Author: Soraya

  • پائلو پازولینی

    درست چهل سال پیش بود که ناگهان همه اخبار منفجر شدند ” پائلو پازولینی ، کار گردان / شاعر / مترجم / نویسنده ” ایتالیایی به دست دوست پسرش کشته شد.
    مومنین خدا را شکر کردند که یک چنین موجودی سر انجام از دنیا رفت و دنیای پاکیزه و مطهر آب کشیده را از وجود نحس و نجس خود  راحت کرد ! هنوز خبری از انقلاب  نبود و هنوز مردم در گیر احساسات شب نامه ها و روزی نامه ها که پشت سرهم بسته میشدند ، سرگرم بودند .
    تنها آن زن خبرنگار جنجالی ” اوریانا فالاچی”  خبر را نوشت وبر مرگ دوست قدیمی خود زاری ها کرد در حالیکه همین دوست طی یک نامه  به هنگام نوشتن کتاب ” نامه ای به جنینی متولد نشده ” اورا بباد پرخاش گرفته بود  با همان خشونتی که او را کشتند .
    امروز پس از چهل سال معلوم شد که دوست پسر او نقشی در این کار نداشته و بیهوده تحمل زندان را کرده بلکه فاشیستها / مومنین کلیسا و سایرین که چندان دل خوشی از او نداشته اند او را بسوی ساحلی نزدیک رم میکشانند و سپس تکه تکه اش میکنند بطوریکه هنگامی یک رهگذر از کنار آن رد میشد تنها گمان میبرد توده ای زباله بد بو آنجا ریخته شده حتی کارت شناسایی او در خون غرق وغیر قابل تشخیص بود .
    چپی های ایران عزا دار شدند بهم تسلیت گفتند در حالیکه ابدا او را نمیشناختند و چندان با کارها و خوی او آشنا نبودند .تنها میل  داشتند که که از ازانی راه خود روشنفکری نیم بند  وآب کشیده خودرا به نمایش بگذارند .
    پازولینی ابدا ایده سیاسی نداشت /
    او بشدت از زنها بیزار بود در جایی گفته بود :
    من از هرچه غریزه مادری است متنفرم  استفراغم میگیرد  من هیچگاه نمیخواهم  بدانم در داخل  شکم یک زن چه میگذرد من این دل بهم خوردگی  و انزجار را سالهاست که باخود یدک میکشم  از وقتی که سه ساله بودم و یا شاید شش ساله ……!
    معلوم نیست چه بر روح و روان او گذشته بود  اما مادرش را تا سر حد مادر مقدس ” ماریا” رسانده و ستایش میکرد .
    او بخاطر اینکه مردی بود که از زنها بیزار بود میگریست در تمام آثار او میتوان بخوبی این جنبه را یافت . اشعار او همه در وصف عشقهای مردان است  اما با اینهمه نمیتوان منکر خلاقیت او در کارهایش شد .
    پازولینی نمادی از یک موجود سر گردان در این دنیای ما بود که داشت میجنگید تا آزادی روح خود را به دست بیاورد از اینکه میدید از هرسو بند ی ، زنجیری جلوی او را گرفته بیزار بود او میپنداشت ازاد به دنیا آمده و میل داشت باین آزادی ادامه دهد حال  اربابان و حامیان قوانین سخت آن زمان ایتالیای مذهبی برایشان گران تمام میشد  باید این موجود نا شناس و نادان را از میان برداشت . 
    » فراموش کرده بودند که بقول حافظ  ، چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند « !
    او تنها برای مادر خودش که او را تا سر حد مریم مقدس بالا برده و چه بسا خود را نیز عیسی مصلوب میدانست باری بقیه زنان تره هم خورد نمیکرد .
     او هیچگاه نتوانست آن افسانه دروغین را  که گناه چیدن میوه ممنوعه را بگردن زنها  میاندازد ، فراموش کند  از گناه بشدت بیزار بود  بیش از حد به پاکی و خنثی بودن خود مینازید  هرچه بیشتر تلاش میکرد کمتر به پاکی دست میافت  در درد و رنج و ابتذال داشت خفه میشد .
    او با آاشعار پر معنا ، نوشته های بی نظیر و فیلمهای بی نظیر تر که اکثرا سانسور میشدند و چیز هجوی از آب در میامدند  درواقع داشت خودکشی میکرد .  با حقیقت یگانه بود و همیشه به دنبال حقیقت میگشت .نبوغی غیر قابل انکار داشت  او با شهامت تمام از محفل انس آقایان پر مدعا میگریخت و به معتادان همجنس بازان  و قاتلها میپیوست  با آنها سر و کله میزد  خطر میکرد اما برای گرفتن ایده این تنها راهش بود  ، چشمانش همیشه لبریز از غم بود و عاشق نیویورک بود چرا که هم کثیف بود وهم روح نداشت !!!
    او از شهر نیویورک تنها کثافت و بیروحی آنرا میدید به بقیه کار نداشت .
    به هنگام خبر مرگ او ، در شهر رم ، هنگامیکه مردم درون کافه ها نشسته و مشغول نوشیدن قهوه بودند مردی آکوردئون میزد فقیری بود نابینا و آواز میخواند ” عشق مرده ،  عشق مرده است  ، من بخاطر  عشق گریه میکنم ، من بخاطر عشق گریه میکنم و…. 
    پسرک روزنامه فروش فریا د میکشید  ، پازولینی را کشتند ، آخرین خبر ، پازولینی را کشتند ؟ وعده ای ازخود سئوال میکردند ” کی را کشتند ؟ کی بود؟ چکاره بود؟ …او یک انسان نبود  یک نوری بود که خود بخود خاموش شد این همان مردی بود که ایتالیا عاشق او بود و …….
    باو مینازید .
    او هم مانند خیلی ها از زمان خودش جلو تر بود ، زمان بعضی اوقات در جای خود متوقف میشود و حرکت نمیکند ساکن میشود در آن هنگام ارواحی هستند که دچار خفگی و تنگی نفس میشوند .
    در این دنیا  هرکس به دیگری  ظلم میکند  و اگر ظلم نکند  عقب میماند  آنهاییکه میگویند خوبترها ترقی میکنند  دروغگویانی بیش نیستند .
    خوب بودن و بد بودن مطرح نیست  زندگی ما ارتباطی باین دو ندارد  بلکه بسته به یک سلسله  جبر و زور است  که برایمان درست کرده اند و آنها باعث  خشونتها میشوند . پایان
    ثریاایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 05/11/2017 میلادی / برابر با 14 آبانماه 1396 خورشیدی /…
  • یک رویا هست

    شهریاری گشت ویران ،  شهریاران را چه شد 
    سر نگون  این تخت غیرت تاجداران را چه شد
    صحن میدان وفا  خالی است از چوگان زنان 
    گوی عشق افتاد  در میدان سواران را چه شد ؟
    گاهی یک رویا هست که ” ملت : میافریند  و زمانی این رویا تبدیل به یک کابوس میشود .
    دیگر دوست داشتن  شهریاران و نفرت  از بیگانگان   فایده ای ندارد ،  درد در جای دیگری است ارباب در جای دیگر مشغول تهیه مواد است واین خادمان خوش خدمت و دستمال بیار سخت مشغول بیضه مالی می باشند ، تزاری دیگر بر تخت نشست  پس از آنهمه زد و خورد ها جنگها کشت و کشتارها  و انقلاب   و شورش ها ، تزاری دیگر بر تخت نشست هنوز تاج بر سر ندارد اما کمتر از تاجداران نیست چه بسا بالا تر هم باشد . 
    و ما؟ ……..ما در انتظارهیچ چیز و هیچ کس نیستیم تنها چشم به آسمان دوخته ایم که شاید نمی باران به کام خشک زمن برسد ، شب گذشته باران بارید خوشحال شدم ای کاش این باران چند روز ادامه یابد اما امروز صبح از شورش وهم همه گنجشکان در لابلای درختان برگ ریخته دانستم  که پاییز تمام شد هوا بهاری بود ، لطیف مانند حریر. دیگر زمستان هم نخواهیم داشت تنها دریک فصل خواهیم زیست .
    زمستان برای اسکی بازان برفهای مصنوعی را آماده میسازد و ما فقرا تماشاچی هستیم .
    چون پیکری که جان را از او گرفته باشند  برخاستم بر ضد کی ؟ بر ضد خدایان؟  یا آن ” یهوه” موعود  که بیجان که تنها کارش خدایی است ؟! فرزندانش خوب دنیا را اداره میکنند .حال گاهی این یهوه بصورت انسانی  ظاهر میشود آنهم برای دیدار و مهرجویی از بعضی ها ،  چون آنها او را خوب ساخته و پرداخته اند  وبر پیکرش و اندامش از طلای ناب لباس پوشانده اند ، او با فقرا کاری ندارد .
    او در  زنخدان مرغان بلند پرواز  و در پنهانی  به مریدانش یاری میرساند .
    حال ما در لباس ” حوای ” گنه کار  و یا آدم نیمه گنه کار در انتظاروحی از جانب او میباشیم .
    در  میان خواب  و بیداری در میدان جنگ با اهریمنان گذشته   داشتم به سخنان او گوش میدادم که ناگهان از خواب پریدم  با آمدن سپیده دم  شب گم شده بود و چشمان من نیز ناگهان گم شدند  مغز چشمانم را برده بود به درون  کاسه سرم  و من از دریچه مژگانم داشتم به همراه باران اشک میریختم  .چرا؟ 
    بیدار شدم وبر سر عقل آمدم .
    روز شده  و من به دیار صبح شتافتم محو تماشای حریر زیبایی صبح بودم  در آسمان میان ابرهای پراکنده سه دریچه باز بود گویی خورشید پست یک پنجره پنهان است تا دوباره باز گردد .. اما ابرها بر او چیره شدند و باران میبارد چه زمزمه شیرینی .برای ما که در پستو پنهانیم نه برای آنهایکه درون مقوا ها در کنار کوچه ها خوابیده اند و اربا بشان بااتومبیل سفارشی ضد گلوله و ضد بمب و ضد نارنجک  به همراه  صدها نفر گارد و پاسدار شبانه بسوی هواپیمای خصوصی خود میرفتند او تنها خیابانها روشن شهر و تمیز و آب پاشی شده را میدید
    او از جان باختگان  و مال باختگان و زندانیان درون سلولها قفل شده با زنجیر، بی خبر بود چون روی شانه همان مردم  تا اوج رسیده  بود تا اوج اقتدار تزاری !!! 
    چراغ فاصله بین ما با او کوچک و نا دیده است  آنجا که گام های او استوار است ما لرزانیم  و برای گامی جلو تر  مرتب به پشت سر مینگریم مردد هستیم  ، میترسیم جلویمان تاریک است چه بسا چاه هایی دهان باز کرده باشند .
    دیروز را ستایش میکنیم  از دیروز میگوییم  حال را  گم کرده ایم و فردا را نیز نداریم .
    بیماری “سکس” بدجوری دنیا را فرا گرفته است امروز در سایت ” اسکای خواندنم ” که یکی از “ام /پی  ها “یا نمایندگان مجلس عوام بریتانیای کبیر به سکرترش دستور داده برای او اسباب بازی سکسی بخرد !!! بقیه اش را دیگر نخواندم .
    اینها فرمانروایان جهان ما هستند .
    امروز ما چشم به اسمان دوخته ایم تا قطره ای آب فرو بریزد و ما کام تشنه خود را تر کنیم .
    پژمرد  از خشکسالی  کشتزار معرفت 
     الله الله  ریزش  ابر بهاران را چه شد 
    بر نیامد  آرزو یم  از در این سفلگان 
    عرضه گاه  حاجت امیدواران را چه شد ……….” صحبت لاری “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 04/11/2017 میلادی /
    برابر با 13 آبان ماه 1396 خورشیدی !
    این نوشته را تقدیم میکنم به خود فروشان حزب همیشه پا بر جای  [توده ] خلق وجلقی ها و روشنفکران آبکی و مصدق الهی ها —————————————————————————————————————————-
  • طوطیان عشق

    دلتنگم ، 
    خیلی دلتنگم ، 
    هیچ کاری فایده ندارد ، دلم گرفته ، از ساعت دو.نیم پس از نیمه شب بیدارم ، به دنبال چی میگردم ، کجا میل دارم بروم ؟ 
    هیچ ! دلم گرفته ، خدا دمی میاید و میرود من او را نه دیده ام و نه میشناسم  به دنبال بقیه رفتم ، اما در آیینه خودم 
    را دیدم  خودم را آفریدم  دست تنها .
    رو به کجا بکنم ، میل دارم فریاد بکشم ، اما….صدای بلند قدغن است فورا ترا به پلیس معرفی میکنند و چه بسا به تیمارستان بفرستند ، اینجا دلتنگی مفهومی ندارد [سانتا ترزایشان ] گفته که ” یک کاتولیک خوب هیچگاه غمگین نیست و آنکه غمگین است  ابدا کاتولیک نیست ” خوب بمن چه مربوط است .گاهی خدا میتواند بندگانش را گمراه سازد و آنها در گمراهی خودشان شاد و خوشحالند ، با دروغهایی که بخودشان میگویند و باورشان دارند خوشحالند .
    خدایان دیگر چه دشمنی با من داشتند؟  و چه کینه ای و چه رشکی ؟ و من با مهربانی  نه تنها آنها را آزرده نساختم بلکه برایشان خدایی کردم .
    من هیچگاه از خدایان قدرت پرست نترسیده ام  چون یک انسان از مهر ورزیدن و عشق داشتن توبه نمی کند .
    چرا اینهمه سرسختی نشان میدهم ؟ خوب ، من یک انسان کاملم اما در کجا؟ در چه سر زمینی و در چه چراگاهی ؟ 
    نه چندان گناهکار نیستم که در آتش گناهانم بسوزم گناهم تنها عشق بود ، حال از آن رویا بیرون آمده و در زباله دانی حقیقت دارم میسوزم .
    باید امروز به بانک بروم تا مرا ببنند  که هنوز زنده ام ! روز گذشته بمن تلفن کردند بعنوان نشان دادن یک بیمه تصادف !! بهتر است به بانک تشریف بیاورید ! مگر قرار  است من دریک تصادف بمیرم ، خوب همه دریک تصادف میمیرند کمتر کسی در رختخوابش ارام از دنیا میرود تنها پیامران دروغین هستند که در تختخواب بیمارستان جان میدهند  ، آن غلطکهای سنگینی که بر روی ما غلطیدند . امروز من و مرغکانم در قفسی  مقدس اسیریم  واز هر نسیمی که یوزد بر خود میلرزیم  اشتیاق بازگشت به  لانه خود را نیز نداریم  آتش در آنجا زبانه میکشد  مردمانی که نمیشناسیم  میل نداریم پرهایمانرا بالهایمانرا خونین کنند .
    نه در قفس آرام تریم .
    راه گریزم از هر سو بسته است  و دلم بیقرار یک جای امن ویک فنجان چای شیرین در کنار مهربانی  کسانیکه میشناختم و 
    امروز نیستند .
    حال کو رمال کور مال  در تاریکی عمدی بی آنکه چراغی روشن کنم به دنبال لباسهایم میگردم ، و به دنبال کفشهایم  هیچ نیرویی مرا بسوی خود نمیکشد  گویی در خود یک بیگانه میبینم که نمینشاسم .
    هنوز عشق در من شعله میکشد  مانند بر قی در تاریکی  هنوز از یک اثر زیبا بی تاب میشوم  حریق میشوم و خودم مانند یک تکه کاغذ میسوزم .
    بقول آن خواننده جوان که اشگ درون چشمانش بود ” هوای گریه دارم” .
    امروز اندازه وبهای خود را شناختم و دیدم که چه ارزان در بازار برده فروشان بفروش رفتم . …پایان / ثریا / 3 نوامبر 2017 میلادی / اسپانیا .
    ” یک دلنوشته “
  • نسل کشی

    در مسلخ عشق جز نکو را نکشند 
    لاغر صفتان  زشت خو را نکشند 
    گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز 
    مردار بود هر آنکه او را نکشند ……….؟
    ————————-
    درفشی که باید پایدار بماند 
    ————————
     چرا ما نباید به دنیا بفهمانیم که ما هم دچار نسل کشی شده ایم ، شاید بخاطر آنکه نسلها با خونها مختلف  قرن ا مخلوطند و خون پاکی در در رگ کمتر ایرانی وجود دارد .
    من نمیدانم امروز دنیا درباره ما و سر نوشت ما ایرانیان چگونه فکر میکند ، شاید ابدا برایش مهم نباشد همچنانکه برای ما مهم نیست .
    هفته گذشته دریک همبستگی  و جمع آوری در لندن عده ای جمع شدند و سخن رانی کردند و محمد رضا شاه را همپای ” هیتلر ” خواندند !! از همان نوع شاعره ها و شاعران نو پرداز و خوانندگانشان .
    اندیشمندان وفلاسفه جهان  افراد را به سه گروه تقسیم کرده اند  آنهایی که آفریننده اند ،  و در صدد تغیرات مهم در جهانند ، اشخاصی که تنها  به رویدادهای جهان به تماشا ایستاده اند  و گروه سوم آنهایکه  از آنچه در دنیا میگذرد بیخبر و نا آگاهند . 
    امروزدانشمندان و فلاسفه  نوظهور ما نیز به چندین دسته تقسیم شده اند  چند کتاب قدیمی مربوط به انقلابها  ، چند جزوه  ساخته و پرداخته چین سرخ و چند جلد کتاب از چپی ها و نویسندگان خارجی  ، در حال حاضر خودشان نمیدانند چکار کنند ، گهی به مسجد میروند گه به میخانه و زمانی ساکن درگه عشق .
    از اپوزیسیون خارج حرفی نمیزنم چرا که مشتی خاله خانباجی به گرد هم جمع شده و تنها یکدیگر را به باد فحاشی و تهمت و افترا میبندد. آنها خریداری شده هستند .
    دل بمردی تازه و نوظهور خوش کردیم و گفتیم این یکی شهامت دارد و جلو میرود دیدیم که یک انسان خود بین و دچار وهم و پریشان روان  و خود پرست و یک شومن است .
    حال آنکه در وین و اتریش نشسته و خود را تکه تکه میکند  ومیخواهد یک تنه با این اراذل دربیفتد و من هرآن نگرانم مبادا پشت میزش سکته کند با افکار سالم و خوا نده هایش   میل دارد روشنگری کند اما کو ؟ .
    اوایل انقلاب مردی بنام ( کوروش آریا منش ) که نام واقعی او رضا مظلومان بود  تک و تنها جلوی این اسلام گراهای نو ظهور ونو |پا ایستاد و سپس جانش را نیز از دست دارد مانند بقیه او را تکه تکه کردند .میل ندارم درباره زندگی او بنویسم چرا که باندازه کافی کتابها و نوشته ها درباره اش به چاپ رسیده و آن مرد جوان و نازنین بیشتر به نوشته ها و افکار او بسنده میکند .
    داریم به کجا میرویم؟ چر ا پس پس میرویم ؟ مگر ندیدید که ایران ما را فروختند به چه قیمت ارزانی در لبا س دین و امامت ؟  مردانی مانند مار زهر آگین و ما نشستیم تا خانم ” گوگوش ” هفتاد ساله روی سن برایمان اطوار بریزد و برایمان اشک تمساح بریزد و یا آقای داریوش که خود یکی از ویرانگران بود امروز بما دستور بدهد بخوابید  ، بلند شوید ، سکوت کنید ، 
    آن بچه توده های دیروزی که در لباس شعر گفته ها و پیامهایشان را بهم میرساندند امروز زیر خروارها خاک خفته اند اما تخم ریزی کرده ان حال کرمهای جوانی سراز خاک بیرون آورده و مشغول ویران کردن تاریخ گذشته ایران سر زمین آریایی ما هستند  .
    ارتشیان ما یکشبه نابود شدند آنها یکه سالها رنج بردند و راه و رسم سربازی و سرداری را فرا گرفتند سرشان را از دست دادند  بعضی ژنرالهای بی مایه و پنبه ای با ( جمهوری) تازه ونو پا ساختند اموالشان حفظ شد خانواده شان  حفظ شد ، بجایش شیخ خلخالی آمد که در عرض پنج ساعت حکم اعدام هزار نفر را صادر کرد بجایش ریشهری آمد و بجایش سید خندان و امروز این یکی که درست شبیه یک مار است و آن دو پیر مرد مردنی که پایشان لب گور است اما از روی کاغذ دستوراترا میخوانند .
    خوانند گان  روی سن  بریا سر زمین پدریشان اشک میریزند  بیماران بدون دارو بدون یک بیمارستان مجهز  پیر مردان وپیر زنان فرزند از دست داده نا امید در گوشه ای نشسته اند و سپاه و سرداران دین محمد همچنان میتازند ، غارت میکنند و میکشند تجاوز میکنند و نفس ها را در سینه بریده اند .چرا ؟ برای آنکه ما ملتی یک پارچه ویک دست نیستیم مانند لباسی که نخ  نخ شده واز هم گسیخته و دیگر قابل ترمیم هم نیستیم مگر بابل و اشور و کلده توانستند روی پاهایشان بایستند و تاریخشان را نگاه دارند؟ مگر مصر توانست قد راست کند ؟ حال ما برویم مثلا از درون خروارها خاک یک قباله بیرون بکشیم و به دنیا بگویم د راین ناریخ بما حمله  و نسل کشی شد؟ چرا همین بهمن پنجاه و هفت که نزدیکتر است را بیاد نمی آوریم ؟ نسل کشی از آنجا شروع شد کاخ مدائن اگر ویران شد متعلق به تاریخ گذشته است فرش بهارستان اگر تکه تکه شد متعلق به حمله اول اعراب است دنیا آنها را  فراموش کرده است ، تنها در کتب تاریخی در موزه ها میتوان آنها را جستجو کرد  چرا امروز نمیرویم بپرسیم که به چه اجازه ای در بهارستان وعدل مظفر را گل گرفتید ؟ ایران متعلق به ایرانی است نه امت مسلمان و عرب زادگان ، امروز بیشتر فامیلها یک عرب به دنبال  خود چسپانیده بعنوان  حرمت و اعتبار .
    در یکسو استوار تریاکی بهرام قلی خان دارد ذهن ها را میشوید از سوی دیگر آن  صاحب رسانه ای با دهان گشادش گویی یک سوسمار دهان باز کرده فراایش میفرماید و سگهایی را هم در کنار خود دارند که درمیان پرده ها پارس میکنند .
    تنها بمن جواب دهید که ” ابو شریف کی بود و در ایران چکار داشت ؟ وآن ملعون خمینی چهره واقعی اسلام را بما شناسانید .بلی باید از تاریخ 22 بهمن 1357  نوشت و گفت ایرانیان دچار نسل کشی شدند .وآن چند نفری هم که باقی مانده انداز ترس در چادرهای رنگی میرقصند .و یا بدون کروات با پیراهن یقه باز با کمی ته ریش به ریش ما میخندند ، اموال مردمر ا به غارت بردند ، کشتند بچه ها را حتی به سگهای خیابان رحم نکردند صادرات سگ به چین پر استفاده بود .
    کارخانه ها خوابید ، وهمه چیز از خارج وارد میشد از روسیه واز چین واز کوبا از آمریکا ی جنوبی ، امارات ، ترکیه !
    روزگاری ما صادرات نفت وبنرین و روغن و صابون و شامپو و پودر لباسشویی به تمام کشورهای اطراف  سر زمینمان داشتیم 
    حال در این فکرم در این نیمه شب که بیخوابی بسرم زده  کجا بروم تا همه چیز را فراموش کنم ؟ به کدام افسانه شیرین گوش بدهم تا بخواب روم و کدام زبان شیرین برایم لالایی خواهد گفت ؟ ….
    ایران یک لقمه چرب ، آن زنک بی حیا با پرچم سرخش و روسری نکبتش مانند سگی وحشی آرام خوابیده تا بموقع او را بیدار کنند و بفرستند او هم عده ای را بکشد و به تخت بنشنید .
    در گوشه دیگر حزب کار و کار گری پس مانده ها ی توده ای و چپی زیر زمینی ارتش به راه انداخته اند تا سر زمین  را دودستی تقدیم آن کارمند سابق کا گ ب  و ریاست شورای عالی خرس سفید بکنند . ایرانی مهم نیست ایران هم مهم نیست . پول کجاست ؟
    این حرفی بود که یکی از ژنرالهای شاه در لندن پس از انقلاب بمن گفت ؟ ! 
    عکسهای آخرین روزهای شاه را در غربت دیدم مردی تنها ، لاغر و در انتظار مرگ و ترسان از اینکه مبادا توطئه ادامه پیدا کند و او را به دست جلادان بسپارند . گریستم ، لعنت بر شما نامردان و نا سپاسان و نمک نشناسان ، چون نمیتوانستید  چند خط   آشغال خود را نشر دهید و بخورد جوانان و کودکان  بدهید او را قاتل مینامید ؟! اربابتان که بهتر کار کرد جوانان همه از کانون زیر نظر احمد خان شاعر هرکدام یک چریک ساخته شدند .
    حالا تکیه به کدام دیوار بدهم که ویران نشود و مرا زیر آوار فرو نبرد .؟ ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 03/11/2017 میلادی …/.
  • پدر خوانده !

    عکس ” توضیحی ندارد  یک نماینده حزب  وکاندیدای ریاست جمهوری ” پدر خوانده” است .
    و چه بسا اگر ایشان انتخاب شوند  همه ” چپی ها ، راستی ها نیم بندها معتکف درگه شوند .
    —————————
    شب درویش اگر در غم  نان میگذرد 
     روز منعم بغم  سود و زیان میگذرد ………”عبرت نایینی “
    این روزها اگر بخواهی هم ولایتی ها  و هموطنان را ببینی بهترین جا  بازار کهنه فروشان است ، شنبه ها و سه شنبه ها ، هرکدام سفره ای پهن کرده و هرچه را که داشتند و یا برداشته و یا دزدیده در آنجا بفروش میرسانند ، البته کسانی هم در نقش بازرس  و پدر خوانده در آنجا راه میروند و اگر جیره و مواجب نرسد ناگهان کبریت سیگارشان به روی بساط طرف مربوطه میافتد این غیر از  کرایه ای است که به شهرداری میدهند درعین حال آنهایکه اهل دود و دم میباشند میتوانند لوازم درخواستی را از آنجا تهیه کنند !! گاه گاهی  یکی از آنها با لبان باد کرده و موهای رنگ شده از کنارت میگذرد و خود را جمع میکند مبادا یپراهن ابریشمی  او به شلوار نایلونی تو بخورد! …..اوف ، مگر نمیدانی من کی هستم ؟  میدانم ، یا امام زاده هستی ! یا دختر آن قاچاقچی اسلحه و یا برادر زاده آن آدمکش ویا یک واسطه و خبر چین !  چون دیگر غیر از این نمیتوانی باشی .، آنهایکه شرفی برایشان مادده در پستوها پنهانند و مشغول کار برای تهیه لقمه نانی .
    قبلا یک پدر خوانده بزرگ اینجا بود ، بیمار شد رفت مادرخوانده هم مرد و حال جایش را به پسرانش داده است و….دیگرهیچ .
    کار مال خر است ، باید از مغزت استفاده  کنی نه از دستها و پاهایت ! این شعار آنهاست .
    فرصت طلبی و ایجاد بلوا ولو دادن بقیه و اتهام بستن و غیره و یا …… باج گیری . 
    در آن زمان من کار میکردم و دوستان بمن میخندیدند ، آه تو چقدر خری ! تا جوانی پشتت را ببند ! چگونه ؟ کاری ندارد! چند دقیقه چشمانت را برهم بگذار کار تمام میشود !!!! حال تهوع بمن دست میداد .
    دیگری وارد اداره امنیت کشور شده بود حال با پول فراوان داشت دور دنیا میگشت تا مخالفین را  شناسایی کند  و نام و نشانشان را اطلاع بدهد تا سوراخ گنجینه های  مرا گشت و چیزی غیر از قیچی و متر و الگوی کاغذی و مجله مد پیدا نکرد  و میل و نخ  بافتنی 
    کار مال خر است ، باید راحت خوابید و دیگران را  بکار واداشت باید آنها را تحقیر کرد باید دانست و توانست مال دیگران  را  به یغما برد  ؛ باید توانست جلوی چشمان تو دروغ گفت .
    باین میگویند صاحب عقل و دانش و علم !!!! کار مال خر است .
    در این بلبشویی دنیا در این جهنم میان آتش خون بهتر میتوان بهره برد ، خود را پنهان کردن و از معرکه بیرون کشیدن کار آدمهای ترسو و بزدل است باید  خورد در غیر این صورت ترا خواهند خورد 
    باید دانست چه موقع گریست و چه موقع خندید و چگونه  اطرافیان را در خوف و ترس نگاه داشت  امروز کسی از :”قلم:” نمی ترسد .
    با نکاهی به آبروریزی های هالیوودی میتوان فهمید که دیگر کسی برای آبرو داشتن حرمتی قایل نیست  هر چه بی آبرو تر باشی معروف تری و بیشتر طرفدار مییابی و بیشتر جلو میروی آنهایکه در پشت پرده پنهانند هوایت را دارند ، اگر بتوانی برایشان طعمه ای باشی در غیر این صورت یک قربانی هستی ، یک گوسفند که باید سرت را ببرند برای خوردن و بلعیدن سگهایشان که  از خون تو استفاده کنند .
    نه وطن پرستی برایت نان خواهد آورد نه ناسیونالیستی   و نه انسان بودن  باید حیوانی باشی در پوست انسان گرگ درنده ای باشی در لباس بره .
    چند نفر را برایت بعنوان مثال بیاورم ؟ خودت با آنها حشر و نشر داشتی هنر مند والا مقامی که پرچم ایران بود!!!! البته پرچم جمهوری مسلمانی ! شاعر بزرگ و متفکر و مترجم اهل شمال که آنهمه شیفته او و اشعارش بودی ! مترجم بزرگ و نازنینی که مرتب در سخن رانیهایش حضور پیدا میکردی  ، معلم بداخم وبی مهر پیانو و آن فلوت زن مشهور ، آن خواننده معروف ، 
    دیدی چگونه تن بخود فروشی دادند ؟!.
    آنها نه تنها خود بلکه خانه پدری را نیز فروختند برای تکه نانی که جلویشان میانداختند و آن حبه کثافتی که …………
    در زمان جنگ  آنهایکه  انسانند  و برای خود حرمتی و ارزشی قائلند  دختران باکره و اسبها و مردان  و زنان  خود را پنهان میکنند و تنها فاحشه ها  در خیابانها راه میروند و خود نمایی میکنند .
    امروز ما درحال جنگ هستیم آنهم از نوع بد آن ، یک جنگ اقتصادی / مذهبی /جنگی که ممکن است سالها طول بکشد و یا با فرو افتادن  چند بمب  میلیونها انسان از دنیا بروند نا جمعیت کم شود .غذا نیست . زمین نیست و هوا آشفته است و از باران نیز خبری نیست .
    شب گذشته در جشن هالووین چند  جوان زخمی و یا کشته شدند من نمیدانم جشن امریکاییها به سایر ممالک چه ارتباطی دارد؟ مگر آلمانیها این شب را جشن میگیرند و یا سایر کشور جشن آبجوی آلمانیها را برپا میسازند .بعید نیست از این روزها شب  شکر گذاری و بوقلمون  خوری را هم در این ده کوره ببینم سر  زمینی که هنوز درمیان بدبختی هایش دست و پا میزند و هنوز از جنگهای داخلی کمر راست نکرده است ، بیسوادی در این سر زمین بیداد میکند . عده ای راه فرار را در پیش گرفته اند .در کشورهای دیگر به شغل پر افتخار خدمتکاری مشغولند !و بعضی ها که زرنگترند مانند سر زمین باستانی و پر افتخار ما باتکهارا بسته پولها را برداشته و در کشورهای دیگر مشغول تعویض چهره میباشند و یا در جزایر خصوصی خود روی صندلیهای راحت نشسته اند .
    خود من یکی از این قربانیان بانکهای خصوصی بودم .
    عمر  درویش  و توانگر  به حقیقت نگری 
    هردو با درد دل و رنج  روان میگذرد
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 02/11/201میلادی  برابر با 11 ابانماه 1396 خورشیدی/..
  • بی نام وبی نشان

    امروز عکسی روی فضای مجازی  که بین بچه ها رد و بدل میشد از “گور” او دیدم ، روز گذشته بچه ها ( البته دختران) ! برای دیدار او بگورستان شهر رفتند وعکسی را یادگار گرفتند !  یک سنگ خالی سفید بی نام و نشان با چند گل پلاستیکی دریک گلدان  حقیر آنروز که او را بخاک سپردیم روی سنگ سفید مرمر  با خطی طلایی نام و فامیل و تاریخ تولد و مرگ او را دادم حک کردند برای حفظ آبرو واین سنگ بقیمت فروش یکی از فرشهای زیر پایم تمام شده بود یک فرش ابریشمی نایین ” اصفهان ” که برای یادگاری  با خود آورده بودم .او چیزی از خودش برای ما نگذاشت تنها ، نام فامیلش را که خوشبختانه آنهم زیر بقیه فامیلها فراموش شد  ……..
    .
    چه بجا ماند از تو ؟ همه لباسهای مارک دار و کراوتهای فلان را درون یک چمدان کردم وبه یک موسسه خیریه بخشیدم تنها ساعت را برای پسرم گذاشتم او هم آنرا بگوشه ای پرتا ب کرد و کیف سامسونت با قفل رمزدار که درون آن  عکسهای مترست پنهان بودند و چند دسته چک که دیگر حسابی در آن بانک نبود حساب را بسته بودی .
    به دنبال هیچ بانکی نرفتم و از هیچ بانکی سئوال نکردم چرا که میدانستم پولها از جرسی به امریکا رفته اند تا آن مترس به همراه  پسرش آسوده زندگی کنند ( همسر برادر زاده ات ) که تنها بیست و دو سال داشت وتو پنجاه و چند ساله  بودی !! که لنگان لنگان و تلو تلو خوران خودت را میکشیدی آن زن طلاق گرفت و بخاطر پولهایت در بغل تو خوابید  دیگر  از او خبری ندارم .
    امروز چی از تو بجای مانده ؟ دو سال دیگر هم باید جعبه استخوانها پوسیده ترا بیرون بیاوریم و به دست آتش بسپاریم چرا که دیگر نه فرشی بر جای مانده و نه پولی که بتوانیم اجاره آن گور را بدهیم .
    در طی این بیست ونه سال که از مرگ تو رفته تنها یک یا دوبار به دیدارت  آمدم آنهم از دور نگاهی بتو انداختم تا شاید شرم را در گوشه ای از آن سنگ ببینم .
    امروز طبیعت همه چیز را بر باد داده نه نامی نه فامیلی و نه تاریخی از موجودیت تو .حال بقیه میل دارند دوباره با مرکب سیاه نام ترا روی آن بنویسند ! 
    آه بیچاره آیا در آن زمان هیچ بفکر مردن خود بودی ؟ دیکتاتورها هم با شانس وبی شانس میمیرند بعضی ها مانند قهرمان رویای تو هیتلر با آن وضع فجیع خودکشی میکند بعضی ها هم مانند امام [اره ]شده در مکانی با انهمه  جلال و جبروت بخاک میرود و تازه معلوم نیست چند سال دیگر بمبی آنرا منفجر نکند .
    بیست و نه سال تنها خون خوردم میل ندارم مانند زنان عامی و بیسواد بنشینم و غصه هایم را بنویسم ، مهم نیست چگونه توانستم بچه هارا جمع کنم  به دانشگته بفرستم زن بدهم وبه خانه شوهر بفرستم چه بسا اگر تو بود  نه آن پسر به دانشگاه میرفت و نه آن دختران صاحب همسری میشدند تو آبرویی برای کسی باقی نمیگذاشتی 
    ، یک بیمار روانی  ، یک آنارشیست ، یک الکلی ، یک معتاد به تریاک ویک دزد ویک دروغگو همه آنچه را  که خوبان دارند در تو جمع بود تنها نان هیکل و قیافه اترا  میخوردی ، در جایی که میبایست ساکت مینشستی و در حاییکه لازم بود مرا خورد کنی دهانت را باز میکردی اما من سکوت میکردم نه تحصیلات عالی  داشتی  و نه حتی پایت به هیچ دانشگاهی باز شده بود تنها یک دانشکده رفته بودی آنهم دانشکده ” لاتهای عرق خور ” چند نفری نیز دور خودت جمع کرده بودی مثلا از تو حمایت کنند یک نفر آدم حسابی در زندگیت نبود یک دوست یک همراه هیچکس خبردار نشد که چگونه بیمار شدی و چگونه از دنیا رفتی تنها یک آگهی بلند بالا در روزی نامه های ایران آنهم برای حفظ آبروی ” فامیل !!!!!!! ” به چا پ رسید همین و تمام شد .
    اما من اینجا دفتری گذاشتم و کسانیکه به دیدارم  آمدند دفتر را امضاء کردند به آنها شام دادم اما هیچ غمگین نبودم ، تازه از بند رها کشته بودم ، چند سالم بود؟ خیلی جوان ، و سیل خواستگاران سرازیر شد اما در خانه را بستم و نشستم پشت چرخ خیاطی امروز گردنم د ر تنم فرو رفته و پشتم کمی خمیدگی پیدا کرده و چشمانم کمتر میتوانند بدون عینک ببیند مهم نیست سرافرازم .خیلی هم سر افرازم هرچه را هم متعلق بتو بود بخشیدم حتی پالتوی پوست را دیگر چیزی پیش من نداری که  به دنیالش بیایی آخرین تکه همان فرش بود .
     پسرم روزی بمن گفت که بخاطر تو به دانشگاه میروم ،  کتابی را که به دست چاپ داد در باره علم تکنو لوژی امروز بمن و همسرش و بچه هایش هدیه کرد  ، همین برایم کافی است ، نامی از تو در بین نیست . 
    راستی  یادم رفت بنویسم آن ده پهلوی را که به آن خواننده کلاه گیسی داده بودی بر گردنش دیدم !!!!!در میان عکسهای هنرمندان!!! قدیمی ؟! چقدر باید انسان پست باشد با چنین زنی به بستر برود . /پایان   روزی نامه ! ثریا / اسپانیا /
    اول نوامبر 2017 میلادی” روز اموات” …….
  • پیکر سنگی

    من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب 
    مهیمنا ، به رفیقان خود رسان بازم ……..”حافظ”
    کدام رفیق ؟ کدام فامیل ؟ کدام دوست ؟ همه که رفته اند ، حتی سنگهایی را که با آنها بازی میکردم و کوههایی را که از کمرکش
    آنها بالا  میرفتم ، آنها هم گم شده اند ، الان مانند بچه ای که همه اسباب بازیهای او را از دستش گرفته و دریک اطاق او را حبس کرده  کرده اند ، دارم زاری میکنم /
    پایان همه چیز ،واین دردناکترین چیزی است که طبیعت برای ما به ارمغان میاورد ، پایان همه چیز و شروع چیزهای تازه که انسان  که الفتی هنوز  هنوز با آنها ندارد و اگر هم داشته باشد   رقیق و آبکی است مانند حباب روی آب خواهند ترکید  تنها امواج اطرافشان بتو نشان میدهند که روزی اینجا چیزی فرو رفته است .
    دیگر هیچ احتیاجی به یک چراغ راهنما ندارم ، دیگر در تاریکی گامهایم را میدانم  در کجا میگذارم و چه چیزی را بر میدارم مانند یک کور مادر زاد . 
    آنکه بمن میاندیشید و مرا دوست داشت بیرحمانه از خود دور ساختم  تنها کسی بود که کمترین آزاری از طرف او بمن نرسید مانند یک برده در اختیارم بود شاید دوست نداشتم میل سرکشی  در من زیاد بود .
    اینهمه مهربانی و لطافت روح و اینکه ( هرچه تو بگی و هرچه تو بخواهی ) برایم کمی سبک بود حال شب گذشته در کنار شمعی که برایش روشن کردم ، گریستم و از او طلب بخشش کردم .
    این خاصیت همه ما آن طرفی هاست خورشید را دوست نداریم میل داریم در تاریکی دست و پا بزنیم بخیال خود مبارزه کنیم در حالیکه درعمق وجودمان  یکنوع بیحالی و تنبلی و بیفکری و راحت طلبی  خوابیده است .
    شاه خودمان را دوست نداشتیم اما استالین را  دوست داشتیم ( البته من نه ! ) ! حال برایش مویه سر داده ایم .
    آه بگذارید آنهایی که قدر آفتاب را میدانند  با آفتاب بزرگ شوند وزیر نور آن پرورش یابند ما هما موشهای کوری هستیم که به سوراخ و تاریکی ها عادت کرده ایم و روز دراز روشن خود را   تاریک میکنیم پرده ها را میکشیم تا دم به دم چشمی فرو بندد و چشمی دیگر باز شود  ما در پشت پرده های کشیده شده بخود مشغولیم .
    همیشه یک پایان  روی همه چیز میایستد ،  ما صدها هزار گام برداشته ایم و همیشه درهمان آغاز درجا زده ایم به جلو نرفته یم بخیال خود در رویا جلو میرویم اما در جایمان ایستاده ایم تا کسی دیگر ما را جا بجا کند مانند یک لاشه .
    دیگر چشمان من آفتاب شناس نخواهند بود ، منهم پرده ها را کشیده ام و خود را پنهان ساخته ام  تنها از لای پرده به بیرون مینگرم در انتظار نمی بارانم و در انتظار یک اندیشه تازه تا خود را مشغول بدارم و دیگران را بخندانم و یا بگریانم .همه ما دلقکهایی روی صحنه زندگی هستیم  با لباسهای مختلف ، در کسوت یک روحانی ، یک آرتیست ، یک کد بانو ویک همسر ویک نقاش واین طبیعت است که شکل ما را میکشد ترسیم میکند برای آیندگان میگذارد .
    حال خود را  یک ابری تاریک  میبینم که از زندگی و عشق و آن خدای پنهانی  آبستنم و در میل باریدن ، دیگر زمان و مکان برایم یکسان است فاصله ها برایم یکسانند .
    شب گذشته  به دنبال چیزی در ” گوگل” میگشتم به قطعات آن نگاه میکردم هرکدام رنگی داشتند و”لام “سبز از همه بلند تر بود  امروز ” گوگل ” خدای همه ماست و ما او را میپرستیم هرچه را که لازم داشته باشیم بی مهابا در اختیارمان میگذارد غیر از معنی واقعی زندگی را ، آنرا خودمان باید بیابیم  و کشف کنیم .پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 
    اول نوامبر 2017 میلادی / برابر با 10 آبانماه 1396 خورشیدی .
  • عاشقانه ها

    درست است ،  من از جنگ وحشت  دارم ، میل ندارم نه کشته شدن دیگران را ببینم و نه خود جنگ کشته شوم تا دنیا بر مراد دیگران بچرخد .
    مبالغه نمی کنم اما آرزو دارم که زندگی ساده یک کشاورز را در دشتی بیکران به همراه  کسی که دوست دارم بگذرانم ، از نشستن روز مبلهای حصیری و مبلهای اسفنجی  و پشم شیشه ای خسته شده ام  میل دارم پاهایم را روی یک حصیر خنک دراز کنم  جنگ و جدال متعلق به جنگ آوران  و افسران و سربازان است   زندگی آرام یک دهقان  اصیل  برایم مطبوع تر است  و در آنجا میتوانم راحت به صلح بیاندیشم .
    آرزو داشتم روزی به خانه ام برگردم  وهمان باشم که بودم  یکی از زنان شهرمان  وهمان شهامت کودکی را باز یابم  نمیدانستم در طی پیش آمدها در کسوت دیگر فرو میروم  که حتی خودم خودم را نخواهم شناخت . هیچکس  در جامه پیش آمد ها و حوادث دارای اعتبار  و شخصیت نیست ، حتی خدا که در آفرینش  همه چیز حتی  دریک برگ سیز اصالتش پیداست  در آفرینش اهریمن  اصالت ندارد  چون اهریمن تنها یک حادثه بود و حال نوادگانش بر دنیا حاکمند و خدا خودش در میان اصالتش گم شد  در یک شهاب  خاموش شد  حال ستارگانی را میبینم که هرروز در یک فرصت از یک روز تا یکسال مانند یک ستاره کور روی جهان پیدا میشوند و سپس گم میشوند خاموش میشوند  و  در گوشه ای میافتند ،  آنکه صاحب تاج و دارای تملک آن  ست نیز اصالتی ندارد  اصالت او مصنوعی است  .
    من در میان آن کوهستانها ، آن جلگه ها آن آبشارها  که گاهی از شبها زمین با آسمان یکی میشد و من دست میبردم تا ستاره ها را از آسمان گلچین کنم  ، آنها اصیل بودند ، بقیه هرچه بود حادثه بود آمد و رفتی نا چیز.
    پدرم در کنارم روی پشت بام دراز میکشید بوی آب که روی خاک ریخته و دیوارهای های کاه گلی  آسمان را بمن نشان میداد و میگفت :
    آنکه ازهمه بزرگتر و درخشان تراست تویی و من در جوابش میگفتم که ” اما او تنهاست ، جوابم میداد برای آنکه دیگران تحمل درخشش او را ندارند ، من آن زمان کوچک بودم و نمی فهمیدم مست هوای دلپذیر و مست آسان پر ستاره بودم .
    من یک دختر کوه نشین بودم نه زن یک همشهری ،  موجودیت من همانند یک سیب کال  مانند توتهایی که بر درختان آویزان بودند ، مانند انارهای سرخ و مانند خوشه های انگوری که از داربستها آویزان میشدند ، میمانست .
    امروز من در کسوت دیگری هیچ چیز نیستم ، وجود ندارم ، کسی مرا احساس نمیکند ، لباسهایم را درون کمد انباشته ام و کفشهایم را رویهم تلمبار کرده ام تا ببخشم . میل دارم عریان شوم خودم شوم .
    امروز روز شب اموات است و من بسکه مرده دیده ام دیگر برایم همه چیز عادی شده است  عده ای با مرده ها فرقی ندارند درون رختخوابشان دراز کشیده اند  با مردگان غذا میخورند وبا مردگان راه میروند هیچ فشاری را احساس نمیکنند  آنها مانند چرخیدن چرخها یک اتومبیل در گل حرکت میکنند نه به جلو میروند و نه به عقب  در جای خودشان میچرخند ..
    من با سرعت پاهای خودم دویدم  و باز هم میدوم نومید نیستم میل ندارم غیر از همان نحوه صحیح  و اصیل  به نوع دیگری زندگی کنم  میل ندارم بنوعی راه بروم که گویی کفشهای دیگری را پوشیده ام  یا گشا دند و یا تنگ .  من ییلاق را انتخاب میکنم و از زندگی شهر و مردمان شهری  بیزارم .
    در آن زمان درمیان آنهمه هیاهو و تجمل گاه گاهی ترسی بر وجودم مینشست  میلرزیدم و فرار میکردم و به کنج اطاقم پنهان میشدم این آدمهای تازه به دوران رسیده با آن لباسها وعطرهای بد بو حالم را بهم میزدند تنها فکری که بخاطرم میرسید این بود که خود را پنهان کنم و هیچ جا برایم امن تراز سر زمینم نبود ، زمانی بود که بخود کشی میاندیشیدم سر انجام گفتند ” دیوانه است اما نگفتند ما او را باین روز کشاندیم .
    من بحرانی ترین  مراحل زندگی را پشت سر نهادم وا مروز صاحب فرزندانی برومند تحصیل کرده و نوه هایی سلامت که تنها سر گرمیشان کاراته و فوتبال است و گاهی هم به سینما میروند .نقاشی وهنر .
    حال امروز دیدم که …چقدر خسته ام . 
    پایان 
    ثریا / سه شنبه 31 اکتبر 2017میلادی / 
  • شب ترسناک !

    ” هالوین”
    اقتصادی دیگر تحفه دولت مردان اقتصادی !
    در این جا و در این سر زمین که هنوز پایبند خیلی از مسائل هستند شب ” تمام سنت” میباشد  ! البته معلوم نیست که همه سنت و بیگناه باشند اما آن لباس همه را بیگناه میکند و آن چکه آبی از درون صدف کافی است که همه خیانتها ، جنایتها و گناهان به یکباره پاک شوند .ویا غسلهای ارتماسی  و ترتیبی  غیر واجب ، چرا که برای جنایت غسلی دردستورالعملهای مذهبی نیامده است 
    برای من شب بسیار غمگینی است ، به همین دلیل اشعاری را از دفتر شمس انتخاب کردم  و در این جا میاورم  تنها خود میدانم که مقصود کجا و منظور چیست .
    ————————
    دریغا کز میان ای یار رفتی 
     به درد و حسرت  بسیار رفتی 
     ز حلقه دوستان و همنشینان 
    میان خاک مور و مار رفتی 
    چه شد آن نکته ها و آن سخنها 
    چه شد عقلی گه در اسراررفتی 
    چه شد دستی که دست ما گرفتی 
    چه شد پایی که در گلزار رفتی 
    لطیف و خوب و مردم دار بودی 
    درون خاک مردم خوار رفتی 
     جوابکهای شیرینت کجا شد 
    خمش کردی و از گفتار رفتی 
    زهی داغ و زهی حسرت که ناگه 
    سفر کردی و مسافر وار رفتی 
    کجا رفتی  که پیدا نیست گردت 
    زهی پر خون رهی کاین بار رفتی 
    خمش کن  رو دلا  بسیار گفتی 
     نباشد سود چون با نار گفتی 
    ————————-
    آری ، میتوان روی همه جنایتها را با خاک پوشانید میتوان  کشت میتوان برد میتوان دزدید ، دست آخر جایت درمیان مارها و عقربها و سوسکها و خزندگان است حال اگر چه در تابوتی از سرب ترا بخوابانند .و درمیان قصری از طلا روح تو یا منفور است یا پاک واین روح توست که بر دنیا سایه میافکند ناگهان میلیونها نفر بپا میخیزند و فریاد بر میدارند و ترا ستایش میکنند و ناگهان میلیونها نفر ترا لعنت میکنند  روح حاکم بر همه دنیاست  جسم فاسد و بو گرفته و متعفن میشود حال اگر در مخمل و حریر و  زرناب خوابیده باشد .و در پای قدیسین قلابی دیگر. 
    امشب برای من شب غمگینی است بفکر همه کسانیکه که از دست داده ام ( غیر از یکی دونفر) که از رفتنشان  شاد شدم !و گیلاسی از شراب ناب را سر کشیدم و صورتم را آرایش کردم و به لبهایم ماتیک سرخ مالیدم .
    به  هر روی روان  آنهایکه پاک زیستند و پاک رفتند شاد و قرین رحمت باد و آنهایکه ضالم بودندوظلم  کردند و یا میکنند هزاران لعنت باد . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین  « /اسپانیا / 31 اکتبر 2017 میلادی / برابر با دهم آبانماه 1396 خورشیدی .
  • نامهربانی

    یک دلنوشته !
    ————
    پول هیچگاه خوشبختی نمی آورد تنها کمی زندکی را راحتر میکند اما  واما مالیاتش خیلی زیاد و سنگین است .
    امروز ناگهان  حلقه تو بسوی من لغزید ، آنرا برداشتم و دستی بر روی آن کشیدم و گفتم “
    مرا ببخش ، امیدوارم نفرینت را پس گرفته باشی ! 
    زیر دوش بودم ، احساس کردم نفسم بند آمده  ناگهان دستی مرا در برگرفت ، با حوله بیرون آمدم و حلقه ترا روی میز دیدم ، آنجا چکار میکرد؟ من خرافاتی نیستم ، چه بسا شب گذشته جعبه آن را  باز کرده و بیاد آن  روزها  آنرا بوسیدم  اما فراموش کردم درون جعبه بگذارم .
    از آنچه بمن دادی تنها همین حلقه بیادگار ماند صفحه هایی را که برایم میخریدی زیر پای اسب وحشی خورد میشد و کتابهایی را که بمن داده و پشت آنها را امضا کرده بودی درون |آتش میسوخت و من تماشاچی بودم .
    امروز سالها گذشته ، از خودم میپرسم چرا آ|ن شب تو به میهمانی ” روسا نیامدی؟ ” شاید اگر آمده  بودی  سرنوشت من چیز دیگری بود ، عکسی از آرتیست معروف ” سوزان پلشت ” روی توییترم گذاشته ام این عکس درست شکل مرا درآن شب با همان لباس وهمان شیوه موها نشان میدهد ! اطر اف میز همه بودند ، اما تو نبودی وآن شیطان برایم نقشه کشیده بود ، بعدها فهمیدم که او تنها بخاطر یک برد و باخت مرا از چنگ تو ربود ، در آن سازمان دسته بندیها بود او هرروز با همه بیسوادیش  بالاتر میرفت وتو هرروز با همه دانش و شعور خود پایینتر میرفتی چشم دیدن ترا نداشت .
    من چه اشتباهی کردم ، چه فریبی خوردم ، اگر ان شب آمده بودی شاید همه چیز عوض شده بود .
    بیاد » هنگری راپسودی شماره 5 و2 « و پیانیو راخمانینف  ، شبها تنها تفریح ما همین بود یا به سینما برویم ویا بنشینم به موزیک گوش بدهیم ومن چقدر در کنار آن شور  ” فکرت امیروف ” میگریستم  »آنرا یافته ام وشبها به آن گوش میدهم «  ویا پیاده روی کنیم و یا به کوه نوردی برویم ، همه آنها  تمام شدند ، و…..
    من نشستم در کنار قمرخانم هایی که حتی به لاک ناخن من کار داشتند ، دیگر صدای موسیقی از خانه بلند نشد در عوض علی نظری میخواند و سوسن و قرکمر  و بابا کرم ، منقل  وکیسه های ذعال وتریاک ” سناتوری ” ودکای روسی و ویسکی بدون باندرول !!! پسر حاجی دیگر مقامش  به شاهی رسیده بود و داشت با شاه مسابقه میداد  پیراهنهایش را دیور میدوخت و برایش پست میکرد و عضو بهترین کلابها و کازینوها و در کنار ارزانترین فاحشه ها و خواننده ها
    میز شام و میز قمار و سجاده ها پهن در اطاق دیگری . 
    بعد ها شنیدم در کنار خانه ما آپارتمانی خریده ای آیا مرا میدیدی ؟ با چشمان اشکبار و جثه ای که به 45 کیلو رسیده بود ؟ بیمار چیزی نمانده بود که مرا نیز مانند همسر قبلی اش  راهی تیمارستان بکند .
    امروز گریستم ، برای تو ، هفته رفتگان در پیش است برایت شمع روشن خواهم کرد و از تو میخواهم که مرا ببخشی ” امیر “.
    پایان 
    ثریا/ دوشنبه 30 اکتبر 20 میلادی  برابر با 8 آبانمامه 1396 خورشیدی .
  • هیاهوی بسیار

     شبم طی شد ، کسی بر در نکوبید 
    به بالینم  چراغی  کس نیا فروخت
    نیامد ماهتابم  بر لب بام
    دلم از این همه بیگانگی سوخت………”.ف، مشیری”
    ———-
    رستم ، دیو سپید را که خورشید  و  خداوندگار بزرگ ایران بود ، در پیمودن  هفت خان ،  به مبارزه طلبید  و او را کشت ، 
    با کشتن او “چشم” خورشید گونه ” جام جم  باز شد (( همان چشم فرا ماسونری ها  ))؟؟!
    این ها را نویسندگان و فلاسفه بزرگ و ایران شناسان برایمان نوشته اند و ما ما با چه افتخاری آنها را مرور کرده و مزه مزه میکردیم .
    مردم ایران  به راهبری  فرانک و ارنواز و کاوه و فریدون  ، آن  خدای بزرگ و یا ضحاک  را از قدرت  هزار ساله اش انداختند
    همه این افسانه ها را خوانده ایم از کلاس دوم ابتدایی که رستم برایمان رستنم بود و ما همه مردان  هیکل دار را رستم خطاب میکردیم .
    امروز هم به دنبال همان افسانه ها که گوش به گوش رسیده  جلو میرویم وعده ای در خارج نشسته اند و دسته های سینه زنی خود را راه  انداخته اند  و بقول معروف میگویند ” لنگش کن >
    حضرت ولایتعهدی میگوید رفتن به مزار کوروش یکنوع فاشیزم ایرانی است !!! البته ایشان باید از آنهاییکه تا امروز له له و دایه شان بوده اند حمایت کنند و فراموش کرده اند که این پدرشان بود خاک مزار کوروش را توتیا کرد وبر چشمان کور ملت ایران نشاند .
    هنوز در تاریکیها به دنبال منافع هستیم  برایمان هم  مهم نیست که ملتی زیر ستم مادران و پدرانی گرسنه بچه های گرسنه ترو گرسنگانی که درونن سطلهای زباله  به دنبال غذا میکردند و سپس مورد تجاوز و خرید و فروش  به دست هما ن له له های ولایتعهدی  اسیر میشوند  و خان زاده ها و یا آقا زاده ها به همراه  ولایتعهدی در کنج بهشت نشسته با حوریان دست به گردنند  و آن  ملت بدبخت هنوز به دنبال خدایش میگردد تا فرمان اوا اجرا کند 
    همه ما دریک جهان ساختگی داریم بسر میبریم و آنکه چشم بینا دارد او را کور میکنیم ، 
    به دنبال آدم و حوا و گناهان دروغین آنها هستیم وهر آن میترسیم که ما را نیز از بهشت بیرون بیاندازند و از یاد برده ایم که ما هم در اساطیر خود مردی داشتیم بنام” جمشید ”  که خدایان بر او خشم گرفتند و او را نابود ساختند .
    این ته مانده  آیین نوروزی ما نیز یادگار همان جمشید است  جمشید ار اسطوره های زرتشت  نماد مهر و مهربانی بود  و خدایان خشمگین او را از بهشتی که خود آفریده بود بیرون راندند  ( بمانند محمد رضا شاه) که امروز تحفه  اش دست دردست دشمنان او  گذاشته  و از یاد برده که آنچه دارد از برکت وجود او بود .
    گوهر جمشید ما نیز مهر بود و مهربانی  و تاجی بر سر زنان ایرانی گذاشت .
    امروز آن تاج گم شده دردست زرگرها تکه تکه  و تبدیل به سکه شده است وزنان تن بخود فروشی اجباری میدهند برای سیر کردن شکم خود و فرزندانشان، چرا که همه نمی توانند در خلوت ” نذری پزان” عریان شوند .
    آنهاییکه امروز تکیه بر تخت ” ضحاک ماردوش ” داده اند  خودرا شهبازان بلند پرواز و خدای معرفت  و علم و دانش میخوانند  و مارا بیمارانی  روانی، نا بینا بی تفکر ، خود آنها به هرجا که پای میگذارند آلودگی و کثافت را برجای میگذارند  و ما همیشه در جستجوی  روح  زندگی هستیم .
    آنها همیشه سبک بالند و ما  همیشه غمگین .
    ما امروز دم از آزادی و ازادیخواهی میزنیم ا ما کسی را نداریم که پیش تاز باشد همه باز دست دردست نماینده دشمن گذاشته اند که چهل سال مردم را گرد خود جمع کرد و فریب داد حال نوبت تخم و ترکه اش میباشد .
    ان سنگهای غلطان و رنگا رنگ  هر روز سنگین تر میشوند  و همانقدر از تفکر آزادیخوای ما میکاهند  و نفس ما تنگتر میشود  و نیرویمان به پایان خود نزدیکتر  .سپس مجبوریم آن سنگ غلطک را رها کنیم و به دنیال مهره دیگری برویم ، چه بسا او نیز یک فرستاده باشد او سر سام آور و بیقرار  و هرکس  لجوج  باشد  زیر میگیرد وله میکند  .
    آیا این خود ما هستیم؟  آیا ما هستیم که داریم باز له میشویم ؟ .
    نه! باید افسانه رستم و دیو  سپید را را و قصه میترا و ضحاک مار دوش را برای همان کتب دبستانی  و قصه شبانه بچه ها گذاشت 
    ایکاش مرد بودم .
    ————–
     بروی من نمی خندد امیدم 
    شراب زندگی  در ساغرم نیست 
    نه شعرم  میدهد تسکین   بحالم 
    که غیراز اشک غم  در دفترم نیست .
    فراموش کن . بنشین و به  آواز قلبت گوش کن و خاطرهای  شیرین را مرور کن ، نشخوار کن مزه اش بیشتر است در زندگیت مردان وزنان بزرگی  بودند ، خودت را اسیر دست کودکان کوی و بازار این زمانه مکن ، پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 30/ 10 /2017 میلادی / برابر با 8 آبانماه 1396 شمسی /!.
  • جوینده ،مرا خواهد یافت

    ” این عکس را به لئوناردو داوینچی نسبت داده اند که تولد کورش را نشان میدهد از روی کتاب تاریخی ” هرودوت ” -تاریخ را باید ورق به ورق خواند —————————————————————————————————
    اگر مینویسم که ترا دوست دارم نه برای در آغوش کشیدن توست ، نه ! من باندازه  کافی لوس بار آمده ام و آنچنان دوستم داشته اند که اشباه هستم عقده مهر طلبی ندارم .
    من فرزند مهر و دوستی میباشم  حتی آنکه هر هفته بمن زنگ میزند  و ظاهرا از طریق دستگاه   مواظب من و سلامتی من است باو هم میگویم ترا دوست دارم  چه بسا بارها یک دختر یا زنی زشت از اهالی امریکای جنوبی باشد ، یا پیر مردی که پشت دستگاه نشسته و در انتظار فشار دکمه من است .
    روزی یکی از هم ولایتی هایم  برایم نوشت ” 
    تو خود عشقی ! اگر بخواهند به عشق شکل و پیکری بدهند تو خود آنی ……
    من چشم به سیمرغ دوخته ام  که خداوند  مهر است  و در دریای فراخناک جای دارد،  او ویژگیهای زیادی دارد ،  پیوند زدن و گره خوردن  و روان شدن در یکدیگر  .و نفی دو نگریستی  .
    در من تفکر ایرانی قوی است و جای دارد اگر چه سالهای دور از سر زمینم باشم اما شعله شمع را روشن نگاه داشته ام و همچنان میگذارم تا بسوزد  شمع های دیگری را اضافه میکنم و وجودم را ، من تنها سخنگو و سخن سرا نیستم  .کار تو درست است عده ای را دور هم جمع کرده ویک گرد همآیی تشکیل داده اید  و چه خوب که همه جوانند وعده ای هم  ماشاء اله گردن کلفت !
    من هنوز امیدم را از تو نبریده ام ،  هنگامیکه انسان با گذر از تاریکیها  با آن مهر درونیش رو برو میشود بس شگفت انگیز است  زیباترین زیباییها   من  ترا تخمه ای زاییده از آن دیار یافتم و پنداشتم که  این تخمه خود جهان میشود  او که اول یک قطره شبنم بود حال برکه ای پر آب شده و کم کم دریا و سپس اقیانوس خواهد شد. 
    من هیچگاه به کسی دلبستگی پیدا نکردم تا به دنبالش روم همه اپوزسیون را به مویی هم نمیخرم تنها آنها را میبینم تا از آنها ایده بگیرم برای نوشته هایم /
    نه مرد مناجاتم ، نی رند خراباتم  / نی محرم رازم  ، نی  در خود خمارم 
    نی مومن توحیدم ،  نی مشرک تقلیدم / نی منکر تحقیقم  ، نه واقف اسرارم 
    جستجو ، مانند حرکت  پیرامونی  گشتن پرگار است  به دور نقطه ای  که میان جان در تاریکیهاست  و هیچکدام به آن یکی نیمرسد  انسان همیشه  درهمین پندا رها به دور یک نقطه چرخیده  هیچگاه در جستجوی خودش نبوده است ، نمیدانم آیا تو اول خود را شناختی ؟ کاری به مبارزات دیروز تو ندارم امروز را میگویم سزاوار نیست مردم را فریب دهیم ـآن هم مردمی که همه چیز خود را حتی آخرین نقدینه شان را  از دست داده اند .
    متاسفانه سعی نکرده ام وارد حریم خصوصی تو شوم و چیزی بنویسیم  بدون جواب من در مقام سئوال بر میایم و جواب میخواهم .   از طریق پستهای خودم آنهم بدون چشم داشتی ، همین چند خط را مردم میخوانند خود تو میخوانی من اینها را برای آنسوی مرزها میفرستم ( برای فروش ) اما هدف اصلی من روشن کردن اذهان است تجربیاتم را بی محابا دردسترس همه میگذارم از بد و یا خوب تلخ  و یا شیرین . 
    امروز دیگر خسته ام از اینهمه ریا و دورویی و نا سپاسی  گویا مغز هستی انسانها  هیچگاه جلو نمیرود همیشه باید کسی باشد تا او را بپرستند  و جلویش زانو بزنند  بت میسازند  وبت را میپرستند در اشعار ” عطار” نیشابوری افسانه ای هست که  میگوید:
    روزی  خداوند از جبرییل  میخواهد  که بهترین   انسان را بیابد  و درست بهترین  انسان ، یک بت بود !! 
    بنا براین  گمان مبر که من از تو یک بت بسازم  و سجده کنم اول خودم را سجده میکنم ما از یک پوسته ویک مغز ساخته شده ایم مغز را دور میاندازیم و پوسته را نگاه میداریم .
    از تصادفات که ناگهان تبدیل به یک حقیقت میشوند   به وجود  میایند من بهره برداری نمیکنم کوروش ناگهان پرستیدنی شد  دریک تصادف تاریخی  حقیقتی بود  که وجود داشت  اما قرنها  گم شده بود پدیده ای بسیار پیچیده  فلسفه تاریخ  را باید از وقایع تاریخی بیرون کشید میدانم  کاری بسیار دشوار است ، کوروش امروز یک اسطوره است  فردا همین مردم اگر فرد جدیدی را بیابند به دنبال پرسشش او خواهند رفت .
    چرا کسی امروز از جمشید بنیان گذار  ” نوروز ” یاد نمیکند ؟  حتی در الهیات زرتشتی برایش توبه نامه نم نوشتند که توبه کند ، جمشید پادشاهی بود عادل نه خود را خدا دانست ونه نماینده خدا ،  اگر چند انسان هنوز باقیمانده اند آنها باخرد جمشیدی  به سعادت رسیدند و خود را شناختند.
    خرد ، نکته یا حسی که دیگر درمیان مردم وجود ندارد  عده ای آنرا نمی شناسند و بخیال خود آنرا ” خورد” میدانند ، خرد راباید یافت و در وجود خویش تخمه آنرا کاشت .
    ببین  عزیزم ، ریشه من تا اعماق آن سر زمین فرو رفته درختی چند هزار ساله ام از کوههای بختیار  گرفته تا کویر سفر کرده ام وجب به وجب آن خاک را بوسیده ام اجدادم هیچگاه تن به حقارت ندادند کشته شدند سرشان را بریدند بر دارشان زدند اما نامشان در تاریخ بیادگار مانده است من خود  حقیقتم نه نیمه آن ..
    من هم جانم وهم معنای آن .
    پایان 
    »لب پرچین « ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 29 /10/2017 میلادی / برابر با 7 آبانماه 1396 خورشیدی !.
  • نامه ا زیک ناشاس

    ای شناخته شده ، 
    میل دارم از گنداب سیاست بیرون بزنم  و مغزم را ببندم رو بسوی خوشیهایی بکنم که در دلم انباشته ام ،  من همیشه حتی پیش از جشن های کریسمس ا نوروز در یک توهم و گنگی گم میشوم
     .
    امروز گردشی در شهر داشتم و ناهاری در آفتاب گرم پاییزی ، اما ، دلم گرفت شهر خاموش بود  اکثر مغازه و رستورانهای شیکی که در آنجا غذا  به همراه بهترین  شرابها میخوردم بسته شده  و جایش را به پیتزا فروشی داده بود یا سوپر مارکت های اروپایی 
    غمی سنگین بر روی شهر سایه انداخته بود واین غم در دل من  هم نشست .نکاهی به ابرهای سیاه و سپید بدون باران در آسمان انداختم  شاید چهره ترا درمیان ابرها ببینم ، اما بی فایده بود باز قیافه مردی با ریش سپید بلند دراز کشیده بود ،
    به خابان  خودمان که وارد شدم گویی مرا بطرف زندان میبردند  خیابان خلوت ساکت با ردیف اتومبیلهای رنگ  وا رنگ ،پارک خالی ،  مغازه ها بسته  سایه سنگینی بر روی شهر افتاده  ، گویی یک بختک .خود را روی همه چیز انداخته است 
    امسال نمیدانم چندمین کریسمس را دراین شهر جشن میگیرم شاید هم نگرفتم و باز د ر کنار درخت تنها نشستم و به شمع ها خیره شدم .
    بخانه که برگشتم اولین کارم ین بود که مصاحبه های نیمه کاره ترا ببینم با آنکه از چند مصاحبه گر/ روزنامه نگار دل خوشی ندارم اما این بی میلی را درصورت مهربان تو پنهان کردم همه را جمع آوری کرده ام و مانند آلبومی ورق میزنم و صد باره گوش میدهم و هر بار بیگناهی تو برایم بیشتر و بیشتر میشود درگذشته فریدون فرخزاد را هم به همین ترتیب دچار زخم روح کردند و زمانیکه او را تکه تکه نمودند نشستند بر پاره های او گریستند ، این کار ماست اما من با بقیه فرق دارم من زنده هارا ستایش میکنم مرده پر ست نیستم .
    کریسمس ونوروز ما سالهاست که احساساتی بودن ما را  به انحراف کشانده است  بجز برای عده معدودی که هنوز دلشان در گروی میلاد آن ” نینیو ” میباشد نوروز هم مرا غمگین میکند چون تنها باید با دیوارها دید و بازدید کنم ، واحینا چند تلفن تبریک ویا کارت یا پیام روی صفحات مجازی .
    پشت سر ترا نگاه میکنم با کتابهای ردیف شده  بوی ترا احساس میکنم بوی خوب مهربانی و بوی خوب کتاب و بوی خوب قلم بهترین  اسلحه . شمشیرت زا غلاف  کن و یا حداقل به روی من نشانه مرو چرا که چشمان من ترا ستایش میکنند .
    همه چیز مانند سالهای قبل از جنگ جهانی دوم  پیش میرود  اگر سایه صلحی در گوشه ای باشد آن سیری ناپذیران  صلح طلبان علفی ،  سر بیرون میاورند و چکمه ها را آماده میسازند .
    امروز  چشمان دنیا به دو نقطه  و دو محل متمرکز شده است  در آن دو عمیقا  احساس میشود  که سرنوشت ملتها  در حال رسیدن  به نقطه ایست  بی آینده .
    امروز در رستورانی که ناهار میخوردم صاحب رستوران پرسید فرانسوی هستی یا یونانی ؟ گفتم هیچکدام متعلق به ایران قدیم هستم .گفت : آه ، ایران ، میدانی امن ترین و بهترین  جا برای  توریستهاست ! روی سرم اگر شاخها دیده میشد صدها شاخ سبز شده بودند ، گفتم شاید ، اما برای من امنیتی در بر ندارد  بلکه ترسناکترین سر زمینی است که ممکن است من به آنجا بروم .این سر زمین روزی و روزگاری کشوری بزرگ بود کم کم فقیر شد و امروز فقیر تر.
     به دیوارهای شهر نگاه میکردم به ساختمانها نیمه کاره رها شده و به زمینهای خشک بی آب  گلهایی که بطور وحشی به اصرار خود را زنده نگاه داشته  و روی زمین پهن شده بودند.
    ای آشنا ، چیزی از نقش پدر مرا درصورت و هیکل خود داری چشمان پدرم سیاه بودند و عزیز دردانه زنان شهر و خیلی زود هم دنیا را ترک کرد سی وشش ساله بود و من پنج ساله ! شبها در تختخواب او میخوابیدم گویی ندایی بمن میرسید که او زود مرا ترک خواهد کرد .
    فیس بوک را بخاطر تو باز کردم اما بعد با هجوم کسانی که میل به دیدارشان نداشتم و ترا در یکسو گذاشته بودند آنرا بستم تنها زمانی موفق به دیدار تو میشوم که برنامه تازه ای روی یوتیوپ بگذاری و من آنرا در پرونده محفوظ نگاه دارم . 
    مدتهاست از تو بیخبرم مدتهاست دیگر جنجال تازه ای در اطراف تو به پا نشده گاهی آن پیرمرد چرندی میگفت او را هم خفه کردم .
    روزهای پریشانی ما فرا رسیده است  آیا ممکن است با خودشان چیزهای تازه ای را بیاورند  .گذرگاه عشق بسته شد  برای سفر به دیار عشق  راهی طولانی را باید طی کرد  راهی که از هر سو دچار بی اعتقادی وبی اعتمادی و شک میشوی.
    آه….. شاید بتوانم ترا پسر عزیزم خطاب کنم ، عیبی که ندارد ، پسران من همه در سفرند و من از انها دورم .تو نیز یکی از آنها باش /..ث
    شنبه 
  • تجاوز دوباره

    حمله دوم اعراب ! 
    امروز پستی دیدم که  خاک بر سرم ریخته شد ، چند آخوند و چاقو کشان همراهشان یک پلاکارد بزرگ به دست گرفته و روی آن نوشته بودند که :
    این سر زمین متعتلق به محمد وآل اواست ما  فرزندان  پیامبربا ایرانیان   خواهیم جنگید و همه را خواهیم کشت و چیزی از آنها باقی نمیگذاریم زیر آن : امضاء حزب الله ::
    حوب مبارک باشد تازه شدیم اسپانیای قرن هیجده ………….
    بیخود نیست پست ها و اشعار من حذف میشوند  آهسته آهسته آمدند تا خط و شعر و شعور ایرانیان را از بین ببرند آنهم چند بچه حرامزاده حزب الهی  که تنها حلوا میپزند وآ ش نذری و لوبیا پلو خورش قیمه !!!!
    نه ! چیز ندارم بنویسم :
    شعری از ” عماد خراسانی ” آن شاعر شوریده دل که دل به هیچ حزبی نداد غیر از حزب عشق در اینجا ا میگذارم ، بی آتکه بگریم  .
    میخواهند ویزا را نیز برای ورد خارجیان به ایران  بردارند یعنی آ«دمهای  های احمقی مانند من که پاسپورت عنکبوتی آنها را ندارد بدون ویزا وارد گور شوند .
    ——————————
    “از سر دیواز گذشت  “
    عمر آن بود  که در صحبت دلدار  گذشت 
     حیف و صد حیف  که آن دولت بیدار گذشت 
    آفتابی زد و ویرانه ی دل را روشن کرد 
    لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت 
    خیره شد  چشم دل از جلوه مستانه او 
    تا زدم  چشم بهم مهلت دیدا رگذشت 
    گیرم از فخر  بخورشید  سرم سود چه سود 
    کز سرم  سایه آن طره زر تار گذشت 
    بلبلان  را همه پر ریزد و دور ریزند زشاخ
    گر  بدانند که چه بر مرغ گرفتار گذشت ……..”شادروان عماد خراسانی “
    —–
    کم کم این خط را نیز پاک خواهند کرد بیخود نیست که حزب الله لبنان  مجهز شد بیخود نیست که درکنار ما درمراکش اینهمه خانه خریده شد بیخود نیست که شهر ما پر از حز ب الهی شد
    بیخود نیست که غم همه وحودم را فرا گرفت واشگ ازدیدگانم میریزد 
    کجایید ایرانیان غیور رستم دستان تا با دیوهای سیاه بجنگید و بمب بر شهر قم بریزید و حزب اله را نابود سازید  ، آهان شما چیزی دردست ندارید همه جا را مین گذاری کرده اند چه بسا اطراف مقبره کورش را هم مین بگذارند و ما چه ساده لوحانه نشستیم بامید هیچ .ث
    ثریا/ اسپانیا 
    شنبه ششم آبانکان 1396 خورشیدی / 28 اکتبر 2017 میلادی /.
  • کورش وانقلاب

    یکصد سال از انقلاب   بولشویکی روس ها گذشت ، اما نه تاریخ یادی از آن میکند و نه در تاریخ ثبت میشود چرا که بلا فاصله جنگ جهانی شروع شد و تزار برای همیشه با خاتواده اش از روی زمین محو شد با آنکه در سر تاسر دنیا  فامیل داشتند وی یکدیگرا (کازن) خطاب میکردند اما این  کازن ها هم اعتنایی به آنها نکردند و قاتلین  دست جمعی آنها را دریک اطاق به گلوله بستند .
    : کازن :ها همیشه با دولت پیروز همراهند  اگرچه خونشان یکی نباشند !!!! 
    انقلاب بچه هایش را نیز یکی پس ازدیگری خورد دیکتاتورهای خون آشامی نظیر استالین بر آن سرزمین حاکم شدند  و سپس شاهی ابدی که کاریزما دارد و مورد علاقه همه میباشد سالهاست که حاکم است تنها یک تاج کم دارد .
    ایران هم میل داشت انقلابی نظیر همان انقلاب  بقول خودشان کبیر بر پا سازد اما ( یکی از کازن ) ها حواسش سر جا بود و آنرا قبضه کرد و از دست همه   ربود و خود آنرا برد  ..
    امروز یکصد سال از آن انقلاب میگذرد و در طی این سالها چه کشورهایی که از روی کره زمین محو شده و یا پاره پاره شدند ویا در گرسنگی و بدبختی دزدی و قتل و غارت به زندگی ننگینشان ادامه میدهند .
     و امروز در سر زمین محنت زده وبی آب ما آرامش و خواب کوروش را بهم زده اند و آنقدر باین کار ادامه میدهند تا روزی بمبی نیز مانند ارک بم آنرا از میان بردارد . 
    چه نقشه ای درراه است نمیدانم و آیا  تزار بزرگ آنسوی دریای کاسپین و حاکم خرس بزرگ نقشه هایی در سر دارد ؟ و یا این سوی دنیا کسانی مشغول طرح نقشه برای آن مادر بیمار و رنجور ما میباشند تا آنرا از میان بردارند ، پر قدیمی شده است و پر عمر کرده و پر پهناور اما  تشنه  است با تن علیل و بیمارش همچنان خود را میکشد و فرزندان  بی خردش او را بحال خود رها کرده اند .، تنها شعار میدهند ، شعر میسرایند ، آوازهای جانسوز میخوانند بر پیکر بیمار و نزار آن مادر پیر و کهن سال .
    چراغ بی فتیله  آینده ما نا معلوم و چه بسا خاموش گردد  تنها آفتاب سوزانی پیکرها را خواهد سوزاند و یا آنقدر خون خواهد ریخت تا رکاب اسب حضرت  بهاء اله  برسد و سپس جانشینان  ایشان تشریف فرما شده  بنای امپراطوری مذهبی جدیدی را بر پا سازند شیراز پایتخت خواهد شد و در این پیکارها وزد و خورد ها تنها ملتی بیچاره وبی دست و پا از بین خواهند رفت .
    من خود را فردی روشن بین وا ینده  نگر نمی دانم آما احساسم حاکم بر وجودم میباشد  ، امروز آفتاب  آنچنان شدید و داغ است که تنها چشمان ما را کور میسازد اما فردای ما را روشن نخواهد کرد ، چر اغ بدون فتیله شب تاریک ما  کوچک و خالی است .
    امروز همه روی تاریکی ها ایستاده اند چشمان درون آنها کور است  جامعه ای که تنها دریک جا ایستاده  نه پایش به جلو میرود ونه میتواند به سویی گام بر دارد  تنها عقب عقب میرود .
     آفتابش  درخشان  و آسمان دود گرفته اش برای دیدن خداوند  راه همه چشم ها را میبندد. 
    ما همیشه همین بودیم ، یک پایمان روی شب و پای دیگرمان در لحظه های بسیار کوتاه  و بامید شب تازه ای می نشینیم تا خداوند برایمان اسمان را  چراغانی کند .
    در طی تاریخ  صد ها هزار گام برداشته ایم  و زمانی فرا رسید که دیگر خسته  از پا افتاده سر نوشت خود را به دست دیگری دادیم  و سر نوشتمان با سر زمینهای دیگر گره خورد  یک روز روشن ناگهان به یک شب تاریک مبدل گشت  مسیر ما عوض شد  جهیدن از روی  هزاران دیوار و خندق و چاه تاریک بی هیچ چراغی  برای رفتن  به جلو  و آنقدر گام  به گام عقب رفتیم که در چاه ویل افتادیم  دیگر بیرون آوردنمان مشگل است . 
    هیچ معجزه ای اتفاق نخواهد  افتاد ، برنامه از قرنها قبل ریخته شده در همان زمان که ( لرد مونتباتن )  اولین مدال و لقب  عالیجناب را به آن حضرت اهداء نمود  ، تاریخ ما شروع شد .
    امروز دویست سال از زاد روز آن پیامبر دروغین میگذرد و هوا دارا ن  و پیروانش خط او را گرفته همچنان زیر جلی به جلو میروند با کمک ( دایی جان ) و ناگهان  همه کوروش شناس و کوروش پرست شدند و همه راهی پاسارگارد و پایتخت آینده امپراطوری آن جناب میشوند ، 
    میدانی ملت ما مانند گوسفند است هرکس علفی جلویش بگیرد بع بع کنان به دنبالش میرود ، این ملت همیشه گرسنه بوده  فرمایش  بزرگان  نیز این بوده که : 
    ایرانی را گرسنه نگاه دارد و عرب را سیر!
    ای خواب ،  ای هدیه  فرشتگان  ،  امروز همه درگیر سود و زیان و در فکر بالا پایین رفتن سهام ، و عقل من مرا از خود بیرون رانده و ترا از دست داده ام  ، تو با دستها لطف و مهربانی  چشمها و دیده  مرا میبندی اما مغزم مشغول کار است  و چشمانی را در من میگشایی که روزی ” بهرام ویا جمشید ” داشت  چشمانی را که چون ماهی گم شده در دریا لرزش  آبها را  در  صدها مایل احساس میکند  ، چشمانی که  چون رخش رستم  یک موی سیاه را در شب تاریک میبینند .
    ای خواب ، ای سروش آسمانی ، چشمانم باز  هستند  و در تاریکی  خواب و مستی را با نور خود میبینند  من چشمانم را در کارگاه خیال باز میکنم  و در ذهنم  با واژه ها پیکری میافرینم .
    امروز در  لباس عدل ظلم میکنند  مظلوم حق ندارد بر ضد آن برخیزد  تنها میاموزد که چگونه راهی را بیابد تا کینه اش را خالی کند امروز بجای مهر میترا  کینه اهریمن  در دلها نشسته است و گمان نکنم زمان آن  برسد که مظلومی بر ظالم چیره شود چون مظلوم همیشه تهی دست و بدون اسلحه میباشد نیروی ابتکار ظالم بیشتر است .
    امروز همه خیانتکاران دیروز و حاملین این انقلاب ننگین  رنگ عوض کرده اند یا سر سجاده نشسته اند و یا عینکهای بزرگی بر چشم زده چهره را عوض کرده با نام دمکراسی و یا دولت سکولار  خود را به معرض تماشا میگذارند و معلوم است که نان و  خورش آنها از کجا میرسد ، 
    [کوروش آسوده بخواب و مگذار خواب ترا پریشان کنند و خاک ترا بر باد دهند و آنکه بیدار بود امروز نیز در خواب ابدی فرو رفته است و نمیتواند از تو دفاع کند تنها توانست نام ترا به این خیانتکاران بشناساند قلب او برای خاک و نام تو میسوخت و مهر وطن در سینه اش جای داشت ].
    امروز  وطن پرستی جرم است ، ستایش سر زمین جرم است ، حال باید در انتظار ناجی موعود باشیم که از درون کیسه مارگیری دایی جان “پیتر”و یا عمو جان ” سام”  بیرون بیاید  . 
    پایان 
    » لب پرچین « . ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    28  اکتبر 2017 میلادی برابر با 6 آبانمان 1396 خورشیدی /.
  • حکومت لاتها

    برای لذت بردن  از شیرینی اندیشه ها  و تجربیات و حتی خیالات  باید پوسته تلخ و ترش  آنرا  زیر و رو کنیم  ، 
    تاریخ آن نیست که در کتابها خوانده ایم و یا برایمان گفته اند ، باید در متن تاریخ  زندگی کرد باید آنرا ضبط کرد بی هیچ دستکاری ، باید آنرا احساس کرد و دید .
    انقلاب تاریخ نیست ، هیچکس تا بحال در باره انقلابها بعنوان تاریخ چیزی ننوشته و نگفته است گاهی انقلاب ها یک حماسه میشوند  با کمی سود و زیان ، نه تاریخ .
    فکر هیچگاه بسوی انقلاب  حرکت نمی کند  بلکه به سراغ برد و باخت طرفین میرود  گاهی انقلابها حماسه هم نیستند جابه جایی افراد است ،  نه ! پندار غلطی است که بگویم تاریخ درباره انقلاب چیزی نوشته است ، تاریخ تنها یک زنجیر گلفت از زد و خورد ها و برد و باخت هاست.
    امروز مردان بزرگ و اندیشمند و توانا و میهن پرست جای خود را به لاتها و جاهل ها داده اند ، آنها هیچ اندیشه ای درسر ندارند آدمهای دورویی هستند مانند عروسکان سیرک  و چقدر درد آور است  که واقعیت را از دست بدهی و در پای  ریا و دروغ  بنشینی و آنرا ملکه ذهن خود بکنی . شیوه برد و باختها  با بهره گیر ی از کشش آرمانها  و یا نا امیدی اشخاص است و یا گاهی از سوی افرادی ناشناس در پشت پرده ناگهان همه چیز یک شبه بهم میریزد و آدمهای ناشناخته و نادان بر  تو حاکم میشوند .
    برای بعضی ها هنوز حماسه کربلا شور انگیر است !! برای  من افسانه است  درسی جز شکست  و نا امیدی برایمان به ارمغان نیاورد  و آنهاییکه میل داشتند از این انقلاب بهره ببرند ( چپی ها) نا امید شدند  امروز واقعیت غیر از  خیانت و فساد و تبه کاری و دزدی چیزی روی صحنه زندگیها نیست  و آرمانها و آرزوها گم شده اند  واقعیت از دست رفته است .
    هر آرزویی  یک رویاست که میتوان ـآنرا به واقعیت بدل کرد  و ما امروز برای تعبیر رویاهای خود حتی اجازه نداریم آنها را بر زبان بیاوریم  همه بخواب فرورفته اند کسی بیدار نیست و آنهایی که نیمه بیدارند از این رویا به آن رویا میروند  و آنرا بنوعی تعبیر میکنند  دوباره بخواب میروند تا رویای تازه ای را ببینند .
    وعده ای در بیداری خواب میبینند !
    امروز در سر زمین من ، مردمش را دو نیمه کرده اند  آدمها از وسط اره شده اند  از هر کسی یک نیمه باقی مانده  ونیمه  دیگرش را که بیشتر به قسمت بالاست به خاک سپرده است .
    حال هر نیمه اره شده و دو قسمت شده خو د را کامل میداند .
    همه ” من» شده اند نیم من وجود ندارد  روزی روزگاری من وتو یکی بودیم  وبا هم میزیستیم  و شهرمان گورستانی نداشت  اما : “تو”   در گورستان خودت دفن شدی  و من تنها در شهر نیمه ها  نیمه های بریده شده  با یک پا  لی لی میکنم .
    هر آرزویی و هر اندیشه ای ای چون دیواری بود محکم  و استوار و صاف  حال آن ” تو ” زنده زنده بگور رفته ای  و تنها نقشی بر دیوارهای شهر نشسته  آن دیوارهای سفید و تمیز امروز با خطوط کج و معوج و رنگهای درهم و برهم بمن  دهن کجی میکنند .من اصرار دارم خط و  زبان و ادبیات و شعار را موسیقی را نگاه دارم تا امروز چندان بی نصیب نبوده ام اما متاسفانه چند بچه حزب الهی خط قرمز کشیده اند جلوی هنر های زیبای ما و کم کم چراغ را خاموش می.کنند و دوباره سیاهی و ظلمت بر سر تا سر اندیشه ها مینشیند باید رفت به صحرای کربلا که دیگر امروز وجود خارجی ندارد تنها یک تابلوی نقاشی هجو بر بعضی دیوارها کشیده شده ، نشست و زاری کرد .
    “من”  نقشهای بیشماری بودم  از ” تو.” که یک معشوق بی صورت بودی من میل نداشتم چون تو باشم حال همان  خودم که بودم هستم جامی از اب گینه های دوران  گذشته   دیگر نیازی بتو نیست  که باده ای سرخ در این جام رنگین بریزی  عقل من هنوز کامل است  به سود و زیان نمی چسپد  و تو !  تو هم ، خالی از هرچه که بوده و هست تنها دل بسود ها بسته ای که درآ ب روانند و میروند و نمیمانند رفتی به دنبال  گم نامان که ترا نمی شناختند از تو صورتکی زشت  با کچ های ارزان قیمت ساختند  وتو در همه ما گم شدی .
    روز گذشته فراموش کردم که تولد والاحضرت اشرف را نیز تبریک بگویم خواهر توام شاه را چه برنامه های وسیعی دردست داشت بیاد دارم سر پستی چندین یتیم خانه و مدارس حتی نماینده ایران در سامان ملل بود  همه میگفتند اگر او مرد بود رضا شاه دیگری میشد ، و خواهر دیگر او شمس  سازمان شیر و خورشید سرخ را حمایت میکرد برای کمک و همراهی به دیگران چیزی در حدود همان پیش آهنگی …..
    سپس  ساحره آمد همه را یک شبه از دست آنها بیرون کشید و خود بر تخت نشست و در کانون پرورش کودکان ا و جوانان حزب توده به دنیا آمدند  رشد کردند شعرای نو ساز ،  قحبه های تازه روی به سیاست کرده ، و شد آنچه که باید بشود و امروز سر زمین من مردمانش نیمه آدمهایی هستند از وسط اره شده اند .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 27/10/2017 میلادی برابر با :
    5 آبانماه 1396 خورشیدی !
  • ابری بر قله کوه

    شمع ها میسوزند دوعدد یکی برای رضا شاه بزرگ و دیگری برای شاه جوان و تیره بخت خودمان .
    بیاد آن روزها افتادم آن روزها که با ” ثریا” خوشبخت بودید من ئازه به دبیرستان رفته بودم و بعد از ظهر ها دربیمارستان ” عیسی ابو حسین ” در بخش تزریقات کار میکردم ، ابری بودم بی چهره  وبی گمان ، آن روزها این دو بیمارستان به همت دو برادر  برای حمایت از مسلولین بنا شده بود   شماره یک ودو یکی در راه آبعلی قرار داشت و دیگری در میدان فوزیه سابق ، هردو بنام بیمارستان حمایت مسلولین ثریا پهلوی نام گذاری شده بود ، تا آن روز که قرار بود شما به همراه  ثریا برای افتتاح  یبمارستان  شماره 2 تشریف بیاورید ، بخش تزریقا ت  در راهرو قرار داشت  بنابراین من اولین کسی بودم که خودم را به دم در رساندم ساعت پنح بعد از ظهر بود همه دچار هیجان بودیم پرستاران دکترها  حتی بیماران بستری روی بالکن ها  ایستاده بودند اکثرا گلهایی دردست داشتند  و شما تشریف فرما شدید ، آه چقدر آن زن زیبا بود مانند خورشید میدرخشید ساده ، بی پیرایه بدون هیچ رنگ و روغنی زیبایی و جوانیش کافی بود دیگر به رنگها احتیاج نداشت تنها لبا ن زیبایش را کمی صورتی کرده بود با یک لباس ساده آستین بلند ویک کلاه  کوچک و یک سنجاق سینه همه زیور و پیکر  او را تشکیل میدادند .
    هنگامیکه دست ما را فشردید همان نبود که غش کنم ، با یک یک ما دست دادید  از بیمارستان  و بخش های مختلف و اطاق عمل باز دید کردید در همه این احوال من در پشت سرتان بودم غرق در لذت ، چشمان ثریا بحدی زیبا بودند که نمیشد در آنها نگاه کرد موقع امضاء دفاتر ثریا سرش را بلند کرد و گفت :
    میل ندارم هیچ خیابانی ویا کوچه ای ویا میدانی ویا موسسه ای بنام من باشد و بهتر این است که این بیمارستان بنام خود موسس إن باشد من نقشی در بنای این بیمارستان نداشتم . دفنر را امضاء کردید دستهای  مارا فشردید عده ای از بیماران هورا کشیدند عده ای گریستند و پرستاران از شوق اشک میریختند من محو زیبایی هردو شما شده بودم ؛ از آن تاریخ آن بیمارستان بنام ” عیسی ابوحسین ” نام گذاری شد .
    ( بر خلاف دیگران که در تمام استانهای ایران پارکها ، بیمارستانها ، باشگاهها ، میدانها ، بنام دیگری بود )!!!
    از آن تاریخ  من مجبور به ترک بیمارستان شدم چون بمن گفتند جوانی وممکن است تو هم بیمار شوی حقوق ماهیانه ام یکصد وپنجاه تومان بود روزها درمدرسه بودم و بعد ازظهرها  کار میکردم ……..
    امروز نوه ام روزها دردانشگاه است  و عصرها و گاهی  صبح های زود کار میکند .
    ما کار کردن را دوست داشتیم حال امروز  نقش شما را  که آرزومند کشیدن آن هستم بر سینه ام نشانده ام  هیچگاه این نقش پاک نخواهد شد .
    خود من یک کلامم بی معنا  و نا گفته  احساسی هستم که گاهی بدل به اندیشه میشود  دلم میخواهد که در واژه ها گم شوم  ودلم میخواهد گه این واژ ها را بگوش همه برسانم بد جوری مردم را شستشوی مغزی دادند وبر علیه شما بر انگیختند من با خانواده شما کار ندارم اما هیچگاه آن چهره مهربان و آن خوی وطن پرستی شما را فراموش نخواهم کرد . ثریا / اسپانیا / چهارم آبانماه 1396 خورشیدی 
    26 اکتبر 2017 میلادی .
  • چهارم آبان ماه

     اعلیحضرت  درمیان سالن باشکوهی  که به منزله دفتر کار او ست ، ایستاده  و منتظر بود ……..
    این سر آغاز نوشته  مصاحبه با شما اعلیحضرت  در کتاب مصاحبه با تاریخ  اوریانا  فالاچی  میباشد ، زنی که بقول خودش برای  مصاحبه های جنجالیش معروف شد و هر بار اول عاشق آن فرد میشد تا بتواند  مصاحبه را شروع کند ، اما عاشق شما نشد کمی هم ترسید ، چیزهایی را هم نوشته بود بیشتر بو دار بودند لبریز از کنایه ها ، پس از رفتن شما و انقلاب  مکروه و نکبت بار برای اولین بار این مصاحبه چاپ شد  آنهم در کنار دیکتاتورهای ، چرا که عوام فریبی زیاد بود  و خلقی ها ، مجاهدین ، توده ای ها میل داشتند از این مصاحبه به نفع خودشان استفاده کنند و هما ن ارتجاع سرخ و سیاه بهم گره خورد و امروز دیگر چیزی باقی نمانده تا بتوان به آن اندیشید و یا ارزش داد .
    لزومی نداشت که شما به تاریخ پاسخ دهید ، پس از شما تاریخ پایان گرفت دنیا بهم ریخت و خاور میانه یک پارچه آتش شد اما ضرری به آن : بانوی: شما نرسید تنها دو فرزند دلبند و نور چشمی شما را از دست داد تنها یکی را برگزید و به دنبال همان رفت کسیکه ذره ای از احساس شما و قدرت روحی شما را در وجودش نداشت کسیکه ابدا از سیاست بوی نبرده بود چرا که پدرو مربی  نداشت وزیر دست یک مادر مشهور انسان نمیتواند  سیاستمدار خوبی باشد ، اطرافش را مشتی لات ولوت و مفتخور گرفته بودند آن مردان  خردمند و سیاستمدار یا از دنیا رفته و یا خود را کنار کشیده بودند بنا براین مشتی نو رسیده و نادان اطراف آن دو را گرفتند و تنها  شدند مانند دو مدل مجله های زرد.
    اوریانا  مینویسد ” 
    او دستش را برای دست دادن بطرف من دراز کرد  دستانش سرد و خشک  بود و تعارفش برای اینکه  بنشینم سرد تر  و خشکتر   و همه اینها بدون یک لبخند  ویک کلمه حرف  ، زمستان سردی بود ……..” اینهمه احترامی بود کهاین خبرنگار  به مصاحبه گر میگذاشت “!!!
    او خسته بنظر میرسید و از خوشخدمتی های اطرافیانش دلخور بود …..
    .
    امروز دیگر آن خانم خبر نگار ” چپی” در این دنیا نیست تا حقیقت را بگوید مدتی در نیویورک ساکن شد اول با مسلمانان بد بود و ناگهان تغیر عقیده داد و مسلمان شد آنهم دوآتشه و در منهتان دریک آپارتمان  لوکس از دنیا رفت  تنها چند کتاب از او باقی مانده حاوی مصاحبه هایش .
    عجب آنکه با بانوی شما مصاحبه ای انجام نداد البته بانو   شان و منزلتشان بیشتر از آن بود که با اوریانا فالاچی مصاحبه کنند ایشان عاشق دوربین و  در تلویزونها ظاهر میشدند تا جهره زیبایشان را  همه ببینند و فراموش نکنند بانوی شاه باید همیشه مانند ستاره بر تارک دنیا بدرخشد و خود شاه فراموش شود .
    امروز زاد روز فرخنده شما ست ، اعلیحضرت  واین موجود وفادار به شما  و سرزمینش که امروز از دست رفته و دیگر چیزی از آن باقی نمانده ، خود را موظف میداند که این روز فرخنده را بشما تهنیت بگوید و در خلوت خانه اش شمعی روشن کند وبه میمنت این روز فرخنده یک تکه پنکیک با عسل نوش جان کند .
    آن روزها ، روزهای شادی آفرین جشن های تولد شما در ورزشگاه امجدیه و سپس استادیوم یکصد هزار نفری آریا مهر که برای المپیک سال بعد دستور ساخت آنرا داده بودید برای آخرین بار چهره شما را دیدم ، دردی درونی در آن چشمان و صورت دیده میشد و سپس آن عینک بزرگ سیاه آن چشمان غمگین را پوشید ،  آن بچه حاجی که کنارم نشسته بود با لهجه دهاتیش گفت :
    ببن ننه …. چه آرایشی کرده است ؟ او آنقدر احمق بود که نمیدانست هرکس جلوی دوربین ظاهر شود باید کمی آرایش کند . او همان احمقی بود که زیر قاب حاوی تصویر بزرگ شما می نشست وبا خود کار طلایی پارکر نامه ها را امضاء میکرد و قراردادها را میبست  و پولها را بخارج میفرستاد ، اما بشما فحاشی میکرد !  و آن روزها کار همه این بود گویا ” رفقا ” کم کم همه را خبر کرده بودند ، کنفدراسیون  جوانان خارج نشین شکل گرفت همان  جوانانی که  شما آنها را برای تحصیل بخارج فرستادید تا برگردند به مملکتشان خدمت کنند ناگهان روی خود را بسوی قبله دیگری کردند ، بسوی قبله آن آخوند بیشعور و بیسواد که برای تحقیر کردن ما ایرانیان آنرا بما تحمیل کردند .
    با رفتن شما زندگی ما از میان رفت و ما هم رفتیم در گوشه زندان انفرادی غربت با سختی ها دست و پنجه نرم میکنیم و گرسنه ها   و قحطی زدگان دیروز امروز در ویلاهای شما مشغول خوش گذرانی و عیش و عشرتند .
    حرمت ما در دنیا از بین رفت دیگر کسی ما را به پشیزی هم نمیخرد عشق حرام شد ، می حرام شد لباس حرام شد  خنده بر لبان  خشکید شلاق  دژخیمان هر روز کلفت تر میشود و زندانها هرروز وسعتشان بیشتر مدارس را میسوزانند در عوض مکتب خانه باز میکنند تا به همراه  درس فلسفه اسلامی درس سکس هم بدهند هم علمی وهم عملی .
    واین بود پایان تاریخ یک ملتی که شما آنها را از سوراخ موش بیرون اورده به دنیا بعنوان ملت نشان دادید در حالیکه آنها ملتی نبودند آنها قحبه های هرجایی بودند  اعم از ارتشبد تا پایین  ترین رده ها و آنهایی که انسان بودند جان به جان افرین تسیلم کردند .
    تولدتان مبارک  شاه من . ث
    پایان 
    دل عاشق به پیغامی بسازد 
    بیاد نامه یا نامی  بسازد 
    مرا کیفیت چشم تو کافیست 
    ریاضت کش یه بادامی بسازد ……..” آملی”
    ———
    ثریا ایرانمنش .»لب پرچین « / اسپانیا /
    26/10/2017 میلادی / برابر با ” چهارم آبانماه  1396خورشیدی …
  • نا باوری ها

    پیش تازان  ، 
    تسبیح گویی به مطلع آفتاب میرفتند 
    و من ٌ 
    خاموش  یی خویش 
    به خلوت ایوان چوبی  بیگانه میشدم………؟” شاملو”
    ——-
    امروز صبح در این فکر بودم که ، بقول خیام چرا آمدیم و چرا زیستیم و کجا میرویم وبا خود می اندیشیدم با درد که به دنیا نیامدیم درد را کس دیگری کشید کسی که نامش ” زن” بود.
    هر زنی زن نبود و نیست به همانگونه که هر مردی مرد نیست ، در میان حیوانات نیز این رسم موجود است واین ماده است که درد میکشد .
    اما نر ماده را  از هم نمیدرد و پاره پاره نمی کند مگر از نوع  و جنس دیگری باشد ، شاید این راز بقا وزندگی باشد نمیدانم کسی هم نیست بداند همه درمانده اند که این آمدن و رفتن بهر چیست ؟.
    با بررسی  دقیق در اسطوره ها  یک نا باروری همه را فرا میگیرد  و آن اینکه ما نمیتوانیم باور کنیم  که اسطوره هایمان  غنی هستند یا ناقص  برخاسته ار باورها هستند یا ناباوری ها  ما خود نیاکانمان را باور نداریم ،  و تنها درکودکی چند خطی از تاریخمان را خوانده ایم  وبی اعتنا به آن گذشته نداریم  آنها را افسانه پنداشته  و ته مانده تحریف تاریخ میپنداشتیم .
    حال امروز دوره ای فرا رسیده که از شر عقرب به مار غاشیه باید پناه برد  دوره ای فرا رسیده  که تا مانده هایی را باید سر بکشیم  تا مایه رستاخیز و افتخار ما گردد.
    تک تک واژه ها  و تصاویر  و عبارات  همه ما را از واقعیتها دور ساخته اند  .
    به همان گونه که میلاد مسیح در اواسط اکتبر بوده  حال میان زمستان اتفاق میافند و به همان گونه که دو قمه کش و شمشیر زن  در قرون و اعصار گذشته در بلاد دیگری برای حکومت یکدیگر را قلع و قمع کرده اند و امروز ما باید در عزای آنها بگرییم ؛ ایکاش ما را رها میکردند تا مانند حیوانات در جنگل ها بدویم و سرخوش باشیم مانند خرس شش ماه راحت بخوابیم مانند ماهی در دریا ها شنا کنیم .
    از اسلام قشری فرار کردیم به دنبالمان آمد آنهم با شدت بیشتری و در این میان مسیحیت هم ما را رها نمیسازد هر روز بسته ای برایم میرسد حاوی تسبیح و عکس و غیره که دعا را  فراموش مکن و شصت یورو یا سی یورو هم بفرست !! تا ما راحت طلبان بخوریم و برای روح شما باد بیرون بفرستیم .
    حال چگونه صبح سر از خواب برداریم  و باور کنیم که ( این منم)  و یا ماییم  با چنین افکار درهم  و مغشوش  مجربان و یا صاحبان تجربه هایمان همه مرده اند  و باز ماندگان  واقعیت را پنهان کرده اند  برایمان تنها افسانه میخوانند  و ما آن تجربه غنی و پر بار و ژرف را دور انداخته به قصه ها و افسانه ها دلخوش کرده ایم .
    در داستانهای قدیم ما آمده است که  زال ( بمعنای سپید موی ) چون با موی بسیار سپید به دنیا آمد  مادرش او را دور افکند  او طفلش را بخاطر موهای سپیدش ناچیز و خوار میپندارد و از خود دور میسازد  آنرا نقصی مهم در فرزندش میداند او را آزار میدهد  .
    نه ! هیچگونه ضعفی را اجتماع نمی تواند بپذیرد  علت طرد خیلی ها از زندگی بخاطر ضعف روحی و جسمی آنها بوده است شیر قدرت دارد و میتواند حتی یک فیل  را اگر نتواند درست راه برود از هم پاره کند و آنرا بخورد . 
    حال با این تحولات دینی و قدرت اسلحه هر انسانی با انسان دیگری درگیر میشود  ،بخاطر هیچ  بخاطر یک عقیده پوچ ,
     همه نمی توانند پهلوان باشند با جثه ای کوچک و ضعیف به دنیا می آیند  اما شاید شعوری و مغزی بزرگ در وجود آنها نهاده باشد ، آنرا بچشم نمی بینند و چیزی که به چشم نخورد گم میشود . 
    عیسی مسیح خود  را پسر خداوند میدانست وجه بسا روزها در انتظار کمک آن پدر نادیده بود در حالیکه واقعیت غیر از آن است اما امروز کسی جرئت بیان آنرا ندارد .
    و آن امام های ساختگی اگر قدرت داشتند خودشان را نجات میدادند تا تشنه و گرسنه دریک بیابان بی آ ب و علف کشته نشوند امروز فرزندانشان از حماقتهای دیگران سوء استفاده کرده در بهشت ابدی زندگی میکنند و نادانان  دریک جهنم یا آنهایکه شجاعت نداشتند و فرار را بر قرار ترجیح دادند . 
    آنچه که امروز بر ما حاکم است تنها زور است ، زور و اگر نمی خواهی در گرسنگی بمیری اطاعت ما کن . پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .
    25/10/2017 میلادی برابر با 3 ابانماه 1396 خورشیدی !
  • یکسال گذشت

    یکسال از انتخابات پر سر و صدای حضرت عالیجناب دانالد ترامپ گذشت ، سرو صدا ها فرو کش کرد خوشحالی ها تمام شدند  گفتگو ها بر سر ” معامله ها” ادامه دارد ، مردم نا امید در کوچه و خیابانها زده اند به سیم آخر کشت و کشتار بیشتر شد زندانها پر تر شدند شلاقهای برقی نیز اضافه شد و امیدها به نومیدی گرایید ، برای آنهایی که در متن صفحه شطرنج نشسته اند و سربازان را به میدان بازی میفرستند زندگی همچنان ادامه دارد .
    گفته ها و نوشته های منهم وزوز مگسی است که دره هوا میچرخد  من اندازه خودم را نگاه داشته ام  خط باریکی بین تاریکی و روشنایی .
    روز گذشته به تماشای فیلم ” بینگ در ” ویاهمان حضور نشستم با بازی خوب پیتر سلرز در سالهای آخری که در تهران بودم روزی عمو محمود  یگ دفترچه ای نیمی سفید را بمن داد و گفت این را بخوان بینم چیزی میفهی نامش ” حضور”  بود که او داشت به فارسی ترجمه میکرد کتاب همین فیلم بود   ، نیمی از صفحات انرا سانسور کرده بودند و نیم دیگر را من نتوانستم بهم پیوند بدهم آنرا باو پس دادم .
    او گفت: 
    اجازه چاپ  این کتاب را بمن نداده اند تنها همین قسمت سانسور شده است که توهم جیزی نفهمیدی هیچکس نخواهد فهمید .
    روز گذشته فهمیدم ! بیچاره عمو ،  نمیدانم سر انجام توانست آنرا به چاپ برساند یا نه چون هردو داشتیم اسباب کشی میکردیم بخارج او از دست همسرش و من از دست همسرم .هنوز خبری از انقلاب نبود و هنوز ما در بهشت میزیستیم و در باشگاه شاهنشاهی ناهار میخوردیم ! 
    شاید رنود بفهمند که من چه گفته ام . 
    نوشتم  که من اندازه خودم  را  دارم باندازه یک نوار باریک  بین دو قطب ،  تاب میخورم ایران مسلمان زده و اسلامی محال است برگردد به زمان جمشید  مگر آنکه قوم ” بهاء اله ” آنها را دوباره فریب بدهند و از طریق ” کوروش شناسی ” آنها را به زیر پرچم خود بکشند .
     بنا براین کسی مرا نه اندازه خواهد گرفت و نه در بازیشان شرکت خواهم کرد  میان خدا و حیوان  میان بی خرد و خرد  میان دریا و قطره  راه میروم .
    الان برای سرگرمی و تاریخ شناسی تنها ” پهلوی ها این بودند پهلوی ها آن کردند ” بسیار خوب  عزتشان و روحشان شاد اما حالا چی  ؟
    ما انسانها همه مانند آویزه ها  میان اضداد  تاب میخوریم  و به هما ن اندازه که این آویزه ها دریک آن میگذرند ما هم با انها میرویم  هیچگاه به شناخت خود و یافتن خود در درونمان توجهی نکرده ایم  خود را به آزمایش نگذاشته ایم  و نمیدانیم  که این آزمون قمار بزرگی است  یا باید برد و یا باخت  . من عشق را یافته ام و خدا را درون شکاف آن  ، هر دو باهم یگانه اند .
    وای به مردمانی  که سرگردانند واین سرگردانی را درمیان سکه های طلا میجویند و وای به زنانی که سر گردانی خود را در کنار مردانی میجویند که دنیای آنها خالی و تهی از هر گونه  زیبایی ها هست ..
    انسان بودن دنیای اسرار آمیز و ناشناخته ایست هرکسی نمیتواند باین دنیا راه پیدا کند از خود گذشتنها لازم دارد .
    من هیچگاه به دنبال آن خدایی نرفتم که درون کتب او را کم کم پیدا کنم  به همانگونه که به دنبال عشق نرفتم که کم کم او را میان نامه های عاشقانه و یا کتب بازاری بیابم هردو دریک نقطه متمرکز بودند و من آهسته آهسته به دنبالش رفتم  واو را یافتم .
    زمامی فرا رسید که شیطان نقش خدا را بازی کرد اما من نقش او را د رسینه ام حک کرده بودم و حال درجان من نقطه ایست پنهانی که کسی را به آن راه نیست .
    از مرحله دور شدم  ، یکسال است که این جناب دارد بر سر معامله چانه میزند این چانه زدن نه برای مملکتش است بلکه برای دنیای ورشکسته خودش میباشد آمد ، پای بمیدان سیاست گذاشت تا بتواند قدرت مافیایی خود را حفظ کند  دنیای قمار وزن و ملکه زیباییش را را نگاه دارد  عروسکش نیز در کنارش راه میرفت بی بی سکینه اما از او زرنگتر بود او مسلمان است وبا او  کار ندارد آن »جناب ابو مبارک ابن حسین ابو عمامه  را « بهمراه همسرش که بهتر است نام دیگر بر آن بگذاریم  « پذیرفت اما این یکی را نپذیرفت  تا بحال توجه کرده اید هر ریاست جمهور اروپایی که بمقام ریاست میرسد فورا دست همسرش را میگیرد وبه دیدن بی بی میرود و در سر میز شام گیلاسها را بهم میکوبند ؟ حال زن مانکن لخت و عریان مجله های پورنو باشد یا یک گوریل  ، مهم این است که بی بی باید او را بپذیرد واین یکی را نپذیرفت چون گویا بر سر معامله کمی با هم اختلاف دارند .
    حال زنان ما در زندانها و مردانمان با تحصیلات عالیه به عناوین مختلف بر چوبه  دار آویزان و از همه مهمتر اشعار شعرای بزرگ را جمع اوری کرده اند که در آنها به کلمه ” شراب” و” می ” زیاد پرداخته اند باید تنها زیارت نامه عاشورا را بخوانند و حدیث کسا را و مناجات نامه ، دعای  جوشن صغیر و کبیر ،  سرشان گرم میشود ، شلاق برقی هم دردست مردان  وزنان بسیج   خود نمایی میکند  . این است آن اسلام عزیز که برایش جنگیدید !!!   خبری از انسان نیست و خبری از پندار و رفتار و کردار نیک هم نیست آنها بر لوحی در کوچه پس کوچه های شهرهای بزرگ در پستوها و موزه ها پنهانند . ویرانی  ها باید شروع شود[ ارک بم[ اولین آنها بود تاریخ پنجهزار ساله ایرانیان ، اولین نقطه اش افتاد .ث
    پس روش برخاست و پیدا شد کشش
    رهروان را لاجرم  پندار شد 
    چون کشش از حد و غایت درگذشت 
    هم وسیله  رفت و هم اغیار شد 
    یک شرر از عین عشق  دوش پیدا شد 
    طای طریقت  بسوخت و عقل نگونسار شد ………”عطار”
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین »/ اسپانیا .
    24/10/2017 میلادی /
    برابر با 2 آبانمان 1396 خورشیدی/
    2537جمشیدی /