خلق را میفریفت . ؛ او دست به اعمال خارق العاده ای میزد  تا مثلا بر نیروی روح القدس  دست یابد !  البته بعدها با آمدن پطروس ( یا پیتر)  با کمک او توبه میکند و غیره و ذالک ….
    قصد ندارم از کتب مقدس نمونه آورده و یا روضه بخوانم  و یا یک سلسله  مطالب مذهبی  نا مربوط را بنویسم  این روایت را اینجا آوردم  تا بر ین باور باشیم  که قدرت شیطانی  قرنها بر دنیا حاکم بوده و هم اکنون بر تمام  کره زمین حکومت میکند   و هزاران  ( شمعون)  وجود دارند  که با قدرت جادو  و کیمیاگری  و ساختن انواع و اقسام فلزها نظیر طلا و نقره در کارخانه ها روح مردم را گرفته اند .
    امروز دیگر طلا مثقالی نیست بلکه کیلویی است و به صورت خشت های آجری جا بجا میشود  در بعضی از نوشته های مولانا جلاالدین ( درمثنوی ) از این  روایت ها بسیار رفته شده است .
    مسئله جدال بشر با یک نیروی  اهریمنی و شیطانی  همیشه مورد  توجه  قصه نویسان بوده است  البته حضرت مولانا از یک شیطان مسلمان نام برده  و قصه ای ساخته است !.
    امروز بوضوع شیطان را در اشکال و لباسهای گوناگون مبینیم که بر دنیا حکم میراند ،  در هر لباسی که باید با آن حاکم باشد  او در هر لباسی دیده میشود حتی در لباس فرمانده ارتش ! . 
    ارباب اقتصاد  ، ادبیات را رو به زوال فرستادند ، موسیقی  و آثار موسیقیدانان بزرگ  هم دریک بسته کوچک  باندازه یک قوطی کبریت  جمع آوری شده است  تالارهای بزرگ  و مشهور  و ساختمانهای قدیمی رو ویرانی و خالی از آنهمه های هوی میباشند .
    دیگر آوای دلنشینی از گلو و سینه  کسی بر نمیخیزد ، تنها کلاغهای شوم هستند که قار قار میکنند  ، قرن ، قرن شیطان است  و شیطان صفتی .
    آن نهالهای کوچکی که میرفتند  تا درختان قطور  و بزرگی شوند  از ریشه کنده شده و یا میشوند  شاخه زیتون و تاج آپولون  و افتخاراتش  که روزی  در روح مردم  می دمید  گم شد .
    آن نیروی آسمانی  که بر دلها  می نشست  از بین رفت ، امروز هزاران خدا  به دستور ابلیس  ساخته شده  و معبدهای  زیادی بر پا گردیده   ، معبدهایی که  برای جمع اوری پول و طلا  سر به اسمان کشیده اند .
    انسانها را قربانی میکنند  و به زنجیر میکشند  تا عقیده خود را بر آنها تحمیل نمایند ،   دانشمندان  بجای   آزمایشهای علمی  برای بقا وسلامتی بشر دست به ساختن  انسانهای مصنوعی  میزنند  از گاو و گوسفند و پرنده و چرنده  تا آنسان ،  ساختن بدل آنها  و چگونه میتوان  فهمید هنگامیکه در خیابان راه میروی  بدانی  آنکه از روبرو میاید  یک انسان واقعی است  یا بدل ان .
    امپراطوری سفید پوستان رو به فنا ست و بجایش نقابهای سیاه و ماسکهای سیاه و شمشیر و قمه و چاقو در هوا میچرخد و ناگهان سری به میان چمن ها ی پلاستیکی و مصنوعی میافند .
    حال در این میدان وحوش چگونه میتوان نشست و داستانی خلق کرد که بوی عشق و لطافت آنرا بدهد ؟! چگونه میتوان از نسیم گفت ؟ و چگونه میشود لطافت باران را مثال زد ؟  پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا ./
    30/09/2017 میلادی / برابر با 8 مهرماه 1396 خورشیدی.