Author: Soraya
-
خانه ویرانه و دزدان کوهی
در خموشی شبها ی درازچشم من به دنبال نگهی استناله ای میشنوم از ره دورزاری که میکوشد باز کند گوشهای مرامن کر شده ام ، نا بینا شده امو هیچکس را نمی بینم و صدایی را نمی شنومچه سخت است که بنشینی در تاریکی و ببینی که خانه ات ویران میشود و تو قادر نیستی تا خم شوی و آجر افتداده را سرجایش بنشانی چه سخت است تو بببنی که خانه ات ویران میشود وتو نمیتوانی جلوی آنرا بگیری ، و چه سخت است که تو فریاد میکشی اما کسی فریاد ترا نمیشنود .گلویت فشرده میشود ، فریاد درگلویت میماند و راه گلویت را میگیرد ، اشکهایت خشک شده اند ، تو نیز کر شده ای یا میل نداری بشنوی ، شانه هایت را بالا میاندازی ،بمن چه ،بتو چه ! تو کر باش ، کور باش و دهانت را ببند ، مانند همه ، مخمل وار برو و ابریشم وار برگردمیدانی که دیوار موش دارد ، موش هم گوش دارد ، !اخیرا در خبرها خواندم که دولت متهاجم بر سر زمین من با ” اینتر پل : قراردادی بسته تا روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان و کسانی را که نامربوط میگویند ، دستگیر سازد اگر چه تابعیت سر زمین دیگری را داشته بانشد !! اهه . خبرندارند که ماخودمان رفیق اینتر پل هستیم ، من ابدا چیزی درباره آنها نمینویسم چرا که صفحاتم کثیف و آلوده میشوند ، انسان درباره اشخاص بزرگ و فهیم و قابل احترام مینویسد نه درباره جانوران ، آنهم جانورانی که از سوراخهای درون کوهها مانند آدمخواران ناگهان بخانه تو یورش میاورند و مشغول چپاول میشوند حتی کمکهای خیریه سایر کشور ها را نیز بنفع خود جمع آوری میکنند . مردان وزنان و بچه ها ی بدبخت زیر یخ و خاک تبدیل به قندیل یخ شده اند ، بیرحمی تا چه اندازه ؟ این بیرحمی همیشه در خوی و خون و خصلت ما بوده است چیز تازه ای نیست و همیشه هم ازچیزهایی گفته ایم که نداشته ویا نداریم وآرزویش را داریم .اینهمه ضرب المثل ، اینهمه شاعر و اشعار ، چرا یک نقاش خوب نداشته و نداریم ؟ تنها در تاریخمان شاید یکی دو نفر بوه اند ” ، با داشتن آنهمه مناظر زیبا و آنهمه طبیعتی که امروز میرود تبدیل به بیابان شود خاک را اینها توبره کردند و فروختند . نه! ابدا من تمایلی ندارم درباره جنایتهای آنها بنویسم چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است .دزدانی شبانه بخانه ات ریخته اند اموالت را برده اند به زنان و دختران و حتی پسران تجاوز کرده اند اینها انسان نیستند .درحال حاضر آن سر زمینبا خاک افغانستان یا پاکستان یا بنگلادش برای من فرقی ندارد من ایرانم را با عطر گلهای یاس و نرگس شیرازش باینجا آورده ام بوی گل های لاله عباسی هنوز درمشام جانم نشسته ورگهایمرا میلرزاند ، در مسیر راهم درختان شمشاد ویاس ها وگلهای کاغذی با عطر وبوی خود مرا مست میکنند ، چه احتیاجی به هوای آلوده به مواد افیونی آن سر زمین و بوی گند دروغ های آنان دارم .پایانثریا / اسپانیا / 18 نوامبر 2017 میلادی ………… -
موکو
“عکس تزیینی است “به درستی ، کسی نمیدانست نام واقعی او چیست ، همه او را ” موکو” صدا میکردند ، در آن شهر و آن ولایت عادت داشتند که نامها را بشکند مگر آنکه از خانواده اشراف میبود که یک آقا و یا خانم اضافی جلوی نام او میگذاشتند .موکو مادرش را سر زاییدن او از دست داه بود حال با زن پدر و پدرش در یک اطاق متروک دریک بالاخانه زندگی میکردند ، زن پدرش روزها به خدمتکاری میرفت و شبها با یک قابلمه عذاهای مخلوط به خانه برمیگشت ، پدرش اما بیکار بود و گاهی هفته ها گم میشد وزن غرولند کنان میگفت که :– خودش رفته واین تحفه رو برای من گذاشته !زن پدرش دریک خانه اعیانی که با یک ثروت هنگفتی میزیستند کار میکرد و شبها بخانه بر میگشت ارباب خانه سپرده های زیادی از اجدادش به ارث برده بود و از شورش جنگ و انقلابهای جور و اجور درس سرمایه گذاری در املاک مستغلات را فرا گرفته بود و میدانست که باید پولهایش را در بانکهای خارج بگذارد .زن پدر موکو زنی بود چاق و فربه و کوتاه اما فرز و چابک ، پدر را خیلی کم میدید ، پدر اکثرا در خانه آن زن دیگر میزیست زنی که ” خانه دار بود” یعنی فاحشه خانه داشت . اینها را مو کو از زبان زن پدرش میشنید ، خودش چیزی نه می فهمید ونه میدانست ، تنها چهار ساله بود قدی کوتاه ، لاغر مانند یک عروسک شکننده که خبردار شد پدرش نیز سکته کرده و مرده ، حال زن پدر مانده بود با این تحفه چکار کند ، مدتی او را بخانه ارباب برد واو در گوشه آشپزخانه میخوابید و گاهی هم آشپز باو تشر میزد که “
برو گم شو ، اینجا چکار داری ؟ خیا ل کردم گربه است ! گاهی چادر نماز گلی رنگش را بر سرش میکشید و در گوشه آشپزخانه میخوابید نوکر خانه لگدی باو میزد و میگفت ” اهه ، خیال کردم کیسه سیب زمینی است .
او در میرفت و میرفت تا انتهای باغ روی یک تنه درخت میخوابید آنقدر کوچک بود کسی او را نمیدید گاهی ارباب از سر شوخی او را روی رف بالای بخاری مینشاند و میگفت ” عین” لوپتو” یعنی عروسک هستی و بهر حال در آن خانه جایی نداشت و شب دوباره با زن پدرش وارد همان بالا خانه چوبی میشدند سر انجام زن پدر تصمیم گرفت او را به یتیم خانه بسپارد از ارباب سفارش و کمک گرفت و: موکو: را به یتیم خانه شهر برد و آنجا گذاشت و هیچوقت هم دیگر بسراغش نیامد .موکو هیچکس را نداشت ، نه عمه نه خاله ، نه برادر و خواهر ، تک و تنها ، تنها مونس او یک عروسک پارچه ای بود که از خانه ارباب زن پدرش برایش بعنوان عیدی آورده بود .در این برهه از زما ن او با موهای انبوه وزکرده لبان قلوه ای و بهم فشرده حالت دختر بچه ای را داشت که هرآن میخواست گریه کند خیلی یاد پدرش بود و بیاد آن مغازه بقالی که صاحبش باو انگور میداد و میگذاشت او د ر آفتاب بنشیند در انتظار پدرش و تا غروب چشم او به راه بود اما از پدر خبری نبود .حال از فرط گرسنگی وبی غذایی گونه هایش بیرون زده و چهره زرد و صفراوی او نشان از درون معده پر آشوب او میداد چشمانش تیز و درشت و هوش ربای او که برق از آنها میتراوید همیشه یک حالت متفکرانه و موقر بخود میگرفت با هیچکس حرف نمیزد گاهی سر پرستان یتیم خانه گمان میبردند که او شاید لال باشد ، همیشه ار گوشه ای مینشست وبه تماشا بقیه میپرداخت بچه های یتیم خانه سخت او را آزار میدادند ، شپش درون کاغذ میگذاشتند وروری سرش میریختند وسپس به مربیان یتیم خانه میگفتند که او شپش دارد ، به ناچار او را مانند یک لته به درون یک اطاقک هول میدادند با یک لگن آب ویک پارچ مسی بزرگ و سرش را با صابونها بد بود میشستند و یا گاهی موهای او را از ته قیچی میکردند . بچه ها دور او جمع میشدند و برایش کچل کچل کلاچه را میخواندند او تنها تماشا میکرد .کسی باو یاد نداده بود چگونه از خودش دفاع کند ، عروسکش را که حالا دیگر حسابی چرک و سیاه شده بود بغل میگرفت وزیر پتو از سرما میلرزید .کم کم خواندن و نوشتن را در یتیم خانه فرا گرفت و دانست که سر زمینها وبا زبانهای زبانهای دیگری نیز در دنیا وجود دارد و فهمید که بیرون از یتیم خانه دنیای بهتری میتوان یافت ، یتیم خانه جای بدی نبود از حانه زن پدرش بهتر بود ناهار و شام و صبحانه داشت وبا بچه های دیگر دوست شده بود خیلی ها رفته بودند ، خیلی ها مرده بودند اما او هنوز بود ،سر پرستی بچه های کوچکتر را بعهده گفته بود ، لباسهایشان را میشست ، اطاقها را تمیز میکرد ، مانند یک رباط مرتب درحال حرکت بود بی هیچ شکایتی .
چند کتاب پیدا کرد و آنها را خواند، حال گاهی خود را در لباس » جین ایر« میدید که د ر قصر بزرگی با یک شوالیه اسب سوار آشنا شده و عاشق او میشد ، زمانی خود را در نقش کوزت بینوایان میدید اما نه چندان میلی نداشت که کوزت بماند از جین هم خوشش نمی آمد او خودش را میخواست و میل داشت تا خودش باقی بماند کتابها را بهمراه لباس کهنه ها مردمان خیر به یتیم خانه میدادند!!!روزی فرا رسید که دیگر مربیان یتیم خانه باو گفتند :تو برای ماندن در اینجا خیلی بزرگ هستی ، باید بعد از این هم برای خودت فکری بکنی ، .
سپس خانم مربی گفت “
ببینم شناسنامه داری ؟
شناسنامه ؟ نه ! نمیدانم چی هست ؟
اوه ، چه مشگل بزرگی ،
چطوری ترا اینجا راه دادند ؟
سپس به راه افتاد و به طرف دفتر رفت همه دفاتر را زیر رو کرد سالی که ” موکو ” آمده بود ایشان هنوز نبودند، حال باید به دنبال شناسایی او برود ، دفتر و پرونده بزرگی را یافت ، هیچ . تنها یک نام روی یک برگ سفارشنامه بدون عکس بدون هیچ و تنها نام زن پدرش که ” سلطان” بود .خانم مدیر یتیم خانه بسبک زنان قدیمی با دندانهای مصنوعی و چشمان آستیگماتش دست در جیبهای روپوش خاکستری خود کرده و داشت راه میرفت و فضیلت میفروخت ، خوب ! حالا باید چکار کنیم ؟ اسم پدرت چیست ؟
بابا ،
نه اسم او
نمیدانم
فورا دست به کار شده با شش قطعه عکس که عکاسی سر گذر از او گرفت ویک برگ از آن سفارش نامه راهی اداره ثبت احوال شدند .موکو تازه چشمش به خیابانها و مردم و ماشین ها افتاد نه جایی را میشناخت و نه کسی چقدر شهر عوض شده بود آن بقالی و آن انگور فروش دیگر نبود حال بجای درشکه ها اتومبیلها بوق میزدند چهارده سال در آن یتیم خانه متروک او را بکلی از دنیای بیرون جدا ساخته بود در اداره ثبت احوال نامی بجای نام پدر گذاشتند و بجای نام مادر سلطان و تاریخ تولد ؟ چه ماهی ولش کن وسط زمستان یا تابستان یا بهار بهر حال ارقامی را پیدا کردند عکس او را روی آن مهر کردند با چند سوزن و نامش شد ” موکو سلطانی ! به راستی او یک ونوس بود ! .دختر بیچاره ! حال حد اقل اجتماع پر ابهت او را به رسمیت میشناخت و میتوانست او را بشناسد ! چند دست لباس کهنه اهدایی اهالی محل را به همراه چند جلد کتاب اوراق شده با همان عروسک جلی پاره پاره اش درون چمدان گذاشت و در حالیکه خانم مربی کاغذی به دست او میداد آدرس چند بنگاه کاریابی و چند بنگاه معاملات ملکی او را تا دم در بدرقه کردند .او میگریست ، از خیابانها میترسید مردم مرتب باو تنه میزند مردانی هوسباز به دنبالش راه افتاده هریک صوتی و متلکی باو میگفتند ، حال او با قدی بلند ، کمر باریک و سینه های برجسته و موهای انبوهی که مانند آبشاری از طلا بر پشت سر ریخته بود مانند یک خورشید درخشان صبحگاهی در میان آن جمعیت میدرخشید زنی باو نزدیک شد وگفت “
دختر جان اقلا موهایت را ببند یک چارقد هم بکش روی سرت !!! او تنها دو سنجاق بر دو طرف موهایش بسته بود و ترسان و لرزان به دنبال آدرس ها میگشت …..بقیه دارداز سری داستانها ی روزانهثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا / 18/11/2017 میلادی /.. -
روح و هر پیکری
پس از این زاری مکن / هوس یاری مکن /تو ای ناکام دل دیوانه !چند روز است ان اشعار بر زبانم جاری ساست ، سالهاست که هوس یاری ندارم و آرزوی دلداری هرچه بوده دل آزاری بوده است .کرکره ها را با لا میکشم از هر سوراخی لوله های گاز آشپزخانه طبقات مختلف مانند توپهای ناوارون سر بیرون کشیده اند در این فکر اگر مثلا میل به هوای ازاد داشته باشم و بخواهم نفس بکشم در این هوا غیر از گاز سوخته چیزی به درون ریه هایم فرو نخواهد رفتاین بساز و بفروشی و یا بیانداز و برو همه جا هست ، همه زمستان از دیدار آفتاب محرومم و تابستان داغ زیر سایه خورشید برشته میشویم و باز سری بر آسمان بلند میکنم که خوب ، بهتر است اینجا میتوان کمی نفس کشید بهتر از آن ویرانشده میباشد .نه ، در زمستانها خورشید میلی ندارد نورش را بمن بپاشد تازیانه حواسش در جای دیگری است روز و شب من فرقی باهم ندارند .او در جایی دیگر با تیغه های تیز نورش هنر نمایی میکند ، در این سو همه مرده اند ، همه هیچند ، من هستم با خود و خواسته ها یا نا خواسته هایم .جایی نیست تا من محو تماشای آن باشم غیر از ردیف اتومبیلها در گسترش پهن خیابانها و گاهی مرا ا ز دیدن بچه ها محروم میسازند چرا که جایی نیست تا آنها هم قراضه های خود را بگذارند .بیاد بیست و چند سال پیش افتادم که سفری به سر زمین مادری داشتم خیابانها را که نمیشناختم نفسم هم از شدت گرد و غبار و اسمان دود آلود گرفته بود نفس زنان خودم را به درب یک مغازه انداختم و آدرسی را خواستم ، چند مرد تسبیح به دست خیره خیره مرا نگاه کردن و سپس پشت خود را بمن نمودند ، از یک بانوی رهگذر آدرس را خواستم واو بمن گفت هیچگاه باین مغازه ها نزدیک مشو تا صبح هم بایستی بتو جواب نمیدهند چرا که بدون حجاب هستی ،هنگامیکه برگشتم در فرودگاه تمیز وبا بوهای خوب از عطرهای اشباح شده در هوا اولین کاری را که کردم مرد سپور را بوسیدم و سپس زمین را .حال مهم نیست که در پشت پنجره من توالت همسایه قرار دارد و یا آشپزخانه اش من هیچگاه آن پنجره را باز نمیکنم مانند درب خانه مادری را .آنجا را برای بینندگان آفتاب غم گرفته که زیر چراغهای کم نور و شمع های نیمه سوخته لباس هرزگی خود را به نمایش -گذاشته اند وا میگذارم .بگذار آنها به کام برسند و گا م به گام به سرازیری ننگ و کثافت فرو روند آنها نور خورشید را نمیشناسند همه زندگیشان مانند شب کورها در تاریکی ها گذشته راز روشنایی را نمیدانند چیست چراغ “خرد “خاموش است نوری از آن بیرون نمیتابد و هیچکس نمیداند چگونه گامی بطرف آن چراغ بردارد.در هرکجا ی دنیا کوس رسوایی و کوته نظری و کوته بینی خود را میکوبند .اما ، من آهسته گام بر میدارم تا همسایه صدای قدم هایم را نشنود من رفتن گام به گام را بیشتر دوست دارم تا دویدن و نرسیدن من رهرو عشقم .وتو ای زندگی ، ای عشق وای خدای نادیده ، که همه دریک قطره به هم آمیخته اید ، هنوز زمان پژمردن من فرا نرسیده است خدای من در فراسوی بی نهایت در پشت سر من ایستاده و در نیست شدن مطلق نماد کل هستی را به نمایش میگذارد و عشق ، آری عشق شاید آنی تبدیل به کینه ای بزرگ شود و کهنه و درون پیکری ریشه میکند در اعماق وجود انسان و ذره ذره های پیکر را می پیماید و خود گم میشود و سپس زندگی که در هزار پاره ، از هم بریده و جدا میشود هر پاره ای لبریز از رنج و عذاب است و همه ، بلی ، همه از هم میگریزند. عشق گم میشود ، زندگی تباه میشود و خدا نیز رویش را بر میگرداند .ثدر قیامت باز به رهش فرو ریزم جانافتد آنجا چو گذار من و جانانه بهم …….” صغیر اصفهانی ”پایانثریا ایرانمنش ” لب پرچین » . اسپانیا . 17/11/2017 میلادی /.. -
درود به گذشته
در همان اواخر قرن نوزدهم و اویل قرن بیستم ، خداوند از کار خداوندگاریش کناره گرفت و دنیا را به دست شیطان سپرد در زمان اهریمن دیگر هیچ خدایی زاده نشد و خدایان گم شدند و هیچ نبوغی شکفته نشد غیر از جنگ و قهر و جبر و کشتار ، گذشتگان خوب رفتند و آنچه باقیماند چند ” آمیب یا تخمک ” که در گوشه و کنار میان علفزارهای رو بخشکی رشد کردند و نه این شدند و نه آن میان مرز بودن یا نبودن ماندن یا رفتن .یک شاعر دنیا را از دید خود مینگریست زندگی را بصورت یک ضیافت خوب ، اما شاعران نیز این ضیافت را گم کردند و همه به ته کاسه لیسی افتادند ، این واقعه بسیار دیر به مغز ما خطور کرد ، خیلی دیر دیر تر از آنچه شخص با در نظر گرفتن ارتباط بین علم و دانش و الهام شاعران و یا مذهب که بطور شخصی وجود دارد ، بیابد ، تنها در انتظار وقوع حادثه نشستیم اولین جنبه های آنرا گم کردیم ، جنبه خوب حقیقت و عشق را حساسیت و پذیرایی از آن خارهای بیابانی در مقابل تلخ و شیرین حقیقت برایمان یک سرگرمی شد سیمای راستین انسان گم شد .امروز اگر از کسی بخواهی که ” حقیقت” را برایت بیان کند همه دنیا را شاهد میاورد واگر از عشق بپرسی سری به لباسهای زیر خود میزند و در آنجا آنرا جستجو میکند .این امر تنها منوط به سر زمین ما نیست به همه دنیا سرایت کرد شیطان یا اهریمن پنجه هایش را روی دنیا باز کرد و ناخنهایش را فرو برد تا جاییکه بسیاری دیگر قد راست نکدند ، رنج کشیدن و رفتن به دنبال حقیقت آنهم با موعظه های مردانی که لباس روحانیت را پوشیده اند کاری بس خطاست میتوان ریشه آنرا ریشه حقیقت را در کتب ” نیچه” و مکتب پر غرور او یافت .در آنجا میتوان مطابقت کرد بین بد و یا خوب را امروز دنیا دچار یک حقیقت روانی بسیار خطرناک شده است ، کوتوله ها دنیا را دردست گرفته اند ، زا ده ابلیس ، و فرمان میرانند ، نیمی از مردم دنیا دچار افسردگی شده اند ، عده ای تنها بخوردن میپردازند میل دارند بخورند تا چاق و فربه شوند .عروسکهای قلابی و دلقکهای چوبی که سر نخ دردست دیگری است روی صحنه میرقصند و آواز میخوانند شعر میسرایند همه از اینکه بینی شان دراز شود و بشکل ” پینو کیو” در بیانید ابایی ندارند چه بسا باعث افتخارشان باشد .هنرمند و نویسنده نباید هیچگاه و به هیچ وجه خود را وارد این اجتماع کند باید از همه سیستمها دوری بجوید در حالیکه در بیشتر سر زمینها این نویسندگان و شاعرانند که طوفان بر پا میکنند باد میکارند و درانتظار دروی طوفان سهمگینتری هستند .زمانی نویسندگان و شاعران در لابلای نوشته هایشان به ادبیات روانکاوی نیز میپرداختند و به نحوی که اقتضا میکرد سلسله عقاید خود را ابراز میداشتند ، بعنوان مثال ” مرگ در ونیز ” نوشته توماس مان و یا یوسف و برادرانش که باز هم به همین نویسنده تعلق داشت ، و توماس مان شاید آخرین بازمانده آز نسل خدایان دیروز بود .امروز ” فروید ایرانی” ما در تمام سایت ها مشغول ” سکس نواری میباشند !! شاعران ما بیشتر سر در جبین خود کشیده و نشخوار گذشته ها را میکنند نویسنده ای هم دیگر به دنیا نیامد اگر هم آمد خط و آثارشان در رسای ستایش رهبران بود نه بیشتر از خط قرمز نباید عبور کرد .این تفاله های دیروزی ، این زباله ها و ته مانده های مذهب که امروز حاکم بر جان و مال و هستی مردم ایران هستند شاید آخرین جانورانی باشند که به زباله دانی تاریخ خواهند رفت احتیاج به یک سم باشی بزرگ داریم یک ضد عفونی اگر سر زمینی باقی ماند .اگر تله خاکی برایمان گذاشتند درحال حاضر از هر سو زلزله ها مشغول تقسیم بندی میباشند و دستگاهای حکومتی هم همه را مرده وزنده درون کامیون زباله دانی ریخته به زیر خروارها خاک میسپارد .جنبش خای فاشیستی نیز درحال شکل گیری اند بی صدا که بنوبه خود باید نقشی را ایفا کنند .شب گذشته بدترین شب زندگیم را گذراندم و از آن پروردگار گم شده خواستم که دچار فراموشی شوم ، خواب وفراموشی بهترین نعمتی است که نصیب یک ” انسان” میشود .من دانشی ندارم ، بضاعتی هم ندارم که دانش دیگران را بخرم و بنام خود به چاپ بسپارم میلی هم باین کار ندارم درحال حاضر همین چند خط درهم و مغشوش و من در میان دستهای دیگران در پرواز است. میلی هم ندارم در زمان فرمانروایی ابلیس نامی برای خود بیابم ، افتخاری نیست . پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 16/11/2017 میلادی /.. -
آسودگان
ما آسودگانیم ، آسوده خوابیده ایم .تنها فرهاد بیدارست برای ویرانی کاخ شیرین ، معشوقش .و نگران ویرانی کوه بیستون که آنهمه برایش زحمت کشید ، ما اسوده ایم ، نان و کبابی هست . و شرابی و آفتابی و لب آبی !!امروز چهارشنبه است و روزهای چهارشنبه در مذهب و کیش آیین زرتشتی روز مبارک و روز ستایش است .اگر بگذارند که دنیایی باقی بماند ، این امریکا نیست که جهانخوار است بلکه خرس سفید است که همه دنیا را میخواهد .انگشت و جای پای او در همه جا هست حتی در شورش ” شهر “کاتالونیا ” .او همه را میخواهد میل دارد رییس دنیا باشد ،حوصله مذهب و منبر و دیر و کلیسا را هم ندارد . در ایران هم این بازی وحشتناک را به راه انداخت تا مردم بکلی از ایمان روی برگردانند دو و نیم میلیون آخوند بیسواد و بیشعور تنها میخورند و چرند میبافند .دلم سخت گرفته ، آنچنان که میل به گریه دارم ، شمعی روشن کردم یک شمع نمیتواند گویای روشنایی روح همه رفتگان باشد اما من دعا خواندم سخت احتیاج داشتم که دعا بخوانم برای یزدان پاک ، بیاد مسیح بود م که او هم ساده دلانه در میان گروهی دشمن بر صلیب آویخته شد و بما نشان داد که هرکس باید صلیب خود را حمل کند تا پای گور اگر چه این صلیب آهنی باشد تنها یهوداهای زمان میتوانند با سکه های طلایشان خوش باشند و سپس خود را حلق آویز کنند .نماز و دعای من خیلی ساده بود ، خم شدم در برابر نور یزدانی که از یک شمع کوچک شعله میکشید نه تکبیرة الحرام داشت نه قد وقامت نه کعبه را شناختم و نه خانه خدا را .و حجرالا سود من زمین خالی اطاقم بود .دلم گرفته ، سخت هم گرفته میل به گریه دارم ، بیاد آن چهره های منفوری هستم که درروی زمین دیدم بیاد کودکانی بودم که سر گرسنه ببالین میگذاشتند و بیاد دستهای سرد وپاهای یخ کرده خود هستم که شبها آنها را با کیف آبگرم آرام میکنم .در قفس تنهایی خود به دنیای بیرون میاندیشم به جوانه هایی که ناگهان خم میشوند به درختان نورسی که ناگهان اره میشوند .دخترم هرروز نیمی از غدایش را برای مردی میبرد که زیر پل تنها روی یک صندلی چرت میزند . در اینجا هم دیگر کسی میلی به کمک ها ندار د همه را باید به ارباب پرداخت ،ساختمانها با یک روش هندسی ثابت بالا میروند و مردم زیر آن مدفون میشوند آنهاییکه نه راه کعبه را میدانند و نه راه میخانه را هردو از یک سر چشمه آب گیری میشوند . اب های درون خانه ما تصفیه میشود یعنی دور خود میچرخد میرود وبر میگردد یعنی همان آب رفته را دوباره مینوشیم با بوی بد داروهای ضد عفونی ، مرده ها برایمان آواز میخوانند و یا فیلم بازی میکنند گل فروش محله ما گلهای را با رنگ پلاستیکی رنگ زده وبا شاخه های سیمی .مردم بی تفاوت با شیرینی های کهنه درون انبارها مینگرند برای میز شب نوئل باید همه چیز آماده باشد کاغذ های رنگی توپ ای طلایی و اسباب بازی های گران قیمت .و من در فکر پیدا کردن واژه هایی هستم که دردهایم را تسکین بدهد / ثریا / اسپانیا /چهارشنبه 15 نوامبر 2017 میلادی و دیگر هیچ …..، -
کتابی با برگهای سپید
یادت همیشه در دلهاست /امروز چهل ونه سال از مرگ او میگذرد ، اما همچنان زنده و جاودان است .نامی که همه با احترام از آن یاد میکنند ” رهی” .امروز بیاد مردگان و یا زنده های مرده افتادم که همچنان مانند خوک سرهایشان درون آخورهاست و میخورند و مینوشند ، نمیدانم چند تن از آنها یکه که میشناختم زنده اند، آنهایی که در لندن بودند و یا در کمبریج !.اوف …. حتی از بیاد آوردن نامشان اکراه دارم اما بعضی از آنها در تاریخ ایران سهم بسزایی داشتند یعنی در بهم ریختن و ویرانی سر زمین ما و خود ما .بیاد ” منیر ” افتادم ! نمیدانم زنده است یا مرده همان زن دهاتی اهل خوی که شوهرش یک محضر در جنوب شهر داشت و برادر شوهرش تازه وارد ارتش شده بود و لقب سرهنگی را یدک میکشید . ( این ساواک ) بد جوری به بعضی آدمهای ناباب میدان داد و آنها را ناگهان بزرگ کرد ماننند بت های گچی که هم خود فرو ریختند وهم دیگران را و پایه و اساس را ویران ساختند ..جناب تمیسار شدند و در شمال انگلیس خانه داشتند ، در شمال خودما ن ویلا داشتند گردن بند همسرشان بیست و نه قیراط الماس بود که با نخ سیاه بر گردن مبارکشان محکم می بستند و خود را مانند کنتسها میاراستند ، جناب تیمسار دست دردست مافیای تجهیزات مسلح نیز بودند ، درعین حال جاسوسی دوجانبه و لو دادن : کنفدراسیون جوانان : را در لندن و دست آخر با همین رژیم منفور نیز در جنگ ایران و عراق کار میکردند .تازه خانه بزرگ سعادت آبادشان را ساخته بودند هر اطاقی به رنگی مانند کاخ های سلطنتی و ما میهمانشان بودیم مطابق معمول من نزدیک ساعت ده خوابم گرفت و رفتم در اطاق یکی از بچه ها خوابیدم تا میهمانی تمام شود ( این کار همیشگی من بود ) زود میخوابیدم ! شاید یک علت عقب افتادگی من از این اجتماع بگرو باز و ثروتمند و معشوقه گرفتن همسرم همین خوابهای طلایی من بودند !!.یک روز ناگهان معلوم شد خانم بیمار شده اند وباید فورا به طرف لندن حرکت کنند بی آنکه یک کلمه زبان بدانند ، خانه بسرعت بفروش رفت و در لندن تبدیل به چند آپارتمان و خانه شد و کم کم به طرف ریچموند پارک رفتند !! تیمسار بو ها را شنیده بود و خانواده را کوچ داد ، بهمراه پولهای بی حسابی که در بانکهای خارج داشتند ، ما تنها با ماهی پانصد پوند در گوشه ای از کمبریج زندگی میکردیم !! آنهم با ارز دولتی برای مدرسه بچه ها و آنها هر دختری ( از پسرها بیخبر بودم ) تنها بهره بانکیشان دو هزار پوند بود ، لباسهایشان و ساعتها و انگشتری هایشان همه” کارتیه” بودند که به زبان فرانسوی هم آنرا ” کاغتیه” مینامیدند !!!! با لهجه آذری .بعدها فهمیدیم نه بانو بیمار بودند و نه خبری از بیمارستان بلکه ” ایران ” ما دچار زلزله و بیماری شده بود و آنکه زرنگتر بود همه را باخود برده بود ، هنوز راهها باز بودند ، من در انتظار کتابهایم بودم ! و لباسهایم ! که هیچکدام به دستم نرسید خانه ما با همه اثاثیه اش ناگهان سوزن شد وبر زمین فرو رفت ! بعد ها تکه تکه اثاثیه و کتابهای ورق شده ام را را در خانه های دیگران دیدم . چه نقشه ها برای آن خانه داشتم ، میخواستم آنرا تبدیل به یک رستوران بکنم تا بتوانم مخارج بچه ها را در خارج تامین نمایم هه هه هه !! مگر خانه میراث پدریت بود ؟ .امروز بیاد”منیر و همسر بیسواد محضر دار او افتادم چه بلبل زبان و چه دو بهم زن و چه صورت فرشته سانی بخود گرفته بودو چگونه همسر بیمار کبدی مرا به میهمانیهای بزرگ مشروبخواری دعوت میکردند ، شرکت درست کردند حق امضاء از او گرفتند باو گفتند در ” هوم آفیس” میتواند منکر وجود همسری من با خودش باشد ” چرا که نیمی ازآنچه او داشت متعلق بمن بود وبه همین دلیل مرا بعنوان ” “گاردین ” بچه ها معرفی کردند ، تا اینکه روزی آن برگ کذایی از هوم آفیس رسید که شما پانزده روز وقت دارید اینجا را ترک کنید بعنوان ” گاردین ” بیشترا ز زمان ماند اید !!! چی؟ ! دیگر دیر بود بچه ها را برداشتم و راهی این ده کوره شدم تا آنها به راحتی آن خانه راهم بفروشند و به کازینو بروند !!!!او را به کازینوها میبردند زنهای جوان را در آغوش او میانداختند ، منقل تریاک را برایش مهیا میساختند ، هفته ها از او بیخبر بودم ، من کجا بودم؟ در گوشه اطاق کوچک و سرد و تاریک خود در شهر ی غریب داشتم برای شام بچه ها و ناهار فردایشان غذا میپختم !!! و بسرعت به خواب میرفتم ! بلی ! این خوابیدن ها مرا از همه مواهب خوب و شیرین زندگی حتی از ” کاغتیه” هم محروم کرد .حال امروز بیاد منیر افتادم که باتفاق همسرش باین شهر آمدند تا آن خانه کوچک مرا نیز از زیر پایم بیرون بکشند و بفروش برسانند برای ” بیزنیس”چه بیزنیسی ؟یک هتل کوچک ، یک پانسیون در همین شهر !گفتم خیز ، من خانه را نخواهم فروخت این آخرین چیزی است که برای تحصیل بچه ها گذاشته ام هرچه را که بردید و خوردید بس است ………پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « . 15.11. 2017 میلادی /24 ابانماما 1396 خورشیدی.——تقدیم به خانواده پر رونق ” هاشمی و بانو ” .پایان -
عمق فاجعه
نمیدانم آیا فهمیدی ؟آیا توانستی بفهمی عمق فاجعه را ! استانی که تو در آنجا به دنیا آمده بودی و به آن افتخار میکردی ، سخت لرزید ، اما گمان نکنم به خانه های محکم و استوار مرکز شهر آسیبی رسیده باشد هرچه بود ! آن دورتر ها بود ، قصر شیرین را بیاد داری ؟ با هم رفتیم خواهر زاده ات در آنجا در یک بیمارستان انترن بود ! مجبور شدیم یکشب را در بیمارستان در آنسوی باغ بسر ببریم ، من در آن بیابان برهوت و خشک نزدیک مرز عراق به دنبال ( کاخ شیرین ) میگشتم ! به دنبال کوهی بودم که فرهاد با تیشه آنرا نقاشی کرده بود و راز عشق را در آنجا برای همه تاریخ ثبت کرد. در آنسوی شهر . در بیستون که اگر هنوز بر جای مانده باشدچرا که :دیشب ، صدای تیشه از بیستون نیامدشاید بخواب شیرین فرها رفته باشدعجیب است که هرچه از تو و یاد توست دارد ویران میشود ، صندلی که پشت میز ناهار خوری بود پس از یکهفته از هم گسیخت و تکه تکه شد بقیه هنوز سالم هستند، قاب عکس تو که با ” بی بی شهربانو” گرفته بودی و زیبت دفترتو بعدها زینت اطاق ما بود نیز ناگهان از هم جدا شد و عکس درون زمین اطاق افتاد .نمیداتم اگر زنده بودی باز هم هم مانند آن زمان که برای زلزله زدگان _ قزوین – کامیون بارکردی و رفتی حتی پالتوی خودت را نیز به یک فقیر دادی ، امروز چه عکس العملی نشان میدادی ؟ ایا تو هم مانند بقیه بی تفاوت مینشستی؟ یا بلند میشدی و کامیونی را دوباره بار میزدی و میرفتی اما این بار دیگر نه از کامیون خبری بود و نه آز آنهایکه بتو کمک میکردند .نه تودیگر ریاست عالیه را داشتی . لابد تنها میگریستی ، منهم گریستم برای مردمی که هیچ گناهی نداشتند ، تنها گناهشان فقر آنها بود .امروز همه واژه تسلیت را بکار میبرند ، پیام میدهند و خود را ارضا میکنند ، اما هیچکس نه در فکر آن مادر فرزند ازدست داده است و نه آن فرزند خانواده به زیر آوار رفته . نه کسی بفکر آنها نیست ، کارهای مهمتری در پیش است ، باید بفکر آینده بود !!!از فاجعه ساختمان پلاسکو تا این فاجعه که به زودی فراموش میشود و از یادها میرود ، چند پیام تسلیت چند همدردی و یا بی تفاوتی .ار یک خواب یا یک بیهوشی بخود آمدم ، ساعت چهار صبح است نه تشنه بودم و نه گرسنه ، اولین چیزی را که بخاطر آوردم زلزله بود زلزله !!! نمیدانم چون در آنجا نبودم نمیدانم طبیعت اینهمه بی رحم نیست ، شاید هم باشد کسی نمیداند ، اما آنچه را که برمن ثابت شده این است که بشر بیگناه به دنیا می آید کمی مخلوط “ژن” و تربیت اجتماعی از او میتواند یک قاتل بیرحم بسازد و یا یک انسان فهمیم و یا بی تفاوت .دستم کوتاه و پاهایم بی رمق و کیسه ام تهی است تا به کمک همشهریان تو بشتابم .در آنسوی مرزها هم با کسی زد وبند ندارم کسی هم مرا ببازی نخواهد گرفت ، [کمک ها را بفرستید ما خودمان به زلزله زدگان میرسانیم ] ! یعنی در جیب خودمان پنهان میکنیم عقلم در پیمودن این راههای دشوار به بن بست رسیده است ، چرا به عقب برگشتم ؟ و چرا دوباره آن راه پیمایی طولانی را از سر گرفتم ؟ واین برگشتن چقدر برایم رنج آور است ، میگویند از عشق تا نفرت تنها یک مو فاصله است این مو را میتوان از میان برداشت ، نفرت خود نیز یک احساس است ، با شنیدن اولین خبر فورا بیاد تو افتادم و بیاد اقوامت !دسترسی من به همه مشگل است ، حال دوباره به عقب برگشته ام و سفر را از نو شروع کرده ام حال دارم دران زمان راه میروم و گام بر میدارم و ترانه های عقیده ام را میسرایم ،بعد از رفتن تو که بی تفاوت گذشتی و رفتی با نفرتی که درون سینه ات تاول زده بود ، من راههای بسیاری را پیمودم بعضی از راهها را مجبور بودم چند بار طی کنم ، درآغاز همه راهها بسته بودند و همه خاموش و من در انتظار دستی از اسمان ؛ نه ، هیچ خبری نشد ، زلزله آمد و همه چیز را بهم ریخت و با خود برد اما من زنده ماندم برخاستم وبا لذتی تمام دوباره شروع کردم باغچه ام هنوز تازه بود و نهالهایم تازه جوانه زده بودند باید انها را آبیاری میکردم .امروز در این فکرم که آن کودکان بی سر پست که وا مانده اند ، آن زنانی که بی فرزند شده اند ، و آن زنانی که همه چیز خود را از دست داده چشم به دست دیگری دوخته اند چگونه باید به یاری آنها برخاست ؟ اگر تو بودی ؟ بر میگشتی ؟ هرچه باشد ولایت تو بود ، هر راهی تنها بتو امکان میدهد که بروی اما برگشت دیگر با تو نیست .امروز اکثرا خاموشند و یا بی تفاوت واین خاموشی لابد معمایی دارد که من بی خبرم من هنوز در صدای بلند گفته هایم را فریاد میکنم و دیگر میل ندارم در بوییدن یک گل ، گلی شوم و یا در سخن گفتن به دنبال جوابی باشم حواسم همه در پرده های ناکامی گم شده است .بهر روی بسیار غمگینم و اندوهم فراوان نمیتوانم مانند بقیه بی تفاوت باشم .نه نمیتوانم .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14 /11/ 2017 میلادی /….23 ابانماه 1396 خورشیدی! -
نوای بی نوایی
ببخشید عربی من چندان خوب نیست ، تا مثلا بنویسم زلزلةالملائک !! !یعنی ” زلزله”.اما این زلزله را خدا برای گناهان بندگانش نفرستاد بلکه خود بندگان آنرا فرستادند و گناهش را به پای پروردگار نوشتند مانند همه گناهان !گروهی بعنوان پیاده روی راه افتادند لوله های نفت بین عراق و ایران را شکستند فوران و آتش سوزی ایجاد شد فورا درب دیگ را گذاشتند چیزی نبود یک حادثه بود ، مهم نیست حال چند هراز نفر بدبخت هم از آن منطقه جان بسپارند اینها همه نذورات الهی است ! آنهم درست سر منطقه بین دو مرز ایران و عراق ، کرند . قصر شیرین ، سر پل ذهاب که اصلی آن بود یادش بخیر در آن زمان که اوضاع صاف بود من یکبار به آنجا رفته بودم چون زادگاه همسر مرحوم بود! البته مرکز کرمانشاهان !! آنجا دهاتهای اطراف بودند تلویویزنها خیلی راحت گذشتند یک صفحه از اطلاعات راستی یا دروغین تلویزیون آنهم به زبان کردی گفتند و رفتند ، این سر زمین که درحال حاضر در” کاتالونیا ” قفل شده ، بی بی سکینه هم کمی شلوغ کرد اما فورا صدای را خواباند .حال مردم بدبخت ، بدون دارو بدون درمان بدون بیمارستان و بدون تیمار و ملای بالای منبر میگوید ” در انتظار هیچ کمکی نباشید این کار خداست که گناهکارانرا تنبه کرده است !!! حال چرا در حجره و بیت رهبری این اتفاقات نمی افت و یا در خانه ملا لواط المک طوسی آنرا دیگر نمیدانم باید از فرشتگان پرسید ویا از مامور جهنم/خنده دار تر ومضحک تر از این مردان عمامه بسر در هیچ کجای دنیا حتی در سیرکها هم ندیده ام ، مردک در تلویزیون میگوید چون ؟ ادیسون ” برق را اختراع کرد حال جایش دریک جعبه مخصوص در جهنم است چون کافر بوده !!! برق را هم برای شهرت و افتخار اختراع کرد !!! حتی الاغ در طویله خنده اش میگیرد .بهتر است خاموش بنشینم و ببینم سر انجام چه خواهد شد آنچه مسلم است آنکه در بیت نشسته خود رهبر نیست بلکه بدل اوست چرا که خیلی جوان و بشاش است چه بسا یک رباط ساخته دست روسها !! باشد .در سالها پیش فیلمی دیدم که زنان را رباط میکردند بدل مطابق اصل ، اصلی را میکشتند و درون مانکن ها شکل او را ایجاد میکردند ویک مغز ویک ماشین هم ادا اطوار ها را در میاورد حتی در عشق بازی همه رباط بودند مانکن بودند هر روز سبد به دست درون سوپر ها همه بشکلهای سابق خود اما دیگر اصلی وجود نداشت همه مصنوعی بودند .حال بعید نیست این یکی هم یک رباط باشد . ما که از نزدیک او را ندیدم عکسها را که میبینیم هرروز جوانتر است و چشمانش براق گویی درون آنها دو عدد لامپ گذاشته اند .حالم خوب نیست . روز گذشته میهمان بودم پر خرابی کردم .بهر روی به بازماندگان تسلیت میگویم و برای روح رفتگان رحمت طلب میکنم کاری از ما ساخته نیست .خود رباط شده ایم .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 13/11/2017 میلادی /.. -
غروب یکشنبه
آن روزها ، در خواب هایمان نیزشاد بودیمهرگز آن لحظات صبح مخملی رازیر ملافه نازک ململ نازکاز چهار چوب درگاهبیرون نمیراندیمهرگز !این تجربه های غلیظ مرگ آور راکه در عمق خوابهای سنگین مااتفاق افتادباور نداشتیمآن روزها ،پاهایمان را از دایره روزانهبیرون نمیگذاشتیمبیداریمان چقدر هولناک بودهر روز و هر شباز هرم داغ این بیداریدر آتش سوزان وحشت بیدار مینشینیمخوابمان تکه تکه ،لالایهایمان ذره ذرهو روزهایمان ظلمانیدر کنار گورهای خیابانیدر خیمه شب زنده داراندر کنار آتش آنان که بیدار ماندندقانون شیون و مرگبر پشت باهمایمان نشستحال پیش از مرگ باید تقیه شویمقلب و زبانمان باید بریده شودلالای تمام شد خواب به بیداری کشنده پیوستحال در ویرانه های تخیل باید نشستدر انتظار پیکی که برایمان پیام تازه بیاوردمردان کاذب و تحیلیل رفتهمردان تن فروشکه به دنبال انزال ابدی خویشندباور نمی کردمخوابمان اینهمه سنگین باشد————————ثریا / اسپانیا / یکشنبه / 12 نوامبر 2017 میلادی /. -
آن مرد که بود ؟
چند روز دیگر نزدیک به پنجاه سال از مرگ مردی میگذرد که وجودش همه عشق ، بود انسانیت بود ، و مهربانی بود و ادب . نام او را باید در فهرست مردان بزرگ تاریخ گذاشت “رهی معیری” .امروز قصد ندارم درباره او بنویسم مقام و منزلت او بالاتر از این است که من بخواهم امروز او را وارد این بحث کنم و از او بنویسم .، امروز صبح واقعا با حال تهوع از خواب برخاستم ، حتی میل نداشتم روز روشن و صبح را ببینم ، دلم میخواست در تاریکی تا ابد میماندم .خوشحالم که سیم ماهواره ندارم و خوشحالم که از تلویزیون بیزارم و تنها رادیو همه نقش را در خانه من بازی میکند هم اخبار را میشنوم وهم موسیقی گذشته ها را .اما ، اما گاهی چیزهایی روی ” یوتیوپ” ناگهان هویدا میشوند که مرا دچار سکته روحی میسازند و از خود میپرسم که ”ما به کجا داریم میرویم ؟ ما کیستیم درباره چه سخن میگوییم ؟ در باره کی؟ کدام بزرگی روح و کدام صفای دل ؟ کدام آزادی بیان و آزادی ایمان و آزادی و سر بلندی سر زمینمان !!!!شرم آور است شرم آور .شب گذشته یک کلیپ از یک زن ؟ نه یک حیوان شهوت آلود ماده روی یوتیوب بود که نوشته بود چندمین کتابش را در آلمان به چاپ رسانده ویکی از این رسانه های اینترنیتی بنام ” تلویزیون” داشت با او مصاحبه میکرد درعین حال داشت جوا ب ایمیلهایش را هم میداد!!!اوف ، بهتر است چیزی نگویم و چیزی ننویسم تنها میتوانم بگویم بالای هفتاد سال را شیرین داشت با موهای سپید و دستهای و پیکر آلوده گه درس سکس به همه میداد ! بعد از جناب دکتر فلان! چشممان باین یکی روشن .به کجا میخواهیم برویم به کجا میخواهیم برسیم ؟ نام این بند گسیختگی و کثافت را چه میگذارید؟ شما ها چه کسانید هستید ؟ از کدام سوراخ بیرون آمد ه اید ؟ این عقده های فروخفته درونتان امروز سر باز کرده و حال معلم جامعه شده اید .دلم برای ” آن مرد” سوخت با ان کتابش که از هر سو مورد توهین و فحاشی قرار گرفت اما جلو رفت چه بسا این مردم را بهتر از من میشناسد .هر شب با هزاران افکار درهم و برهم به دنبال سوژه میگردم و به دنبال کلمات و چگونه آنها را ارایش بدهم ، درست بنویسم ، برای چه کسانی ؟ برای این موجودات ؟ این حیوانات جنگلی بند پاره کرده ؟ .هر چند خوشبختانه خوانند گان من فرق میکنند ، کتابهای آن مرد بزرگ ایرج پزشکزاد روی دستش مانده اما کتابهای این زن هرزه تا دورترین دهات ایران رفته چون از چیز هایی نوشته و عکسهایی گذاشته که مورد احتیاج همه هست ؟ این نفس اماره مرتب درحال کار کردن است ، حتی درمیان سینه زنی ها و عزا داریها !!!سرزمینی که بی صاحب باشد و رهبرانش مشتی دزد و آدمکش و حرامزاده باشند بهتر از این نمیشود ادبیاتش نیز باید در همین حد باشد همچنانکه ملاها با وقاحت تمام جلوی دوربین از هر چه نا بدتر حرف میزنند و راه روش آمیزش را نشان میدهند . این لجام پاره کردن واین همه نکبت و کثافت تنها برای همان بگیر و ببند ها بود . ایمان را که از مردم گرفتند ، موسیقی های خوب و پسندیده را از میان بردند ، عربده های مردان بی خدا را جایگزین آن ساختند ، هنر بکلی نامش از صحنه روزگارشان محو شد حال تنها باید ” به پایین تنه و آموزش آن پرداخت آنهم به همت زنی که در زندانها بوده و حال پناهند ه سیاسی !!! در آلمان است و در هامبورگ در کنار فاحشه های آلمانی که درون ویترین مینشینند درس خوانده و تجربیاتش را بصورت کتاب در اختیار عموم گذارده و جالب آنکه آن مردک گنده با پیراهن زرد رنگ وبا کراوات هفت رنگ با سر بلندی تمام میگوید که ما امروز افتخار داریم !!!!با بانو فلان مصاحبه کنیم و ایشان از طریق اسکایب فرمایشات خود را میفرمایند در حالیکه بر در و دیوار اطاقشان آلات مردانه و زنانه و عکسهای تهوع آور آویزان کرده اند و پیکر پر دست انداز کثیف شان را به نمایش میگذاشتند !!!آزادگی یعنی این ، بی بند وباری و کثافت و در لجن دست و پا زدن ، در دنیای آزاد خارج چه چیزی را فرا گرفتید ؟ چگونه یک تغار رنگ بر صورتمان بمالیم و چگونه بغل خوابی کنیم روانکاو هم درا ین مورد داریم !!!!اوف …. نه بهتر است امروز را بفراموشی بسپارم و آنچه را که دیدم بالا بیاورم و امیدم را ازا ین مردم ببرم و برگردم به لانه خود وهمان ذکر مصیبتهایم برایم کافی است به دنبال هیچ کلام یا واژه زیبایی نروم و از خو د نپرسم فعل کجا بود فاعل کیست و و فعل مجازی را کجا باید بگذارم ؟ امروز جای این حرفها نیست ، پر قدیمی فکر میکنم و به دنبال اشعار زیبا و بکر و دست نخورده هستم تا بخورد دیگران بدهم ، کسانی هستند که عشق را تنها دریک ” سوراخ” میبینند و اندازه آلت مردانگی شان را باید بزرگتر کنند و به نمایش بگذارند نه بیشتر.پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .12/11/ 2017 میلادی ! -
فرا سوی روشنیها
این عکس را شب گذشته با موبایلم گرفتم و روی اینستا گرام گذاشتم ، برای تو مفهومی ندارد ، اما پسر بزرگت آنرا شناخت و بمن لایک داد!! چرا که برای تولد دهمین سال او یک پرچم ایران را هدیه بردم ، من شبها زیر این تابلو میخوابم ، زیر پرچم سر زمین از دست رفته ام .امروز نمیدانم که هواپیما ترا به کدام سوی جهان میبرد ، برای من فرقی ندارد به چین بروی یا به ژاپن و یا به سنت پیترزبورگ یا به امریکا و یا به آیسلند و یا به آلمان و یا به……….. تو همیشه درراه سفری ، وهنگامی که بر میگردی خوابهایت آشفته شده و بهم ریخته خسته در تختخوابت میافتی .هر چه باشد تو دیگر متعلق بمن نیستی متعلق بخودت و آینده فرزندانت هستی ، خوشحالم که خودت را پیدا کردی و نزدیک به کوههای بلند و پرشکوه شدی و نامی برای خودت یافتی ، دل من از ترس میلرزد که مبادا گاهی لغزشی کرده و مسئول شکست تو باشم بنا براین نام فامیل مادریم را روی خود گذاشتم ، سالهاست که از همسری بودن پدرت استعفا داده ام و آن نام پر افتخار را برای خودشان گذاشتم .من دیگر نمیتوانم ترا در آغوشم بفشارم و بنوازم همیشه بتو حق میدهم نه به سرسختی دلم بسرعت از آنها میگذرم از افسرده شدن بیزارم و در خود ماندن در خود سفت و سخت شدن .دیگر بیاد نمیاورم چه بود و چه گذشت حتی به عکسهای قدیمی نیز نگاه نمیکنم و آلبوم ها را پنهان کرده ام از گذشته چیزی جلوی چشمانم نیست چرا که آینده ندارم و گذشته ام نیز ویران شد چیزی از گذشته جز چند عکس فرسوده باقی نمانده است که من به آنها افتخار کنم .تنها ” مذهب قدیمی مادرم که شب گذشته باو پناه بردم ، نه من دیگر گناهان را نخواهم بخشید نه میبخشم و نه فراموش میکنم .اما امروز آنچه را مبینم از دیده ام فورا پاک میکنم و یا میشویم گناه را هنوز در خود ندیده ام تا فراموشش کنم.زمانی فرا میرسد که مجبورم از آسمان مردمانی بگذرم که آفتاب عقل خود را به دست باد داده اند و خورشید آنرا خشکانیده است .امروز همه چیز دریک ترازو سنجیده میشود ، نیکی ، خوبی ، مهربانی و عشق و در آنسوی ترازو سود و زیان !من بکلی خود را از وابستگی بتو کنار گذاشته ام هیچگاه هم از تو طلبکاری نکردم تنها خیالی خنک وبا صفا بر روی سینه ام سایه میاندازد که ” خوب حد اقل مانند سایر جوانان امروزی نشد که د ر گوشه ای لم بدهد و بخود مشغول باشد و یا در صف دیگران راهپیمایی کند و یا به دنبال زنی باشد که او را بنشاند ، خوشحالم که مرد شده ای یک مرد کامل و من همین را بعنوان یک هدیه بسیار ارزنده از طبیعت میپذیرم .گاهی لبه تیغ اندیشه های دردناکی به سینه ام میخورند و مرا فکر وا میدارند ، زمانی است که نگاهی به اطراف خانه کوچک و محقرم میاندازم و اثاثیه قدیمی وبا خود میاندیشم که :این بود پایان آن راهی که آنهمه برایش رنج کشیدم ؟شاید باشند کسانی مانند من که همه چیز خود را از دست داده اند ، اما من خودم را از دست ندادم .سوزندگی این اندیشه را به زیر خاکستر نرم خیالم فرو میبرم و تنها چند قطره اشک روی آتش دل فرو میریزد و آتش هوس را خاموش میکند .بیاد مادر بزرگت ، “مادر پدرت “میافتم .که همیشه آواره بود و در خانه بچه هایش میزیست ( حاجی) مشغول تدارکات پایین تنه اش بود بنا براین تمنایی ندارم .در سایه رویاهایم راه میروم وبا کمی آب لبان تشنه ام را نم میزنم به آیینه مینگرم …..نه ، هنوز میتوانم و خواهم توانست .روزگاری بسوی وطنم میرفتم بی آنکه بدانم کجاست اما امروز آنرا هم به دست فراموشی سپرده ام چون دیگر آنرا نمیشناسم آنرا نیز مانند تو از من گرفتند اما امروز میدانم که به هر کجای دنیا که بخواهم میتواتم بروم بی آنکه کسی برایم مرزی تعیین کند ویا خط مرزی بکشد ، امروز سفر من بین چند اطاق و حمام و گاهی گذری در خیابان بیشتر نیست . اما با خیالم به سفرهای دوری میروم خیلی دورتر از مرزهای زمینی .خوشحالم که کتابخانه ام پر است و خوشحالم که موسیقی هنوز مرا به عوالم دیگری میبرد و نشخوار آنچه که د ر جوانی کرده و یا داشته ام برایم کافی است .من هنوز سنفنونی گیاهان را در باغچه خشک شده خانه ام میشنوم واژه ها را به خوبی میشناسم .تو نیز واژ های خودت را داری درمیان آنها گم شده ای . سفرت به سلامت . ثثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / .11/11/207 میلادی برابر با 21 آبان ماه 1306 خورشیدی !/. -
رویاهای از دست رفته
روز گذشته یک خط از یک شاعر فراموش شده بنام “موریس بارس ” آوردم فرانسوی /آلمانی وبی نام و نشان خیلی کمتر انسانهایی او را میشناسند بخصوص نسل امروز که ابدا حتی در ویکیپدیا هم نمیتواند به درستی نام و نشان او را بیابد ، او به إنسوی ماوراء بشریت بجایی ناشناخته رفت شاعر خون ، شاعر هوس ؛ مرگ و دست آخر ناسیونالیستی دو آتشه و به تمام معنا وعاشق موسیقی .امروز میل دارم از تو که سالهاست رفته ای و دیگر نام و نشانی از تو باقی نیست اما دوستانت همچنان دوران کهنسالی را پشت سر گذاشته اند ، بپرسم که در رهبری کدام یک از روسای جمهوری امریکا بسوی ابدیت رفتی ؟آه ، یادم آمد ، در رهبری ریاست جمهور مرگ : بنام “جیمی کارتر” .آنقدر این ریاست جمهوری های طولانی میشوند و قحط الدجال است که گاهی فراموش میکنی ، چهارساله میشود هشت ساله و سپس مشروطیت پیدا میکند و خانوادگی میشود از پدر به پسر و سپس به پسر کوچکتر و یا از شوهر به همسر مانند ارث پدری میرسد !خوشا بحالت ، نماندی تا این دنیا وحشتناک را ببینی ، نه ابو عمامه را دیدی و نه آن زن هرجایی را و نه دیگران را ، راحت رفتی حال مجبور نیستی غذاهایت را بشماری تا میزان سم آنها را ارز یابی کنی و سپس در یک حالت نیمه بیهوشی از خود بپرسی چرا باین روز افتادم ؟ میدانی بزرگان کشتزارهای خودشان را دارند ومواد غذایی آنها ” از نوع خوب پرورش یافته و اورگانیک ” است گوشتهایشان را از فیله های گاوها وبره ها و گاهی هم فیله ماهی های دریاها از نوع ماهی آزادی که همیشه میخندد ” دالفین ” بر میگزینند ماهی های پرورشی درون سم را یخ میزنند ، سبزیجات آلود به سم شیمیایی را یخ میزنند و درون بسته های شیک بما میخورانند ، این روزها دیگر در بازارها میوه هم یافت نمیشود تنها سیب ای سمی که باید به دست حوای زمانه برسد ……خوشا به حالت ، خوب موقعی از این جهان رفتی و خیلی کثافتها را ندیدی .داشتم از موریس بارس مینوشتم آخرین سروده او این بود “این امواج نسیم روحپرور است ،یا تموج رایحه رحمت است ؟چه دامن میکشد وپیرامونم میچرخدآنرا ببویم ، یا به آن گوش فرا دهمبنوشمش ، یا در آن فرو روم ؟شمیمی شامه نواز آیا بیرونم میبرد ؟در تموج خروشان دریای رحمت ؟در چرخش پر صدای امواج عطردر نفس جهان کایناتمدهوش . غرق میشوم ، فرو میرومچه سعادتی از این بالاتر ؟——او نیز مانند تو در دنیا ی خوبی میزیست واین ترانه را برای ” واگنر ” و موسیقی عمیق او گفته بود !حال ما چه داریم بنویسیم ویا بسراییم .خورشید همچنان داغ میدرخشد / خبری از نم باران نیستدرختان همه پوسیده و خشک شده زمینها همه در زیر بتونها و سیماننددریاچه های رو به خشکی میرونداقیانوسها غرش میکنندآواز مرغ شوم ، جغد جنگ و دهل و طبل شیطان پرستانهمه جارا اشباح کرده استبوی عطری به مشام نمی رسدهرچه هست بوی گند زباله های اتمی و بوی گند مردان و زنانی کهمانند من ، که دل از جهان نمی کنندامروز سخنی از زیباشناسی نیست ، سخنی از ترکیبات اندام یک زن نیست ، زیباترین اندام ها را میتوانی در برج های سر به آسمان کشیده ببینی که با لوندی بتو دهن کجی میکنند و خود را به رخ تو میکشند . دیگر کسی به رویاها نمی اندیشد رویاها در کارخانجات اتو مبیل سازی و اسلحه سازی در پروازند دیگر نمیتوانی بین رنگها انتخاب کنی یا سپید یا سیاه .صدا و عطرها و تحولات مرموز آن زمان بطور کلی گم شده اند .من خوشحالم که تو نیستی با آن چهره مهربان وآن دل حساس .چه غم امپراطوری مقدس روم با خاک یکسان شودد ر عوض هنز مقدس المانی همیشه زنده خواهد ماند ……. امروز فرمانروای جهان هستی ماست که احساسات به ظاهر وطن پرستی آنها دلها را میلرزاند و ریش صحرا نشینان را می آراید .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /10/11/ 2017 میلادی برابر با 20 آبانماه 1396 خورشیدی />……که دیگر این خورشید هم خاموش خواهد شد به همت کردان مهیب غول پیکر ! -
موسیقی
» این ها ، هجوها ، و همه حرفهایی است که برای گفتن دارم ” موریس باریس “—————————————————————————–روح موسیقی و عظمت آن تنها چیزی است که مرا بگریستن وا میدارد ، تصویر ذهنی من از موسیقیدانان نوع دیگریست،آنها خدایان منند ، چهره رنج دیده ریچارد واگنر که بهترین نماینده قرن نوزدهم بود و چهره خشمگین لودیک وان بتهون که نمایان گر خشم او از مردمی بود که دوست نداشت اما به آنها احتیاج داشت و چهره شیرین موزارت که چگونه قربانی خود خواهی ها شدشب گذشته روی یوتیوپ سنفونی کامل شماره 9 بتون ( کرال ) را نیمه کاره دیدم و خوابم بود امروز آنرا روی تلویزیون انداختم تا بهتر ببینم این سنفونی در سه سال قبل با ارکستر سنفونی شیکاگو اجرا شده بود دسته کر بی نظیر و رهبر باا کمال قدرت آن ارکستر بزرگ را رهبری میکرد ،” انریکو نوتی “…..همه آنها بنوعی رنج برده اند و چه بسا بعضی ها در تنگدستی و بیماری جان داده اند همه نوکر ارباب و یا دربار بوده اند امروز هم بیشتر ارکستر سنفونی ها ذر خدمت بزرگان است و ما ته دیگ را میلسیم و حظ میکنیم .دراین فکر بودم که چگونه روح ملت ایران را از این موهبت الهی جدا کردند و کشتند باغهای جادویی نقاشی ، رمانهای فرانسوی ، و انگلیسی ، دانش آلمانی و موسیقی آلمانی و در آخر موسیقی خودمان که تازه داشت در جهان جایی باز میکرد .حال در این جنگل غولها با پیراهن های تیره با فاصله ای ای خیلی دور می نگرم و هیچ نمیتوانم تناسبی بین آنها و خودم بیابم هیچ تشبیهی و هیچ قرابت خانوادگی .من قادر نیستم بفهمم که چگونه آن مردم بی فکر وبی مطالعه نشستند برای کسانی عزا گرفتند که نه از خون ما بودند ، نه از سر زمین ما و نه از خانواده ما و تنها کارشان ویرانی و غارت و تجاوز بود ، ما چه میدانیم در آن سالها دردشت بی آب و علف صحرای عربستان بین قبایل چه میگذشت ؟ و چه گذشته بود چرا زنان آنها را قدیس مینامیم و مردانشان را نماد خداوند در حالیکه خودمان هزاران زن پاکیزه مطهر و نماد کامل قدیسی در خاک خودمان داشتیم ، ما برده وار نشستیم به سجود و رکود آنها .قرابت روح ، هدف و شیوه ها در این دو نژاد شگفت انگیز است بی آنکه بهم ربط داشته باشند این عشق معنوی از کجا برخاست این عشق به تعالی وجود آن فرمانفرمایان که تنها هدفشان حکومت بر سر زمین ما بود چگونه شکل گرفت ؟ و چرا نا از یاد بردیم که کی هستیم ؟ واین داستان تا امروز همین امروز ادامه دارد و خواهد داشت .سنفونی نهم بتهون را کلیسا مصادره کرد در این فکرم چه کسانی کلام روی آن آوازها گذاشتند ، بتهوون صدا را بجای ساز گذاشت و برای اولین بار در دنیای موسیقی این انقلاب بوجود آمد که صدا جای ساز را میگیرد و دسته کر تشکیل شد و قرنهاست که ادامه دارد . البته آهنگسازان دیگری هم بودند که شانس آنرا نداشتند کلیسا آنها را بخدمت بگیرد تنها ” باخ” توانست با ارگ خود همه را به زیر یک پرچم ببرد .پس این ” مذهب ” همه جا خود را وارد کرد ه و ارباب میشود وای بحال بردگان .مردانی بزرگ که دل برای بشریت میسوزاند دنباله روی همین موسیقیدانان بودند ” رومن رولان ” آن کتاب معروف و تاریخی خود را بنام ” ژان کریستف ” تنها برای لودیک وان بتهون نوشت از روح او کمک خواست ( بگفته خود نویسنده ) .من در هنر موسیقی و تنها در همین هنر یک اکسیر مقدس میبینم و ستایش میکنم راه رستگاری من از همین راه است نه دریک اجتماع فاسد.وصیت کرده م موقع سوزاندن جسدم از ” رکویم ” موزارت استفاده کنند تا من شادمان به بهشت بروم !ثریا / اسپانیا / پنجشنبه / 09/11/2017 میلادی برابر با 19آبان 1306 خورشیدی ! -
زن ….. درتاریخ
در بعضی از این شهرهای قدیمی این سر زمین که پای بگذاری ، در اکثر از گورستانها ، بوی خون را استشمام میکنی ،بوی خونهای ریخته شده شاید برای آزادی سر زمینشان از چنگال دیکتاتوری در بارسلونا ، در بورگوس ، در آندالوسیا ،بوی خون ” رامون گارسیا ، خوزه سانجز، اوبرتو بائنا و یا مارکز کارسیا لورکا ، در این سر زمین هم خونها ریخته شد و جنگها ادامه داشت کتکها و شلاقها از جانب مامورین انتظامی آدمکشانی که بر مسند قدرت نشسته بودند ، سرانجام ، رهبر بزرگ و پیر آنها ” سانتایگو کاریلو ” دستها را بالا برد و در خانه نشست اما فرزندان خوبی تربیت کرد که توانستند سر زمینشان را به یک دموکراسی تبدیل کنند ، نوه شاه مخلوع را بر تخت بنشانند ، و اگر این شاه سی سال و اندی توانست تاج و تخت میراث پدری را نگاه دارد باید مرهون همسرش ملکه( سوفیا ) باشد واین او بود که با همه تحقیرها توهین ها از اینکه یک خارجی ( اهل یونان ) و برادرش مخلوع و فراری و در کشورش هرج مرج بود ، با متانت جلو آمد و ایستاد .هرچه گشتند ، کوچکترین خطایی از او ندیدند ، زنی مومن به کلیسا و مومن به سر زمینش ، فالنژیستها به لانه هایشان برگشتند فاشیزم کم کم فرو نشست ” هرچند هنوز در گوشه و کنار شهرهای شمالی میتوان نمادی از آنها را یافت: حزبی بنام حزب سوسیال دموکرات حاکم شد و سانتیاگو کاریلو سر از فرمان ” مسکو ” پیچید و به فرمان شاه آمد و دست ملکه را بوسید امروز اسپانیا تغیر کرده است ، کم کم فهمیده که قانون چیست و دموکراسی کدام است هرچند باز انگشتهای نهانی ( مسکو) در بعضی جا ها کار میکند رویهم رفته مردم دیگر حاضر نیستند خود را به خطر بیاندازند .برای سر زمینشان ارزش قائلند البته بیسوادی هم درمیانشان کم نیست اما جوانانی هستند که از تاریخ درس گرفته اند و میدانند نباید نوکر بیگانه شد باید ارباب خود بود .امروز ملکه سوفیا جای خودش را به یک دختر متجدد داده است که تنها نقش او همراهی با شاه فلیپه میباشد چندان طرفدارانی ندارد ، اما هرجا سوفیا حضور پیدا کند صد ها هزار نفر برایش هورا میکشند و دست میزنند چرا که آرامش امروزی خود را مدیون او هستند .امروز میل ندارم به تاریخ اسپانیا بپردازم ، این سر زمین امروز جای زادگاه مرا گرفته و من فرزند خوانده و میهمان ناخوانده این سرزمین در حفاظت کامل بسر میبرم ، مهربانی اطرافیانم را درک میکنم اما خودم چندان اشتیاقی به رفت و آمد ندارم .شاهنشاه ما ، خیلی زود به زنان سر زمین ما ازادی را اعطا فرمود ، زنان ما از بند گسیخته و رها شده ناگهان سر برافراشتند بی آنکه راهشان را به درستی بدانند ، آزادی آنها در لباس پوشیدن به حد افراط و نقاشی کردن صورتشان و رفیق گرفتن و قمار کردن و در کنار مردان سیگار و گاهی لبی به می و به تریاک آلودن بود نه بیشتر ، آنها هنوز حق واقعی خود را نگرفته بودند هنوز مرد حق داشت فرزندان را نگاه دارد [در موقع طلاق و جدایی ]، هنوز زن بدون اجازه شوهر حق خارج شدن از مملکت را نداشت و هنوز میراث پسر دوبرابر دختر بود و هنوز دختران نه و یا ده ساله زیر نفوذ خانواده قدیمی خود میبایست بخانه شوهر بروند و هنوز بودند زنانی که دخترانشان از بند رها شده اما خودشان زیر چادر عبایی دست در دهانشان میگذاشتند که نامحرم صدای آنها را نشود ، هنوز مکتب های قرائت قران زنانه بر پا بود بیسوادی هشتاد در صد مردم خود معضل بزرگی بود ، و:”توده سر سپرده “مسکو» از همین بیسوادی سوء استفاده کرد خواننده بی ارزش که روی سن کاباره قر میداد اگر از او میپرسیدند بهترین کتابی که خوانده ای کدام است ؟ میگفت ” سو وشون سیمین خانم دانشور ” !!!این اوج روشنفکری زنان ما بود آقا جلال همسر ایشان ناگهان همه را غرب زده خواند و ملاها در پشت صحنه صحیفه سجادیه را میخواندند و به مردم فوت میکردند و مشغول تدارک بودند روشنفکران باصطلاح نامی ما با زنان و دختران ایرانی ازدواج نمی کردند آنها را بی شعور و بیسواد خطاب میکردند در عوض دختران مانده ارامنه و یا اگر خیلی پیش رفته تر بودند زنهایشان یا فرانسوی ویا آلمانی آنهم از نوع زنان بار و یا دختر یک راننده خارجی بود و چگونه خانواده این مردان دور برو آن ” خارجی ” میگشتند و او را تر و خشک میکردند د ر حالیکه نه نامی از جهیزیه بود و نه نامی از پدرو اجداد خانواده ، نیمی از « روستاییان ده نشین و شهر ستانی ” ناگهان به پایتخت یورش کردند و همه راهی فرنگ شدند تا لباس کهنه های فرنگی را بر پیکرشان بکشند در حالیکه صنایع نساجی ما که به همت ” رضا شاه بزرگ ” بنا نهاده شده بود رو ببالا میرفت و کشورهای همسایه خریدار حریر و کرپها و چیت های کتانی ایرانیان بودند ، حتی کارخانجات کشورهای خارجی مواد خام را از ایران بیرون میبردند و در کشورهای فقیر آنها را میدوختند وبا مارک خود به ایران صادر میکردند ، نمونه آن را خود من داشتم ! روزی یک لباس تریکوی بسیار زیبا دوستی از لندن برایم به ارمغان آورده بود ( مرحوم جورابچی ) و دیگری صاحب تریکوئ( نیلی) که میهمان ما بودند از من پرسیدند این لباس را از کجا تهیه کرده اید منهم با افتخار تمام گفتم دوستی از لندن برایم سوغات آورده … گفتند میدانستید که این پارچه متعلق به کارخانه ماست ؟ باورم نشد تا دیدم ، حتی جورابهای ” فروشگاه بزرگ ” مارک اند اسپنسر و تریکوهای آنرا نیز همین آقایان تهیه میکردند .این نوشته ها را برای این این مینویسم که هم یادی از تاریخ کرده باشم وهم بگویم که سر زمینمان داشت به جلو. میرفت روشفنکران قسم خورده مسکو /لندن / جلوی آنرا گرفتند کم کم میرویم تا آنقدر خاک بر سر شوم چیزی بدتر از بنگلادش آنهم از نوع سوم آن .چرا ؟ پاسخ را بخوانید ، خود فروشی و خود نمایی .بی اعتمادی وبی اعتقادی و نمک نشناسی .و حب وطن پرستیشاه مرحوم چندان با زنان بخصوص زنان ایرانی میانه ای نداشت او نیز ترجیح میداد زنی خارج از کشور خودش بگیرد اما قانون باو میگفت همسر و مادر ولیعهد باید ایرانی باشد ؟! که از فرانسوی ها هم جلو تر رفت ! پایان
ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا / 09/11/2017 میلادی / برابر با 19 آبان ماه 1396 خورشیدی/. -
و…. خدا خود را آفرید
خدا ، کسی بود که خود را میافرید ،و….خدا تنها خدا میافریندسر تا سر هستی زمان را ازخودش آفریدپیدایش و گسترش خدا ، همان طبیعت بود .و امروز با نام او وزیر لوای آفریدگار همه هستی را به تباهی و فساد کشیده اند ، آن “آه “و آن “دم ” که میاید و میرود همان جان که میوزد و می پیوندد بر بنیاد مهر و عشق و مهربانی ، همان که با پلیدیها میجنگد و گلاویز میشود وهمان او اولین : “مهری » بود که در دلها نشاند.امروز همه چیز باد شد بادی که پر گشوده بر سر تا سر گیتی آبها و رودخانه ها خشک ، باد سمی میوزد گیاهی از زمینی نمیروید و جانوران کم کم جان میدهند و آن جانور بزرگی که از یک حیوان زاده شد و نام خود را بشر گذاشت آتش مهر و مهربانی را خاموش ساخت و آب و زمین و باد گیاه و جانوران را بهم آمیخت و….خدا گم شد.خدا همان رویا بود وهمان عشق ، وهیچکس را مانند خویش نیافرید .حال امروز باید به قصه ها و افسانه های باغ بهشت دل بسپاریم ، ” آدم از گل ساخته شد و خدا با وجان داد، حوا گناهکار بود میوه ممنوع را خورد ” و تنها چیزی که در این بهشت خیالی وجود ندارد همان دمیدن مهر در دلهاست .همه مار شدند ، همان مارهای اغوا گر و درخت معرقت را از بیخ وبن بریدند دیگر معرفتی و عشقی بر جای نماند و دیگر کسی آوای خردمندی سر نداد. درختان نیز خشک شدند .امروز دیگر تابش آفتاب بر روی دیوارهای فروریخته دل مرا شاد نمیکند ، دیگر درپی سعادتی نیستم ، تمام شب د ر مغزم کلمات جا بجا میشوند و تکمه های تایپ در مغزم به صدا در میایند و صبح همه چیز پنهان میشود ، گم میشود ، تنها میشوم و میدانم که تمام شب با خدایان دروغین در جدال بوده ام ، میل ندارم به زیر چتر سیاه آنها بروم چتر زیبای خودم را دارم که بر پهنه زمان سایه افکنده است .هر انسانی خود یک خداست و اگر این راه مهر ورزی را ادامه دهد چه بسا خود و دیگران را نیز به یک سعادت میرساند اما رشک و حسد و آزمندی مردان دیگر که زیر چتر خدای دروغین تنها به خود خدمت میکنند این رابطه را از هم میپاشند .” توبه نامه” را خلق کردند ” قوانینی را بنفع خود نوشتند ، ا باید توبه کرد؟ مگر انسان از مهر ورزی و عشق توبه میکند؟ عده ای سرسختی نشان دادند وعده ای به دست خود خود را شقه کردند و از مهر به کینه ورزی و کامجویی پناه بردند ، آنها گم شدند واین گم شدگان حال درصدد آن هستند که همه را به زیر پرچم سیاه و تاریک خود ببرند خورشید را کشته اند شمع های بد بو را جایگزین آن ساخته اند .چگونه گاهی لرزه بر اندامم میافتد .من فیلسوف نیستم ، فلسفه هم نمیدانم ، کتابهای فلسفه ام جلوی رویم به دیوار تکیه داده شده اند هرکسی عقیده خودش را بیان داشته در زمانهای گوناگون و چون به زبانی دیگر سخن گفته و یا کلمات را پیچانده نامش را فلسفه گذاشته اند ، اپیکور ، / نیچه / ژان پل سارتر که خوب کمی میتوان به گفته هایش تکیه داد ، ماکیاولی ، و صد ها هزار مکتب ها و افسانه از این مردان بزرگ بجای ماند اما متاسفانه ، ” نوزاد ” دیگری بنام ” مذهب بر تمامی عالم هستی سایه انداخته و دیگر کسی راه فراری نداشت و ندارد .
ترس وجود همه را گرفته است ترس از خدایان خیالی و امامان ساختگی .زمانی دور که هنوز در دبیرستان بودم عده ای دور هم جمع شده و مکتبی را به راه انداخته بودند بنام ” اگزیستانسیا لیزم ” من بطور خلاصه آنها را ” اگزی ” مینامیدم درست بخاطر ندارم بنیان گذار این مکتب کی بود شاید هم همان ” سارتر” بود نوشته های ایشان بنوعی دیگر بود سخت بود قابل هضم برای من نبود اما آنها دور هم جمع میشدند و ما را قابل نمیدانستند که وارد جمع آنها بشویم ، این مکتب هم گویا بهم ریخت ، مکتب سیاسی کمونیسم همه جا را درنوردید چون لا مذهب بود ، و دیگر کتب فلاسفه به موزه کتابخانه ها سپرده شد .
پادوهای استخدامی کمونیسم راه افتادند و برای گرفتن برده و بردن آنها به مسلخ و شستشوی مغزی و پخش روزنامه ها و مجلات و عجب آنکه اکثر آنها از خانواده های متمولی بودند ! و یا متدین و یا بقولی متشخص!
از این مکتب صدها علف بی ریشه سبز شد علف های هرزه ، مخلوط چای با گل گاوزبان ( مارکسیست اسلامی ) در این فکرم مردم مگر از خود ایده ندارند ؟ چرا ! شاید داشته باشند اما ترس ، ترس از تنها بودن و در پشت دیوارها به تماشا ایستادن آنها را وادار میکند که خود را به معرکه نزدیک کنند یا بمیرند و یا پیروز شوند و[ آنکه پیروز میشود همان است که دیگران را به معبد قربانی کشانده است ].
عده ای هم امروز با روشنگری در چراگاه دوزخ حقیقت میسوزند چرا که باخودشان نیز رو راست نیستند
من؟! من دارم خاکروبه های حقیقت را جمع میکنم تا به آن شکل بدهم ، منهم کامل نیستم . پایان
ثریا ایرانمنش .»لب پرچین « / اسپانیا / 08/11/2017 میلادی برابر با 19 آبانماه 1396 خورشیدی!.
—————————-
اضافه : این مطالب را برای این اینجا آوردم که اخیرا مثالی در روزنامه های خارجی مطرح شده دو نوزاد در شکم مادر که از یکدیگر سئوالاتی میکنند درباره وجود مادر و روزنامه های “جیم الف “بطور مسخره ای از آن کپی برداشته اند . .ث -
در قلب این اقلیم بی تاریخ
تقیم به نادر نادر پور——————–آه ای بزرگان از یاد رفته ،دیگر من در قلب این اقلیم بی تاریخ کاری ندارم ،من با گردش ایام همراه نیستمزندگی بیهوده وبی مسیر راروی دیوار بی هجم گچیتیره روزی هایم را میبینمچشمانم دیگر میلی بد یدار نور خورشید ندارندمرا در سینه دیگر آرزویی نیستتنها به صدای ناشناسی از دوردستها گوش فرا میدهمدر ایستگاه هجرتدر انتظار قطارم ، قطاری که مرا بتو میرسانددر این سر زمین ناشناس آنقدر مانند تو ماند مکز خودم دیگر کسی باقی نماندتو سفر کردی به دیار نیستی ، با همه هستی های خودتو نیز مانند من از آیینه گریزان بودیتو نیز آفتاب را میپرستیدیمردی که راز آفرینش رادرک کرده بودمردی که از کلمات پیکر میتراشید .خود ستایشگر پیکره ها بودمردی که لایه های زائد شعر را از حریم شان بیرون راندمن باخرد سالی تو خردسال بودم با جوانی تو جوان وبا مرگ تو پیر شدممنهم مانند تو در انتظار مرگم تا راه فراموشیم را بنمایاند. /ثریا / اسپانیا / سه شنبه 7 نوامبر 2017 میلادی / -
دراین دیر کهن
چند گردیم در این دیر کهن ، پیر شدیمآنقدر بیهوده بگشتیم که دلگیر شدیم ………”بابا فغان شیرازی “———روز گذشته از خرید باز گشتم اما دچار سرگیجه وحشتناکی بودم ، با خود فکر میکردم اگر در این گوشه بیفتم حداقل تا ساعت شش بعد از ظهر کسی باخبر نمی شود ، رابطه های ما تنها با چند کلمه لاتین روی اینستا گرام یا واتس آپ است نه بیشتر حتی ایمیلهای هم دیگر کار نمیکنند . رابطه ها باید کم شوند ، همه چند بسته شده مهمتر آنکه ” خودی ” و نا خودی ” این دیگر نور در نور است !!سر زمینی که روزی مانند یک نگین درخشان در جهان میدرخشید ناگهان ….. زیر روشدامروز زیر نظر یک رباط بیمار که خود از راه دور کنترل میشود نه قلب دارد نه مغز و نه احساس تنها با پشتیبانی آتش به اختیاران دستور میدهد بکشید ، بزنید به بندید زندانی کنید دار بکشید گردن بزنید جنگ کنید درست مانند همان رباطهایی که ” دیزنی لند” برای شستشوی مغزی بچه ها میسازد و جامعه ای پاک و خالی از هر آلودگی را مانند بهشت به همه نشان میدهد !!!می گفتند که شاه روی فوتبال سرمایه گذاری میکند ؟ برای اینکه ما سرمان گرم شده واز سیاست فارغ شویم !! حال لجن بد بوی سیاست سر تا پای همه را گرفته امروز در همین سر زمین هزاران سیاستمدار از بند گسیخته مردم را به خیابانها میکشند ، آن گیس گلابتون با آن دندانها چندش آورش با آن خنده های بیرحمانه اش معلوم نیست چه کسی او را وارد گود سیاست کرده که نظم کشور را بهم ریخته است هرج و مرج باید همیشه حاکم باشد تا مردم فکر نکنند ، و ندانند که چه در اطرافشان میگذرد .همه تبدیل به یک شماره شده اند. ماند گوسفندان آنها را در خیابانها میدوانند و عوایدش را بالا میکشند مردم هم میدوند بی آنکه بدانند چرا ؟.در گذشته درهمان ولایت کوچک و خاکی ما همه ما دریک کوچه زندگی میکردیم ، ارتباط ما با یک تلفن محلی و مرکز بود آنهم نه با شماره »هنوز شماره نشده بودیم « ! بلکه زنگ را میچرخاندیم ” الو. ، مرکز ، خانه فلانی را بدهید ، چند دقیقه بعد با خانم یا اقای فلانی حرف میزدیم ، عمه جان من همسرش را از دست داده بود وبا دختری که به فرزندی قبول کرده بود خیاط خانه خود را اداره میکرد و حال آنکه مرکز تلفن هر روز باو زنگ میزد و حالش را میپرسد و میگفت اگر کاری داشتید فوری اطلاع دهید ، عمه جانم مهربان بود من بهترین ساعات عمرم را در خانه او و در خیاط خانه او و در کنار کلوچه های خرمایی او و در اطاق بزرگ فرش شده زیر نور آفتاب در کنار حوض لبریز از آب تمیز و گلهای لاله عباسی میگذراندم تا اینکه عمه جان فوت شد و ما در خارج شهر یک خانه بزرگ خریدیم که هنوز خیابانهایش خاکی بودند اما فورا تلفن وصل شد چراغ برق داشتیم ،بهشت من در همان خانه بود همان ” پایاب ” همان باغ بزرگ همان باغچه های لبریز از سبزیجات وهمان ” گاو گردی که آب را به کرت ها میرساند و آن داربستهای انگور و درختان میوه که من مانند میمون از این درخت به آن درخت میپریدم و سپس با لبان و دستهای و لباس آلوده به رنگهای توت و البالو و انجیر خودم را به دایه ام میرساندم که لباسم را عوض کند تا کتک نخورم و…. بعد همه چیز تمام شد ناگهانی تمام شد .در پایتخت من بیکس شدم نه پدرم بود و نه فامیلم درمیان مشتی مردم غریبه و ناشناس در عوض گنده گوزیهای فراوان دریک حرمسرا اوف …..وارد جهنم شدم .تا روزی که از آن شهر و آن دیار فرار کردم ،خودم نبودم .هنوز روح من بر میگردد بخانه کوچکمان در آن شهر که دیگر وجود ندارد مانند شهرهای سودم و گومورا ویران شدند اما ما متعلق به قوم لوت نبودیم که لواطمان بر باد دهد ، قوم لوط بعدها آمدند هنوز هستند و خواهند بود .شب گذشته کلیپی دیدم که در خانه های معروف و آنچنانی سر پرست خانه میگفت ”از دختر ده ساله تا زن شوهر دار پنجاه ساله در اینجا داریم زنانی که شوهرانشان میدانند آنها به چه کاری مشغولند اما چون اعتیاد دارند و مخارج و کرایه خانه شان گران است مجبورند تن بخود فروشی دهند و من مجسم میکردم که یک زن ، یک مادر با سینه های لرزان زیر پیکر یک غول بی شاخ و دم دست وپا میزند برای چند غاز، حال تهوع گرفتم ، نه گریه ام گرفت .این بود ؟ این بود آن اسلامی را که میخواستید ؟ این بود آن دولت مهربان و رحیم علوی ؟ هنوز هم دست نمیکشند و هنوز هم بر هر سر دری نام خدا را که گم کرده اند یک الله یافته اند که برایشان از هر جهت مایه فراهم میکند .این ” الله ” همان شیطان آله واک ” است نماد شیطان و شیطان پرستی .نه دیگر به اخبار گوش فرا نخواهم داد آنها هم ترکیب مضحکی از این سر زمین را دارند کپی میکنند بی آنکه واقعا چیزی بدانند .نه ! فکرش راهم نمی کنم ، میروم سرم را با چیزهای دیگر گرم میکنم .نوه ام در ماه ژوئن فارغ التحصیل میشود ! چه زود گذشتخیلی زود گذشت تنها رابطه ما یک قلب قرمز است که هر شب برای هم میفرستیم و آن دیگران ناگهان قد کشیدن از من بزرگتر شدند من فرو رفتم ، کوچک شدم . اما روحم بزرگ است خیلی هم بزرگ و بخشنده و به کسی فکر میکنم که برایم لاله های سرنگون را به ارمغان آورد ..پایان /کس ندیدیم که تلخی نشنیدیم از اوگرچه با پیر و جوان چون شکر و شیر شدیمهرکجا دیده امید گشودیم به صدقبیشتر از همه آنجا هدف تیر شدیمثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 07/ 11/2017 میلادی / برابر با 16 آبانماه 1396 خورشیدی ! -
تله تابییز
سریالی تلویزویونی برای بچه ها بود بنام ” تله تابییز”حامل پیامی بود برای آینده ما ، فرفره های دور شهر میچرخیدند و آدمکها درون یک کومه ویا چپر دور یک میز مینشستند وتنها با صدای زنگ برای هوا خوری بیرون میامدند قدری درو چمن های سر سبز میگشتند خنده ای میکردند درمیانشان همجنس باز هم بود ، دوجنسی هم بود ، مردان وزنان عادی هم بودندو سپس با صدای آژیر دوباره به زیر زمین فرو میرفتند . من آن روزها احساس میکردم درآینده نه چندان دور زندگی ما به همین ترتیب خواهد بود ، چندان افکارم نا بلد نبودند .امروز حرص و ولعی که این مردمان را دربر گرفته برای جمع آوری مال و پول و ساختن چپرها در زیر زمین وخانه های امن زیر همان چرخش فرفره ها کشت و کشتارها و دیوانگیها واین پولها کجا میروند ؟ برای ساختن خانه های اتمی ؟دراین زمان دیگر من آینده را نخواهم شناخت سراسر زمان برایمان یکسان خواهد بود خدا هم گم شده چرا که به پرستشگاهای او حمله میشود وعده ای بیگناه کشته میشوند بنا براین دیگر نه از دست مادر مقدس ، نه عیسای مصلوب و نه پدر که خود خدا باشد کاری ساخته نیست .تنها یک قدرت شیطانی بر دنیا حاکم است گاهی نگاهی به چهر های این ملاهای حاکم در ایران می اندازم واقعا ترسناکند ، ترسناک ،در آن حال است که دلم میخواهد تا مسلسلی دردست داشته باشم و همه را از دم درو کنم .” مردان تاریخ ” ! دیگر باید این نامها را در موزه ها گذاشت ، بشر برگشته به حال توحش خود . دیگر فردایی وجود ندارد فردا را میتوان مانند دیروز دید ، تنها خورشید است که کم کم فرو میرود و یا بیرون میاید تنها اوست که درحال حاضر خودش را از دست بشر رها ساخته اما امواجش را باز این بشر شیطان صفت در اختیار خود دارد.آن روح وطن پرستی ، آن نوستالوژی ها آن خاطره ها کم کم جایشانرا به یک بی تفاوتی داده اند دیگر نه از ” کوروش ” کاری ساخته است و نه از نیوتون و نه از داروین ونه از اولین بشر که با گناه پای بر دنیا گذاشت . حال بهشت را در همین دنیا ساخته اند و خدایان کم کم از عرش و قدرت خود پایین افتادند ، شکستند ، در توفان خشم و رشک مقدسین قلابی .حال بلا تکلیفی ، در خانه ات باید یک صلیب مقدس ، یک جلد کتاب آسمانی مسلمین ، یک تورات ویک جلد الواح مقدس و چند مجسمه بودا بگذاری ، و میان اینهمه ادیان بی فایده بایستی و در غم بزرگ خدایان از دست رفته بگریی .همان هایی که به مردم وعده ها دادند ، نوید ها دادند وعده های که به فردای هیچگاه نیامده منجر شد . امروز چه در پس اندازت داری آن مهم است .خرد و دانش را ریز ریز کن و درون توالت بریزد و سیفون را بکش .امروز لیست بلند بالایی از بانوان و حاکمان سر زمینها که برای فرار از مالیات دست به چه حقه های زده اند ، دریکی از سایتها به چاپ رسیده و تلویزویون ها رادیو های سر تاسری همه نیز از آن گفتگو کرده اند ، ما برای چند غاز اضافی که برای تولدمان در حسابمان ریخته میشود باید کلی مالیات بدهیم وزیر هزار سئوال و جواب برویم ، هرسال برگه مالیاتی به در خانه میاید باید ریز ریز آنرا پر کنیم وای بحالت اگر دروغ گفته باشی …..ما دردوزخ حقیقت داریم میسوزیم ودگران از روی مسائل بزرگ به راحتی خواهند پرید .ما ؟ هر جا مسئله ای پیش بیاید آنرا میجویم تا طعم و مزه آنرا دریابیم با جویدن همین مسائل دندانهایمان نیز میشکنند گواری وجودمان نیست و نخواهد بود روی دلمان مانند نانهای نپخته و خمیر سنگینی میکند .امروز بیسوادان ، و احمق ها شهبازان معرفت شده اند و بیماران روانی صاحب علم ، آنهم تنها علم پایین تنه با قسمت بالای بدن کاری ندارند ، در گذشته نوشتم که آدمها اره شده شده اند، دونیم شده اند تنها قسمت پایین آنها مانده .ما همان عروسکان تله تابییز هستیم . بی اراده ، بی مصرف تنها برای آنکه ” باشیم ” پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 06/11/2017 میلادی /…. -
مردان بزرگ تاریخ
چندین سال پیش شاهنشاه ما ، محمد رضا شاه پهلوی مطالبی در باره پدر بزرگوارشان نوشتند و در کتابی بنام ” مردان بزرگ تاریخ ” به همت شادروان ابراهیم خواجه نوری جمع آو ری شد ..امروز این کتاب که همه اوراق آن زرد شده و کم کم میرود تا رو به پارگی و فرسودگی برود در میان کتاب هایم پیدا شد.امروز سر زمین ما دوران بد و وحشتناکی را میگذارند ، دورانی سیاه در کنار مشتی ابله وزیر نظر یک ارباب بزرگ که کوچکترین حرکت و جواب او یک بمب است . .ملایی را تربیت کرده بر سمند امور نشانده است ، آینده خوبی در برابر چشمانم دیده نمیشود با آنکه بیشتر مردم در خارج ( غیر از آن خاله زنکها و باجی ها ) که مینشیند و آب بینی شان راه افتاده افسانه سرایی میکنند و راهشان نیز معلوم است سرگرم کردن مردم و قصه های حسین کرد ، عده ای از جان گذشته مشغولند تا شاید این پرده سیاه را از روی آسمان ایران کنار بزنند .چهل سال آقا رضا و والده محترم سر ما را گرم کردند و حال نوبت این فسیلهاست .در طول حیات چه بسا دقایق حساسی پیش میاید و تصمیمی در این دقایق گرفته میشود که مسیر زندگانی انسان را بکلی تغییر میدهد .این تصمیم گاهی در زندگی شخصی .اطرافیانش موثر واقع میشود و در موارد نادری هم ممکن است که این تصمیمی در سر نوشت یک اجتماع و کشور تاثیر بگذارد.تنها تاریخ و اجتماع و احتیاجات ملت است که میتواند شخص بخصوصی را در موقعیت معینی بگذارد تا تصمیمش با سرنوشت اجتماع و ملت مربوط گردد و مسیر تاریخ ا عوض کند .در روزهای قبل ا از سوم اسفند ماه 1299 رضا شاه بزرگ در چنین مرحله ای قرار گرفت روزهای قبل از کودتای سوم اسفند نقطه تحول رضا شاه بود .در این روزها بود که وی بر سر دوراهی قرار گرفت راهی را گه تا آن زمان پیموده بود با همه تجربیاتش و اتفاقات تلخ و ناگواری را که بخاطر میاورد و طریقی را که درآینده میخواست بپیماید و مشگلاتی را که میخواست از بین ببرد در نظرش مجسم ساخت و مصمم شد .حال آیا امروز از مردان گذشته کسی باقیمانده تا راه را باین جوانان بند گسیخته نشان دهد ؟ آیا سر زمین ما بکلی دستخوش ویرانی شد ؟ جزیره کیش را که تمام و کمال دراختیار جناب ” پوتین ” گذاشتند برا ی کارهای خوبشان .آسمان را نیز در اختیارشان گذاشتند ، همیشه بیاد حرف خروشچف میافتم که میگفت :ما عجله ای نداریم ، ایران سیبی است که به درخت آویزان است منتظر رسیدن آن هستیم که در دامن خودمان میافتد و دستهایمان به ابهای گرم میرسد /…….که رسید سیب گندید و شما حمام تان در ابهای گرم انجام میگیرد با کمک خود فروشان و عروسکان و”باربی ” مشرق زمین .یک باز گشت به گذشته بدون کمک کشور دیگری نمیتواند به تنهایی جلو برود مگر مردم دست دردست هم بگذارند که این مردم هم هرکسی بنفع خویش در گوشه از دنیا دارد رجز میخواند و هنوز کاسه بی بی سکینه را میلیسد و یا چسپیده به آن پسر و مادر بقول یکی نفر که کامنت گذاشته بود و نوشته بود اگر پولهای مردم و سپاه نبود آقارضا میبایست میرفت درمک دونالد کار میکرد و مادرش خیاطی !!!حال در فکر این هستم آیا این کتاب را روی صفحات کامپیوتر بیاورم یا دیگر کسی حوصله خواندن ندارد مردم میل دارند زود خطی را ببیند ورد شوند نه بخوانند .تا بعد //ساعت 19/ 04 دقیقه بعد از ظهر روز یکشنبه 05 نوامبر 2017 میلادی / ثریا / اسپانیا . -
پدافندی !!!
بعضی اوقات روی فضای مجازی چیز هایی نوشته میشود که نمیوان جواب داد واین در دل انسان میماند .امروز در روی توییتر خسرو خسر وان جناب فرورهر اظهار فرموده بودند :هرکس به خانواده پهلوی توهین کند من پدافند ایشانم !!!! میل داشتم بگویم کسی که حمله گاز انبری یا هوایی یا زمینی نکرده که شما لباس پدا فندی پوشیده اید هواپیمای جنگی هم بسوی ایشان تیر اندازه نکرده ، تنها بعضی ها به دلائل خاصی از این خانواده دلخوشی ندارند . بعلاوه چرا هنگامیکه آن جناب امیرعباس فخر آور فرمودند که فرح دیبا باعث شده که کتاب من بفروش نرسد .شما لباس پدافندی خود را نپوشیدید ؟ باهم دوست بودید؟ چرا حتی اشاره ای هم نکردید ؟.بدترین کاری که شاهنشاه مرحوم در زندگیش انجام داد آوردن این ( تحفه ) بود بعد هم تاج بر سرش گذاشت که زهر بکامش نریزد که…. ریخت .شما چه میدانید بچه های کوچک امروز ! .آه، از این بت پرستی های ما ایرانیان .باباجان ایشان یک روزی شهبانوی مملکت ایران بودند ، امروز زن شاه ساق ایران هستند آنهمه علامتها و علائم شاهزادگی تنها برای بزرگنمایی خودشان میباشد ایشان گویی مجلاتی که عکس ها را چاپ میکنند ویا مجله ها و روزنامه های خارج را کمتر میخوانند یا گوش به بعضی از گویندگان نمیدهند که چگونه ما را بباد تمسخر گرفته اند .امپرا طریس کدام مملکت ؟ مگر شاه امپراطور بود ؟ همان ملکه کافی است ( ملکه سابق ایران) تمام .خود شاه هیچگاه اینهمه قبل ومنقل وگفته ها نداشت نشست برای مرگ ونابودی ارتشی که ساخته بود گریست ایشان شدند مدل مجلات سرخ وزرد وسیاه …..حال بگمانم یک ارتش هم ساخته شود و جای آقای “دکتر قاف “خالی که درس پدافندی باین ارتش بدهد بعد هم با دشمنان بسازد .آه خداوندا ! اگر ما چشم بصیرت داشتیم چه بسا سرو کارمان با این بدبختی ها نبود و اینهمه قارچ در اطرافمان سبز نمیشد .روز گذشته برای شاه گریستم با دیدن عکسهای روزهای آخر او و تنها آرزویم این است قبل از مرگ برای دیدن آرامگاه او بروم و سرم را روی آن سنگ بگذارم و بگریم و قالب تهی کنم .بهر روی او رفتنی بود اربابان میل داشتند که او برود واین بانو برای سرگرم کردن مردم خوب چیزی بود هر روز مانند خورشید در حمام میدرخشید ، هرروز با یکدست لباس با یک زشت وبا یک ارایش مو . چهل سال است من ملکه سابق اسپانیا را تنها با یک ارایش مو میبینم با لباسهای سنگین و پوشیده کار دست خود خیاطان اسپانیا ، شاه خوان کارلوی ابد در مجامع دیده نمیشود . مردم درحال حاضر به قانون بیشتر احترام میگذارند .حال ما این باربی پیر را بر تخت جواهر نشانده ایم و ستایش میکنیم میل داریم که مملکت هم ازاد شود . زهی تاسف . پایانثریا / اسپانیا / پنجم ماه نوامبر 2017 میلادی /.




